یا
ائتلاف، یا
انزوا ؟!
( در
باره
انتقادات
آقای محمد
اعظمی از
کنگره دهم راه
کارگر)
قسمت چهارم –
بخش پایانی
شهاب برهان
اسناد
مصوب کنگره
دهم راه کارگر
شرائط سازمان
ما در رابطه
با همکاری با
نیروهای غیر
سوسیالیست در
مبارزه ضد
استبدادی را
در به دقت توضیح و
مبانی تاکتیک
های ما را
صراحت داده
اند. آقای
محمد اعظمی از
جمله کسانی
است که با
سیاست
ائتلافی مصوب
کنگره دهم
سازمان ما
موافق نیست و
نوشته است که
این سیاست،
راه کارگر را
منزوی می کند.
حتا از آن هم
بالاتر، او
راه کارگر را
متصّف به
انزواطلبی
کرده و اتخاذ
این سیاست
ائتلافی را
علاوه بر
انزواجوئی،
نتیجه کناره
جوئی راه
کارگر از
مبارزه برای دموکراسی
و بی توجهی به
اهمیت آن برای
طبقه کارگر؛ و
نیز جدا کردن
مبارزه برای
نان از مبارزه
برای آزادی و
واگذاشتن
مبارزه برای
دموکراسی به
نیروهای غیر
سوسیالیست
دانسته است.
من در این
آخرین بخش از
برخوردم به
نوشته ایشان،
قصد دارم منطق
مداخله گری
سیاسی؛ مسأله
انزوای
سیاسی؛ درک "
خلقی" و درک
سوسیالیستی
از دموکراسی؛
و رابطه
مبارزه برای
دموکراسی و
همکاری با
بورژوازی را
توضیح بدهم.
*
چه
نوع مداخله
گری در سیاست؟
وقتی
صحبت از لزوم
مداخله سیاسی
است، باید دید
اصلاً این
لزوم از کجا
بر می خیزد؟
مداخله برای
مداخله که
نیست. هر
جریان سیاسی
یا حزبی که می
خواهد مداخله
سیاسی کند،
برحسب ماهیت
سیاسی و طبقاتی
که دارد و
برای اهداف اش
این کار را می
کند. تا جائی
که به مبارزه
با استبداد
مربوط می شود،
هر
جریانی از
مبارزه با
استبداد هدفی
را دنبال می
کند. ما از
مبارزه با آن
به دنبال چه
هستیم؟ برای
پاسخ به این
پرسش، اول باید
روشن کنیم که
ما که هستیم!
از اینجا
معلوم می شود
که مداخله گری
سیاسی ما و
مبارزه ما با
استبداد برای
چه منظوری
است و
چگونه باید
باشد .
ما طرفدار
سوسیالیسم
هستیم. اما ما
سوسیالیست
های آرمانی
نیستیم؛
سوسیالیسم ما
سیاسی است؛
یعنی ما باید
بمثابه حزب
استثمار شوندگان
و پیشتاز در
پیکار برای
آزادی و برابری
اجتماعی عمل
کنیم و برای
آلترناتیو
سوسیالیستی –
دولت کارگری –
در برابر
جمهوری
اسلامی مبارزه
کنیم. از این
جاست که عرصه
های مداخله گری
ما و هدف از
مداخله سیاسی
مان روشن می
شود. مداخله
ما در مبارزه
عمومی ضد
استبدادی؛ در
مبارزه برای
آزادی های
سیاسی و
شهروندی؛
برای
دموکراسی؛
برای حقوق بشر
و غیره باید مداخله
ای
سوسیالیستی
باشد.
مارکسیسمِ
سیاسی،
دخالتگری
سوسیالیستی
است. اما
دخالت گری سوسیالیستی
یعنی چه؟
اولین و
اساسی ترین
عرصه مداخله
گری برای طرفداران
سوسیالیسم،
باید مداخله
در جنبش
طبقاتی
خودشان و در
جنبش های همراه
و هم سرنوشت
با آن باشد.
