نقدى بر فلسفه‌ى عمل در "مارکسيسم ايرانى" و دلايل شکست جنبش کارگرى - سوسياليستى در ايران

 

فرشيد فريدونی

 

بيست و هشت سال پيش، در آستانه‌ى انقلاب بهمن شهروندان ايران تحت آرمان‌هاى برابرى، آزادى انديشه، عدالت اجتماعى و استقلال سياسى - اقتصادى از امپرياليسم جهانى به سرکردگى آمريکا متفق شدند و نظام مشروطه‌ى سلطنتى را سرنگون کردند. با وجودى‌که برخى سازمان‌هاى "مارکسيستى" به عنوان نمايندگان اين آرمان‌ها، در کوتاه‌ترين مدت ممکنه به نهاد‌هاى مردمى تبديل شدند، چندى نگذشت که چنان شکست قاطعانه‌اى خوردند که هيچ‌گونه اثرى و حتا يک آدرس پستى از آن‌ها در ايران باقى نماند. به اين ترتيب، بخشى از طيف سياسى به صورت فيزيکى از صحنه‌ى رقابت نظرى - تئوريک و نبرد طبقاتى - اجتماعى حذف شد. کارگران ايران نيز به تنهايى و به دليل کمبود تجربيات مبارزاتى از يک سو و بنا بر درک روزمره‌ى خود از قوانين اجتماعى و توهم‌شان به عدالت اسلامى از سوى ديگر، قادر نبودند که حداقل سنديکايى براى دفاع از منافع مادى - صنفى و طرح مسائل اجتماعى - طبقاتى‌شان سازمان‌دهى کنند.

طرح اين پرسش ضرورى است که چرا اسلاميون موفق به کسب قدرت سياسى و تشکيل دولت شدند، اما سازمان‌هاى "مارکسيستى" و جنبش کارگرى - سوسياليستى، نه تنها در راستاى کسب قدرت سياسى توفيقى نداشتند، بلکه حتا قادر نبودند که حداقل مانع تشکيل نظام جمهورى اسلامى شوند؟

براى درک مقوله‌ى فوق شناختى اجمالى از دولت به عنوان "نهادى مختص به سازمان‌دهى جامعه‌ى طبقاتى" ضرورى است. بنا بر تحليل گرامشى دولت پديده‌اى فلسفى - تاريخى است. او دولت را از تضادهاى طبقاتى، يعنى از ماهيت آنتاگونيستى نيرو‌هاى مولد و مناسبات توليدى در نظام سرمايه‌دارى استنتاج مى‌کند. در حالى‌که بررسى ماهيت دولت جنبه‌ى ماترياليستى دارد، گرامشى فرم بخصوص دولت و روند تحولات سياسى - اجتماعى را ايده‌آليستى بررسى مى‌کندـ

به بيان مفهوم‌تر، درک دولت به عنوان پديده‌اى فلسفى - تاريخى به اين معنا است که در وهله‌ى نخست، هر دولتى زيربناى اقتصادى و شيوه‌ى انباشت مخصوص به خود را دارد. در واقع اين همان حوزه‌ى متضاد نيرو‌هاى مولد و مناسبات توليدى است که منجر به جنبش کارگرى مى‌شود و ماهيت دولت بورژوايى را به عنوان "نهادى مختص به سازمان‌دهى جامعه‌ى طبقاتى" معين مى‌کند. در وهله‌ى بعدى، هر دولتى روبناهاى ايدئولوژيک، فرهنگى، علمى، سياسى و قضايى مسلط و منحصر به خود را دارد. تسلط روبناها در کنکاش نظرى ميان روشنفکران ارگانيک طبقات متخاصم معين مى‌شوند و افکار عمومى را متأثر و متشکل مى‌کنند. حوزه‌ى کنکاش روشنفکران و مکانى که در آن آگاهى طبقاتى - اجتماعى شکل مى‌گيرد، جامعه‌ى مدنى است. در جامعه‌ى مدنى رقابت فرهنگى - اجتماعى و نبرد سياسى - صنفى براى تحقق منافع مادى - طبقاتى متشکل مى‌شوند. روشنفکران ارگانيک پاسدار منافع طبقه‌ى بخصوصى هستند و به وسيله‌ى ايدئولوژى و در رقابت تئوريک براى تحکيم هژمونى موجود و يا تشکيل هژمونى نوين فعاليت مى‌کنند.

