مارکسيسم و
سنت
نقدى بر
مفاهيم طبقات
اجتماعى و
"سوژهى
تاريخى" در
تئورى
انتقادى (بخش
سوم و پايانى)
فرشيد
فريدونى
fferidony@gmx.de
مفهوم
"مارکسيسم
کلاسيک" و
شرايط تشکيل
"سوژهى
تاريخى" به
تعريف
آنتونيو
گرامشى
گرامشى
نيز در برابر
همان وقايع
دهههاى ٢٠ و
٣٠ ميلادى قرن
گذشته قرار
داشت که نظريهپردازان
آموزشگاه
فرانکفورت را
به دور ماکس هورکهايمر
گرد آورده
بود. ليکن وى
بر خلاف آنها
در تداوم
متدولوژى
مارکس به نقد
اوضاع سياسى و
اجتماعى
پرداخت و از
آنجا که حتا
به صورت
پوشيده نيز
خارج از نظام
اجتماعى و
مسائل تحقيقاتىاش
قرار نگرفت،
موفق شد که يک
طرح نوين و
عملى را براى
فعالان جنبش
کارگرى -
سوسياليستى
در کشورهاى
مدرن
بورژوايى
ارائه دهد.
روشن است که
نوشتههاى
گرامشى بايد
از ديد جايگاه
وى به عنوان
يکى از رهبران
جنبش انقلابى
طبقهى کارگر
و در رابطه با
اوج و افول
نبرد طبقاتى
در ايتاليا
خوانده شوند.
وى نيز مانند بسيارى
از مارکسيستهاى
همدورهاش
با موانع
تعميم آگاهى
طبقاتى و نزاع
فعالان جنبش
کارگرى
پيرامون رفرم
و انقلاب
مواجه بود.
بخصوص پس از
پيروزى
انقلاب اکتبر
در سال ١٩١٧
ميلادى و در
پى اعتصابهاى
کارگران
صنعتى در شهر تورين،
جنبش کارگرى
در ايتاليا به
اوج خود رسيد.
در اين ايام
شوراهاى
کارگرى تشکيل
شدند و پس از
پيروزى بر قوهى
مجريه، ادارهى
امور را به
دست گرفتند.
در حالىکه
کارگران
انقلابى از
طريق شوراها
لغو مالکيت
خصوصى بر
ابزار توليد
را در نظر
داشتند،
نمايندگان
سنديکاها
فعاليت
قانونى و
مبارزهى
صنفى براى
بهبود اوضاع
اقتصادى
کارگران را مناسب
و کافى مىدانستند
(١١٩).
گرامشى
با فعاليت
صنفى مخالفت
مىکرد زيرا
آنرا نشانهى
پذيرفتن نظام
سرمايهدارى
مىدانست. وى
در اين دوران
افزايش
کارمزد و
قانونمند شدن
فعاليت
سنديکا را فقط
نشانهى نقطه
ضعف و عقب
نشينى مقطعى
بورژوازى مىپنداشت
که با تغيير
توازن قوا،
بلافاصله به وضعيت
گذشته باز مىگشت.
گرامشى
فعاليت عوامل
اپورتونيست و
رفرميست در
حزب را مانعى
براى فعاليت
انقلابى و تحقق
سوسياليسم در
ايتاليا مىدانست
و براى مقابله
با اين گرايش
مجلهى
اوردينونووا
(نظم نوين) را
منتشر کرد تا
به عنوان ارگان
جنبشهاى
هيجانى و
ناگهانى
کارگران، به
بررسى مسائل
انقلاب و
سوسياليسم
بپردازد (١٢٠).
گرامشى
در کنگرهى
اول حزب
سوسياليست
ايتاليا که در
اوايل اکتبر
١٩١٩ ميلادى
در شهر
بولوگنا
برگزار شد، يکى
از هواداران
سرسخت عضويت
حزب در
انترناسيونال
سوم (کمينترن) و
خواهان اخراج
عوامل
رفرميست و
اپورتونيست از
حزب بود. دو
سال بعد، يعنى
در کنگرهى
دوم و پس از
تعويض نام حزب
سوسياليست
ايتاليا به
حزب کمونيست
ايتاليا، او
به مقام صدر
حزب در
کمينترن رسيد.
