گپی با شهاب

 

 

مصاحبه صادق افروز با رفیق شهاب برهان

 

 

 

مقدمه : این مصاحبه نسبتا طولانی را که در برگیرنده 4 دهه فعالیت انقلابی و سوسیالیستی است بهتر آن دیدیم که در قسمت های مختلف منتشر کنیم . اگرچه کل مصاحبه در یک قسمت مجزا بعدا به چاپ خواهد رسید ولی انتشار بخش های مختلف و مجزا از خستگی خوانندگان جلوگیری خواهد کرد .

ورود "راه کارگر" در سال 1358 به صحنه سیاسی ایران حادثه مهمی بود که تکان محکم ونیرومندی به شیوه فکری فعالین سیاسی آن دوره وارد کرد .

چپ ایرانی که با شیوه ساده جدول ضربی طبقات و احزاب سیاسی را در کنار هم می چید حالا  با مفاهیمی چون " دولت بناپارتی "، " کاست حکومتی "  ، " استقلال نسبی فرهنگ و روبنا از مناسبات تولیدی "روبرو می شد . ورود " راه کارگر " به صحنه سیاسی یک ورود تئوریک بود . این سازمان بر خلاف فداییان و مجاهدین و پیکار  نه با تکیه بر لیست طولانی شهدای راه آزادی در نبرد علیه رژیم شاه بلکه بواسطه استفاده از یک سیستم تئوریک تقریبا انسجام یافته جوانان بسیاری را به خود جذب نمود و این در حالی بود که اکثر اعضای رهبری این سازمان سال های طولانی را به خاطر مبارزه علیه رژیم شاه در زندان ها به سر برده بودند . در این مصاحبه سعی می کنم پس از نگاه کوتاهی به اوضاع و احوال سیاسی – اجتماعی در دهه 40 مواضع "راه کارگر " در مقاطع مختلف را از زبان رفیق شهاب برهان که از فعالین پرسابقه جنبش کمونیستی و کارگری ایران است بشنوم .امیدوارم این کوشش برای نسل جوان و کنجکاوی که از گذشته بیشتر می خواهد بداند موثر واقع شود و یاد انقلابیون رزمنده ای را که در راه آرمان های سوسیالیستی طبقه کارگر ایران در صفوف این سازمان از جان خویش مایه گذاشته و به خاک و خون افتادند گرامی نگه دارد .

 

 

 

 

صادق افروز : شهاب عزیز با تشکر از اینکه علیرغم گرفتاری های بسیار دعوت مرا برای این مصاحبه پذیرفتی . راستش از خیلی وقت پیش چنین مصاحبه ای را در سر داشتم .یعنی گفت و گو با یکی از رهبران اولیه "راه کارگر". عاقبت قرعه به نام شما افتاد . می خواستم رو در بنشینیم و گپی بزنیم .کمی به عقب برویم و یک بخش از تاریخ جنبش کارگری کشورمان را با هم ورق بزنیم . منظورم بخشی است که به سازمان شما مربوط می شود. و من فکر می کنم بخش بسیار مهمی هم هست . در معرفی نامه مختصرو کوتاهی که در سایت سازمان هست به این موضوع اشاره می شود که راه کارگر از تجمع فعالین سیاسی زندانی که از جریان های مختلف آمده بودند و به یک جمع بندی مشابهی رسیده بودند تشکیل می شود . از آنجایی که هسته اصلی "راه کارگر " در زندان شکل می گیرد این تشکل به نام بچه های زندان هم معروف بود .می خواستم برایمان توضیح بدهید این جریان های مختلف که به جمع بندی مشابهی رسیدند چه بودند ؟ و این جمع بندی مشترک چه بود ؟

 

رفیق صادق عزیزم!

ابتدا  از این که مرا از  لطف ات بهره مند می کنی ممنون ام.

دوم، درست است که من از اول در « راه کارگر » بوده ام ولی آنطور که تو فکر می کنی جزو « رهبران اولیه » آن نبوده ام. از ابتدای تشکیل سازمان تا برگزاری کنگره اول ، من در کمیته مرکزی ( بمثابه ارگان رهبری سازمان ) نبودم و از سال ٠ ٧ ٣ ١  که اولین کمیته مرکزی انتخابی تشکیل شد، از طرف کنگره اول به عضویت این ارگان انتخاب شدم.

