جنجال
«آش نذری» و
فمینیست های
خطاکار
نوشین احمدی
خراسانی/4
بهمن 1386
برگرفته از
مدرسه
فمینیستی

http://www.feministschool.com/spip.php?article11
یک روز سرد
زمستانی، در
یکی از محله
های متوسط
تهران، گرد هم
آمدیم و در
حیاط خانه ای
جمع شده بودیم
که در فضای
کوچکش بوی
مطبوع و خاطره
انگیز «آش
رشته» از دیگ
بزرگی که توسط
مادر جلوه
جواهری و برخی
دیگر از
مادران
کمپینی بار
گذاشته شده
بود به مشام
می رسید. در سالن
بزرگ خانه اما
انبوهی از
دفترچه های
توضیح قوانین
چیده شده بود
و بحث ها داغ
بود از وضعیت
بغرنج کمپین
یک میلیون
امضا و
فشارهای فزاینده
ای که بر اعضا
و فعالان جنبش
زنان وارد می شود،
و از جلوه و
مریم (دو عضو
فعال کمپین) که
در زندان اوین
بودند و از
هانا و روناک
که در کردستان
بازداشت شده
بودند. و
سرانجام به
همراه کاسه
های آش رشته،
دفترچه های
توضیح قوانین
نیز توزیع شد
و بالاخره گزارش
این مراسم « متفاوت»
در سایت های
اینترنتی
انتشار یافت. در
ابتدا به نظر
ساده می آمد و
صمیمی، اما
کوتاه مدتی پس
از انتشار،
واکنش های عجیب
و نامنتظر،
آغاز شد.
چرایی آن که
مراسم ساده و
معمولی مانند
مراسم آش نذری
مادر جلوه
جواهری برای
آزادی جلوه و
مریم،
توانسته این
همه
برانگیزاننده
و واکنش خیز
باشد، جای
تامل و مکث
دارد. به
راستی چرا در
برابر چنین
رسم معمولی و
جاافتاده،
این همه واکنش
های عجیب و
غریب ایجاد
شده است؟
شاید به این
دلیل که مراسم
آش نذری «خیلی» زنانه
است و برآمده
از دل آیین ها
و رسومی است که
غالبا «مختص
زنان» قلمداد
می شود در
نتیجه این همه
واکنش برانگیخته
است اما مناسک
و آیین هایی
که به همین
اندازه با
مذهب و سنت (مثل
برگزاری مجلس ترحیم
در مسجد) درآمیخته
باشد اگر خاص «زنان»
نباشد و توسط «مردان
مشروع» و
رادیکال حوزه
روشنفکری
سیاسی که نیاز
به «اثبات» خودشان
ندارند
برگزار شود
لابد برای
همگان امری
مشروع و
پذیرفتنی است.
یعنی مراسمی
صمیمی و مختص
زنان مثل پختن
آش نذری آن هم
توسط خود زنان
که طبعا «مشروعیتی»
هم ندارند و
همواره باید
خود و هر کنش و
عمل شان را «توضیح»
دهند، پس «نامشروع»
است و مستوجب
سرزنش و عتاب؟
شاید هم به
این دلیل که
در فرهنگ
پدرسالار و «مرگ
اندیش» ما، از
آن جایی که «مرگ»
پدیده ای است
که هنوز به
عنوان موضوعی «پر
رمز و راز» و «ابهام
آمیز» قلمداد
می شود (که
انسان معاصر
را نیز با
چالش های
ماوراء طبیعه
درگیر می سازد)
در نتیجه
افرادی که حتا
به ضدیت با
مذهب افتخار
می کنند با «سربلندی»
به خود حق می
دهند که از
همه آیین ها و
مناسک کهن و
چندهزار ساله
ای که با مذهب
و دیدگاه های
ماورای زمینی
و روحانی
درآمیخته است
برای برگزاری
مراسم
بزرگداشت
مردگان بهره
ببرند بدون
این که متهم
به سنتی بودن
یا استفاده
ابزاری از این
آیین ها شوند،
اما برای
احترام و
پاسداشت آیین
هایی که به
آرزوهای
انسانی و در
مجموع به «زندگی»
(که ارزش
زیادی در
جامعه ما
ندارد) نظر
دارد، باید
منزه طلبانه و
با خط و مرز و
اخم و تخم
برخورد کرد و «مدرنیسم»
خود را در
برابرش به رخ
کشید.
