دوست
عزيز ! خونسرد
باش !*
فواد
شمس
سلام
دمکرات
ليبراليسم
وطني جاده صافكن
سركوب چپ
3 سال پيش
يكي از دوستان
دانشگاهي به
نقل از يكي از
ژورناليستهاي
آن زمان
روزنامههاي
اصلاحطلب با
حالتي تمسخرآميز
از «سوسول
سوسياليستها»
حرف ميزد.
شايد در
آن زمان هيچكس
حتي همان
ژورناليست
اصلاحطلب و
دوست
دانشگاهياش
آن قدر
تيزبيني
نداشتند كه
افق پیشروی
تضادهای
اجتماعي-
طبقاتي با
چنان سرعتي
پيش رود كه
همان سوسول
سوسياليستها
آن قدر اهميت
پيدا كنند كه
موجب نگراني
ژورناليست
فوقالذكر و
سردبير و
رفقايش در
نشريه
"شهروند امروز"
شود. تا جايي
كه از رفقايش
بخواهد كه همه
با هم متحدانه
متنفر شوند و
تنفرنامهاي
بر ضدّ چپ
منتشر كنند.

التقاط
كهنه و نخ
نما شده
محمد
قوچاني مينويسد
: «تاريخ
التقاط در
ايران البته
تاريخي دراز
دامن است» (
التقاط جدید –
محمد قوچانی –
هفته نامه
شهروند امروز
– شماره 19)
خواننده یِ
اين جمله، ميبايست
2 صفحه از
پاراگرافهاي
بلند و اكثراً
نامرتبطِ
ايشان را
بخواند تا
حدود و ثغور
درازاي اين "
دامن" را
نويسنده
برايش تعيين كند.
"دامني" كه به
وسعت تاريخ
بشري است: "از
ايران باستان
عصر اشكانيان
تا تمدن
اروپايي معاصر!"
البته قبل از
آن بايد چند
جمله
پارادوکسیکال
که نویسنده در
كنار هم رديف
کرده را
بخواند:
«التقاط اگر
چه در لغت
معنايي نكوهيده
دارد اما در
عمل فرآيندي
طبيعي است.
هيچ فرهنگ و
تفكر نابي در
جهان ديده
نشده است.
فرهنگهاي
پيشرفته بشري
محصول التقاطهاي
تاريخياند.» (
همان جا)
شهروند
سردبیر ما چون
در مقام داناي
کل مشغول ترسيم
يك كاريكاتور
عظيم از چندين
ابر روايت
سترگ قرون
متمادي زندگي
بشري است، نه
وقت دارد و نه
بر خود لازم
ميبيند كه
لااقل معناي
لغوي اين واژة
«نكوهيده» را
توضيح دهد و
تشريح كند.
چگونه است كه
التقاط در عمل
به «فرآيندي
طبيعي» بدل
شده است؟ که
محصول آن
«فرهنگهاي
پيشرفته بشري»
شده است؟ اين
چه امر
نكوهيدهاي
است كه هم
طبيعي مينمايد
و هم عامل
پيشرفت بشري؟
براي يافتن
پاسخ اين
سوال،
ژورناليست
داناي كل ما
مينويسد: «آن
چه التقاط را
در ادبيات
سياسي امروز
ايران مذموم
ميسازد دست
بردن در مباني
و سنتها و
تصرف در آنها
و تلاشي براي
بازگرداندن
معاني آنها به
مطالبات اخير
انسانهاست» (
همان جا) و
ادامه ميدهد
كه : «التقاط به
معناي اخير آن
به خيانت به سنت،
خطا در فهم
متن و انحراف
در راه حقيقت
منتهي ميشود
و اين همان
جفايي بود كه
در نيم قرن
اخير در حق
سنت ملي و
ديني ايران
شد.» ( همان جا)
سردبیر مجلهاي
كه از نام اش
اين گونه برميآيد
كه براي
شهروندان
امروزي منتشر
ميشود ، در
اين جا نگران
برآورده شدن
«مطالبات اخير
انسانها»
نيست. نگراني
او از آن است
كه به سنتها
خيانت شده و
جفايي نيز در
حق «سنتهاي
ملي و ديني
ايران» روا
شده است. شايد
در نزد «شهروندان
امروز» اين
سوال شكل
بگيرد كه پس
«مطالبات
اخير» ما چه ميشود؟
چه راهي را
بايد براي
تحقق آن جُست؟
سردبير
"امروز"ی ما
"شهروند"ان
را چندان
منتظر و نگران
نگاه نميدارد
و پاسخ آنان
را ميدهد.