هژمونى نتيجه‌ى پيوند ايده‌هاى روشنفکران ارگانيک (عوامل ذهنى و سوبژکتيو) و انگيزه‌هاى اجتماعى - طبقاتى (عوامل عينى و ابژکتيو) است که به شيوه‌ى ادغام زير‌بنا با رو‌بنا، "بلوک تاريخى" را تشکيل مى‌دهند و فرم بخصوص دولت را در رابطه با توازن قواى آنتاگونيستى معين مى‌کنند و به اين ترتيب، پشتوانه‌ى فلسفى - تاريخى دولت را مى‌سازند.

در نتيجه، از ديدگاه گرامشى فرم بخصوص دولت، وابسته به يک رشته مناسبات ديالکتيکى بين زير‌بنا و رو‌بنا است که از يک سو در مبارزات اجتماعى - طبقاتى، نهادينه شدن آن‌ها در جامعه‌ى مدنى و گفتمان روشنفکران ارگانيک نمايان مى‌شوند و از سوى ديگر به صورت تعيين کننده، عامل رفرم‌هاى دولت براى تداوم نظام سرمايه‌دارى و حفظ سازمان طبقاتى جامعه هستند. گرامشى رفرم‌هاى دولت و تحولات سياسى - اجتماعى را "انقلاب منفعل" مى‌نامد که در واقع منجر به تغيير فرم بخصوص دولت مى‌شوند.

ليکن فرم بخصوص دولت از يک سو، وابسته به فرهنگ، ايدئولوژى و سازمان تاريخى - طبقاتى بورژوازى است و از سوى ديگر، بستگى به سازمان اجتماعى، شيوه‌ى مبارزاتى و درک روزمره‌ى طبقه‌ى آنتاگونيسم آن، يعنى جنبش کارگرى دارد. به بيان ديگر، در حالى‌که ايده‌هاى مسلط بر افکار عمومى، پشتوانه‌ى فلسفى دولت (عوامل ذهنى) را معين مى‌کنند، جنبش‌هاى اجتماعى، نهاد‌هاى طبقاتى - صنفى که انگيزه‌ى تحقق اين ايده‌ها را دارند، جنبه‌ى تاريخى - تجربى (عوامل عينى) دولت هستند.براى نمونه عامل تشکيل دولت‌هاى مدرن بورژوايى در اروپاى غربى و فرم سياسى دمکراسى، جامعه‌ى مرفه و انسان‌گرا از يک سو، نتيجه‌ى دنيوى شدن مؤمنين در دوران رفرماسيون و بازنگرى فلسفى به دين در دوران نوزايش (رنسانس) بوده که منجر به تشکيل فرهنگ متقابل و ايجاد ديدگاه نوين و مسلط بورژوازى به دين و دنيا شده است. دمکراسى بورژوايى در فرم سياسى موجود آن از سوى ديگر، حاصل مبارزات جنبش‌هاى کارگرى - اجتماعى و فعاليت روشنفکران ارگانيک اين جنبش‌ها بوده است که در جامعه‌ى مدنى مستقر شده‌اند و به وسيله‌ى گفتمان مسلط اجتماعى، افکار عمومى را براى تحقق اهداف اجتماعى خود متأثر و روند تحولات جامعه را معين کرده‌‌اند.

روشن است که طرح مکانيزم فوق به عنوان عامل روند تحولات اجتماعى، انگيزه‌ى تدوين نگرشى مثبت‌گرا و جهان‌شمول به سير تاريخ بشرى را ندارد زيرا نه تجربيات تاريخى مصداق اين نگرش هستند و نه وضعيت موجود جهانى و تروريسم کنونى اسلاميون، چنين نگرشى را مجاز مى‌کنند. اين مکانيزم فقط بر اين نظريه تأکيد مى‌ورزد که انسان سازنده‌ى تاريخ است و وقايع تاريخى به صورت مثبت و يا منفى آن، فقط وابسته به توازن قوا ميان نيرو‌هاى سازنده و سياه جامعه هستند. نفوذ و قدرت اجتماعى يکى، نشانه‌ى نقطه‌ى ضعف ديگرى و بر عکس است.هدف اين نوشته بررسى فرم بخصوص نظام سرمايه‌دارى در ايران، به شکل جمهورى اسلامى نيست که به وسيله‌ى قواى سياه جامعه و با ائتلاف شوم روحانى و بازارى، يعنى ميان نمايندگان حوزه و حجره متحقق شد. اين تحليل تحت عنوان "فلسفه و تاريخ دولت اسلامى و دلايل شکست مردم‌سالارى دينى در ايران" در همين جلد ارائه شده است. هدف اين نوشته بررسى نقطه‌ى ضعف قواى سازنده‌ى جامعه مانند جنبش کارگرى - سوسياليستى است که به خاطر نقائص فلسفه‌ى عملى‌اش قادر نبود مانع استقرار نظام جمهورى اسلامى در ايران شود.