ليکن در اين
دوران ديگر نه
شورايى در
ايتاليا وجود
داشت و نه شوراها
در کمينترن
صاحب يک
فراکسيون
مستقل بودند. سرکوب
جنبش کارگرى
در ايتاليا
تحت اصل "ديالکتيک
انقلاب و بازگشت"
و با غلبهى
قواى بازگشت
بر انقلاب
ممکن شد. با
استقرار
ديکتاتورى بورژوازى،
عوامل فاشيسم
شوراهاى کارگرى
را به کلى
منهدم کردند.
در آوريل ١٩٢٤
ميلادى، يعنى
زمانى که براى
آخرين بار
فاشستهاى
ايتاليا به
اجبار به
انتخابات
پارلمانى تن
دادند،
گرامشى به
عنوان رهبر
فراکسيون حزب
کمونسيت
ايتاليا در
مجلس انتخاب
شد. وى دو سال و
نيم بعد به
وسيلهى پليس
بازداشت و پس
از دريافت حکم
حبس ابد به
زندان افتاد
(١٢١).
گرامشى
براى ارزيابى
و بازنگرى
شکست جنبش
کارگرى -
سوسياليستى
در ايتاليا به
فعاليت
تئوريک در
درون زندان
ادامه داد و
ميان سالهاى
١٩٢٩ تا ١٩٣٦
ميلادى تحليلهايى
را به صورت
پراکنده و تحت
نام فلسفهى
عمل مهيا کرد
که بعدها به
نامهاى جزوههاى
زندان و نامههايى
از زندان
منتشر شدند.
وى از مفهوم
فلسفهى عمل
به صورت
استعارهى
"مارکسيسم
کلاسيک"
استفاده کرد
زيرا انگيزهى
مارکس براى
عبور از تعبير
جهان به تغيير
آن تئورى
انتقادى وى را
تبديل به يک
فلسفهى عملى
و يک عمل
فلسفى براى
انقلاب
سوسياليستى
مىکند. همزمان
گرامشى امکان
يافت که با
استفاده از
مفهوم فلسفهى
عمل تجربيات و
دلايل شکست
جنبش کارگرى
در ايتاليا را
ارزيابى کند،
بدون اينکه
نامى از
مارکسيسم
ببرد و با
سانسور در
زندان مواجه
شود. روشن است
که تحليل
گرامشى تحت تأثير
وقايع جهانى و
جناحبندىهاى
موجود در حزب
کمونيست
ايتاليا قرار
داشت که البته
پس از سرکوب
جنبش کارگرى
در غرب اروپا
و استقرار
ديکتاتورى
بورژوازى،
يعنى فاشيسم
در ايتاليا به
اوج خود رسيده
بود. جناح انقلابى
مانند
بلشويکى،
"سوژهگرايى
مثبتبينانه"
را نمايندگى
مىکرد و بدون
در نظر داشتن
ضرورت زيربناى
مساعد
اقتصادى و
وجود طبقهى
کارگر،
خواهان تحقق
ايدهآليستى
تجربيات
انقلاب اکتبر
و استقرار سوسياليسم
در ايتاليا
بود. در برابر
انقلابيان، جناج
رفرميست قرار
داشت که مانند
سوسيال دموکراسى
و تحت نفوذ
انترناسيونال
دوم، تحقق طرح
"ابژهگرايى
واقعبينانه"
را برنامهى
سياسى خود
قلمداد مىکرد.
اين جناح
تفاوت شديد
توسعهى
اقتصادى شمال
با عقبماندگى
جنوب ايتاليا
را مانع تحقق
سوسياليسم در
اين کشور مىدانست
(١٢٢).