در طول
سالهای اخیر
بسیاری از
روشنفکران
ایرانی به
دفعات از
برگزاری آیین
های کهن و
مناسک سنتی
بهره گرفته
اند. مگر یکی
از انجمن های
روشنفکری
همچون کانون نویسندگان
ایران پیشگام
برگزاری
مراسم و آیین
هایی در
گورستان ها و
بر مزار افراد
مشهور، یا برگزاری
مراسم ختم در « مساجد
» نبوده است؟
مگر برپایی
مراسم ختم
زنده یاد پوینده
و مختاری در «مسجد»،
پدیده ای نیست
که از دل
مناسک و آیین
های کهن و
سنتی جامعه ما
که از قضا با
مذهب نیز
درآمیخته،
بیرون آمده
است؟ و مگر بسیاری
از روشنفکران
چپگرا، معترض
حکومت نشدند
که چرا از
مراسم ختم
مرحوم « احمد
محمود » در «مسجد»
ممانعت به عمل
آورده؟
به نظر می
رسد تامل در
واکنش های
پررنگ و گاه اهانت
آمیز نسبت به
مراسم زنانه
آش نذری، ما
را به ابعاد
گسترده تر
قضیه توجه می
دهد. چراکه
موضوع «زن»،
همواره یکی از
نقاط کانونی
دعوا و چالش
های ایدئولوژیک
در کشور ما
بوده است در
نتیجه، سنت
های زنانه و
هر آن چیزی که
با «زن» پیوند
می خورد به
سرعت چالش
برانگیز می
شود. از این رو
در این جا سعی
می کنم این
مسئله را از
ابعاد مختلف و
در حد بضاعت،
مورد بررسی
قرار دهم.
تصاویر
مرسوم، آشفته
شدند؟
واکنش ها به
گزارشی که از
مراسم «آش
نذری» در سایت
های اینترنتی
منتشر شد، بیش
از محتوای
گزارش، به
تصاویر و عکس
های آن باز می
گشت. شاید به
دلیل آنکه
تصویرهای
مخابره شده،
در قالب ها و
کلیشه های
روتین و تعیین
شده نمی گنجید
در نتیجه برای
برخی از
فعالان سیاسی
حیرت آور بود: برخی
گیج شدند و «ناسزا»
گفتند، برخی
گیج شدند و «سکوت»
اختیار کردند
لابد نمی
دانستند در
برابر آن، چه
موضعی
بگیرند، برخی
رسانه ها نیز
نمی دانستند
تصاویر
نامانوس آش
نذری را در
کجای معادله و
چیدمان
آرشیوهای خود
قرار دهند در
نتیجه، سعی
کردند نادیده
اش بگیرند. حتا
کسانی که در
خلوت تنهایی
شان چنین
مراسمی را
تایید می
کردند «ترجیح» دادند
تا مشخص نشدن
این که چنین
تصاویری «چه
واکنش هایی» برخواهد
انگیخت، ساکت
بمانند.
واقع این
است که تصاویر
نامانوس و
بدعت آمیزی از
این دست، «تکلیف
شان» در بافت
متصلب جامعه
ما، مشخص نیست
پس «باید» به هر
نحوی که شده
در اسرع وقت،
تکلیف شان مشخص
شود: باید
نابودشان
کرد، باید
کسانی را که
تکلیف شان
مشخص نیست و
اساسا معلوم
نیست در کدام «جبهه»
و کدام «اردوگاه»
قرار دارند «طرد»
کرد یا به «توبه»
واداشت.
جامعه کنونی
ما اساسا
جامعه ای است
که هر کسی ملزم
است و «باید» تکلیف
اش را پیشاپیش
جار بزند و
مشخص کند که در
جبهه «حق» است
یا در جبهه «باطل»؟
در اردوگاه
سوسیالیسم
است یا سرمایه
داری؟ «خودی» است
یا «دشمن»؟
اهورایی است
یا اهریمنی؟
کافر است یا
مسلم؟ سیاه
است یا سفید؟
زن است یا
مرد؟... حد وسط
هم نداریم !! در
نتیجه، کسانی
که «معلوم
نیست زن یا
مرد هستند» به
سرعت و با
تمام امکانات
و بودجه های
دولتی، و با
چراغ سبز
فتوای
فقیهان، مورد
تفقد و عنایت
قرار می گیرند
تا تکلیف
جنسیت شان را
مشخص کنند. پس
در سامان جمعی
جامعه و در
بافت مسلط
سیاسی سرزمین
مان که قرار
است همه
شهروندان «تکلیف»
خود را بی کم و
کاست معلوم
کنند، هرچه
زودتر باید
تکلیف این
تصاویر
نامانوس نیز
مشخص می شد. و
البته تکلیف، «تصاویر
و دیدگاه های
بلاتکلیف» را
مشخص کردن در ایران
امروز که هر
لحظه به سمت
دو قطبی شدن
بیشتر پیش می
رود، به «نیازی»
عاجل تر تبدیل
می شود، به
طوری که کمپین
یک میلیون
امضاء که اساس
اش بر نامشخص
بودن بسیاری از
«تکلیف» های «معمول
و روشنفکرانه»
است با قطبی
شدن هر چه
بیشتر جامعه
ایران و نیز
جامعه جهانی،
هم اکنون با
مشکلات و چالش
های بیشتری
درگیر شده است.