مضمون این
مداخله گری،
نه صرفا ابراز
حمایت و
همبستگی برای
خالی نبودن
عریضه، بلکه
باید مشارکت
در مبارزات آنان به قصد
کمک به سازمان
یابی و راه یابی
شان در
مبارزات جاری
و صنفی و
سیاسی؛ و کمک
به
راهپیمائی آنان
بسوی کسب قدرت
سیاسی باشد.
اگر مداخله
گری در این
عرصه اولیه و
اساسی را
نداشته
باشند، زمین
مداخله جوئی ها
و دخالتگری
هاشان بساط
دیگران خواهد
بود. طرفداران
سوسیالیسم باید
زمین طبقه خود
را شخم بزنند.
این اولین
معنا و شرط
مداخله گری
سوسیالیستی
است.
آیا
معنای تکیه
بر نیروی
طبقاتی و
اجتماعی
خودمان این
است که فقط
به مبارزه
طبقاتی
کارگران با
بورژوازی توجه
داشته باشیم و
در مبارزات
دیگر طبقات
میان خود و با
حکومت مداخله
نکنیم؟ آیا
معنایش این
است که باید
از همکاری با
یک جنبش عمومی
ضد استبدادی
خودمان را
کنار بکشیم؟ نه!
مسأله عبارت
است از چگونگی
مداخله،
و چرائی ی
تأثیر گذاری. طرفداران
حقیقی
سوسیالیسم بر
اساس مداخله گری
بمنظور تأثیر
گذاری در
مبارزات
طبقاتی و سیاسی
پایه اجتماعی
خود و به
مقتضای
نیازهای مشخص
این مبارزات
است که رابطه
شان با طبقات
دیگر را
تنظیم، و در
مبارزات و
کشاکش های
میان آنان
مداخله می
کنند.
مداخله
گری طرفداران
سوسیالیسم در
مبارزات طبقاتی
میان دیگر
طبقات، باید
مداخله کسانی باشد
که در مبارزه
طبقاتی
کارگران علیه
بورژوازی
مداخله دارند.
مداخله گری
آنان در مبارزه
ضد استبدادی،
باید مداخله نیروهائی باشد که
در مبارزه
سیاسی طبقه
کارگر و در
پروسه تبدیل
شدن اش به
طبقه حاکم
مداخله دارند.
مداخله آنان
در روند
دموکراتیزاسیون
جنبش
سرنگونی،
باید مداخله
نیروهائی
باشد که در
نبرد کارگران
و زحمتکشان
برای فتح قدرت
سیاسی مداخله
دارند. از
طبیعت و
اقتضائات چنین
دخالتجوئی
هویتی و
استراتژیک در
مبارزه طبقاتی
و سیاسی
پایگان
اجتماعی است
که منطق و اقتضائات
مداخله گری ها
در عرصه
تاکتیک ها و ائتلافات
منتج می شوند.
برای
مداخله گری
سوسیالیستی
جدول ضربی وجود
ندارد که از
پیش بتوان گفت
در هر شرائط متفاوت
و در هر مورد
مشخص چه کاری
درست یا غلط
است؛ اما خط
راهنمائی عمومی
می توان به
دست داد که منطق
مداخله
سوسیالیستی
در مبارزات
میان طبقات دیگر
چگونه باید
باشد : این
مداخله باید
برای دامن زدن
به تعارضات و
شکاف های
درونی آن ها
به قصد هرچه
ضعیف تر و
منزوی تر کردن
موقعیت و نفوذ
جریانات،
سیاست ها و
افکار ضد
سوسیالیستی و
ضد کارگری؛
تلاش برای سوق
دادن گرایشات
و عناصر مستعد
– اگر وجود
داشته باشند –
به گرویدن به مواضع
دموکراتیک،
مترقی و
سوسیالیستی؛
بدون تبدیل
شدن سوسیالیست
ها به
حامی هیچ طبقه
و حزب و جریان
و شخصیتی در
برابر مرتجع
تر یا عقب
مانده تر از
خودش باشد.
