تحولات جهانی وچشم انداز ها

 

 

بخش نخست

 

وضعیت سیاسی جهان را مشخصه های چندگانه ی زیر بیان می کند:

 

1- استراتژی نو– محافظه کاران حاکم بر دستگاه حکومتی ایالات متحده وپروژه ساختمان یک "قرن آمریکایی جدید" در مسیر شکست کامل پیش میرود. طرح های کاخ سفید برای ترسیم دوباره جغرافیای سیاسی جهان بیش از پیش ناکارا از آب در می آیند. بر قراری سلسله مراتب حقوقی و سیاسی نوین در مناسبات بین المللی نیز در مسیری که برتری های نظامی و اقتصادی ایالات متحده را در قالب یک امپراطوری جهانی جدید نهادی سازد بیش از گذشته به هدفی دوراز دسترس تبدیل می شود. اکنون بیش از هر زمان دیگری بار عینی دکترین جنگ نامحدود، رویکرد یک جانبه گرا و سیاست پیش دستی در مداخلات بین المللی زیر سوال است .

 

 نقشه ها و سیاست های نو-محافظه کاران در خاور میانه تا کنون نتایج  دلخواه آنان را ببار نیآورده اند. ماشین جنگی ایالات متحده و قدرت های موتلف آن بخش بزرگی از این منطقه را به اشغال خود در آورده اند و از افغانستان تا عراق و لبنان و فلسطین را شخم زده اند . با این همه، پس  از گذشت زمانی بیش از شش سال هنوز نتوانسته اند نظم دلخواه خود را در این کشور ها برقرار سازند. سهل است، از حفظ موقعیت موجود و تثبیت مناطق تحت کنترل کنونی  نیز روز به روز ناتوان تر می شوند. افغانستان عملأ به سرزمینی چند پاره تبدل شده است، با پاره های در حال افزایشی بیرون از حوزه کنترل نیروها اشغالگر و دولت دست نشانده آنان. فلسطین به صحنه ای تبدیل شده است که در آن کمدی دموکراسی- خواهی آمریکایی به یک نمایش رسوا کننده و تهوع انگیز کلونیالی ختم شده است. لبنان در فرایند  یک جنگ سی روزه  بر افسانه شکست ناپذیری اسراییل مهر باطل زده است. بر فراز آتش و خون و ویرانی و وحشتی که سراسر این مناطق را پوشانیده، همه و هر چیز سر بر داشته است، مگر یک "خاور میانه بزرگ" که "یک قرن آمریکایی جدید" آن را وعده داده است.

 

2- ناکامی های واشنگتن در خاور میانه بدون شک محصول عوامل متعددی است. در میان آنها، اما، بجاست بر دو عامل تاکید شود:

 

اول، برجنبش های مقاومت در سرزمین های تحت اشغال و بیش از همه مردم عراق که در یک فرایند بی وقفه رو به گسترش است. این جنبش ها، صرف نظر از ایدئولوژی، هدف های سیاسی و خاستگاه اجتماعی شان، که از راست افراطی محافظه کار وارتجاعی تا چپ پیشرو و مردمی را شامل میشود، به گونه ای روزافزون اراده قدرت های اشغالگر را به چالش می گیرند و بصورت مانعی در برابر طرح ها و برنامه های آنان ظاهر میشوند. چنین فرآیندی نشان میدهد که  اتکأ  یک جانبه  بر قدرت نظامی، حتی قدرت نظامی نیرومندترین ارتش جهان، برای مهار و سرکوب  جنبش های مقاومت کمتر ازآن کارآیی دارد که واقع گراترین استراتژیست های پنتاگون پنداشته اند.