پرسش‌هاى اين نوشته بنا بر پشتوانه‌ى تئوريک فوق به شرح زير‌ند:

چرا "مارکسيست‌هاى ايرانى" همواره تبديل به سياهى لشکر بى جيره و مواجب اقشار محافظه‌کار کشور مى‌شوند؟

چرا جنبش کارگرى - سوسياليستى در ايران تاريخى ممتد ندارد و سازمان‌ها و احزاب آن نهادينه نشده‌اند؟

فعالين سياسى اين جنبش با کدام فلسفه‌ى سياسى و با کدام درک روزمره‌ در مبارزات طبقاتى - اجتماعى شرکت مى‌کنند؟

چرا "مارکسيست‌هاى ايرانى" موفق نمى‌شوند در برابر اقشار محافظه‌کار و طبقه‌ى حاکم کشور فرهنگى متقابل تشکيل دهند و پيوسته در پوشش اخلاقى - اجتماعى آن‌ها محبوس مى‌مانند؟

چرا هنوز قشرى از روشنفکران در ايران براى دفاع از منافع طبقه‌ى کارگر بسيج نشده‌اند؟

چرا با وجود تضادهاى طبقاتى - اجتماعى عينى در کشور، "مارکسيست‌هاى ايرانى" موفق نمى‌شوند که در حوزه‌هاى متفاوت اقتصادى، سياسى و فرهنگى گفتمان غالب اجتماعى را معين کنند و افکار عمومى را در مسير تحقق اهداف سياسى خود دگرگون سازند؟

چرا ذهنيت استقرار نظام سوسياليستى در ايران تعميم نمى‌يابد و توافقى اجتماعى براى تشکيل آن ايجاد نمى‌شود؟

و سر‌انجام، چرا اقشار محافظه‌کار ايران مانند درباريان، اسلاميون و جناح‌هاى متفاوت ملى - مذهبى موفق به تشکيل دولت مى‌شوند، ليکن سازمان‌هاى "مارکسيستى" در راستاى انقلاب اجتماعى و تشکيل نظام سوسياليستى شکست مى‌خورند؟

براى پاسخ دادن به پرسش‌هاى فوق بايد فلسفه‌ى عمل در "مارکسيسم ايرانى" به نقد کشيده شود. در اين راستا نه تنها معرفى مارکسيسم کلاسيک ضرورى است، بلکه بررسى مبانى فلسفى که منجر به تعميم "مارکسيسم" در ايران شده‌اند، اجتناب ناپذير به نظر مى‌آيد. بنابراين در وهله‌ى اول، مبانى فلسفه‌ى مارکسيسم که در سير به سوى ايران دگرگون شده‌اند، بررسى مى‌شود. در وهله‌ى بعدى، نقد درک روزمره‌ى شهروندان ايرانى است که به عنوان عامل تعميم غير‌مترقبه‌ى "مارکسيسم" در ايران، ارزيابى مى‌شود.

مارکس و فلسفه‌ى مارکسيسم کلاسيک

براى درک بهتر مارکسيسم کلاسيک، در نظر گرفتن زندگى مارکس و آداب و رسومى که شيوه‌ى تربيت او را متأثر کرده‌اند، ضرورى است زيرا او نيز مانند هر انسان منحصر به فرد ديگرى، مولود محيط فرهنگى - اجتماعى‌اى بود که در آن متولد و تربيت شد. بديهى است که اين انسان‌ها هستند که تاريخ را مى‌سازند، ليکن نقطه‌ى آغاز فعاليت آن‌ها داده‌هاى اجتماعى - فرهنگى‌اى هستند که از يک سو، پشتوانه‌ى نظرى - تجربى و امکانات اين فعاليت را ايجاد مى‌کنند و از سوى ديگر، حدود توفيق اين فعاليت و نتيجه‌ى آن‌را نيز معين مى‌سازند. به اين اعتبار، براى درک بهتر دست‌آورد‌هاى تئوريک و تجربى مارکس و شناخت فلسفه‌ى مارکسيسم کلاسيک، بررسى درجه‌ى تکامل فکرى جامعه، تحولات اقتصادى و نهاد‌هاى اجتماعى‌اى که در واقع امکانات و حدود فعاليت تئوريک - پراتيک مارکس را معين کرده‌اند، ضرورى به نظر مى‌رسد. به بيان ديگر، اين مناسبات کلى جامعه‌ى اروپايى قرن نوزدهم بوده‌اند که مارکس را با خصلتى منحصر به فرد از نظر جسمى و روحى تغذيه کرده‌اند و شخصيت و فلسفه‌ى سياسى او را ساخته و پرداخته‌اند.