دخالتگری
سوسیالیستی
در مبارزه
درونی طبقات
دیگر با آن
نوع دخالتگری
که سوسیالیست
ها
را – یا طبقه
کارگر را – به
حمایتگر یکی
از طرفین دعوا
تبدیل کند،
ذاتاً در تضاد
است. این
مداخله اگر
مداخله ای
باشد که هریک
از طرفین دعوا
را در برابر طبقات
کارگر و
زحمتکش
تقویت کند و
به ضعف مبارزه
طبقاتی آنان
با بورژوازی و یا
برهم خوردن
موازنه بین
طبقات دیگر به
زیان
آلترناتیو
کارگری کمک
کند، یا
کارگران و
زحمتکشان را
به حامی و
دنبالچه هر
جریانی – هر
اندازه دموکرات
و مترقی –
تبدیل کند،
مداخله ای
سوسیالیستی
نخواهد بود.
برای
مداخله گری
سوسیالیستی
در مبارزه ضد
استبدادی،
منطق معینی
برای اتحادها
و صف آرائی ها
؛ منطق معینی
برای مبارزه
با استبداد و
برای
دموکراسی؛ و
منطق معینی در
مداخله گری در
شکاف ها و
درگیری های
درونی
بورژوازی
لازم می آید.
مفهوم
مداخله گری سوسیالیستی
در مبارزه ضد
استبدادی در
خطوط کلی این
می شود که
طرفداران
سوسیالیسم
اولا،ً در
اقرار به
نامساعد بودن
شرائط و توازن
قوای حاضر
برای
آلترناتیو
سوسیالیستی
توقف نکنند و
تغییر آن را
در دستور کار
هم اکنون و از
همین امروز
شان بگذارند.
ثانیاً، بجای
آویزان شدن به
دانشجویان و
روشنفکران –
که همیشه
آغازگر
اعتراض به
استبداد
هستند و نقش
ارزنده و مهمی
هم در این
مبارزه دارند
– و بجای تکیه
بر نیروی
ائتلاف از
بالا با
بورژوازی
برای از
برچیدن بساط
جمهوری
اسلامی، جنبش
کارگری و جنبش
های اجتماعی
را بمثابه
توپخانه
سنگین برای
ویران کردن
قلعه استبداد
بسیج کنند و
به سیاسی شدن
جنبش کارگری و
انتقال پرچم
آزادی و دموکراسی
به دست این
طبقه یاری
برسانند؛ و
ثالثاً،
تاکتیک
هایشان را بر
مشی تغییر
موازنه قوا
میان استبداد
حاکم وهمه
آلترناتیوهای
رقیب اش – از
فاشیست گرفته
تا دموکرات و
از سلطنت طلب
گرفته تا
جمهوری خواه-
در یک طرف، و نیروهای
اجتماعی
آلترناتیو
سوسیالیستی
درطرف دیگر
استوار کنند.
در
اسناد مصوب
کنگره دهم راه
کارگر، مشی
عمومی حاکم بر
تاکتیک ها و
سیاست های
ائتلافی سازمان
ما بر همین
اصول و مبانی
استوار اند.
ما گفته ایم
که سیاست های
تاکتیکی و
ائتلافی مان
را تابعی از
مقتضیات مبارزه
سوسیالیستی
خودمان؛
تابعی از
مبارزه طبقاتی
کارگران در
متن مبارزه ضد
استبدادی می
دانیم و نه
بهیچوجه
همچون فریضه
ای قائم به ذات
که تنها با
ضرورت پیکار
با استبداد
بتوان توضیح
شان داد. ما
گفته ایم که
مداخله گری ما
در مبارزه
عمومی ضد
استبدادی و
برای آزادی های
سیاسی و
شهروندی، یک
مداخله گری
سوسیالیستی
است؛ یعنی در
این مبارزات
به نیروی
اجتماعی
خودمان –
کارگران و
زحمتکشان –
تکیه می کنیم؛
یعنی
تاکتیک
محوری مان در
مبارزه با جمهوری
اسلامی را گرد
آوری گرایشات
دموکراتیک و
ضد
نئولیبرالیسم
اقتصادی در
جنبش های اجتماعی
موجود در
ایران بر گرد
جنبش ضد
سرمایه داری
کارگران و
زحمتکشان
قرار می
دهیم؛
تحت هیچ
شرائطی کمک به
شکل گیری یک
آلترناتیو بورژوائی
– حتا دموکرات-
در برابر
جمهوری اسلامی
را وظیفه حتا
موقت و
تاکتیکی خود
نمی دانیم؛ و
ائتلاف و
همکاری با
دیگر نیروهای
ضد استبداد را
ایستاده
برسکوی
طبقاتی
خودمان و بنا
بر نیازهای
مبارزه
طبقاتی
خودمان انجام
می دهیم.
