کریه اکنون صفتی ابتر است

هژیر پلاسچی

 

 پس از این‌که دولت احمدی‌نژاد سرانجام تصمیم گرفت این بار مانع از «تکرار فاجعه» شود تا «التقاط جدید نفاقی تازه نسازد» و شاید پس از آنکه یک «مقام عالی‌رتبه» در دولت نهم پیام «محمد قوچانی» را شنید و به یاد آورد در دورانی که «محافظه‌کاری سرشناس» بوده عهدنامه‌یی نانوشته با نئولیبرال‌های وطنی داشته است، گمان می‌کردم قوچانی و همراهانش در «شهروند امروز» برای ظاهرسازی هم که شده، یک چند سکوت کنند تا خط و ربط سرکوب گسترده‌ی فعالان چپ دانشجویی با آنها لااقل کدر شود. وقاحت این دسته‌ به پشتوانه‌ی حمایت از سوی اشخاص و نهادهای در قدرت اما آنچنان است که حتا در هنگامه‌یی که تیغ سرکوب به سوی چپ چرخیده با بی شرمی تمام چنگ بر روی چپ می‌کشند و در این طریق از تحریف و دروغ هم باکی ندارند. یکی از آخرین پرده‌های این نمایش سرمقاله‌یی است که قوچانی در شماره‌ی 28 نشریه‌اش به بهانه‌ی سالگرد تولد «احمد شاملو» نوشته با عنوان «زوال رهبری روشنفکری ادبی» و تاریخی تقلبی و دستکاری شده از کانون نویسندگان ایران ارائه کرده است.

کانون نویسندگان ایران تشکلی است صنفی که نزدیک به چهل سال در برابر سانسور و آزادی‌کُشی ایستاده است. چه بسیار اعضای کانون که تاکنون روانه‌ی بندهای دو حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی شده‌اند، چه بسیار اعضای کانون که تاکنون طعمه‌ی چماقداران و زنده‌خورهای دو حکومت شده‌اند. چه بسیار اعضای کانون که در حریق کشتار شیفتگان آزادی و عدالت سوخته‌اند. این همه اما به باور من ارزش برتری بر کارنامه‌ی کانون نویسندگان نخواهد بود اگر نتوانسته باشد به رسالت خود در دفاع از آزادی بی حصر و استثنای اندیشه و بیان و نشر عمل کرده باشد. به باور من فرهنگی که می‌خواهد به پاس شهید و شاهد و بندی، هویتی را نقدناپذیر کند، فرهنگ دموکراتیکی نیست. اینها همه ولی مدال‌های افتخاری هستند بر سینه‌ی قریب به چهار دهه مبارزه برای آزادی بیان و کانون نویسندگان ایران سرآمد این مبارزه است. نهادی که تا همین امروز با وجود همه‌ی فشارها و دژخیمی‌ها پابرجا مانده و از آنچه که درست می‌داند با چنگ و دندان دفاع کرده است. اینها که نوشتم البته به آن مفهوم نیست که نمی‌توان یا نباید کانون نویسندگان را در بوته‌ی نقد گذاشت. راست این است که به باور من بازخوانی انتقادی تاریخ چپ، وظیفه‌ی چپ امروز است. کانون نویسندگان هرچند نهادی صنفی است که هر نویسنده‌یی با هر باورداشتی می‌تواند عضو آن باشد اما به دلیل آنکه چپ در پیکره‌ی روشنفکری مستقل ایران همواره و هنوز هم دست بالا را داشته است، بازخوانی انتقادی تاریخ آن پیوندی ناگزیر با بازخوانی تاریخ چپ خواهد داشت.

محمد قوچانی اما تاریخ کانون نویسندگان ایران را نقد نکرده است. او تاریخ کانون را تحریف کرده تا برای نظریه‌پردازان نئولیبرال وطنی آبرویی بخرد. قوچانی می‌خواهد روشنفکری چپ را جنازه‌یی پوسیده و رو به فروپاشی جلوه دهد و آنگاه با مثله کردن این جنازه‌ی خودساخته، قامت همفکرانش را زینت کند. دریغ که دن‌کیشوت هم در سرانجام کار دانست تا چه مایه آب به غربال می‌اندوخته است.

