O.R.W.I.
Organization of Revolutionnary Workers of Iran (Rahe Kargar)
Organization of revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
يكشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷ برابر با ۱۸ نوامبر ۲۰۱۸
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس   orwi-info@rahekargar.net   و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
  چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶ برابر با ۰۷ مارس ۲۰۱۸  
    دیدگاه در باره شعار زنده باد آزادی، دمکراسی و سوسیالیسم

دیدگاه در باره شعار زنده باد آزادی، دمکراسی و سوسیالیسم

 

آیا در کنار شعار زنده باد آزادی ! زنده باد سوسیالیسم!

احتیاجی به شعار دیگری هست؟

 

بهروز فراهانی

 

در باره شعار "زنده باد دمکراسی" پیشنهادی رفقای سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)

 

چندی پیش هیات اجرایی سازمان کارگران انقلابی ایران ( راه کارگر) در قطعنامه ای (به تاریخ 6 دسامبر برابر با ۱۵ آذر ماه ۱۳۹۶ )از ضرورت اصلاح یکی از شعارهای کلیدی این سازمان و پاره ای دیگر از سازمانهای چپ سخن گفته است. بر مبنای قطعنامه مذکور از این پس در کنار شعار"زنده باد آزادی ، زنده باد سوسیالیسم"، "دمکراسی" نیز باید آورده شود. در نظر اول چنین به نظر میرسد که این تلاشی است از جانب این رفقا تا دمکراتیک بودن سوسیالیسم مد نظرشان با شفافیت بیشتری دیده شده تا فاصله خود با دیکتاتوری های نوع استالینی را دقیقتربه نمایش بگذارند . ولی درین فورمولبندی نکات تئِوریک بسیار مهمی وجود دارد که قاعدتا نباید ازچشم این رفقا پنهان مانده باشند. از دو حال خارج نیست یا آنان از معنای مقوله دمکراسی وقتی در ادبیات مارکسیستی از آن استفاده میشود آگاهی دارند یا اینکه این مقوله را به سیاق کسانی که در یک محاوره سیاسی معمولی بین دو غیرمارکسیست از آن استفاده میکنند بکار می برند. در اینگونه گفتگوها و حتی مباحثات، واژه دمکراسی نه به عنوان یک مقوله سیاسی که دارای بار معین و تعریف شده ای هست بلکه به مثابه یک واژه کلی مترادف با مجموعه ای از آزادیهای سیاسی و مدنی بکار برده میشود . از آنجا که ایدئولوژی به قول مارکس، به یک معنا ،" بازتاب واژگونه واقعیت " در ذهن انسان بورژوا هست ، هیچ توافقی میان مارکسیستها و نظریه پردازان بورژوا در زمینه بسیاری از مقولات سیاسی اجتماعی وجود ندارد . یکی از مهمترین این اختلافات اتفاقا بر سرمفهوم و استفاده ای است که از دمکراسی در سیاست میشود. اگر همه توافق دارند که در مورد ، مثلا ، آزادی بیان و اینکه نباید کسی را به خاطر عقایدش به زندان انداخت و یا برابری انسانها علیرغم رنگ و زادگاه و لزوم اعمال برابری حقوق زنان و مردان ، بین طرفداران دمکرات سرمایه داری و فعالان جنبش کارگری و سوسیالیستی توافق وجود دارد و اینها حداقل بطور فورمال به مثابه حقوق و آزادیهای پایه ای یک جامعه متمدن به رسمیت شناخته شده اند ، میتوان به راحتی از انها مخرج مشترک گرفت و این حقوق در چهارچوب هم جامعه سرمایه داری و هم سوسیالیستی قابل اجرا و پیاده شدن هستند، در مسائلی که مربوط به مبارزه طبقاتی و در مرکز آن مسئله قدرت دولتی و نقش دستگاه عریض و طویل دولتی هیچ توافقی بین این دو اردوگاه فکری وجود ندارد. طرفداران سرمایه داری دولت را وسیله ای خنثی میدانند که توسط شهروندان دارای "حقوق برابر"، انتخاب شده و " بطور بیطرفانه" و "بادر نظر گرفتن منافع عمومی شهروندان" قضایای مربوط به حیطه خود را " رتق و فتق" میکند. آنها این را اعمال و تحقق دمکراسی میدانند. حال آنکه مارکسیستها بهیچوجه چنین درک خنثی وماورای طبقاتی از دولت نداشته و بر عکس نقش آن را در دفاع از مالکیت خصوصی بر وسائل تولید و تضمین ادامه سلطه مرئی و نامرئی طبقه بورژوای حاکم تعیین کننده میدانند و برای همین دولتهای موجود را نه "تحقق خرد، تجدد ویا ایده مطلق " بلکه پاسدار دمکراسی بورژوازی میدانند. این دمکراسی مساوی با جمع جبری یکسری از آزادیهای مدنی و سیاسی موجود و قابل تحقق در جامعه سرمایه داری نبوده بلکه براساس قدرت سرمایه استوار است برای همین در همه جا ما از صفت بورژوائی برای تعریف این سیاق حاکمیت دمکراتیک سرمایه داری استفاده میکنیم و اصلا هم نسبت به نوع ، شیوه عمل و کارکرد دولت در یک دمکراسی بورژوائی ، به صرف اینکه همه بورژوا و "پس" همه سروته یک کرباس هستند ، بی تفاوت نیستیم اما مخرج مشترک آنها یعنی " دمکراسی بورژوائی" بودنشان را از یاد نبرده و در منشور کارها و برنامه مان حتما یادآوری میکنیم و تکرار میکنیم که دمکراسی را مساوی یا مترادف مجموعه ای از آزادیهای مدنی و سیاسی معین نمیدانیم.