همزمان،
يعنى از سال
١٩٢٦ ميلادى
به بعد، در
شوروى
گفتمانى
پيرامون شيوهى
تحقق
سوسياليسم
جريان داشت که
منجر به تشکيل
دو جناح
متخاصم در حزب
کمونيست شده
بود. در حالىکه
جناح استالين
و بوخارين از
تحقق
سوسياليسم در
شوروى
پشتيبانى مىکرد،
جناح تروتسکى
تحقق انقلاب
جهانى را براى
پيروزى
سوسياليسم
اجتناب
ناپذير مىدانست.
گرامشى با طرح
تروتسکى،
يعنى "انقلاب
مداوم"
مخالفت مىکرد
و او را نظريهپرداز
"جنگ متحرک"
مىدانست.
گرامشى اين
مفهوم را از
مباحث نظامى
وام گرفته بود
که ميان "جنگ
متحرک" و "جنگ
موضعى" تفاوت
مىگذاشتند.
انتقاد
گرامشى از اين
منظر به طرح
تروتسکى وارد
بود زيرا او
در نظر نداشت که
در کشورهاى
غربى جامعهى
مدنى همچون
مواضعى براى
دفاع از حکومت
بورژوايى مستقر
شدهاند. در
نتيجه، تحقق
استراتژى
"جنگ متحرک"
نه تنها با
تلفات بىشمار
روبرو مىشد،
بلکه تضمينى
براى توفيق آن
نيز وجود نداشت.
گرامشى دلايل
پيروزى
انقلاب اکتبر
و شکست انقلابهاى
سوسياليستى
در کشورهاى
پيشرفتهى
غربى را نيز
مربوط به
فقدان و يا
موجوديت جامعهى
مدنى مىدانست.
وى ميان دولتهاى
شرق و غرب
اروپا تمايز
قائل مىشود و
همانگونه که
ادامه مىدهد،
«در شرق
دولت همه چيز
و جامعهى
مدنى در آغازهايش
گرفتار بود و
طرحهاى آن
جارى بودند. در
غرب ميان دولت
و جامعهى
مدنى يک رابطهى
متوازن
حکمفرما بود و
(جامعهى
مدنى) دولت را
مىلرزاند،
اين چنين
انسان به سرعت
ساختار قدرتمند
جامعهى مدنى
را کشف مىکرد.
دولت يک خندق
محافظ به پيشرانده
بود که پشت آن
يک زنجير
مقاوم از
مستقلات و
سنگرهاى مستحکم
قرار داشت،
طبيعتاً کم يا
بيش از اين و
يا آن دولت،
اما درست همين
(تفاوت) بررسى
اصولى خصوصيت
دولت را ضرورى
مىکند.» (١٢٣).
بنا
بر بررسى
گرامشى طرح
"انقلاب
مداوم" به يعقوبيان
منسوب مىشود.
وى با اشاره
به انقلابهاى
بورژوا -
دموکراتيک در
سال ١٨٤٨ ميلادى
خاطر نشان مىکند
که چگونه دولتهاى
آنتيک در
اروپا سرنگون
و طبقات حاکم
اشرافى و
فئودالى از
کشور رانده
شدند. گرامشى
به تروتسکى
انتقاد مىکند
که وى طرح
"انقلاب
مداوم" را از
يعقوبيان وام
گرفته، ليکن
تحولات داخلى
و روابط خارجى
اين کشورها
را که با
گسترش تماميت
کلونياليستى
آنها آغاز
شده است، در
نظر نمىگيرد.
همانگونه که
گرامشى در اين
ارتباط ادامه
مىدهد،
«پس از
تاريخ ١٨٧٠
(ميلادى) و با
گسترش
کلونياليستى
اروپا تمامى
اين عناصر
تغيير کردهاند،
مناسبات
سازماندهى
داخلى و جهانى
دولت پيچيدهتر
و مستحکمتر
شدهاند.