البته در اين
ميان
«شهروندان
امروزي» باید
اینگونه تصور
کنند كه آنان
با ژورناليست
ما همطبقه
بوده و در
نتيجه، هم
منفعت و هم
نظر هستند:
فرديت انسان
ها را ناديده
نميگيرند،
برادران مدرن
و مسلمان،خود
را در تركيه و
عراق تنها نميگذارند
و ميزبان
فرزندان چهگوارا
نيز نميشوند
و به چريكي هم
كه نسبتي با
ملت و فرهنگشان
ندارد كاري
ندارند. اصلاً
« ما را چه به
چه؟»
اگر تمام
اين پيشفرضهاي
محال را در
نظر بگيريم،
آن گاه ميتوانيم
راهحل به
غايت
غيرالتقاطي(؟!)
قوچاني را
هنگامي دريابيم
كه «قواعد
اساسي فقه
اسلامي در
اصالت فرد و
اقتصاد آزاد
را ناديده» (
همان جا)
نگيريم. ژورناليست
داناي كل ما
كه در سطور
قبلي كلمات
بسياري در
نكوهش التقاط
جديد خود
ساخته و موهوم
اش رديف كرده
بود، خود اما
در التقاطي
كهنه و به
همان مقدار نخ
نما شده
گرفتار آمده!
اصالت فرد و
اقتصاد آزاد
را در دل فقه
اسلامي، آن هم
از نوع سنتياش
ميجويد. اگر
بخواهيم دليل
اصلي اين همه
پريشان
نويسي ايشان
را دريابيم،
ميبايست به
ميزان صداقت
ژورناليست
جوانمان در
اين جملهي
اعترافگونه
شك نكنيم: «آيا
ميتوانيم از
بازگشت
دوباره چپها
به دانشگاهها
نگران
نباشيم؟» (
همان جا) به
واقع قوچانی
سر تا پا
نگران است.
قوچاني اما
خود با اين
سبك مقاله
نوشتن، ميزان
نگراني اش كه
موجب اين
پريشانگويي
شده است را
صادقانه نشان
داده است. اما
براي قضاوت
هنوز زود است.
تاريخ همچنان
ادامه دارد و
البته مقالة
قوچاني هم!
دشمن
مشترك همه را
متحد ميكند
نفوذ
انديشههايي
كه خواهان لغو
و دگرگوني
بنيادين كليت
مناسبات
نامطلوب و
غيرانساني،
اجتماعي –
طبقاتي حاكم
بر جامعه ما
هستند در ميان
نخبهترين
بخش نسل جوانِ
جامعه ما، در
دانشگاهها،
موجب نگراني
شديد قوچاني
را فراهم
آورده است.

ژورناليست
جوان و داناي
كل ما اين بار
هم مثل تمامي
گزارههاي
ديگرش هيچ
فاكت و دليل
مشخصي براي
اين نگرانی اش
نميآورد. در
نتيجه ميبايست
از قرائن و
شواهد موجود
در خودِ متن
دليل نگراني
عميق قوچاني
را بجوييم.
يكي از اين شواهد
آن است كه،
نيروهاي
نگران ديگر را
از نفوذ چپها
در دانشگاهها
بيابيم.
قوچاني در اين
راه ما را كمك
ميكند و از
«صادقترين
اصول گرايان و
سنتگرايان»
نام ميبرد:
«نفوذ انديشههاي
كمونيستي از
نوع استاليني
آن در دانشگاههاي
ايران خطري
نيست كه صادقترين
اصولگرايان
و سنتگرايان
از آن نگران
نباشند.» ( همان
جا) ابتدا در حاشيه
لازم به تذكر
است كه بعد از
سال ها خواندن
انشاءهاي
مقاله گونهي
اين
ژورناليست
جوان و نگران،
ديگر بايد
عادت كنيم كه
او براي
ادعاهايش ،
حتي اگر از
جنس نگراني
باشد، نيازي
به آوردن فاكت
و دليل مشخص و
روشني نميبيند.