با پیدایش جنبش کارگری و متعاقب بروز نظریه های مختلف در این جنبش در بین نمایندگان گرایشات مختلف جنبش کارگری نیز مباحثات مهم و گاه کاملا مخالفی درین زمینه صورت گرفته است . در بین این مکاتب این تنها مارکسیسم هست که برخورد طبقاتی پیگیر و ارگانیک در مورد دولت و دمکراسی بورژوائی رامبنا و اساس تحلیل خود قرار داده است.

دراینجا باید پیش از ورود به بحث مشخص دراینمورد، نکته مهمی را یادآوری کنم و آن اینکه بعلت شکست مدل حزب دولتهای اروپای شرقی ، چین ، ویتنام و...که همگی نسخه های محلی آنچه ما در مجموع بعنوان "سوسیالیسم روسی " یا دقیقتر"سوسیالیسم استالینی" میخوانیم ، کل تئوری انقلاب پرولتری زیر سوال رفته و اندیشمندان " فرا- مارکسیست"، یا به قول خودشان" پست مارکسیست" ، مباحث و مقولاتی را وارد مباحثات تئوریک کرده اند که دیگر هیچ پیوندی با درسهای مارکسیسم ندارند که هیچ، اساسا معتقدند که دیگر نمیتوان روی این پایه ها چیزی را بنا نهاد و مقولات پایه ای مارکسیسم نظیر درک از دولت بمثابه ماشین وابزار سلطه یک طبقه بر دیگر اقشار و طبقات جامعه و طبقاتی بودن مقولاتی همچون دمکراسی در تمام اشکال ممکن و معین آن مانند مشروطه سلطنتی ، جمهوری دمکراتیک ، نظام پارلمانی و نمایندگی مستقیم یا غیر مستقیم و.... همزمان با فروپاشی اردوگاه شوروی به "زباله دانی تاریخ" ریخته شده اند و دیگر می بایست مفاهیم و مقولات "جدیدی" را کشف کرده و بکار بست . دراینجاست که ما با مقولاتی نظیر" انبوه- توده " به جای طبقه کارگر بعنوان فاعل انقلاب یا به قول آنان " تغییر سیستم" ، " تغییر جامعه بدون سرنگونی دولت حاضر" ،" مبارزه جنبشی و نه اتحادیه ای و حزبی"، " گذار یکباره از جامعه سرمایه داری به جامعه بی دولت"و... روبرو میشویم که بی هیچ تعجبی اکثریت قریب به اتفاق آنها از تئوریهای سوسیالیسم تخیلی و آنارشیسم ماقبل مارکس و یا حداکثر همزمان با او ، سرچشمه گرفته و یا سرراست تکرار آنها هستند . یعنی در عمل ، پس از اعلام "فرارفتن از مارکس" به ماقبل مارکس نقب میزنند و نظریات اوایل قرن هجدهم را به نام "تئوری نوین قرن بیست و یکم" به خورد کارگران و مبارزان جوان میدهند . درست مثل اقتصاددانان نئولیبرال که تئوریهای مرکانتیلیستی و مونتاریستی از نوع " ژان باتیست سه" قرن هجدهمی را بعنوان "آخرین کلام اقتصادیات جدید" در دانشگاهها تدریس میکنند.

