.
. قورباغه
ابوعطا می
خواند
ناصر
رحمانی نژاد
اوین،
بند یک
در
بعدازظهر یک
روز زمستانیِ
سال 1355،
هنگامی که من
در بند 6 از
بندهای سه
گانه 4 و 5 و 6 زندان
قصر دوره
دوازده ساله
زندان خود را
می گذراندم، نام
مرا از
بلندگوی بند
اعلام کردند.
وقتی به زیر
هشت رفتم،
گفته شد که
تمام وسایل
خودرا جمع کنم
و هرچه سریع
تر به زیر هشت
برگردم. از
آنجا مرا به کمیته،
و صبح روز بعد
به اوین
منتقل کردند.
من به همراه سعید
سلطانپور، محسن
یلفانی و محمود
دولت آبادی
منتقل شده
بودم تا برای
مصاحبه ای، که
در اوین توضیح
داده شد قرار
است با وکیلی
که نمایندۀ
"جمعیت بین
المللی حقوقدانان
دموکرات" بود
انجام گیرد،
آماده شویم! پس
از یک روز و یک
شب در
انفرادی، ما
را به بند یک
از چهار بند
جدید اوین
بردند. پیش از
آن که ما را به
این بند
بیاورند، منوچهری
(ازغندی)،
یکی از
سربازجوهای
اوین،
توضیحات مختصر
و "مفیدی"
درباره این
بند و همچنین
امکانات و
محسناتی که
این بند دارد
برای ما داده
بود. آنها که
با این بندها
آشنا هستند می
دانند که هریک
از این بندهای
چهارگانه
شامل دو طبقه
و هر طبقه
دارای شش اتاق
6×6 است. راهروی
بندها به شکل
اِل است. در
راهروی ورودی
سه اتاق و
سپس، قبل
ازپیچ راهرو
حمام است با
فضایی تقریبی
3×2 متر، و سپس
ضلع دیگر
راهرو که به
طرف چپ می
پیچد. در این
ضلع بلافاصله
پس از پیچ، دو
سری توالت و
دستشویی قرار
دارد که هر یک
شامل سه توالت
و سه شیر آب
است، و سپس دو
اتاق در سمت چپ
با پنجره هایی
رو به حیاط و
اتاق سوم،
روبرو در
انتهای راهرو.
وقتی ما
را به این بند
آوردند، فضای
آن از چند جهت
بیگانه و عجیب
مینمود. اول
آن که بهیچوجه
آن تراکم،
شلوغی و
سروصدای
عمومی
زندانهای دیگر،
که ناشی از
حضور، رفت و
آمد و گفتگوها
و بحث های
رایج در
زندانهای
سیاسی دیگر
است، را نداشت.
تعداد محدود
زندانیها و
سکوت و کم
حرفی آنها، و
آرام نشستن
هریک از آنها
در جای خود، فضای
آنجا را شبیه
یک بیمارستان
یا آسایشگاه کرده
بود. طی مدت یک
سال و اندی که
من در این بند بودم،
و با حوادث
بعدی، این بند
بتدریج صاحب شخصیت
و تاریخچه ای
شد که بخشی از
آن را که
درارتباط با
موضوع این
مقاله است،
توضیح خواهم
داد.
کسانی
که در این بند
بودند، عبارت
بودند از: منوچهر
نهاوندی، اکبر
ایزدپناه، رحیم
بنانی، ویک
نفر دیگر از
همین گروه،
یعنی "سازمان
رهایی بخش
خلقهای ایران"،
که من نام
اورا فراموش
کرده ام؛ شکرالله
پاک نژاد، حسن
سحرخیز، و منوچهر
سلیمی مقدم.
فردی که من
نام او به
یادم نمانده
است، بنحو غریبی
ساکت و ساکن
بود و من
میتوانم
بگویم که هیچ
خاطرۀ حتی
مبهمی از او
که چیزی گفته
باشد یا در
گفتگویی شرکت
کرده باشد و
یا سوالی کرده
باشد و یا
پاسخ سوالی را
داده باشد،
ندارم. بنظر
می رسید که او
ارتباط خود را
با جهان بیرون
از خود قطع
کرده و همواره
در خود و با
خود بود، بی
آنکه هیچ
حالتی از
اندوه،
افسردگی و یا
نگرانی یا هر
حالتی دیگر در
چهره اش بتوان
دید. تنها
حالتی که می
توانستی در
چهره او ببینی
- و این تنها
تصویری است از
او که بنحو
عجیبی در خاطر
من نقش بسته -
یک حالت مسخ
شدگی بود.