در واقع به
نظرم قصه ی
این واکنش ها
صرفا بومی و «ایرانی»
هم نیست، زیرا
بخش مهمی از
آن، به وضعیت
بین المللی
باز می گردد. عرصه
روابط بین
الملل بار
دیگر به سمت
دو قطبی شدن
هرچه فزاینده
تر پیش می
تازد در
نتیجه، هر
نماد و
تصویری، به
خصوص«تصویر
زنان» ( که یکی
از موارد اصلی
مناقشه بین دو
قطب بنیادگرایی
در سطح روابط
بین الملل است)
باید جایگاه
اش کاملا مشخص
باشد تا اگر
در بافت ارزش
های این دو
قطب
ایدئولوژیک
جای نمی گیرد،
بی
رودربایستی،
حذف شود.
دهه گذشته
اما وضعیت بین
المللی
متفاوت بود،
نیروهای
میانه در قالب
سازمان های
بین المللی
توانسته
بودند تاحدودی
کلیشه های
رایج از زن
مسلمان را
تغییر دهند که
نتیجه اش آن
بود که تصویر «شیرین
عبادی» زنی
مسلمان و حق
طلب که بدون
حجاب ظاهر شده
و حتا جرات
کرده بود با
مردها دست
بدهد، تصویر و
نمادی از زن
مسلمان
ایرانی بود که
جای خود را
باز کرد. آن
زمان در سطح
بین المللی
سعی می شد که
این تصویر در
برابر تصویر «زن
مسلمان چادری
و منفعل» تقویت
شود و البته
در این رابطه،
نیروهای میانه
در روابط
جهانی
تاثیرگذار
بودند.
اما این
روند در کمتر
از یک دهه
تغییر کرد و
به ویژه با
گسترش آتش جنگ
در خاورمیانه،
نیروهای
بنیادگرای دو
قطب متخاصم، قدرت
حیرت آوری کسب
کردند. آقای
احمدی نژاد و
آقای بوش به
سمبل دو قطب
متنازع جامعه
جهانی تبدیل
شدند. تصویر
تیپیکال از زن
مسلمان
خاورمیانه ای
که هر قطب
ارائه می کرد
نشانه و فورمتی
از پیش تعیین
شده داشت. بازنمایی
تصویر زن «شرقی»
و «اسلامی» که
قطب «وطنی» آن
را گسترش
دادند «زن
استشهادی
تفنگ به دست» است،
و تصویر ارائه
شده از سوی آن
طرف معادله از
زن «ایرانی»،
تصویر زنی است
که در خیابان
های تهران
برای رعایت
نکردن «حجاب» سراپا
خونین و مالین
است.
این دو نماد
برساخته از «زن»،
در رویارویی
با یکدیگر، به
سمبل های
پذیرفته شده
از سوی اکثر
قریب به اتفاق
رسانه ها از «زنان
ایران» تبدیل
شدند در
نتیجه، تصویر «شیرین
عبادی» به
نوعی از هر دو
طرف به تصویر
مغضوبی تقلیل
یافت که باید
حذف می شد. هرچند
نیروهای
میانه این دو
قطب (به خصوص
فعالان جنبش
زنان در سراسر
گیتی) همچنان
سعی دارند تا
تصویر واقعی و
معتدل از زن
ایرانی را
تقویت کنند.
اما وضعیت
کنونی جهان و
قطب بندی
ایدئولوژیک که
متاسفانه هر
روز و هر لحظه
دژهای خود را
مستحکم تر می
کند در چالشی
کلنگی و خشن (ایدئولوژیک)
با این نیروی
میانه، سعی در
حذف آن دارد. از
این رو گاه
مشاهده می
کنیم که «تصویر
یکپارچه» از
زن ایرانی (همچون
تصویر شیرین
عبادی) در این
جهان دوقطبی
اساسا نمی
تواند دوام
بیاورد و از
آن جایی که
حذف کامل این
تصویر به دلیل
مشروعیت و «قدرتی»
که دارد امکانپذیر
نیست
بنابراین
همواره « دو _ پاره»
می شود، بخشی
از آن مثلا با
سمبل انتقاد
به زندان
گوانتانامو
در بوقهای
تبلیغاتی
دمیده می شود
و پاره دیگرش
که دارد از
ضرورت «توقف
غنی سازی» می
گوید.