پس نبايد
بيهوده
انتظار داشت
كه فاكت مشخصي
از اين عبارت
«انديشههاي
كمونيستي از
نوع استاليني
آن» كه بنا به انگارة
قوچاني در
دانشگاهها
نفوذ دارند،
آورده شود. پس
براي ابطال آن
نيز شايد
نيازي به
يادآوري
نباشد كه
بيشترين و كوبندهترين
نقدها به
استالين و
استالينيسم
از طرف فعالان
چپ و ماركسيستهاي
سرشناس جهاني
بيان شده است
و آن چيزي هم كه
در دانشگاه
نفوذ پيدا
كرده، يكي از
مشخصههايش
نقد بيامان و
کمونیستی به
سرتاپاي
استالين است.
به اصل
بحث بازگرديم.
جريانات
نگران مشخص
شدند. «صادقترين
اصولگرايان
و سنتگرايان»
كه گويا 3 سال
پيش يكي از
سرشناسترين
آنها به يكي
از روساي
قوچاني و
قوچانيها
توصيه كرده
بود كه بيابيد
بر ضدچپها با
هم متحد شويم!
در اين
جاست كه
محافظهكاران
و اصولگرايان
از نوع صادقاش
با ليبرالها
از نوع وطني و
ژورناليستياش
«دستكم در
نقد كمونيست
متحد ميشوند»
( همان جا) براي
درك بهتر
ماهيت اين
اتحاد، ميبايست
راديكال
برخورد كرد.
راديكال به
مثابة دست
بردن به ريشهها!
با چنین شیوه
ای در می
یابیم که اين
اتحادِ نه یک
اقدام «دستكم»
و حداقلي و
تاكتيكي،
بلكه «دستبالا»
و حداكثري و
استراتژيكی
است. اما گويا
دوستان
ليبرالِ
ژورناليستِ اين
جبهه یِ متحده
از نارفيقي
"صادقترين
سنتگرايان و
محافظهكاران"
دل چركين شدهاند
كه چرا
"برادران
مسلمان و
مدرن" آنان را
در «تركيه و
عراق» رها
كردهاند و به
«چهگوارا» ها
چسبيدهاند.
اتحاد بر سر
منافع مشترك
است. بر سر
دفاع از حفظ
شرايط موجود،
بر سر حفظ منافع
طبقاتي،
طبقات مسلط
جامعه! شايد
در ظاهر همانگونه
كه خود قوچاني
مينويسد:
«ليبرالها هم
با نظام ديني
مخالفند اما
حداقل به انديشه
ديني
پايبندند.» (
همان جا) حال
كه «قواعد
اساسي» اين
انديشة ديني
در «فقه
اسلامي» تبلور
يافته است
بايد هم بر سر
مسئله «اقتصاد
آزاد» با هم
متحد شوند.
طبقات مسلط در
هر جامعهاي
به حكم غريزة
طبقاتي خويش
براي حفظ
منافع خود، آن
هم درست در
شرايطي
«نگران»
كننده، دست به
اتحاد
استراتژيك ميزنند.
براي برقراري
ديكتاتوري
طبقاتيشان!
در اين جاست
كه ليبراليسم
ايراني بومي
شده ، رام ميشود
تا عاقبت بر
دامان مادران
خود بيافتد و
از آنان
عاجزانه طلب
كند كه در
گسترش و پياده
كردن «قواعد
اساسي فقه
اسلامي» كه
همانا «اصالت
فرد و اقتصاد
آزاد» است،
تعجيل كنند.
منجمان
ليبرال؛
مشاوران
فقيهان سنتي
«آن دورهاي
كه فقاهت در
ميدان اجتماع
و سياست گام
برداشته بود.
منجمان را نيز
به درگاه
فقيهان راهي
نبود [..] اما در
دوره متأخر دو
ميهمان
جدیدالورود
بساط آرامش
فقهي را در
باب «رؤيت ماه»
بر هم زدند.
يكي «فقه
سياسي» و
ديگري ورود
دانش جديد
نجوم با تجهيزات
پيشرفته براي
رصد هلال ماه» (
منجمان مشاور
فقیهان – فرید
مدرسی – هفته
نامه ی شهروند
امروز – شماره 19)
در اين جا ميتوان
از دانش جديد
و تجهيزات
پيشرفته كمك
گرفت تا منجم
ليبرال ما
بتواند عامل
نگرانياش را
رويت كند تا
با ديدي بهتر
به فقيهان سنتي
متحدش، در
جبهه چپ ستيزي
مشورت دهد.