درین راه یکی از تلاشها هم بر این پایه است که به نام آزادی اندیشه و "انسان آزاد قرن جدید" هر گونه رجوع به آموزشهای تاریخی جنبش جهانی دویست ساله کارگری را به نام "جزم اندیشی" ، " برخورد خشک ایدئولوژیک" ، و مخالفت با "ایسم ها"ی گوناگون ، مردود اعلام کرده و به سخره بگیرند . با اجازه آنان ما مارکسیستها اعلام میکنیم که این نظرات ، که در متن و بطن خود هرگونه مبارزه متشکل و سازمان یافته در برابر دولت موجود سرمایه داری و دستگاههای متنوع و پرقدرت ایدئولوژیک آن را مردود و محکوم به شکست ناگزیر و فراروئی به "هیولایی بوروکراتیک" از نوع حزب و دولت شوروی میدانند، و، مثلا، اشکال صرفا جنبشی نظیر"اشغال میادین شهری"، یا درک سطحی و پیش پاافتاده ازجنبش محلی زاپاتیستها را بدیل مبارزات حزبی و اتحادیه ای که "ذاتا و ناگزیرا" بوروکراتیک بوده ، هستند و خواهند بود، قلمداد میکنند، خود نشانه پیروزی گفتمان " اتم های آزاد و خودمختار" بورژوا- لیبرالی در بین آنان است که معنا و نتیجه ای جز نفی تشکل و اراده جمعی کارگران و حقوق بگیران دیگر از یکطرف و جدا کردن مبارزه برای عدالت اجتماعی از سایر مبارزات (مثل ، مبارزه برای حقوق برابر زنان و مردان ، لائیسیته ، حقوق اقلیتها ، علیه نژادپرستی ،دفاع از محیط زیست و انواع دیگر حقوق سیاسی و مدنی) از طرف دیگر ندارد . این گفتمان نیز "قرن بیست و یکمی "نیست بلکه از سال شصت وهشت بدین سوی ، با پیوستن و همکاری فعال برخی از رهبران و فعالان جنبش روشنفکری و دانشجوئی آن سالها که همگی تحت لوای "ایدئولوژی جدید" و مشخصا "ایدئولوژی جدید فرانسوی" با محتوای شدیدا ضد مارکسیستی ، با حمایت توپخانه رسانه های عمومی و دولتهای حاکم به میدان آمد. آنها با استفاده از گندیدگی روزافزون بوروکراسی های اردوگاه شوروی ، پیروزیهای مهمی به دست آوردند . مهمترین این پیروزیها رویکرد غیرطبقاتی یا فرا طبقاتی به مقولات زندگی سیاسی و اجتماعی است. شاه کلید مباحثات آنها مطرح کردن مسائل مربوط به مبارزه طبقاتی بمثابه " حقایق مطلق" دستاورد جامعه بشری است که در جامعه موجود تحقق پیدا کرده است . همانطور که هگل ، علیرغم ابزار انتقادی حیرت آوری که دیالکتیک در اختیارش میگذاشت ، دولت پروس را تحقق ایده مطلق میدانست ، مبلغان"نوین" نیز آزادیهای سیاسی و مدنی موجود را، که تنها و تنها با مبارزه دو قرن و چندین انقلاب و جنبشهای توده ای بزرگ کارگران و حقوق بگیران بر بورژوازی حاکم تحمیل شده و در صورت تغییر قاطع توازن قوا و ملزومات انباشت سرمایه پس گرفنه خواهد شد، تحقق "دمکراسی عمومی" میدانند و واقعیت سلطه دستان مرئی و نامرئی سرمایه ، به مثابه یک رابطه اجتماعی ، که هر لحظه در جریان تولید سرمایه دارانه بطور "خودکار" و دائمی بازتولید شده و توسط قدرت دولتی حفاظت میشود را "بی ربط" به "دمکراسی" میدانند.