حکایت قیصر امین‌پور و کانون نویسندگان

پیش از آنکه به روایت قوچانی از تاریخ کانون نویسندگان ایران بپردازم اما می‌خواهم درست از آنجایی آغاز کنم که قوچانی آغاز کرده است. از حکایت مرگ «قیصر امین‌پور» و سکوت کانون.

قوچانی مطلبش را چنین آغاز می‌کند: «40 روز از مرگ قیصر می‌گذرد. شاعری که نه کارمند اداره سانسور بود و نه پادوی حجره بازار و بسی بیش از دو کتاب نوشته و سروده بود و این یعنی همه شرایطی که بر اساس آن شاعران و نویسندگان می‌توانند به عضویت کانون نویسندگان ایران درآیند و بدین معنا می‌توان قیصر امین‌پور را شاعر و نویسنده خواند. اما 40 روز از مرگ شاعر می‌گذرد و هنوز کانون نویسندگان در سکوت است. قیصر شاعر نبود یا کانون، کانون نیست؟ آیا اصولا ایران، کانونی به نام نویسندگان دارد؟ یا در اثر جبر زمان و جور زمانه اثری از کانون نمانده؟ که شاعران نویسندگان جوانمرگ شده را باید به جای بیانیه‌های کانون در بیلبوردهای شهرداری تهران جست؟ تلخ است اما واقعیت دارد که هم قیصر شاعر بود و هم کانون دایر است اما قیصر شاعر کانون نبود و کانون، کانون همه نویسندگان و شاعران ایران نیست.»

و بعدتر در بخش‌های پایانی مقاله‌اش باز می‌نویسد: «کانون همچنان در چنبره ایدئولوژی‌های چپ فرو رفته است که حتی بر اساس جدول تعاریف آن حتی قیصر امین‌پور شاعر نیست اما شاگردان بی استعداد کلاس‌های روشنفکران لائیک شاعرند و قیصرها نه در قیاس با شاعران بزرگی چون نیما، شاملو، اخوان، فروغ، ابتهاج، احمدرضا احمدی، سیمین بهبهانی و سهراب سپهری که در برابر این نوشاعران عضو کانون نویسندگان شاعر محسوب نمی‌شوند تا حتی در مرگش آگهی تسلیتی بدهند.»

در حقیقت کانون هیچگاه این ادعا را نداشته که «کانون همه‌ی شاعران و نویسندگان ایران» بوده است. طبیعی است هستند برخی از «شاعران» و «نویسندگان» که به دستگاه‌های سانسور وابسته‌اند. آنان ضمن این‌که به هر حال شاعر و نویسنده‌اند اما نه می‌توانند عضو نهادی صنفی شوند که یکی اهداف تشکیلش «تحقق آزادی بیان و قلم» است و نه نیازی به عضویت در نهادی دارند که یکی دیگر از اهداف تشکیلش «حمایت از حقوق صنفی اعضا» است. آنان از یک سو خود یکی از چرخ‌دنده‌های دستگاه سانسور محسوب می‌شوند و از سوی دیگر آنچنان از صله‌های حکومتی نصیب می‌برند که نیازی به دفاع از حقوق صنفی‌شان ندارند.

از سوی دیگر برخی از نویسندگان و شاعران نیز از همان ابتدای تشکیل کانون تا به امروز نخواسته‌اند که عضو کانون باشند. اینان کسانی هستند که بدون وابستگی به نهادهای حکومتی اما اعتقاد دارند «سری را که درد نمی‌کند، دستمال نمی‌بندند.» آنان ترجیح می‌دهند از ترس «شاخ گربه» آهسته بروند و آهسته بیایند و این دیگر یک انتخاب شخصی است. اگر از بد حادثه تمامی آنهایی که محمد قوچانی به آنها ارادت دارد در شمار یکی از این دو دسته‌اند مشکل از کانون نیست. کانون اتحادیه‌ی صنف بر فرض قصاب‌ها نیست که بتواند دامان خود را یک سر از آنچه در فضای سیاسی و اجتماعی ایران می‌گذرد مبرا دارد. دفاع از آزادی بیان و قلم یعنی رودررو شدن با دستگاه سانسور و دستگاه سانسور یعنی حاکمیت. آن هم در جامعه‌یی که حتا همان اتحادیه‌ی صنف قصاب‌ها هم اگر وجود می‌داشت، در شرایطی مجبور می‌شد در مقابل دستگاه‌های حکومتی ایستادگی کند.

