O.R.W.I.
Organization of Revolutionnary Workers of Iran (Rahe Kargar)
Organization of revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
چهارشنبه ۷ تير ۱۳۹۶ برابر با ۲۸ ژوئن ۲۰۱۷
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس   orwi-info@rahekargar.net   و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
  شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۰ برابر با ۱۷ دسامبر ۲۰۱۱  
   

انقلاب علیه دیکتاتوری های غیر وابسته

بخش اول

محمدرضا شالگونی

انقلاب ها حقایق و روابطی را به نمایش می گذارند که پی بردن به آنها در دوره های عادی برای غالب مردم کار آسانی نیست. البته انقلاب چیزی نیست که شما هر روز آن را تجربه کنید و مخصوصاً انقلاب های زنجیره ای پدیده های نسبتاً نادری هستند. اما اکنون ما دوره جالبی را از سر می گذرانیم که یکی از همین پدیده های نادر در برابر چشمان ما جلوه گری می کند. زنجیره انقلاب های عرب که از نخستین روزهای سال جاری میلادی آغاز شده ، گنجینه ای از تجارب سیاسی را به نمایش گذاشته است که توجه هشیارانه به آنها ، به ویژه برای ما ایرانیان که پیوندهای بسیار گسترده و چند جانبه با دنیای عرب داریم و خودمان نیز برای رهایی از چنگال یک دیکتاتوری تاریک و خونخوار در پیچ و تابیم ، می تواند بسیار آموزنده باشد. اکنون انقلاب های ضد دیکتاتوری شش کشور عربی را زیر و رو می کنند که عبارتند از : تونس ، مصر ، لیبی ، سوریه ، یمن و بحرین. تردیدی نمی توان داشت که فراز و فرودهای همه این انقلاب ها درس های بزرگی برای ما دارند ، اما دو فقره از این ها ( یعنی انقلاب های لیبی و سوریه ) علیه دیکتاتوری هایی برخاسته که برخلاف اکثر دیکتاتوری های عرب ، موجودیت شان به حمایت غرب وابسته نبوده است و بنابراین تجربه آنها می تواند مسائلی را به ما نشان بدهد که در صورت عمومیت یافتن شورش مردم ایران علیه جمهوری اسلامی ، خودمان نیز با آنها روبرو خواهیم شد.

اما قبل از پرداختن به این مسائل ، توضیحی تلگرافی در باره ابهام های رایج در باره دو مفهوم را لازم می دانم : یک - خیلی ها با دلائل و انگیزه های متفاوت ، به کارگیری اصطلاح "انقلاب" در باره حوادث کنونی دنیای عرب را نمی پسندند و به جای آن از "شورشهای عرب" ، "بیداری عرب" ، "بهار عرب" و "ناآرامی های عرب" صحبت می کنند. بی آن که در اینجا به تفاوت های معنایی این اصطلاحات وارد بشوم ، یادآوری می کنم که من اصطلاح "انقلاب" را در این موارد ترجیح می دهم و آن را به تبعیت از ارنست مندل ، به معنای شورش سراسری شده در یک کشور به کار می برم. او می گوید: "شورش ها عموماً وقتی در سطح سراسری به هم می پیوندند ، به انقلاب تبدیل می گردند"[۱] . به عبارت دیگر ، انقلاب قبل از هر چیز به معنای عمومیت یافتن شورش های توده ای است و پیروزی یا شکست این شورش ها و نیز نتایج و جهت پیروزی آنها باعث نمی شود که آنها را انقلاب ندانیم. دو - رژیم هایی را وابسته می نامم که کارکرد اصلی شان پاسداری از منافع قدرت های خارجی است. چنین رژیم هایی غالباً دیکتاتوری هستند ، ولی نه هر رژیم دیکتاتوری ضرورتاً وابسته است ، و نه هر رژیم غیر وابسته ضرورتاً در تنش و رویارویی با قدرت های دیگر.

لیبی و سوریه تفاوت های زیادی با هم دارند ، اما انقلاب در هر دو کشور مسائلی را پیش آورده است که شباهت های انکار ناپذیری با یک دیگر دارند. برای ارزیابی واقع بینانه این شباهت ها ، بهتر است نگاهی بیندازیم به پیش زمینه ها و شرایط شکل گیری هر یک از این دو انقلاب و ویژگی رژیم هایی که آنها را برانگیخته اند.

موردِ لیبی

لیبی کشوری است پهناورتر از ایران ( با مساحت یک میلیون و ۷۹۵ هزار کیلو متر مربع ) که جمعیت آن فقط ۶ میلیون و ۵۰۰ هزار نفر است. بخش اعظم خاک آن را بیابان های غیر قابل کشت تشکیل می دهند و فقط حدود یک در صد خاک کشور قابل کشت است که عمدتاً در نوار ساحلی دریای مدیترانه قرار دارد. ۷۸ در صد جمعیت کشور در شهرها زندگی می کنند و ۹۷ در صد مردم این کشور را عرب ها و بربرها تشکیل می دهند و ۳ در صد دیگر را اقلیت های قومی دیگر ( یونانی ها ، مالتی ها ، ایتالیایی ها ، مصری ها ، تونسی ها ، ترک ها ، هندی ها و پاکستانی ها ). تولید ناخالص داخلی کشور ( بر مبنای برابری قدرت خرید ) ۸۹ میلیارد دلار ارزیابی می شود و تولید ناخالص سرانه آن حدود ۱۳۸۰۰ دلار. نفت بزرگ ترین منبع اقتصادی کشور محسوب می شود و لیبی با ۴۸ میلیارد بشکه ذخایر شناخته شده و یک میلیون و ۵۴۰ هزار بشکه صادرات روزانه ، یکی از مهم ترین کشورهای صادر کننده نفت است. این کشور تا سال ۱۹۱۱ جزیی از سرزمین های امپراتوری عثمانی بود ؛ در فاصله ۱۹۱۲ تا ۱۹۴۳ به صورت مستعمره ایتالیا درآمد و بعد از شکست ایتالیا ، در فاصله ۱۹۴۳ تا ۱۹۵۱ زیر کنترل انگلیس قرار گرفت و در آن سال با عنوان "پادشاهی متحد لیبی" به صورت کشوری مستقل درآمد. آگاهی و هویت ملی مردم لیبی در دوره مقاومت علیه استعمار خشن ایتالیا شکل گرفت. در این دوره بیش از ۱۵۰ هزار ایتالیایی در لیبی اسکان داده شدند و ایتالیا شرق و غرب لیبی را به صورت دو مستعمره جدا از هم درآورد و در فاصله ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۲ نیروهای اشغالگر نزدیک به نیمی از صحرانشینان لیبی را قتل عام کردند و خیلی ها را در اردوگاه های نظامی به اسارت درآوردند. از ۱۹۵۱ تا ۱۹۶۹ هر چند لیبی یک کشور مستقل دارای قانون اساسی و حق شهروندی محسوب می شد ، ولی دولت آن عملاً زیر کنترل امریکا و انگلیس اداره می شد. اما درست همین دوره مصادف بود با اوج گیری ناسیونالیسم عربی که در مقابله با اسرائیل و سلطه امپریالیسم امریکا و متحدان آن ، جمال عبدالناصر ( رئیس جمهوری مصر ) را به قهرمان جنبش پان عربیسم تبدیل کرده بود. و نیز در همین دوره بود که با کشف ذخایر عظیم نفت ، لیبی به سرعت از یک کشور فقیر به کشوری ثروتمند تبدیل شد ، بی آن که مردم بتوانند از ثروت کشورشان بهره مند شوند. در چنین فضایی بود که روشنفکران و جوانان لیبیایی ، ناخشنود از رژیم فاسد و وابستۀ ملک ادریس سنوسی ، به سوی جاذبه جنبش پان عربیسم ناصری کشیده می شدند. کودتای سپتامبر ۱۹۶۹ افسران جوان ارتش لیبی به رهبری معمر قذافی محصول چنین فضایی بود. قهرمان و الگوی آنان جمال عبدالناصر بود و آنها با اعلام "جمهوری عربی لیبی" و طرفداری از "سوسیالیسم" ناصری ، به یاری قهرمان خود برخاستند و امکانات یک رژیم نفتی تازه نفس را در خدمت پان عربیسم ناصری بسیج کردند. در آستانه کودتای قذافی ، لیبی روزانه ۳ میلیون بشکه نفت صادر می کرد ، در حالی که اکثریت قاطع مردم کشور در وضعیتی فلاکت بار به سر می بردند. بنابراین طبیعی بود که کودتا نه تنها در داخل کشور با مخالفتی روبرو نشد ، بلکه به سرعت از حمایت توده ای برخوردار گردید.

هر چند رژیم قذافی ، مانند سایر حکومت های "انقلابی" عربی آن دوره ، از همان آغاز یک نظام دیکتاتوری بود ، ولی در دو دهه اول در جهت بهبود شرایط زندگی مردم لیبی کارهای چشمگیری انجام داد. کافی است به یاد داشته باشیم که درآمد نفتی لیبی در نیمه دهه ۱۹۷۰ به ده برابر نیمه دهه ۱۹۶۰ افزایش یافته بود که هر چند افزایش جهشی بهای نفت در بازارهای جهانی بعد از تحریم نفتی دولت های عربی در سال ۱۹۷۳ نقش تعیین کننده ای در آن داشت ، ولی مبارزه حکومت قذافی در بالا بردن سهم کشور از قراردادهای نفتی نیز بسیار مهم بود. و افزایش در آمد نفت در بالا رفتن سطح زندگی مردم و بهبود زیر ساخت های کشور انعکاس می یافت. مثلاً نسبت باسوادی قبل از قدرت گیری قذافی ۲۰ در صد بود ، در حالی که اکنون حدود ۸۲ در صد مردم لیبی باسوادند. و میانگین طول عمر از ۴۴ سال به ۷۸ سال افزایش یافته است. بیش از ۸۰ هزار کیلو متر جاده ساخته شده و تقریباً همه مردم لیبی به برق دست رسی دارند. هم چنین فراموش نباید کرد که رژیم قذافی مانند غالب دولت های نفتی خلیج فارس ، نوعی سیستم تأمین اجتماعی به وجود آورده بود که در مهار نارضایی های مردم نقش مهمی داشت. مثلاً حکومت تقریباً به همه مواد غذایی اساسی سوبسید می پرداخت و این باعث می شد که سطح زندگی مردم از حد معینی پائین تر نیاید.

اما باشکست ناسیونالیزم پان عربی ، سرکوب گری و فساد در لیبی نیز شدت یافت و از نیمه دهه ۱۹۸۰ رژیم قذافی نیز علی رغم هیاهوی "انقلابی" اش ، مانند همه دیکتاتوری های معمولی عرب در مسیری افتاد که نه تنها هر نوع صدای مخالف را خفه می کرد ، بلکه همه منابع اقتصادی کشور را در دست خود متمرکز کرده بود و بی اعتناء به نیازهای مردم کشور ، همه چیز در خدمت خاندان حکومتی قرار می گرفت.

[1] Ernest Mandel: The Marxist Case for Revolution Today, Socialist Register 1989

بخش دوم

پدیده مُعمّر قذافی

حکومت ۴۲ ساله معمر قذافی بر لیبی دیکتاتوری عجیب و پرتناقضی بود که در مقایسه با رژیم های خودکامه دیگر پدیده منحصر به فردی محسوب می شد. این ویژگی رژیم لیبی تا حدی محصول تناقض و تلوّن شخصیتی خودِ قذافی بود. او فردی تیزهوش ، بسیار جاه طلب و نسبتاً عامی بود که در ۲۷ سالگی از طریق یک کودتای بدون خون ریزی به همه کارۀ یک کشور ثروتمند نفتی که هنوز از سایه روابط قبیله ای بیرون نیامده بود ، تبدیل شد. و زمانی به قدرت رسید که دوران افول پان عربیسم ناصری آغاز شده بود و مرگ ناگهانی جمال عبدالناصر درست یک سال پس از کودتای "افسران آزاد" لیبی ، پایانی بود برای این جنبش در خودِ مصر ، یعنی پایگاه اصلی آن در دنیای عرب. بنابراین تلاش قذافی برای تبدیل لیبی به دژ پشتیبان پان عربیسم ، در همان مراحل آغازین با شکستی قطعی روبرو شد. با این همه او توانست از طریق مبارزه برای افزایش درآمد لیبی از قراردادهای نفتی و بهبود شرایط زندگی اکثریت مردم کشور ، در خودِ لیبی پایگاهی برای "سوسیالیسم" ناصری ایجاد کند. فراموش نباید کرد که لیبی اولین کشور نفتی جهان سومی بود که توانست بالاترین سهم از تولیدات نفتی خود را به دست بیاورد. اما حکومت بر لیبی ( یعنی یک کشور عقب ماندۀ - در آن هنگام - سه میلیونی ) چیزی نبود که جاه طلبی قذافی را ارضاء کند. به همین دلیل او همیشه ثروت نفتی لیبی را همچون اهرمی برای پیشبردِ پان عربیسم خود می نگریست و این نمی توانست به تضعیف نفوذ او در خودِ لیبی نیانجامد ؛ و هرچه خصلت ماجرا جویانه پان عربیسم قذافی بیشتر شد ، شکاف میان حکومت او و مردم لیبی نیز افزایش یافت.

از اوائل دهه ۱۹۷۰ قذافی کوشید پان عربیسم خود را با آمیزه ای از پان اسلامیسم جذاب تر سازد و برای راه انداختن "انقلاب اسلامی" در کشورهای مختلف ، در سال ۱۹۷۲ نیروی نظامی ویژه ای به نام "لژیون اسلامی" ( الفیلق الاسلامیه ) به وجود آورد که از چاد و سودان گرفته تا فیلیپین به جریان های اسلامی مورد نظر او کمک می کردند. این ماجراجویی ها نتایج فاجعه باری برای لیبی به بار آورد و مخصوصاً در جنگ های داخلی طولانی چاد ، بخش بزرگی از ارتش لیبی را متلاشی کرد. در سال ۱۹۷۶ قذافی کوشید منشوری برای پان عربیسم اسلامی مورد نظر خود تدوین کند. محصول این تلاش "کتاب سبز" بود که خودش آن را در مقابل سرمایه داری و کمونیسم ، "نظریه جهانی سوم" می نامید ؛ نظریه ای که هدف اش بازگرداندن دنیای عرب به مبانی اسلامی در سیاست و اقتصاد بود. "کتاب سبز" ( که قذافی در سال ۱۹۸۰ جلد دومی هم بر آن نوشت ) تقلیدی بود از "کتاب سرخ" مائو تسه دون در انقلاب فرهنگی چین ، و مانند آن به مانیفست "انقلاب" جدیدی در لیبی تبدیل شد. با انتشار این کتاب نظام سیاسی و اداری کشور تغییر یافت و نام رسمی لیبی از "جمهوری عربی لیبی" به "جماهیریه سوسیالیستی خلقی عربی لیبی" تبدیل شد. در نظام "جماهیریه" ( یا دولت توده های مردم ) هر نوع حزب ، اتحادیه و واحدهای ارتشی ، به عنوان ابزارهای تسلط اقلیت بر توده های مردم منحل شدند و به جای همه آنها کمیته های خلق نشستند که منتخب کنگره های خلق بودند. "کنگره های پایه ای خلق" که مجمع عمومی همه لیبیایی های ( ۱۸ سال به بالای ) یک محل محسوب می شدند ، سالانه چهار بار برگزار می شدند و کمیته هایی انتخاب می کردند که نمایندگان این کمیته ها کنگره های خلق مناطق را به وجود می آوردند و اینها نیز به نوبه خود کمیته هایی انتخاب می کردند که نهایتاً به "دبیرخانه مرکزی دموکراتیک خلق" وصل می شدند. "کتاب سبز" ساختار این نظام سیاسی را به صورت نمودار یک چرخ کالسکه ترسیم می کرد که لبه بیرونی آن را کنگره های پایه ای خلق تشکیل می دهند و به وسیله میله هایی به محور چرخ متصل می شوند. این سیستم که قذافی آن را به عنوان "دموکراسی مستقیم" جا می زد ، به او فرصت می داد که دیکتاتوری فردی بی منازعی به وجود بیاورد و هر طور که می خواست کشور را اداره کند. زیرا در این سیستم هر نوع تجمع و تشکل مستقل به عنوان توطئه علیه حاکمیت خلق محکوم می شد و پلیس مخفی و اطلاعاتی ها همه جا حضور داشتند. قذافی ظاهراً ( به قول خودش ) هیچ مقام اجرایی در این نظام نداشت و تنها به عنوان ناچیز "برادر ، رهبر انقلاب" ( الاخ قائد الثوره ) بسنده کرده بود ، ولی تصمیم نهایی در باره همه مسائل با او بود و در عمل نه تنها همه مسؤولان اجرایی را تعیین می کرد ، بلکه در باره جزئیات زندگی مردم نیز تصمیم می گرفت.

در نظام "جماهیریه" قذافی ، "کتاب سبز" قانون اساسی و خط راهنمای جامعه لیبی محسوب می شد و تدریس آن به عنوان واحد درسی اجباری در برنامه همه مدارس لیبی گنجانده شده بود ؛ متن کتاب به ۳۴ زبان ( و از جمله به اسپرانتو و عبری ) ترجمه شده بود ؛ برای بررسی آن کنگره ها و کنفرانس های پر خرج و پرزرق و برقی با شرکت "دانشمندان" خارجی برگزار می شد و یک "مرکز جهانی برای مطالعات کتاب سبز" در طرابلس ، با پول زبان بسته نفت این "بررسی ها" را هدایت می کرد! قذافی مدعی بود که همه نظرات طرح شده در "کتاب سبز" را از قرآن استنتاج کرده است و در مقابل شِکوه روحانیتی که فکر می کرد حق انحصاری اش در توضیح مسائل اسلام نادیده گرفته شده ، یادآوری می کرد که هر مسلمانی می تواند و حق دارد مبانی اسلام را از خودِ قرآن در یابد. اما در عمل ، او خود را به تنها مفسر مشروع قرآن تبدیل کرده بود و هر نظر مخالف با نظر خودش را بیرحمانه سرکوب می کرد. حقیقت این است که "کتاب سبز" نیز فقط پوششی بود برای دیکتاتوری فردی شخص قذافی و او که فردی به شدت دمدمی مزاج بود ، خود را حتی به نظرات اعلام شده در "کتاب سبز" نیز مقید نمی دانست. نتیجه این که در لیبی تحت دیکتاتوری قذافی ، قانون معنا و کارکردی نداشت و همه امور کشور همراه احکام ناسخ و منسوخ و معلق زدن های فکری "رهبر انقلاب" از این سو به آن سو می شد. چند نمونه:

قذافی که در آغاز کارش خود را مدافع آتشین حق ملی فلسطینیان و دشمن سرسخت اسرائیل اعلام می کرد ، بعد از سرخوردگی از جنبش فلسطین ، در آخرین دهه حکومت اش ، فلسطینی ها را از لیبی اخراج کرد و از دهها هزار یهودی که در سال ۱۹۷۱ از لیبی اخراج کرده بود ، دعوت کرد که به کشور برگردند و در آن سرمایه گذاری کنند. و از اسرائیل و فلسطینیان خواست که با هم آشتی کنند و کشور مشترکی تشکیل بدهند که با نام "اسراطین" نشان دهنده هویت هردو باشد.

