O.R.W.I.
Organization of Revolutionnary Workers of Iran (Rahe Kargar)
Organization of revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ برابر با ۲۷ می ۲۰۱۷
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس   orwi-info@rahekargar.net   و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
  سه-شنبه ۲ آبان ۱۳۹۱ برابر با ۲۳ اکتبر ۲۰۱۲  
    مسئله ملی ، ملت و ناسیونالیسم / سارا محمود

 

مسئله ملی ، ملت و ناسیونالیسم

 

سارا محمود

 

یک تحلیل جدی از مسئله ملی امروز با دو سئوال عمده روبروست :

اول : چرا علیرغم جهانی شدن اقتصاد ونتایج تبعی آن در مناسبات بین جوامع بشری ، تقسیم مردم به ملت ها و ملت گرایی همچنان پایدار و نیرومند مانده آست ، بطوری که تعارضات ملی بنحوی مطایبه آمیز و متناقض به یکی از بزرگترین مشکلات دهکده جهانی تبدیل شده است ؟

دوم : در حالیکه تکامل حیات اجتماعی مستلزم کم رنگ شدن هویت های ملی به نفع یک هویت مشترک انسانی است ، آیا دفاع از حقوق ملت ها بمعنای مقابله با پیشرفت اجتماعی نیست ؟ اگر مصالح پیشرفت اقتصادی و اجتماعی- که عموماً مستلزم هم سان شدن جوامع و کم رنگ شدن هویت برخی از ملل بنفع برخی دیگر است با مصالح مبارزه برای برابری حقوق ملل در تضاد قرار بگیرد ، چه باید کر د؟ آیا باید از مصالح پیشرفت اجتماعی دفاع کرد یا از تلاش ستمدیده برای احقاق حقوق خود ؟

برای ناسیونالیست ها پاسخ هر دو سوال روشن است . به عقیده آنها ملت منشاء طبیعی دارد و قدیمی ترین و پایدارترین هویت اجتماعی است ، از اینرو وفا داری به آن بالاترین ارزش ها است که نه تنها جان بلکه همه ارزش های دیگر را بپای آن میتوان و باید قربانی کرد، به این ترتیب ناسیونالیست ها خود از عناصر مشکل "مسئله ملی" هستند ، و نمیتوانند حتی در سطح انتزاع خود را بیرون از آن قرار دهند و در پی پاسخ به سئوالات بر آمده از آن باشند . بهمین دلیل گفته اند هیچ ناسیونالیستی نمیتواند تاریخ نویس جدی باشد .

اما هر دو سئوال عمدتاً در برابر طرفداران سوسیالیسم بویژه مارکسیست ها قرار دارد . زیرا اولاً مارکس و انگس در مانیفیست با صراحت پیش بینی کردند که با گسترش بازار جهانی و گشوده شدن مرزها برای سرمایه ، جدایی ملی وتضادهای ملی بطور روز افزون از میان میرود و مرزهای طبقاتی، مرزهای ملی را از بین میبرد . ثانیاً تنها مارکسیست ها و مدافعان سوسیالیسم هستند که تلاش برای پیشرفت اقتصادی و اجتماعی از طریق مبارزه طبقاتی و رفع انواع ستم بشر بر بشررا در دستور کار خود گذاشته اند و تناقض بین مصالح پیشرفت و مصالح مبارزه علیه ستم ها برای آنها دردسر واقعی است . تا جائیکه حتی اعتبار دعاویشان را مورد تهدید قرار میدهد که مگر میتوان بدون قربانی دادن و تحمل ستم در مسیر پیشرفت گام گذارد؟ و آیا راهی بجز انتخاب باقی میماند یا عقلانیت یا برابری؟

در رابطه با سئوال اول باید گفت اگر تئوری های گذشته برای پاسخ به مسئله کافی نیست ، تلاش مجددی برای شناخت پدیده های ملت و ملت گرایی لازم است که هم منشاء تکونین این پدیده ها در گذشته و هم علل دوام و بازسازی آنها را در شرایط معاصر در بر بگیرد . بهر حال چنین کند و کاوی برای پیدا کردن پاسخی انسانی و معقول به سئوال دوم که جنبه سیاسی وعملی آن مهمتر از جنبه نظری آن است ضروری است .

 

مفهوم ملت : تعاریف و ایده ها

 

مفهوم ملت آنطو ر که در دنیای معاصر درک می شود ، در گذشته وجود نداشت . این امر مورد توافق پژوهشگران معاصر است . به گفته آنتونی اسمیت اگر در این رابطه بین محققین اختلاف نظری هست آن است که برخی قرن ۱۸ و کمی قبل از آن و برخی قرن های ۱۹ و ۲۰ را دوره شکل گیری ملت ها و پیدایش مفهومی جدید از ملت می دانند (۱) در گذشته ملت ، مفهومی عام و نامشخص مثل پیروان یک مذب و گاه به رعایای یک سلطان .... به لحاظ کار کرد لغت ملت ، چه وجه اشتراکی بین " ملت اراک و تهران " و " ملت اسلام " دو اصطلاحی که مکرردر ایران مورد استفاده قرار می گرفت وجود دارد ؟ هیچ چیز بجز آنکه هر دو اشاره به جمعی از مردم دارند ، جمعی که هویت مشترک خود را از چیزی دیگر غیر از مفهوم ملت میگیرند ، مثلاً از اعتقادات مشترک ، یا نژاد مشترک ، اشتغال مشترک و غیره ..... مهم ترین خصیصه مفهوم جدید ملت این است که خود مبین یک هویت اجتماعی است . مردم به خاطر آنکه عقاید مشترکی دارند ، یا موقعیت اجتماعی مشترک یا نژاد یا جد یا حتی زبان مشترکی.... دارند ملت محسوب نمی شوند . بلکه فقط به آن علت که خود را مجموعاً یک ملت میدانند، دیگران آن را بعنوان یک ملت می شناسند ، دارای هویت مستقل و متمایز از سایر ملتها میگردند . به گفته ارنست رنان مهمترین ویژگی ملت این است که افراد آن هیچ آشنائی با هم ندارند، بلکه تنها از طریق عضویت در ملت است که هویت میبابند. یعنی مفهوم ملت ، امروز متضمن یک هویت مشترک فرضی است. فرضی از آن رو که این مفهوم بخودی خود و بدون نیاز به هر نوع خصیصه مشترک واقعی، قاعدتاً میتواند یک هویت مشترک اجتماعی بشمار آید .