در جنبش کارگری نیز سوسیال دمکراسی ، پس از انقلاب اکتبر، با قبول نقش "سنگر دمکراسی" در مقابل بلشویسم و سپس به عنوان جزارگانیک "قرارداد جدید کینزی روزولتی" در آشتی طبقاتی و سراب "اداره مشترک تولید توسط کارفرمایان و کارگران" ، با حذف رجوع به مبارزه طبقاتی و مارکسیسم در منشور و برنامه های خود، درین مبارزه ایدئولوژیک علیه درک طبقاتی مارکسیستی پا به پای "متفکران جدید" شرکت کرد. آنها امروز به گندیدگی کامل رسیده و با پذیرش نئولیبرالیسم به تمامی و در همه جا به ورطه سوسیال لیبرالیسم درغلطیده اند. این بلوک با تمام قوا سعی در تهی کردن مفاهیم و مقولات سیاسی و اجتماعی از خصلت طبقاتی آن کرد وهمانطور که گفتیم این گفتمان، به لطف افتضاحات سوسیالیسم واقعا موجود ، به میزان زیادی با موفقیت پیش رفت . تلقی شکل سرمایه داری بعنوان شکل ابدی نظام اقتصادی بشر ، اینکه آزادیهای موجود مدنی و سیاسی در کشورهای پیشرفته نه نتیجه مبارزات طولانی کارگران و حقوق بگیران ، زنان مبارز ، اقلیتهای سرکوب شده و... بلکه نتیجه منطقی و ذاتی "اجرای درست و عقلانی" سرمایه داری هست وبویژه این ادعا که اساسا تحقق "آزادی و دمکراسی" عمومی جز در یک محیط سرمایه دارانه ووجود رقابت سرمایه داری ممکن نیست و بالاتر از آن سرمایه داری باخودش لزوما و در نتیجه "اجرای درست قوانین رقابت آزاد بازار" ، هشت ساعت کار ، آزادیهای اتحادیه ای و صنفی ، برابری حقوق مدنی و سیاسی زن و مرد ، شکوفائی اقلیتهای ملی و نژادی و... را باخود به همراه می آورد. میگوئید نه ؟ : اروپا و آمریکا را نگاه کنید و با چین و روسیه شوروی مقایسه کنید ! و "سوسیالیسم" درست بر عکس :! ما از منافع عمومی انسان های برابر و آزاد حرکت کردیم و آنها از انسانهای دارای منافع طبقاتی متفاوت ! چه گروهی بیشتر"پیشرفت " کرد و به مردمش آزادی بیشتری داد ؟ شوروی را نگاه کنید . ساده کردن مسائل به این سطح از ابتذال در"تحلیل" و بمباران کردن اذهان مردم با آن ، درست آنچیزی را که مارکس میگفت اثبات کرد : افکار حاکم بر یک جامعه را طبقه حاکم آن جامعه میسازد . نقش دستگاه دولتی ودستگاههای ایدئولوژیک طبقه حاکم در فرادستی این گفتمان تعیین کننده بود .