منجم
ژورناليست و
مشاور
ليبرال، هم
چون منجمان كهنه
كار، در
كهكشان بزرگ
مفاهيم
فلسفي، اجتماعي،
سياسي،
اقتصادي،
ديني و فقهي
به سير و سلوك
ميپردازد و
هر دم ستارة
جديدي را در
اين كهكشان بيانتها
كشف ميكند.
يكي از ستارههاي
درخشان كشف
ايشان ، جريان
سوسياليستهاي
خداپرستِ
محمد نَخشب
است، كه حتي
با وجود در هم
آميختن
«سوسياليسم،
ناسيوناليسم
و اسلام» از طرف
منجم بزرگ
معاصر جامعة
ما (محمد
قوچانی) متهم
به التقاط نميشود.

در ادامه
كشفيات ستارهگونة
منجم
ژورناليست و
مشاور
ليبرال، به
پديدهاي
برميخوريم
كه گويا «قيام
پانزده خرداد
1342 روز تولد آن
بود» (التقاط
جدید – محمد
قوچانی – هفته
نامه شهروند
امروز – شماره 19)
پديدهاي كه
قوچاني آن را
تبديل اسلام
از يك فرهنگ
به يك
ايدئولوژي مينامد.
اين اتفاق
بزرگ تنها در
طي يك شب پر
ستاره در
پانزده خرداد
1342 روي ميدهد.
منجم فعلي،
مشاور صادق و
ژورناليست
سابق ما، هم
چون روال
گذشتهاش
نيازي به
توضيح اين
تحول سترگ نميبيند.
البته در مقام
منجمي مقدار
اندكي انصاف به
خرج دادهاند.
انصاف ايشان
در اين حد است
كه در مقابل
سوالات بيشمار
خوانندگان
اين جملهشان:
«اگر تا قبل از 15
خرداد 42 اسلام
تنها يك فرهنگ
بود از آن روز
يك ايدئولوژي
هم شد» (همان جا)
تنها يك جمله
پاسخ ميدهند:
«شكلگيري
چنين قرائتي
از اسلام بدون
شك بازتابي از
مناسباتي بود
كه حريف آن
يعني چپگرايي
بر اسلام
تحميل ميكرد.»
( همان جا)
ژورناليست،
منجم و مشاور
ِ محافظِ
«قواعد اساسي
فقه اسلامي»
به فقهاي شيعه
نهيب ميزند
كه چرا
مناسبات بازي
كه از طرف
حريف چپگرا
بر شما تحميل
شده است را
قبول كردهايد؟
منجم
جوان داستان
ما، اما با
وجود تمام
تكنولوژيهاي
پيشرفتة
كنوني، كه حتي
منجمان كهنهكار
و ارشدتر در
مشاورت فقهاي
سنتي در گذشته
داشتهاند و
حق استادي نيز
بر گردن
قوچاني
دارند، به
وجود آن
اعتراف ميكنند
(اشاره به
مطلب ابراهيم
يزدي در همين
شماره شهروند
امروز كه به
انقلاب
الكترونيكي
می پردازد) با
این وجود،
قوچانی هنوز
از درك عميق و
علمي تحولات
اجتماعي-
طبقاتي ای كه
باعث شورش 15
خرداد 42 و
برآمدن جنبش
اسلام سياسي به
رهبري فقهاي
شيعه، به
مثابة يك جنبش
اجتماعي-
سياسي با سمت
گیریِ طبقاتي
خاص خود شد،
عاجز است.
ژورناليست
منجم ما، در
مقام مشاورت،
چندان هم خوب
عمل نميكند.
او تحولات
عظيم جامعه را
در قالبي
«ژورناليستي»
و با سبكي
«شتابزده» به
«بازتاب
مناسبات»
تقليل ميدهد
تا از دل آن
«فورماليسمي»
سطحي انگاراه
زاده شود.
ژورنالیست
های شتابزده
گرفتار در
فورمالیسم
سطحی
با تمامی
این اوصاف
دیگر نباید از
این منجم تازهکار
و ژورنالیست
جوان و بی
قرار انتظار
داشت که در
رصد کردن
اندیشهها و
جنبشهای
عظیم اجتماعی-
طبقاتی که
قدمتی بیش از
یکونیم قرن
دارند، دچار
فورمالیستی
سطحیانگارانه
نشود. و در این
میان تقسیمبندی
بدیع و خام
اندیشانه اش
را از انواع
سوسیالیسم
ارائه ندهد.