کارل مارکس در خانواده‌اى يهودى، در شهر ترير و در ايالت صنعتى راين واقع در آلمان متولد شد. پدر بزرگ او لوى، خاخام يهودى بود. پدر او هاينريش نام داشت که مردى عالم، حقوق‌دان و به فرهنگ و اندشيه‌ى آزاد‌تمايل شديدى داشت. وقتى کارل شش ساله بود، پدرش به دين مسيحيت گرويد تا از يک سو به جوامع فرهنگى مسيحى راه پيدا کند و از سوى ديگر از آزارى که پس از سال ١٨١٥ در زادگاه کارل بر يهوديان روا مى‌شد، رهايى يابد. هاينريش مارکس علاقه‌ى شديدى به ادبيات قرن هيجدهم فرانسه، يعنى دوران روشنگرى داشت. آشنايى کارل با فلسفه در دوران نو‌جوانيش، به وسيله‌ى پدرش ميسر شد. نوشته‌هاى فيلسوف و اقتصاد‌دان انگليسى جان لاک و نويسندگان فرانسوى مانند ديدرو و ولتر، اولين منابع فلسفى‌اى بودند که در اختيار کارل قرار گرفتند و او را تحت تأثير قرار دادند.

کارل در سن شانزده سالگى به دوره‌ى دبيرستان پايان داد و در سال ١٨٣٥ وارد دانشگاه بن شد. او با پيروى از فلسفه‌ى هگل و مانند هم‌فکران جوانش به شيوه‌اى راديکال از تمامى تعصبات کهن جامعه بريد و به اين ترتيب به اصولى‌ترين انتقاد به روابط اجتماعى و نقد تفکر دينى که بر جامعه مسلط بود، دست يافت. او در سال ١٨٤١ به صورت غيابى موفق به کسب درجه‌ى دکتراى فلسفه از دانشگاه ينا شد. موضوع رساله‌ى تحقيقاتى مارکس، بررسى "تفاوت‌هاى فلسفه‌ى طبيعى دمکرايت و اپيکورى" بود (١).

فلسفه‌ى مارکسيسم پس از پايان تحصيل کارل و در دوران روزنامه‌نگارى نزد روزنامه‌ى نويه راينيشه و در روند مبارزات سياسى، تحقيقات اقتصادى و کشمکش فلسفى او با فلسفه‌ى مسلط جامعه شکل گرفت. بنا بر ارزيابى گرامشى، فلسفه‌ى کلاسيک مارکسيسم فقط با بررسى سه پروژه‌ى متفاوت اين دوران قابل فهم است (٢ ).

پروژه‌ى اول، انقلاب صنعتى در انگلستان بود که از سال ١٧٦٠ آغاز شد. در اين دوران انکشاف اقتصادى و انباشت سرمايه در بريتانيا ابعادى غير قابل تصور پيدا کرد. در همان هنگام بازار مدرن جهانى متشکل شد. شاهکار مارکس با عنوان "سرمايه"، نقد سياست اقتصادى انگلستان در آن دوران است که به عنوان تحليلى از شکوفا‌ترين و مدرن‌ترين شيوه‌ى انباشت نظام سرمايه‌دارى به سرانجام رسيد. جلد اول "سرمايه" در دوران حيات مارکس منتشر شد. جلد دوم و سوم "سرمايه" به وسيله‌ى انگلس و از دست‌نوشته‌هاى مارکس تدوين شدند. انگلس مابقى جلد سوم را خود به تنهايى به اتمام رساند.