البته این هویت جمعی فرضی معمولاً بر زمینه های مشترکی پدید می آید، اما این زمینه ها و خصوصیات بسته به شرایط زمان و مکان متفاوت هستند. به علاوه زندگی تحت این هویت خود خصایص مشترکی ایجاد می کند. از اینها گذشته میدانیم ملتها تغییر می کنند و حتی از بین میروند و از مصالح آنها ملتهای جدیدی با مشخصات جدید ساخته میشوند . پس مشخصات ملی گاه قدیم هستند و گاه جدید ، برخی واقعی و برخی تماماً جعلی. بهمین جهت گفته اند ملتها را بر حسب مشخصات آنها ، تنها می توان پسا تجربی تعریف کرد ، یعنی بعد از بوجود آمدن هر ملت و شکل گرفتن مشخصات آن . مثلاً در مورد یونانی ها و ایرانی ها سابقه تجرب یک دولت مستقل و وجود یک میراث فرهنگی فدراتیو را زمینه پیدایش هویت ملی میدانند هر چند که تا قبل از بوجود آمدن ملتها ی یونان و ایران در عصر جدید، طبقات حاکم نتوانستند یک فرهنگ عمومی که طبقات متوسط و پائین را در بر بگیرد ایجاد کنند.(۲) یهودی ها بر عکس ، یک میراث فیزیکی یعنی جد و نیای مشترک مبتنی بر افسانه های مذهبی و البته خود اعتقادات مذهبی شان را ــ که دیگران قرنها بر تمایز آن بمثابه یک هویت جدا از خودشان تاکید کردند ــ پایه هویت ملی خود میدانند . در حالیکه در مورد آمریکائیها نه میراث فیزیکی و نه میراث فرهنگی یا سیاسی، بلکه همه مشخصات یک " ملت " مدرن ، یعنی یک ساختار سیاسی مبتنی بر حقوق شهروندی در چارچوب یک دولت ملی زمینه هویت مشترک را تشکیل می دهد . و نمونه فراتر از همه ملت سوئیس، یعنی اجتماعی مردمی با قومیت زبان و مذهب مختلف است که پیشینه یک قرار و مدار سیاسی و نظامی بین کانتونها و خارج ، زمینه پیدایش هویت ملی در این مورد بوده است .

اگر تعرف ملت تنها مبین یک هویت اجتماعی انتزاعی است و ملت یک تعریف عام بر حسب مشخصات معین ( مثلاً زبان مشترک ، فرهنگ مشترک و غیره ) ندارد پس این هویت اشتراکی انتزاعی چیست و چگونه بوجود آمده است ؟

تحول قطعی در مفهوم ملت و تبدیل آن به یک هویت مشترک اجتماعی در قرن ۱۸ در اروپا صورت گرفت. میدانیم قرن ۱۸ به لحاظ فرهنگی یک قرن فرانسوی است و لااقل به لحاظ نظری آراء روشنگران و انقلابیون فرانسوی بر اروپا سیطره می یابد و بعد به سایر قاره ها میرود. روشنگران فرانسه ملت را مجموعه شهروندان برابر حقوقی تعریف کردند که از حق حاکمیت برخوردارند و حکومت مشروعیت خود را از آنها می گیرد و نه بر عکس . مفهوم ملت در تعریف روشنگران و انقلابیون قرن ۱۸ مبین حقوق عمومی علیه حقوق ممتازه بود و مردم یک کشور را از بندگان یک اعلیحضرت به شهروندان حاکم بر سرنوشت خود تبدیل می کرد . سیستمی مبتنی بر حقوق شهروندی و احساس وظایف و حقوق مشترک بین اعضای یک دولت که از مردم مشروعیت می گرفت و اجتماعی از مردم که خود داوطلبانه می خواستند با هم بمانند پایه تعریف ژاکوبنی از ملت بود. بعبارت دیگر ملت در این مفهوم با آزادی و دمکراسی پیوند داشت. از اینرو در انقلاب فرانسه علاقه به ملت و "میهن " بمعنای علاقه به انقلاب، آزادی، دمکراسی و مخالفت با استبداد بود. "میهن پرستان " همان انقلابیون و جمهوری خواهان بودند که با سلطنت مطلقه و اشراف مهاجر سر جنگ داشتند و پرچم سه رنگ فرانسه را در مقابل علامت خاندان سلطنتی قرار میدادند . این مفهوم از ملت در انقلابهای ضد استبداد در دیگر نقاط جهان کم و بیش ظاهر می شود.

مثلاً در انقلاب مشروطه ایران " احرار" خود را طرفداران ملت و "وطن دوستانی" میدانستند که با دربار مستبد و "وطن فروش" می جنگیدند و شعار " زنده باد طرفداران حریت و ملیت ، نیست باد طرفداران استبداد" شعار رادیکالترین نیروهای انقلاب مشروطیت ایران بود . (۳)

در تعریف فرانسوی ، ملت به قومیت وصل نمیشد . برعکس قایل شدن به هر نوع وجه تمایز قومی یا مذهبی ( که از نزدیک قومیت را دنبال می کند ) با ایده شهروندی مباینت داشت . بعلاوه اجتماعی ملی در مفهوم فرانسوی، اجتماعی داوطلبانه بود نه مبتنی بر میراث. نه گذشته، بلکه امروز و آینده ، نه جبر ( طبیعی یا تاریخی ) بلکه اختیار بود که مفهوم ملت در تعریف انقلابیون فرانسه را مشخص میکرد. تعریف منتسب به قومیت درست در نقطه مقابل تعریف فرانسوی(۴) ملت شکل گرفت و بویژه در نیمه دوم قرن ۱۹ رواج یافت؛ هر چند که حتی این تعریف رقیب نیز در بسیاری از مشخصات خود، یعنی حکومت بنام ملت، ساختار سیاسی مشترک ، تعهدات " ملی" و غیره به ایده فرانسوی وامدار بود . هگل در یک فلسفه انتزاعی شکل برجسته ای از تعریف منتسب به قومیت را به نمایش گذارد . در نظریه او "ملت " یک منشاء ماورا مادی دارد و ملت های جهان در طول تاریخ این هستی روحانی را روی زمین زیست می کنند . به اصلاح، ملت ها روح یا حق یا ایده مطلق را روی زمین در اشکال ویژه تحقق می بخشند . به عقیده هگل تنها ملت هایی به تعالی و تحقق کامل روح خود در روی زمین دست می یابند که یک دولت ملی بوجود آورده باشند . ملت هایی که نتوانند دولتی پایدار بوجود آورند ، "ملت های غیر تاریخی " و محکوم به نابودی هستند .از اینجاست تقسیم بندی ملت ها به "ملتهای تاریخی" و " ملت های غیر تاریخی" که در نیمه دوم قرن ۱۹ در اروپا رواج یافت .

در این نظر ریشه ملت به ابتدای تاریخ ، یا به گفته مارکس به جنگل های توتونیک برده میشود . (۵) البته هگل خود از برجسته ترین نظریه پردازان مبلغ برابری انسانها بود وانتساب ناسیونالیسم قومی به او یا به آلمانی ها که نزد برخی مورخین رایج است یک جانبه نگری است ، با وجود این سوسیال داروینیسم ناسیونالیسم از تفسیر ایده آلیستی وماوراء طبیعی هگل از " روح ملت " و طریق تعالی آن که با ظهور دولت ملی تحقق می یابد ، میتواند یاری بگیرد . ناسیونالیست ها نه تنها امتیازات ویژه ملت خود بر ملل دیگر را در این روح ازلی و ابدی جستجو می کنند بلکه برای تعالی " روح خالص" ملی و ایجاد دولت " خاص" ملی در میدان رقابت فشرده ملتهای بالفعل و بالقوه از هیچ جنایتی رویگردان نبوده اند . بعبارت دیگر بر خلاف تعریف دمکراتیک ملت که در انقلاب فرانسه رایج شد ، تعریف قومی ملت منبع الهام سیاست مشت آهنین ، سرکوب و فشار علیه اقلیتها و پاکسازی قومی برای تامین وحدت ملی در داخل وجنگ و آتش آفروزی در خارج برای تحکیم یا ارتقاء موقعیت بین المللی بوده است . بهرحال ایده ها و تعاریف اگر چه با گرایشهای سیاسی پیوند دارند و از این طریق در روند شکل گیری ملت ها نقش مهمی بازی کرده اند ، اما ایده ها، واقعیت ها را بوجود نمی آورند. اگر شرایط عینی بر ایجاد مناسبات جدیدی بین گروه های انسانی در سطوح محلی و جهانی فراهم نبود . اصلاً فرقی نمی کرد که دیده رو ، روسو ، کند ورسه ، میل، هگل و فیخته چه ایده ای در سر داشتند، ایده های آنها مسلماً مشروط به مناسبات و شرایطی بود که در آن میزیست . بنابراین برای شناخت پدیده ملت باید به واقعیت و جریان عینی تاریخ مراجعه کنیم . اما تا همین جا یعنی از نگاهی به تاریخ تعاریف و ایده ها به نکاتی بر می خوریم که قابل توجه است و باید ریشه ها و دلائل آنها را در شرایط زندگی انسانها جستجو کنیم .