او که خود را قهرمان پان عربیسم معرفی می کرد ، پس از نا امیدی از اتحاد کشور های عربی ، تأکید بر هویت افریقایی لیبی را به جای هویت عربی نشاند و خواهان "ایالات متحد افریقا" شد و برای جلب پشتیبانی کشورهای افریقایی ، شروع کرد به دادن کمک های مالی به بعضی از کشورهای فقیر جنوب صحرا. اما تحت تأثیر وسوسه های جذاب برلسکونی ، جوانان مهاجر افریقایی را که برای یافتن کار و لقمه نانی می کوشند خود را به کشورهای اورپایی برسانند ، به او فروخت و طبق قرار دادی با ایتالیا در سال ۲۰۰۸ متعهد شد لیبی را به شکارگاه این مهاجران تبدیل کند و از رسیدن آنها به خاک ایتالیا و سایر کشورهای اورپایی جلوگیری کند.

در نتیجه معلق زدن های سیاسی دائمی قذافی ، رابطه رژیم او با کشورهای همسایه لیبی ، میان دوستی تا حد اتحاد سیاسی و دشمنی تا حد رویارویی نظامی در نوسان بود. تا جایی که کار او با پنج کشور از شش کشور همسایه لیبی ، دست کم یک بار به درگیری نظامی کشیده شد.

یکی از مصیبت های مردم لیبی در دوران حکومت قذافی این بود که او کشورشان را به آزمایشگاه طرح ها و اندیشه های عجیب و آشفته خود قرار داده بود و می خواست غالب این طرح ها را هم به مردم لیبی تحمیل کند. مثلاً او یک موقعی تصمیم گرفت که مصرف صابون هر خانواده نباید هفته ای بیش از یک قالب باشد. یا در موقعیتی دیگر طرحی را پیش کشید که طبق آن می بایست پول کنار گذاشته شود و معاوضه مستقیم کالاها و خدمات جای آن را بگیرد. در سال ۱۹۷۷ قذافی دستور داد که برای دست یابی به خود کفایی اقتصادی ، همه خانواده های لیبیایی باید در داخل خانه های شان به پرورش مرغ بپردازند ، حتی آنهایی که در آپارتمان های شهری زندگی می کنند ( به یاد بیاورید طرح خانه - باغ های احمدی نژاد را ). او استفاده از کلمات خارجی را ممنوع ساخت و دستور داد برای همه آنها معادل عربی به کار گرفته شود ، نتیجه این بود که مثلاً نوشابه "سِون آپ" را "فوق سبع" بنامند و ویسکی "جانی واکر" (Johnny Walker) را "حَنا ماشی"! و از آن بدتر ، او آموزش هر زبانی جز عربی را ممنوع ساخت و بعدها که در پی نزدیکی با غرب بود ، آموزش انگلیسی به عنوان زبان دوم ، حتی در مدارس ابتدایی لیبی هم از سر گرفته شد. برای مقابله با نفوذ فرهنگی غرب ، قذافی تصمیم گرفت تقویم رسمی لیبی را هم عوض کند و به جای تقویم میلادی گرگوری (که به عنوان تقویم خورشیدی در غالب کشورهای عربی به کار گرفته می شود ) تقویم خورشیدی جدیدی گذاشت که مبدأ آن هجرت پیغمبر اسلام بود ، ولی نام ماهها از طرف "برادر رهبر" تعیین شده بودند و عجیب تر از آن این بود مبدأ تقویم قمری اسلامی را که هجرت پیغمبر است ، به سال مرگ او تغییر داد!

تلون شخصیتی قذافی هر چند مردم لیبی را همیشه گرفتار ناسخ و منسوخ ها و آشفتگی های دائمی می ساخت ، اما در لیبی تحتِ حکومت قذافی یک چیز هرگز تغییر نمی کرد و آن دیکتاتوری و بی حقی عمومی مردم بود.

۲۱ مهر ۱۳۹۰ ( ۱۳ اکتبر ۲۰۱۱ )

 

بخش سوم

انقلابی که همه را غافلگیر کرد 

انقلاب ها معمولاً ناگهانی شروع می شوند ، همان طور که همه انقلاب های عرب که امسال راه افتادند ، چنین بودند. اما انقلاب در لیبی حادثه ای بود که ظاهراً هیچ کس انتظارش را نداشت. دیکتاتوری قذافی پدیده کاملاً شناخته شده ای بود ، اما همه فکر می کردند او چنان بر اوضاع مسلط است و مخالفان او چنان پراکنده و ضعیف اند که نشانه ای از توفان یا حتی ناآرامی های قابل توجه دیده نمی شود. خودِ قذافی چنان از موقعیت حکومت اش مطمئن بود که یک روز پس از فرار بن علی از تونس ، در حالی که غالب دیکتاتورهای عرب از ترس شان کلامی بر لب نمی آوردند ، در تلویزیون لیبی قیام مردم تونس را محکوم کرد و گفت سقوط حکومت بن علی برای وی دردناک بوده است و مردم تونس را ملامت کرد که گول افشاگری های ویکی لیکس را خورده اند و بعدها به خاطر آنچه "مرتکب شده اند" افسوس خواهند خورد. او حتی از مردم تونس خواست که اگر دنبال دموکراسی هستند ، مدل حکومتی لیبی را بپذیرند ، زیرا این مدل "سرنوشت همه مردمانی است که دنبال دموکراسی هستند"! این اعتماد به نفس تصادفی نبود: او ۴۲ سال بدون چالشی بزرگ از طرف مردم لیبی ، بر کشور حکومت کرده بود ؛ دوره ای که عربستان سعودی چهار پادشاه به خود دیده بود ، سوریه و مصر سه رئیس جمهور و اتحادیه عرب پنج دبیر کل. او با هشت رئیس جمهور در امریکا و پنج رئیس جمهور در فرانسه سر و کله زده بود و گمان نمی کرد نیرویی بتواند او را به زیر بکشد. و درست به همین دلیل ، وقتی یک ماه بعد با توفان انقلاب روبرو شد ، چنان واکنشی نشان داد که حتی با معیارهای آدم نامتعادلی مانند او ، نسنجیده و جنون آسا بود.

انقلاب لیبی همان طور که غافلگیر کننده بود ، خصلتی کاملاً انفجاری هم داشت: تنها حلقه در زنجیره انقلاب های عرب بود که بلافاصله مسلح شد و به یک جنگ داخلی تمام عیار تبدیل گردید. چرا؟ پاسخ این سؤال را باید در ویژگی های موقعیت انقلابی در لیبی جستجو کرد:

یک - هر چند لیبی در روی کاغذ همچنان "جماهیریه سوسیالیستی" نامیده می شد ، ولی نابرابری های اقتصادی و اجتماعی از اوائل دهه سوم حکومت قذافی در حال افزایش بودند. او در دهه دوم حکومت اش ( (۱۹۷۸ - ۱۹۸۸ تقریباً همه شرکت های مهم خصوصی را ملی کرد ، زمین های قابل کشت را در بعضی مناطق میان خانواده های روستایی توزیع نمود و با تعیین سقفی برای حساب های بانکی ، سعی کرد در جهت توزیع ثروت حرکت کند. اما او در اواخر دهه ۱۹۸۰ تحت عنوان "انقلاب در انقلاب" ، "رفرم" هایی را آغاز کرد که در راستای رهنمودهای صندوق بین المللی پول سمت گیری نئولیبرالی را تدارک می دیدند. محدودیت بر صادرات و واردات برداشته شد و بخش بازرگانی در شهرهای مختلف گسترش پیدا کرد. گرچه تحریم های سازمان ملل در سال ۱۹۹۲ سمت گیری نئولیبرالی را کند کرد ، ولی با آغاز تنش زدایی با غرب ، "رفرم" ها با شتاب بیشتری از سر گرفته شدند. درهای اقتصاد به روی سرمایه های خارجی ( به ویژه در صنایع نفت و گاز ) گشوده شد ؛ چندین منطقه تجاری آزاد با مشارکت شرکت های خارجی به وجود آمدند و بسیاری از شرکت های دولتی خصوصی شدند. مجموعه این حرکت ها باعث شد که منابع اقتصادی با شتابی فزاینده در دست اقلیتی محدود که خاندان قذافی در رأس آن قرار داشت ، متمرکز شود و نابرابری و فساد گسترده تر گردد. فرزندان قذافی در دامن زدن به این فساد نقش چشم گیری داشتند و هر یک از آنها زیر پوشش های مختلف از در آمد نفت و گاز سهمیه ای دریافت می کردند و از سرمایه گذاران خارجی کمیسیون می گرفتند. در حالی که حدود ۳۵ در صد جمعیت لیبی زیر خط فقر زندگی می کردند ؛ تقریباً ۳۰ در جمعیت آن از بیکاری رنج می بردند و جمعیت کشور با آهنگی بسیار بالا در حال افزایش بود ( اکنون تقریباً نیمی از جمعیت کشور را زیر ۱۵ ساله ها تشکیل می دهند ) ، بخش اعظم در آمد نفتی کشور ، تحت پوشش های مختلف در خارج از لیبی ( و غالباً در اورپا ) سرمایه گذاری می شدند. اکنون دارایی های خارجی لیبی دست کم ۱۵٠ میلیارد دلار ارزیابی می شود. "بنیاد سرمایه گذاری لیبی" (Libyan Investment Authority) که شرکت های زیادی را کنترل می کند ، بیش از ۷٠ میلیارد دلار در مناطق مختلف جهان سرمایه گذاری کرده است. اقتصاد لیبی مانند همه اقتصادهای انگلی نفتی ، اقتصاد بسیار ناکارآمدی بود که افق های پیشرفت را به روی اکثریت جوانان کشور می بست. چند سال پیش شکری غانم ( نخست وزیر وقت لیبی ) در مصاحبه با یک خبرنگار امریکایی ، اعتراف کرد که "ما اقتصاد متناقضی داریم که در آن بسیاری از لیبیایی ها بیکارند ، در حالی که دو میلیون کارگر خارجی در این کشور کار می کنند". در پس پشتِ انفجار نارضایی مردم لیبی این ناکارآمدی اقتصادی نقش بسیار مهمی داشت.

دو لیبی هنوز یک جامعه قبیله ای است. هر چند مبارزه علیه قبیله گرایی یکی از شعارهای اصلی رژیم قذافی بود ، ولی او در عمل برای حفظ موقعیت خودش سعی می کرد شکاف های قبیله ای را حفظ کند و مخصوصاً جایگاه قبیله خودش (قذاذفه) و متحدان آن را در ساختار قدرت محکم تر سازد. در لیبی حدود ۱۴٠ قبیله کوچک و بزرگ وجود دارد و بعضی از آنها مانند قبیله ورفله (با بیش از یک میلیون جمعیت) از نفوذ زیادی برخوردارند. افسران ارتش لیبی همه از میان قبایل دست چین شده بودند و قذافی با سیاستِ "تفرقه بینداز و حکومت کن" سعی می کرد رقابت میان آنها را فعال سازد. بنابراین ارتش ، برخلاف تونس و مصر نیروی تعیین کننده ای محسوب نمی شد و قذافی می کوشید در مقابل آن ، نیروهای شبه نظامی را که غالباً مزدور بودند و زیر کنترل فرزندان و اقوام نزدیک خود او اداره می شدند ، نیرومند و مجهز نگهدارد. بعلاوه ، مشاغل حساس در اقتصاد و دستگاه های اطلاعاتی لیبی نیز غالباً به افرادی واگذار می شدند که از دو قبیله قذاذفه و مقراحه باشند که کاملاً مورد اعتماد قذافی بودند. همین قبیله گرایی بود که اولاً رژیم قذافی و به ویژه ارتش آن را با آغاز اعتراضات توده ای با سرعت شگفت آوری از هم پاشاند و ثانیاً باعث شد که با از هم پاشی ارتش ، مخالفان قذافی بلافاصله مسلح شوند.

سه لیبی کشوری است که در آن منطقه گرایی هنوز نیرومند است. فراموش نباید کرد که این کشور هنگام استقلال در سال ۱۹۵۱ با عنوان "پادشاهی متحد لیبی" از اتحاد سه منطقه جداگانه تشکیل شد که عبارت بودند از "بَرقه" (Cyrenaica) در شرق که مهم ترین شهر آن بنغازی است ؛ "فزّان" (Fezzan) در جنوب و "طرابلس" (Tripolitania) در غرب که شهر طرابلس ، پایتخت کنونی کشور مهم ترین شهر آن است. به لحاظ تاریخی ، برقه پیشرفته ترین منطقه کشور محسوب می شد و خاندان سلطنتی لیبی ( یعنی خاندان ملک ادریس سنوسی ) نیز از این منطقه بود. همچنین پایگاه اصلی جنبش اسلامی سنوسی که در نیمه اول قرن نوزدهم توسط سید محمد بن علی السنوسی (پدر بزرگ ملک ادریس سنوسی) شکل گرفت و در مبارزه با استعمار فرانسه و ایتالیا نقش مهمی داشت ، در همین منطقه بود. جنبش سنوسی که می کوشید اسلام را با تصوف بیامیزد ، جنبشی بود که از آموزش های سلفی های قرن نوزدهم تأثیر پذیرفته بود و می خواست با مقابله با قدرت های استعماری غرب ، مسلمانان را به دوران عظمت اولیه اسلام برگرداند. بنا به بعضی ارزیابی ها ، هنوز هم حدود یک سوم مردم لیبی به اسلام سنوسی پای بندی نشان می دهند. علاوه بر همه اینها بخش اعظم ( و بنا به بعضی ارزیابی ها ، حدود ۸۵ در صد ) ذخایر نفتی شناخته شده لیبی در همین منطقه برقه قرار دارد. اما قذافی که نگران نفوذ فرقه سنوسی در منطقه برقه بود ، در تمام دوران حکومت خود کوشید نفوذ فرهنگ این منطقه را در لیبی تضعیف کند و در این راه فقط به سرکوب اسلام سنوسی و شاخه های صوفی و اسلام گرای برخاسته از این منطقه بسنده نکرد ، بلکه در زمینه توسعه اقتصادی نیز تبعیض های زیادی را علیه مردم این منطقه به وجود آورد. و همین تبعیض ها در دامن زدن به نارضایی توده ای و در نهایت ، درشکل گیری زمینه های شورش توده ای در شرق کشور نقش تعیین کننده ای داشتند. تصادفی نبود که "شورای ملی انتقالی" که رهبری شورش را در دست داشت ، بلا فاصله بعد از قیام بنغازی ، پرچم دوران پادشاهی را دوباره به عنوان پرچم انقلاب و پرچم رسمی لیبی تعیین کرد. این پرچم که در واقع بر مرکزیت فرهنگ اسلامی برقه تأکید می کند ، نوار سیاه رنگ را با هلال و ستاره سفید اسلام در مرکز نشانده و نوار های باریک تر قرمز و سبز را به علامت منطقه های "فزان" و "طرابلس" در حاشیه آن قرار داده است. فراموش نباید کرد که شورش علیه رژیم قذافی نه تنها از شرق شروع شد ، بلکه پیوستن ائتلاف قبایل شرق به شورش و از هم پاشیده شدن ارتش در این منطقه بود که مسلح شدن توده ای مردم در این منطقه را به صورتی برق آسا امکان پذیر ساخت.

چهار - تنش زدایی با غرب در دهه اخیر فقط به تقویت سیاست های معطوف به نئولیبرالیسم ( که معمر قذافی آن را "سرمایه داری مردمی" می نامید! ) منتهی نشد ، بلکه دسترسی مردم به ماهواره و اینترنت را هم آسان تر ساخت. در نتیجه ، مردم لیبی از طریق تلویزیون های عربی و به ویژه کانال الجزیره ( که قذافی در سخن رانی جنون آسای خود آن را "سگ" لقب داد ) دریافتند که وضع شان در مقایسه با کشورهای نفتی حاشیه خلیج فارس بدتر است و کشورشان آشکارا عقب مانده تر ؛ و این نمی توانست در اشتعال جنبش توده ای علیه دیکتاتوری قذافی بی تأثیر باشد.

پنج - اشتعال انقلاب عرب و سقوط برق آسای دیکتاتورهای قلدری مانند بن علی و مبارک در همسایگی مستقیم لیبی ، چنان جرأت و جسارتی به مردم به جان آمده از دیکتاتوری قذافی داد که دست یابی به آن در شرایط دیگر کار آسانی نبود. اگر لیبی آغاز کننده انقلاب عرب بود ، به احتمال زیاد ، جنبش انقلابی آن ناگزیر می شد مسیرهای دیگری را طی کند.

شش - و بالاخره واکنش بسیار وحشیانه و تهدیدهای جنون آسای قذافی ، مردم لیبی را متقاعد کرد که بدون ایستادگی مسلحانه در مقابل قذافی نمی توانند از دست او خلاص شوند. در حقیقت ، واکنش قذافی در مقابل قیام بنغازی چنان خشن بود که راه هر نوع مبارزه مسالمت آمیز را بسته بود و مردم جز جنگ داخلی راهی در پیش رو نداشتند.

برآیندِ مجموعه عوامل یاد شده این بود که هر چهار ستون قدرت قذافی در در همان روزهای نخستین رویارویی با مردم شکاف برداشت : هر چند او هنوز می توانست به نیروهای نظامی و امنیتی ویژه خود تکیه کند ، اما دیگر نه فقط انحصار سلاح را در دست نداشت ، بلکه قبایل و بازوی دیپلماتیک رژیم خود را هم از دست داده بود و علاوه بر همه اینها ، با اختلالی خطرناک و مهلک در شریان خون رژیم خود ، یعنی در استخراج و صادرات نفت کشور روبرو شده بود.