طبیعی هست که این گفتمان در صفوف اپوزیسیون ایرانی نیز جای خود را بازکرد و درست مثل " روشنفکران موج جدید " و ، البته مثل همیشه با تاخیر!، استالینیست ترین روشنفکران ما که همه چیز را در پیشگاه " وحدت تاکیکی و حتی استراتزیکی " با جمهوری اسلامی ضدامپریالیست قربانی کرده بودند ، در صف اول مدافعان سینه چاک "آزادی و دمکراسی " همه باهمی ،علیه تحلیل طبقاتی و علیه تلاش انقلابی برای ازمیان برداشتن جمهوری اسلامی در کلیت خویش به میدان آمدند . فریاد وا دمکراسی آنها همواره گوش فلک را کر میکند ! از نظر آنان ، تازه در بهترین حالت یعنی اگر رسما بدل به حقوق بگیران مخازن فکری امپریالیستی نشده باشند ، گفتمان سوسیال لیبرالیسم امروزی " کلام آخر" در سیاست است . آنها هیچ تحلیل طبقاتی را بر نمی تابند و از مارکسیسم "عقب مانده" بکلی جدا شده و در اتحاد با گفتمان اصلاح طلبان رنگارنگ حکومتی در شیپور دمکراسی همگانی و مترادف گرفتن آن با آزادی اندیشه و بیان میدمند و حتی از اصلاح طلبان حکومتی هم سبقت میگیرند . این گفتمان تاثیر سنگینی در صفوف اپوزیسیون، حتی آنها که خود را چپ و کارگری میدانند گذاشته است .

درست به همین دلیل و بخاطر چنین آشفته بازاری از ایده های مغشوش که با هدف خاک پاشیدن به چشمان شهروندان ایجاد شده و بخشی از مبارزه نظری آگاهانه مبلغان حفظ وضع موجود سلطه سرمایه و "پایان تاریخ" بهش مار میرود ، هر شعار ، هر بند منشور یا برنامه ما می بایستی به روشنی و با دقتی موشکافانه بر پایه تحلیل طبقاتی مارکسیستی قرار داشته باشد .

با این تفاسیرو چنین پیش زمینه ای طبعا در اینجا روی سخن ما با این دسته بالا نیست ، بلکه ما با رفقای هئیت اجرایی روبرو هستیم . اولین سوال ما اینست : آیا آموزه های مارکسیسم در مورد خصلت طبقاتی و جایگاه دمکراسی در ساختار حافظ سلطه سرمایه کهنه شده اند ؟ آیا می باید این آموزه ها را تصحیح کرد ؟ از آنجایی که این رفقا خود را مارکسیست میدانند ما به خود حق میدهیم که چند نکته اساسی درین زمینه را به آنها یادآوری کرده و نظرشان را بپرسیم.

آیا از نظر مارکسیستها دمکراسی بدون پسوند وجود دارد ؟ چرا مارکسیستها همیشه و در همه جا از دمکراسی با پسوند بورژوائی یا خرده بورژوائی یا کارگری یاد میکنند در حالیکه هنگام صحبت از آزادی بیان ، اندیشه و انجمن لزومی در استفاده ازین صفات نمی بینند ؟ برای اینکه در فرهنگ مارکسیستی ، دمکراسی یک مقوله سیاسی طبقاتی و در واقع بیانگر نوعی دولت هست ! به قول لنین ما چیزی به نام " دمکراسی خالص" نداریم ! جدل کوبنده لنین با کائوتسکی در اینمورد را به خاطر میاورید؟ آیا از نظر شما این مباحثه کهنه شده و به تاریخ پیوسته است ؟ آنهم در دوره ای که دمکراسی نمایندگی بورژوائی در شدیدترین بحران تاریخ معاصر خود به سر می برد و تعدادشرکت کنندگان در انتخاباتی ، که به قول مارکس در عمل برای اینست که مردم هر چند سال یکبار کسانی را که قرار است بر سرشان بکوبند را انتخاب کنند و دائما و در همه جا به "انتخاب بین بد و بدتر" بدل شده، به طرز فاجعه باری پایین آمده است . کار به جائی رسیده که در حقیقت کسانی که انتخاب میشوند تنها با رای 15-20 درصد مردم دارای حق رای انتخاب میشوند ! انتخابات اخیر فرانسه و آمریکا این را به خوبی نشان داد . در کشورهای بلوک شرق سابق تعداد رای دهندگان آنقدر پائین آمده که هیچ رفراندومی حداقل تعداد شرکت کنندگان لازم پیش بینی شده رابه دست نمی آورد ؟ چرا ؟ برای اینکه مردم در عمل متوجه شده اند که دمکراسی حاکم در واقع حکومت یک درصدی های جامعه است مستقل ازینکه چه کسی برای هدایت کارهای روزمره دستگاه دولتی انتخاب شود ، و در هر صورت سیاستهای کلان یکدرصدیها به پیش میرود ، حتی در یونان که بخشی از چپ رادیکال سابق روی کار آمد به دلیل پذیرش "قواعد بازی " طبقه حاکم ، با چشمانی گریان ، کارگزار برنامه های آنان شد و جای خالی حزب درهم شکسته سوسیالیست یونان را پر کرد.