 

فرآیندهای جاری در منطقه  بیان گر آنست که توسل به سبعانه ترین اشکال خشونت، حتی به راه انداختن باند های ترور و کشتار جمعی و بر پاداشتن یک جنگ خالص تروریستی علیه مردم منطقه، ممکن است دریک کشور حمام خون براه اندازد وملیون ها نفر را به خاک سیاه نشاند. میتواند به رشد ارتجاعی ترین گرایشات و محافظه کارترین نیروهای سیاسی و اجتمایی بیانجامد یا تنش های قومی و مذهبی و نژادی را شدت بخشد. اما لزومأ به استقرار نظم دلخواه قدرت های اشغالگر نمی انجامد ونمی تواند مردمی که زیر بار اسارت امپریالیستی و برده سازی خود نمی روند را به زانو درآورد؛  سهل است، حتی از دامنه مبارزات آنان بکاهد. این واقعیت در مقاومت رو به گسترش کارگران صنایع نفت عراق و نیز در ایستادگی خستگی ناپذیر زنان و دیگر نیروهای مدافع برابری و آزادی در این کشور به روشنی منعکس است. در غیاب این مقاومت ها و ایستادگی ها، نقشه های امپریالیستی برای چپاول کامل تأسیسات و ذخایر نفت عراق، طرح های اشغالگران برای خصوصی سازی دارایی ها ومنابع عمومی این کشور، و تلاش های آنان برای تثبیت و نهادینه سازی یک استبداد کلونیالی- مذهبی زن ستیز در این کشور، قطعأ، با موانع و ناکامی های کمتری رو برو میشد.

 

دوم، بر حرکت ها و جنبش های اعتراضی در سطح منطقه و در سراسر جهان . کارزارهای ضد جنگ و ضد اشغال نه تنها عامل موثری بوده اند در تقویت روحیه مقاومت در مناطق اشعال شده، بلکه با بسیج مردمی در کشورهای مختلف علیه تجاوزات امپریالیستی نقش موثری داشته اند در ناکام ساختن  تلاش های  واشنگتن برای جلب  حمایت و همراهی سایر دولت ها با تهاجمات نظامی امریکا در خاورمیانه. اکنون شمار اندکی از " دولت های دوست" باقی مانده اند که هم چنان به همکاری و مشارکت نظامی فعال خود با ایالات متحده در منطقه ادامه می دهند و بطور مشخص در تلاش نیستند که خود را از باتلاق جنگ عراق بیرون کشند. صحنه ی سیاسی خاور میانه نشان می دهدهر چه اعتراضات جهانی گسترده تر باشد، انزوای بین المللی واشنگتن در پیشبرد سیاست های سلطه گرانه اش بیشتر است. و نیز، هر چه مقاومت منطقه ای و محلی شدیدتر باشد، تردید در کار آیی اشغال نظامی برای رسیدن به هدف های جهان خوارانه  شدیدتر است.

 

3- در حالیکه طرح های نخبگان نو- محافطه کار تاکنون دستاوردهای مثبت قابل اعتنایی  برای آنان در بر نداشته، اما برای موقعیت جهانی دولت ایالات متحده ونظم جهانی دلخواه آن قطعأ باعوارض منفی و پیامدهای ناخواسته ای همراه بوده است . تضعیف بیش از پیش هژمونی جهانی دولت ایالات متحده ملموس ترین پیامد اجرای این طرح هاست. ناکامی های نظامی درعراق و افغانستان در سرکوب مقاومت مسلحانه این کشورها بدون شک ضربه ی سنگینی است بر وزن و اعتبار ماشین جنگی آمریکا. در شرایطی که "دلار" و "رویای آمریکائی" بطور روز افزونی قابلیت های خود را از دست می دهند، زیر سوال رفتن قدرت نظامی،  یعنی تنها اهرم  باقی مانده برای حفظ  هژمونی جهانی ایالات متحده،  قطعاً تحولی است به شدت منفی به زیان این دولت.

 

تضعیف هژمونی جهانی دولت آمریکا به نوبه ی خود شرایطی آفریده است که در آن تناقضات و تضادهای درونی اردوی سرمایه و کشمکش های میان قدرت های جهانی فعال تر شوند و شکاف های موجود در مناسبات بین المللی عمیق تر گردند. این شرایط به تقویت نیروهای گریز از مرکز، اولویت یافتن منافع محلی و منطقه ای و تشدید رقابت میان دولت های اقماری منجر شده است. چنین شرایطی، هم چنین، بستری فراهم ساخته برای تقویت روحیه ی سازش ناپذیری در میان قدرت های رقیب و تشدید گرایش به ایجاد بلوک بندی های جدید در سطوح جهانی و منطقه ای. این واقعیت را نمی توان انکارکرد که، امروز در برابر امپراطوری جهانی آمریکا و نظام تک قطبی مطلوب آن،  تلاش هایی برای شکل دادن به یک نظام جهانی چند قطبی آغاز شده و با اعتماد به نفس بیشتری پیگیری شود.