قیصر امین‌پور ولی از دسته‌ی دوم محسوب نمی‌‌شد. او اتفاقن اگر چه آنطور که قوچانی می‌نویسد «کارمند اداره‌ی سانسور» نبود اما از همکاران دستگاه عریض و طویل سانسور در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی به شمار می‌رفت. من پیش از این مطلبی مفصل‌تر در مورد قیصر امین‌پور با عنوان «قافی که ابتدای نامش بود وقتی دق آورد» نوشته‌ام که در سایت اثر منتشر شده است اما مختصر این‌که قیصر امین‌پور یکی از بنیانگذاران و کارپردازان حوزه‌ی هنری تبلیغات اسلامی بود که یکی از وظایف اصلی‌اش مبارزه با گسترش هنر و ادبیات دگراندیش بوده است. قیصر در زمانه‌یی یکی از چهره‌های فرهنگی حکومت محسوب می‌شد که شاعران و نویسندگان مخالف و منتقد که در میان آنان شماری از اعضای کانون نویسندگان نیز بودند، دسته دسته روانه‌ی سلول‌های نمور و میدان‌های تیر می‌شدند. در زمانه‌یی که شاعران و نویسندگان بسیاری برای حفظ جان خود مجبور شدند تن به تبعید بدهند. کسانی مدت‌ها زندگی نیمه مخفی داشتند. کسانی سال‌ها نتوانستند کتابی منتشر کنند. و قیصر در تمام آن سال‌های سیاه نه تنها زبانی به انتقاد نچرخاند که هرچه سرود و نوشت در تائید همین حاکمیت بود. و حالا سوال من از آقای قوچانی این است آیا قیصر از این همه بی خبر بود؟ آیا قیصر و قیصرها از ماجرایی که بر سعیدی سیرجانی رفت بی خبر بودند؟ آیا آنها از ماجرای اتوبوس ارمنستان و ماجرای فرج سرکوهی بی خبر بودند؟ آیا از قتل غفار حسینی و احمد میرعلائی بی خبر بودند؟ و چرا حتا آن زمان که داشتند آنها را از دستگاه‌های حکومتی می‌راندند در برابر قتل محمد مختاری و محمدجعفر پوینده سکوت پیشه کردند؟ چرا یک بار این حضرات را در مراسم‌هایی که برای قربانیان ترورهای پاییز 77 برگزار شد، ندیدیم؟ و حالا چه دلیلی دارد که کانون نویسندگان برای چنین فردی آگهی تسلیت صادر کند؟

به نظر من دلیل سکوت کانون در مقابل مرگ قیصر امین‌پور این است. کانون نه به این دلیل سکوت کرد که قیصر عضو کانون نبود و نه به این دلیل که قیصر را شاعر نمی‌دانست. کانون به این دلیل سکوت کرد که قیصر امین‌پور یکی از چرخ‌دنده‌های دستگاهی محسوب می‌شد که هر صدا و حضور «دیگری» را سرکوب کرد و اتفاقن کانون نویسندگان ایران خود طعم تلخ این سرکوب را بارها به جان چشیده است.

کانون نویسندگان در هیات نهادی مدنی

همان‌طور که در مقدمه نوشتم، محمد قوچانی در سرمقاله‌اش تاریخی تحریف شده از کانون روایت می‌کند. تصویر وارونه‌یی که قرار است به کار نتیجه‌گیری او بیاید و نیز به کار مبارزه با چپ که دیگر به حرفه‌ی پر رونق قوچانی و یارانش تبدیل شده است. من برخی از این تحریف‌ها را آشکار خواهم کرد و برخی از این خطوط را نیز.