۲۸ مهر ۱۳۹۰ ( ۲۰ اکتبر ۲۰۱۱ )

بخش چهارم

چرا غرب به سرنگونی قذافی برخاست؟

 

در توضیح مداخله نظامی غرب در لیبی غالباً به اهمیت نفت این کشور اشاره می شود. تردیدی نیست که بدون توجه به نفت لیبی ، این مداخله نامفهوم خواهد ماند ، اما گاهی تأکید بر بدیهیات ما را از درک موقعیت های مشخص باز می دارد. در موقعیت مشخص لیبی مسائل دیگری هم بودند که بدون توجه به آنها خیلی چیزها نامفهوم می مانند. بگذارید نگاهی به این مسائل بیندازیم:

یک - آیا ادامه حکومت قذافی دسترسی غرب به منابع نفتی لیبی را دشوارتر می ساخت؟ پاسخ این سؤال مثبت نیست. حقیقت این است که بزرگ ترین بازار نفت لیبی همیشه اورپا بوده است ؛ مثلاً در سال ۲۰۱۰ حدود ۸۵ در صد صادرات نفتی این کشور به اورپا می رفته و لیبی بعد از روسیه و نروژ ، سومین صادر کننده نفت به اورپا محسوب می شده است. همچنین بزرگ ترین شراکت ها و سرمایه گذاری ها در صنایع نفت و گاز لیبی نیز از طرف شرکت های غربی بوده و شواهدی هم نداریم که این وضع داشته تغییر می کرده است. و مهم تر از همه اینها ، قذافی دهۀ اخیر ، از جهات زیادی ، با قذافی دهه ۱۹۷۰ اصلاً قابل مقایسه نبود. در دهه اخیر ، قذافی عملاً یکی از متحدان امریکا در "جنگ علیه تروریسم" بود. او یکی از نخستین رؤسای دولت های خارجی بود که حمله تروریستی ۱۱ سپتامبر را محکوم کرد و تا آنجا پیش رفت که گفت بوش باید افغانستان را به عنوان پناهگاه تروریست های مسلمان بنیاد گرا بمباران کند. در این زمینه همکاری او با امریکایی ها چنان پیشرفته بود که مثلاً آنها "ابن الشیخ اللیبی" را که یکی از افراد مهم القاعده بود ، بعد از تخلیه اطلاعاتی در مصر به دستگاه اطلاعاتی لیبی تحویل دادند. این فرد که نام اصلی اش "علی محمد الفخری" بود ، همان کسی است که برای رهایی از دست شکنجه گران عمر سلیمان در رژیم مبارک ، حاضر شد به خواست امریکایی ها تن بدهد و "اعتراف" کند که رژیم صدام برای تهیه سلاح های شیمیایی به افراد القاعده آموزش می داده است و بر مبنای همین "اعتراف" بود که کالین پاول (وزیر خارجه وقت امریکا ) یک ماه پیش از اشغال عراق ، در شورای امنیت سازمان ملل رابطه صدام با القاعده را به یکی از دستآویزهای اشغال عراق تبدیل کرد. این همکاری قذافی با غرب تا حدی بود که گفته شده است او حتی در اوج شورش جوانان تهیدست عرب و افریقایی تبار فرانسه در سال ۲۰۰۵ (که به "شورش حومه ها" معروف شد) به ژاک شیراک ( رئیس جمهور وقت فرانسه ) خبر داد که برای سرکوب شورش ، آماده همکاری با فرانسه است. او در سال ۲۰۰۸ ( همان طور که پیشتر اشاره کردم ) طبق قراردادی با برلسکونی ، تعهد کرد که نگذارد مهاجران افریقایی از خاک لیبی برای رفتن به ایتالیا استفاده کنند. در زمینه اقتصادی نیز بخش اعظم سرمایه گذاری های خارجی او در دهه گذشته (مانند غالب دولت های نفتی عرب) نه در کشورهای عربی بود و نه در کشورهای افریقایی ، بلکه در کشورهای غربی بود. جهت گیری های او در این سالها برای غالب رهبران غرب بسیار امیدوار کننده و حتی هیجان انگیز بود. در چنین فضایی بود که حتی آدمی مانند آنتونی گیدنز ( جامعه شناس معروف انگلیسی و تئوریسین "راه سوم" حزب کارگر انگلیس در دوره تونی بلر ) بعد از بازدیدی از لیبی و ملاقات با قذافی ، نوشت: "اگر قذافی در باره اصلاحات صادق باشد ، که من فکر می کنم چنین است ، لیبی تا دو یا سه دهه می تواند به نروژ افریقای شمالی تبدیل شود". (به نقل از مقاله او در روزنامه گاردین ، ۹ مارس ۲۰۰۷ ).

اما در کنار همه این تلاش ها برای نزدیکی با غرب در دهه گذشته ، قذافی نه تنها تا آخر غیر قابل پیش بینی باقی ماند ، بلکه کوشید اهرم های کلیدی قدرت را در دست خود نگهدارد. اندرو سولومون ( در گزارشی در باره لیبی ، در شماره ۸ مه ۲٠٠۶ مجله نیویورکر) در مورد رابطه قذافی با امریکا ، به نقل از علی عبداللطیف احمیده ( استاد علوم سیاسی دانشگاه نیو انگلند امریکا و یکی از شناخته ترین صاحب نظران سیاسی در باره لیبی ) یادآوری می کند که قذافی می خواهد امریکا نه دشمن او باشد و نه دوست اش. مشابه همین نظر را سولومون از نخست وزیر وقت لیبی ( شُکری غانم ) نقل می کند که در باره رابطه با امریکا به او می گوید: " آره ، ما خواهان رابطه هستیم ؛ اما نمی خواهیم با یک فیل تو رختخواب برویم ؛ او می تواند نصف شب با یک غلت زدن ما را له کند". به عبارت دیگر ، قذافی تا آخر کوشید استقلال عمل خود را در مقابل غرب حفظ کند و این از نظر غرب ، بزرگ ترین گناه او بود. فراموش نباید کرد که نشاندن یک دولت وابسته در کشوری نفتی ، آن هم در ناف مدیترانه (که به قول پپه اسکوبار ، روزنامه نگار برزیلی ، "یک دریاچه تحت کنترل ناتو است" ) برای امریکا و متحدان آن مسأله کم اهمیتی نیست. از میان همه کشورهای حاشیه این دریا فقط سه کشور هستند که تاکنون به طور مستقیم یا غیر مستقیم با ناتو گره نخورده اند: لیبی ، سوریه و لبنان. درست به همین دلیل ، هدف غرب در لیبی نمی تواند صرفاً به مسأله نفت محدود شود.

دو چرا دولت امریکا در مداخله نظامی مُردد بود؟ تردیدی نیست که غرب در ضرورت مداخله نظامی یک پارچه نبود. اولاً پیشنهاد مداخله نظامی نخست نه از طرف امریکا ، بلکه فرانسه و انگلیس مطرح شد و تردیدها به ویژه در پنتاگون بسیار صریح و چشم گیر بود و امریکا حتی در انتقال دارایی های دولت قذافی به "شورای ملی انتقالی" و نیز شناسایی این شورا به عنوان نماینده مشروع مردم لیبی با تردید و کندی تصمیم گرفت ؛ ثانیاً آلمان و ایتالیا ، البته هر کدام به دلائلی متفاوت ، مخالف مداخله نظامی بودند ؛ ثالثاً فشار "شورای همکاری خلیج" و مخصوصا ًدولت سعودی در پذیرفته شدن طرح مداخله نظامی نقش مهمی داشت. واقعیت های یاد شده توجه به چند نکته را ضروری می سازند: ۱ مداخله نظامی در لیبی ، دست کم بدون موافقت امریکا ، نمی توانست صورت بگیرد. و چنین مداخله ای در چنین کشوری ، مهم تر از آن است که دولت امریکا بدون توجه به منافع عمومی اش ، زیر فشار نیکولا سارکوزی یا ملک عبدالله سعودی به آن تن داده باشد. بنابراین صرف نظر از این که دولت های فرانسه ، انگلیس و سعودی چه می خواسته اند ، باید ملاحظات و طرح های امریکایی ها در این ماجرا در کانون اصلی توجه قرار بگیرند. ۲- دولت امریکا ضرورتاً رژیم قذافی را به عنوان دشمن ارزیابی نمی کرد و بنابراین سعی می کرد هزینه ها و پی آمدهای سرنگونی او را با احتیاط سبک سنگین کند. به عبارت دیگر ، دولت امریکا بحران لیبی را در متن بیداری دنیای عرب بررسی می کرد و می دانست که مداخله نظامی می تواند نتایج بسیار خطرناک و پردامنه ای برای منافع امریکا در بر داشته باشد. ۳ با توجه به همکاری فعال قذافی با غرب در "جنگ علیه تروریسم" ، قاعدتاً سازمان های اطلاعاتی غرب به طور عام ، و امریکا به طور ویژه ، از نفوذ اسلام گرایان رادیکال در صفوف شورشیان بنغازی بی خبر نبودند و بنابراین ، تصمیم به مداخله نظامی در لیبی ، قاعدتاً باید با توجه به خطر نیرومندتر شدن اسلام گرایان صورت گرفته باشد و بعضی از تاکتیک های ناتو در دوره هفت ماهه گذشته که مورد اعتراض شورشیان نیز بوده اند ، این نکته را تأیید می کند. ۴ قراین زیادی نشان میدهد که ترجیح عناصر قابل اعتماد رژیم قذافی بر نیروهای برخاسته از بطن شورش مردم ، خط راهنمای طراحان عملیات ناتو بوده است. تصادفی نیست که مصطفی عبدالجلیل ( وزیر دادگستری رژیم قذافی که در کشتارهای مخالفان آن رژیم مشارکت داشته ) ، محمود جبریل ( که در چهار سال آخر دوران قذافی در طراحی سیاست های اقتصادی رژیم نقش مهمی داشته و در رأس "شورای برنامه ریزی" و "مدیریت توسعه اقتصاد ملی" لیبی قرار داشته ) و امثال آنها اکنون رهبری "شورای ملی انتقالی" لیبی را در دست دارند.

سه تردیدی نباید داشت که مداخله نظامی در لیبی با هدف انسان دوستانه صورت نگرفت و طراحان این مداخله مانند همه موارد دیگر ، در پی منافع و هدف های جهان خوارانه خود بودند. اما از این حقیقت نمی شود نتیجه گرفت که غرب می توانست به کشتار گستردۀ مردم توسط رژیم قذافی بی تفاوت بماند. زیرا این بی تفاوتی ، مخصوصاً در متن انقلاب های زنجیره ای دنیای عرب ، می توانست برای غرب بسیار پرهزینه و رسوا کننده باشد و شعار "حقوق بشر" و اهرم "مداخله انسان دوستانه" را ( که سلاح های مهمی در زرادخانه استراتژیک غرب محسوب می شوند ) بی اعتبار سازد. فراموش نباید کرد که دروغین بودن "مداخله انسان دوستانه" قدرت های امپریالیستی به معنای این نیست که آنها می توانند همیشه و همه جا به فاجعه های انسانی بزرگ بی تفاوت بمانند. مثلاً بی تفاوتی امریکایی ها نسبت به پاک سازی قومی رواندا در سال ۱۹۹۴ هنوز هم به اندازه بسیاری از "مداخله های انسان دوستانه" شان برای آنها رسوا کننده است. در واقع قذافی با واکنش جنون آمیزش در مقابل انقلاب لیبی و تهدید علنی مردم به پا خاسته به کشتار ، ناخواسته و ندانسته ، چالش و در عین حال فرصت بزرگی برای غرب به وجودآورد و رهبران غرب نمی توانستند به آن بی تفاوت بمانند. مثلاً بی تفاوتی به این مسأله مخصوصاً در فرانسه ( که بزرگ ترین اقلیت مسلمان و عرب در کشورهای اورپایی را دارد و دولت سارکوزی در رابطه با انقلاب تونس به حد کافی کثافت کاری کرده بود ) می توانست به بحران و رسوایی بزرگی بیانجامد.

چهار مداخله نظامی در لیبی را باید جزیی از استراتژی عمومی غرب در مقابل انقلاب عرب نگاه کرد. بررسی واکنش های امریکا و متحدان آن در مقابل زنجیره انقلاب های عرب نشان می دهد که اولاً هدف مقدم آنها جلوگیری از رادیکالیزه شدن این انقلابات است و برای این کار آنها سعی می کنند تا حد ممکن از رویارویی مستقیم با توده های به پاخاسته عرب پرهیز کنند. تصادفی نبود که آنها مبارک و بن علی را از طریق فشار ارتش برکنار کردند و به این ترتیب توانستند از رویارویی بیشتر ارتش و مردم جلوگیری کنند و ارتش را به عنوان اهرم کلیدی کنترل ، برای روزهای مبادا دست نخورده نگهدارند. ثانیاً هدف مهم دیگر آنها این است که از گسترش انقلابات به کشورهای نفتی عرب ، به ویژه عربستان سعودی و اعضای دیگر "شورای همکاری خلیج" جلوگیری کنند. زیرا می دانند که گسترش انقلابات توده ای به این کشورها ، رویارویی مستقیم غرب با توده های به پاخاسته عرب را اجتناب ناپذیر خواهد ساخت ؛ کل انقلاب عرب را رادیکالیزه خواهد کرد و منافع غرب را در مهم ترین منطقه استراتژیک جهان به مخاطره خواهد انداخت. مداخله نظامی در لیبی به این هدف های کلیدی استراتژیک کمک می کرد و به غرب امکان می داد که با مصادره انقلاب در جایی که امکان پذیر است ، آن را از نفس بیندازد. به نظر من ، این مهم ترین انگیزه مداخله نظامی غرب در لیبی بود ؛ هدفی که از کنترل کامل یا بلعیدن نفت لیبی به مراتب مهم تر است.

پنج طمع کاری بیش از حد در کنترل نفت لیبی ، دست کم تا زمانی که انقلاب عرب کاملاً مهار نشده ، می تواند به هدف های اصلی استراتژیک غرب در مقابل انقلاب عرب ضربه بزند. بعضی از مخالفان مداخله نظامی غرب ، کنترل مستقیم و انحصاری نفت لیبی ؛ خصوصی سازی کامل آن و حتی تجزیه لیبی به کشورهای کوچک تر را هدف اصلی و نهایی این مداخله معرفی کرده اند و می کنند. ممکن است در نتیجه مداخله نظامی غرب ، مردم لیبی به چنین فاجعه ای نیز گرفتار بشوند ، اما بعید است اربابان جهان با چنین طرحی به لیبی رفته باشند. زیرا چنین چیزی ، دست کم در شرایط کنونی ، سوخت بار نیرومندی برای مشتعل تر شدن و گسترده تر شدن انقلاب عرب فراهم می آورد. عرب ها مثلی دارند که می گوید "چه بسا لقمه ای که آدم را از لقمه های دیگر باز می دارد". بعید است اربابان جهان این حقیقت را ندانند. ساده لوحی است اگر گمان کنیم که حرص و آز بی حدِ قدرت های امپریالیستی به معنای این است که آنها طرحی عقلانی برای حفظ هژمونی خود بر جهان ندارند.

۶ آبان ۱۳۹٠ ( ۲۸ اکتبر ۲٠۱۱ )

بخش پنجم

نگاهی به ترازنامه "مداخله انسان دوستانه" در لیبی

امریکا و متحدان آن پیروزمندانه از نقش تعیین کنندۀ شان در "آزادی" لیبی سخن می گویند و با خوشحالی تمام آن را نقطه عطفی در جا انداختن سنت "مداخله انسان دوستانه" می نامند. جمع بندی جو بایدن ( معاون رئیس جمهور امریکا ) در این باره صریح تر و گویاتر از دیگران است: "در این مورد ، امریکا دو میلیارد دلار خرج کرد و حتی یک نفر از دست نداد. این شیوه عمل بهتری است برای معامله با دنیا تا آن چه در گذشته می کردیم"! راستی هم آنها با موفقیتِ عملیات نظامی ناتو به پیروزی بزرگی دست یافته اند که نتایج آن از محدوده لیبی بسیار فراتر می رود. اما آیا می توان این حادثه را برای مردم لیبی و مردمان هم سرنوشت آنها در دنیای عرب و مناطق دیگر نیز یک پیروزی به حساب آورد؟ لازم نیست به پیش بینی های دور و دراز در باره آینده بپردازیم ، با نگاهی حتی گذرا به آن چه تا همین جا روی داده یا در حال روی دادن است ، می توان دید که متأسفانه مردم لیبی بازندگان این ماجرا هستند:

یک - عملیات نظامی ناتو قبل از هر چیز به نام "مداخله انسان دوستانه" راه اندازی شد ؛ برای جلو گیری از کشتار غیر نظامیان. در برجسته کردن هر چه بیشتر مأموریت "انسان دوستانه" مداخله ناتو ، اوباما در نخستین روزهای عملیات نظامی تأکید کرد که اگر ناتو " حتی یک روز دیگر" دیر می کرد ، "بنغازی گرفتار کشتاری می شد که بازتاب آن در منطقه ، وجدان جهان را جریحه دار می کرد". اعجاز احمد ( مارکسیست نامدار هندی ) به درستی یادآوری می کند که اشغال افغانستان به نام جنگ علیه ترور به اضافه حقوق بشر صورت گرفت و اشغال عراق به نام جنگ علیه ترور ، به اضافه جلوگیری از تکثیر سلاح هسته ای ، به اضافه حقوق بشر. اما لیبی نخستین کشوری بود که مداخله در آن فقط به نام دفاع از حقوق بشر راه اندازی شد. همان طور که پیشتر ( در بخش چهارم این یادداشت ها ) گفته ام ، قذافی با واکنش جنون آمیزش در مقابل انقلاب لیبی و تهدید علنی مردم به پا خاسته به کشتار ، ناخواسته و ندانسته ، چالش و در عین حال فرصت بزرگی برای غرب به وجود آورد و رهبران غرب از این فرصت بهره برداری کردند. فکر می کنم هنوز هم نمی توان گفت که اگر مداخله نظامی ناتو صورت نمی گرفت ، قذافی در سرکوب شورش بنغازی تا کجا پیش می رفت. اما تا همین جا دو چیز کاملاً روشن است: ۱ - پس از تصویب قطعنامه ۱۹۷۳ شورای امنیت ، یا دست کم پس از آغاز عملیات نظامی ناتو ، قذافی دیگر در موقعیتی نبود که با دست باز به کشتار مخالفان اش بپردازد. او در ۱۰ آوریل ، پیشنهاد کمیته میانجیگری "اتحادیه افریقا" را برای برقراری آتش بس و گفتگو با مخالفان پذیرفته بود. و چند روز پس از آن ، عبد العاطی العُبیدی ( وزیر خارجه رژیم قذافی ) علناً و با صراحت اعلام می کرد که در مذاکره با مخالفان "همه چیز قابل بحث خواهد بود" ، حتی ماندن یا رفتن قذافی. او می پذیرفت که شش ماه پس از برقراری آتش بس ، زیر نظر سازمان ملل انتخاباتی آزاد برگزار شود. اما ناتو حاضر نشد عملیات را متوقف کند و سارکوزی ، کامرون و اوباما اصرار داشتند که توقف عملیات فقط پس از رفتن قذافی امکان پذیر است. بی اعتنایی به مأموریت تعیین شده در قطعنامه ۱۹۷۳ چنان آشکار بود که اختلاف در داخل خودِ ناتو بالا گرفت و آلمان و ترکیه نگرانی خود را از مقاصد فرانسه و انگلیس مخفی نمی کردند[1]. ۲ - اگر چشم انداز کشتار در بنغازی توسط نیروهای قذافی یک احتمال بود ، کشتار وسیع غیر نظامیان توسط نیروهای "شورای ملی انتقالی" و بمباران هوایی ناتو یک واقعیت انکار ناپذیر است. ارزیابی های مختلف ، شمار کشته ها را بیش از ۵۰ هزار نفر و شمار آوارگان و بی خانمان ها را بیش از نیم میلیون نفر می دانند. حتی آنهایی که رقمی ذکر نمی کنند ، از "دهها هزار نفر" سخن می گویند [2]. شهر سرت (زادگاه و آخرین پناهگاه قذافی) نمونه گویای این کشتارهاست. این شهر با چند صد سربازِ طرفدار قذافی و بیش از ۸٠ هزار افراد غیر نظامی ، بدون هر نوع دسترسی به غذا و آب و برق ، هفته ها در محاصره نیروهای "شورای ملی انتقالی" و بمباران هوایی دائمی ناتو قرار داشت و فقط ۲٠ هزار نفر از غیر نظامیان توانستند از شهر خارج بشوند و اکثریت جمعیت شهر عملاً قتل عام شدند. پپه اسکوبار ( روزنامه نگار برزیلی ) حق دارد که این شهر را "فلوجای جدید" می نامد. او می گوید آن چه را که قذافی نتوانست بر سر بنغازی بیاورد ، ناتو و نیروهای "شورای ملی انتقالی" بر سر این شهر آوردند. ناتو با بیش از ۴٠ هزار بمباران هوایی مناطق مختلف لیبی ، زیرساخت های این کشور را کاملاً نابود کرد. بعلاوه ، بنا به گزارش کشورهای افریقایی (مخصوصاً نیجر ، مالی و چاد) بیش از ۳٠٠ هزار کارگر مهاجر سیاه پوست که سال ها در لیبی کار می کردند ، با خشونت تمام ، توسط نیروهای "شورای ملی انتقالی" از این کشور رانده شده اند و بخشی از سیاه پوستان خودِ لیبی تحت عنوان "مزدوران قذافی" قتل عام شده اند. دامنه این جنایت های ضد انسانی و نژاد پرستانه علیه سیاه پوستان چنان گسترده بود که چند تن از رهبران دولت های افریقایی ( و از جمله رئیس جمهور نیجریه که از دوستان امریکا محسوب می شود ) رسماً علیه آنها به اعتراض برخاستند و تصادفی نبود که "اتحادیه افریقا" ( که اکثر اعضای آن را دولت های وابسته به غرب تشکیل می دهند ) حتی بعد از ورود نیروهای "شورای ملی انتقالی" به طرابلس ، حاضر نبود این شورا را به رسمیت بشناسد.