ترس از کدام
انزوا؟!
اما چرا آقای
اعظمی ابراز
نگرانی کرده
است که این
سیاست
ائتلافی، راه
کارگر را
منزوی می کند؟
سوسیالیست
های آرمانی که
کارگران و
زحمتکشان را
از تدارک و خاکریزی
برای برپائی
حکومت خودشان
در جریان پیکار
عمومی با
استبداد منع
می کنند و
وظیفه آن ها
را تنها
تقویت
بورژوازی " دموکرات"
و هُل دادن
ماشین دولتی
آن در سربالائی
سرنگونی
استبداد می
دانند،
مداخله گری سیاسی
خودشان را هم اساسا در مقوله
ائتلافات
می فهمند.
ائتلاف برای
این نوع چپ ها
مضمون اصلی
فعالیت است و
نه تابعی از
مضمون فعالیت
در درون طبقه
کارگر و جنبش
های اجتماعی .
ائتلاف را از
دست آن ها
بگیری، بی
وظیفه و بی
عمل می شوند؛
زیر پایشان
خالی می شود و
موضوعیت و
موجودیت
سیاسی شان به
هوا می رود.
برای آقای
اعظمی هم
مداخله گری
سیاسی اساسا یعنی
ائتلاف؛ و
عرصه اصلی
تأثیر گذاری
سیاسی هم امواج
موسمی ضد
استبداد دینی
نظیررفراندم
کذائی
اینترنتی،
طومار 565 نفر، تجمع
جمهوری
خواهان
لائیک؛ طومار
حمایت از مصدق
و غیره است. با
چنین قیاس به
نفسی است که
او فکر می کند
که اگر راه کارگر
ائتلاف بکند،
مداخله گر و
تأثیر گذار می
شود؛ نکند،
منزوی و حاشیه
نشین!
اما نگرانی
آقای اعظمی از
منزوی شدن راه
کارگر کاملا
بی جاست. در
مبارزه
طبقاتی،
همچنان که
وحدت و ائتلاف
جهت دارد و
معطوف به صف
آرائی های طبقاتی
است، جدائی و
انزوا هم
همینطور است.
یعنی وقتی
آقای اعظمی از
انزوای راه
کارگر حرف می
زند، باید
پرسید انزوا
از کی؟! وقتی
او می گوید
راه کارگر
بیرون از گود
است، از گودی
که خودش در آن
قرار دارد
دنیا را می
بیند.
ما وقتی اساس
دخالتگری مان
را نه بر
ائتلافات
بلکه به تکیه
بر جنبش
کارگری و جنبش
های اجتماعی
موجود در
ایران می
گذاریم و مبدأ
عزیمت مان در
ائتلافات و
همکاری ها را
پاسخگوئی به
ملزومات رشد و
قوام گرفتن
این جنبش ها
قرار می دهیم،
بخاطر آن است
که از پایه
طبقاتی و
اجتماعی
خودمان منزوی
نشویم. ما
وقتی در همکاری با
نیروهای
بورژوائی
حاضر نمی شویم
به اصرار آنان
برای خلع هویت
طبقاتی و
سوسیالیستی
مان تن بدهیم،
ممکن است از
دید آقای اعظمی
خودمان را از
این نیروها
منزوی می
کنیم، ولی تن
به ائتلاف به
چنین قیمتی
نمی دهیم تا
از مطالبات و
مبارزات توده
های پائین
جامعه منزوی
نشویم.