قوچانی می‌نویسد: «در فصل اول اساسنامه کانون چنین آمده است: "کانون نویسندگان ایران موسسه‌ای است غیرتجارتی که به منظور حمایت و استیفای حقوق مادی و معنوی اهل قلم و کمک به نشر آثار ایشان و هدایت نوقلمان و پرداختن به فعالیت‌های فرهنگی از قبیل تشکیل مجلس سخنرانی، سمینارها، کنفرانس‌ها و نمایش‌ها یا شرکت در آنها، گسترش و تعالی فرهنگ ملی و آشنایی با مظاهر مختلف فرهنگ امروز جهان و نیز به منظور کمک به زندگی کسانی از اهل قلم که در مضیقه‌اند در حدود اساسنامه کانون و مقررات جاری کشور تاسیس می‌شود." این اساسنامه از تاسیس نهادی مدنی، صنفی و فرهنگی خبر می‌داد اما در عمل کانون هرگز به آن تن نداد. کانون خود محصول انشعابی سیاسی و بر مبنای جناح‌بندی ادبی بود.»

اول: مشتاقم بدانم چرا قوچانی می‌نویسد که کانون نهادی مدنی، صنفی و فرهنگی نبوده است؟ چون با سانسور مبارزه می‌کرد؟ چون از نویسندگان و شاعرانی تشکیل شده بود که بر خلاف حواریون کنگره‌ی نویسندگان ایران که توسط دربار راه‌اندازی شده بود، می‌خواستند در مقابل سانسور ایستادگی کنند؟ چون به بازداشت و زندانی کردن نویسندگان و شاعران اعتراض می‌کرد؟ آیا اگر کانون در حد یک انجمن ادبی می‌ماند که تنها وظیفه‌اش برگزاری شب‌های شعر و داستان بود، آنگاه نهادی «مدنی، صنفی و فرهنگی» به حساب می‌آمد؟ اگر حالا مثلن «سندیکای کارگران شرکت واحد تهران و حومه» به بازداشت و اخراج اعضای سندیکا و تضییع حقوق کارگران شرکت واحد اعتراض می‌کند، از نظر قوچانی نهادی «مدنی و صنفی» نیست؟

گمان می‌کنم محمد قوچانی باید تعریف خودش را از خصوصیات یک نهاد مدنی، صنفی و فرهنگی ارائه کند. من اما ادعا دارم که کانون نویسندگان اتفاقن یکی از نمونه‌وارترین نهادهای «مدنی، صنفی و فرهنگی» زمانه‌ی خود است. کانون، نهادی مدنی است به این دلیل که فضای فعالیت خود را جامعه‌ی مدنی تعریف کرده است و به عنوان یک تشکل هیچ گوشه‌ی چشمی به قدرت سیاسی ندارد. کانون، نهادی صنفی است به این دلیل که تلاش می‌کند از منافع نویسندگان و شاعران و مترجمان دفاع کند. اگر سویه‌ی مبارزه با سانسور در کانون پررنگ‌تر بوده اول به این دلیل است که اولین مشکل نویسنده و شاعر و مترجم در ایران این است که آیا کتابش مجوز نشر خواهد یافت؟ آیا پس از انتشار کتاب را توقیف نخواهند کرد؟ آیا او را به دلیل نوشتن کتابی که با مجوز خودشان منتشر شده است، به بند نخواهند کشید؟ آیا مجوز چاپ‌های بعدی کتاب را خواهند داد؟ و این شرایط ویژه‌ی جمهوری اسلامی نیست. سانسور هرچند در این دوران شدت یافته و موارد بیشتر و وسیع‌تری را در بر گرفته است اما در حکومت پهلوی نیز سانسور سلطه‌ی خفقان‌آوری داشته است.