در این میان
بومیسازی
کودکانه او تا
آنجا پیش می
رود که اجتماعیون
عامیون را هم
مقام با
بلانکی! و تقی
ارانی را حرفهایترین
و داناترین
جریان
مارکسیستی! و
حزب توده را
مارکسیسم-
لنینیسم
باسواد ! می
نامد.
در آخر
نیز «اولین
خطای ایرانی»
در برخورد با
مارکسیسم را
کشف می کند:
«تلاش برای ورود
به عصر
سوسیالیسم
پیش از آن که
مدرنیسم در ایران
شکل گیرد.» (
همان جا)
ایشان
همان طور که
در سطور قبلی
در مقام دانای
کل و منجم،
همه ی افق ها
را از قبل
دیده اند، توضیح
نمی دهند که
راه ورود به
این «عصر
سوسیالیسم» دقیقاً
در چه مختصات
زمانی و مکانی
از «مدرنیسم
ایرانی» قرار
دارد؟

در این
جاست که محمد
قوچانی به
مثابه ی جنین
ِ مرده به
دنیا آمده یِ
ژورنالیسم ِ
سطحی
انگارانه یِ
ایرانی است،
که ما پیش تر
در میان دیگر
روزنامه
نگاران ایرانی
نیز دیده
بودیم.
ژورنالیستی
که می خواهد
در 2 صفحه
تکلیف کل
تاریخ بشری را
روشن کند و به
خورد خوانندۀ
کم اطلاع
بدهد. قوچانی
جنین ِمرده به
دنیا آمدۀ
رَحِم مسعود
بهنودها و
نوری زاده
هاست! البته
برای سنجش عمق
ِ اندیشه یِ
این منجم
ِتازه کار ، و
مشاور صادق و
ژورنالیست
جوان و بی
قرار فعلی،
باید اندکی
بیشتر صبر
کنیم ، تا
جایی که ستارۀ
درخشان دیگری در
کارنامۀ
قوچانی
بدرخشد و رژیم
پهلوی را هم جزو
ِ مارکسیست
های قرن بیستم
بیاورد. در
اینجاست که در
این آسمان
سیاه و کم
ستارۀ تاریخ
جامعۀ ما،
منجمی مشاور،
در قامت
ژورنالیستی
قهار ظهور می
کند و می
نویسد: «رژیم
پهلوی نیز می
کوشید جاذبه
های مارکسیسم
را در درون خود
ایجاد کند.» (
همان جا)
دلایلی که
برای اثبات این
مدعای شگرف از
طرف قوچانی ذکر
می شود خود
دلیلی است بر
فورمالیست
سطحی ایشان:
دوستی شاه با
برژنف و
هواکوفنگ!
انقلاب سفید و
تأسیس سپاه
دانش و
بهداشت! که
احتمالاً قرار
بوده شکل بومی
شدۀ
کاسترویسم را
بر دوش بکشد. و
در نهایت،
ایجاد حزب
رستاخیز با
همراهی گروهی
از کمونیست ها
و مائویست های
سابق!
همین چند
خط کافی است
که تمامی
احکامی که در
کتاب های
تاریخ، جامعه
شناسی،
اقتصاد و ... در
طی نیم قرن
اخیر در مورد
ماهیت و
کارکرد رژیم
پهلوی نوشته
شده است،
ناگهان دود
شود و به هوا
رود. در این
جاست که قلم
در مورد نیاز
به پاسخگویی
به این جملات
دچار شک عمیقی
می شود و راه
حل های جدیدی
از جمله
گذراندن کلاس
های فشرده
مبانی اقتصاد
سیاسی، مبانی
جامعه شناسی،
تاریخ و ... در
کنار چند دوره
یِ روانکاوی
را به قوچانی
توصیه می کند.
