O.R.W.I.
Organization of Revolutionnary Workers of Iran (Rahe Kargar)
Organization of revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
سه-شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶ برابر با ۲۱ نوامبر ۲۰۱۷
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس   orwi-info@rahekargar.net   و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
  پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۳ برابر با ۲۰ نوامبر ۲۰۱۴  
    فراگیر شدن جنگ و بربریت در خاورمیانه

 

فراگیر شدن جنگ و بربریت در خاورمیانه

بخشی از گزارش سیاسی مصوب کنگره نوزدهم

سازمان کارگران انقلابی ایران ( راه کارگر )

 

 

از آغاز سال جاری میلادی خاورمیانۀ بزرگ با همزمانی چند جنگ داخلی به انفجارآمیزترین کانون بحران در جهان تبدیل شده است و به نظر نمی رسد این بحران و خون ریزی به این زودی ها پایان یابد. علت این خون ریزی و بربریت گسترنده چیست؟ برای پاسخ به این سؤال ، توجه به چند نکته اهمیت دارد:

یک - پس از پایان "جنگ سرد" عموماً و فروپاشی اتحاد شوروی خصوصاً ، خاورمیانه یک منطقه چند قطبی بوده و این وضع حالا برجستگی بیشتری پیداکرده است. زیرا مداخله های نظامی امریکا برای تثبیت کنترل کامل این منطقه نه تنها موفق نبوده اند ، بلکه خون ریزی ها و ویرانی های جبران ناپذیری به بار آورده اند و به قدرت های منطقه امکان داده اند که در پی حوزه های نفوذی برای خود باشند. در واقع اعلام "نظم نوین بین المللی" از طرف جرج بوش اول ، آغازی بود برای تبدیل خاورمیانه به منطقه جنگ های داخلی پایان ناپذیر و نهادی شده ؛ همراه با ویرانی ها و مصیبت های بی پایان و توحش گسترنده ای که همه معیارها و ممنوعه های انسانی را از میان بر می دارد. گرچه امریکا بزرگ ترین و پیشرفته ترین ماشین جنگی جهان و همه تاریخ انسانی را در اختیار دارد ؛ اما هزینه های مالی و فشارهای سیاسی جنگ ها و مداخلات نظامی پی در پی و ناموفق در بیست و چند سال گذشته چنان سنگین بوده که نهایتاً به شکل گیری آن چیزی انجامیده که "دکترین اوباما" نامیده می شود (یعنی: اجتناب از جنگ های نالازم و اجتناب پذیر ؛ یافتن متحدان هرچه بیشتر در هر جنگ و سرشکن کردن بار و هزینه آن روی همه ؛ اجتناب از جنگ زمینی تا حد ممکن).

دو - فرسودگی قدرت ژئوپولیتیک امریکا در خاورمیانه ، بیش از آن که ناشی از نیرومندتر شدن قدرت های جهانی و منطقه ای مخالف باشد ، محصول نافرمانی متحدان و وابستگان منطقه ای خودِ امریکاست و در این میان ، اسرائیل و دولت های دودمانی خلیج فارس آشکارا نقش برجسته تری دارند. اینها دولت هایی هستند که هرچند در برانگیختن (غالباً ناخواستۀ) اکثریت مردم در دنیای عرب ، خاورمیانه بزرگ و حتی دنیای اسلام ، علیه امپراتوی امریکا نقش مهمی دارند ، اما از گروه های فشار نیرومندی در ساختارهای قدرت در خودِ امریکا برخوردارند که طبقه حاکم امریکا در برخورد با منافع ویژه اینها دچار شکاف می شود. "لابی اسرائیل" در ساختارهای قدرت امریکا چنان نیرومند شده که بسیاری از کارشناسان سیاست خارجی امریکا معتقدند که در تدوین سیاست های خاورمیانه ای امریکا عملاً از حق وتو برخودار است و منافع امریکا را در این منطقه ، تحت الشعاع منافع جریان های سیاسی تند رو اسرائیل در می آورد و به مخاطره می اندازد. سلطنت های دودمانی خلیج فارس ، هرچند از نفوذ سیاسی مشابه اسرائیل برخوردار نیستند ، اما در صدور نفت و (بنابراین) حفظ ثبات بازارهای جهانی نفت و هم آهنگ سازی آن با سیاست های امریکا ، نقش تعیین کننده ای دارند. بعلاوه ، اینها با ذخایر عظیم دلارهای نفتی شان ، از وزن مالی سنگینی در بازارهای جهانی برخوردارند و می کوشند سمت گیری های نئولیبرالی بسیاری از رژیم های دیکتاتوری و فاسدِ منطقه را تحکیم و تقویت کنند. مثلاً (بنا به تحقیق آدام هانیه ) در فاصله سال های ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۹ بیش از ۶۰ درصد سرمایه گذاری های مستقیم خارجی این سلطنت های دودمانی در کشورهای پیرامون دریای مدیترانه ، درپنج کشور مصر ، اردن ، لبنان ، فلسطین و سوریه بوده و سهم سرمایه گذاری های آنها در این کشورها به بیش از ۳ برابر مجموع سرمایه گذاری مستقیم اتحادیه اورپا و بیش از ۱۲ برابر سرمایه گذاری های امریکای شمالی در همین کشورها می رسیده است. و بالاخره اینها سخاوتمندترین مشتریان صنایع تسلیحاتی غرب محسوب می شوند. مجموعه این عوامل باعث می شود که رهبران امریکا نتوانند یا نخواهند به نافرمانی ها و خرابکاری های جنبی این رژیم ها واکنش قاطعی نشان بدهند.