از سوی دیگر جامعه‌ی مدنی ایران نحیف‌تر از آن است که یک نهاد مدنی بتواند اراده‌ی خودش را بر آن حاکم کند. نمی‌توان از تشکلی که در دوران حاکمیت هر دو رژیم تحت شدیدترین فشارهای امنیتی بوده است انتظار داشت مثلن بر سر میزان حق‌التحریر فلان نویسنده با ناشر چانه بزند. هرچند کانون نویسندگان هرگاه که مجالی پیش آمده، از انجام چنین کاری خودداری نکرده است.

دوم: به باور من خطی چنین پر رنگ که قوچانی میان عرصه‌های فرهنگی و سیاسی رسم می‌کند وجود خارجی ندارد. نه این‌که این دو عرصه متفاوت نباشند اما چنان رابطه‌یی در هم پیچ و متقابل مابین آنها وجود دارد که نمی‌توان خط تفارق را با رنگ قرمز تند رسم کرد و گفت: این سوی خط فرهنگ است و آن سوی خط سیاست. کانون نویسندگان ایران به عنوان نهاد صنفی نویسندگان ایران هیچ چاره‌یی ندارد غیر از این‌که در عرصه‌ی فعالیت فرهنگی خود چشم در چشم سانسوربایستد. کانون نهادی فرهنگی است اما مگر می‌تواند با این توجیه که نهادی فرهنگی است در قبال هجمه‌ی گسترده و مستمر به آزادی بیان و اندیشه سکوت کند؟ اصلن باید پرسید سانسور کتاب و توقیف نشریات امری است فرهنگی یا سیاسی؟ احضار و تهدید و زندانی کردن نویسندگان امری فرهنگی است یا سیاسی؟ ربودن و قتل دزدانه‌ی نویسندگان و روشنفکران امری سیاسی است یا فرهنگی؟ سلطه‌ی فرهنگ بی چرا و استبدادی، امری فرهنگی است یا سیاسی؟ به گمان من همه‌ی اینها هم امری فرهنگی است و هم امری سیاسی و کانون نویسندگان ایران به عنوان یک نهاد فرهنگی درست به چنین دلایلی ناگزیر است آنجایی که پای دفاع از حقوق نویسندگان و روشنفکران در میانه است روی در روی قدرت سیاسی بایستد.

جناح‌بندی در کانون نویسندگان

قوچانی می‌نویسد: «در آغاز حداقل دو جریان موازی در کانون وجود داشت؛ اول جناح چپ سنتی یا نویسندگان عضو حزب توده مانند محمود اعتمادزاده (م. الف. به‌آذین) و سیاوش کسرایی و دوم جناح چپ مستقل یا نویسندگان متمایل به نیروی سوم (خلیل ملکی و انشعابیون حزب توده) مانند جلال آل‌احمد.»

این جناح‌بندی دیگر شاهکار قوچانی است. ویژگی کانون نویسندگان ایران از همان ابتدای تشکیل تا همین امروز این بوده است که توانسته نویسندگان بسیاری را با اندیشه‌ها و باورهای گوناگون حول مبارزه با سانسور و تحدید آزادی اندیشه و بیان و نشر گرد هم آورد. در تاریخ کانون نویسندگان نام‌هایی دیده می‌شود که از گستردگی کانون حکایت می‌کند، گستردگی و تنوعی که فروکاهیدن آن به دو جناح تنها می‌تواند ناشی از غرض‌ورزی یا نا‌آگاهی نویسنده باشد. توجه کنیم که در کانون نویسندگان ایران از جلال آل‌احمد تا به‌آذین، از فریدون آدمیت تا احمد شاملو، از رحمت‌الله مقدم‌مراغه‌یی تا سعید سلطانپور، از شیخ مصطفا رهنما تا باقر مومنی، از بهرام بیضایی تا طاهره صفارزاده، از مصطفا رحیمی تا اسدالله مبشری عضو بوده‌اند. حالا باید قوچانی پاسخ بدهد که این افراد متنوع در شمار اعضای کدام جناح بودند؟

دانستن این گستردگی و تنوع اما حتا نیازی به مرور نام اعضای کانون ندارد. تنها رجوع به نتیجه‌ی انتخابات هیات دبیران کانون از آغاز تشکیل آن تا کنون می‌تواند درستی این مدعا را ثابت کند. اولین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران کانون نویسندگان ایران، 1 اردیبهشت 1346: اعضای اصلی هیات دبیران: سیمین دانشور، محمود اعتمادزاده، نادر نادرپور، سیاوش کسرایی و داریوش آشوری. اعضای جانشین: بهرام بیضایی و غلامحسین ساعدی.