اما اصل قضیه در رابطه با سئوال تو این است که من با این که از ابتدا در « راه کارگر » بودم ولی از لحاظ سابقه، جزو هیچیک از سه جریان زندان که از به هم پیوستن شان « خط ٤ » بعنوان یک جریان  فکری – سیاسی متولد شد و سپس در تشکیلات « راه کارگر »  متحد  شد نبودم. من پیش از آن که در سال ٢ ۵ ٣ ١ به زندان بیافتم  به تعبیری « خط چهاری» بودم؛ مرزبندی قاطع سیاسی با حزب توده و  مرزبندی مارکسیست -  لنینیستی با خط مشی چریکی داشتم و سال ها بود در کارخانه ها با کارگران کار می کردم. به همین خاطر بعد از آزادی از زندان در جریان انقلاب، بطور طبیعی و بدون احتیاج به  درنگ و سبک سنگین کردن، جای خودم را در « خط ٤  » دانستم و وارد همکاری با این طیف شدم. تازه در دوره ای هم که بحث ها در رد مشی چریکی در برخی از زندان های سیاسی تهران اوج گرفت، من در زندان اهواز در تبعید بودم و نتوانستم در آن ها مشارکت داشته باشم.

با این توضیحات خواستم بگویم که من برای پاسخ گوئی به این بخش از سئوال تو که به تاریخچه نطفه بندی خط ٤  در زندان و نیز مذاکرات وحدت آن سه گرایش در بیرون از زندان بر می گردد آدم مناسبی نیستم، نه اطلاعاتی کامل دارم و نه دست اول؛ و نه حافظه ای لازم در حد شنیده هایم. از این جهت متاسف ام ولی رفقائی در سازمان ما هستند که هر سه مزیت را بر من دارند و می توانند سئوالات تو در این زمینه را جواب بدهند.

 حتا در زمینه های تشکیلاتی مربوط  به تاریخچه پیش از مهاجرت سازمان به خارج از کشور همینطور است و چون من در داخل اساسا در تحریریه نشریه و در بخش تبلیغ و ترویج بوده ام و تا پیش از کنگره اول در ارگان های " تشکیلاتی" عضویت نداشته ام، آدم مناسبی برای دادن اطلاعات در زمینه تاریخچه آن دوره در این عرصه هم  نیستم.

این است که رفیق صادق عزیز، « قرعه » ات به نام شخصی که درخور باشد نیافتاده و مجبوری از قرعه چشم بپوشی و به سراغ  رفقای صالح و مطلع بروی.

در هرحال از این که نتوانستم خدمتی بکنم متأسف ام و البته همواره در هر زمینه دیگری که در توان ام باشد با کمال میل در خدمت خواهم بود.

 

 

صادق افروز : شهاب جان من تا بحال فکر می کردم تو هم  مثل خیلی های دیگر از جنبش فدایی شروع کرده ای . نمیدانم شاید آن داستان زیبایت " الماس سبز" که شرح حال محمود محمودی( بابک ) است این پیشداوری را در من ایجاد کرده بود. برای من اینطور جا افتاده بود که وقتی بابک با آن تعصب  و عشق جنون آمیزش به رهبران فدایی از تو می خواهد که با استفاده از حافظه و هر امکان حداقل کار آموزش تئوریک بچه های زندان را بر عهده بگیری حتما می بایست تو را هم خودی ، یعنی از جنبش چریکی به حساب می آورده است .

خوب خیلی از فرض ها و پیشداوری ها درست نیستند . این هم یکی از آنها. ولی این به هیچ وجه از اهمیت این مصاحبه کم نمی کند. نه تنها کم نمی کند بلکه افزون بر آن جذابیت خاصی  به آن می بخشد . جذابیت از آن جهت که تو  نه از درون بلکه از بیرون شاهد شکل گیری جنبش  چریکی بوده ای.  و با ایستادگی بر مواضع مارکسیستی لنینیستی وکار با حوصله و پیگیر در میان کارگران ( و نه دهقانان ) نه تنها مرزبندی قاطعی با حزب توده داشتی بلکه با مشی چریکی هم به وضوح خط کشی داشتی . می خواهم ما را با خودت به آن روز های اواخر دهه 40 ببری و توضیح بدهی که یک انقلابی مارکسیست برای کار سیاسی با چه دشواری هایی روبرو بود .