شاید از دید
آقای اعظمی
دفاع از پروژه
"رفراندم
برای تغییر
قانون اساسی"
بجای سرنگونی
جمهوری
اسلامی؛
جایگزین کردن حق
ملل ساکن
ایران برای
تعیین سرنوشت
خود با عبارت « رعايت
حقوق
دمكراتيك
مليت های
ساكن ايران » و
اعلام
"همراهی" با 565
نفر طرفدار
تمامیت ارضی ؛
تأیید اصل
تقدس مالکیت
خصوصی در
منشور حقوق
بشر؛ سکوت و
پنهانکاری در
قبال دعوت حزب
دموکرات از
جورج بوش برای
مداخله در جایگزینی
جمهوری
اسلامی و
نظایر این ها
برای بیرون از
گود نماندن،
به بازی گرفته
شدن، منزوی نشدن
و حتا اصلا
برای بقای
سیاسی لازم
باشد؛ اما راه
کارگر
آگاهانه از
افتادن در این
گودها و گودال
ها پرهیز می
کند تا همانا
از مطالبات دموکراتیک
و مبارزه مردم
ایران برای
آزادی و حقوق
دموکراتیک و
اجتماعی شان
دور نیافتد و
از آنان منزوی
نشود.
سرنوشت هر
مبارزه ای را
نیرو تعیین می
کند. یک جریان
سیاسی
درصورتی می
تواند
مبارزه در
راه اهداف خود
را با موفقیت
به پیش ببرد
که بفکر
گردآوری نیرو
باشد. انزوا
طلب به جریانی
می توان اطلاق
کرد که اساسا
منکر ضرورت
گردآوری نیرو
باشد و خود را از
آن بی نیاز
بپندارد. اما
مسأله این است
که هر جریانی
از طریق گرد
آوری کدام
نیروها می
تواند برای
مبارزه خود
نیرو گرد
آورد؟ آقای اعظمی
راه کارگر را
به انزوا طلبی
متهم می کند
تنها و تنها
به این دلیل
که نمی خواهد
با نیروهای
مورد نظر
ایشان یا به
شیوه ایشان با
آن ها ائتلاف
کند.
راه کارگر
بهیچوجه خود
را بی نیاز از
گرد آوری نیرو
در برابر
استبداد نمی
داند؛ اما در
درجه اول به
دنبال گرد
آوری نیروهای
پائین جامعه
است که بدون
مشارکت مستقیم
و متحد آنان
در سرنگونی و
برای
جایگزینی جمهوری
اسلامی،
دموکراسی
واقعی که سهل
است، حتا
دموکراسی
بورژوائی و
لیبرالی هم در
ایران به دست
آمدنی نخواهد
بود. اختلاف
ما با آقای
اعظمی بر سر
انزوا جوئی و
وحدت طلبی
نیست؛ بر سر
صف آرائی
نیروها و
انتخاب
متحدین، نه بر
سر آلترناتیو
سوسیالیستی،
بلکه همانا در
مبارزه با
استبداد و
برای
دموکراسی
است.
درک " خلقی
" و درک کارگری
از دموکراسی
در
قطعنامه
کنگره سازمان
اتحاد فدائیان
خلق در باره
ائتلاف ها و
اتحاد ها – که
امیدوارم آقای
اعظمی این بار
نگوید ربطی به
او ندارد - می خوانیم:
«
سازمان ما
برای شكل گيری
يك آلترناتيو
دمكراتيك و
لائيك در
برابر جمهوری
اسلامی مبارزه
می كند.