دومین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 23 اسفند 1347: اعضای اصلی: سیاوش کسرایی، محمود اعتمادزاده، نادر نادرپور، هوشنگ وزیری و محمدعلی سپانلو. اعضای جانشین: اسماعیل نوری‌علا و رضا براهنی.

سومین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، (انتخاب هیات دبیران موقت)، 3 تیر 1356: منوچهر هزارخانی، رحمت‌الله مقدم‌مراغه‌یی، محمود اعتمادزاده، اسلام کاظمیه و باقر پرهام. اعضای جانشین: فریدون تنکابنی و سیاوش کسرایی.

چهارمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 31 اردیبهشت 1357: اعضای اصلی: محمود اعتمادزاده، باقر پرهام، منوچهر هزارخانی، فریدون آدمیت و فریدون تنکابنی. اعضای جانشین: علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی و شمس آل‌احمد.

پنجمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 30 فروردین 1358: اعضای اصلی: باقر پرهام، اسماعیل خویی، محسن یلفانی، احمد شاملو و غلامحسین ساعدی. اعضای جانشین: سیاوش کسرایی و هوشنگ گلشیری.

ششمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 10 تیر 1359: اعضای اصلی: نسیم خاکسار، محمد مختاری، منوچهر هزارخانی، ناصر پاکدامن و سعید سلطانپور. اعضای جانشین: اسماعیل خویی، هوشنگ گلشیری، محمدعلی سپانلو، نعمت میرزازاده و عاطفه گرگین.

هفتمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 31 اردیبهشت 1360: اعضای اصلی: احمد شاملو، غلامحسین ساعدی، باقر پرهام، محسن یلفانی و سعید سلطانپور. اعضای جانشین: هوشنگ گلشیری و حسن حسام.

هشتمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، (انتخاب هیات دیبران موقت)، 13 اسفند 1377: اعضای اصلی: سیمین بهبهانی، علی‌اشرف درویشیان، شیرین عبادی، کاظم کردوانی و هوشنگ گلشیری. اعضای جانشین: کاوه گوهرین، مهرانگیز کار، ایرج کابلی، شهلا لاهیجی و اکبر معصوم‌بیگی.

نهمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 4 آذر 1378: اعضای اصلی: هوشنگ گلشیری، علی‌اشرف درویشیان، کاظم کردوانی، سیمین بهبهانی و محمود دولت‌آبادی. اعضای جانشین: فریبرز رییس‌دانا، محمدعلی سپانلو، ناصر زرافشان، اکبر معصوم‌بیگی و ایرج کابلی.

دهمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 26 آبان 1379: اعضای اصلی: علی‌اشرف درویشیان، محمود دولت‌آبادی، حافظ موسوی، ناصر زرافشان و فریبرز رییس‌دانا. اعضای علی‌البدل: فرشته ساری، اکبر معصوم‌بیگی، محمدعلی سپانلو، نسترن موسوی و جمشید برزگر.

یازدهمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 29 آذر 1380: اعضای اصلی: سیمین بهبهانی، ایرج کابلی، سیدعلی صالحی، عباس مخبر و نسترن موسوی. اعضای علی‌البدل: جواد مجابی، امیرحسن چهلتن، جاهد جهانشاهی، محمد قائد و محمد قاسم‌زاده.