فرمول چهلوهشتى
از "انقلاب
مداوم" به
وسيلهى علوم
سياسى دگرگون
شده و به
فرمول
"هژمونى شهروند
دولتى" تغيير
يافته است. در
هنر سياسى مانند
هنر نظامى
همان اتفاق مىافتد:
جنگ متحرک
همواره بيشتر
(تبديل) به جنگ
موضعهاى مىشود،
و انسان مىتواند
بگويد که يک دولت
در يک جنگ
فاتح مىشد
اگر که فنآورى
آنرا در زمان
صلح دقيقاً
تدارک مىديد.
ساختار
مستحکم
دموکراسىهاى
مدرن، به
عنوان سازماندهىهاى
دولتى و
مستقلات
اتحاديههاى
خصوصى براى
هنر سياست
"مواضع
تدافعى" و سنگرهاى
مداوم جبههاى
در يک جنگ
موضعهاى به
شمار مىروند:
آنها عنصر
حرکت را که
قبلاً شامل
"کليت" جنگ مىشد،
فقط به يک
"جزء" تبديل
مىکنند.
مسئله براى
دولتهاى
مدرن مطرح
است، نه براى
کشورهاى عقب
افتاده و
کلونىها، آنجا
که هنوز
اشکالى محفوظ
ماندهاند که
در جاى ديگر
پشت سر گذاشته
و نامتناسب
با زمان شدهاند.»
(١٢٤).
افزون
بر رد نظريهى
تروتسکى
پيرامون
"انقلاب
مداوم"،
گرامشى انتقاد
وى به ملى
بودن جناح
استالين و
بوخارين را
مغرضانه مىدانست
زيرا از ديد
او هر جنبش
سياسى با سرشت
جهانى، اگر که
خواهان رهبرى
و هدايت اقشار
ملى و اقوام
پراکنده و
محلى به سوى
انترناسيونايسم
است، بايستى
نخست "ملى"
شود. ليکن "ملى"
شدن در انديشهى
گرامشى نه به
معنى عاميانه
و پوپوليستى
آن است و نه يک
جريان مداوم
را توجيه مىکند.
"ملى" شدن به
معنى اتخاذ يک
سياست واقعبينانه
و هماهنگى
منافع ملى با
تشکيل انترناسيونال
کمونيستى و
اتحاد با ملل ديگر
است. همانگونه
که وى در نقد
طرح تروتسکى
ادامه مىدهد،
«وقتى
که انسان کوششهاى
اکثريت
(بلشويکى) را
در ميان سالهاى
١٩٠٢ تا ١٩١٧
(ميلادى)
بررسى مىکند،
مىبيند که
اصالت آن به
اين عبارت است
که انترناسيوناليسم
از هر عنصر
مبهم و ناب
ايدئولوژيک (در
مفهوم مضر)
تصفيه شده تا
به آن يک
محتواى واقع
بينانهى
سياسى داده
شود. با مفهوم
هژمونى نيازهاى
طبيعت ملى
پيوند خورده و
قابل درک است
که گروهها با
گرايش مبهم
اين مفهوم را
يا طرح نکرده
و يا آنرا
فقط ذکر مىکنند.
يک طبقه با
سرشت
انترناسيوناليستى
بايستى در يک
مفهوم کلى خود
را "ملى" کند
اگر که هدف
هدايت اقشار اجتماعى
محدود، ملى و
بخصوص
(روشنفکران) و
حتا اغلب
اقشار عقب
افتادهتر از
ملى، يعنى
(اقشار)
پراکنده و
وابستهى
محلى
(کشاورزان) را
داشته باشد.
از سوى ديگر، اين
(ملى شدن)
نبايد بسيار
تنگ تلقى شود
چون قبل از
اينکه شرايط
براى يک
اقتصاد با
برنامه در سطح
گستردهى
جهان به وجود
بيايد، فازهاى
بسيارى را
نياز دارد که
در پيوندهاى
منطقهاى مىتوانند
خود را از
ديگران (گروههاى
ملى) متمايز
سازد.» (١٢٥).