دو سازمان دهندگان "مداخله انسان دوستانه" هم اکنون چانه زنی های شان را برای تقسیم غنایم آغاز کرده اند. اکنون همه از توافق سری "شورای ملی انتقالی" و سارکوزی سخن می گویند که متعهد شده در مقابل واگذاری ۳۵ در صد نفت لیبی به فرانسه ، به حمایت "کامل و دائمی" از این شورا بپردازد ؛ توافقی که پس از افشای آن توسط روزنامه "لیبراسیون" ، دولت فرانسه آن را تکذیب کرده است. اما اگر دولت سارکوزی هنوز ترجیح می دهد "جا نماز آب بکشد" ، شرکای دیگر علناً به سهم خواهی برخاسته اند. ۲۱ اکتبر ( یعنی کمتر از ۲۴ ساعت پس از اعلام مرگ قذافی ) فلیپ هاموند ، وزیر دفاع انگلیس ، اعلام کرد که دولت بریتانیا درخواست اجازه حفاری نفت به شورای ملی انتقالی لیبی تسلیم کرده است. او گفت امیدوار است هر چه زودتر به شرکت های انگلیسی فرصت مشارکت در بازسازی این کشور داده شود! و ۲۲ اکتبر جین کِرتز ، سفیر امریکا در لیبی ، در مراسم بازگشایی سفارت در طرابلس ، ضمن اشاره به اهمیت ذخایر نفت لیبی ، یادآوری کرد که همه تلاش ها برای آوردن شرکت های امریکایی به این کشور صورت خواهد گرفت و این کار در بهبود شرایط اشتغال در امریکا تأثیر خواهد گذاشت. هم زمان با این تلاش ها ، فرانکو فراتینی ، وزیر خارجه ایتالیا ، لاف زنانه اطمینان می داد که هر اتفاقی بیفتد ، إنی (Eni شرکت نفتی ایتالیایی) نقش اول را در لیبی بازی خواهد کرد! خلاصه ، چانه زنی هایی که به همین زودی آغاز شده ، جای تردیدی باقی نمی گذارد که "ناجیان" مردم لیبی قصد ندارند آنها را به حال خودشان رها کنند و فراموش نباید کرد که آنها اکنون اهرم های نیرومندی برای پیشبرد هدف های شان در لیبی در دست دارند.

سه - با پایان کار قذافی چشم انداز پا گرفتن دموکراسی در لیبی روشن تر نشده ، بلکه متأسفانه مبهم تر شده است. چند مانع مهم بر سر راه شکل گیری دموکراسی سر برآورده اند که کنار زدن آنها در افق مشهود کنونی ، اگر ناممکن نباشد ، بسیار دشوار خواهد بود: ۱ - دو جریان متضاد در مبارزه علیه رژیم قذافی نیرو گرفته اند که هم زیستی آنها بیش از حد معینی نمی تواند دوام بیاورد. جریان اول مجموعه رنگارنگی از گرایشات مختلف است که فصل مشترک شان طرفداری از اتحاد یا همکاری با قدرت های غربی است. در میان اینها غالباً فراریان از رژیم قذافی که بعضی از آنها دارای مقام های مهمی هم در رژیم پیشین بوده اند ، تا اینجا نقش هدایت کننده داشته اند. جریان دوم طیفی از اسلام گرایان هستند که به نظر می رسد سَلفی ها و جهادی ها در میان آنها دست بالاتر را دارند. مثلاً حالا می دانیم که عبدالحکیم بالحاج رهبر "شورای نظامی" رژیم جدید ، بنیان گذار "گروه مبارزه اسلامی لیبی" ( الجامعه الاسلامیه المقاتله بلیبیا ) بوده که در افغانستان و پاکستان آموزش نظامی دیده و با القاعده همکاری داشته و در همانجا با ابو مُصعَب الزرقاوی آشنا شده و مدتی هم در کنار او در عراق جنگیده است. رسیدن چنین آدمی به رهبری نظامی رژیم جدید نشان می دهد که جهادی ها و سلفی ها در این رژیم از نفوذ بسیار نیرومندی برخوردارند. تصادفی نبود که مصطفی عبدالجلیل ، رئیس "شورای ملی انتقالی" هنگام اعلام موجودیت رژیم جدید ، بر تعهد آن به اجرای شریعت اسلامی و حتی تعدد زوجات تأکید کرد. این تأکید شتاب زده جز سر فرود آوردن در مقابل اسلام سلفی معنای دیگری نمی توانست داشته باشد. پیش بینی آینده دشوار است ، اما بعید نیست در روند رویارویی دو جریان یاد شده ، اسلام گراها قوی تر شوند. زیرا آنها در قیام مسلحانه علیه رژیم قذافی نفش مهمی داشته اند و در دوره نه ماهه گذشته به سازماندهی ، تجربه و آموزش نظامی بهتر و سلاح های بیشتر و پیشرفته تری دست یافته اند. در حالی که سابقه افرادی مانند مصطفی عبدالجلیل در رژیم قذافی و زد و بندهای فرصت طلبانه امروزی شان با قدرت های غربی ، آن هم در کشوری که مردم مسلحانه علیه یک دیکتاتوری خشن برخاسته اند و قاعدتاً با سوءظن به قدرت های خارجی می نگرند ، نقطه ضعف بزرگ غرب گراهاست. با بهره برداری از این نقطه ضعف ها بوده که اسلام گراها تاکنون توانسته اند بعضی از شاخص ترین چهره های جریان رقیب را کنار بزنند. مثلاً از همین طریق بود که آنها عبدالفتاح یونس ( وزیر کشور و یکی از مهم ترین افراد رژیم قذافی ) را که با قیام بنغازی به صفوف شورشیان پیوسته بود و رهبری نظامی نیروهای شورشی را داشت ، در اواخر ژوئیه ، به قتل رساندند ؛ یا همین اواخر محمود جبریل را که عملاً نخست وزیر رژیم جدید محسوب می شد ، به کناره گیری واداشتند. ۲ - در یک جنگ داخلی سراسری نه ماهه ، بخش بزرگی از مردم مسلح شده اند و گروه های نظامی رنگارنگی شکل گرفته اند که عملاً از فرماندهی واحدی تبعیت نمی کنند و هر جریان سیاسی که غلبه پیدا کند ، ناگزیر خواهد شد قبل از هر چیز دیگر ، این گروه های مسلح را تحت کنترل خود درآورد. حل و فصل این مسأله که قاعدتاً نمی تواند بیش از حد معینی به تعویق بیفتد ، احتمال دارد به رویارویی خشن دو جریان اصلی رقیب در شورای ملی انتقالی ( یعنی غرب گرایان و اسلام گرایان ) بیانجامد. زیرا بعید است اسلام گرایان حاضر بشوند داوطلبانه سلاح های شان را تحویل بدهند. ۳ - شکل گیری یک دولت واحد در لیبی ، بدون اتحاد قبایل یا دست کم کاهش رقابت در میان آنها شدنی نیست. اما کشتار طرفداران قذافی ( که از نفوذ قابل توجهی درمیان بعضی از بزرگ ترین قبایل لیبی برخوردار بودند ) ایجاد هم آهنگی در میان قبایل مهم کشور را دشوارتر کرده است. رویارویی قبایل در شرایطی که تقریباً همه آنها در طول جنگ داخلی نه ماهه مسلح شده اند ، ملقمه ای از صف آرایی های سیاسی و قبیله ای به وجود می آورد که نه تنها شکل گیری نهادهای دموکراتیک را دشوارتر می سازند ، بلکه فضای قابل انفجاری در سراسر کشور ایجاد می کنند. ۴ - و بالاخره ، قدرت های ناتو که جا پای شان را در لیبی محکم کرده اند ، نخواهند گذاشت مردم یک کشور نفتی ، آن هم در ناف مدیترانه ، خود به تنهایی برای تعیین مسیر کشورشان تصمیم بگیرند. این بار آنها می توانند به بهانه مقابله با القاعده و اسلام گرایانی که خود زمینه تقویت شان را فراهم کرده اند ، وارد میدان شوند.

با توجه به مجموعه این واقعیت هاست که بسیاری از تحلیل گران دنیای عرب نگران شکل گیری یک عراق یا افغانستان دیگر در لیبی هستند. مثلاً عبد الباری عطوان ( سردبیر روزنامه القدس العربی ) خطر قدرتمندتر شدن جهادی های "گروه مبارزه اسلامی لیبی" را نگران کننده می داند و یادآوری می کند که آنها به بخشی از انبارهای تسلیحاتی رژیم قذافی دست یافته اند و بعضی از موشک های زمین به هوای لیبی اخیراً در شبه جزیره سینا پیدا شده اند و این نشان می دهد که آنها با القاعده همکاری می کنند.[3]

چهار - نتایج موفقیت عملیات نظامی ناتو در لیبی مسلماً از محدوده این کشور فراتر می رود و آشکارا ضد انقلاب عرب را تقویت کرده است. همان طور که پیشتر اشاره کرده ام ، مداخله نظامی در لیبی را باید جزیی از استراتژی عمومی غرب در مقابل انقلاب عرب نگاه کرد. ویژگی مداخله این بود که اولاً در فضایی صورت گرفت که خطر کشتار مردم توسط نیروهای قذافی در بنغازی یک خطر واقعی بود ؛ ثانیاً مداخله ای بود به حمایت از مردمی به پا خاسته علیه یک دیکتاتوری خشن و بیرحم و نباید فراموش کرد که از حمایت اکثریت همین مردم برخودار بود ؛ ثالثاً مداخله ای بود محدود به عملیات هوایی که ظاهراً حل و فصل مسائل در روی زمین را به خود مردم این کشور وا می گذاشت. همین ویژگی ها بودند که به دشمنان اصلی انقلاب عرب ، یعنی قدرت های امپریالیستی غرب و باشگاه دیکتاتوری های تحت حمایت آنها ، امکان می داد که در صفوف توده های به پا خاسته عرب آشفتگی ایجاد کنند و با مصادره انقلاب در جایی که امکان پذیر است ، آن را از نفس بیندازند.

پنج - پیروزی مدل مداخله در لیبی ، راه مداخله های آینده امریکا و متحدان آن را در قاره افریقا نیز هموارتر کرده است. هر چند افریکوم ( یا فرماندهی ایالات متحد برای عملیات نظامی در افریقا ) در دوره حکومت جورج بوش ایجاد شد ، اما اکنون حکومت اوباماست که از طریق پیروزی در عملیات لیبی ، واقعاً آن را درخاک قاره افریقا می نشاند. بسیاری از کارشناسان مسائل افریقا ، عملیات نظامی محدودی را که دولت اوباما در نیمه اول اکتبر ظاهراً برای مقابله با گروه چریکی "ال. آر .ای" (LRA) در جمهوری افریقای مرکزی و اوگاندا آغاز کرده ، در این راستا ارزیابی می کنند. زیرا معتقدند این گروه تروریستی و شبه مذهبی حدود ۲۵ سال است که در مناطق مرزی بین اوگاندا ، جمهوری افریقای مرکزی ، سودان جنوبی و جمهوری دموکراتیک کنگو فعالیت می کند ، اکنون ضعیف تر از هر وقت دیگر است و افراد آن از ۴٠٠ نفر فراتر نمی رود. اما کشف ذخایر وسیع نفت در این مناطق ، آنجا را به نقطه حساسی در رویارویی های امریکا و چین در قاره افریقا تبدیل کرده و بعد از پیروزی عملیات لیبی ، دولت اوباما می خواهد با حضور در این منطقه پیشروی چین را در افریقا متوقف کند[4].

محمد رضا شالگونی ۱۹ آبان ۱۳۹٠ ( ۱٠ نوامبر ۲٠۱۱ )

 

[1] Harriet Sherwood : Libya foreign minister says free elections could be held, Guardian.co.uk, Wednesday 20 April 2011

- Marwan Bishara: Mission Creep, 25 Mar 2011, Aljazeera

- Aijaz Ahmad: Libya recolonised, Frontline - 5/18 Nov 2011

 

[2] Aijaz Ahmad:

همان جا

- Simon Tisdall: Muammar Gaddafi's violent death leaves Libya at a crossroads, Thursday 20 October 2011

[3] Abdel Bari Atwan: Libya's bloody victory over Gaddafi is just the beginning, guardian.co.uk, Thursday 20 October 2011

[4] Pepe Escobar: The US power grab in Africa, Asia Times Online, 20 Oct 2011

 

بخش ششم

سوریه و دیکتاتوری خاندان اسد

 

در سوریه نیز مانند لیبی مردم علیه یک دیکتاتوری غیر وابسته برخاسته اند و علیرغم تفاوت های بسیار با لیبی ، به نظر می رسد در اینجا نیز رویارویی مردم با رژیم می رود به جنگ داخلی تبدیل شود. حال نگاهی به پیش زمینه ها و شرایط شکل گیری انقلاب و چشم اندازهای آن در سوریه:

 

سوریه کشوری است با مساحت ۱۸۵۱۸۰ کیلو متر مربع ( یعنی حدود یک نهم مساحت ایران ) و ۵/۲۲ میلیون نفر جمعیت ؛ در ساحل شرقی مدیترانه و در همسایگی ترکیه در شمال ، عراق در شرق ، اردن و اسرائیل در جنوب ، و لبنان در غرب. جغرافیای حساس این کشور و نقش فعال آن در پاسداری از پان عربیسم در مقابل اسرائیل در شش دهۀ گذشته ، سوریه را به لحاظ استراتژیک به یکی از مهم ترین کشورهای خاورمیانه تبدیل کرده است. اقلیت های متعدد قومی و مذهبی سوریه ، ترکیب جمعیتی ویژه ای در این کشور به وجود آورده که در تعادل های سیاسی آن نقش مهمی دارد. نزدیک به ۹۰ در صد مردم سوریه عرب هستند و ۱٠ در صد بقیه کرد و ارمنی و ترکمن و چرکس و غیره. کردها با جمعیتی بیش از ۲ میلیون نفر ، بزرگ ترین اقلیت قومی سوریه محسوب می شوند. به لحاظ ترکیب مذهبی ، ۷۴ در صد جمعیت این کشور مسلمان سنی هستند ؛ ۱۳ در صد شاخه های مختلف شیعه ؛ حدود ۱٠ در صد شاخه های مختلف مسیحیت ؛ و نزدیک به ۳ در صد دروزی. حدود ۵۶ در صد جمعیت کشور شهر نشین اند و زمین های قابل کشت نزدیک به یک چهارم مساحت کشور را تشکیل می دهند ( نسبتی که یکی از بالاترین ها در میان کشورهای عربی و حتی خاورمیانه است ) و بنابراین سوریه در مقایسه با کشورهای دیگر منطقه ، از کشاورزی توانمندی برخوردار است. تولید ناخالص داخلی این کشور ( بر مبنای برابری قدرت خرید ) حدود ۱۰۶ میلیارد دلار است و تولید ناخالص سرانه ۴۸۰۰ دلار. سوریه دارای منابع قابل توجهی نفت و گاز هم هست که ذخایر نفت آن ۵/۲ میلیارد بشکه ارزیابی می شود ، با ۱۵۵ هزار بشکه صادرات روزانه و ذخایر گاز حدود ۲۴۰ میلیارد متر مکعب.

سوریه ( همراه با لبنان ، عراق ، اردن ، فلسطین ، عربستان و یمن ) تا سال ۱۹۱۸ ، یعنی پایان جنگ جهانی اول ، جزیی از سرزمین های امپراتوری عثمانی بود. اما با از هم پاشی آن امپراتوری ، طبق "موافقت نامه سایکس پیکو" (Sykes - Picot) که در سال ۱۹۱۶ به طور سرّی میان انگلیس و فرانسه بسته شده بود ، به عنوان سر زمین تحت الحمایه ، زیر کنترل فرانسه قرار گرفت و در سال ۱۹۴۶ به استقلال سیاسی دست یافت. دوره ۲۸ ساله استعمار فرانسه از چند نظر بر ذهنیت توده ای مردم سوریه تأثیرات عمیقی گذاشت. اولاً جایگزینی فرمان روایی فرانسوی ها به جای عثمانی ها ، ارتباط روشنفکران این کشور را با فرهنگ اورپایی گسترده تر و آسان تر کرد و آنها را با افق های مدرنیته غربی ، آن هم در یکی از توفانی ترین دوره های تاریخ جهانی ، آشناتر ساخت. ثانیاً تسلط یک قدرت غربی بر کشور ، برانگیختگی مردم در مقابل سلطه خارجی را تیز تر نمود و سوریه ( و لبنان ) را به موتور خانۀ فکری ناسیونالیسم عربی و مخصوصاً پان عربیسم تبدیل کرد. تصادفی نیست که بسیاری از مشهورترین نظریه پردازان پان عربیسم محصول این منطقه و این دوره اند. مثلاً کافی است نام هایی مانند آنطون سعاده ( نظریه پرداز لبنانی "سوریه بزرگ" و بنیان گذار "حزب ملی اجتماعی سوریه" ) ، زکی أرسوزی ، میشل عفلق ، صلاح الدین بیطار و اکرم حورانی ( نخستین نظریه پردازان مفهوم "بعث" یا "رستاخیز عربی" ) را به یاد بیاوریم. ثالثاً اقلیت های قومی و مذهبی این کشور را به فعال ترین بخش های جمعیت سوریه در سیاست تبدیل کرد. زیرا اینها که معمولاً در دوران خلافت عثمانی سرکوب می شدند و مورد تبعیض قرار می گرفتند ، در دوره تسلط فرانسه به عنوان نیروی تعدیل کننده در مقابل نخبگان سنتی این منطقه ، حمایت می شدند و فرصتی برای تحرک پیدا می کردند.