البته
سرنوشت تصویر
دوپاره «شیرین
عبادی» در
واقع، سرنوشت
تصویر همه زنان
در جوامع
استبدادی و
پدرسالار است
که هیچوقت
یکپارچه و
واقعی،
بازنمایی نمی
شوند و تنها
پاره هایی از
آنها به نمایش
در می آید. در
این میان مهم
نیست که مثلا
هر کدام از ما
که در ایران
زندگی می کنیم
هر روز با چشم
خود می بینیم
که از میان
همان زنان «بدحجابی»
که در خیابان
توسط ماموران
مورد آزار و
اذیت قرار می
گیرند، «صندوق
صدقات» را با
نذر و
نیازهایشان
لبریز می
کنند، یا با چشمان
حیرت زده
مشاهده می
کنیم زنانی را
که از سوی
بنیادگرایان
وطنی، عوامل «دشمن»
تلقی می شوند
مسجد محل شان
را در «مراسم
اعتکاف» پر می
کنند، و باز
هم مهم نیست
که زن
استشهادی
تفنگ به دست «وارداتی»
(فلسطینی_لبنانی)
هیچ ارادتی هم
به
بنیادگرایان
ایرانی ندارد و
به لحاظ مذهب
نه شیعه که
سنی است و سنی
های هم کیش او
را در ایران
مورد خشونت
قرار می دهند،
بلکه مهم آن
است که
بازنمایی و در
بوق کردن تصویر
چنین زنی برای
تقویت فضای
جنگی و قطب
بندی کنونی
جهانی به کار
می آید.
هر کدام از
این دو تصویر
ایدئولوژیک و
برساخته از زن
مسلمان
خاورمیانه
ای، پتانسیل
آن را دارند
که برای نشانه
گرفتن «راس
هرم» هر یک از
دو قطب «متخاصم»
جهانی به کار
آید. مهم آن
است که تکه
های مورد استفاده
از این زنان
برای داغ کردن
تنور جنگ رسانه
ای، خوراک
مناسبی است. اما
در این میان
به یکباره « تصویر
مادر جلوه
جواهری» نمایان
می شود که
بسیاری را گیج
می کند که با این
تصویر متفاوت
چه می شود
کرد؟ برای
همین است که
در رسانه های
مهم، هیچگاه
تصویر او را
نمی بینیم. تصویر
مادر جلوه
تصویر زنی
مسلمان و
محجبه در مراسم
همدلانه «آش
نذری» و کنار
دیگ آش رشته
در حالی که
جلوی دوربین
های عکاسی
محکم و با
اعتماد به نفس
می ایستد و با رسانه
ها مصاحبه می
کند و از حق و
حقوق زنان هموطنش
می گوید و
مراسم آش نذری
را به
بلندگویی برای
آزادی دخترش (که
به جرم
فاشگویی از
این همه ظلم و
بی عدالتی و
ستم جنسیتی به
زندان افتاده)،
تبدیل می کند. طبیعی
است که چنین
تصویر
نوپدیدی،
معادله بین دو
نماد قطبی شده
از زن «شرقی» و «اسلامی»
را بهم می
ریزد و به درد
هیچ یک از
طرفین معادله
نمی خورد.
جایگاه مراسم
«آش نذری» در
بافت اجتماعی
ما
در همه
کشورها و
جوامع بشری،
سنت ها و آیین
ها بخشی از
زندگی مردم
هستند که گاه
از قرن ها و حتا
هزاره ها پیش
به وجود آمده
اند. جمعیت
ها، اقوام و
اقشار مختلف
همچنین دولت ها،
نهادهای
مذهبی، اقلیت
های دینی و
قومی، احزاب،
جنبش های
مردمی،
متولیان
شریعت و نظایر
این ها در سراسر
تاریخ، به
تاسیس و تداوم
رسوم و آیین
ها (یا حذف آن
ها) همت کرده
اند که در
اغلب موارد،
آثار و نشانه های
نیرومندی از
این رسوم در
دوران جدید و
در بافت
فرهنگی جوامع
مدرن نیز
بازتولید می
شود. سنت ها و
آیین ها، انعطاف
و توانایی
حیرت انگیزی
برای بقا و
بازآفرینی از
خود نشان می
دهند. در
نتیجه،
بسیاری از
رسوم و مناسک
گونه گون اکنون
در قرن 21 به ما
ارث رسیده است
و در زندگی
اجتماعی – و
حتا خصوصی – ما
نقش می
آفرینند.