بنابراين
"ملى" شدن در
انديشهى
گرامشى فقط به
اين معنى است
که از يک سو،
مبارزه براى
انقلاب جهانى
در حوزهى ملى
سازماندهى و
از آنجا آغاز
مىشود و از
سوى ديگر،
منافع ملى
بايد براى
اتحاد با ملل
ديگر و جهت
تشکيل
انترناسيونال
کمونيستى با
هم ديگر
هماهنگ شوند.
البته رد
نظريات تروتسکى
به معنى دفاع
گرامشى از
فلسفهى عمل و
ساختار نظمى
که بعدها تحت
نام
استالينيسم
در شوروى
متحقق شد، نبود.
براى وى دوران
انحطاط يک
نظام زمانى
آغاز مىشود
که دولت و
بوروکراسى
سازماندهى
جامعه و توليد
را در بست به
عهده مىگيرند.
ارزيابى
گرامشى
وابسته به
تحليل او از دولت
سوسياليستى
به عنوان نهاد
توليدى است. اين
دولت در روند
منطقى شدن
توليد، شرايط
تحول و تکاملش
را، يعنى
پژمرده شدنش
در حوزهى ملى
و سازماندهى
نوينش را در
يک نظام جهانى
يا
انترناسيونال
کمونيستى
مهيا مىکند
(١٢٦).
روشن
است که گرامشى
با چنين درکى
از تحولات دولت
سوسياليستى،
نمىتوانست
با ساختار حزب
کمونيست
شوروى موافق
بوده باشد. او
ميان سانتراليسم
بوروکراتيک و
سانتراليسم
دموکراتيک
تفاوت مىگذاشت
و مبلغ نمونهى
دوم آن بود.
سانتراليسم
دموکراتيک
براى گرامشى
پيوسته در حال
تحرک و تطبيق
خود با وقايع
اجتماعى است.
يعنى همواره
منجر به
توازنى ميان درخواستهاى
جامعه از
پايين و فرمانهاى
حزبى از بالا
مىشود و به
اين ترتيب،
تحقق اهداف
اجتماعى را در
چهارچوب
مستحکم نهادهاى
ماهر رهبرى
ممکن مىسازد.
در نتيجه
سانتراليسم
دموکراتيک
براى جامعه
نقشى ارگانيک
دارد زيرا
حرکت اجتماعى
را در خود جذب
مىکند و آنرا
به صورت مکانيکى
در بوروکراسى
منجمد نمىسازد.
همزمان در
حالىکه حرکت
جامعه را
ملايم به سمتى
قابل کنترل سوق
مىدهد، مدام
درخواستهاى
اجتماعى را
متحقق مىکند.
اين عوامل که
سبب استحکام
دولت
سوسياليستى
هستند در
تکامل
ارگانيک هستهى
مرکزى گروه
رهبرى و در
سطوح پايين
حزبى تثبيت مىشوند.
گرامشى
سانتراليسم
دموکراتيک را
"سازمانيافته"
نيز مىنامد و
همانگونه که
در اين ارتباط
ادامه مىدهد،
»"سازمانيافته"
فقط امتياز
سانتراليسم
دموکراتيک است
که به بيان
ديگر، يک
"سانتراليسم"
متحرک مىباشد،
يک تطابق
مداوم سازمان
با حرکت
واقعى،
مصالحهى
تحرک از پايين
ايجاد شده با
دستور از بالا
داده شده، جذب
مداوم عناصر
خشمگين که از
نفرت عميق
انبوه مردم
تکامل يافتهاند،
در چهارچوب
مستحکم
دستگاه رهبرى
که تداوم و
تجمع منظم
تجربيات را
ايمن مىکند،
سانتراليسم
دموکراتيک
"ارگانيک"
است زيرا
حرکتى را جذب
مىکند که در
آن واقعيت
ارگانيک
تاريخى عريان
است و زيرا به
صورت مکانيکى
در بوروکراسى
منجمد نمىشود،
همزمان اما
چيزى که
نسبتاً مقاوم
و پا بر جا و يا حداقل
به سوى يک سمت
قابل پيش بينى
در حرکت است،
محاسبه مىکند.