 

تضعیف دولت های اقماری، خصوصاً در سطح منطقه، و تشدید بی ثباتی سیاسی در سراسر خاور میانه پیامد دیگری است که ناکامی های دولت جورج بوش موجب شده است. اکنون می توان مدعی شد اگر فرایندهای جاری در جهت برقراری نظم نوین پیش نمی روند، اما، قطعاً زمینه های مساعدی فراهم  آورده  است برای بوجود آوردن یک " بی نظمی" کامل در خاور میانه. نهایت اینکه ، پیامدهای ناشی از اجرای سیاست های نو- محافظه کارانه دستگاه حاکمه ایالات متحده را زیر فشارگذاشته وسبب شده اند که شکاف ها و اختلافات سیاسی و جناحی عمیق تر و جدی تر شوند. این پیامدها هم چنین نوسانات در تصمیم گیری ها و ناپایداری در سیاست ها و رفتارهای جاری حکومتی را بصورت اموری عادی در آورد ه اند.

 

4- ناکامی های این مرحله هر چند نخبگان حاکم بر دستگاه حکومتی آمریکا را به بازنگری در برخی از سیاست ها وا داشته، اما آنها را از تعقیب هدف های سلطه جویانه منصرف نساخته است. بر پایی " نظم نوین جهانی"، ومقدم بر آن در دست گرفتن کنترل کامل خاور میانه، گزینه ای نیست که صاحبان قدرت در آمریکا، به رغم همه اختلافاتشان، بتوانند به سهولت از آن چشم بپوشند. برای آنان، این گزینه نه تنها پاسخی است به تحولاتی که هژمونی دولت آمریکا را به چالش می خوانند، یا وسیله ای در خدمت کنترل رقبایی که منافع کورپوراسیون های فراملی آمریکایی را تهدید می کنند، بلکه راهبردی است که  مقابله با بحران های مرگباری که نظام جهانی سرمایه را، در کلیت آن، در خود فرو می برد در گرو اجرای آنست.

 

صرف نظر از لفاظی های ایدئولوژیک در گفتمان سیاسی، یا ذهنیت گرایی بیمار گونه در تحلیل شرایط، و نیز صرف نظر از تصمیمات ماجراجویانه در اقدامات جاری، تردیدی نیست که رویکرد نو محافظه کارانه در تحلیل نهایی از الزاماتی پیروی می کند که بازتولید سرمایه داری جهانی در فاز کنونی اش دیکته می کند. در پاسخ به چنین الزاماتی است که،  نخبگان نو محافظه کار از میان برداشتن موانع سیاسی موجود بر سر راه ادامه اجرای پروژه جهان گستری نو- لیبرال را به همان اندازه حیاتی می شناسند  که فراهم آوردن شرایطی که در آن حیات اقتصادی و سیاسی جهان زیر کنترل کامل کورپوراسیون های آمریکایی درآید. نو محافظه کاران نیز، نظیر پیشینیان خود، مدل توسعه ی متکی بر تولید برای صادرات و شیوه ی انباشت توانگر سالارانه ای که نو لیبرالیسم مروج آنست را یگانه پاسخی میشناسند به بحران هایی که بازتولید سیستم جهانی سرمایه داری را از اواخر دهه 60 به این سو دچار مخاطره ساخته اند.