میدانم که این روزها رجوع به مارکس ، انگلس و لنین "آلامد" نیست وبیشتر فعالان اپوزیسیون ،و بخصوص ، با کمال تاسف، جوانهای دهه هشتادی، خود را مادرزاد صاحب دانش انقلابی میدانند و "احتیاجی" به درسهای "جزمی قیم مسلکان قدیمی شکست خورده " ندارند ولی از آنجائی که در بحث با رفقای هیئت اجرائی ما فکر میکنیم که در چهارچوب مارکسیسم با یکدیگر بحث میکنیم ، من به خودم اجازه میدهم که با آوردن نقل قولهائی ازلنین کمی بحث را روشنتر کنم . درینمورد به کتاب معروف و جاودانی لنین "دولت و انقلاب (1918)" رجوع میکنم . این کتاب جایگاه ویژه ای در ادبیات مارکسیستی دارد چون ، در متن و پرتو انقلاب در حال تحقق اکتبر، نقبی به نظرات مارکس و انگلس در مناظره با، هم آنارشیستها و هم سوسیال دمکراتهای نوع کائوتسکی ، میزند . اهمیت این کتاب بر مارکسیستها پنهان نیست ولی فراتر از آن متفکران غیرمارکسیست نیز به اهمیت پایه ای این کتاب معترفند. برای نمونه حتی یک حقوقدان سناتور گلیست به نام پاتریس ژلارد ، در سال 1971 راجع به آن گفت : " کمتر نوشته ای در آثار لنین چنین درجه ای از تازگی را حفظ کرده اند.... خواندن یا بازخواندن دولت و انقلاب به معنای بازنگری در غایت تاریخ ، مفهوم دولت و چرائی انقلاب است. یعنی پرسشهائی که دوباره جامعه معاصر را به تکاپو انداخته اند." (به نقل از کتاب" بیوگرافی لنین انقلاب مداوم " نوشته ژان ژاک ماری - سال 2011 متن فرانسه ص 195 . کتابی که ترجمه و خواندن آن را به همه جوانان کنجکاو مسائل اجتماعی توصیه میکنم )

لنین در بحث با "سران مرتد " سوسیال دمکراسی بویژه کارل کائوتسکی به نوشته های مارکس و بخصوص انگلس رجوع میکند و با تلاش برای درک درست از آن ، جمعبندیهائی را ارائه میدهد که تا امروز پایه و مرجع مارکسیسم انقلابی و غیر اسکولاستیک باقی مانده است . کتابی که استالین حتی یکبار هم به آن ارجاع نمیدهد چون در آن از "زوال دولت " و "خصلت ناگزیر طبقاتی " آن که در تضاد مستقیم با "ورود به کمونیسم و دولت تمام خلقی" ابداعی ایشان قرار داشت ، سخن می رود!

لنین پس از بحث در زمینه های مختلف و بخصوص اهمیت آزادیهای سیاسی در تشکل و آموزش پرولتاریا به بحث مطروحه از جانب کائوتسکی و دوستانش می پردازد و اشتباه عامدانه آنان در یکی انگاشتن دمکراسی و آزادیهای موجود را یادآوری کرده و میگوید : "نه. دموکراسی با تبعيت اقليت از اکثريت همانند نيست. دموکراسی عبارت از دولتی است که تبعيت اقليت از اکثريت را تصديق دارد، يعنی سازمانی است برای اعمال قوه ی قهريه ی سيستماتيک يک طبقه بر طبقه ی ديگر يعنی بخشی از اهالی بر بخش ديگر." (دولت و انقلاب چاپ چینی ص-114)