البته می بایست
در پروندۀ
پزشکی ایشان
این جمله را
به عنوان
مهمترین مدرک
بیماری الصاق
کرد: «برخلاف
پیش بینی
مارکس،
انقلابی
مذهبی در ایران
پیروز شد.» (
همان جا)
3
ضلع مثلث
برمودا:
مهمترین
مفسران،
مترجمان، کاشفان
فروتن مارکس
جمله یِ
اخیری که از
قوچانی ذکر
شد، دیگر از آن
ستاره های
دنباله داری
است که در هر
چند میلیون
سال یک بار
توسط منجمان
قهار قابل رؤیت
است. چون بعد
از سپری شدن
صد و اندی سال
از فوت مارکس،
هیچ کس تاکنون
موفق به کشف
نظر مارکس در
مورد «انقلاب
مذهبی» که
قرار بود در
میانه دوم قرن
بیستم ایران
روی دهد، نشده
بود.
این جاست
که محمد
قوچانی
ناگهان در
مقام "کاشفان
فروتن
مارکس"، ظهور
می کند و بعد از
مشورت با مهم
ترین مترجمان
مارکس، «باقر
پرهام»، و مهم
ترین مفسران
او در ایران،
«بابک احمدی»،
به این کشف
بزرگ نائل
آمده است.
شاید ژورنالیست
جوان بی قرار
ما که جویای
نام است، صادقانه
خواسته است
رأس سوم این
مثلث باشد و
لقب "مهم ترین
کاشفان
مارکس" را
"فروتنانه"
بر خود الصاق
کند.
ژورنالیست
بی قرار که
احتمالاً بر
بی طرفی خویش
نیز اصرار
دارد، چون به
هیچ
ایدئولوژی ای
رغبت ندارد، و
تنها نقش
منجمان و
مشاوران را برای
فقها بازی می
کند، در اینجا
بار دیگر ، به
سبک بهنود و
نوری زاده ،
مخاطب را بی
سواد و کم اطلاع
فرض کرده و
تنها نام های
بلند مفسران و
مترجمان
مارکس را
،بابک احمدی و
باقر پرهام ،
یافته است.
اما اگر به
خود زحمت می
داد و به کتاب
فروشی ها سری می
زد، با لیست
بلندتر از
«این 2 نفر»
مواجه می شد،
مترجمان
پرکار آثار
مارکس و البته
مفسرانی که با
مارکس نه به
مثابۀ یک فیلم
سینمایی، که
به مثابۀ یک
اندیشمند
انقلابی،
برخورد می
کنند. لازم به
تذکر است که
در چند سال
اخیر به همت
تنی چند از
مترجمان،
اکثر آثار
مارکس ترجمه و
منتشر شده که
در این میان
باقر پرهام
نقش بسزایی
نداشته و
توضیح بعدی آن
که بابک احمدی
تخصص اصلی اش
نقد و بررسی فیلم
های سینمایی
است که در این
زمینه آثاری هم
منتشر کرده
است. اما
قوچانی ترجیح
میدهد باقر
پرهام، مدافع
سلطنت مطلقه و
بابک احمدی،
"تنهاترین
سرباز بی
سردار" لشگر
شکست خوردۀ دوم
خرداد را دو
رأس دیگر مثلث
موهوم اش
بنامد.
جا دارد
در انتهای این
بخش برای آن
که یک مثال
نقض کننده
برای ردّ
ادعاهای
کودکانۀ قوچانی
در این زمینه
آورده شود، و
البته یکی از دلایل
اصل این توهم
که «در میان
نسل مارکسیست های
ایرانی به نام
بلندی در فهم
مارکسیسم برنمی
خوریم.» ( همان
جا) بهتر است
یادی از زنده
یاد محمدجعفر پوینده
،مترجم و
نویسندۀ بزرگ
کرده باشیم تا
شاید بر وجدان
خواب رفتۀ
ژورنالیست بی
قرار ما در
این پاییز که
یادآور پاییز
سرد و سیاه سال
77 است، تلنگری
هرچند کوچک
زده باشیم.
مارکس
اخته شده ؛
کالایی برای
بازار
شی واره کردن
همه چیز یکی
از کارکردهای
سرمایه داری، خصوصاً
در مراحل
پیشرفته و
پسین آن است.
نظم سرمایه
داری سعی در
آن دارد با
کالایی کردن
هر چیزی، از
جمله انسان
های مبارز و
اندیشه هایشان،
آنها را شی
واره کرده و
به مثابۀ
کالایی لوکس
برای عرضه در
بازار مصرف
محیا کند.