 

اما، نسخه های  نو لیبرالیسم در فرایند به اجرا درآمدن،  در حالیکه بخشی از موانع را از سر راه حرکت آزاد سرمایه بر میدارند و شرایط مناسبی برای بیرون کشیدن کار اضافی فزاینده و ارضآ آزمندی کورپوراسیون ها فراهم میسازند ، خود عاملی هستند  در پیدایش و شدت یابی شماری از چالش ها و بحران ها تازه؛ چالش ها و بحران هایی  که بنوبه خود برای ثبات و امنیت سرمایه جهانی خطرآفرین و مهلک اند. از درون چنین تناقضی و در تلاش برای غلبه بر آن است که  نو- محافظه کاران  بسیاری از سیاست های کلیدی خود را بیرون میکشند و توضیح میدهند. آنان بر این باوراند  که، راه خروج از مدار بسته بحران های موجود دو سویه است: گسترش دامنه مداخلات مستقیم  در سراسر جهان در یک سو  و  تمرکز هر چه بیشتر قدرت در واشنکتن در سوی دیگر. در این راستا،  آنان  دست زدن به یک جراحی بزرگ در سامانه سیاسی حاکم بر جهان و ایجاد تغییراتی رادیکال در ساختار فرماندهی آن را از جمله اولویتهای خود میشمرند.

 

5- جهان گستری سیاست ها و برنامه های نو لیبرالی در طول سه دهه گذشته  دگرگونهای ساختاری و نهادی عمیقی را در پی داشته است. این دگرگونی ها صرفنظر از بازتاب هایش برمناسبات میان قدرت های اصلی سرمایه داری وتشدید رقابت و تنش میان آنان حول چگونگی کنترل بازارها و منابع استراتژیک  جهانی،  بر زندگی روزمره میلیاردها نفر از مردم سیاره ما و بر حیات اجتماعی و سیاسی آنان نیز بگونه ای بشدت مخرب اثر گذاشته است. درست این دسته تآثیرات است که نیروی انفجاری عظیمی را در بطن جوامع سرمایه داری انباشت کرده اند و نظام فرمانروایی کنونی را در سطوح ملی و بین المللی به چالش گرفته است.

 

به عنوان مدلی از توسعه ی و انباشت،  نو – لیبرالیسم بر سیاست های متعددی استوار است که آزاد سازی، خصوصی سازی و جهانی سازی ستون فقرات آن را میسازند. اجرای  این سیاست ها از سالهای دهه ی هفتاد به این سو جهان را به آستانه ی سقوط به یک بربریت کامل کشانده است. این سیاست ها بقأ سیستم  موجود را در گرو جهانی سازی فقر، محرومیت و نابرابری قرار داده اند و در مسیر نابودی سر چشمه های اصلی تولید ثروت، یعنی انسان (کارگر) و طبیعت (زمین)،  راهی برای تداوم وگسترش سرمایه داری در مرحله ی کنونی تحول اش جستجو می کنند.

 

بامقررات زدایی از سرمایه مالی و آزاد سازی تجاری فرآیند سلب مالکیت از تولید کننده مستقل در سراسر جهان شتابی سرسام آور پیدا کرده است. این فرآیند دست در دست خصوصی سازی منابع عمومی سبب شده است که سالانه سیلی از دهقانان خانه خراب شده در کنار میلیون ها نفر کارگران اخراجی بنگاههای خصوصی و عمومی به دریای عظیم ارتش ذخیره ی کار فرو ریزند. این فرآیند به شکل گیری پرولتاریایی انجامیده است که نه از کمترین حقوقی برخوردار است و نه بطور رسمی شناسایی می شود. جمعیت پرولتاریای غیر رسمی در نقاط مختلف جهان امروز با شتابی 3 تا 5 برابر بیشتر از پرولتاریای رسمی رشد میکند. در اردوی کار غیررسمی  خوش شانس ترین کارگران آنهایی هستند که یک کار موقت و یا پاره وقت مزدی پیدا می کنند. آنچه باقی میماند و بر شماره و نسبت اش پر شتاب افزوده می شود، پرولتاریایی است بدون کارخانه، بدون کارگاه و بدون کار، با حیاتی که ادامه اش مستلزم دست و پازدنی بی وقفه است برای تأمین یک معیشت حد اقل و چنگ زدن به هر وسیله ای برای زنده ماندن .