کانون نویسندگان و حزب توده

قوچانی می‌نویسد: «کانون نویسندگان در دوره اول تحت نفوذ کاریزمای جلال آل‌احمد سعی بسیاری در دوری از حزب توده داشت اما در دوره دوم که از سال 1356 شروع شد نفوذ حزب توده در کانون فزونی گرفت. بخشی از این نفوذ به دلیل فقدان رهبری مستقل ادبی در کانون بود و بخش دیگری از آن به شرایط جدید کشور، سقوط سلطنت پهلوی و عدم استقرار نظم جدید سیاسی بازمی‌گشت. در این دوره مرکز فرهنگی گوته جانشین تالار قندریز شد که در دوره اول محل تجمع ثابت اعضای کانون بود و در سال 1357 محل برگزاری شب‌های شعر کانون شد که سهم این نهاد از مشارکت در سرنگونی سلطنت بود.»

تاریخ اما با تاریخ‌نگار نونویس ما همراهی نمی‌کند. فهرست کسانی که در همین شب‌های شعر گوته سخنرانی کردند و شعر خواندند دست قوچانی را رو می‌کند، شب‌های شعری که به نوشته‌ی قوچانی در دورانی برگزار شد نفوذ حزب توده در کانون «فزونی» گرفته بود. در شب‌های شعر گوته این افراد سخنرانی کردند یا شعر خواندند: هوشنگ گلشیری، شمس آل‌احمد، بهرام بیضایی، محمد زهری، طاهره صفارزاده، سیروس مشفقی، اسلام کاظمیه، منوچهر هزارخانی، غلامحسین ساعدی، یدالله مفتون امینی، حسین منزوی، عظیم خلیلی، علیرضا نوری‌زاده، هوشنگ ابتهاج، باقر پرهام، محمد حقوقی، فریدون تنکابنی، عبدالله کوثری، منوچهر نیستانی، بیژن کلکی، منوچهر شیبانی، جلال سرفراز، محمد خلیلی، محمود اعتمادزاده، مصطفا رحیمی، باقر مومنی، محمد قاضی، سیمین دانشور، محمدعلی مهمید، اسماعیل خویی، کیومرث منشی‌زاده، سعید سلطانپور، اصغر واقدی، محمود مشرف‌آزاد تهرانی، علی موسوی گرمارودی، جعفر کوش‌آبادی، علی باباچاهی، سیاوش کسرایی، نعمت میرزازاده، فریدون مشیری، مهدی اخوان‌ثالث، منصور اوجی، اورنگ خضرایی، فرخ تمیمی، جواد طالعی، فریدون فریاد، محمدعلی بهمنی، سیاوش میرمطهری و تقی هنرور شجاعی. بد نیست آقای قوچانی میزان نفوذ حزب توده در کانون را بر اساس این فهرست روشن کند.

اما چرا قوچانی به دروغ می‌نویسد: «در دوره دوم که از سال 1356 شروع شد نفوذ حزب توده در کانون فزونی گرفت.» دلیل این تحریف تاریخ به گمان من به هیچ وجه ناآگاهی قوچانی نیست. قوچانی در دروغ‌پردازی‌هایش از هوشمندی کریه و مهوعی بهره می‌برد که باید برای دریافتن آن از نوشته‌ی قوچانی رمزگشایی کرد. او در سرتاسر نوشته‌اش تلاش می‌کند برخی از نویسندگان عضو کانون را در برابر کلیت این تشکل قرار دهد و ناچار است برای این‌که برگزیدگانش یعنی باقر پرهام، هوشنگ گلشیری و محمدعلی سپانلو را در اشتباهات کانون بی تقصیر و «پاک» جلوه دهد، تاریخ را وارونه کند. این در حالی است که این هر سه از اعضای کانون نویسندگان ایران بوده‌اند و هر سه ضمن این‌که در کنار دیگران تلاش داشته‌اند کانون برپا بماند، در اشتباهات آن نیز شریکند. من در اینجا سعی می‌کنم برخی اشتباهاتی را که باقر پرهام در روایت تاریخ کانون مرتکب آن شده روشن کنم.