این روش
البته متد
کهنه ای است
که حساب خودش
را قبلاً پس
داده و یا
بهتر بگوییم،
قبلاً حسابش
رسیده شده
است. اخته
کردن اندیشه
انقلابی مارکس
یکی از ابعاد
موج بزرگ چپ
ستیزی در
اواخر قرن
بیستم بود.
البته این موج
زودتر از آنچه
که تصور میشد،
فرو نشست و
تنها حباب های
ترکیدۀ این
افسانه یِ
«پایان تاریخ»
اش، همچون کف
روی آبی در
اعتراف نامه
فوکویاما که
در همین شمارۀ
شهروند امروز
هم ردّ پایی
از آن می توان
دید، باقی
مانده است!
در جای
جای مقاله
قوچانی سعی بر
آن شده است که از
مارکس تصویر
یک اندیشمند
منفعل و بی
خطر برای نظم مسلط
ایجاد شود.
اگر جوهرۀ
«ماتریالیسم
دیالکتیک»
مارکس و ستون
اندیشه یِ او
که بر مبنای
پراکسیس (عمل
آگاهانه
جمعی)، که همه
و همه در تحلیل
سترگ طبقاتی
مارکس از
جامعۀ مدرن و
جایگاه مفهوم
پویا و
دینامیکِ
«پرولتاریا» ،
در اندیشۀ
مارکس نهفته
است، را از
مارکس بگیریم،
نتیجه آن می
شود که مارکس
را به حدّ یک
مشاور و مصلح
دلسوز سرمایه
داری تقلیل
دهیم. در حالی
که مارکس
متعهد به
جوهرۀ اصلی
مارکسیسم، آن
مارکسی است که
خواهان تغییر
بنیادین تمامی
مناسبات
اجتماعی-
طبقاتی برای
رسیدن به «رهایی
انسانها» میباشد!
و نه مارکسی
که بابک احمدی
و قوچانی و
غنی نژادها و ...
معرفی می کنند.
مارکسی که
تمامی کنش های
انقلابی اش از
دوران جوانی و
روزنامه
نگاری اش تا
زمان تبعید و
عمل انقلابی
در سازماندهی
کارگران
انقلابی در
انترناسیونال
اول و جدال بی
امان او برای
دفاع از خط
انقلابی
پرولتری و
سوسیالیسم
کارگری در
مقابل دیگران
و ...، به
فراموشی سپرده
می شود.
شبح
لنین بر فراز
همه جا
در این
زمان است که
ضرورت لنین و
امثال او که به
تعبیر لوکاچ:
«کل ثمرۀ عمر
وی کاربست
پیگیر دیالکتیک
مارکسیسم در
دورۀ شگرف
دائماً تغییر
یابنده و نو
به نو شوندۀ
گذار است.» ( وحدت
اندیشه لنین_
گئورگ لوکاچ –
ترجمه محمود
عبادیان) درک
می شود. این جا
است که هیستری
شدید قوچانی و
تمامی شهروند
نویسان، به
همراه دیگر متحدان
صادق و
غیرصادق شان،
از «عمل لنین»
قابل فهم تر
می گردد، چون
همان گونه که
لوکاچ در ادامه
میگوید:«عمل
لنین شکل
گسترده تر،
کاملتر و به
لحاظ تئوریک
تکامل یافتهتر
از آن شکلی
است که وی از
مارکس و انگلس
به ارث برد.» (
همان جا)
البته برخلاف
تصور قوچانی
این جا هیچ
بُتی از لنین
ساخته نخواهد
شد. لنین نه به
مثابۀ یک فرد
جدا از
مناسبات و
مبارزات اجتماعی-
طبقاتی، و نه
«سیاستمدار
زبردست معتقد
به زور» و یا
«استاد
سازشکاری»
نامیده شود.
که به مثابۀ
تبلور یک جنبش
عظیم تاریخی،
در بستر
مبارزاتِ بی
امان طبقاتی ِ
میلیونها تن
در ابتدای قرن
بیستم ، که
بوجود آورندۀ
اکتبری شد تا
جهان را تکان
دهد، بررسی می
شود.

لنین که
گویا اکنون
همچون شبحی بر
فراز اقصی نقاط
جامعه از
دانشگاه
گرفته تا حوزۀ
علمیه یا حتی
دولت نئو
محافظه کار
بوش! به پرواز
درآمده است،
هراسی بزرگ در
دل شهروند نشینان
افکنده است.