 

 سقوط شدید دستمزد ها درسطح جهان و انفجار فقر در مناطق شهری پیامدهای بعدی اجرای این سیاست ها هستند که لاجرم با گسترش سرطانی شهرهای زاغه ای و حلبی آبادها همراه است. امروز زاغه نشینان بیش از یک سوم کل جمعیت شهری جهان را تشکیل می دهند. در حالیکه این شیوه زیست و اسکان  با آنچه درسالهای پایانی قرن نوزده و اوایل بیستم در برخی جوامع صنعتی جهان وجود داشته است شباهت های بسیاری دارد، اما در یک چیز قطعأ با آن دوره متفاوت است: امروز دیگر این شکل از سکونت جنبه ی موقتی وانتقالی ندارد. بعکس، فرایند گسترش شهرهای زاغه ای درجهان کنونی یکی از مشخصه های ثابت نظم زیستی سرمایه است و در مسیری پیش می رود  که نابرابری های طبقاتی رابه جدایی های کامل مکانی و کالبدی  تبدیل می کند و تنش های اجتماعی را ابعادی انفجاری می بخشد.

 

از درون این دگرگونی ها، جهانی در حال پیدایش است که بیش از هر چیز به یک موزه  کامل  و زنده همه ی اشکال تاریخی بهره کشی شباهت دارد.  در کنار کار مزدی،  بسیاری ازاشکال کارغیر مزدی، از اجباری تا داوطلبانه  و تا بردگی خالص احیاء شده اند.  بکارگیری کودکان خریداری یا اجاره شده در سنگین ترین کارها و دربدترین شرایط در سطح وسیعی از جهان بی رحمانه ترین اشکال بردگی در تاریخ را روسفید کرده است. زنانی که بعنوان برده ی خانگی یا روسپی در تجارت سکس خرید و فروش می شوند؛ کارگران مهاجرغیر قانونی که در ازاء یک پناهگاه و یک وعده غذا به انجام شاق ترین کارها رضایت می دهند؛ بیکارانی که  بجای قاطر به گاری و درشکه بسته میشوند، یا بطور مستقیم در خدمت حمل کالا و مسافر درمی آیند مشتی است از خروارها شاهکاری که در این موزه به نمایش گذاشته شده اند.

 

در حالیکه رقابت ها و تنش های درونی سرمایه ی جهانی از یک سو ومقاومت های قربانیان آن از سوی دیگر نظم حاکم بر چنین جهانی را به چالش گرفته اند، اتکاء به مکانیزم های بازار واهرم های اقتصادی برای بازتولید آن  کمتراز همیشه پاسخگو است. چنین جهانی را نمی توان برپا داشت، تضادها و تنش هایش را مهار کرد و آن را حکومت پذیر ساخت مگر با تمرکز بخشیدن به ساختارقدرت سیاسی در سطح جهانی وتوسل به برهنه ترین اشکال خشونت. مدیریت سرمایه ، خواه جمهوری خواه، خواه دموکرات، یا لیبرال و محافظه کار، زمانی که اقتدار صندوق بین المللی پول و بانک جهانی کم رنگ می شود ، ناچاراست میدان را به تفنکداران دریایی بسپارد و به این واقعیت گردن گذارد که نظم دلخواه خود را بدون زندان "گونتانامو" نمی تواند بر قرار کند؛ خواه آن را در سواحل کوبا بنا کند، خواه درلهستان و اسراییل یا عراق و افغانستان و اندونزی.

 

6- تغییرات ساختاری در موقعیت نیروی کار و رویکرد آمرانه دولت ها در باز تولید اجتماعی، هر چند بر اشکال و عرصه های مبارزه طبقاتی تاثیرات جدی داشته است، اما، به تسلیم وانفعال توده ی کارگر و زحمتکش منجر نشده است. لگد مال شدگان از تجربه ی مستقیم خود در طول چند دهه ی گذشته دریافته اند که انفعال و سازش در برابر دیکتاتوری سود مساوی است با سقوط بیشتر به ورطه ی فقر و فلاکت و بی حقوقی. رشد و گسترش جنبش های مقاومت در برابر پروژه نو–  لیبرال و حرکت های اعتراضی علیه عوارض و پیامدهای اجتماعی آن در سطح جهان امروز واقعیتی انکار ناپذیر است.