سه - تناقضات تاکنونی در سیاست های خاورمیانه ای امریکا ، بازده نزولی شتابانی را در تلاش های آن برای کنترل کامل منطقه به وجود آورده که نگرانی ها و تناقضات درونی خودِ طبقه حاکم امریکا را (دست کم در ارتباط با خاورمیانه) تشدید می کند. مسأله این است که در دوره "جنگ سرد" حمایت امریکا از رژیم های استبدادی وابسته به غرب ، با حمایت آن از جریان های اسلامی ارتجاعی در غالب کشورهای خاورمیانه بزرگ و حتی دنیای اسلام ، تا حدود زیادی هم خوانی داشت. اما پس از فروپاشی اتحاد شوروی ، دولت امریکا در جستجوی دشمن دیگری بود تا اولاً کنترل کامل خود را بر همه مناطق دنیا بگستراند ؛ ثانیاً منافع"مجتمع نظامی - صنعتی" خود را (که در دوره جنگ سرد با یک رشد سرطانی ، به هیولائی کنترل ناپذیر تبدیل شده بود) تأمین کند. اسلام سیاسی که با انقلاب ایران در صحنه سیاست خاورمیانه ظاهر شده و در تمام دهه ۱۹۸۰ گسترش یافته بود ، بهترین فرصت و بهانه را برای امریکا فراهم آورد. تصادفی نبود که با فروپاشی اتحاد شوروی ، نظریه های ژئواستراتژیک گوناگونی (مانند "رویارویی تمدن ها" ، "پایان تاریخ" و "پروژه برای قرن نوین امریکایی" و غیره) برای راه اندازی "نظم نوین بین المللی" اعلام شد که همه آنها ، اسلام سیاسی را ، به طور مستقیم یا غیر مستقیم ، خطر اصلی معرفی می کردند. اما منافع طبقه حاکم امریکا (یا دست کم بعضی جناح های آن) ایجاب می کرد که این اسلام خطرناک ، نه تنها بدون هر نوع ارتباط با رژیم های اسلامی متحد امریکا (به ویژه عربستان سعودی) در نظر گرفته شود ، بلکه در ضدیت کامل با رژیم های مزبور تصویر گردد. هرچند سه آزمون بزرگ در ۱۳ سال گذشته ، نادرستی این فرضیۀ دلبخواهی را به عریانی تمام نشان داده ، اما طبقه حاکم امریکا به خاطر منافع بعضی جناح های درونی خود ، هنوز نمی تواند روی تصویری واقعی تر از خطری که مدام در باره آن سر و صدا راه می اندازد ، به توافق برسد. اما آن سه آزمون بزرگ اینها بوده اند: الف - عملیات تروریستی تکان دهنده "القاعده" در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نشان داد که هرچند ضدیت با امریکا در میان جریان های مختلف اسلام سیاسی در دوره "نظم نوین بین المللی" عمومی است ، اما غالباً اسلام گرایان سنی سلفی هستند که به تروریسم ضد امریکایی روی می آورند. با این همه ، جرج بوش دوم هنگام اعلام "جنگ علیه ترور" (که در توصیف آن عمداً ترجیح می داد از اصطلاح "جنگ صلیبی" استفاده کند) هدف اصلی این جنگ را مقابله با رژیم های حاکم بر ایران ، عراق و کره شمالی معرفی کرد و آنها را "محور شر" لقب داد. اعلام این سیاست جای تردیدی باقی نگذاشت که اولاً "جنگ علیه ترور" بیش از آن که برای دفاع از منافع عمومی امریکا باشد ، در خدمت منافع و هدف های بخشی از طبقه حاکم امریکاست ؛ ثانیاً بیش از آن که جنگی برای مقابله با تروریسم باشد ، بهانه ای است برای استقرار سلطه کامل امریکا بر خاورمیانه ، از طریق سرنگونی رژیم های نامطلوب امریکا در این منطقه که ربطی هم به اسلام سنی سلفی ندارند. ب - اشغال عراق و افغانستان نشان داد که اولاً تروریسم سنی سلفی در میان سنی های هر دو کشور پایه نیرومندتری پیدا کرده اند ؛ ثانیاً و مهم تر از آن ، رژیم های اسلام پناه متحد امریکا (به صورت پنهان و غالباً غیر مستقیم) تروریسم سنی سلفی را علیه سیاست های رسمی امریکا در این دو کشور تقویت می کنند. ج - "بهار عرب" و خیزش های توده ای در لیبی و سوریه ، فرصتی طلائی برای رژیم های دودمانی خلیج فارس به وجود آورد که حمایت شان را از اسلام گرایان سنی سلفی علنی تر سازند و این بار امریکا و بعضی دولت های اورپایی نیز عملاً مهر تأیید بر این حمایت نهادند ، و ظاهراً با منطق "دشمنِ دشمنِ من ، دوست من است". به این ترتیب ، در ارتباط با اسلامگرایان سنی سلفی ، آشکارا بازگشتی کامل به دوره "جنگ سرد" صورت گرفت و بعضی از رژیم های متحد امریکا در منطقه ، برای مقابله با "هلال شیعه" و رژیم های نامطلوب غرب ، حمایت از تروریسم سنی سلفی را علنی تر ساختند. و جالب این است که امریکا و غالب قدرت های اورپایی ، با سکوت یا حتی رضایت ضمنی ، چنین حمایتی را پذیرفتند.