        ملت تعریفی عام بر حسب عناصر مشکله خود ندارد . تنها وجه مشترک که در تعریف عام ملت می گنجدآن است که مفهوم ملت اکنون بر خلاف گذشته ، مبین یک هویت اجتماعی مشترک است . این مفهوم تنها در دوسه قرن اخیر شکل گرفته است.

        تعاریف متفاوتی که از مفهوم ملت در آغاز پیدایش آن داده شد، علیرغم اختلافاتی که داشتند در یک نکته مشترک بودند : مناقشه بر سر قدرت سیاسی. چه تعریف دموکراتیک و چه تعریف قومی از ملت مدعی حکومتی است که هویت آن با ملت یکی باشد ، یکی درجهت دمکراتیزه کردن قدرت سیاسی و دیگری در جهت قومی و اختصاص کردن قدرت سیاسی.

 

زمینه های تاریخی پیدایش و باز سازی ملت ها

 

ملت در واقعیت آنطور که در تاریخ بوجود آمد ، نه آنطور که در اذهان متفکران منعکس شد ، چیست ؟ آیا آنطور که ناسیونالیست ها ادعا می کنند یک قومیت کهن است که " روح مرموز" آن یا ارزش معنوی آن تنها در دو سه قرن اخیر کشف شده است و همچنان به تسخیرقلب ها بصورت بالاترین ارزش ادامه خواهد داد ؟ یا آنطور که اقتصاد گرایان تقلیل گرا می گویند ملت همان " اقتصاد داخلی" یا " بازار ملی بورژوایی" است ؟ یا آنطور که ایدئولوژی گرایان می گویند ملت موهومی است محصول خیال؟ یا آنصور که برخی نظریه پردازان می گویند ملت مجموعه مردمی است با " خصوصیات روانی مشترک "؟.

ملت ها پدیدارهائی تاریخی هستند پس بررسی حیات تاریخی آنها ، بویژه در محل تکوین اولین ملت ها در مفهوم جدید خود در اروپا می تواند به شناخت زمینه پیدایش ملت ها و نیز ماهیت پدیده ملت کمک کند .

 

تناقضات سرمایه داری و نقش آن در روند ملت سازی

 

در اروپای قرون وسطی کشورها بر اساس تقسیم سرزمین بوجود آمده بودند .در اواخر قرون وسطی قلمروهای وسیع تحت حکومت اشراف که در راس آن پادشاه قرار داشت شکل گرفته بودند. سلطنت فئودالی با قلمرواش یعنی سرزمینی که بر آن حکم می راند شناخته میشد نه با مردم ساکن این سرزمین . از اینرو " وطن یعنی مرز و بوم و سرزمین ، مقدس بشمار می آمد و ملت بمثابه یک هویت اجتماعی مقوله ای ناشناخته بود . همانطور که هاگ تینگر یکی از پژوشگران مسایل ملی در شرق، میگوید در طول تاریخ هم در غرب و هم در شرق بین مفهوم ملت و ناسیونالیسم از یک طرف ، و وطن و وطن پرستی از طرف دیگر تمای آشکاری وجود داشته است ، ملت به مردم اشاره دارد و ناسیونالیسم حول گروهی از مردم افسانه پردازی می کند، در حالیکه وطن متوجه قلمرو است و وطن پرستی به ستایش مرز و بوم و کوه و رود آن می پردازد .(۶) در اولی خاک تقدس خود را از قوم و نژاد " پاک " آن می گیرد در دومی مردم یک مرز و بوم اعتبار خود را از خاک " گهر بار" آبا و اجدادی بدست می آورد .

 

مردمی که در قلمرو شاهان فئودال می زیستند هویت اجتماعی شان رااز صنف خود می گرفتند که نسل به نسل انتقال پیدا میکرد و از طریق صنف خود وابستگی سیاسی پیدا کرده و با قید وبندها و امتیازات و اجبارهایی که سازماندهی صنفی ایجا د می کرد به رعایا و در واقع به متعلقات سلطنت تبدیل میشدند که قدرتش بر سرزمین و مردم ساکن آنرا از ماورا ءزمین می گرفت . کلیسای روم نماینده زمینی این قدرت آسمانی بود که قدرت های فئودالی در سراسر ارپا را حفظ می کرد . بهمین دلیل علیرغم آنکه هرگز نتوانست دستگاه اداری منظمی بسازد، اما نهاد مرکزی واقعی قدرت فئودالی در تمام جهان مسیحی بود و دولت های فئودالی را در هاله ای از تقدس روحانی می پیچید. البته روحانیت وابسته به کلیسا ی روم با شرکت در قدرت اشراف و تملک زمین های وسیع، پایه مادی نیرومندی برای قدرت الهی کلیسا بوجود می آورد .

 

بنابراین کلیسای روم منبع هویت مشترک مذهبی بود که تنها هویت مشترک در این شرایط محسوب میشد وگرنه هویت مادی و اجتماعی مردم. بخش بخش شده ودر قومیت ، صنف ، تعلق زبانی یا محلی و جنسیت مداوما تقسیم شده و برای هر هویت امتیازات و محرومیت های ازلی و ابدی بوجود می آورد . مردم هر کشور به زبان های گوناگون صحبت می کردند حتی زبانی که در دربار شاهان متداول بود، به لهجه های متعدد تقسیم میشد که اغلب برای صاحبان آنها فهم یکدیگر نیز دشوار بود. زبان لاتین ، زبان کلیسای روم که تنها زبان واقعی بین المللی بود ، بکلی از مردم بیگانه و فقط برای قشر ممتاز دستگاه دولت و کلیسا آشنا بود . این مردم را که نه زبان مشترکی داشتند ، نه فرهنگ مشترکی، نه حقوق مشترک و نه وظایف مشترک، و هر دسته در یک جامعه محلی در چنبره انزوای خود، مستقلاً خود را باز تولید می کردند و مراودات اقتصادی و فرهنگی بین آنها اگر وجود داشت بسیار ناچیز و کم اثر بود، با هیچ تعبیری " ملت " ، در مفهومی که امروز از آن درک می کنیم ، نمیتوان محسوب کرد . بویژه که ملت قبل از هر چیز آگاهی به هویت جمعی بمثابه ملت است . آنها به لحاظ اقتصادی ، فرهنگی ، حقوقی پاره پاره و جدا از هم و فاقد حس هویت مشترک مادی بودند . خدا، شاه ، میهن (بمعنای سرزمین و قلمرو سلطان ) اوراد آسمانی بودند که از بیرون بر این رعایای ناهمگون نازل میدند تا سیطره شاه و کلیسا را بر مردم حفظ کنند . سیطره ای که بعلت همین منبع الهام غیر مادی و تبلور در قدرت های فوق بشری نه یک سیطره سیاسی در مفهوم خاص کلمه ، بلکه نوعی سیطره شخصی گسترش یافته بود که از طریق ساختار رسته ای و امتیازات ومحرومیت های "طبیعی" ناشی از آن، گویی با خون از مادر زاده شده و باید به فرزند منتقل میشد .