سال های ۸ ۱۹۴۱ برای مردم سرزمین های عربی شرق مدیترانه ( یا به اصطلاح "شامات" که سوریه ، لبنان ، اردن و فلسطین و اسرائیل امروزی را در بر می گیرد ) سال های سرنوشت سازی بود. زیرا در این دوره بود که دولت ویشی فرانسه در این منطقه شکست خورد ؛ دوره قیمومت فرانسه بر سوریه و لبنان در هم شکست ؛ سوریه و لبنان به استقلال دست یافتند ؛ دولت اسرائیل موجودیت پیدا کرد و نخستین دور جنگ های عرب ها با اسرائیل ( که به شکست دولت های عربی انجامید ) آغاز شد[1]. در پایان این دوره بود که روشنفکران و جوانان سوریه درست هنگامی که به استقلال سیاسی دست یافته بودند ، تحقیر شدن عرب ها و بی معنا شدن استقلال کشورشان و ناتوانی آن را تجربه می کردند. در این شرایط بود که سوریه در کنار مصر ، به کانون ناسیونالیزم جریحه دار شده عرب ها در مقابله با اسرائیل تبدیل شد. و اگر پان عربیسم در مصر با قدرت گیری جمال عبد الناصر ، خود را به صورت ناصریسم نشان داد ، در سوریه به صورت بعثیسم نیرو گرفت.

سوریه فقط زادگاه حزب بعث نیست ، بلکه به عنوان یک کشور مستقل ، هم سال آن هم هست. و در بخش اعظم دوران موجودیت اش زیر کنترل این حزب قرار داشته است. شکل گیری پایه های فکری و محافل نخستین حزب بعث حتی به دوره پیش از استقلال سوریه تعلق دارد. این حزب در نخستین سال های موجودیت رسمی اش غالباً به صورت یک جنبش اعتراضی عمل می کرد و تنها در سال ۱۹۵۴ پس ا ز سرنگونی حکومت نظامی ادیب شیشکلی بود که به صورت یک حزب پارلمانی نیرومند ظاهر شد. حزب بعث با شعار "وحدت ، آزادی و سوسیالیسم" به صحنه سیاست سوریه وارد شد. در این شعار "وحدت" به معنای وحدت تمام عرب ها بود ؛ "آزادی" به معنای آزادی سرزمین های عربی از استعمار و سلطه قدرت های امپریالیستی ؛ و "سوسیالیسم" به معنای تعدیل ثروت و ملی کردن مواضع کلیدی اقتصاد. فراموش نباید کرد که حزب بعث مخالف پیکار طبقاتی بود و سوسیالیسم آن معطوف به ناسیونالیسم عربی بود و مخالف انترناسیونالیسم کارگری. حزب بعث برخلاف جریان های مختلف اسلامی ، وحدت عربی را در مقابل وحدت اسلامی قرار می داد و در عمل خواهان جدایی دین از دولت بود ، و البته بی آن که با اسلام مخالف باشد ، بیشتر آن را تجسم فرهنگ عربی در دوران شکوفایی تمدن اسلامی می نگریست: همچون یک فرهنگ تا یک مذهب. شعار دیگر حزب بعث ناظر بر پان عربیسم بود ؛ با تأکید بر اصالت و رسالت ملت عرب: "امه عربیه واحده ، ذات رساله خالده" ( ملت واحد عرب ، حامل رسالت جاودانه ). و معتقد بود عرب ها بدون فائق آمدن بر ضعف ها و بعضی سنت های عقب مانده شان نمی توانند به رسالت خود بپردازند. به همین دلیل شدیداً از قبیله گرایی ، فرقه گرایی های مذهبی و سرکوب زنان انتقاد می کرد و مدرنیزه کردن جوامع عربی را جزیی از وظایف اصلی خود می دانست. بعثی ها حزب کمونیست سوریه را رقیب اصلی خود می دانستند و برای مقابله با آن از هیچ اقدامی فروگذار نبودند.

در سال ۱۹۵۸ سوریه به طور ناگهانی و ضربتی وارد اتحاد با مصر شد و در نتیجه آن "جمهوری متحد عربی" به وجود آمد. علاوه بر اندیشه پان عربیسم ، رقابت شدید میان افسران ارتش سوریه و نیز میان بعضی جریان های سیاسی سوریه محرک اصلی این اتحاد بود. در واقع جریان های رقیب در میان افسران ارتش سوریه ، شخص جمال عبد الناصر را همچون داوری برای حل و فصل اختلافات شان می نگریستند و حزب بعث نیز با این اتحاد می خواست به نفوذ حزب کمونیست در سوریه پایان بدهد. اما بعد از ائتلاف ، خود حزب بعث نیز از طرف ناصر منحل اعلام شد ، چرا که از نظر او فقط یک حزب مشروعیت داشت و همه باید به آن می پیوستند. با این همه ، بعثی ها برای مدتی خوش بودند که بالاخره توانسته اند به حیات قانونی حزب کمونیست سوریه پایان بدهند! این اتحاد عملاً سوریه را به زائده مصر تبدیل کرد و در سال ۱۹۶۱ با شورش بورژوازی تجاری سوریه علیه ملی سازی های ناصر از هم پاشید. در اوائل سال ۱۹۶۳ افسران بعثی با دلگرمی از پیروزی کودتای بعثی های عراق علیه عبدالکریم قاسم ، در سوریه نیز با یک کودتا ، قدرت سیاسی را در دست گرفتند و به پاک سازی ناصری ها و مخالفان دیگرشان پرداختند. حافظ اسد یکی از طراحان این کودتا بود. سه سال بعد ، در سال ۱۹۶۶ ، او همراه با دیگر افسران علوی کنترل خودِ حزب بعث را هم در دست گرفتند و با کنار زدن بسیاری از افسران ارشد دروزی و سنی ، عملاً قدرت سیاسی را در انحصار خود در آوردند و به این ترتیب زمینه برای دیکتاتوری شخصی حافظ اسد فراهم گردید که در سال ۱۹۷٠ با یک کودتای نظامی دیگر ، آن را پایه ریزی کرد.

 

۲۸ آبان ۱۳۹٠ ( ۱۹ نوامبر ۲٠۱۱ )

 

 

[1] Patrick Seale: Asad, 1988, I. B. Tauris , London, p. 32

 

بخش هفتم

دیکتاتوری شخصی حافظ اسد

درک مسائل امروزی سوریه بدون نگاهی هر چند کوتاه به چگونگی شکل گیری و ویژگی های دیکتاتوری ۳۰ ساله حافظ اسد ( در سال های ۱۹۷۰ تا ۲۰۰۰) تا حدود زیادی نامفهوم خواهد ماند. حافظ اسد از یک خانواده روستایی نسبتاً فقیر از منطقه لاذقیه برخاست ؛ از نوجوانی از طریق جنبش بعث به سیاست کشیده شد ؛ و در سال ۱۹۴۶ ( در ۱۶ سالگی ) با تأسیس رسمی حزب بعث ، به عضویت آن درآمد.علوی بودن و حساسیت به وضع دهقانان دو عاملی بودند که در جهت گیری های سیاسی اسد به عنوان یک بعثی جوان نقش مهمی داشتند.

علویان شاخه ای از شیعه هستند با آمیزه ای از اعتقادات اسلامی و تصوف. سیستم اعتقادی مذهب علوی به خاطر باطنی گری پر رنگ آن ، برای دیگران به طور دقیق شناخته نیست. به همین دلیل ، برخی تا آنجا پیش می روند که آن را یک مذهب غیر اسلامی و حتی غیر ابراهیمی می دانند ، و برخی دیگر ، شاخه ای بسیار نزدیک به شیعه دوازده امامی. و حتی معلوم نیست که آیا همه آنهایی که در ترکیه و سوریه و لبنان علوی نامیده می شوند ، پیروان مذهب واحدی هستند یا نه. ولی اکثر پژوهش های انجام شده در باره اعتقادات علویان ، روی چند چیز توافق دارند: علویان شاخه ای از شیعه هستند با اعتقاد به اولوهیت علی ابن ابی طالب و به این لحاظ نزدیکی هایی با اهل حق یا "علی اللهی ها" دارند ؛ به روایت خاصی از وحدت وجود معتقدند ؛ برای دین ظاهر و باطنی قائل هستند و بسیاری از عبادات را "ظاهر شریعت" می دانند و انجام آنها را ضروری نمی شمارند ؛ و مانند غالب اقلیت های مذهبی زیر سرکوب ، سعی می کنند خود را با مذهب یا مذاهب مسلط خویشاوند نشان بدهند. حدود ۱۲ در صد جمعیت سوریه علوی هستند که بزرگ ترین اقلیت مذهبی این کشور محسوب می شوند. ضمناً فراموش نباید کرد که در ترکیه نیز علویان بزرگ ترین اقلیت مذهبی هستند و بنا به ارزیابی های مختلف حدود ۲۰ تا ۲۵ در صد جمعیت ترکیه را تشکیل می دهند. در دوره امپراتوری عثمانی ، علویان معمولاً نامسلمان نگریسته می شدند و زیر سرکوب بودند. در سوریه اکثر علویان در منطقه کوهستانی شمال غرب در کنار مدیترانه ( در استان لاذقیه ) زندگی می کردند و عموماً روستایی بودند. با فروپاشی امپراتوری عثمانی و تسلط امپراتوری فرانسه بر سوریه ، فرانسوی ها کوشیدند با تقویت اقلیت های مذهبی در مقابل اکثریت سنی ، پایگاهی اجتماعی برای خود درست کنند. استعمارگران فرانسوی برای مقابله با ملی گرایان عرب ، حتی کوشیدند با تشکیل دولتک های خودمختار برای علوی ها و دروزی ها ، آنها را از سوریه جدا کنند و پایگاه هایی برای حضور دراز مدت نیروهای نظامی خود در مناطق حساس سوریه به وجود بیاورند. در سال ۱۹۲۱ استعمار فرانسه نیروهای نظامی ویژه ای ایجاد کرد که عموماً از جوانان علوی ، دروزی ، ارمنی ، چرکس و سایر اقلیت های "قابل اطمینان" سرباز گیری می کرد. از طریق پیوستن به این نیروی نظامی ویژه بود که بسیاری از جوانان علوی توانستند از زندگی فقیرانه روستایی فراتر بروند و در جامعه آن روز سوریه نقش قابل توجهی پیدا کنند و از اینجا بود که سنت نظامی گری علوی ها شکل گرفت و بعد از استقلال سوریه به عامل مهمی در افزایش نفوذ آنها در جامعه سوریه تبدیل شد.

همان طور که گفتم ، علوی ها غالباً دهقان بودند و حافظ اسد یک علوی دهقان زاده بود. و در اواخر دهه ۱۹۴۰ و اوائل دهه ۱۹۵۰ ( که او نوجوانی بیش نبود ) شورش های دهقانی صحنه سیاسی سوریه را زیر و رو می کردند. سوریه در هنگام استقلال اساساً یک کشور دهقانی بود: از کل جمعیت ۵/۳ میلیون نفری کشور ، ۲ میلیون دهقان بودند ، غالباً با زندگی فلاکت بار در مناطق روستایی عقب مانده ، زیر یک نظام بهره کشی بی رحمانه که ثمره کارشان به وسیله زمین دارانی که در شهرها می زیستند غصب می شد. تجاری شدن کشاورزی سوریه در دوره سلطه فرانسوی ها ، در حالی که کشاورزی را رونق می داد ، سهم دهقانان را از محصول کارشان کاهش داده بود. اکثریت بزرگ دهقانان فقط می توانستند یک چهارم محصول را برای خود نگهدارند. مالکیت غالب زمین های کشاورزی در دست خاندان های زمین دار شهری بود که غالباً هم سُنی بودند. و اخوان المسلمین پرنفوذترین جریان سیاسی در میان نخبگان شهری محسوب می شد. در چنین شرایطی بود که حزب بعث از طریق پیوند با دهقانان به یکی از پرنفوذترین احزاب سیاسی سوریه تبدیل شد. معمار این پیوند اکرم حورانی بود. او نخستین سیاستمدار سوری بود که اهمیت دهقانان را دریافت و با شعار "زمین مال کسی است که روی آن کار می کند" ، و با تشکیل حزبی با پایه نیرومند دهقانی (به نام "حزب سوسیالیست عرب" ) نفوذ سیاسی زمین داران بزرگ را حتی در حما ، یعنی محافظه کارترین منطقه سوریه ، در هم شکست. در سال ۱۹۵۳ از طریق ادغام این حزب با حزب بعث بود که "حزب بعث سوسیالیست عرب" به وجود آمد و با تکیه بر ائتلافی میان لایه های یقه سفید شهری (مانند معلمان و کارمندان دولتی ) و دهقانان ، نفوذ اجتماعی و سیاسی خود را گسترش داد.

سومین عاملی که در جهت گیری های سیاسی حافظ اسد و نیز قدرت گیری بعدی او در حزب بعث نقش مهمی داشت ، ارتش بود. در اینجا بود که اسد توانست شبکه ای از دوستان و هم پیمانان اصلی خود را که در ائتلاف ها و رقابت های سیاسی بعدی او را یاری کردند ، به وجود بیاورد. اسد یکی از نخستین افسران نیروی هوایی ارتش جوان سوریه بود. تشکیل ارتش جدید بعد از استقلال سوریه ، فرصتی برای اشتغال روستا زادگان جوان اقلیت های مذهبی و قومی ایجاد کرد ، در حالی که غالب جوانان شهری و مرفه ، کار در ارتش را تحقیر می کردند. و این باعث شد که وزن اقلیت ها در ارتش بسیار بالاتر باشد. در فضای پر التهاب بعد از جنگ جهانی دوم که جنبش جهانی کمونیستی و جنبش های ضد استعماری و ضد امپریالیستی در تمام کشورهای جهان سوم و از جمله دنیای عرب در حال گسترش بودند ، بسیاری از افسران جوان ارتش سوریه نیز به این جنبش ها جذب شدند. گذشته از اینها ، سوریه بعد از استقلال نتوانست به ثبات سیاسی دست یابد ، زیرا نخبگان شهری سنی با چالش های متعددی روبرو شدند و این باعث سیاسی شدن ارتش می شد و آن را به کانون سیاسی جدیدی در مقابل نخبگان سنتی تبدیل می کرد. تصادفی نبود که فقط در سال ۱۹۴۹ در سوریه سه کودتای نظامی صورت گرفت و ارتش به صورت سکوی پرش مردان نیرومند سیاست درآمد. در همین دوره بود که حافظ اسد ، دهقان زادۀ علوی و فعال جوان بعثی ، برای ادامه تحصیل به آکادمی نظامی روی آورد و زمینه های عروج سیاسی بعدی خود را پایه ریزی کرد.

اتحاد سوریه با مصر در سال ۱۹۵۸، حزب بعث و پان عربیسم آن را با آزمون سرنوشت سازی روبرو ساخت. درست زمانی که به نظر می رسید رویای پان عربیسم با اتحاد دو کشور مهم عربی دارد به واقعیت می پیوندد ، جمال عبدالناصر ، قهرمان بی رقیب ناسیونالیسم عرب ، حزب بعث را منحل کرد و مهم تر از آن ، عملاً سوریه را به یکی از استان های مصر تبدیل نمود. و این سرخوردگی بزرگی در میان بعثی ها و به ویژه فعالان جوان حزب به وجود آورد. اما هنوز خوش بینی عظیمی نسبت به چشم انداز اتحاد بزرگ عربی در میان غالب عرب ها وجود داشت و بعثی ها که خود را مدافعان اصیل پان عربیسم می دانستند ، نمی توانستند تحت تأثیر این فضا قرار نگیرند. بعلاوه ، در ۱۴ ژوئیه ۱۹۵۸ ، یعنی فقط شش ماه و نیم پس از اعلام "جمهوری متحد عربی" ، یک کودتای نظامی به رهبری عبد الکریم قاسم ، سلطنت هاشمی را در عراق برانداخت ، سلطه امپریالیستی را درست در مرکز "پیمان بغداد" درهم شکست و کشور مهم دیگری را نیز بر شمار جمهوری های عربی افزود. خوش بینی طرفداران اتحاد عربی در اوج بود و همه گمان می کردند ، به زودی با پیوستن عراق به "جمهوری متحد عربی" ، یک ابَر دولت عربی شکل خواهد گرفت که کشورهای دیگر عربی نیز ناگزیر خواهند شد به آن بپیوندند. اما به زودی معلوم شد که عبدالکریم قاسم یک ناسیو نالیست عراقی است که با پان عربیسم میانه خوبی ندارد. هنگامی که او در مارس ۱۹۵۹ در موصل با شورش افسران ناسیونالیست روبرو شد ، به حمایت حزب کمونیست عراق روی آورد و در نتیجۀ رویارویی خونین میان کمونیست ها و ناسیونالیست ها ، نه تنها چشم انداز پیوستن عراق به "جمهوری متحد عربی" از بین رفت ، بلکه دشمنی شدیدی میان ناصر و قاسم به وجود آمد. به این ترتیب ، رویای اتحاد عربی درست در اوج آن ، نقش بر آب شد.

ناصر با سرکوب کمونیست ها و افسران ناراضی سوریه ، نا خواسته زمینه مساعدی برای تقویت جریان های راست به وجود آورد. بعثی ها که نخستین پیشنهاد دهندگان اتحاد با مصر بودند ، در بی سازمانی و آشفتگی تمام ، از راست و چپ زیر انتقاد قرار گرفته بودند. در ۲۸ سپتامبر ۱۹۶۱ کودتای دست راستی سرهنگ عبد الکریم نحلاوی ، با پشتیبانی عربستان سعودی ، اردن و بورژوازی ناراضی خودِ سوریه ، این کشور را از مصر جدا کرد و "جمهوری متحد عربی" سه سال و نیم پس از اعلام موجودیت آن ، عملاً از هم پاشید. اما افسران بعثی ناراضی از انحلال حزب ، در دوره اتحاد با مصر ، به تشکیل یک "کمیته نظامی" مخفی دست زده بودند که هدف آن تجدید سازماندهی مخفی حزب در ارتش بود. اعضای این "کمیته مخفی" پنج نفری همه از افسران بعثی متعلق به اقلیت های مذهبی علوی و اسماعیلی بودند که حافظ اسد یکی از آنها بود. هنگام جدایی سوریه از مصر ، سازمانی که آنها به وجود آورده بودند ، عملاً تشکیلات مخفی نیرومندی در ارتش بود که نه تنها بدون اطلاع رهبران اصلی حزب ایجاد شده بود ، بلکه میانه خوبی هم با آنها نداشت. با این همه آنها می دانستند که برای تجدید سازمان حزب بعث در صحنه سیاسی کشور ، به رهبران غیر نظامی حزب نیاز دارند. اما اکرم حورانی و صلاح الدین بیطار ( دو تن از رهبران موسس حزب بعث ) با اعلام حمایت رسمی از کودتای دست راستی نحلاوی خود را بی اعتبار کرده بودند. جمال عبد الناصر حتی بعد از جدایی سوریه از مصر ، شاخص ترین چهره پان عربیسم و محبوب ترین رهبر دنیای عرب محسوب می شد و درافتادن با او می توانست پایه توده ای حزب بعث را متلاشی سازد. بنابراین رهبران "کمیته نظامی" مخفی حزب بعث فقط می توانستند به ائتلافی مصلحتی با میشل عفلق روی بیاورند که به عنوان اعتراض به انحلال حزب ، از شاخه سوری آن استعفاء داده بود ، ولی همچنان به عنوان رهبر تشکیلات پان عربی حزب در بیروت در ارتباط با شاخه های عراقی و اردنی آن ، به فعالیت خود ادامه می داد. او در بهار ۱۹۶۲ بعد از چهار سال دوری از سوریه ، کنگره حزب بعث را در حمص برگزار کرد و برای حفظ ظاهر ، دوباره شعار اتحاد عربی را ( البته با قید و شرط هایی ) پیش کشید.