چهار - تناقض در سیاست های خاورمیانه ای امریکا تا اینجا به دو تغییر کیفی مهم در این منطقه انجامیده است: الف - تروریسم سنی سلفی به صورتی جهشی توانسته است اولاً به لحاظ تشکیلاتی از سطح سازمان مخفی کادر فراتر برود و برای خودش پایه توده ای فراهم بیاورد ؛ ثانیاً استقرار جغرافیایی پیدا کند و "منطقه آزاد شده" خودش را داشته باشد. مثلاً مقایسه "داعش" با "القاعده" جایی برای تردید باقی نمی گذارد که اولی می خواهد "دولت اسلامی" درست کند ؛ احکام شریعت را اجراء کند و بنابراین ، معتقدان به "اسلام های دیگر" را "پاک سازی" می کند تا پایه های فرمانروایی خود را محکم کند ؛ در حالی که دومی هیچ یک از این کارها را نمی کرد یا هنوز زود می دانست. ب - دومین تغییر کیفی مهم این است که در نتیجه عمومیت یافتن بحران خاورمیانه ، بی اعتنایی به سیاست های دولت امریکا دیگر در انحصار اسرائیل و عربستان سعودی (و شرکای آن) نیست ، بلکه متحدان دیگر امریکا نیز علناً از سیاست ها و اولویت های آن سرپیچی می کنند. مثلاً دولت ترکیه ( که عضو قدیمی ناتو هم هست) در عراق و سوریه سیاست هایی را پیش می برد که آشکارا بسیاری از طرح ها و اولویت های دولت اوباما را مختل می سازند.