 

شهاب : از هر کسی که در آن مقطع  به صورتی مبارزه می کرد و خودش را انقلابی و مارکسیست می دانست راجع به دشواری های کار سیاسی در آن دوره بپرسی، جواب های متفاوتی خواهی گرفت. گفتنی های من  بیش تر به تجربیات خودم محدود می شوند و آن ها را نمی خواهم تعمیم بدهم، البته مسائلی عمومی وجود داشت که به چند تا از آن ها می توانم اشاره کنم.

عمومی ترین  و سر راست ترین دشواری  – نه فقط برای انقلابیون و مارکسیست ها – خفقان سیاسی و سلطه ساواک بود. این عامل – یا بهتر است بگویم برخورد با این عامل –  در نیمه دوم  دههء چهل شمسی نقشی عمده در شکل گیری و توجیه مشی چریکی داشت. ایده های « مبارزه مسلحانه هم استراتژی، هم تاکتیک » و این که پیشاهنگ فدائی (« موتور کوچک» ) با سرمشق قرار دادن خود، بر ترس توده غلبه کند و انقلاب ( « موتور بزرگ» ) را به حرکت در آورد، در متن این فضای خفقانی تئوریزه شدند. پشت این سکه هم رکود سیاسی و همینطور تسلیم شدگی و همکاری بخش هائی از فعالین سیاسی با رژیم و ساواک بود که بی هودگی مبارزه را تبلیغ می کردند و می گفتند: « ما هم وقتی جوان بودیم مثل شما فکر می کردیم ولی دیدیم  فایده ندارد!».

دشواری دیگر – که از همان فضای پلیسی و خفقانی ناشی می شد – آموزش سیاسی و نظری و دستیابی به کتاب های مارکسیستی و اسناد و منابع معتبر بود. اگر کسی به اینگونه کتاب ها و اسناد دسترسی پیدا می کرد، فقط از طریق روابط – آن هم روابط بسیار قابل اعتماد – می بود و تازه چیز زیادی هم گیر اش نمی آمد چون در این زمینه به معنی حقیقی کلمه قحطی بود. در کتابفروشی « پروگرس » در خیابان استالین تهران و نزدیک سفارت شوروی که بخشی از روابط فرهنگی رسمی ایران و شوروی بود و کتاب هائی که وارد می کرد تحت نظارت و اجازه ساواک قرار داشت، علاوه بر کتاب های فنی و پزشکی و ادبی و دانشگاهی – که به انگلیسی یا فرانسه ترجمه شده بودند- کتاب هائی در زمینه های علوم اجتماعی هم پیدا می شد که همه اش کار آکادمیسین های شوروی بود و در آنجا نمی شد چیزی مستقیم از لنین و مارکس پیدا کرد. خواندن همین ها هم زبان انگلیسی، روسی یا فرانسه لازم داشت. غالب جوان های آن دوره  نه از طریق کتب مارکسیستی بلکه از طریق رمان های انقلابی یا منتسب به سبک رئالیسم سوسیالیستی بود که به سوی ایده های چپ  و  به اردوی مبارزان چپ کشیده می شدند و تازه خیلی از این رمان ها هم غیر قانونی بودند و به آسانی به دست نمی آمدند. از قبیل: « پاشنه آهنین » اثر جک لندن و « مادر » اثر ماکسیم گورکی.