 

امروزاعتراض علیه خصوصی سازی میلیون ها نفر را در سراسر جهان بسیج کرده است و از دانشجویان فرانسوی تا معدنچیان بولیوی و تا کارگران حمل و نقل پاکستان را به صفوف مبارزه کشانده است. مبارزه علیه کاهش دستمزدها و تنزل سطح زندگی به صورت امواج پیوسته ای از حرکتهای اعتراضی پنج قاره را در می نوردد و از ریسنده و بافنده مصری و نفتگر نیجریه ای تا نیشکر کار ایرانی و کارگر ساختمانی اماراتی  را به جنببش در آورده است. دسترسی به فضای زندگی و منابع تولید وسایل معیشت  توده عظیمی از محرومان را در سراسر جهان به خیزش واداشته است. جنبش های مصادره زمین از برزیل تا هند و مکزیک امتداد یافته است ومیلیون ها دهقان بی زمین و کارگر کشاورزی را در گردان های خود سازمان داده است.. جنبش های مصادره کارخانه ها و بنگاهها ی تعطیل شده، شمار زیادی از کارگران بیکار رااز آرژانتین تا بریتانیا زیر چتر خود گرد آورده است.

 

 مبارزه علیه تورم و گرانی، اعتراض علیه تخریب سکونتگاههای غیر مجاز ، و نیز اعتراض نسبت به ستم و تبعیض نژادی، ملی، قومی ومذهبی عرصه های دیگری هستند که بطور زنجیره ای توده ی محروم و فرو دست را به حرکت و اقدام جمعی فرا میخوانند. به این موارد بیافزائیم ، جنبش های بومیان در آمریکای لاتین، کانادا و استرالیا ، جنبش های دانشجویی علیه کار کودکان، جنبش های تحریم علیه کورپوراسیون های فراملی ، علیه مارک ، علیه مصرف گرایی، علیه فوق استثمار در فروشگاههای عظیم زنجیره ای نظیر وال مارت، و نیز جنبش های محیط زیست و زنان ، جنبش های ضد سرمایه داری و ضد جنگ و ضد تسلیحات هسته ای و بسیاری دیگر.

 

وجود این حرکت ها نشانه ی آنست که در میان تودهای محروم و غارت شده، ظرفیت حرکت و مقابله وجوددارد که اگر مادی شود قادر خواهد بود به صورت نیروی موثر در صحنه سیاسی جهانی عمل کند . همین ظرفیت ها در مسیر تحول خود، حتی می توانند خلاء تاریخی موجود را پر کنند و بصورت فاعل تغییر و انتقال ظهور کنند. دستآوردهای خیزشهای سالهای اخیر در برخی از کشورهای جهان تاییدی است بر این مدعا. امریکای لاتین، با گشودن رادیکال ترین جبهه های نبرد علیه نو لیبرالیسم، امپریالیسم و الیگارشی بومی، بیشترین پیروزی ها را به نام خود ثبت کرده است و ظرفیت رشد یابندگی و قدرت فرا روی جنبش های مردمی را بخوبی آشکار ساخته است.     

  

 در ونزوئلا، بولیوی، نیکاراگوا واکوادور دولت های کارگزاربانک جهانی و رژیم های اقماری ایالات متحده برکنار شده اند و نیروهای راست و محافظه کار و پرچمداران نولیبرالیسم  به شکست های سنگینی تن داده اند؛ مطالبات جنبش ها از توقف برنامه های خصوصی سازی و خلع ید از کورپوراسیون های چند ملیتی و نهایتا اصلاح سیستم حاکم  فراتر رفته و در برخی از این کشورها به سمت شکستن سرمایه داری و عبوراز آن گرایش یافته است؛  کارزارهای اجتماعی درون جنبش های انقلابی همبسته میشوند وهمراه با احزاب چپ جدیدی که در حال شکل گیری اند صحنه ی سیاسی این کشورها را به گونه ای دراماتیک دگرگون میسازند.