کانون نویسندگان و اخراج گروه پنج نفره

قوچانی از تحریف تاریخ تنها چند خط بعد نتیجه می‌گیرد: «پس از پیروزی انقلاب اسلامی اما تداوم جناح‌بندی ادبی در کانون نویسندگان بار دیگر آن را در معرض انشعاب قرار داد. شاخص جناح چپ سنتی در این دوره همچنان به‌آذین بود اما روشنفکران مستقلی مانند باقر پرهام هم در شورای دبیران حضور داشتند که با وجود خاموشی چراغ چپ مستقل، در برابر تبدیل شدن کانون به شعبه‌ای از حزب توده مقاومت می‌کردند. باقر پرهام داستان این منازعه ادبی ـ سیاسی را چنین روایت می‌کند: "در همین سال 58 بود که دعوای ما با توده‌ای‌ها درگرفت و توانستیم در مجمع عمومی کانون آنها را کنار بزنیم."»

گمان می‌کنم برای فروکاهیدن آن «منازعه‌ی ادبی ـ سیاسی» به مقاومت در برابر نفوذ حزب توده است که قوچانی مجبور می‌شود تاریخ را وارونه کند. این اما واقعیت نیست. هر چند برخی از اعضای کانون نویسندگان عضو حزب توده بودند اما حزب توده اگر نفوذی رو به فزونی در کانون داشت می‌توانست از اخراج پنج نفر از اعضای وابسته به حزبش یعنی محمود اعتمادزاده، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، محمدتقی برومند و فریدون تنکابنی جلوگیری کند. این اتفاق اما رخ نداد و در مجمع عمومی کانون، اخراج این پنج نفر رای آورد. با این حال اخراج آن پنج نفر که باقر پرهام از آن با افتخار یاد می کند و محمد قوچانی آن را به منزله‌ی دفاع روشنفکران مستقل از استقلال کانون جلوه می‌دهد، سویه‌ی دیگری هم دارد. سویه‌یی که تاکنون ناگفته مانده است. به باور من آن منازعه، فارغ از این‌که امروز حق را به کدام سوی ماجرا بدهیم، دقیقن در مرکز کشاکش نیروهای چپگرای غیر توده‌یی با حزب توده قرار داشت و از جنبه‌یی طبیعی هم بود.

اختلافاتی که در نهایت منجر به انشعاب در کانون نویسندگان شد به تحلیل‌های متضادی برمی‌گشت که شاعران و نویسندگان از شرایط اجتماعی داشتند. در آن شرایط اجتماعی که همه‌ی مردم موضع‌گیری سیاسی داشتند. در شرایطی که حتا فیلم فارسی‌سازان پیش از انقلاب هم با ساختن فیلم فارسی‌هایی که حالا مضمون سیاسی داشت، نسبت به اتفاقات پیرامون خود واکنش نشان می‌دادند، نمی‌شد از شاعران و نویسندگان انتظار داشت کناره بگیرند و به کار خود مشغول باشند. با این حال درک آن شرایط و علت آن اتفاق مسئله‌یی است و توان نقد آن مسئله‌یی دیگر. حالا که بسیاری آب‌ها از بسیاری آسیاب‌ها افتاده می‌توان گذشته را با عینک امروز نقد کرد.

باقر پرهام در نقل قول‌هایی که قوچانی از او آورده هنوز از آن عمل دفاع می‌کند اما برای نشان دادن تفاوت‌های این نوع نگاه، نگاهی که سعی می‌کند اشتباهات را بزرگ کند و البته آن را به گردن دیگران بیندازد، با نگاهی که سویه‌ی آن دموکراتیسم چپ است مجبورم نقل قولی طولانی از محمد مختاری را در اینجا بیاورم. مختاری در مقدمه‌ی کتاب «انسان در شعر معاصر» می‌نویسد: «در آن سال، [پاییز سال 1358] پنج تن از اعضای برجسته کانون نویسندگان به سبب "نقض عملی اصول دموکراتیک و منشور کانون" به رای مجمع عمومی از کانون اخراج شدند.

در آن ایام کانون در پی برگزاری "شبها