پنج - هرچند "دکترین اوباما" تا حدود زیادی محصول جنگ ها و مداخلات نظامی پرهزینه و ناموفق امریکا در بیست و چهار سال گذشته است و برای جلوگیری از تشدید هرچه بیشتر تناقضات استراتژی خاورمیانه ای آن تدوین شده ، ولی خودِ آن نقداً آشفتگی سیاست های منطقه ای امریکا را تشدید کرده ، قدرت مانوور تقریباً همه متحدان منطقه ای امریکا را در مقابل آن افزایش داده و با ایجاد روابط تو در تو ، بحران خاورمیانه را پیچیده تر کرده است. اوج این آشفتگی را در ائتلافی می توان دید که اکنون دولت اوباما برای مقابله با تروریسم "داعش" راه انداخته است: مهم ترین کار عملی که قرار است این ائتلاف نقداً انجام بدهد ، بمباران هوایی مواضع "داعش" و گروه های تروریست مشابه آن در عراق و سوریه است. اما حتی طراحان خودِ این استراتژی اعتراف می کنند که بدون درگیری در روی زمین ، نمی توان "داعش" را شکست داد. بنابراین همه بحث ها به این سؤال منتهی می شود که کدام نیرو قرار است در روی زمین با "داعش" مقابله کند؟ ناکارآمدی همین ائتلافی که دولت اوباما علیه داعش به وجود آورده ، بهترین گواه ورشکستگی استراتژی بلند آوازه "جنگ علیه ترور" است که به نام آن ، سیزده سال خاورمیانه را شخم زده اند و به خاک و خون کشیده اند ، ولی اکنون نیرویی پیدا نمی کنند که بتواند مردم بی پناه و بی دفاع را از چنگ و دندان آدمخواران داعش نجات بدهد.