این هراس
بزرگ از لنین
و شبح او در
جهان تا آنجا
در میان
ژورنالیست
های شهروند
امروز نهادینه
شده، که فرشاد
قربان پور از
میان 15 پرسش و
پاسخی که در
مصاحبه با
غلام عباس
توسلی انجام
داده است،
تیتر خود را
از جمله ای از
لنین انتخاب
می کند. ( مصاحبه
با غلامعباس
توسلی _ هفته
نامه شهروند
امروز _ شماره 19)
در این جا
برای پیوند
دادن این بخش
از نوشتار با
قسمتی که پیش
تر در مورد
سطحیانگاری
محمد قوچانی
نگاشته بودیم
، به بررسی یکی
دیگر از
مقالات وی در
همین شمارۀ
مجله شهروند
امروز، با
عنوان «داستان
آن مارکسی که
لنین خود را
دید» ( محمد
قوچانی – هفته
نامه شهروند
امروز شماره
19)میپردازیم.
در این
مقاله قوچانی
به تشریح توبه
نامه، یا به
تعبیر خودش
«اعتراف نامه»
فوکویاما، در
مورد نظریه
مشهور «پایان
تاریخ» می
پردازد. در
این مقاله باز
ردّ پایی از
برخورد
فورمالیستی و
سطحی با مارکس
و لنین را می
بینیم. به
تعبیر خود
قوچانی، شبح
لنین که در
مقالۀ قبلی
مشغول چرخیدن
در «حوزۀ
علمیه» و «فقه
پویا» بود،
اکنون در نئو
محافظه کاری
حلول کرده
است. «نئو
محافظه کاری
جنبش
لنینیستی
است.» (داستان
آن مارکسی که لنین
خود را
دید-محمد
قوچانی – هفته
نامه شهروند
امروز شماره 19)
البته
نزد فوکویاما
نیز ،همچون
قوچانی، نیازی
به تعریف این
کلمۀ
«لنینیستی»
برای محاظب دیده
نمی شود، تا
مخاطب دلیل
روی گردانی او
از بوش را درک
کند. آقای
فوکویاما
تنها عدم
علاقۀ شخصی
شان به «نسخۀ
اصلی» لنینیسم
را کافی می داند:
« من به نسخۀ
اصلی لنینیسم
علاقه ای
نداشتم و وقتی
هم که دولت
بوش به لنین
گرایی گرایش
پیدا کرد،
مجاب نشدم.» (
همان جا)
البته
«شاگرد خارجی»
فوکویاما که
برخلاف شاگرد
وطنی اش رک و
راست علت
«مجاب» نشدن
استاد را بیان
می کند: «دولت
بوش با
قراردادن
مقولۀ تغییر رژیم
در واقع یک
سیاست خارجی
لنینیستی
فعال را جایگزین
آموزه های
فرجام گرای
اجتماعی
مارکسیستی و
منفعل
فوکویاما
کرده است.» آری
به تعبیر مارکس:
«تاریخ دوبار
تکرار می شود
بار اول به صورت
تراژدی و بار
دوم به صورت
کمیک» ( کارل
مارکس – هجدهم
برومر) آری
این بار تاریخ
به مثابۀ
کمدی، البته،
نه از نوع
خنده دار آن،
که از نوع
دردناک ، برای
جهان تکرار
شد. گوشه هایی
از این درد را
هر روز ما در
عراق و
افغانستان
مشاهده میکنیم.
در این پایانِ
کمیک نمایش ِ
تاریخ است که
ناگهان محمد
قوچانی نیز
فوکویاما را
به مقام
«مارکس زمان»
ارتقا میدهد و
بوش را هم
لنین!
فوکویامایِ
منفعل، با
مارکس، که
شالودۀ تمامی
بحث هایش
فعالیت و کار
انسان هاست! و
"پراکسیس" که
چکیدۀ هزاران
صفحه نوشته
هایش است،
مقایسه می
شود. در گوشۀ
دیگر صفحه،
بوش ِ مهاجم و
نظامی گر که
افغانستان و
عراق شاهد
لشکرکشی اش
است، با لنین
که سربازان
روس را از جنگ
فرا می خواند
و پیمان صلح و
عدم تجاوز با
همسایگانش از
جمله ایران می
بندد و قوای
نظامی تزاری
سابق را از
ایران بیرون
می برد،
مقایسه می
شوند.
البته داستان سرایی این ژورنالیست بی قرار به