رشد مناسبات سرمایه داری که از اواخر قرن ۱۳ آغاز شده بود فروپاشی درونی این مناسبات را آغاز کرد که در ادامه خود در نیمه قرن ۱۶ به یک تهاجم همه جانبه از درون و بیرون منجر شد . این قرن که شاهد بحران های متعدد و رکود و رونق مدام سرمایه داری بود به تحرک نیروهای اجتماعی شتاب بیسابقه ای داد و زمینه تحول نهایی ساختار اجتماعی را فراهم آورد . تا آنجا که به مسله ملی مربوط است سرمایه داری از طریق دو روند متناقض که متقابلاً یکدیگر را تشدید می کردند زمینه های عینی تشکیل دولت ملی و ملت را بوجود آورد .

 

 

الف روند نزدیک سازی، وحدت ، تمرکز ، برابری

 

گرایش به وحدت اقتصادی بصورت ایجاد بازار ملی در داخل و رشد مراوادات اقتصادی بین جوامع و کشورها و سپس ایجاد بازار جهانی نتیجه تحولات وسیعی بود که همزمان در صنعت، مالیه و بازرگانی، ابتدا تدریجی و با پیدایش صنعت بزرگ و تجمع سرمایه به شناب صورت می پذیرفت. گرایش به وحدت فرهنگی از طریق گسترش مراودات بازرگانی، توسعه صنعت ارتباطات و بعد دستگاه آموزش مرکزی منجر به ایجاد یک فرهنگ مشترک در داخل کشور ها و آشنایی به فرهنگی دیگر جوامع گردید . گسترش تجارت ، تکامل وسایل ارتباطی ( کشتی رانی، راه آهن و چاپ ) مردم جوامع محلی را به هم نزدیک میکرد . سفرها ومهاجرت ها بنحو روزافزونی گسترش میافت و مردم جهان را با زبان و فرهنگ یکدیگر، تمایزات و شباهت هایشان آشنا میکرد . در هر کشور افرادی که از روستاها ی مختلف برای کار به شهرها می رفتند و به زبان ها و لهجه های بیگانه از یکدیگر و غیر قابل فهم برای هم صحبت می کردند به زبان ارتباطی مشترک نیاز داشتند . بازگانی بیش از هر چیز نیاز به زبان مشترک را به نمایش گذارد. به عقیده کریس هارمن پیله وران و بازرگانانی که در درون جوامع فئودالی بین روستا ها و شهرها حرکت میکردند ، اولین پیشگامان ایجاد زبان ملی بودند . آنها عناصر و آوا های نزدیک به هم و قابل انتقال لهجه ها راگرفته و یک زبان شهری ایجاد میکردند که برای اغلب روستا ها قابل فهم بود . به گفته او بسیاری از دولت ها ی اروپا در آغاز همین زبان شهری- زبان بازرگانی- را بعنوان زبان ملی انتخاب کردند که در برخی موارد حتی با زبان مورد استفاده دربار و اشراف خویشاوند نبود .(۷)

صنعت چاپ که در چار چوب موسسات سرمایه داری عمل میکرد به روند پیوند فرهنگی شتابی انقلابی داد. چاپ کتاب، لهجه های محلی را بنفع یک زبان مشترک کنار میزد و امکان ایجاد ارزشها، خاطره ها، افسانه ها و در مجموع یک فرهنگ مشترک را برای مردمی که قبلاً از هم بیگانه بودند فراهم میکرد. وحدت حقوقی از طریق فرو پاشی نظام رسته ای و لغو قید و بندهای مربوط به آن به منظور سازمان دادن کار آزاد در بازار فراهم آمد . لغو همه امتیازات غیر اقتصادی و اعلام حقوق بشر بمثابه حق طبیعی انسان در قرن ۱۸که یک نقطه عطف تاریخی در تحول ساختار رسته ای بود و برای همه افراد جامه صرفنظر از موقعیت اقتصادی آنها حقوق برابر و در عین حال وظایف مشترکی اعلام میکرد ، در ادامه یک روند طولانی تغییر و تحول طی چند قرن حاصل شد . در مجموع پیشرفت صنعت در چارچوب سرمایه داری عوامل مادی نیرومندی برای ایجاد هویت مشترک فرهنگی و حقوقی مردم کشورها فراهم کرده بود که اولاً با سطله کلیسای روم و ثانیاً باحکومت بر مبنای امتیازات ارثی در تضاد بود. بندیکت آندرسن در بررسی خود از صنعت چاپ که یکی از قدیمی ترین موسسات سرمایه داری بود، مثال جالبی از همکاری سه عامل: سرمایه داری ، صنعت و مناسبات متناسب با سرمایه داری در ایجاد یک هویت مشترک فرهنگی بدست میدهد (۸) او می نویسد در ابتدای قرن ۱۶ که یک دوره رونق و فراوانی پول بود ، صنعت چاپ به انتشار کتاب در مقیاس انبوه روی آورد . از آنجا که کتابها عمدتاً به زبان لاتین چاپ میشد ، این امر حتی به شکوفائی موقت زبان لاتین و تقویت نفوذ کلیسای روم و نیروهای محافظه کار منجر شد . اما زبان لاتین زبان نخبگان بود و در اواسط قرن ۱۶ پس از ۱۵۰ سال انتشار کتاب به این زبان، بازار آن اشباع شده بود . در اوج رکود اقتصادی در میانه این قرن ، صنعت چاپ مستاصل و آزمند در جستجوی بازارهای جدید به چاپ کتاب ارزان به زبان های محلی روی آورد . ترجمه آلمانی احکام لوتر موجب انتشار کتاب به زبان آلمانی در دو دهه ۳۰ و ۴۰ قرن ۱۶ به سه برابر دو دهه قبلی برسد و اثار لوتر به اولین کتاب پرفروش توده ای تبدیل شود ، در آغاز قرن ۱۶ حداقل ۲۰ میلیون نسخه کتاب چاپ شده بود . این رقم در پایان همین قرن به ۲۰۰ میلیون نسخه رسید که عمدتاً به زبان رایچ در کشورها صورت میگرفت . واتیکان در این هنگام به تلاش نومیدانه دست زد و به انتشار کتاب به زبان لاتین در حجم زیاد مبادرت نمود اما مجبور به عقب نشینی شد . ابعاد سیاسی این کشمکش چنان وسیع بود که فرانتس اول در۱۵۳۵ برای چاپ هر نوع کتاب مجازات مرگ تعیین نمود ! در حقیقت سرمایه داری صنعت و نهضت " بیداری" لوتر را به خدمت گرفته و علم را از انحصار نخبگان خارج می کرد و به میان مردم می برد و همراه با آن به کشف زبانهای دولتی در مقابل زبان بین المللی یعنی لاتین ، مکتوب و قانونمند کردن آنها مبادرت می نمود . قبلاً زبان دولتی با زبانهای محلی تفاوت داشت و حتی در دستگاه دولتی از زبانهای متعددی استفاده میشد ( مثلاً در انگلیس زبان دستگاه نظامی. فرانسوی نرماندی. زبان اداری و قضایی لهجه ای از لاتین بود و زبان مشترک دولت طی قرنها ۱۵-۱۲ ابتدا انگلوساکسون بعد لاتین بود . و بعد انگلیسی، زبان ها ی متعدد را کنار زد، در حالی که در بخشهای مختلف کشور هنوز زبان محل رایج بود ). صنعت چاپ به کمک شبکه قدرتمند دولتی که به تدریج از نقش یک زبان مشترک در تمرکز قدرت سیاسی آگاه میشد، زبان رسمی دستگاه حکومتی در کشور ها را به ابزار ایجاد یک فرهنگ مشترک ملی، و خود زبان رسمی را به یک ز بان ملی تبدیل کرد. اکنون دیگر افسانه ها ، روایت های تاریخی ، سنن مردم جوامع محلی که قرنها سینه به سینه نقل میشد و لاجرم ازمحلی به محل دیگر و از نسلی به نسلی دیگر تغییر و تحول پیدا میکرد .ثبت شده ، سنگواره می شد و به خاطره و اگاهی مشترک مردم تبدیل میشد . اکنون میشد با آمیختن راست و دروغ برای مردم یک کشور تاریخ مشترک ساخت و آنرا به اعصار ماقبل تاریخ برد . کاری که زبان مکتوب قبل از صنعت چاپ بعلت محدودیت مخاطب و موضوع قادر به انجام آن با چنین عمق و کارآیی نبود و تنها کلیسا در حوزه الهیات تا حدی موفق به استفاده از آن شده بود . بهر حال سرمایه داری زمینه های عینی برای نزدیک شدن فرهنگها ، برابری افراد و تمرکز و وحدت را بنحوی شتابان گسترش می داد . اما این تنها گرایش سرمایه داری نبود، همزمان گرایشی متضاد و متناقض با آن رشد می نمود .