اقتصاد انگلستان در اواخر قرن هيجدهم به اوج شکوفايى خود رسيد و پس از آن در روندى افولى قرار گرفت و سرانجام در سال ١٨٣٠ در بحران اقتصادى خاتمه يافت. براى انقلاب صنعتى در انگلستان تمامى پيش‌فرض‌هاى ضرورى وجود داشت. پادشاه انگلستان، هاينريش، در دهه‌ى ٣٠ قرن ١٦ مسئله‌ى ازدواجش را براى قطع ارتباط با واتيکان بهانه کرد و پروتستانتيسم را به صورت پروژه‌اى دولتى در انگلستان رواج داد (٣). مبارزه با خرافات، رهايى از افسون‌زدگى و تبليغ اخلاقيت شغلى با انگيزه‌ى کسب عنايت الهى، برنامه‌ى فرقه‌هاى متفاوت پروتستان بود که موانع انباشت ثروت را بر مى‌داشت. در نتيجه، در دوران انقلاب صنعتى انگلستان، نه تصفيه‌ى ذهنى شهروندان براى تعويض منطق دينى (جهان‌گريزى) به منطق دنيوى (جهان‌سلطه‌اى) ضرورت داشت و نه نهادى مانند واتيکان با عقايد دگماتيک خود مانع فن‌آورى و استفاده از آن در صنعت مى‌شد.يکى از عوامل ديگر شکوفايى دراز مدت در انگلستان، دست‌يابى به فن‌آورى جديد بود. اختراع ماسوره‌ى پرنده و تکامل دستگاه ريسندگى و بافندگى بارآورى نيرو‌هاى مولد در بخش نساجى را دگرگون ساخت. استفاده از ماشين بخار در روند توليد، براى اولين بار ميسر کرد که انرژى منابع فسيل مانند زغال سنگ، جايگزين انرژى انسانى شود. تکامل ماشين بخار دورانى به وسيله‌ى جيمز وات، به سرمايه‌دارن امکان مى‌داد که صنايع توليدى را که تا کنون براى استفاده از انرژى آب در کنار رودخانه‌ها مستقر بودند، به شهر‌هاى ديگر و محل اقامت طبقه‌ى کارگر منتقل کنند. استفاده از ماشين بخار براى استخراج زغال سنگ و حمل و نقل به وسيله‌ى خط آهن، نه تنها منابع روزافزون انرژى را تأمين مى‌کرد، بلکه بازار‌هاى پراکنده را به هم مى‌پيوست و به اين ترتيب، شرايط و تداوم شکوفايى دراز مدت را تضمين مى‌کرد (٤).

بنا بر ارزيابى هوبز‌باوم در اواخر قرن هيجدهم دو مورد اساسى از ضرورت‌هاى انقلاب صنعتى بودند. در وهله‌ى نخست، آن صنعتى که پاداش‌هاى استثنايى به سرمايه‌داران مى‌داد و باز‌دهش به سرعت با اختراعات جديد منجر به توليد ارزان‌تر و بيشتر مى‌شد. در وهله‌ى بعد، گسترش روز‌افزون يک بازار انحصارى بود که طبيعتاً زمانى از مرز‌هاى ملى به عنوان مرز اقتصادى عبور مى‌کرد و بازار مدرن جهانى را سازمان مى‌داد (٥). اولى، صنايع نساجى و دومى سياست توسعه‌ى مستعمراتى دولت انگستان بودند که با هم‌ديگر تقسيم کار جهانى را برنامه‌ريزى و متحقق کردند. فرم استثمارى دولت انگلستان بيش از يک قرن قبل از انقلاب صنعتى شکل گرفت. يعنى بعد از زمانى که نخستين پادشاه توسط ملتش محاکمه و اعدام شد. از اين پس، منفعت فردى و توسعه‌ى اقتصادى به عنوان اهداف عالى سياست دولت توسط دربار و طبقه‌ى حاکم انگلستان پذيرفته شد.در نتيجه، دولت انگلستان هم داراى اقتصادى به اندازه‌ى کافى نيرومند بود و حکومتى به اندازه‌ى کافى تجاوزگر داشت که بازار‌ها را يکى پس از ديگرى از چنگ حريفانش در آورد. قواى نظامى انگلستان در جنگ‌هاى متعدد از سال ١٧٧٣ تا ١٨١٥ بر رقيب اصلى‌اش، فرانسه غلبه کرد و به غير از بعضى مناطق در قاره‌ى آمريکا، عملاً تمامى حريفان خود را از جهان غير اروپايى حذف کرد (٦).