اين عنصر
استحکام دولت
در تکامل
ارگانيک هستهى
مرکزى گروه
رهبرى مجسم مىشود،
همانگونه که
در درون سطوح
پايين حزب
تثبيت مىگردد.»
(١٢٧).
به
نظر گرامشى
حزب کمونيست
با ساختار
سانتراليسم
دموکراتيک
نمايندهى
طبقهى کارگر
و خواستار
براندازى
جامعهى
طبقاتى است.
بنا بر بررسى
وى استحکام
حزب از سه
عنصر اصلى به
وجود مىآيد.
اول، "عنصر
گستردهى
حزب" است که
شامل انسانهاى
عادى مىشود.
انسانهايى
که البته
منضبط هستند و
به دليل منافع
طبقاتى خويش
به حزب ايمان
دارند. با
وجودى که اين
عنصر گسترده
نقشى در
سازماندهى
بازى نمىکند،
ليکن منجر به
اقتدار و
اتحاد حزب مىشود.
دوم، "عنصر
اصلى حزب" است
که انبوه مردم
را در بر مىگيرد.
هدف حزب
سازماندهى و
هدايت آنها
است زيرا آنها
مستقلاً و
بدون رهنمود
حزبى در نبرد
طبقاتى شرکت
نمىکنند.
سوم، "عنصر
ارتباطى حزب"
است که شامل
فعالان خبرهى
سياسى مىشود.
آنها نه تنها
از نظر سازماندهى
ميان گروه اول
و دوم ارتباط
بر قرار مىسازند،
بلکه نقش
روشنگرى و
اخلاقى به
عهده مىگيرند
(١٢٨).
افزون
بر تشکل
ساختارى حزب
کمونيست نقش
تاريخى آن
براى
براندازى
جامعهى
طبقاتى است که
گرامشى آنرا
مشخص مىکند.
از ديدگاه وى
حزب کمونيست
زمانى به هدف
نهايىاش
رسيده که منحل
شود، همانگونه
که ايدئولوژى
آن، يعنى
"مارکسيسم
کلاسيک"
زمانى کهنه
شده که جامعهى
خودگردان
جاىگزين
دولت
سوسياليستى
گشته است. از
اين پس، ديگر
طبقهى
کارگرى وجود
ندارد که حزب
کمونيست
تشکيلات سياسى
و "مارکسيسم
کلاسيک"
ايدئولوژى آن
باشد (١٢٩).
همانگونه که
گرامشى
پيرامون
ماهيت و نقش
تاريخى حزب
کمونيست
ادامه مىدهد،
«با
وجود شگفتى،
براى برخى از
احزاب صحت
دارد که زمانى
به شکل نهايى
خود رسيدهاند
که ديگر وجود
ندارند، يعنى
زمانى که موجوديت
آنها از نظر
تاريخى زائد
شده است. از آنجا
که حزب فقط نامگذار
يک طبقه است،
حزبى که هدف
براندازى تفاوت
طبقاتى را
مشخصاً دنبال
مىکند،
زمانى به کمال
مىرسد که
ديگر وجود
ندارد زيرا
ديگر طبقات و
اشکال اظهار
آنها موجود
نيستند.» (١٣٠).
گرامشى
در دفاع از
سانتراليسم
دموکراتيک به نقد
سانتراليسم
بوروکراتيک
روى مىآورد.
در اين نوع از
حکومت، کادر
رهبرى مبدل به
گروهى از
دوستان نزديک
که گرايش به
ابدى کردن منافع
حقير خود
دارد، مىشود
و از اين رو،
قواى متقابل
جامعه را
منضبط و يا
سرکوب مىکند.