جمهوری ای كه
در آن آزاديهای
سياسی، مدنی و
فردی مطابق
اعلاميه
جهانی حقوق
بشر و ساير
بيانيه ها و
ميثاقهای بين
المللی با
روشنی بيان
شود. در اين
جمهوری كه
قدرتش را از
رای آزاد و
برابر
شهروندان كسب
مي كند، جدايی
كامل دين و هر
نوع
ايدئولوژی از
دولت و برابر
ی حقوق زنان و
مردان، تامين
حقوق و ارتقای
سطح زندگی
كارگران و مزد
و حقوق بگيران
و رعايت حقوق
دمكراتيك
مليت های ساكن
ايران از
پرنسيب های
خدشه ناپذير
است. در سياست
خارجی، اين
جمهوری بر
اساس احترام به
حقوق ساير ملل
و رعايت قواعد
و قوانين بين
المللی،
خواهان
گسترده ترين
رابطه با دول
ديگر است ».(
سایت سازمان
اتحاد
فدائیان خلق
ایران )
سر و ته
این
دموکراسی، در
به رسمیت
شناختن حقوق
شهروندان و از
جمله حق رأی
شان خلاصه می
شود و هیچ
نشانه ای از
اقتدار متشکل
آنان برای حکمرانی
و دخالتگری
مستقیم در
حیات سیاسی،
اجتماعی،
اقتصادی،
وبرای تضمین
همین حقوق به
رسمیت شناخته
شده به چشم
نمی خورد. یک
حکومت نیابتی
( پارلمانی) و
امضای چند چک
بی محل بعنوان
حقوق حکومت
شوندگان. همین
و بس. این مدل
که در قرن
هژدهم می
توانست یک
دموکراسی بورژوائی
به حساب
بیاید، در قرن
بیست و یکم در
کشور سرمایه
داری حاشیه ای
مثل ایران و
در خوشبینانه
ترین حالت می
تواند نه دموکراسی
بلکه یک
بوروکراسی بیگانه
از مردم باشد
که صِرف بقای
آن در گام اول
در گرو لگدکوب
کردن همین
حقوق بشر و
الحاقیه های
آن و خرد کردن
دندان هر
کارگر و
تهیدست و
بیکار و بی
سرپناهی
خواهد بود که
دهان برای طلب
نان و کار و
مسکن باز کند؛
چرا که ایران
جامعه ای سرمایه
داری است و
هیچ حکومتی که
رسالت اش حفظ
نظم سرمایه
داری باشد در
قربانی کردن
همه مواد منشور
حقوق بشر- و خودِ بشر- برای
دفاع از ماده
تقدس مالکیت
در آن منشور،
ثانیه ای
تردید به خود
راه نخواهد
داد.
برای
آن که چنین
نشود،
دموکراسی
باید از حاکمیت
نیابتی و یک
مشت حقوق روی
کاغذ فراتر
برود.
دموکراسی
باید شامل نه
تنها حقوق
شهروندان،
بلکه شامل آن
اقتدار متشکل
شهروندان
بشود که هیچ
قدرتی نتواند
حقوق آنان را
لگد مال کند و
اگر چنین کرد،
به زیر اش
بکشند، و نه
این که مثل
انگلستان ( "
مهد
دموکراسی")
وقتی اکثریت
عظیم مردم در
مخالفت با
شرکت کشورشان
در جنگ آمریکا
با عراق
یکپارچه به
اعتراض بر می
خیزند، دولت
حزب باصطلاح "
کارگر" با بی
اعتنائی به خواست
اکثریت جامعه
بگوید:« سیاست
در دولت تعیین
می شود، نه در
خیابان»! این
دموکراسی
مردم نیست،
بوروکراسی
برفراز سر
آنان است.
دموکراسی ی
رأی دهندگان
نیست،
دیکتاتوری بر
آنان است.
امروزه
در هیچ جای
دنیا
دموکراسی با
اکتفا به حق
رأی عمومی و
نظام
نمایندگی
نیابتی و
برابری صرفا
حقوقی
شهروندان و
امضای منشور
حقوق بشر و
ملحقات آن
توسط
بورژوازی
حاکم بر
اکثریت بردهء
سرمایه تأمین
شدنی نیست.
جریاناتی که
می خواهند
چنین مدلی را
آلترناتیو
استبداد دینی
جمهوری
اسلامی کنند،
کراهت دینی
استبداد را از
آن می گیرند
ولی اساس
استبداد را با بزک
حقوق بشری
جایگزین آن می
سازند.