اما هر آن چه
که سنتی
خوانده می شود
لزوما با مدرنیت
و سکولاریسم
سر ستیز ندارد
و متضاد آن
نیست. چرا که
اصولا برخی از
«سنت های
آیینی»، ابزار
و پدیده ای
است که طی
قرون و اعصار،
توسط
اجتماعات
انسانی ایجاد
و به کار
گرفته می شود. سنت
ها و مناسک و
آیین ها
معمولا نقش و
کنشی اجتماعی
هم دارند و
قابل انتقال و
وام گیری از قوم
و فرهنگی به
قوم و فرهنگ
دیگر هستند. رسوم
و آیین ها در
طول زمان
دستخوش تحول
مداوم بوده
اند و در فرم و
محتوا،
قابلیت تغییر
دارند. به یاد
بیاوریم که
بسیاری از
مساجد بر
بنیاد آتشکده
های باستانی
برپا شده اند.
رسوم و آیین
ها به مثابه
پدیده های سمج
و سیال اجتماعی
_ فرهنگی در
زندگی تک به
تک ما زنان
نقش آفریده اند
و ما چه
خوشمان بیاید
و نیاید در
زندگی روزمره
با آن ها
درگیر هستیم. برای
مثال: نذر و
نیاز و آرزوی
برآورده شدن
حاجت و رفع گرفتاری
و بن بست های
زندگی چیزی
نیست که هیچ
قوم و ملتی (با
هر مذهب و
فرهنگ و زبانی)
از آن بی نیاز
باشد (به رغم
آن که در
جوامع
پیشرفته،
مجاری نهادینه
و متعدد
اجتماعی و
سیاسی برای
تحقق خواسته ها
و آرزوها وجود
دارد اما این
مجراهای
دموکراتیک
لزوما نمی
توانند
جایگزین جشن
ها و مراسم آیینی
و دسته جمعی
شوند چرا که
چنین آیین
هایی دارای
کارکردهای متفاوتی
هستند).
از این
مسئله که
بگذریم،
بسیاری از ما
زنان ایرانی (به
رغم عقاید
سیاسی و
اجتماعی مان) به
دفعات از سنت
هایی که دوست
داریم
استفاده می
کنیم بدون آن
که به «ریشه
یابی» یا «انگیزه
کاوی» این سنت
ها بپردازیم. مثلا
برخی از ما به
سنت های کهن و
باستانی از
جمله پریدن از
روی آتش
چهارشنبه
سوری، سفره
های هفت سین،
آیین هایی
همچون
حنابندان که در
مراسم عروسی
وجود دارد و... پایبندیم
و از آنها لذت
می بریم
درحالی که می دانیم
ریشه هر کدام
از اینها طی
قرون، با «مذهب»
و آیین های
مختلف گره
خورده و البته
مثل بقیه آیین
ها، گاه از
خاستگاه
اولیه شان
فراروی کرده
است. (البته بی
شک منظورم از
آیین ها و
مناسک و سنت ها،
مجموعه آنها
نیست بلکه آن
دسته از سنت
ها و آیین های
جمعی است که
به نوعی
همبستگی بین
مردمان را
تقویت می کنند
وگرنه سنت ها
و آیین های ضدانسانی
هم وجود دارد
که به تدریج
با گسترش
گفتمان و
نهادهای «حقوقی»
مدرن، مضمحل
می شوند).
مردم غالبا
به آداب و
مناسک و آیین
هایی تمایل
نشان می دهند
که آنان را با
دیگران پیوند
می دهد و در
این پیوندها
به تقسیم
نیازهایشان و
سهیم کردن
دیگران در
آرزوهایشان
می پردازند. در
نتیجه این
آداب و آیین
ها خواهی
نخواهی بخشی
از زندگی
روزمره مردم
است که در
جوامع مختلف
گاه با اسامی
مختلف اما
غالبا با
محتوای یکسان (برانگیختن
همدلی و کسب
حمایت)، تکرار
و برگزار می
شود.