شش - خونین ترین و خطرناک ترین کانون بحران خاورمیانه در حال حاضر ، محصول جنگِ شیعه و سنی است. این جنگ به صورت کنونی با اشغال عراق توسط امریکا مشتعل شد و عربستان سعودی و متحدان آن (که از تغییر موقعیت شیعیان عراق به وحشت افتاده بودند و می ترسیدند دامنه این تغییر به کشورهای جنوبی خلیج فارس نیز کشیده شود) در دامن زدن به این جنگ و مخصوصاً در تداوم آن نقش تعیین کننده ای داشتند. البته نقش اسلام گرایان شیعه عراق نیز که از حمایت جمهوری اسلامی برخودار بودند ، در دامن زدن به این جنگ بسیار مهم بود. آنها با سیاست های فرقه گرایانه شان ، بخش بزرگی از سنی یان عراق را به طرف انتلاف و همگامی با جریان های فرقه گرای سلفی راندند. با کشیده شدن "بهار عرب" به سوریه ، سرکوب بیرحمانه اعتراضات و راه پیمایی های ضد استبدادی مردم سوریه (که در آغاز کاملاً مسالمت آمیز بودند) به وسیله رژیم جنایتکار اسد و حمایت جنایتکارانه تر جمهوری اسلامی از این رژیم ، جنگ شیعه و سنی را عمق و گسترۀ بیشتری داد. تشدید بحران سوریه ، بار دیگر رابطه شیعیان و سنی یان عراق را نیز بحرانی تر ساخت و با ادامه و تشدید بحران در این دو کشور مهم و حساس خاورمیانه ، رابطه شیعه و سنی در غالب کشورهای خاورمیانه حالتی انفجار آمیز پیدا کرد. برای داشتن تصوری از پویایی و پی آمدهای احتمالی این جنگ ، توجه به چند نکته اهمیت دارد: الف - با ادامه این جنگ ، خصلت نیابتی آن قوی تر می گردد و نقش دو رژیم ارتجاعی منطقه ، یعنی عربستان سعودی و جمهوری اسلامی ، به عنوان دو قطب اصلی رویارویی ، برجسته تر می شود. این در حالی است که نه شیعه ها یک پارچه هستند و نه سنی ها ؛ و نه جمهوری اسلامی می تواند همه فرقه ها و فرقه گرایی های شیعه را نمایندگی کند و نه رژیم سعودی در چنین موقعیتی قرار دارد. ب - جنگ شیعه و سنی حتی اگر (به طور موقت) فرقه های خویشاوند را در دو سوی درگیری به هم نزدیک کند ، درنهایت ، جنگ فرقه ای در درون هر دو اردوی درگیر را هم مشتعل خواهد ساخت و نابردباری مذهبی و توحش را عمومیت خواهد داد. همین الآن ، در اردوی تحت رهبری سعودی ها ، دشمنی با روایت اخوان المسلمین از اسلام ، کمتر از دشمنی با شیعیان نیست و رژیم عربستان سعودی ، خاندان حکومتی قطر و ترکیه تحت رهبری رجب طیب اردوان را خیلی کمتر از جمهوری اسلامی خطرناک نمی داند. و در اردوی تحت رهبری جمهوری اسلامی ، در حالی که علویان سوریه "پیروان اهل بیت" تلقی می شوند ، اما اختلاف و تنش میان "حوزه های علمیه" نجف و قم در حال افزایش است. بعلاوه ، فرقه گرایی وحشتناکی که راه افتاده برای غیر شیعیان و غیر سنی یان هم خطرناک است ، زیرا شمشیری که برای کشتن یک مسلمان به دست مسلمانی دیگر بیرون کشیده می شود ، خون نامسلمانان را هم ارزان تر خواهد کرد. ج - نقدترین نتیجه جنگ شیعه و سنی ، رانده شدن عراق و سوریه تا آستانه تجزیه و تلاشی است ؛ دو کشور حساس چند قومی و چند مذهبی که اگر ازهم بپاشند ، می توانند نقشه خاورمیانه را به هم بریزند و تمام منطقه را به آتش بکشند. د - به احتمال زیاد ، دولت اوباما خواهان تجزیه هیچ یک از این دو کشور نیست و مخصوصاً از نیرومندتر شدن سلفی گری سنی نگران است و آن را برای منافع منطقه ای امریکا خطرناک می داند. با این همه ( به دلائلی که پیشتر اشاره شد ) نه مقابله ضربتی با سلفی گری سنی را امکان پذیر می داند و نه می خواهد جنگ تمام عیار دیگری را در خاورمیانه آغاز کند ؛ بنابراین ترجیح می دهد ضمن اولویت دادن به مقابله با گسترش تروریسم سنی سلفی ، برای تقویت نفوذ و کنترل امریکا در این دو کشور تلاش کند. ه - استراتژی دولت اوباما برای مهار و درهم شکستن تروریسم سنی سلفی در منطقه ، می تواند طرحی باشد برای لبنانی کردن سوریه و عراق (از طریق استقرار نوعی فدرالیسم ، یا حتی کنفدرالیسم) که نفوذ و حضور فعال امریکا در هر دو کشور را تسهیل و ضروری خواهد ساخت.