امروزه
دموکراسی
تنها می تواند
به معنای خودحکومتی
اکثریت عظیم
جامعه، به
معنای مشارکت،
اداره، کنترل
و نظارت
همه جانبه
آنان در تمامی
سطوح سیاسی و
اقتصادی و
فرهنگی جامعه
و اقتدار و
اتوریته کامل
رأی دهندگان
بر منتخبین شان
در سطوح
نمایندگی
باشد. یک چنین
آلترناتیو
دموکراتیکی
فقط می تواند از
طریق
دموکراتیک،
یعنی از پائین
و با مشارکت
خود همین توده
هائی که باید
خودحکومتی
شان را برپا
کنند شکل بگیرد
و نه با
ائتلافات از بالا
و تشکیل جبهه
های حکومتی
توسط احزاب و
شخصیت ها به
نیابت از
آنان. برای
همین است که
راه کارگر خود
رهانی و خود
حکومتی را دو
اصل اساسی
مبارزه برای دموکراسی
حقیقی و تأسیس
آن می داند و
خط مشی خود در
مبارزه برای
سرنگونی
جمهوری
اسلامی و جایگزینی
آن را بر این
دو اصل اساسی
استوار کرده
است.
اما
آنانی که یک
بوروکراسی
غیر دینی را
می خواهند به
نام دموکراسی
بر مردم حاکم
کنند، برای ساختن
چنین
آلترناتیوی
نیازی هم به
مردم ندارند.
این نوع "
دموکراسی" که
باید از بالا
بر مردم حاکم
شود، طبیعتا
باید هم از
بالا و بر
فراز سر آن ها
شکل بگیرد و
لازمه آن هم
نه متحد کردن
جنبش های
اجتماعی
موجود در داخل
کشوربرای
سرنگونی و
جایگزینی،
بلکه اتحاد
احزاب و
سازمان ها و
شخصیت ها در
جبهه ایست که
باید دولت
جایگزین
جمهوری
اسلامی را
تشکیل بدهد.
تصادفی نیست
که در ادامه
بلا فصل
توصیفی که در
سطور بالا از
آلترناتیو
دموکراتیک
مورد حمایت
آقای اعظمی و
سازمان اتحاد فدائیان
خلق خواندیم،
آمده است:
«
شكل گيری اين
آلترناتيو به
جای جمهوری
اسلامی،
نيازمند
اتحاد وسيعی
است از
نيروهای دمكرات
و آزاديخواه
اعم از احزاب
و سازمانهای
سياسی، محافل
و شخصيتها و
فعالين
غيرمتشكل.
سازمان ما می
كوشد كه به
سهم خود در
شكل گيری چنين
اتحادی نقش
موثری ايفا
نمايد». (
منبع پیشین)
مبارزه
برای آزادی
یعنی همکاری
با بورژوازی؟!
آقای
اعظمی در نقد
سیاست
ائتلافی راه
کارگر و پس از
ذکر این که
راه کارگر
اصلا اهل
ائتلاف و همکاری
نیست،
پاراگراف زیر
را می نویسد
که نقل آن علی
رغم طولانی
بودن اش
بخاطرنکاتی
که بینش او را
نشان می دهند
لازم است :
«
راه کارگردر
حرف و زیر
فشار واقعیات
همکاری را
می پذیرد اما
به دلیل اینکه
آزادی و دموکراسی
را از
سوسیالیسم
جدا می داند و
مبارزه برای
آزادی را به
نیروهای غیر
سوسیالیستی
واگذار کرده
است، در این
راه گام
نمی نهد و
دیگرچپ ها را
نیز از شرکت
در جبهه
دموکراسی
برحذر می دارد.
این جریان از
این غافل است
که تیغ استبداد
بیش از هر
نیروئی گردن نیروی
کار را نشانه
می گیرد،
اگربه حق طلبی
برخیزد. و بر
چیده شدن برج
و باروی
استبداد قبل
از هر چیز راه سازمانیابی
را برای نیروی
کار تسهیل
می کند. از این
رو در مبارزه
برای آزادی
این نیروی کار
است که باید
پیش از دیگر
طبقات و بیش
از آنها تلاش
کند. برخلاف
تئوری های
راه کارگر در
اتحاد برای
دموکراسی
نیروی کار
هرچه ضعیف تر
باشد نیازمند
مشارکت
فعالتری است.