در آستانه‌ى رکود اقتصادى که از اواسط دهه‌ى بيست قرن نوزدهم آغاز شد، جوامع اروپايى چهره‌اى متضاد و دوگانه داشتند. از يک سو تأثيراتى نمايان مى‌شد که انقلاب صنعتى بر شيوه‌ى زندگى شهرى و اقشار بورژوازى گذاشته بود. شهر‌هاى بزرگ سريع‌تر از قبل تکثير يافتند و توليدات صنعتى به ارقام نجومى رسيدند. با اختراع و استفاده از چراغ آرگاند شهرهاى بزرگى مانند لندن، دوبلين، پاريس و سيدنى به وسيله‌ى نور خيره کننده روشن مى‌شدند. براى روشنايى شهرها، تأسيس کارخانه‌هاى غول آسايى ضرورى بود که گاز چراغ‌هاى آرگاند را از طريق زغال سنگ توليد کنند. در دهه‌ى ١٨٤٠ استخراج زغال سنگ به ٦٤٠ ميليون تن در سال رسيد. زغال سنگ براى تأمين انرژى قطار راه آهن و کشتى‌هاى بخارى نيز مصرف مى‌شد. در اين ايام ٤٨ ميليون مسافر از خطوط راه آهن بريتانيا و ايرلند استفاده مى‌کردند. تا سال ١٨٥٠ مسافران مى‌توانستند بر روى پنج هزار مايل خط آهن در بريتانياى کبير و روى نه هزار مايل خط آهن در آمريکا به هر سو که مى‌خواستند، سفر کنند. سرويس‌هاى منظم کشتى بخار هم اکنون اروپا و آمريکا، اروپا و جزاير هند را به يکديگر متصل مى‌کردند. با اتصال کشور‌هاى متعدد به وسيله‌ى تلگراف که توسط پروفسور ويتستون، استاد دانشگاه لندن، اختراع شده بود، تجارت جهانى سهل‌تر شد و ابعاد گسترده‌ترى پيدا کرد. در مقايسه با سال ١٧٨٠، تجارت جهانى چهار برابر شد و به ٨٠٠ ميليون پوند استرلينگ رسيد. در اين دوران چهار هزار روزنامه شهروندان جهان را مطلع مى‌کردند و کتاب‌هاى منتشر شده در بريتانيا، آلمان، فرانسه و آمريکا ساليانه از عدد صد هزار به مراتب فراتر رفت (7).

از سوى ديگر، قربانيان انقلاب صنعتى بودند که در حاشيه‌ى شهر‌ها و در حسرت شيوه‌ى زندگى بورژوايى به سر مى‌بردند. عامل اصلى اين تضاد، ماهيت قوانين بازار بود که رقابت بى امان را به صورت دستى نامرئى بر صنعت‌گران تحميل مى‌کرد و آنان را در مقابل دو آلترناتيو ممکنه قرار مى‌داد. آن‌ها يا مجبور به استفاده از فن‌آورى نوين بودند که به وسيله‌ى آن در روند انباشت ثروت به صورت سازنده دخيل شوند و يا بايد به ارتش کار مى‌پيوستند که براى امرار معاش خويش، تنها کالايى را که مالکش بودند، يعنى نيروى کار خود را به بازار عرضه کنند.تراکم کارخانه‌ها در شهر‌ها و توليدات انبوه و مرغوب آن‌ها، روند ممتد سلب مالکيت را تشديد مى‌کرد. انهدام توليدات کوچک در کارگاه‌ها و نابودى صنعت کوچک ريسندگى و بافندگى نتيجه‌اى به غير از تبديل صنعت‌گران و پيشه‌وران به پرولتاريا نداشت که در اوايل قرن نوزدهم به جمعيت طبقه‌ى کارگر مى‌افزود و همواره بخش وسيع‌ترى از انبوه مردم را در بر مى‌گرفت. بديهى است که زنان و کودکان نيز از جبر اقتصادى در امان نبودند. آن‌ها نيز مانند مردان براى امرار معاش خانواده به کار مزدى اشتغال داشتند و سرمايه‌داران به استخدام آن‌ها اولويت مى‌دادند زيرا نيروى کار‌شان به مراتب ارزان‌تر و انظباط‌شان در روند توليد به مراتب تضمين‌شده‌تر بود (٨).