 

ب- تشدید رقابت ، خصومت و نابرابری:

 

گرایش متقابل نیز با ظهور سرمایه داری رشد خود را آغاز کرد . در حالیکه صنعت بزرگ زمینه های نزدیکی ، گسترش روابط، همسان سازی و برابری را فراهم میکرد . سرمایه و بازرگانی در عین حال که به روند فوق شتاب فوق العاده ای میداد به رقابت بین جوامع دامن میزد . رقابت سرمایه داری همانطور که افراد طبقه بورژوا و طبقه کارگر را از هم جدا کرده و همه را در شرایط رقابت با یکدیگر به بازار میفرستد و در درون هر طبقه نیز گروه بندی های مختلف را در یک رابطه رقابتی وارد میکرد ، بسرعت قدرتهای موجود در اروپا را در برابرهم قرار داد با رشد سرمایه داری تجارت خارجی بنحو بیسابقه ای گسترش یافت و به مراودات بین کشور ها دامن زد . مبادله بازرگانی کشور ها که قبلاً محدود و غیر تعرضی بود. جنبه سیاسی به خود گرفت و به یک رابطه خصومت آمیزتبدیل شد (۹)

کشورهای اروپایی به قدرت های رقیب در بازاری تبدیل شدند که با کشف سرزمین های جدید و مستعمرات بتدریج خصلت جهانی به معنای واقعی کلمه میافت . فرانسه و انگلیس که قبلاً توسط شاهان متحد شده بودند دیگر نه فقط برای تعیین قلمرو حکومت و سرزمین خود ، بلکه برای حفظ منافع خود در بازار جهانی بود که تلاش میکردند قدرت دریایی یکدیگر را نابود کنند . هلند که یکی از اولین کشورهایی بود که سرمایه داری در آن پیشرفته بود ، برای دفاع ا ز قدرت تجارت خود بود که تلاش کرد خود را در برابر امپراطوری هابسبورگ و اسپانیا بصورت ملت متحد کند .آلمانی ها ی پراکنده در اروپا که آرام آرام تجارت اروپا را قبضه میکردند در رقابت با قدرت صنعت و تجارت انگلیس و فرانسه بود که سودای تشکیل یک دولت ملی ورهایی از قدرت بازدارنده رم، پروس، اطریش هنگری را در سر داشتند .

گسترش سرمایه داری در عین حال به نابرابری اقتصادی دامن می زد ،نه تنها بین طبقات بلکه همینطور بین ده و شهر، بین اقلیت ها و گروه حاکم بین مستعمرات و مترو پل و این خود منشاء تخاصمات ملی میشد نه تنها بین گروهای قومی یا زبانی یا مذهبی مختلف، بلکه در شرایط معینی بین گروه ها ی حاکم از یک قوم. مثلاً در مستعمرات اسپانیا و انگلیس در آمریکا، این خود دستگاه های اداری وابسته به کشورهای متروپل بودند که سر به شورش برداشتند و با داعیه تشکیل دولت " ملی" در کشورهای " غیر بومی" اعلام استقلال کردند .

 

تشکیل دولت ملی

دولت ملی در مجموع مقدم بر ملت شکل گرفت. میشل لوی معتقد است که دولت های ملی در اروپا طی قرنها ۱۴ و ۱۵ همراه با بر آمدن سرمایه داری و تشکیل بازار ملی و بویژه از طریق انهدام در ساختار جهانی کلیسای روم بوجود آمده بودند .(۱۰) تمرکز مالکیت و مجموعه تحولاتی که سرمایه داری در روابط افراد و گروهبندیهای درون کشورها و بین کشورها بوجود آورد . عملکرد دولت را عمیقاً دچار تحول نمودند . دولت ها اکنون مجبور بودند انواع قوانین عمومی را تصویب کنند تا از یک طرف رابطه قدرت بین کلیسا ، اشراف زمیندار و بورژوازی را که به دولت مالیات میداد تنظیم کرده و انبوه مردم آزاد شده از نظم فئودالی را در شرایط جدید سازمان دهند . از طرف دیگر در رقابت بین کشورها رونق صنعت و تجارت داخلی که اکنون نه فقط منافع صاحبان دارایی بلکه سرنوشت انبوه مردم کشورها به آن وابسته شده بود را تامین کنند و در صحنه رقابت فشرده بین المللی سایر رقبا را عقب برانند . این تحولی تعیین کننده در عملکرد و ساختار دولت بود . تمرکز مالکیت ، تمرکز سیاسی را ضروری میکرد و تحولات در رابطه اجتماعی در داخل و رقابت در خارج نیاز به قانون گذاری عمومی را بوجود میآورد . دیگر کشور نمیتوانست با قوانین خود سرانه منطقه ای اداره شود . از انرو همه نیروهای طبقات حاکم در قالب دولت عمومی تمرکز یافت . به گفته مارکس با این تحول شهرستان های مستقل که بین خود روابط اتحادی داشتند و دارای منافع و قوانین و حکومت ها و مقررات گمرکی مختلف بودند ، بصورت یک ملت واحد با حکومت واحد ، قانونگزاری واحد و منافع ملی طبقاتی واحد و مرزهای گمرکی واحد در آمدند . (۱۱)

سلطنت های مستبده قرن ۱۶ و ۱۷ دولت های ملی و نماینده گذار از دولت صنفی دوره گذشته به دولت های مدرن آتی بودند که دیگر تنها وسیله اعمال قهر در خدمت منافع جزیی نیستند ، بلکه بقول مارکس دولت واقعی امر عمومی وو شکل سیاسی عمومی هستند .