هفت - نیرومندتر شدن جنبش ملی کرد ، درست در متن بحران خاورمیانه و همراه با تشدید آن ، بی تردید ، نقطه امید بخشی است و نشان می دهد که مردم خاورمیانه محکوم نیستند به تاریک اندیشی ، فرقه گرایی و توحش مذهبی تن بدهند. در واقع ، با شکل گیری عملی خودمختاری های کرد در سوریه ، جنبش ملی کرد در پیشروی تاریخی خود ، وارد مرحله کیفاً جدیدی شده است که پس راندن کردها از آن ، بسیار دشوار و شاید هم ، ناممکن خواهد بود. با دست یابی کردها به خودمختاری (رسمی یا عملی) در دو کشور از چهار کشور مهم منطقه ، جنبش ملی و دموکراتیک کرد به یک دو راهی سرنوشت ساز رسیده است: دو راهی استقلال و رفتن به طرف کردستان بزرگ ، یا تحکیم خودمختاری و مشارکت در پیکار برای دموکراتیزه کردن کشورهایی که جزئی از آنها هستند و بنابراین کمک به پیکار برای رهایی خاورمیانه از دست دیکتاتوری ها و جنبش های ارتجاعی و تاریک اندیش. در پیش گرفتن راه نخست (دست کم در افق های مشهود کنونی) مسلماً ، به خون ریزی های بی پایان و نیرومندتر شدن انواع فاشیسم های مذهبی و قومی در این چهار کشور حساس منطقه دامن خواهد زد و در درون خودِ جنبش ملی کرد نیز دگردیسی گریزناپذیری را به سمت یک ناسیونالیزم قومی ارتجاعی به وجود خواهد آورد. در حالی که در پیش گرفتن راه دوم ، کردها را هرچه بیشتر با جنبش های آزادی خواهانه و برابری طلبانه زحمتکشان و ملیت ها و اقلیت های زیر ستم تک تک این کشورها گره خواهد زد. شواهد زیادی نشان می دهد که رهبران کرد عراق راه نخست را ترجیح می دهند ؛ در حالی که اکثریت جریان های سیاسی کردهای سوریه و ترکیه ، به افق های امید بخش راه دوم چشم دوخته اند و می کوشند پیوندهای شان را با نیروهای پیشرو پیرامون شان محکم تر سازند. تصادفی نیست که مثلاً خاندان بارزانی تحکیم دوستی با حکومت اردوان را بر همبستگی فعال تر با جنبش های دموکراتیک کردهای ترکیه و سوریه ترجیح می دهد و به اقدامات جنایتکارانه پیدا و پنهان حکومت اردوان در کمک به جهادی های سلفی آدم خوار ( که قتل عام مبارزان کرد سوریه را جزو اولویت های اصلی شان قرار داده اند) چشم می بندد.

هشت - کشتار پنجاه روزه مردم بی دفاع و بی پناه غزه ، به وسیله دولت نژادی اسرائیل ، بار دیگر نشان داد که فلسطین همچنان یکی از خونین ترین کشتارگاه های خاورمیانه است و دلواپسی و هیاهوی تبلیغاتی امریکا و سایر قدرت های غربی در دفاع از "حقوق بشر" و مقابله با پاک سازی های قومی ، ریاکاری چندش آوری بیش نیست. چیزی که این بار بسیار عریان تر از پیش دیده شد ، سکوت کرکنندۀ رژیم عربستان سعودی در برابر این کشتار بی حساب و همکاری فشرده تر رژیم مصر با دولت اسرائیل برای خفه کردن حماس بود. این همسویی و همکاری چنان عریان بود که بعضی از تحلیل گران مسائل خاورمیانه یادآوری کردند که این بار حمله اسرائیل به غزه ، با تشویق پنهانی دولت سعودی صورت گرفته است. و ناتان یهو (در اشاره ای ضمنی به عربستان سعودی و امارات متحد عربی) علناً اعلام کرد که: "اکنون بسیاری از عناصر منطقه در می یابند که در مبارزه ای که آنها را تهدید می کند ، اسرائیل نه دشمن ، بلکه متحد آنهاست". این همسویی می تواند نمودار جالبی از جنگ فرقه ای خونین و کثیفی را که اکنون خاورمیانه در بر گرفته ، به نمایش بگذارد: این نمودار نشان می دهد که اسلام وهابی حاکم در عربستان سعودی برای سرکوب روایت نامطلوب خود از اسلام (حتی اگر معتقدان آن سنی و عرب باشند) ، ائتلاف با اسرائیل را هم مجاز می داند. این نوع دفاع از "اسلام ناب محمدی" ، البته در انحصار حاکمان وهابی سعودی نیست ، رهبران جمهوری اسلامی نیز (که ظاهراً می خواهند همه مسلمانان را متحد کنند و خود را کلید داران "ام القرای" جهان اسلام معرفی می کنند) حاضر نیستند یک کلمه در اعتراض به کشتار مسلمانان سین کیانگ ، توسط دولت چین ، یا کشتار مسلمانان چچن توسط دولت روسیه ، بر زبان بیاورند.

متن کامل گزارش را در لینک  زیر بخوانید:

http://rahekargar.net/browsf.php?cId=1080&Id=4&pgn=1

 

 

 
  facebook   twitter   بالاترين   مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های اجتماعی زیرکه عضوآن هستید ارسال کنید:  
O.R.W.I.   Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)