یک سال و نیم پس از جدایی سوریه از مصر ، در ۸ مارس ۱۹۶۳ کودتای نظامی دیگری ، دولت ناظم القدسی ( رئیس جمهور راست گرای سوریه ) را سرنگون ساخت. اکثریت اعضای کمیته رهبری کننده این کودتا از افسران تشکیلات نظامی مخفی حزب بعث بودند و حافظ اسد یکی از آنها بود. از طریق این کودتا بود که برای نخستین بار مواضع کلیدی قدرت در سوریه به دست افسران حزب بعث افتاد. یک ماه پیش از آن ، در ۸ فوریه ۱۹۶۳ در عراق نیز کودتای خونینی که در آن نیز بعثی ها غلبه داشتند ، توانسته بود رژیم عبدالکریم قاسم را سرنگون سازد. ظاهراً یک بار دیگر شرایط سیاسی برای اتحاد کشورهای مصر و سوریه و عراق فراهم شده بود: در ۱۷ آوریل همان سال سه کشور برای تشکیل یک فدراسیون عربی توافق کردند که می بایست بعد از برگزاری همه پرسی عمومی در هر سه کشور ، در مه ۱۹۶۵ رسمیت پیدا کند. اما این توافق فقط پوششی بود که پشت آن بعثی ها و ناصری های سوریه و عراق برای تحکیم مواضع خود می خواستند زمان بخرند. جنگ قدرت میان دو جریان در عراق به شکست بعثی ها و پیروزی عبد السلام عارف انجامید که طرفدار ناصر بود و در سوریه به پیروزی کامل بعثی ها که با اعدام دسته جمعی افسران شورشی ناصری در ژوئیه ۱۹۶۳ به هر نوع مذاکره برای اتحاد با مصر پایان دادند. بن بست مذاکراتِ اتحاد با مصر نشان داد که اتحاد عربی ، دست کم با ایدئولوژی بعثی ها و ناصری ها ، همیشه رویائی دست نیافتنی باقی خواهند ماند. و این به ویژه برای حزب بعث که دلیل وجودی خود را در پان عربیسم می دید ، ضربه ایدئولوژیک مأیوس کننده ای بود.

حالا نوبت تسویه حساب در صفوف خودِ حزب بعث فرارسیده بود. تشکیلات نظامی حزب در ۲۳ فوریه ۱۹۶۶ با کودتای دیگری میشل عفلق ، صلاح الدین بیطار و طرفداران آنها را از حزب اخراج کرد. این کودتا چپ ترین جناح حزب بعث به رهبری صلاح جدید را به قدرت رساند و دوست او حافظ اسد را در رأس وزارت دفاع سوریه نشاند. حافظ اسد که ارتش و جناح عمل گرای حزب بعث را نمایندگی می کرد ، با کودتای دیگری در نوامبر ۱۹۷۰ جناح ایدئولوژیک حزب به رهبری صلاح جدید را کنار زد و تمام قدرت را در دست خود متمرکز ساخت.

نظامی که اسد ساخت واقعاً یک دیکتاتوری فردی بود که در آن همه چیز زیر نظارت و کنترل شخص او قرار داشت. به همین دلیل بعضی ها در توصیف رژیم او گفته اند: "اسد رژیم است و رژیم اسد". او دیکتاتور بسیار بی رحمی بود که برای پیشبرد مقاصد خود از هیچ اقدام و جنایتی روی بر نمی گرداند. اما برخلاف بسیاری از دیکتاتورها ، اولاً تصور واقع بینانه ای از امکانات خودش ، مخالفان اش و دنیای پیرامون اش داشت ؛ ثانیاً اصول و هدف هایی داشت که سرسختانه دنبال شان می کرد. اسد سیاستمداری صبور ، محتاط ، جسور و حیله گر بود که پیش از هر اقدام مهم همه جوانب حرکت اش را با وسواس تمام محاسبه می کرد. او در عین حال که هر فرد و نیروی مزاحم برای حکومت اش را بی رحمانه از میان برمی داشت ، ولی همیشه می کوشید پشتیبانی توده ای هر چه وسیع تری برای سیاست های اش فراهم بیاورد ؛ به همین دلیل اهمیت زیادی به نهاد سازی می داد.

نهاد کلیدی برای اسد همیشه حزب بعث بود و او به عنوان دبیر کل حزب در تمام جلسات رهبری آن شرکت می کرد و در آنجا بود که در باره مسائل داخلی و خارجی کشور بحث و تصمیم گیری می شد و البته در تمام موارد نهایتاً خودِ او تصمیم می گرفت. و همین طور کنگره های حزب نیز در رژیم اسد گردهم آیی های مهمی برای بحث و تصمیم گیری بودند که در جلسات آن نمایندگان همه ارکان حکومت شرکت می کردند. حافظ اسد از همان آغاز کوشید برای حکومت اش ظاهر قانونی و دموکراتیک درست کند و همه کارها را از طریق تصویب مجلس ملی منتخب ، رفراندوم و انتخابات پیش ببرد. نخستین دوره هفت ساله ریاست جمهوری او در مارس ۱۹۷۱ به رفراندوم گذاشته شد. اسد نخستین علوی بود که به ریاست جمهوری سوریه رسید. در قانون اساسی جدیدی که پس از قدرت گیری او (توسط مجلس ملی ) تنظیم شد و در مارس ۱۹۷۳ برای همه پرسی انتشار یافت ، شرط مسلمان بودن رئیس جمهور حذف شده بود و این اعتراضات محافظه کاران اسلامی را برانگیخت. اسد برای جلوگیری از رویارویی ، از مجلس ملی خواست که این شرط را در پیش نویس وارد کنند و برای خاموش کردن معترضان که می گفتند علوی ها مسلمان نیستند ، از امام موسی صدر ( رئیس مجلس اعلای شیعیان لبنان ) فتوایی گرفت که علویان شیعه اهل بیت هستند! اما وقتی شورش معترضان که خواهان اعلام اسلام به عنوان دین رسمی دولت بودند ، ادامه یافت ، او محکم در مقابل اعتراضات ایستاد و قانون اساسی جدید با رأی بالایی در رفراندوم پیروز شد. اسد برای جلب حمایت جریان های سیاسی دیگر ، "جبهه پیشرو ملی" را راه انداخت که علاوه بر حزب بعث ، ناصری ها ، کمونیست ها و دیگر ناسیونالیست های عربی را هم در بر می گرفت. البته این احزاب همه ناگزیر بودند رهبری حزب بعث را بپذیرند و از هر نوع فعالیت در ارتش و سازمان های دانشجویی خودداری کنند! او همچنین شوراهای منطقه ای را به وجود آورد که با رأی مردم در چهارده استان کشور انتخاب می شدند و در اداره امور استان تا حدی نقش داشتند. در این شوراها علاوه بر احزاب "جبهه پیشرو ملی" افراد مستقل نیز می توانستند انتخاب شوند و مستقل ها در بعضی مناطق گاهی اکثریت می آوردند. اما فراموش نباید کرد که نهادهای انتخابی دکوری بودند برای پوشاندن و محکم تر کردن حکومت شخصی اسد که از طریق مسؤولان سه نهاد کلیدی در همه مناطق کشور پیش برده می شد: حزب بعث ، ارتش و دستگاه امنیت. و مسؤولان امنیتی غالباً از میان افسران علوی برگزیده می شدند.

اما دیکتاتوری اسد در سرکوب و کنترل خلاصه نمی شد ؛ او بوروکراسی دولتی گسترده ای برای رشد و توسعه سوریه به وجود آورد که به روی عناصر بورژوازی قدیمی سُنی بسته بود و از صفوف عناصر تازه برآمده از لایه های پائینی طبقه میانی روستایی عضوگیری می کرد. این بوروکراسی که با اقتباس از الگوی حکومتی شوروی شکل گرفته بود ، بهبود شرایط زندگی طبقات محروم کشور را هدف اصلی خود می دانست. و حقیقت این است که سوریه در دوران حکومت اسد به کشور نسبتاً مدرنی تبدیل شد و به رشد و توسعه اقتصادی و اجتماعی قابل توجهی دست یافت. بعلاوه حکومت اسد یکی از رژیم های نادر در میان کشورهای عربی و اسلامی بود که توانست تا حد زیادی جدایی دین از دولت را رسماً پیش ببرد.

محمد رضا شالگونی - ۱۷ آذر ۱۳۹۰ ( ۸ دسامبر ۲۰۱۱ )

 

******

در تهیه این مطلب بیش از همه از منابع زیر استفاده کرده ام:

1- Hanna Batatu: Syria's Peasantry, the descendents of its lesser rural notable, and their politics, 1999

2 - Patrick Seale: Asad: The struggle for the Middle East, 1988

3 - P.J.Vatikiotis: The Middle East, from the end of Empire to the end of Cold War, 1997

قسمت هشتم

علل دوام دیکتاتوری خاندان اسد

 

از عمر دیکتاتوری خاندان اسد اکنون ۴۱ سال می گذرد ؛ و دیکتاتوری حزب بعث که در مارس ۱۹۶۳ از طریق یک کودتای نظامی آغاز شد ، اکنون چهل و هشتمین سال خود را پشت سر می گذارد. در سراسر این دورۀ تقریباً نیم قرنی ، طبق "قانون وضعیت فوق العاده" ( که ظاهراً در ۲۱ آوریل امسال از طرف بشار اسد الغا شد ، ولی در عمل با خشونتی بسیار وحشیانه تر همچنان اجرا می شود ) مردم سوریه در بی حقی مطلق و در ناتوانی آشکار در مقابل حاکمان شان می زیسته اند. خاموشی آنها را در طول زمانی چنین طولانی چگونه می توان توضیح داد؟ بی تردید ، نخستین پاسخ برای این سؤال را باید در خشونت همین دیکتاتوری جستجو کرد که شکل گیری هر نوع تجمع و تشکل مستقل را بسیار دشوار می کرده است.

دیکتاتوری خاندان اسد ، یکی از خشن ترین دیکتاتوری های خاورمیانه است که در آن هر نوع اعتراض و مخالفت با رژیم با بی رحمی تمام سرکوب می شده و جاسوسان دستگاه های امنیتی همه حوزه های زندگی اجتماعی را زیر نظر داشته اند. برای داشتن تصوری از قساوت دستگاه های سرکوب این رژیم کافی است فقط کشتار وحشتناک شهر حما ( یا حمات ) در فوریه ۱۹۸۲ را به یاد بیاوریم که در آن ( بنا به ارزیابی های مختلف ) بین ۱۰ هزار تا ۴۰ هزار نفر قتل عام شدند. ۱۲ هزار نیروی نظامی ویژه به مدت سه هفته با تمام امکانات ، از جمله آتش توپخانه و نیروی هوایی ، این شهر ( در آن زمان ) ۱۸۰ هزار نفری را کوبیدند. دو هفته تمام خانه ها را می گشتند و همه افراد را در میدان های شهر گرد می آوردند و خیلی ها را به گلوله می بستند و در گورهای دسته جمعی می ریختند. بعضی مناطق شهر را که شورشیان نظامی مسلح در آنجا پناه گرفته بودند ، به طور کامل منفجر کردند و بسیاری از مردم عادی که در خانه های شان به دام افتاده بودند ، زیر آوار ماندند و بعدها قسمت هایی از مناطق تخریب شده را با بولدزر کاملاً صاف کردند. گاهی تمام افراد یک خانواده را از خانه های شان بیرون می کشیدند و همه را به گلوله می بستند.

البته فراموش نباید کرد که کشتار حما نه نقطه شروع ، بلکه پایان یک دوره پنج ساله رویارویی مسلحانه میان رژیم حافظ اسد و چریک های مسلح وابسته به اخوان المسلمین بود و بنیادگرایان اسلامی نیز با توحش و خشونتی مشابه نیروهای سرکوب رژیم اسد عمل می کردند و مخصوصاً به ترور گسترده علوی ها متوسل می شدند و گاهی به کشتار دسته جمعی حتی افراد عادی روی می آوردند و می کوشیدند مسلمانان سنی را علیه اقلیت های مذهبی برانگیزانند. بعلاوه ، شورش مسلحانه اخوان المسلمین با پشتیبانی رژیم های ارتجاعی عرب و امریکا ( و حتی رژیم صدام حسین ) پیش می رفت. و همه اینها در تشدید خشونت نقش داشتند. اما سرکوب و خشونت رژیم اسد فقط متوجه افراد مسلح اخوان المسلمین نبود ، بلکه هر مخالف و منتقدی بیرحمانه سرکوب می شد.

مثلاً ریاض التورک ، مبارز مارکسیست و سرشناس ترین زندانی سیاسی سوریه ( که به گفته خانم رابین رایت ، روزنامه نگار معروف امریکایی ، سوری ها او را نلسون ماندلای خود می نامند ) ۱۸ سال تمام ( از ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۸ ) در یک سلول انفرادی کوچک بدون پنجره و روشنایی زندانی شد ، بی آن که محاکمه شده باشد ، یا حتی رسماً به جرمی متهم بشود. او در آن مدت عملاً به معنای واقعی کلمه ، زنده به گور شده بود ؛ مثلاً در ۱۳ سال اول زندان اش حتی نامه یا خبری از خانواده اش نداشت و نمی دانست چه بر سر همسر و کودکانش آمده است. یاسین الحاج صالح ، نویسنده و مارکسیست دیگر سوری نیز همین مصیبت ها را از سر گذرانده : صالح ۱۶ سال تمام زندانی بود وتازه در پایان یازدهمین سال زندان ، اتهام او رسماً به وی اعلام شد و همراه ۶۰۰ نفر در "دادگاه عالی امنیت دولتی" ، بدون داشتن وکیل و شاهد و مدرک ، به پانزده سال زندان محکوم شد. ولی حتی در پایان محکومیت اش از او خواستند با رژیم همکاری کند و چون نپذیرفت به زندان مخوف تدمُر در صحرای شرقی سوریه منتقل شد و تحت آزار و شکنجه های خُرد کننده قرار گرفت و یک سال بعد در ۱۹۹۶ بود که توانست از آن جهنم آزاد شود. این بی رحمی و زورگویی و بی قانونی را حتی بعثی های ناراضی نیز تجربه کرده اند. مثلاً صلاح جدید ، دوست و همرزم حافظ اسد ، تا آخر عمر ، بدون محاکمه ۲۳ سال در زندان ماند. نورالدین آتاسی نیز به همین شیوه ، بدون محاکمه ۲۲ سال در زندان ماند و فقط دو سال مانده به مرگ اش آزاد شد. صلاح الدین بیطار یکی از مؤسسان حزب بعث ، که سال ها بود در پاریس می زیست ، به خاطر انتقاداتی که از سیاست های رژیم اسد می کرد ، در ژوئیه ۱۹۸۰ در مقابل محل کارش به قتل رسید.

با روی کار آمدن بشار اسد ، هر چند سرکوب و فشار سیاسی چند ماهی کاهش یافت ، ولی دوباره همان فضای خفقان و سرکوب دوره دیکتاتور پیر احیاء گردید و وعده های دیکتاتور جوان تر به فراموشی سپرده شد.

اما هیچ رژیمی نمی تواند در دراز مدت فقط با سرکوب سرپا بماند و دوام رژیم خاندان اسد را نیز (همان طور که در یادداشت قبلی اشاره کردم ) فقط با سرکوب نمی شود توضیح داد. عامل دیگری که علاوه بر سرکوب در بقای این دیکتاتوری چهل ساله مؤثر بوده ، بی تردید سیستم اقتصادی آن است. سوریه در چهل و چند سال گذشته دارای یک اقتصاد عمدتاً دولتی بوده که خودِ رژیم آن را "سوسیالیستی" می نامد ؛ و علی رغم فساد گسترده ، در مدرنیزه کردن جامعه ، گسترش صنایع ، تقویت کشاورزی و بهبود سطح زندگی اکثریت محروم جامعه دست آوردهای قابل توجهی داشته است. مثلاً کافی است به یاد داشته باشیم که باسوادی از ۴۰ در صد در سال ۱۹۷۰ به ۸۰ در صد در سال ۲۰۰۰ افزایش یافت و سوریه اکنون در جدول "شاخص توسعه انسانی" سازمان ملل در ردیف ۱۰۶ قرار دارد ، با شاخص ۷۲۱/۰ یعنی در سطحی نزدیک به ایران یا ترکیه ( که به ترتیب در ردیف های ۹۹ و ۹۴ قرار دارند با شاخص های ۷۳۶/۰ و ۷۵۰/۰ ) و آشکارا بالاتر از مصر (که با شاخص ۶۵۹/۰ در ردیف ۱۱۹ قرار دارد ). در دوران حکومت بشار اسد ، هرچند سیاست های نئولیبرالی در پیش گرفته شده و خصوصی سازی ها به سرعت گسترش یافته اند ، ولی بخش عمده اقتصاد هنوز هم دولتی است. و این تاکنون امکانات قابل توجهی به دولت می داده که دست کم از تشدید فلاکت اکثریت محروم تاحدی جلوگیری کند.

سومین عامل مهمی که تا به حال در دوام دیکتاتوری خاندان اسد نقش مهمی داشته ، ترس اقلیت های مذهبی از قدرت گرفتن بنیادگرایان اسلامی بوده است. همان طور که پیش تر اشاره کرده ام ، اقلیت های مذهبی حدود ۲۶ در صد جمعیت سوریه را تشکیل می دهند. و در نیم قرن گذشته ، حکومت های مختلف حزب بعث همیشه مدافع سکولاریسم بوده اند و مخالف اصلی آنها ، یعنی اخوان المسلمین ، همیشه مدافع حکومت اسلامی و دشمن سکولاریسم. به عبارت دیگر ، مهم ترین محور رویارویی بعث و اخوان المسلمین در نیم قرن گذشته ، باعث شده که اقلیت های مذهبی ، رژیم خاندان اسد را پناهگاهی برای خود ببینند. هشیاری رژیم اسد این بوده که ضمن تکیه به علوی ها ، همیشه کوشیده است اولاً نه با اسلام ، بلکه با بنیادگرایی اسلامی رو در رو شود و سکولاریسم خود را مدافع برابری حقوق پیروان همه مذاهب نشان بدهد. ثانیاً تا حد ممکن از سنی ها که اکثریت جمعیت کشور را تشکیل می دهند ، یارگیری کرده است. مثلاً کافی است به یاد داشته باشیم که افرادی مانند مصطفی طلاس و عبدالحلیم خدام و بسیاری از دوستان و متحدان اصلی حافظ اسد از خانواده های سنی بوده اند. در نتیجۀ این سیاست بود که مثلاً در اوج رویارویی های خونین رژیم اسد با اخوان المسلمین در سال های ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۲ ، بورژوازی تجاری دمشق و دیگر شهرهای بزرگ سوریه (که ستون فقرات آنها را خاندان های سنی تشکیل می دادند ) وحشت زده از هرج و مرج ناشی از ترورهای زنجیره ای چریک های اخوان المسلمین ، عملاً در کنار رژیم ایستادند[1]. ثالثاً رژیم اسد کوشیده است لایه های اجتماعی تازه برآمدۀ طرفدار سکولاریسم را در مقابله با بنیادگرایی اسلامی سازمان بدهد و فعال نگهدارد.