تصویر ایده آلیستی که هگل از دولت ملی بدست میداد و آنرا بطور وارونه " تحقق روح ملت " میخواند در شرایطی ارائه شد که کشورهای مقتدر اروپا از مرحله تشکیل دولت ملی گذر کرده و یا در حال گذار از آن بودند . دو گلاس مو گاج یکی از پژوهشگران مسئله ملی می نویسد هگل که در جوانی شیفته انقلاب فرانسه و تحولاتی ناشی از آن در ساختار دولت و جامعه بود ، جامعه مدنی را عرصه فعالیت خصوصی و منشاء آزادیهای فردی میدانست و معتقد بود یک دولت قدرتمند مرکزی یا به گفته او " جامعه سیاسی" که عرصه دفاع ا ز منافع عام در برابر منافع خصوصی و منشاء تعیین حقوق و وظایف عمومی در برابر آزادایهای فردی باشد، برای ایجاد تعادل و رسیدن جامعه به مرحله کمال خود لازم است و این این قدرت را در سلطنت مدرن جستجو میکرد . (۱۲)

اما نظریه هگل تصویری وارونه از واقعیت بدست میداد. در واقعیت ، اغلب ملت ها زیر سقف دولت ملی ساخته شدند و دولت های ملی بر زمینه دو گرایش متضاد سرمایه داری جوامع تحت اداره خود را که همگون و متحد نبودند با جوامع همسایه تمایز بارزی نداشتند ، یک شکل ، متحد و از" بیگانگان " متمایز کردند. وحدت سیاسی که از طریق ایجاد دولت ملی حاصل شد و اراده سیاسی برای ایجاد وحدت اقتصادی، وحدت فرهنگی و وحدت حقوقی بوجود آورد. دولت ملی با مالیه ، ادارات ، موسسات، قانون و زور ملت را در داخل متحد کرد و با گسترش رقابت با ملت های دیگ به مفهوم "بیگانه " ابعاد جدیدی داد .

در قرن ۱۹دیگر نقش دولت های ملی در ایجاد ملت و هویت ملی چنان برجسته بود که فعالان جنبش های ملی تقدم ایجاد دولت ملی را به کار پایه سیاسی خود تبدیل کردند . هابزبام از پیلسودسکی، ناسیونالیست لهستانی، نقل می کند که " این دولت است که ملت را بوجود می آورد ، نه ملت دولت را " و نیز مازینی که در تاریخ ایتالیا نوشت: " ما ایتالیا را ساختیم ، اکنون ایتالیا ئی را میسازیم ."

در این رابطه ، یعنی در رابطه با اراده سیاسی برای ایجاد ملت است که ناسیونالیسم معنا پیدا می کند . اما قبل از اینکه به این مسئله بپردازیم لازم است به آنسوی قضیه نگاه کنیم : نقش پائینی ها در ایجاد ملت .

 

نقش مبارزات توده ای در شکل گیری ملت ها :

 

اگر چه دولت ها در ایجاد ملت ها نقش قاطع بازی کرده اند ، اما ملت فقط از بالا ساخته نمیشود . همانطور که هابزبام تاکید کرده است تحلیل ملت و ملت گرایی بدون در نظر گرفتن نقش پائینی ها در ایجاد آن ناقض است .(۱۳) اگر فروپاشی ساختار رسته ای برای تکوین دولت ملی و ملت در اروپا یک الزام بود، حداقل از دو انقلاب عظیم توده ا ی میتوان نام برد که در این فرو پاشی و شکل گیری عناصر لازم برای پیدایش دولت ملی و ملت نقش بازی کرده اند و میدانیم که این انقلاب ها بر آمد مبارزه مداوم مردم در طول قرنها بودند :

 

نهضت اصلاح دینی: انقلاب لوتر در نیمه قرن ۱۶ را شاید بتوان اولین انقلاب بزرگ و عمومی بورژوایی علیه سلطه سیاسی ، فرهنگی و اقتصادی کلیسا و اشراف دانست . اگر چه بورژوازی شهر ها رهبری این انقلاب را در دست داشت، اما انقلاب اساساً بر طغیان تود ه های تهیدست دهقانی علیه مالکین تکیه داشت . نهصت لوتر در قالب مذهبی ارائه شد و با سلطنت مطلقه سازگار بود. اما سلطه روحانی کلیسای روم را به مبارزه طلبید و با مقبولیت در میان توده ها ، پایه های هویت مشترک مذهبی جوامع فئودالی را ویران کرد. به گفته مارکس کشیش را به فرد عامی تبدیل کرد و بردگی ناشی از اعتقاد شخصی را بجای بردگی ناشی از جبرآسمانی گذارد . ماکس وبر با تحلیل موشکافانه خود ا ز عناصر فرهنگی که این نهضت مبلغ آن بود نشان میدهد که نهضت اصلاح دینی علیرغم نقاب مذهبی چگونه عناصر یک فرهنگ مادی را که او آنرا " روح سرمایه داری" میخواند ، جانشین فرهنگ مذهبی گذشته نمود. اگر چه او بطور یک جانبه بر نقش این نهضت و اخلاق پروتستانی در تحولات سیاسی و اقتصادی غرب تاکید میکند و نقش سایر عوامل را در سایه میبرد ، تا آنجا که حتی نظم اقتصادی جدید و سرمایه داری را معلول این " روح " میداند ، اما اگراز این وارونگی صرفنظر کنیم تحلیل او عناصر این هویت فرهنگی جدید را که با سلطه دین بر جامعه مدنی در تضاد و با عناصر شکل گیری یک فرهنگ مادی سازگار بود ، بخوبی نشان میدهد. او تاکید می کند که در اخلاق اجتماعی این فرهنگ ، سود جویی یک وظیفه دینی محسوب می شود و تکلیف وجدانی و الهی فرد آدمی این است که بر اساس محاسبات عقلانی تلاش کند ، حرفه انتخاب کند ، کار کند، هر سد و مانعی در برابر پیشرفت خود را بشکند و به جستجوی منفعت و جمع آوری ثروت بپردازد .(۱۴) عناصر ضروری چنین فرهنگی عبارتند از: نفی سنت پرستی و در هم شکستن قیود کهن ، نفی منزلت موروثی و پذیرش برابری حقوقی افراد، نفی تنبلی و تشویق تحرک، کارایی و لیاقت فردی، در این مکتب ، فضیلت از اقتصاد بر می خیزد و اختلاف در ثروت از درون برابری حقوقی، همه قید و بند های موروثی و همه تمایزات حقوقی فرو میریزد تا مرزهای طبقاتی شکل گیرد. و این همه در انطباق است با سازماندهی ملی کار آزاد در بازار سرمایه که به کمک و از طریق برابری هویت فرا قتصادی ، نا برابری اقتصادی را شکل می دهد .