حتا اگر که آنها
نمايندهى
منافع اصولى و
بنيادى جامعه
باشند (١٣١).
افزون بر نقد
تشکل ساختارى
در شوروى،
يعنى
سانتراليسم
بوروکراتيک،
گرامشى فلسفهى
پذيرفته شدهى
حزب کمونيست
شوروى را
عاميانهانديش
مىدانست.
نيکلاى
بوخارين،
نظريهپرداز
شناخته شدهى
حزب کمونيست
شوروى به شمار
مىرفت. وى از
يک سو، با
تفسيرى از
مارکسيسم به
زيربناى
جامعه جنبهى
الهويت مىداد
و به اين
شيوه، مدعى
آگاهى از
واقعيتهاى
ابژکتيو و
بدور از ذهن
انسان به
عنوان سوژه
مىشد. از سوى
ديگر، با هرگونه
ايدهآليسمى
به عنوان
متافيزيک
مخالفت مىکرد
و به اين
ترتيب،
مارکسيسم را
در ماترياليسم
دگماتيک
مبحوس مىداشت.
کوتهنظرى
بوخارين،
منجر به
انتقاد
گرامشى به
مارکس مىشود
که اصولاً
چنين گرايشى،
يعنى تبديل
مارکسيسم به
ايدئولوژى در
مفهوم مضر آن
را ممکن مىسازد.
گرامشى نظريهى
بوخارين را
غير علمى مىدانست
زيرا او بررسى
ديالکتيکى از
زيربنا و روبنا
نداشت و از
اين جهت نمىفهميد
که مارکس هم
ايدهآليسم و
هم
ماترياليسم
سنتى را رد
کرده است. انتقاد
گرامشى با
رجوع به کتاب
بوخارين به
نام "تئورى
ماترياليسم
تاريخى"
مستدل مىشود
که به عنوان
يک دستورنامهى
همه فهم و
آموزشى در سال
١٩٢٧ ميلادى
منتشر شده بود
(١٣٢). همانگونه
که گرامشى در
انتقاد به اين
کتاب پى مىگيرد،
«کتاب
آموزشى داراى
هيچگونه
ارزيابى از
ديالکتيک
نيست.
ديالکتيک
بسيار سطحى
فرض شده و
توضيح داده نمىشود.
اين (کمبود) در
يک دستورنامه
که محتواى آن
بايد شامل
عناصر ماهوى
يک آموزش بوده
باشند،
احمقانه است،
ارتباطهاى
کتابى بايد به
يادگيرى بر
انگيزند و کمک
کرده که موضوع
را عميق کنند،
اما بدون اينکه
جايگزين خود
دستورنامه
شوند. کمبود
طرح ديالکتيک
مىتواند دو
سبب داشته
باشد. نخست،
فرض مىشود که
فلسفهى عمل
در دو عنصر
تجزيه شده:
يکى به صورت
طراحى جامعه
شناسى از
تئورى تاريخ و
سياست که
منطقاً بايد
مانند
متدولوژىهاى
علوم طبيعى
تکامل بيابند
(تجربى در
مفهوم هنجار
مثبتگرايى
آن)، و يا اينکه
يک فلسفه در
مفهوم واقعى.
سپس آن (اولى)
ماترياليسم
فلسفى يا
متافيزيکى يا
مکانيکى (عاميانه)
است. (...) دومين
سبب ظاهراً
جنبهى روانى
دارد. انسان
احساس مىکند
که ديالکتيک
يک چيز هنجار
است زيرا تفکر
ديالکتيکى در
برابر درک روزمرهى
عاميانه قرار
مىگيرد. اين
دگماتيک است،
علاقه به
انتظاراتى دارد
که قابل
دگرگونى
هستند و بيان
آن منطق ظاهرى
است.» (١٣٣).