جالب و طنز آمیز است که خود من در نوجوانی اولین متون مستقیمی که از مارکس و انگلس و لنین و استالین خواندم « از برکت » فرمانداری نظامی تهران بود که بعد از کودتای ٨ ٢ مرداد سرکوب و قلع و قمع مصدقی ها و حزب توده را به عهده داشت و پس از مدتی سازمان اطلاعات و امنیت کشور ( ساواک ) جای آن را گرفت. فرمانداری نظامی تهران کتاب قطوری با عنوان « کتاب سیاه- سیر کمونیسم در ایران » منتشر کرده بود تا به موازات سرکوب فیزیکی حزب توده، اعتبار سیاسی کمونیست ها ( آن زمان توده ای ها بودند که کمونیست شناخته می شدند)  و دکترین کمونیستی را هم با یک تهاجم باصطلاح ایدئولوژیک، بی اعتبار کند. در این کتاب که در اوائل سال های چهل به دست من رسید،  علاوه بر چاپ انبوهی از ندامتنامه های تهوع آور از جمله مال رهبران حزب توده نظیر دکتر محمد بهرامی و دکتر یزدی و فراخوان دادن شان به توده ای ها که تسلیم شوند و اطلاعات شان را بدهند، ماتریالسیم دیالکتیک، ماتریالیسم تاریخی، و پاره ای اصول  پایه ای کمونیسم با نقل پاراگراف های متعددی از نوشته های کلاسیک مارکس و انگلس و لنین ( و مطالبی هم از استالین و مائو) به « چالش» کشیده شده بودند.  ردّیه هائی که بر این مطالب نوشته شده بودند تنها صحت این مطالب را اثبات می کردند و در هیچ موردی قوی تر از این استدلال خداشناسان نبودند که « اگر خدا نیست، پس آدم و حوّا را  کی آفریده است؟ »! بیرون کشیدن مرواریدها از داخل این تل لجن کار دشواری نبود و با این که قطعات نقل شده از کلاسیک های مارکسیسم بریده بریده و پراکنده بودند ولی مرا مستقیم به سرچشمه وصل کردند که تا آن زمان تنها به شکلی غیر مستقیم ( مثلاً « نقش شخصیت در تاریخ » اثر پلخانف، « دیالکتیک چیست؟» نوشته انور خامه ای، « سرمایه داری دولتی در شوروی » نوشته خلیل ملکی، « مادیگری و عرفان » نوشته دکتر تقی ارانی، « اصول مقدماتی فلسفه » اثر ژرژ پلیتسر و از این دست جزوات) با آن ها آشنا شده بودم.

منظورم نشان دادن آن قحطی منابع آموزشی است که هرچند به تنهائی فقر دانش سیاسی و  کمونیستی نسل جوان چپ سال های چهل را توضیح نمی دهد ولی  گواهی بر دشواری های کسانی هست که برای دستیابی به این آموزش ها خود را به آب و آتش می زدند. همانطور که گفتم این تجربهء خود من است ولی آن زمان کسانی هم بودند که یا از طریق آشنائی با برخی توده ای ها  و یا ارتباط با دانشجویان کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی در خارج از کشور به منابع بیش تری دسترس داشتند.  

در اواخر سال های چهل هم که مورد پرسش  تو است،  تفاوتی کیفی در این فقر دانش به وجود نیامده بود. در قلمرو مطبوعاتی و ادبیات و هنر، گرایشات چپ، سوسیالیستی و ماتریالیستی با وجود فشار سانسور، رو به ازدیاد بودند. حتا مقدمه نویسی بر برخی ترجمه های ادبی بهانه و وسیله ای برای طرح تحلیل های  جامعه شناختی مارکسیستی و ماتریالیستی شده بود. البته من دو نمونه بسیار قوی این نوع مقدمه نویسی ها را که خواننده را با متدولوژی تحلیل مارکسیستی و ماتریالیستی آشنا می کردند  قبلا در اوائل سال های چهل در مقدمه دکتر پرویز شهریاری بر ترجمه « ریاضیات چیست؟ » اثر آکادمیسین های ریاضی شوروی و مقدمه دکتر علی اکبر حکمت - استاد مارکسیست دانشکده حقوق دانشگاه تهران ( برادر سردار فاخر حکمت- شاه پرست  و رئیس مجلس شورای ملی در چند دوره ) -  بر کتاب « حقوق عام ملل »  دیده بودم. در اواخر سال های چهل از این نوع کارها صورت می گرفت مثل مقدمه دکتر عبدالرحیم احمدی بر ترجمه نمایشنامه « گالیله ئو گالیله ئی » اثر برتولت برشت یا مقدمه دکتر شاهرخ مسکوب بر رستم و اسفندیار،  ولی هرچه که بود،  به تناسب سانسور بود و تحلیل هائی از این نوع جای ادبیات سر راست کمونیستی و مارکسیستی و منابع نظری و تحلیلی و تاریخی را نمی توانست بگیرد. از این جهت فقر دانش انقلابی و مارکسیستی مشکل بزرگ نسل چپ دهه های چهل و پنجاه در داخل ایران بود.