قیام های دهقانی آلمان علیه مالکین دنیوی و الهی که مبنای توده گیر شدن نهضت لوتر بود ، در جنگ بین شاهزادگان محلی تجزبه شد ودر هم شکست . اما نهضت اصلاح دینی در همه اروپا زمینه را برای اقدامات بورژوازی در جهت فروپاشی قدرت جهانی کلیسای روم و تبدیل دولتهای اروپایی به دولتهای ملی آماده کرد : نهضت در خاستگاه خود به توزیع مجدد قدرت بین رم ، پروس و بورژوازی منجر شد و در تداوم خود در قالب تعالیم کالوین در جریان ائتلاف بورژوازی و دربار یا مستقیماً بعنوان مذهب رسمی یا به کمک کلیساهای اصلاح طلب نقش موثری در جدا کردن دین از دولت و فرو پاشی هویت اشتراکی مذهبی ایفا کرد. در انگلیس تحت فشار بورژوازی ، هنری هشتم خود کلیسا را مصادره کرد در حالیکه در فرانسه یک انقلاب کامل و این بار غیر مذهبی و در قالب دنیوی برای خلع ید از کلیسا صورت گرفت .

 

انقلاب کبیر فرانسه : این انقلاب که از ستیز طبقاتی درون جامعه برخاست با تعمیق مرحله به مرحله همه عوامل سازش با دستگاه استبداد را کنار راند و یک گسست قطعی از جامعه فئودالی با همه سلسله مراتب و سنن رسته ای آنرا سازمان داد . خواست مردم از این انقلاب در ماده سوم اعلامیه حقوق بشرو شهروندان که در ۲۶ اوت ۱۷۸۹ صادر شد به این صورت فرمول بندی گردید : اصل حاکمیت کامل اساساً با ملت است . عناصر آگاهی و اختیار، یگانگی هویت ملت و دولت مبتنی بر این اصل که اعمال حاکمیت بطور کامل حق مردم است، جوهر اساسی ملت در تعریف انقلابیون فرانسه بود . رهبری انقلاب فرانسه نیز با بورژوازی بود ، اما همه میدانیم که این فشار توده ای از پائین بود که در رهبری انقلاب شکاف انداخت. این نفرت توده مردم از دستگاه خدم و حشم فئودالی باری که بر دوش مردم گرسنه می گذاشت بود که ژاکوبن ها را وادار کرد برای انطباق خود با خواست مردم جناح متمایل به سازش با کلیسا و سلطنت را کناربزنند و با روییدن دستگاه سلطنت وفاداری خود به حق حاکمیت ملت را اعلام کنند و مفهومی جدید از ملت بوجود آورند . اما همانطور که ای. اچ. کار میگوید ملتی که در انقلاب فرانسه تعریف شد در واقعیت تنها در مفهوم بورژوایی خود تحقق یافت . همچنانکه مضمون اصل دموکراسی یعنی حکومت مردم از دمکراسی حذف شد (۱۵). ملت نیز محدود شد به مردم یک قلمرو معین حکومتی که توسط یک ساختار سیاسی/ فرهنگی وحدت یافته ، متحد میشوند وملت بورژوایی متناسب با مقتضیات و تناقضات سرمایه داری مشخصاتی پیدا کرد که بعد با تفصیل بیشتر به آن می پردازیم . دستاورد انقلاب فرانسه تعویض منبع مشروعیت دولت و رسمیت یافتن حقوق شهروندی بود . دولت مشروعیت خود را نه از مذهب میگرفت و نه از وفا داری به سلطنت بلکه از طریق مردم آن را کسب می کرد. مردم شهروندانی با حقوق برابر بشمار می آمدند . این هر دو عناصر ضروری برای یک ساختار ملی بودند .

دولت مدرن ـ محصول ویژه انقلاب فرانسه این ساختار ملی را شکل میداد. دستگاه دولت مدرن در شکل منسجمش توسط ناپلئون در فرانسه بوجود آمد و در جریان فتوحات او در دیگر کشورهای اروپا از طریق "قانون نامه ها ی ناپلئونی" یا از طریق اصلاحات ساختاری توسط نیروهای مقاومت یا بوسیله دول رقیب به منظور ارتقاء توان مقابه با او گسترش یافت ، بطوریکه خود او دردوره حکومت همه روزه ادعا کرد که هدفش از لشکرکشی ها نه توسعه طلبی ، بلکه استقرار نهادهای مدنی بجای ساختار قرون وسطایی جوامع اروپایی بوده است . نقش اصلاحات ساختاری دولت در ایجاد هویت ملی که در انقلاب فرانسه قطعیت یافت در دو نمونه دیگر در آلمان و سوئیس بنحوی روشن خود را منعکس می کند . این دو نمونه که روند شکل گیری ملت و مشخصات ملی در آنها از جهات بسیاری در مقابل هم قرار دارد بخوبی نشان میدهند که اولاً ملت و هویت ملی محصول تحولات ناشی از سرمایه داری در مناسبات روبنایی جامعه است نه مفاهیمی مربوط به اعصار قدیم ، ثانیاً ساختار جدید سیاسی بیش از هر عامل مشترک دیگر- نژاد یا قومیت ، زبان ، مذهب و غیره در شکل گیری ملت نقش دارد . در مورد آلمان، سکولاریزه شدن هویت واعتلای زبان آلمانی با مقاومت در برابر سلطه کلیسا ی روم در پایان قرون وسطی آغاز شد و با انقلاب های دهقانی پشتیبانی توده ای یافت و در نهصت رفرماسیون به اوج خود رسید ، اما حتی تا قرن ۱۹ معلوم نبود آالمانی زبان های سوئیس آلمانی اند یا سوئیسی یا آلمانی زبانهای آلزاس و لورن فرانسوی اند یا آلمانی و آلمانی زبانهای شلزبورگ دانمارکی اند یا آلمانی . برای پیدایش آگاهی به هویت ملی در میان آلمانی زبانها ، پس از یک قرن سکوت که بدنبال نهضت اصلاح دینی آمد، جذب ایده های انقلاب فرانسه ، رقابت تجار آلمانی زبان که در سراسر اروپا پراکنده بودند، جنگهای ناپلئون ، نارضایی از نتایج کنگره وین ۱۸۱۵، کشمکش پروس و اطریش بر سر تقسیم قدرت و سرزمین وغیره ، لازم بود تا اشتیاق سوزان برای ایجاد دولتی متمایزمیان آلمانی ها پا بگیرد . به عقیده برخی از پژوهشگران ، آگاهی به هویت ملی در آلمانی ها بعد از انقلاب های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ بوجود آمد و ناسیونالیسم آلمانی بصورت یک جریان شکل گرفت . سپس دولت ملی بیسمارک با تحولاتی که در ساختار اجتماعی بوجود آورد . اتحاد ملی و شکل گیری ملت را تحقق بخشید (۱۶)