به اين ترتيب، جامعه به شيوه‌اى دگرگون مى‌شد که حاصلى جز درد و رنج فزون‌تر براى طبقه‌ى کارگر نداشت. بديهى است که تحت چنين شرايطى جنبش‌هاى اجتماعى‌اى متشکل مى‌شدند که فلاکت طبقه‌ى کارگر را به صورت نهضت‌هاى خود جوش محرومان شهرى و صنعتى نمايان کنند. گروهى از زحمت‌کشان ساده‌دل تحت نام جنبش لوديت‌ها، براى تخريب ماشين آلات صنعتى فراخوان مى‌دادند زيرا عامل وضعيت فلاکت‌بار اجتماعى‌شان را فن‌آورى نوين مى‌دانستند. چندى نگذشت که اين جنبش جنبه‌ى توده‌اى پيدا کرد زيرا تعداد کثيرى از سودا‌گران و کشاورزان نيز به عنوان قربانيان بورژوازى ثروتمند و متکبر از آن حمايت کردند. لود بنا به روايتى نام يک ژنرال اسطوره‌اى و به روايتى ديگر نام کارگرى مبارز بوده است. فعالين اين جنبش بيانيه‌هاى خود را با نام لود امضاء مى‌کردند که به سازمان و مبارزه‌ى خود جنبه‌ى اسطوره‌اى بدهند (9).

حاصل انقلاب صنعتى در انگلستان و سازمان‌دهى بازار مدرن جهانى، تشکيل جامعه‌ى سرمايه‌دارى بود که عوامل عينى جنبش‌هاى طبقاتى را مهيا مى‌کرد. نقد سياست اقتصادى به وسيله‌ى مارکس، بررسى وقايع ابژکتيو جامعه‌ى سرمايه‌دارى اين دوران است.

پروژه‌ى دوم، تحولات سياسى‌اى بودند که با انقلاب فرانسه، پس از سال ١٧٨٩ در اروپا به وقوع پيوستند. فلسفه‌ى سياسى مارکسيسم تحت نفوذ انقلاب فرانسه و جنبش‌هاى انقلابى آتى شکل گرفت. مارکس براى مدتى به عنوان تبعيدى در پاريس به سر برد و بعد از آن جسته و گريخته و براى فعاليت سياسى به فرانسه سفر مى‌کرد. تحليل‌هاى سياسى او از دولت و جامعه‌ى فرانسه به خوبى روشن مى‌کنند که او يکى از برجسته‌ترين کارشناسان علم سياسى فرانسوى است. از جمله مى‌توان از همکارى او با آرنولد روگه براى انتشار "سالنامه‌هاى فرانسوى - آمانى" و کتاب‌هاى او مانند "نبرد طبقاتى در فرانسه"، "هيجدهم برومر لوئى بناپارت" و "جنگ داخلى در فرانسه (کمون پاريس)" را نام برد. همان‌گونه که اقتصاد جهان در قرن نوزدهم عمدتاً تحت تأثير انقلاب صنعتى بريتانيا شکل گرفت و عوامل عينى مبارزات طبقاتى را مهيا کرد، سياست و ايدئولوژى انقلاب فرانسه، عوامل ذهنى جنبش‌هاى اجتماعى اين دوران بودند که تاريخ اروپاى مدرن را مدون کردند.

در صدر انقلاب فرانسه يعقوبيان (ژاکوبن‌ها) قرار داشتند. آن‌ها نام خود را از صومعه‌اى به نام يعقوب برگزيدند که نخستين جلسات بنيان‌گذارى‌شان را در آن برگزار کردند (١٠). تحت سلطه‌ى يعقوبيان، فرانسه به مدت دو سال در دست مردم آزاده بود. انقلاب در سال ١٧٩٣ به اوج خود رسيد و اعلاميه‌ى حقوق بشر مانيفست آن شد. اين سند که در سال ١٧٨٩ به تصويب و انتشار رسيد، منشورى عليه جامعه‌ى طبقاتى و ضد بشرى نجبا، اشراف و روحانيون بود زيرا نظام فئوداليسم براى آن‌ها حقوق ممتاز قائل مى‌شد.يعقوبيان به رهبرى سياست‌مداران برجسته‌اى مانند روبسپير، مارا، ابر و دانتون و به عنوان نمايندگان خرده‌بورژوازى و محرومين جامعه، برنامه‌هاى طبقه‌ى خويش را تا عواقب منطقى آن دنبال و متحقق مى‌کردند. مبارزه با بازمانده‌هاى نظام فئوداليسم تحت آرمان "آزادى، برابرى و برادرى" و "جنگ براى کاخ‌ها و صلح براى کلبه‌ها" متشکل مى‌شد (١١). اقدام راديکال يعقوبيان فقط ناشى از ايدئولوژى آن‌ها نبود، بلکه زير فشار طبقه‌ى محروم جامعه متحقق مى‌شد. طبقه‌ى کارگر در اين دوران به تنهايى قادر نبود، آلترناتيوى مستقل و عملى در برابر نمايندگان خرده‌بورژوازى قرار دهد.