از دشواری های دیگر آن دوران برای نسل جوان چپ، فقدان یک قطب سیاسی چپ در داخل و سر در گمی در میان قطب بندی های تازه به وجود آمده در عرصه جهانی بود. وقتی شما در جامعه ای پا به میدان مبارزه سیاسی می گذارید که احزاب  بزرگ و جا  افتاده ای حضور دارند و در چپ و راست قطب هائی را می سازند و کار شما فقط انتخاب میان آن هاست، البته کارتان آسان است؛ اما در ایران بعد سرکوب های سال ٢ ٣ نه تنها حزب توده بعنوان بزرگترین حزب واقعا توده ای چپ  متلاشی شد و به اعتبار چپ  هم آسیبی مرگبار زد، حتا احزاب سیاسی دیگر هم دیگر از میان رفتند و به محافل در سایه تبدیل شدند. در چنین شرائطی که با رکود  و بی تفاوتی سیاسی توده ای همراه بود، برای چپ های منفردی که یا از احزاب سابقا موجود دلزده شده یا مثل من بدون ارتباطی قبلی با آن ها وارد عرصه سیاسی می شدند،  پیدا کردن یک جایگاه سیاسی و هویت آرمانی قابل تعریف برای خودشان، از دشوار ترین کارها بود. نسل ما  در سال های چهل به نوع دیگری موقعیت چپ های جوان امروزی در ایران را داشت که سرکوبی خونین و خفقانی سنگین، ورطه بزرگی میان گذشته و حال به وجود آورده بود و تو از برزخی عبور می کردی که نه پله های آینده در پیش پایت بود، نه آجر چین های  مسیری که پیشینیان از آن گذشته بودند. به نوعی خودت باید همه چیز را از نو می کاویدی و می چشیدی و می ساختی – کور مال کور مال و با آزمون و خطا!

تازه این نیمی از بدبختی بود! تا پیش از انشعاب میان احزاب کمونیست شوروی و چین تا اوائل دههء شصت میلادی اگر هم می بایست الگو و افقی جهانی می داشتی و خودت را متعلق به آن می دانستی،  با مشکلی رو به رو نبودی. البته آن زمان دو قطب استالینیسم و تروتسکیسم در جهان وجود داشتند که صفوف چپ ها را از هم جدا می کردند؛ ولی این تقسیم صفوف در داخل ایران تقریبا مطرح نبود چون تروتسکیسم در ایران اصلا جا و پایه ای نداشت و فقط در میان نیروهای مهاجر و دانشجویان خارج از کشور موضوع  دعوا بود.  با به وجود آمدن دو قطب شوروی و چین و دعواهای ایدئولوژیک آن ها، با پیدایش تئوری های مائوئیسم و سه جهان و سوسیال امپریالیسم و غیره، خلاً داخلی یک قطب سیاسی – نظری چپ داخل ایران ، با یک سرگشتگی در میان قطب ها و داعیه های مطرح در سطح جهانی هم تکمیل می شد.  به خود همین سرگشتگی، عدم دسترسی به اخبار و اطلاعات موثق را هم باید افزود که به تو امکان نمی داد به درستی از آنچه در شوروی یا چین می گذرد مطلع شوی، و آنهمه اسناد و منابع معتبر به دست ات نمی رسید که بتوانی از ماهیت و معنای آن رویدادها آنچنان که باید و شاید سر در بیاوری.

به دشواری های مبارزه سیاسی در آن دوره - که یکی دو تا نبودند - دشواری  متشکل شدن و مبارزه  سازمان یافته را هم باید بیافزایم. مسأله کسی که میخواست مبارزه متشکل سیاسی کند فقط  بی اعتمادی ناشی از جّو جاسوسی و پلیسی نبود، بیش تر از آن، پیدا کردن همفکر و همراه بود. در محیط پر شر و شور دانشگاه ها که محل جوشش مداوم بود، پیدا کردن آدم های هم فکر و همراه آسان تر بود تا در جاهای دیگر. همینطور جمع شدن در محافل مطالعاتی کار ساده تری بود تا ایجاد محافل و هسته هائی که می بایست بر مبنای یک توافق و برنامه مشترک کار اجتماعی و سیاسی می کردند.

خلاصه با مجموعه این مشکلات و در عبور از این برزخ ها و خلاً ها بود که می بایست خودمان را می ساختیم، راهمان را هموار می کردیم و جلو می رفتیم.