چهارمین عامل دوام دیکتاتوری خاندان اسد ، بی تردید پان عربیسم آن است. حزب بعث سوریه و حافظ اسد علیرغم همه جنایت های شان ، همیشه یک اصل کلیدی را با قاطعیت دنبال کرده اند: دفاع از وحدت عربی و به ویژه ناسیونالیسم جریحه دار شده توده های عرب در مقابل اسرائیل و امریکا. و هر چند بعثی ها و شخص حافظ اسد در دو جنگ ۱۹۶۷ و ۱۹۷۳ از اسرائیل شکست خوردند و نه از طریق جنگ و نه از طریق صلح نتوانستند بخش اشغال شده خاک سوریه را از اسرائیل باز پس بگیرند ، ولی خود همین خاکِ اشغال شده سوریه پیوند ملت سوریه را با ناسیونالیزم عرب محکم تر کرده است و حالا کسی در این کشور جرأت نمی کند رژیم اسد را به خاطر ایستادگی اش در مقابل اسرائیل مورد انتقاد قرار بدهد. در واقع بعد مرگ جمال عبدالناصر که قهرمان بی رقیب ناسیونالیزم عرب بود ، وقتی انورسادات با اسرائیل سازش کرد و مصر رهبری دنیای عرب را از دست داد ، اسد عملاً به صورت رهبر "جبهه امتناع" و تنها مدافع ناسیونالیسم عرب در مقابل اسرائیل و طرح های خاورمیانه ای امریکا درآمد. تصادفی نبود که او به تنها رهبر صاحب حق وتو در "روند صلح خاورمیانه" تبدیل شد. در سال ۱۹۸۱ در کنفرانس سران عرب در شهر فاس (یا Fez) مراکش ، در حالی که همه رهبران محافظه کار عرب پشت طرح صلح ملک فهد ( پادشاه عربستان سعودی ) با اسرائیل ، جمع شده بودند و رابط ها و دلالان خاندان سعودی ماهها تلاش کرده بودند که حافظ اسد را به پذیرش "طرح فهد" راضی سازند و همه در انتظار رسیدن اسد به فرودگاه لحظه شماری می کردند ، او ترجیح داد از شرکت در کنفرانس خودداری بکند و بنابراین تمام بساط چیده شده خاندان سعودی به هم ریخت و همه رهبران مستبد عرب ، دست از پا درازتر به خانه های شان برگشتند[2]. با استفاده از همین پان عربیسم بود که رژیم اسد توانست نفوذ سوریه را در لبنان به نحو بی سابقه ای گسترش بدهد. اگر این رژیم نتوانست در جنگ اکتبر ۱۹۷۳ از اشغال بلندی های جولان به دست اسرائیل جلوگیری بکند ، ولی در سال ۱۹۸۲ توانست تلاش اسرائیل برای کنترل لبنان را شکست بدهد[3]. البته فراموش نباید کرد که رژیم اسد دفاع از پان عربیسم را نیز به شیوه یک دیکتاتوری کاملاً خشن و بی رحم و با هزینه های سنگین برای عرب ها پیش برده است. این رژیم با اشغال ۲۵ ساله لبنان ، عملاً نفوذ سازمان آزادی بخش فلسطین در لبنان را ریشه کرد ؛ سازمان های چپ و مترقی لبنان را سرکوب نمود و بسیاری از رهبران آنها را با ترورهای موذیانه و بی رحمانه سر به نیست کرد و در نبردهایی مانند تل زعتر مرتکب جنایت های بی شماری شد. و در یک کلام همه چیز را در خدمت منافع خود جهت داد و پیش برد. و از این طریق توانست از همه رژیم های خاورمیانه ، از جمهوری اسلامی ایران گرفته تا سلطنت خاندان سعودی در جهت منافع خودش استفاده کند.

محمد رضا شالگونی ۲۵ آذر ۱۳۹۰ ( ۱۶ دسامبر ۲۰۱۱ )

 

[1] Patrick seale: Asad , p. 326

[2] Robin Wright: Dreams and Shadows , The future of the Middle East, 2009 , p. 221

[3] Robert Fist: The Great War for Civilisation, 2005, p. 000

 

 

 

بخش نهم

انقلاب علیه دیکتاتوری های غیر وابسته

 

زوال پایه اجتماعی حزب بعث

 

شورش توده ای بزرگ و دائماً گسترش یابنده ای که در نُه ماه گذشته علیه رژیم بشار اسد برخاسته ، جای تردیدی باقی نمی گذارد که اکثریت مردم سوریه با این رژیم مخالفند. همچنین تردیدی نمی توان داشت که شورشی با این دوام و گستردگی فقط با نفرت مردم از دیکتاتوری یا تأثیر پذیری آنها از انقلاب های تونس و مصر قابل توضیح نیست. دیکتاتوری ها ضرورتاً همیشه و همه جا رژیم های منفوری نیستند. مثلاً رژیم جمال عبدالناصر مسلماً یک دیکتاتوری بود ، ولی وقتی ناصر ( در سپتامبر ۱۹۷۰ ) مُرد ، بیش از شش میلیون مصری از سراسر کشور به قاهره ریختند و او را مانند یک قهرمان تا آرامگاه اش بدرقه کردند و هنوز هم خیلی از آنها او را یکی از قهرمانان بزرگ تاریخ کشورشان می دانند. پس سؤال این است که چرا مردم سوریه بعد از چهار دهه تن دادن به دیکتاتوری خاندان اسد ، اکنون علیه آن برخاسته اند؟ حقیقت این است که حکومتِ ( تقریباً ) نیم قرنی حزب بعث بر سوریه ، گرچه همیشه یک حکومت دیکتاتوری بوده ، اما در چشم مردم عادی سوریه هیچ وقت چنین بی اعتبار و غیر قابل تحمل نبوده است. هرچند هیچ انقلابی بدون فعالان سیاسی ِ خواهان براندازی رژیم حاکم شروع نمی شود و (حتی اگر شروع بشود) به فرجامی نمی رسد ؛ ولی برخلاف تصور عامیانه ، انقلاب کار انقلابی ها نیست ، بلکه کار توده های وسیع مردم است و هنگامی اتفاق می افتد که آنها به صورت گسترده و پی گیر به رویارویی آشکار با رژیم حاکم بر می خیزند و "اقدامات مستقل تاریخی و توده ای" را امکان پذیر می سازند. و مردم عادی هنگامی به چنین اقداماتی کشیده می شوند که "دیگر نخواهند به شیوه پیشین زندگی کنند" و "مصیبت و فلاکت طبقه ستم دیده از حد معمول فراتر برود". شکل گیری چنین شرایطی در سوریه نشان می دهد که تکیه گاه های اجتماعی حکومت حزب بعث در حال فرو ریزی است.

هنگامی که بعثی ها از طریق یک کودتای نظامی در ۸ مارس ۱۹۶۳ به قدرت رسیدند ، سوریه یک کشور اساساً دهقانی بود و ثمرۀ کار اکثریت عظیم دهقانان به وسیله زمین دارانی که غالباً سنی بودند و در شهرها می زیستند ، چاپیده می شد. یکی از علل اصلی گسترش نفوذ حزب بعث از همان آغاز این بود که به دفاع از منافع دهقانان در مقابل زمین داران برخاست. و حتی یکی از علل اصلی دشمنی اخوان المسلمین سوریه با حزب بعث ، بی تردید مسأله دهقانی بود. زیرا اخوان المسلمین سوریه ( برخلاف اخوان المسلمین مصر که به وسیله معلمان سرخورده از نخبگان طبقات بالا پایه گذاری شده بود ) به وسیله روحانیت سنی ِ مرتبط با نخبگان و زمین داران مقتدر شهرهای حما و حلب شکل گرفت[1] و از ۱۹۵۵ به بعد ، در مبارزه با حزب بعث عملاً سیاست مقابله با خطر شورش دهقانی را پیش می برد[2]. یکی از مهم ترین اقدامات بعثی ها پس از دست یابی به قدرت ، شروع اصلاحات ارضی بود. این برنامه به ویژه پس از کودتای فوریه ۱۹۶۶ که جناح چپ حزب بعث به رهبری صلاح جدید را در رأس قدرت نشاند ، خصلتی رادیکال پیدا کرد. تیم صلاح جدید (که در آغاز ، حافظ اسد هم جزو آن محسوب می شد ) از طریق عمق دادن به اصلاحات ارضی و ملی کردن های وسیع اقتصادی ، زوال طبقات بالای سنتی را تشدید و تکمیل کرد و اقتدار نخبگان سیاسی برخاسته از ائتلافِ جوانان تحصیل کرده روستایی و طبقه متوسطِ پائین شهری را محکم تر ساخت. آنها تلاش کردند برنامه ریزی اقتصادی منظمی را سازمان بدهند ؛ طرح های زیر ساختی و صنعتی بزرگی مانند ساختن جاده ها و شبکه های راه آهن و سد بزرگ فرات را آغاز کنند و میدان های نفتی تازه کشف شده در شمال شرقی کشور را به بهره برداری برسانند. و برای انجام این کارها از همان هفته های نخستین روی کار آمدن ، همکاری اقتصادی فشرده ای را با اتحاد شوروی آغاز کردند. این همکاری ها در حدی بود که دولت های غربی با نگرانی از احتمال افتادن سوریه به دامن شوروی و قدرت گیری کمونیست ها سر و صدا راه انداختند و صلاح جدید و بعضی از همکاران نزدیک اش مانند یوسف زُعیّن و نورالدین آتاسی ، صحبت از اهمیت "سوسیالیسم علمی" را پیش کشیدند ، البته بی آن که سوء ظن بعثی خود را نسبت به "خطر" نفوذ کمونیست ها مخفی کنند. مجموعه این سیاست ها بود که جناح عمل گرا یا "واقع بین" حزب بعث را به وحشت انداخت. کودتای نوامبر ۱۹۷۰ حافظ اسد بازتاب این وحشت بود. او ضمن این که می کوشید نفوذ اجتماعی حزب را در میان طبقات پائین شهر و روستا حفظ کند ، از سیاست های رادیکال جناح صلاح جدید در مسائل داخلی و بین المللی فاصله گرفت تا دکان داران ، بازرگانان ، پیشه وران شهری ونیز بسیاری از خانواده های مهم سنی و سابقاً ثروتمند را که از "خطر" سوسیالیسم از سوریه گریخته بودند ، به طرف رژیم بکشاند. جهت گیری او که خود آن را "جنبش تصحیحی" ("الحرکه التصحیحیه" می نامید ، بی تردید چرخش به راست و ائتلاف با طبقات میانی بود.

در دوره سی ساله حکومت حافظ اسد ، اقتصاد سوریه در مجموع ، در چهار چوب سرمایه داری دولتی پیش رفت. در این دوره از یک سو با اجرای چند برنامه پنج ساله ، نظام اقتصادی نسبتاً مدرنی شکل گرفت و شرایط زندگی مردم و از جمله طبقات پائین جامعه آشکارا بهبود یافت ، و از سوی دیگر ، با تقویت بورژوازی جدید شهری درکنار بخش عمومی اقتصاد و در پیوند با آن ، فساد گسترش یابنده و به تدریج فلج کننده ای نهادی شد. نقش این بورژوازی جدید در آغاز این بود که در همدستی با مراکز قدرت و کسانی که بنگاه های انحصاری دولتی را در دست داشتند ، وسائل و قطعات یدکی مورد نیاز شرکت های دولتی را فراهم می کرد و اجناس اضافی را در بازار سیاه آب می نمود. اما بعد از تحکیم موقعیت اش به تدریج حمله به بخش عمومی و دفاع از ضرورت بازار آزاد را آغاز کرد. در دوره حافظ اسد بخش خصوصی در سه چرخش مهم در سال های ۱۹۷۰ ، ۱۹۸۳ و ۱۹۹۱ تقویت شد و هر سه چرخش با مقاومت و اعتراضات کارگران و زحمتکشان و حتی مقاومت هایی در درون خودِ حزب بعث روبروگردید. در این میان چرخش سال ۱۹۹۱ که بعد از فروپاشی اتحاد شوروی صورت گرفت ، در ضربه زدن به شرایط زندگی طبقات پائین و در فراهم آوردن زمینه ادغام اقتصاد سوریه با بازار جهانی سرمایه داری نقش تعیین کننده ای داشت[3].

اگر حکومت حافظ اسد ، علیرغم همه چرخش های به راست ، تا آخر در محدوده اقتصاد دولتی باقی ماند ، حکومت بشار اسد از همان آغاز با وعده لیبرالیزه کردن اقتصاد و کنار گذاشتن اقتصاد برنامه ای شروع شد. در سال ۲۰۰۵ کنگره حزب بعث اعلام کرد که سوریه به سوی "اقتصاد اجتماعی بازار" حرکت می کند. به عبارت دیگر ، سوریه نیز مانند بسیاری از دیکتاتوری های جهان سومی ، به تقلید ناشیانه از مدل چینی روی آورد و دفاع از تقدم لیبرالیزه کردن اقتصاد بر لیبرالیزه کردن سیاست را به دستاویزی برای ادامه دیکتاتوری و سرکوب تبدیل کرد.

در نتیجه چرخش های اقتصادی یاد شده ، اولاً نفوذ حزب بعث در تصمیم گیری های اقتصادی روزمره ، در دوره حکومت بشار اسد آشکارا تضعیف شده و این حزب دیگر نمی تواند نوسان های اقتصادی را که به وسیله بخش خصوصی و نیروهای بازار شکل می گیرند ، کاملاً تحت کنترل در بیاورد. ثانیاً با کاهش نفوذ دهقانان و کارگران در صفوف حزب بعث ، نفوذ بورژواهای جدید در آن آشکارا تقویت شده و شبکه های ارتباطی حزب در میان مردم کارآیی خود را تا حدود زیادی از دست داده اند. ثالثاً با افزایش نابرابری های طبقاتی و گسترش بی امان فساد در همه حوزهای اقتصاد ، نارضایی توده ای ، به ویژه در میان طبقات پائین ، به نحو بی سابقه ای افزایش یافته است. و بالاخره ، در حالی که درآمدهای طبقات پائین دائماً در حال کاهش است ، بیکاری ، به ویژه در میان جوانان ، به نحو خطرناکی افزایش می یابد و سالانه ۳۰۰ هزار جوان جویای کار وارد بازار می شوند ، بی آن که رژیم بتواند اقدامات مؤثری برای ایجاد اشتغال انجام بدهد.

و فراموش نباید کرد که همه این دگرگونی ها در شرایطی گسترش می یابند که درآمد نفتی سوریه که در رونق اقتصادی آن از دهه ۱۹۸۰ به بعد نقش بسیار مهمی داشته است ، دارد کاملاً ته می کشد و بنا به ارزیابی صندوق بین المللی پول ، یکی دو سال دیگر احتمالاً تمام خواهد شد.

اما علل زوال پایه اجتماعی حزب بعث فقط به حوزه اقتصادی محدود نمی شود و عوامل دیگری نیز در این زمینه نقش مهمی دارند که باید به آنها توجه کرد:

یک سکولاریسم حزب بعث بی تردید در حمایت از حقوق اقلیت های مذهبی سوریه که غالباً هم روستائیان تهیدست و زیر فشار بودند ، نقش بسیار مهمی داشت ؛ اما در دوران دیکتاتوری خاندان اسد نوعی تبعیض مذهبی شکل گرفته و نیرومند شده که هرچند برای مدتی تکیه گاه حکومت بعث محسوب می شد ، اما اکنون به نقطه ضعف آن تبدیل شده است: علویان سوریه از برکت رژیم اسد به امتیازات ویژه ای دست یافته اند که نمی تواند دشمنی دیگران و مخصوصاً اکثریت سنی این کشور را برنیانگیزاند. مخصوصاً فراموش نباید کرد که دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی وحشتناک رژیم اسد ، عمدتاً از علویان عضوگیری می کرده اند و به وسیله اینها اداره می شوند. به عبارت دیگر ، دیکتاتوری حتی نقطه قوت حکومت بعث را به نقطه ضعف آن تبدیل کرده و سکولاریسم را هم بی معنا ساخته و عملاً به صورت پوششی برای نابرابری شهروندان کشور درآورده است. غالب علویان امروز دیگر نه به دهقانان تهیدست دیروزی ، بلکه اقشار تحصیل کرده و مرفهی تعلق دارند که از امتیازات ویژه ناشی از یک دیکتاتوری خون ریز برخوردارند.

دو پان عربیسم بعث نیز که یکی از تکیه گاه های اصلی حزب بعث سوریه محسوب می شده ، اکنون به علت سیاست های منطقه ای رژیم اسد تا حدود زیادی بی اعتبار شده است. فراموش نباید کرد که رژیم اسد در جریان جنگ ایران و عراق در کنار جمهوری اسلامی ایستاد و فرصتی به دست دستگاه های تبلیغاتی دولت های ارتجاعی عرب داد که پان عربیسم آن را زیر سؤال ببرند. و بدتر از آن در جریان جنگ ۹۱ ۱۹۹۰ علیه رژیم صدام حسین ، در ائتلافی به رهبری امپریالیسم امریکا و در کنار دولت های ارتجاعی عرب شرکت کرد که هر نوع ادعای پان عربی و ضد امپریالیستی را رسوا می کرد. حتی اگر کسانی جنایات رژیم اسد علیه جنبش آزادی بخش فلسطین در لبنان را فرموش کرده بودند، با ائتلاف های ضد عربی آن در یافتند که برای این رژیم هر اصل دیگری جز حفظ مودیت خودش بی معناست.

سه اشغال بیست و پنج ساله لبنان گرچه در آغاز فرصت های مهمی برای تحکیم نفوذ سوریه در لبنان فراهم آورد ، اما تسلط دستگاه های امنیتی خفه کننده این رژیم بر زندگی لبنانی ها و جنایات متعددی که در کشتارهای پیدا و پنهان جریان های چپ و فلسطینی در آن کشور به راه انداختند ، چنان سوریه را در چشم بخش بزرگی از لبنانی ها بی اعتبار کرد و چنان هزینه های سنگین و کمر شکنی را بر اقتصاد سوریه تحمیل کرد که آرمان "سوریه بزرگ" یا دست کم ، اتحاد سوریه و لبنان را در افق های مشهود کنونی کاملاً از بین برد. به این ترتیب ، دیکتاتوری نه آرمان وحدت عربی ، بلکه حتی آرمان "سوریه بزرگ" را به مضحکه ای بی مقدار تبدیل کرد.

بنابراین ، به جرأت می توان گفت که انقلاب مردم سوریه هنگامی شروع شد که حزب بعث تا حدود زیادی تکیه گاه های سنتی خود را از دست داده بود.