طبقه‌ى محروم جامعه قواى نظامى يعقوبيان را تشکيل مى‌داد. آن‌ها ملقب به شلوارپوشان بودند زيرا مانند اعيان، شلوار کوتاه تا زير زانو نمى‌پوشيدند (١٢). شلوارپوشان معمولاً از اعضاى نهضت‌هايى بودند که به دليل فقدان عمق ايدئولوژى، هنوز درکى از وضعيت فرو‌دست طبقاتى خود نداشتند. به جز کارگران، عمدتاً محرومان شهرى، زحمت‌کشان، پيشه‌وران کوچک، مغازه‌داران، صنعت‌گران و کسبه‌ى خرد اين‌گونه ناميده مى‌شدند. محل تجمع شلوارپوشان، باشگاه‌هاى سياسى پاريس بود که در آن‌ها قواى ضربتى انقلاب متشکل مى‌شد (١٣). در آوريل ١٧٩٢، با وجود مخالفت جناح کوچکى از راست‌ها و جناح کوچکى از چپ‌ها به رهبرى روبسپير جنگ داخلى در فرانسه آغاز شد. دليل قيام مسلحانه‌ى شلوارپوشان پاريس، کارشکنى دربار در امور مجلس بود. چندى بعد، يعنى در اوت و سپتامبر همين سال، نظام سلطنتى سرنگون و تشکيل جمهورى يکپارچه و متحد فرانسه اعلام شد. پيروزى انقلابيون و اعلام تقويم انقلابى (ترميدور) آغاز عصر جديدى را به بشريت نويد مى‌داد. ليکن نتيجه‌ى اين پيروزى فقط انتخابات کنوانسيون ملى و تشکيل احتمالاً جالب‌ترين مجلس در تاريخ پارلمانتاريسم نبود، بلکه کشتار زندانيان سياسى را نيز در بر داشت.

در اين ايام بيش از ٣٠٠٠٠٠ شهروند فرانسوى که مدافع نظام دربار بودند به ايالت راين در آلمان گريختند و در آنجا مستقر شدند. مجلس بعد از افتتاح شهروندان را به مقاومت تام در مقابل مهاجمان فرا خواند. قواى انقلابى اما با وجود پيروزى رو به فرسايش بود زيرا بخش بزرگى از سياست‌مداران احساس خطر مى‌کردند. از راست‌هاى افراطى گرفته تا چپ‌هاى ميانه‌رو، همه با تعميق انقلاب مخالف بودند. درگيرى جناحى ميان ابر که شلوارپوشان پيرو او بودند با جناح راست به نمايندگى دانتون، حاميان اعمال سياست ملايم را به وحشت انداخته بود (14).

تا آوريل ١٧٩٤، تمامى نمايندگان افراطى جناح راست و جناح چپ به گيوتين سپرده شدند. تنها تداوم جنگ با اتريش در فلورانس و اشغال بلژيک عوامل تداوم کنوانسيون روبسپير بودند. در ٢٧ ژوئيه‌ى ١٧٩٤ پايان کار روبسپير نيز فرا رسيد زيرا کابينه‌ى او سقوط کرد. در روز‌هاى بعد وى و ٨٩ تن ديگر به گيوتين سپرده شدند (15). شکست يعقوبيان دو سال پس از کسب قدرت سياسى و تحت اصل "ديالکتيک انقلاب و بازگشت" به وقوع پيوست. حاصل اين شکست کسب قدرت سياسى و تشکيل نظامى استبدادى به وسيله‌ى ناپلئون بناپارت بود. بنا بر ارزيابى هوبز‌باوم تمامى تغييرات و تحولات سياسى آتى در فرانسه مانند هيئت مديره (١٧٩٥ تا ١٧٩٩)، دولت کنسولى (١٧٩٩ تا ١٨٠٤)، امپراطورى (١٨٠٤ تا ١٨١٤)، اعاده‌ى سلطنت به وسيله‌ى سلسله‌ى بورى (١٨١٥ تا ١٨٣٠)، سلطنت مشروطه (١٨٣٠ تا ١٨٤٨)، جمهورى (١٨٤٨ تا ١٨٥١) و امپراطورى (١٨٥٢ تا ١٨٧٠)، همگى کوشش‌هايى بودند که جامعه‌ى بور&