مسئله مراسم
«آش نذری» یا
مراسم به
اصطلاح سنتی «توزیع
غذا» میان
مستمندان در «روز
شکرگزاری» در
آمریکا، یا
آیین کهن و
سنتی بازدید
از قبرستان و
رفتن به سر
مزار مردگان و
احترام به
آنان در شب
های جمعه، یا
حتا در آخرین
هفته سال (مثلا
در گلزار
خاوران) و
نظایر این ها
نیز در همین
رابطه قابل
فهم و تبیین
است. بنابراین،
خاستگاه و
ریشه و نقطه
آغازین سنت ها
و آیین ها،
چنان که برخی
کسان تاکید می
کنند، اتفاقا
آن قدرها تعیین
کننده نیست
بلکه مهم، نقش
و کارکرد این
پدیده های
سیال در زندگی
شهروندان در
عصر مدرن است
که ما را به
تعمق و کنش
نسبت به آن ها
وامی دارد.
انجام مراسم
و آیین های
سنتی که از
این دین به آن
دین، یا از
این جامعه به
آن جامعه به
طرزی سیال و
منعطف حرکت می
کند، بسته به
آن که در چه
بافت فرهنگی و
به وسیله کدام
گروه های
اجتماعی و با
چه سبک و
نگرشی و بالاخره
با چه
ابزارهایی به
اجرا در می
آید تغییر می
کنند و نتایج
متفاوت می
آفرینند. این
امر به خودی
خود نشان از
کاربردی بودن
ماهیت این
پدیده (آیین
ها و مناسک) است.
حال اگر از
این دریچه به
این مراسم (آش
نذری) بنگریم
شاید بتوانیم
بگوییم که این
سنت در معنای
عام (که در
زمره مناسک و
رسوم
خیرخواهانه،
صلح جویانه و
زنانه قرار
دارد) به خودی
خود نه زشت
است و نه
زیبا، نه
مبتذل و مذموم
است و نه قابل
تحسین، نه
ویرانگر است و
نه سازنده، نه
مستوجب تحقیر
و تکفیر است و
نه مستحق
تکریم، بلکه
به زبان ساده
و روشن، این
سنت به مانند
دیگر پدیده
های فرهنگی
اجتماعی
موجود در جامعه
ما، فرآورده
فرهنگ و نیاز
زندگی روزمره
است. و همچون
بسیاری از
پدیدارهای
اجتماعی،
ماهیتی
کارکردی دارد.
عنصر «همدلی» در
برگزاری آیین
های دسته جمعی
به نظر می
رسد عنصر غالب
در اکثر آیین
ها و مناسکی
همچون آش نذری
که از گذشته
به ارث برده
ایم به نوعی
ایجاد و تداوم
«همدلی» بین
مردمان است. «توسل
به خدا» یا «عزاداری
برای مردگان» یا
«شادمانی برای
وصلت یک زوج» و... که
غالبا به تحقق
آرزوها و
شادمانی ها،
یا مویه برای
از دست دادن
عزیزان مان
مربوط می شود
در تحلیل
نهایی،
مقولاتی هستند
در حوزه
احوالات
شخصی، در حالی
که مناسک و
آیین هایی که
حول این
رخدادها برپا
می شوند (مانند
مراسم ختم، آش
نذری،
برگزاری
مراسم حنابندان،
جشن ها و...) در
واقع به حوزه جلب
همدلی و
همبستگی با
دیگران مربوط
می شود، در
حقیقت عنصر «همدلی»
است که جوهر
پیوسته این
مناسک و آیین
ها را می سازد.
مادر جلوه
جواهری لابد
هزاران بار در
خلوت خود برای
نجات دخترش از
زندان، به خدا
متوسل شده اما
وقتی قصد می
کند که آش
نذری برای
تحقق «آرزویش» بپزد،
در واقع نیت
اصلی اش
برانگیختن حس
همدلی و
همبستگی
دیگران است. وقتی
به مسجد برای
مجلس ختم می
رویم در واقع
داریم با
کسانی که آن
مجلس را برپا
داشته اند «همدلی»
می کنیم، وقتی
در مراسم آش
نذری شرکت می
کنیم در واقع
با آن آرزویی
که برای کسی
که آن را پخته
است می خواهیم
ابراز
همبستگی و
همدلی کنیم. در
تمام این
مراسم و آیین
ها عنصر
کلیدی، در واقع
«همدلی» است که
مردمان را به
یک کنش جمعی
وامی دارد.
بسیاری از
اعضای کمپین
همچون من با
مادر جلوه در
آرزویی که
داشت (نجات
جلوه و مریم
از زندان اوین)
همدل بوده و
هستیم و به آن
اعتقاد داریم.