با
در نظر داشتن
اوضاع سياسى
اين دوران و
ترويج
عاميانهى
مارکسيسم از
طريق نظريهپردازان
شوروى روشن مىشود
که تلاش
گرامشى براى
تدوين
"مارکسيسم کلاسيک"
همواره با اين
انگيزه همراه
بود که از يک
سو، تجربيات
شکست جنبش
کارگرى در غرب
و موانع
ساختارى و
فلسفى تحقق
سوسياليسم در
شوروى را
ارزيابى کند و
نتايج آنها
را به صورت يک
فلسفهى عملى
تدوين سازد و
از سوى ديگر،
در مقابل دو جناح
متخاصم
انقلابى و
رفرميستى حزب
کمونيست
ايتاليا طرح
مناسبى را
براى سازماندهى
نبرد طبقاتى
در عصر نوين
سرمايهدارى
ارائه دهد.
گرامشى براى
شناخت
"مارکسيسم
کلاسيک"
مطالعهى
تمامى آثار
مارکس را
ضرورى مىداند.
وى مانند برخى
از مارکسيستهاى
اين دوران
ميان آثار
"مارکس جوان"
و "مارکس
پخته" تمايز
قائل نمىشود
و همزمان
اصرار مىورزد
که شناخت
مفاهيم کلى،
متدولوژى
ديالکتيکى و
بررسى تاريخى
مارکس براى
درک تئورى انقلابى
وى ضرورى
هستند و با
صرف نظر کردن
از بخشى از
نوشتههاى او
درک منظم
"مارکسيسم
کلاسيک" مختل
مىشود. به
تعريف گرامشى
"مارکسيسم
کلاسيک" نتيجهى
نقد درونذاتى
(ايماننت) از
سه پروژهى
متفاوت
اروپايى
مانند اقتصاد
کلاسيک انگليسى،
علوم سياسى
فرانسوى و
فلسفهى
کلاسيک
آلمانى است که
در اواسط قرن
نوزدهم ميلادى
به بالاترين
درجه تکامل
يافته بودند.
بنيان
ماترياليسم ديالکتيکى
- تاريخى نيز
بر همين شيوهى
نقد و اصول
کلى تحقيقاتى
استوار است که
در واقعيت يک
فلسفهى عملى
از "مارکسيسم
کلاسيک" مىسازد
(١٣٤). همانگونه
که او ادامه
مىدهد:
«لحظهى
واحد سنتزى
("مارکسيسم
کلاسيک") در درک
نوين درونذاتى
موجود است که
از آن نظريه
پردازى که از
طريق شکل
فلسفهى
کلاسيک
آلمانى ارائه
شده، با کمک
سياست فرانسوى
و اقتصاد
کلاسيک
انگليسى در يک
شکل تاريخى
ترجمه مىشود.» (١٣٥).
گرامشى
سرشت
"مارکسيسم
کلاسيک" را در
ديالکتيک
بخصوص آن مىداند
که رابطهى
پراتيک با
تئورى و وقايع
ابژکتيو با
نظريهى
سوبژکتيو را
مدام قابل
ارزيابى مىکند
و همانگونه
که ادامه مىدهد،
«واژهى
درونذاتى در
فلسفهى عمل
معنى مشخص و
پوشيدهاى
تحت استعاره
دارد که بايد
مشخص و تعريف
شود. اين
تعريف در واقع
تئورى است.
فلسفهى عمل،
فلسفهى درونذاتى
را ادامه مىدهد،
اما آنرا از
تمامى دستگاه
متافيزيکىاش
متمايز کرده،
به بخش بخصوص
تاريخ رجوع
داده و هدايت
مىکند.» (١٣٦).
از آنجا که مارکس کليت جامعهى مدرن بورژوايى، يعنى توليد ارزش، تشکل ساختارى و کنش اجتماعى را به نقد درونذاتى مىکشد و با اولويت ابژه بر سوژه پراتيک اجتماعى را به صورت مجرد و ميانگين روابط و اشکال موجود جامعهى سرمايهدارى در يک