مضمون این تحولات ایجاد ساختار سیاسی بجای مانده از انقلاب فرانسه بود که مردم را در جامعه مدنی متکی بر حقوق شهروندی توسط دولت با نهادهای سازمان یافته اش متحد میکرد . البته صدر اعظم محافظه کار و خود کامه نه بخاطر عشق به آلمان، بلکه بخاطر افزایش توان جنگی ماشین حکومتی بود که به شیوه فرانسوی متوسل شد و دولت و ملت آلمان را بوجود آورد . " ما باید از بالا همان کاری را بکنیم که فرانسویان از پائین کردند "(۱۷)

سوئیس نمونه ای است که از بسیاری جهات در نقطه مقابل آلمان قرار دارد. در اینجا نه زبان ، نه مذهب و نه فرهنگ مشرک وجود نداشت. سوئیس با اینکه در ۱۲۹۱ بوجود آمد ، اما شکل گیری هویت ملی و ملت در آن مربوط به قرنهای ۱۸ و ۱۹ است . تحقیقی که دانیل برهنل مایر در این مورد انجام داده اطلاعات جالبی بدست میدهد (۱۸) او می گوید با اینکه جمهوری سوئیس تحت نفوذ انقلاب فرانسه و حتی مستقیماً به کمک نیروهای "رهایی بخش" آن بوجود آمد ، اما در قانون اساسی سوئیس که نسخه برداری شده ار بیانیه حقوق بشر و شهروندی انقلاب فرانسه بود، بر خلاف قانون اساسی فرانسه مفهوم ملت نیامد و بجای آن از کلمه جمهوری استفاده شد . "حکومت ملی" در آن زمان در سوئیس درست بر عکس آنچه امروز درک میشود ، مترادف با " حکومت کانتونی" بود و نه وحدت ملی بلکه تفرق ملی را نشان میداد . در حقیقت روشنفکران سوئیس بعد از انقلاب کبیر فرانسه بحث در مورد مفهوم و معنای ملت را آغاز کردند که طبیعتاً و بنا برمشخصات سوئیس اغلب بر خواست و علاقه و ارداه با هم بودن استوار بود ، نه عواملی از قبیل زبان ، مذهب، تاریخ ، فرهنگ و غیره . تنها در اولین قانون اساسی فدرال در ۱۸۴۸ است که مفهوم " ملت سوئیس " در قانون اساسی ظاهر می شود و سه زبان اصلی مردم ، فرانسوی، آلمانی و ایتالیایی، "زبانهای ملی" خوانده میشوند . البته سوئیس نیز دوره هایی از جنگ فرهنگی و سیاسی را پشت سر گذارد که مبتنی بود بر اختلافات مذهبی ( بین کاتولیک ها و پروتستان ها ) و قومی ( بین گروهها ی زبانی مختلف) و گرایش جدایی در کانتون های هم زبان با ملل مجاور. اما علیرغم آنکه این منازعات به غلبه یک زبان، یک مذهب و یک فرهنگ بر دیگران و انحلال یا نابودی بقیه ختم نشد ، سوئیس به یک ملت تبدیل شد . جمهوری سوئیس بر اساس مدل دولت بجا مانده از انقلاب فرانسه شکل گرفت و ملت سوئیس را در چارچوب این دستگاه شکل داد .

 

منابع :

1- " هویت ملی "، آنتونی " د. اسمیت . انتشارات پنگوئن 1991 ص 44

2- در مورد یونانی ها برای نمونه ر. ک به منبع قبل ص 26-37 در مورد ایرانیها نویسندگانی با دیدگاهها و نظر ا ت مختلف و متضاد زمینه احساس ملیت را در ایرانحس تداوم نوعی هویت فرهنگی دانسته اند . برای نمونه ر. ک به ایرانیها : پارس ، اسلامی و روح ملت " سارنرا مک کی ، انتشارات داتون ، 1995 و نقد آن در گاردین هفتگی 25 اوت 195 و نیزنگاه کنید به " زبان وملیت " اثر شاهرخ مسکوب

3- از اعلامیه " اجتماعیون عامیون فرقه ایران شعبه قفقاز" در تاریخ بیداری ایرانیان ، نقل از " فکر دمکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران "، فریدون آدمیت . انتشارات پیام سال 1354 ص 26

4- آنتونی اسمیت و بسیاری دیگر از پژوهشگران این درک از ملت را " مفهوم غربی ملت " خوانده اند واحتمالاً به علت گسترش دمکراسی سیاسی در غرب . اما درک قومی از ملت در عصر جدید نیز ابتدا در غرب پایه گرفت و در خود انقلاب فرانسه هم مورد دفاع جناح ها ی راست بود .

5- المان پرستان به خاطر رگ و پی آلمانی شان ولیبرال منش ها بخاطر فکرشان . تاریخ آزادی ما را در ماوراء تاریخمان در جنگل های تو تونیک می خویند . در این صورت وقتی که تاریخ آزادی ما تنها در جنگل ها یافت میشود ، چگونه میتواند بین خود و تاریخ آزادی گرازها تمایز بگذارد ." نقد فلسقه حق هگل" ، مارکس ترجمه رضا سلحشور. ص 9

6- دولتهای ملی در آسیا ، هاگ تینکر

7- بازگشت مسئه ملی ، کریس هارمن ، اینترناشنال سوسیالیسم شماره 56 ، 1992

Imagined Communities- 8

بندیکت آندرسن فصل سوم ، ورسو، لندن ، 1993

9- مارکس ، ایدئو لوژی آلمانی ، ترجمه عبدالله مهتدی 1371

10- سرزمین پدری یا زمین مادر؟ میشل وی ، سوشالیست ریجستر سال 89

11- مانیفیست کمونیست

12- " ملت ، مردم ، توده نظر هگلی ها ی چپ در مورد ظهور ناسیونالیسم "- دوگلاس مگاچ ، تاریخ ایده های اروپا جلد 15، سماره 3-1 ص 45-339 پرگامون پرس 1991

13- " ملت و ناسیونالیسم پس از 1870 برنامه ، افسانه ، واقعیت ". ای. جی. هابزبام. انتشارات کمبریج چاپ دوم ص 10

14- " پروتستانیسم و نهصت اصلاح دینی : روح سرمایه داری " ماکس وبر

15- در مورد چگونگی تحول بورژوایی مفهوم دموکراسی نگاه کنید به " جامعه مدنی و تهی شدن دمکراسی از مضمون خود " الن مک سینز ص 178-129

16- " دولت و ملت در کنفدراسیون آلمان 66-1815 " تاریخ ایده های اروپا ؛ جلد 15، شماره 301پروگامون پرس 92 ص 37-31

17- از نامه هاردنبورگ به پادشاه پروس، به نقل از ناسیونالیسم اروپایی، دیوید نامپسون ، ترجمه خشایار بهمنی نگاه نو شماره 4 دی 1370

 

18- مفهوم " ملت " از دید مدافعان حکومت مشروط به قانون اساسی در سوئیس ، ماخذ شماره 2 ص 29-23

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
  facebook   twitter   بالاترين   مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های اجتماعی زیرکه عضوآن هستید ارسال کنید:  
O.R.W.I.   Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)