وقتی آرزوی
مادر جلوه
برای آزادی
دختران اش و تحقق
حقوق برابر
زنان، همان
آرزویی است که
من نوعی به
عنوان یک فعال
جنبش زنان
دارم مسلما به
طور طبیعی این
آرزوها در یک
عمل جمعی (که
در اینجا مثلا
برپایی مراسم
آش نذری است) پیوند
می خورد. همانطور
که در مراسم
ختم فروهرها،
پوینده،
مختاری و شریف
در «مسجد
فخرآباد»، به
ایجاد همدلی و
شکل گیری
همبستگی
بسیار گسترده
مردمی، می
انجامد.
کارکردهای
مختلف سنت های
کهن و سنت های
دنیای مدرن
گذشته از
این مسائل،
کارویژه یک «مراسم»
خاص و معین
مثل «پختن آش
نذری» می
تواند به
کسانی که آن
را به اجرا می
گذارند بستگی
داشته باشد. نه
فقط سنت آش
پزان بلکه
مراسم سنتی و
دویست ساله «اول
ماه می» (روز
جهانی کارگر) نیز
گرچه خاستگاه
اش متفاوت است
و در زمره سنت
ها و اسطوره
سازی های عصر
مدرن قرار
دارد با این
حال، گاه
کارکردی
مشابه (آیینی) یافته
و با تغییر
افراد و سلیقه
برگزارکنندگان،
و محیطی که در
آن برگزار می
شود متفاوت و
حتا متضاد عمل
می کند.
برای نمونه
اگر در محیط
باز جوامعی
مثل فرانسه و
توسط نیروهای
مردمی و
سندیکالیست
به اجرا در
آید کارکرد
دیگری می یابد
ولی اجرای
همین سنت در
جوامع استبدادی
و بسته، شکل
های متفاوت و
در نتیجه
مضامینی
متفاوت می
آفریند. در
این جوامع اگر
توسط یک نیروی
انقلابی و معتقد
به مشی
مسلحانه به
اجرا گذارده
شود ممکن است
به تظاهرات
مسلحانه و
قهرآمیز برای
سرنگونی
حاکمیت ها
منتهی شود ولی
اگر توسط
فعالان «سندیکای
کارکنان شرکت
واحد اتوبوس
رانی تهران و
حومه» به خدمت
گرفته شود
طبعا به جلسات
و تجمع های صلح
آمیز و مدنی
برای ارتباط
هرچه بیشتر با
مردم برای
تحقق خواسته
های صنفی شان
تبدیل می شود. همین
سنت اول ماه
می در کشورهای
بلوک شرق سابق
در انحصار
دولت های
توتالیتر این
جوامع قرار گرفت
و در نتیجه به
مناسکی
دولتی، آیینی
و رسمی تقلیل
یافته بود
البته برای
پیشبرد اوامر
حکومت
ایدئولوژیک.
نمونه مشخص
دیگر از
برگزاری آیین
و سنت، جشن های
هشت مارس (روز
جهانی زن) است
که در طول دو
دهه شصت و
هفتاد
خورشیدی در ایران،
وقتی توسط
برخی زنان
روشنفکر سنتی
به اجرا
گذاشته می شد
بیشتر در قالب
جشن های محفلی
و شیرینی
خوران و
سخنرانی «مردان
معظم» و «مراجع
سیاسی» محدود
و محصور می شد
ولی وقتی
فمینیست ها آن
را به اجرا در
آوردند به
حرکت های
اعتراضی نسبت
به قوانین
تبعیض آمیز و
ایجاد «تغییر
برای برابری» و
رفع موانع بر
سر راه زنان
تبدیل شد و کل
جنبش زنان را
به مرحله ای
تازه ای از حق
خواهی مسالمت
آمیز ارتقاء
داد. می خواهم
بگویم که سنت
ها و مراسم و
آیین ها فی النفسه
و جدا شده از
گروه یا افراد
و نهادهایی که
آن را تکرار و
برگزار می
کنند قابل
تبیین یا
تحسین نیستند
و مثلا اگر
سنت آش پزان
را از
برگزارکنندگان
آن جدا کنیم
به مقوله ای
در خلاء و
انتزاعی
تبدیل اش کرده
ایم که آن وقت
تحلیل های ما
را خواهی
نخواهی به
جزمیات
شعارگونه و چه
بسا ترسناک و
حذفی، فرو می
کاهد.