او در ادامه با یادآوری دیالکتیک دموکراسی دیکتاتوری که به زبان عامیانه "دو روی یک سکه" هستند ، به افشای خرافه "دمکراسی خالص "، "دمکراسی عام" پرداخته و مباحث مطروحه از جانب انگلس را چنین جمعبندی میکند:

"دموکراسی شکل دولت و يکی از انواع آن است. و بنابر اين دموکراسی نيز مانند هر دولتی عبارت است از اعمال قهر متشکل و سيستماتيک در مورد افراد. اين از يک طرف. و اما از طرف ديگر، دموکراسی به معنای قبول صوری برابری بين افراد کشور و حق برابر کليه افراد در تعيين چگونگی ساختمان دولت و اداره ی امور آن است. اين هم به نوبه ی خود با اين موضوع بستگی دارد که دموکراسی در پله ی معينی از تکامل، اولاً طبقه ی انقلابی ضد سرمايه داری يعنی پرولتاريا را متحد می سازد و به وی امکان می دهد ماشين دولتی بورژوائی ولو جمهوری بورژوائی آن و نيز ارتش دائمی و پليس و دستگاه اداری را درهم شکند، خورد کند و از صفحه ی روزگار بزدايد و ماشين دموکراتيک تری را که به هر حال هنوز ماشين دولتی است، به صورت توده های مسلح کارگری که رفته رفته بدل به شرکت تمام مردم در ميليس منجر خواهد شد، جايگزين آن سازد.در اين جا کميت به کيفيت بدل می شود: دموکراتيزم در چنين درجه ای ديگر از چهارچوب جامعه ی بورژوائی خارج شده تحول سوسياليستی آن آغاز می گردد. اگر واقعاً همه در اداره ی امور دولت شرکت جويند، ديگر سرمايه داری نمی تواند پايدار ماند. تکامل سرمايه داری هم به نوبه ی خود مقدماتی فراهم می آورد تا واقعاً همه بتوانند در اداره ی امور دولت شرکت ورزند. " (دولت و انقلاب چاپ چینی ص-140)

و درقسمت دیگری از کتاب ، لنین ضمن توضیح دمکراسی پیگیر پرولتری و چگونگی تقابل آن با دمکراسی بورژوائی، لب کلام در رابطه دمکراسی و سوسیالیسم را چنین جمعبندی میکند : " انگلس درینجا به آن حد جالبی میرسد که که در آن، دموکراسی پیگیر به سوسیالیسم تبدیل میشود و از سوی دیگر ، سوسیالیسم را طلب میکند." (دولت و انقلاب چاپ چینی ص-108)

فکر میکنم که در جمع مارکسیستها بحث به حد کافی روشن است واحتیاج به یادآوری های دیگر نباشد . بنابرین باید بگوئیم که طرح این شعار بدون روشن کردن محتوای طبقاتی آن در بهترین حالت یک سهل انگاری نابخشودنی از جانب یک جریان معتقد به مارکسیسم هست . اما باید اعتراف کنم که به نظر من این رفقا، که برخی از آنان سابقه چهل پنجاه ساله در تفحص کتب و مقولات سیاسی و بخصوص مارکسیستی دارند ، خیلی هم از روی سهو و بی ملاحظه گری مسئله به این مهمی را مطرح نکرده اند. نوعی بازگشت به عقب و سپرانداختن در برابر تبلیغات "دمکراتهای بورژوا"ی وطنی ، ( که البته غالبا آنقدر دمکرات هستند که زیر پرچم سبز- بنفش محور رفسنجانی خاتمی روحانی سینه میزنند و برجام را به این حاکمان اسلامی مستبد تبریک میگویند! ) آشکارا ازین " افزایش " نادرست دمکراسی به سوسیالیسم خود نشان میدهد.