 

صادق افروز : چپ ایران مارکسیسم – لنینیسم را تحت نفوذ فکری انستیتو م-ل مسکو فرا گرفته است. یعنی پس از غلبه استالینیسم این انستیتو برای بیرون آوردن استالین از تناقضات پی درپی در زمینه ادعای دستیابی به سوسیالیسم در یک کشور ( اتحاد شوروی)  شروع به تحریف تعاریف مارکسیستی از جمله سوسیالیسم ، مرحله گذار ، دیکتاتوری پرولتاریا ، کنترل کارگری ، رابطه حزب و طبقه و غیره کرد .  استالینیسم در راستای تقویت بوروکراسی خود هزاران نفر از لایق ترین و از خود گذشته ترین کادر های بلشویک را اعدام کرد . این را به این دلیل عنوان می کنم که این مسئله روشن شود که انقلابیون دهه 40 که پس از یک سرکوب خونین و در خلال یک خفقان سنگین در موقعیتی برزخی مثل جوانان امروز قرار داشتند در بهترین حالت اگر به ادبیاتی دست پیدا  می کردند باز چیزی نبود جز همان آموزش های انستیتو م- ل مسکو . به ندرت در این دوره به اثری برمیخوریم که از موضع انقلابی مارکسیستی و نه از موضع رفرمیستی مثل خلیل ملکی ، استالینیسم را به نقد کشیده باشد . حتی رهبران چریک مثل پویان ، احمد زاده و مومنی از تحسین کنندگان استالین بودند . چپ دهه 40 نه تنها رابطه اش با نسل قبل از خودش که توده ای ها بودند قطع شده بود  بلکه تجربه دونسل قبل یعنی حزب کمونیست ایران را هم در اختیار نداشت  و نمی دانست انقلابی بزرگی مثل سلطان زاده توسط بورکراسی استالینیستی کشته شده است  گفتن این حرف ها الان آسان است . ولی در آن شرایطی که تو به آن اشاره کردی  یعنی خفقان پلیسی ،  بی حوصلگی مشی چریکی ، رفرمیسم و انفعال حزب توده ای و جنجال و شلوغ بازی مائوئیستی و عدم اطلاع از آنچه در این دو کشور می گذشت پیدا کردن یک خط مشی صحیح واقعا دشوار بوده است . برای ما حالا این را توضیح بده که از میان این شرایط چگونه به یک تحلیل سیاسی رسیدی ؟ تحلیلی که به قول خودت حتی قبل از تشکیل " راه کارگر " در حدود یک دهه بعد از نظر سیاسی در زمره خط چهارم قرار می گرفت . یعنی نه توده ای بود، نه چریکی بود و نه مائوئیستی ؟ 

 

 

شهاب : من در آن شرائط به یک تحلیل سیاسی درست و کامل در برابر همه گرایشات اصلی آن دوره دست نیافته بودم و بری از آلودگی به آن ها نبودم. چنین چیزی در اوضاع و احوالی که شرح دادم و در آن محدودیت های  آموزشی و قحطی اطلاعات، ناممکن بود.  در این که گفتم   پیش از آن که در سال ٢ ۵ ٣ ١ به زندان بیافتم  « به تعبیری  " خط چهاری " بودم »، هم احتیاط بود و هم نسبیت. با حزب توده به لحاظ سیاسی یعنی اولاً رفرمیسم، ثانیاً اپورتونیسم، ثالثاً عدم استقلال حتا تاکتیک هایش از دیکته کنندگان شوروی، و رابعاً بخاطر ضربات حیثیتی که به چپ زده بود و می زد، مرزبندی قاطع داشتم. اما این مرزبندی سیاسی از مرزبندی قاطع  تئوریک  که مستلزم مرزبندی با برخی از آموزش های آکادمیسین های رویزیونیست و همینطور با استالینیسم بود هنوز فاصله زیادی داشت. در سال های چهل در ایران و در فضائی که من بودم، مرز بندی با رویزیونیسم در دستور بود و نه با استالینیسم. بخصوص وقتی شکاف بین شوروی و چین به وجود آمد، چین مظهر ارتدوکسی و شوروی مظهر رویزیونیسم شناخته می شدند و حملات چین به « رویزیونسیم خروشچفی » هم عمدتا از سنگر دفاع از استالین و استالینسیم صورت می گرفت. گروهی مخفی که من در نیمه دوم سال های چهل عضو اش بودم، رادیکال بود و به این دلیل هم  در دعوای ایدئولوژیک چین و شوروی با چین همسوئی داشت، منتها این همسوئی تا جائی بود که به رد ایده های « دولت تمام خلقی در شوروی »، « آغاز فاز کمونیسم در شوروی » و امکان پیروزی سوسیالیسم بر کاپیتالیسم در « مسابقه  اقتصادی »، « گذار مسالمت آمیز از سرمایه داری به سوسیالیسم »، « راه رشد غیر سرمایه داری » و امثال این ها مربوط می شد ولی مائوئسیم  را بمثابه تئوری « سه جهان » و « سوسیال امپریالیسم » و الگو برداری از استراتژی محاصره شهرها از طریق دهات - در ایرانی که در آن سرمایه داری چیره شده بود - قبول نداشتم.