بسیاری از
اعضای فعال
جنبش یک
میلیون امضاء
که خواست
تغییر و
اصلاحات حقوقی
در وجودشان و
در فکر و عمل
روزمره شان درونی
شده است
خودآگاه یا
ناخودآگاه از
تمام آنچه در
زندگی روزمره
شان وجود دارد
(حتا اعتقادات
قلبی و ایمانی
شان) کمک می
گیرند و از
تمام ظرفیت
های فرهنگی و
اجتماعی و
اعتقادی و
عاطفی خود و
محیط اطراف
شان در جهت
رسیدن به
برابری (خیر
اجتماعی) و
نیز گسترش
آگاهی،
استفاده می
برند. سعی می
کنند تا همه
حوزه های
اعتقادی،
مناسکی،
سنتی، اداری،
خانوادگی،
شغلی، هنری و... فعال
شود و کوشش
دارند عناصر
نو و تازه را
به درون این
روابط و مناسک
موروثی رسوخ
دهند. لااقل،
تصویر تازه و
متفاوتی (متفاوت
از تصاویر
رسمی و رایج) ارایه
دهند. خوشبختانه
تاکنون هم
نمره قبولی
گرفته اند و لااقل
توانسته اند
خواست برابری
خواهی را در افکار
عمومی و در
لایه های
مختلف
اجتماعی، حتا
در سطوح
فوقانی نظام
سیاسی، مطرح
سازند و در
همین مدت
کوتاه (کمتر
از یک سال و
نیم) نتایج
مثت و
ماندگاری هم
به دست آورده
اند.
البته در
این جا تنها
به ذکر محتوای
سنت و آیین
پرداخته شد
اما به یقین،
شکل و فرم یک
سنت و آیین
نیز به همین
اندازه مهم
است. در واقع
هر سنت و آیین
و هر پدیده ای
را می توان از
چند زاویه
مورد بررسی
قرار داد. برای
نمونه، مراسم
آش نذری پدیده
ای است دارای: شکل،
محتوا، هدف و
انگیزه. اگر
آن را در
ساختار شکل،
مورد بررسی
قرار دهیم می
بینیم که این
رسم زنانه،
شکل زیبایی
دارد، پختن یک
نوع غذا (آش
رشته) توسط
فعالیت و
همکاری «دسته
جمعی» تعدادی
از زنان به
منظور بیان
آرزوها و
تقسیم این
آرزوها با
دیگران. به
نظر می رسد
مراسم آش نذری
در هیئت «فرم» نیز
به اندازه
محتوای آن
قابل دفاع
است، به ویژه
ارزش «تغذیه
کنندگی» این
عمل دسته جمعی
که از ارزش
های اخلاقی
زنانه محسوب
می شود حتا می
تواند به جای
ارزش های مردانه
ای هم چون «رقابت
جویی» و «معامله
گری» و... در بافت
عمومی جامعه
تعمیم پیدا
کند.
به لحاظ
مضمون نیز این
آیین وقتی به
تریبونی برای
ارائه
مطالبات زنان
و آزادی دو
فعال حقوق زنان
تبدیل می شود،
به نظر دارای
مضمون و هدفی
انسانی و
اخلاقی است.
آش نذری و
مدرنیسم «ایدئولوژیک»
زنان دهه 50
در میانه ی غوغای «آش نذری» اما تصاویر و کلیشه های دیگری هم بهم ریخت: یکی از آنها، تصویر «زن مدرن» است. در واقع بخشی از جار و جنجال بر سر آش نذری را برخی از زنان «رادیکال» دهه 50 خورشیدی به راه انداختند. احساس تحقیر این زنان (اعم از مذهبی یا لائیک) از «مراسم آش نذری» و خدشه دار شدن هویت «مدرن ضدمذهبی» یا هویت «مدرن مذهبی» (اما به شدت سیاسی) شان، آنان را به اتهام زنی و حتا به «فحش و بد و بیراه» کشاند. شاید به این دلیل که این گروه از زنانی که در دنیای ایدئولوژیک زده دهه 50 و 60 خورشیدی در ایران زندگی کرده اند، هویت مدرن شان را با نفی کامل و تحقیر هر آنچه «زنانه» بود (از جمله: آشپزی، پوشیدن لباس های زیبا، آرایش چهره، بچه داری، ملاطفت و عشق ورزی، حمایت گری و هر کنشی که مادرانه و زنانه تلقی می شد) شکل بخشیده اند. مدرنیسم برای برخی از آنان که تعریفی ایدئولوژیک و خطی پیدا کرده بود، با فاصله گرفتن از «دموکراسی» (که موضوعی بورژوایی خوانده می شد) معنا یافته بود. مدرن بودن برای آنان بیشتر به معنای جایگزینی دنیای «نو» با دنیای «کهنه» بود و کهنه بودن هم به معنای همه ارزش های بومی، سنتی و مذهبی و هر آن چه در باورها و &