با توجه به آنچه که یادآوری کردم برای یک مارکسیست ، آوردن " دمکراسی" بدون پسوند بازگشت بی رودربایستی به استدلالات نوع کائوتسکی هست که به مدت یک قرن از طرف طیف سوسیال دمکراسی ، آنهم به طرز تهوع آوری، تکرار شده است . اما از آنجا که نه تنها دمکراسی خالص نداریم بلکه بیش از آن اساسا دمکراسی نوعی دولت است که ، به قول انگلس ، در میتواند در جمهوری واقعا دمکراتیک بورژوائی به اوج خود رسیده و گهواره سوسیالیسم باشد که با درهم شکستن ماشین دولتی همین دمکراسی به تحقق دمکراسی پیگیر یعنی" نه دولت نوع کمون " دست بیازد ، تاکید بر ذکر دمکراسی در کنار سوسیالیسم ، در واقع نوعی جدا کردن این روند انقلاب مداوم نوع مارکسی از حرکت از همین امروز برای تحقق انقلاب سوسیالیستی و همان بازگشت به " دو مرحله ای بودن انقلابات اجتماعی" است . یعنی به زبان " دو تاکتیک " لنین : با کل دهقانان و خرده بورژوازی برای تحقق انقلاب دمکراتیک و سپس با دهقانان فقیر حرکت برای انقلاب سوسیالیستی ! اما لنین دوران دوتاکتیک ، لحظه ای در بورژوائی خواندن این مرحله برقراری دمکراسی بورژوائی تردید نمیکرد و باشجاعت انقلابی و راست کلامی کم نظیرش در جنبش کارگری با صدای بلند این خصلت را میگفت و فورموله میکرد تا آنکه در آوریل 1917با تحلیل از دولت جدید، شرایط طبقاتی جدید و.... نظر دیگری را طرح کرد که پایه های نظری انقلاب اکتبر را پی ریزی کرد. درست در تقابل با همین نظریه جدید انقلابی بود که کائوتسکی با جعل نظرات مارکس و بخصوص انگلس کمر همت به تئوریزه کردن "تئوری دمکراسی خالص" بی پسوند یعنی بی خصلت طبقاتی بست. البته تا موقعی که انگلس ، این انقلابی پیگیر و منتقد بیرحم برنامه رسوای رفرمیستی ارفورت برنشتاینی، زنده بود جرئت طرح چنین " تئوریهای نابی" را نداشت . او و دوستانش تا دهسال نامه انتقادی انگلس را منتشر نکردند ( که البته کائوتسکی با کلک معروف کی بود کی بود من که نبودم ! تقصیراین تاخیر در انتشار را به گردن لیبکنشت انداخت که دیگر نبود تا از خودش دفاع کند.) تا بتوانند راحت تر به جعلیات نظری خود ادامه دهند و این رویگردانی از لزوم درهم شکستن "دمکراسی بورژوائی" برای فرا روئیدن به دمکراسی پیگیر سوسیالیستی را به نام دفاع از "سوسیال دمکراسی دمکرات منش" در مقابل "بلشویسم دیکتاتور ماب" غالب کنند.

ما هم باید در همه جا در خصلت بندی طبقاتی و نوع دولتی که به آن معتقدیم با صدای بلند و بی هراس صحبت کنیم . ما باید نوع این دمکراسی ، این "نه دولت" دوران گذار : کمونی ، شورائی ، مشارکتی و...را روشن کنیم ، که هر کدام به نوعی و به طریقی بیانگر تاکید بر جاری شدن اراده و رای آزاد و واقعی کارگران و تهیدستان شهر و روستا در سوسیالیسم مورد نظر ما هستند. در چنین صورتی دیگر نه جائی برای شبهه باقی میماند و نه در غلطیدن به منطق صوری دمکراسی یعنی به اصطلاح حکومت مردم بر مردم ! حساسیت در به کار بردن این مقولات ، بویژه با سواستفاده ای که مبلغان بورژوازی از آن کرده و میکنند جائی برای سهل انگاری تئوریک در طرح شعارهای ما باقی نمیگذارد . باید بگویم که در بهترین حالت و خوشبینانه ترین تفسیر ، رفقای هئیت اجرائی سازمان کارگران انقلابی دست به یک اشتباه تئوریکی زده اند که مایه تاسف است .

طبعا این بحث ادامه خواهد داشت.....

بهروز فراهانی 5 مارس 2018

 
  facebook   twitter   بالاترين   مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های اجتماعی زیرکه عضوآن هستید ارسال کنید:  
O.R.W.I.   Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)