این درست است که در
کشور ایران و
جوامع مشابه اگر
آزادی با بوی
نان در
نیامیزد، در
نهایت
از آزادی نیز
اثری برجا
نمی ماند. اما این
حکم درست را
نباید به هر
اقدام و عمل
مشخص و لحظه
سیاسی تقلیل
داد. ما
نیروهای چپ
می بایست بکوشیم
که مبارزه مان
را برای آزادی
با مبارزه برای
نان در هم
آمیزیم اما
خطای
نابخشودنی
است اگر خود
را از مبارزه برای
آزادی حذف کنیم».
جوهر و
پیام این
پاراگراف این
است که نیروی
کار هرچه ضعیف
تر باشد در اتحاد
با بورژوازی
برای
دموکراسی
باید فعال تر
مشارکت کند. و
درست است که
ما باید
بکوشیم مبارزه مان
را برای آزادی
با "
بوی" نان
در هم آمیزیم، اما در
هر ائتلافی با
بورژوازی
نباید بر همین"
بوی نان" هم
اصرار کنیم .
اگر در این
میان " بوی
نان" را حذف
کنیم، قابل
بخشش است، اما
"خطای
نابخشودنی
است" اگر خود را
از ائتلاف
با بورژوازی
برای آزادی حذف کنیم.
برای
آقای اعظمی،
ائتلاف نکردن
با بورژوازی یا
مشروط کردن آن
به " بوی
نان"،
خود را از
مبارزه برای
آزادی حذف
کردن است!
برخورد آقای
اعظمی با
مسأله
ائتلاف، به
گونه ایست که
دموکراسی و آزادی
را با
بورژوازی
تداعی می کند:
مبارزه برای
آزادی و
دموکراسی یعنی
کار با بورژوازی؛
یعنی ائتلاف و
همکاری با
بورژوازی
علیه استبداد.
گوئی مبارزه
برای آزادی و
دموکراسی،
بدون ائتلاف
ممکن نیست.
این نگرش
بسیار جا
افتاده و رایج
در میان چپ های
خلقی، یک
تقسیم کار
اجتماعی برای
دموکراسی و
سوسیالیسم را
القأ می کند :
بورژوازی
نیروی
اجتماعی
دموکراسی و
آزادی است؛
پرولتاریا
نیروی
اجتماعی
سوسیالیسم.
بورژوازی
برای آزادی، و
طبقه کارگر
برای نان! مبارزه
طبقاتی مال
خودمان است و مبارزه
دموکراتیک را
از طریق
ائتلاف با
بورژوازی به
پیش می بریم!
برای آن که
بقول آقای
اعظمی، "آزادی
را به بوی نان
بیامیزیم"،
باید با
بورژوازی
بیامیزیم! حتا
اگر با بوی نان
نشد، خطائی
نابخشودنی
خواهد بود که
با بورژوازی
همکاری و
ائتلاف نکنیم
چون این کار
معنایش حذف
خودمان از
مبارزه برای
آزادی خواهد بود!
در این حرفی نیست که کار با بورژوازی هم بخشی از کار دموکراتیک می تواند باشد؛ اما هنگامی که از آقای اعظمی می شنویم که چون راه کارگر اهل ائتلاف نیست، پس خود را از مبارزه برای آزادی حذف می کند و آن را به بورژوازی وا می گذارد، می بینیم که بورژوازی با آزادی و دموکراسی تداعی می شود و کار دموکراتیک با ائتلاف و با همکاری با بورژوازی علیه استبداد یکی گرفته می شود. صاحب چنین برداشتی اساساً نمی تواند خارج از ائتلاف و همکاری با بورژوازی، وظیفه ای برای سوسیالیست ها و برای طبقات کارگر و زحمتکش جامعه در مبارزه برای آزادی و دموکراسی و مبارزه ای مستقل علیه استبداد تصور کند. به محض این که به او بگوئی چرا حیات تو از ائتلافات آویزان مانده؟ تو را متهم می کند که ضرور