به این ترتیب مرز بندی نظری ام با حزب توده از حد مرزبندی با برخی جوانب « رویزیونیسم خروشچفی »  - که طبعاً مورد دفاع متعصبانه توده ای ها بود - جلوتر نمی رفت.

برای شما که می خواهید از فضا و محدودیت های آن دوره بشنوید شاید بد نیست به رادیوهای آن دوره هم اشاره ای بکنم. پیش از آغاز مبارزه مسلحانه چریکی، بغیر از رادیوهای غربی مثل بی بی سی که مورد بحث من نیستند، رادیوهای متعددی از کشورهای اردوگاه « سوسیالیستی » هم به زبان فارسی برنامه پخش می کردند. این ها رادیوهای دولتی بودند و مهم ترین شان که رادیو مسکو بود و روزانه در چند نوبت و رویهم حدود ٨  ساعت برنامه داشت، هیچ چیز برای ما که تشنه آموختن در باره سوسیالیسم و مارکسیسم و انقلاب بودیم نداشت. هر چه بود یا اخبار و تفسیرهای خبری کسالت بار بود یا آمار دادن در باره مقدار محصول پنبه قفقاز و گندم تاجیکستان، تا مثلا از این طریق برتری سوسیالیسم را بر کاپیتالیسم تبلیغ کنند! رادیوی دیگری که خیلی شنونده داشت رادیوی  حزب توده به نام « پیک ایران » بود که عصر هر روز به مدت ۵ ٤  دقیقه از آلمان شرقی برنامه پخش می کرد و گردانندگان اش توده ای های مهاجر بودند. این رادیو هم  در کل پا را از دایره  دیپلماسی دولت شوروی در قبال دولت ایران بیرون نمی گذاشت و جز برنامه های انتقادی کاملا ژورنالیستی چیزی عرضه نمی کرد. در دروه ای هم  توجیه رفرم های شاه - موسوم به « انقلاب سفید » را به عهده گرفته بود با این استدلال که اصلاحات ارضی و لغو فئودالیته یک گام تاریخی به جلو است اما خط اصلی انتقاد اش از رژیم شاه این بود که چرا صرفا به خرید ذوب آهن از شوروی قناعت کرده و بجای امضای قرادهادهای اقتصادی و نظامی با آمریکا، معاملات اش با شوروی را گسترش نمی دهد؟

رادیوی دیگر، رادیو پکن بود که از لحاظ سیاسی و خبری بسیار عقب بود ولی هفته ای دو روز، آثار مائو تسه تونگ را می خواند. در آن دوران، این نعمت بزرگی بود. من این برنامه ها را ضبط و پیاده می کردم و به شکل جزواتی در می آوردم و دست به دست می گرداندم. آثار مائو ربطی به آنچه بعد ها به « مائوئیسم » معروف شد و به تئوری سه جهان و دعوای با شوروی نداشتند. این آثار به من کمک کردند که هم انقلاب چین را بشناسم و هم با رهبر بزرگ یک انقلاب بزرگ آشنا شوم. شعار مائو : « به میان توده ها برویم!» راه مرا از محفلی روشنفکری که در آن کتاب به دست دور خودم می چرخیدم جدا کرد و رفتم که خوانده هایم را در کارخانه به آزمون بگذارم.

 در دوره دعوای ایدئولوژیک میان چین و شوروی، رادیو پکن در جهت استدلالات خودش قطعاتی پراکنده از مارکس و لنین و استالین را هم در رابطه با تئوری دولت، دیکتاتوری پرولتاریا و دیگر موضوعات مورد مشاجره می خواند که در آن قحطی منابع، برای من بسیار ارزشمند بودند.

البته من بغیر از این منابع جسته گریخته، پراکنده و تصادفی، مطالعات مارکسیستی هم داشتم که بخشی از آن ها به دوره آموزش هایم در یک گروه مارکسیستی مخفی در نیمه دوم دهه چهل و بخش دیگر به کتاب هائی از مارکس و انگلس و لنین و لوگزامبورگ و دیگران مربوط می شد  &