محمد رضا شالگونی ۲ دی ۱۳۹۰ ( ۲۳ دسامبر ۲۰۱۱ )

[1] Robin Wright: Dreams & Shadows, The future of the Middle East, 2008, p. 241

[2] Patrick Seale: Asad, The struggle for the Middle East, 1988, p. 322

[3] Angela Joya: Economic Liberalization and Reform in Syria: 1970-2005, Department of Political Science of York University , Toronto , Cananda

 

 

بخش دهم

انقلاب علیه دیکتاتوری های غیر وابسته

آیا سوریه در یک جنگ داخلی خونین فرو می غلتد؟

نزدیک به ده ماه پس از آغاز خیزش های توده ای در سوریه ، جنبش مردمی همچنان پرنفس ادامه دارد و رژیم اسد نیز همچنان با توحشی فزاینده سرکوب خود را ادامه می دهد. اکنون دو چیز روشن است: یک - حرکت های توده ای ، دیگر به منطقه خاصی محدود نیست و تقریباً به همه جا گسترده شده و حتی تا حدود قابل توجهی خصلت مسلحانه پیدا کرده است. دو - سوریه در مسیری شبیه به لیبی پیش نمی رود. این تفاوت از کجاست؟ مهم ترین عوامل تفاوت اینها هستند:

۱ - جمعیت سوریه به لحاظ تنوع مذهبی و قومی شباهت زیادی به جمعیت لبنان دارد و روابط گروه های مذهبی و قومی در سیاست این کشور همیشه نقش مهمی داشته است. در حال حاضر عرب های سنی موتور اصلی جنبش ضد دیکتاتوری سوریه هستند و ده ماه پس از از آغاز جنبش ، هر چند شرکت غیر سنی ها در حرکت های اعتراضی افزایش یافته ، ولی هنوز دامنه توده ای گسترده ای پیدا نکرده است. زیرا جریان های اسلام گرا و به ویژه اخوان المسلمین در حرکت های اعتراضی عرب های سنی نفوذ چشم گیری دارند و این ، اقلیت های مذهبی رنگارنگ سوریه را به وحشت می اندازد. گزارش های متعدد جای تردیدی باقی نمی گذارند که علاوه بر علوی ها ( یعنی بزرگ ترین اقلیت مذهبی سوریه ) که اکثریت قاطع شان از رژیم اسد حمایت می کنند ؛ اکثریت بزرگ مسیحیان نیز از قدرت گیری اسلام گرایان وحشت دارند و سکولاریسم حزب بعث را پناهگاهی مطمئن برای گریز از آن می نگرند. فراموش نباید کرد که هر چند مسیحیان سوریه به فرقه های مذهبی مختلفی تعلق دارند ، ولی اکثریت آنها ( جز ارمنی ها ) به لحاظ قومی عرب محسوب می شوند و بنابراین با پان عربیسم حزب بعث مشکلی ندارند. دروزی ها نیز که سومین اقلیت مذهبی بزرگ سوریه محسوب می شوند و غالباً در "جبل العرب" ، در منطقه کوهستانی جنوب غرب کشور اقامت دارند ، از پیوستن به جنبش اعتراضی خودداری می کنند و انتظار می کشند که ببینند رویارویی ها به نفع کدام طرف تمام می شود. و حتی کردها که بزرگ ترین اقلیت قومی سوریه محسوب می شوند ، هرچند به شدت از رژیم اسد ناراضی هستند و امیدوارند شاهد سقوط آن باشند ، ولی از قدرت گیری اسلام گرایان عرب نگرانند و با آنها همراهی نمی کنند[1].

۲ رژیم اسد ، برخلاف رژیم قذافی ، یک دیکتاتوری کاملاً سازمان یافته و منضبط است که با نوسانات روحی و بداهه پردازی های یک نفر این سو و آن سو نمی شود ، بلکه با طرح های اندیشیده و حساب شدۀ سیستمی حرکت می کند. این رژیم هر چند همیشه بسیار خشن تر از رژیم قذافی بوده است ، اما هرگز به صورت واکنشی عمل نمی کند ، بلکه خون سردانه و بی رحمانه همه حرکت های خود را می سنجد و با نقشه پیش می رود. این رژیم حتی در دوره حافظ اسد که یک دیکتاتوری کاملاً فردی بود ، با به کارگیری ساختارهای قدرت عمل می کرد ، نه با دور زدن و بی مصرف کردن آنها. برتری اصلی این رژیم ( به قول سردبیران مجله "گزارش های خاورمیانه" ) انسجام و به هم پیوستگی آن است که همچنان تاکنون توانسته است آن را حفظ کند[2]. در حقیقت ، مسأله اصلی در سوریه این است که پس از ده ماه شورش توده ای گسترده ، مردم پراکنده اند و رژیم تاکنون همچنان متحد.

۳ عملیات مسلحانۀ مخالفان تاکنون عملاً به نفع رژیم تمام شده و در داخل و خارج فرصت ها و بهانه های بیشتری به دست آن داده و هم گرایی مخالفان آن را دشوارتر کرده است. زیرا اولاً مخالفان هنوز نمی توانند به عملیات نظامی بزرگی که برای رژیم مختل کننده باشد ، دست بزنند. ثانیاً عملیات مسلحانه به رژیم فرصت داده که به بهانه مقابله با "تروریست ها" ، تظاهرات مسالمت آمیز توده ای را با دست بازتری سرکوب کند وهزینه شرکت در این حرکت ها را تا حد غیر قابل تحمل برای اکثریت عظیم شهروندان کشور بالا ببرد. ثالثاً عملیات مسلحانه مخصوصاً آنجا که از افراد عادی قربانی می گیرد یا زندگی مردم را مختل می کند ، اقلیت های مذهبی را به رژیم نزدیک تر می سازد و به رژیم امکان می دهد که آنها و حتی بخش قابل توجهی از عرب های سنی را بر سر دو راهی "یا بشار یا هرج و مرج وخشونت" قرار بدهد. رابعاً خشونت مخالفان ( دست کم در ذهن بخشی از مردم ، توجیهی برای خشونت بسیار وحشیانه رژیم به وجود می آورد.

۴ ارتش همچنان یک پارچگی خود را حفظ کرده و ظاهراً هنوز ریزش بزرگی در صفوف آن دیده نمی شود. برخلاف ارتش لیبی که به علت پیوندها و وفاداری های قبیله ای نمی توانست از انضباط لازم برخوردار باشد ، رژیم سوریه از ارتشی ایدئولوژیک برخوردار است که در آن انضباط نظامی با پان عربیسم حزب بعث توجیه می شود. و فراریان از آن غالباً از رده های پائین هستند و تجربه نظامی و امکانات تسلیحاتی مهمی ندارند. علیرغم تبلیغات وسیعی که در باره "تیپ خالد ابن ولید" و "تیپ صلاح الدین" در اینترنت می شود ، اینها گروه هایی از افسران و سربازان فراری از ارتش هستند که عملیات شان از حد اقدامات چریکی محدود و پراکنده فراتر نمی رود. غالب آنها از حمص هستند و عملیات شان هم اکثراً در اطراف همین شهر متمرکز است. گروه کوچک تری از آنها نیز در "جبل عزّامیه" در شمال شهر درعا متمرکزند. اکثر اینها به صورت فردی از ارتش فرار کرده اند و غالباً بدون سلاح و تجهیزات نظامی. و نکته مهم تر این است که موجودیت همه گروهای مسلح مخالف رژیم سوریه زیر زمینی است و برخلاف لیبی ، آنها تاکنون نتوانسته اند منطقه آزاد شده ای شبیه بنغازی ایجاد کنند. فراموش نباید کرد که در لیبی آزاد شدن شهر بنغازی و تقریباً تمام منطقه حیاتی شرق کشور در همان اوائل شورش ها بود که ریزش رژیم قذافی را دامن زد. در سوریه چشم انداز ایجاد یک منطقه آزاد در داخل کشور ، دست کم در افق های مشهود کنونی ، بسیار بعید به نظر می رسد. به همین دلیل ، دعوت بعضی از همین گروه های مسلح از ناتو برای ایجاد منطقه "پرواز ممنوع" نیز بی معناست. زیرا رژیم سوریه برای سرکوب مخالفان ، عمدتاً از نیروی زمینی استفاده می کند ؛ بعلاوه ، برخلاف لیبی ، بمباران هوایی نیروهای رژیم توسط ناتو ، به علت نزدیکی شهرها به هم دیگر ، چندان عملی نیست.

۵ - رژیم اسد تاکنون از طریق سرکوب بسیار خشن و شکار فعالان و سازمان دهندگان گردهم آیی ها ، نگذاشته است حرکت های توده ای ضد دیکتاتوری از حد معینی گسترده تر بشوند. در هیچ شهری تاکنون مردم نتوانسته اند مکان عمومی مهمی را اشغال کنند و تظاهرات توده ای ثابتی مثلاً مانند "میدان تحریر" قاهره سازمان بدهند. به عنوان نمونه ، در ماه آوریل گذشته ، تلاش های مکرر مردم برای یک تظاهرات نشسته در "میدان ساعت" شهر حمص ، با تمام نیرو سرکوب شد. بنابراین مردم ناگزیرند به تظاهرات سیار روی بیاورند و با استفاده از تاکتیک "رویارویی های گریلایی مسالمت آمیز" ، شعارهای شان را در حالتِ حضور و گریز دائمی سر بدهند و ناگزیر طول زمان گردهم آئی های اعتراضی ثابت بسیار کوتاه است. و این باعث می شود که هزینه شرکت در تظاهرات اعتراضی همچنان سنگین بماند و شمار شرکت کنندگان از حد معینی فراتر نرود. مساجد تنها جائی است که نیروهای سرکوب رژیم در حمله به آنها تا حدی از خود خویشتن داری نشان می دهند. به همین دلیل غالب تظاهرات اعتراضی در روزهای خاصی از مساجد آغاز می شوند. و بسیاری از غیر مذهبی هایی که می خواهند در تظاهرات شرکت کنند ، ناگزیر می شوند دور و بر مساجد برای شروع حرکت انتظار بکشند[3]. اما همین محدودیت باعث می شود که وزن اسلام گرایان در تظاهرات اعتراضی بیش از دیگران باشد و این به نفع رژیم است تا خطر قدرت گیری اسلام گرایان متعصب را به اقلیت های مذهبی سوریه یادآوری کند!

۶ - برخلاف لیبی ، اختلافات زیادی جریان های سیاسی مخالف رژیم را از هم جدا می کند و تلاش برای ایجاد همگرایی میان آنها با کندی بسیار پیش می رود. دست کم سه مسأله کلیدی هم گرایی را کُند می کند: مذاکره یا عدم مذاکره با رژیم ؛ مبارزه مسلحانه ؛ مداخله خارجی. بعلاوه اختلاف میان فعالان داخل و خارج نیز یکی از علل پراکندگی است. با این همه تاکنون دو تجمع مهم اعلام موجودیت کرده اند: "شورای ملی سوریه" در ۱۵ سپتامبر و "کمیته ملی هم آهنگی برای تغییر دموکراتیک" در ۱۸ سپتامبر .

در "شورای ملی سوریه" که به ریاست برهان غلیون در استانبول تشکیل شده ، چند سازمان مهم شرکت دارند که عبارتند از : جنبش "بیانیه دمشق برای دگرگونی دموکراتیک" که در اکتبر ۲۰۰۵ به صورت ائتلافی گسترده از جریان ها و افراد مختلف اپوزیسیون به وجود آمد و تغییر رژیم بشار اسد را هدف خود اعلام کرد. "بیانیه دمشق" روی اصلاحات و دگرگونی های "مسالمت آمیز ، تدریجی ، مبتنی بر توافق ، گفتگو و پذیرش دیگران" تأکید می کرد و اولین انتلافی بود که تقریباً همه جریان اپوزیسیون ، از اخوان المسلمین گرفته تا چپ ها و لیبرال ها را با هم مرتبط کرد. این گروه اکنون از خیزش توده ای مردم علیه رژیم حمایت می کند و در "شورای ملی سوریه" دارای ۲۰ کرسی است. " اخوان المسلین سوریه" نیز که یکی از قدیمی ترین سازمان های سیاسی این کشور است ، در "شورای ملی سوریه" عضویت دارد. این سازمان در ۲۰ سال اخیر تغییراتی در نظرات خود داده و رهبر آن علی صدرالدین بیانونی که سال هاست در لندن زندگی می کند ، در چند مصاحبه اعلام کرده که مخالف برقراری حکومت اسلامی شبیه ایران است و برابری حقوق همه شهروندان را قبول دارد. "کمیته های هم آهنگی محلی" نیز سازمان مهم دیگری است که در "شورای ملی سوریه" عضویت دارد. این سازمان عمدتاً از گروه های فعالان و سازمان دهندگان محلی جنبش ضد دیکتاتوری کنونی تشکیل شده و غالب فعالان جوان مستقل با آن کار می کنند. این سازمان در "شورای ملی سوریه" دارای ۵۵ کرسی است. "کمیسیون عمومی انقلاب سوریه" که بلوکی متشکل از ۴۰ جریان اپوزیسیون است و همچنین چند گروه کرد ، عده ای از رؤسای قبایل و پاره ای افراد مستقل نیز عضو "شورای ملی سوریه" هستند. این شورا حالا ۲۳۰ کرسی دارد که ۲۰ کرسی آن برای افراد و جریان های دیگری که بعداً بخواهند به شورا بپیوندند ، خالی نگه داشته شده است.

اما "کمیته ملی هم آهنگی برای تغییر دموکراتیک" که رسماً در هتلی در بیرون دمشق به ریاست حسین عبدالعظیم تشکیل گردید ، ۱۳ جریان سیاسی چپ ، عده ای از فعالان مستقل و سه حزب کرد را در بر می گیرد. این کمیته یک "شورای" ۸۰ نفره برای هدایت حرکت انتخاب کرده است. این کمیته اعلام کرده است که به شرط بیرون رفتن نیروهای نظامی از خیابان ها ، متوقف شدن حمله به تظاهر کنندگان و آزادی زندانیان سیاسی ، حاضر است با رژیم گفتگو کند.

"شورای ملی سوریه" و "کمیته ملی هم آهنگی برای تغییر دموکراتیک" هردو مخالف مداخله نظامی خارجی هستند ، اما از تحریم های اقتصادی و فشار دیپلماتیک بر رژیم طرفداری می کنند. اما "شورای ملی سوریه" مخالف مذاکره با رژیم است و خواهان کنار رفتن فوری بشار اسد و رژیم او. این شورا همچنین ظاهراً با مبارزه مسلحانه هم مخالف است ، اما در این مورد در میان اعضای آن اختلاف شدیدی وجود دارد و بعضی از جریان های عضو آن هم اکنون از گسترش مبارزه مسلحانه در کشور حمایت می کنند و خودِ برهان غلیون نیز در بعضی از مصاحبه های اش گفته است که مبارزه مسلحانه باید محدود به دفاع از جان غیر نظامیان و مردم بی دفاع باشد.

"ارتش آزاد سوریه" نیز سازمان دیگری است که ظاهراً از نیروهای فراری از ارتش تشکیل شده و مرکز آن در منطقه ای در ترکیه در نزدیکی مرز سوریه قرار دارد و طبق گفته سرهنگ دوم ریاض الاسد ، رهبر این جریان ، به نیویورک تایمز ، ۵۰ تا ۶۰ نفر از رهبران این سازمان در یک اردوگاه عملاً زندانی هستند و تحت نظر دولت ترکیه قرار دارند و البته دولت ترکیه می گوید رفتاری "کاملاً انسانی" با آنها دارد. این سازمان ادعا می کند که بین ۱۰ تا ۱۵ هزار نفر عضو دارد ، ولی دیگران این رقم را اغراق امیز می دانند.

دو سازمان دیگر که در ماه های گذشته ظاهراً با متحد شدن فعالان جوان داخل تشکیل شده اند ، عبارتند از "ائتلاف غد" ( یا "انتلاف فردا" ) و "شورای عالی انقلاب سوریه".

گذشته از همه جریان های یاد شده ، سلفی ها یا اسلام گرایان افراطی سوریه نیز در حرکت های توده ای ده ماه گذشته نقش و نفوذ زیادی داشته اند. مهم ترین سازمان اینها "جند الشام" یا "سربازان سوریه بزرگ" است و ظاهراً افراد جهادی زیادی که در افغانستان به وسیله القاعده آموزش دیده اند ، در صفوف آن فعالیت میکنند. سلفی ها سعی می کنند خودشان را از طریق مساجد سازمان بدهند و متمرکز شدن حرکت های اعتراضی در مساجد ، احتمالاٌ بیش از همه به نفع اینها ( والبته رژیم اسد!) تمام شده است. یکی از روحانیان مدافع سلفی های سوریه شیخ عدنان الاعرعور است که در عربستان سعودی زندگی می کند و در بسیاری از تظاهرات ، عکس او در دست تظاهر کنندگان دیده می شود. این شیخ هر شب برنامه سخن رانی در تلویزیون های ماهواره ای دارد که در آنها همه شیعیان را کافر و خارج از اسلام معرفی می کند[4].

***

با توجه به آنچه اشاره کردم ، جنبش ضد دیکتاتوری مردم سوریه برای برانداختن رژیم اسد به دو چیز نیاز دارد:

یک - متقاعد کردن اقلیت های مذهبی نیرومند سوریه که در فردای سرنگونی رژیم اسد ، آنها در معرض انتقام گیری و تبیعض قرار نخواهند گرفت و نه تنها از آزادی های لازم برخوردار خواهند بود ، بلکه در همه زمینه های اجتماعی حقوق برابر با مسلمان سنی خواهند داشت.

دو - جلو گیری از تبدیل جنبش کنونی به یک جنگ داخلی. حقیقت این است که مبارزه مسلحانه علیه دیکتاتوری خشنی مانند رژیم اسد ، به احتمال زیاد گریزناپذیر است ، اما مسأله این است که آیا مبارزه مسلحانه در طول مبارزه سیاسی و اجتماعی توده ای صورت می گیرد یا در عرض آن و به موازات آن؟ در جوامع سرمایه داری و شهری امروزی ، در حالت اول ، مبارزه مسلحانه در نتیجه گسترش و سراسری شدن مبارزه سیاسی توده ای صورت می گیرد و غالباً از طریق ایجاد شکاف در درون نیروهای مسلح رژیم حاکم و متلاشی کردن آن ؛ در حالت دوم ، مبارزه مسلحانه فضا و امکانات مبارزه سیاسی و اجتماعی توده ای را محدود می کند و با به حاشیه راندن نیروی عظیم توده های مردم ، صحنه سیاسی را به آوردگاه نظامیان دو طرف تبدیل می کند و تردیدی نیست که در این رویارویی قاعدتاً و غالباً مخالفان رژیم طرف ضعیف درگیری هستند و در نقطه قوت رژیم با او می جنگند. البته یک چیز می تواند این درگیری را به ضرر رژیم تغییر بدهد و آن مداخله نظامی خارجی است که خود مصیبتی است بزرگ تر از دیکتاتوری!

متأسفانه تا اینجا به نظر می رسد که رژیم اسد ، اسلام گرایان و امریکا و شرکاء نمی گذارند دو شرط یاد شده عملی شود و این می تواند سوریه را به جنگ داخلی خونینی بکشاند ، شاید شبیه جنگ داخلی لبنان در گذشته و جنگ داخلی عراق در حال حاضر!!

۱۶ دی ۱۳۹۰ ( ۶ ژانویه ۲۰۱۲ )

 

[1]Nir Rosen: Syria The revolution will be weaponised, Aljazeera, 23 Sep 2011

- Majid Rafizade: For Syrias minorities, Assad is security, Aljazeera, 16 Sep 2011

[2] MERIP editorial: Syrias Torment, 10 Aug 2011

[3] Nir Rosen: Ghosts in the mosques, Aljazeera, 30 Sep 2011

[4] Roxanne Horesh: Syria's fragmented opposition, Aljazeera, 10 Nov 2011

- Hugh Macleod and Annasofie Flamand: Syria's opposition: Transition and division, Aljazeera, 2 Sep 2011

- Anita McNaught: Syria's opposition finds its voice, Aljazeera, 4 Oct 2011

 

 

 

 

 
  facebook   twitter   بالاترين   مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های اجتماعی زیرکه عضوآن هستید ارسال کنید:  
O.R.W.I.   Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)