 

به برکت تجربه های مستقیم مردم اعماق در ساختن دموکراسی هایی که از پایین بنا میشوند، جادوی "انقلابات مخملی" نیز در این کشورها به شدت کم اثر شده است.  مداخله سیاسی در این کشورها با توسل به شعار "کمک به دموکراسی" برای واشنگتن مطلقآ به سهولتی نیست که در اروپای شرقی یا برخی از جمهوری های سابق شوروی تجربه شده است. رادیکالیزه شدن خواست ها و تقویت خصلت طبقاتی مبارزات موانع بزرگی هستند  بر سر راه دولت آمریکا برای تحت کنترل درآوردن فرایند های سیاسی در این کشور ها و قالب گیری آن ها در چهار چوب منافع کورپوراسیون های چند ملیتی. زمانیکه جنبش های مردمی و انقلابی مناسبات کالایی و مالکیت سرمایه داری را به چالش میگیرند و مردم سالاری مشارکتی شالوده های خود را بر نابودی نخبه سالاری بنیاد مینهد، امپریالیسم بخشی از مهمترین ابزارهای خود را برای به راه انداختن "انقلابات مخملی" از دست میدهد. در چنین شرایطی، دیگر نه تلاش هایش برای سوار شدن بر سازمان های غیر دولتی و اتحادیه های کارگری و انجمن های دانشجویی و جمعیت های حقوق بشر به گونه ای موثر به نتیجه خواهد رسید  ونه بسیج امکانات عظیم اطلاعاتی و ارتباطی و رسانه ای و مالی معجزه ای خواهد کرد. تاکتیک هایی چون براه آوردن  "متعادل تر ها" ، به حاشیه راندن "تند روها" و حمایت قطعی از "خودی ها" نیز تنها زمانی به گونه ای تعیین کننده  کارآیی پیدا خواهند کرد که فرایند گسترش وعمق یابی مبارزات کند یا متوقف شود. تا زمانی که جنبش های انقلابی در مسیر عبور از سرمایه داری به پیش روی ادامه میدهند و تلاش های گوناگون برای ادغام آن ها درون ساختارهای سیاسی حاکم بی نتیجه مانده باشد، برای پیروزی"انقلابات مخملی" زمینه ی مساعدی فراهم نخواهد بود.

 

 

با این همه، حتی در آمریکای لانین نیز نه تنها دست آوردهای کنونی به مسیری بازگشت ناپذیر داخل نشده اند، بلکه، با رکود و توقف نسبی تحولات انقلابی در برخی از کشورهای این قاره، این دستآوردها نیز در معرض خطر  قرار گرفته اند. واقعیت این است که دولت هایی که در ونزویلا یا بولیوی و اکوادور روی کار امده اند غالبا از درون ائتلاف هایی جوشیده اند که بر سازش های طبقاتی استوار بوده اند و تحولات بعدی آنها  بیش از انکه از خصایص درونی آنها ناشی شود محصول فرایند های سیاسی است که در سطح جامعه شکل بگیرند.  در شرایطی که  نهادهای بورژوایی دولت ها دست نخورده باقی مانده اند و تلاش برای رسیدن به "آشتی طبقاتی" و مصالحه با قدرت های امپریالیستی نیرومند است، گرایش این دولت ها، در وجه غالب، بر مهار و کنترل جنبش های مردمی است و نهایتا ادغام آنها؛ به تعبیر دیگرمعکوس کردن رابطه ی تا کنونی میان انها و جنبش های مردمی.  و این همان نقطه ی عطفی است که پس از آن، دست آوردهای تا کنونی نیز میتوانند هدف تهاجم قرار گیرند. 

 

با این فرض که در وضعیت کنونی، حرکت های مردمی و کارزارهای اجتماعی و سیاسی موجود بطور عمده در دایره جنبش های مقاومت و اعتراضی قرار میگیرند و بیش از انکه نقشی انتقال دهنده داشته باشند، بصورت نیروهایی  بازدا