گویی، زمانی
در دوردستها،
نامنتظرترین
حادثه براو
فرود آمده، و
او بر اثر آن
حادثه در همان
مسخ شدگی برای
همیشه دچار
انجماد شده است.
در اتاق
اول منوچهر
نهاوندی،
اکبر
ایزدپناه و آن
دیگری (همان
مرد مسخ شده
که نامش را
نمیدانم و از
این پس اورا
آن دیگری مینامم)،
جای داشتند، و
قرار شد من،
محسن یلفانی و
سعید
سلطانپور در
این اتاق ساکن
شویم. رحیم بنانی
که در ارتباط
سازمانی با
"رهایی بخش"
بود، اما بعلت
حوادثی که پس
از دستگیری و
در جریان
بازجویی ها و
در زندان پیش
آمده بود،
بنحوی از آنها
کناره گرفته
بود، بهمراه
شکرالله پاک
نژاد،
حسن سحرخیز و
سلیمی مقدم در
اتاق دوم
بودند و محمود
دولت آبادی
نیز به آنها
اضافه شد.
با ورود
ما به این بند
و ورود دو نفر
دیگر از دوستان
دیگر ما، احمد
هوشمند و اصلان
اصلانیان،
که همراه ما و
در ارتباط با
فعالیتهای
تآتری "انجمن
تآتر ایران"
در سال 1353
دستگیر شده
بودند و
تعدادی دیگر
مانند ناصر
کاخساز و فریدون
شایان،
وضعیت این بند
بکلی دگرگون
شد؛ و این
دگرگونی با
آمدن حدود ده
نفر از
آخوندها (یعنی
دستگاه حاکمه
آینده ایران: محمود
طالقانی، حسینعلی
منتظری، اکبر
هاشمی
رفسنجانی،
لاهوتی، مهدوی
کنی، کروبی،
معادیخواه و
سپس انواری -
از پروندۀ
معروف به قتله
منصور - و. . .)،
وبعداً با
آمدن
نمایندگان
صلیب سرخ و
عفوبین الملل
در سال 1356
همچنان ادامه
یافت.
سازمان
رهائی بخش
در مورد
پرونده
"سازمان
رهایی بخش
خلقهای ایران"،
قبلا جسته و
گریخته
چیزهایی
شنیده بودم،
اما این آگاهی
های جسته و
گریخته چندان
نبود تا واقعیت
امر بدرستی
شناخته شود.
بویژه که
ساواک اصلی
ترین اعضای
این سازمان را
از همان ابتدا
منزوی کرده و
جدا از
زندانیان
دیگر
نگهداشته بود.
معدود دیگری
از اعضای این
سازمان که به
زندان های
دیگر انتقال
داده شده
بودند، معمولا
از پروندۀ خود
چیزی نمی
گفتند، یا
آنچه می گفتند
همراه با
تردیدها و
ابهاماتی بود
که چنین بنظر
می آمد که خود
نیز واقف به
همه چیز نیستند
و اطمینان
کامل به
اطلاعات خود
ندارند؛ و
باین ترتیب
باز واقعیت
این پرونده ناروشن
می ماند. بطور
مثال، ابوالفضل
موسوی که یکی
از اعضای این
سازمان بود و
من با او در زندان
قصر حشرونشر
داشتم و با هم
کتاب "تاریخ ادیان"
را مطالعه می
کردیم، نیز،
چیزی در مورد سازمان
خود مطرح نمی
کرد و من هم از
آنجا که مانند
فعالان سیاسی
و تشکیلاتی
کنجکاوی بخرج
نمی دادم،
هیچوقت از او
دربارۀ
پرونده شان
سوال نمی
کردم. تنها
هنگامی که داود
عیوض محمدی
از زندان اوین
به زندان قصر
انتقال یافت،
بطور مبهم
شنیده شد که
او بدلیل
شرایطی که در
رابطه با هم
پرونده ای
هایش در اوین
زیر فشار قرار
داشته، اقدام
به خودکشی
کرده، وبطور
محدود
شایعاتی وجود
داشت که احتمالا
می توانست
برخی حقایق
درباره
پروندۀ "سازمان
رهایی بخش
خلقهای
ایران" را
روشن سازد. اما
داود رابطه ای
بسیار محدود
با زندانیان
دیگر داشت، و
تنها با رضا
علامه زاده
از دوستان
دوران
دبیرستان و
بچه محلش
ارتباطی
نسبتا نزدیک و
قابل اعتماد
داشت، اما
بدلیل وضعیت
روحی آسیب
دیده اش نه
خود آمادگی
داشت که چیزی
بگوید و نه
زندانیان
دیگر زمینه
مناسبی
میدیدند تا با
او دراین باره
وارد صحبت
شوند. در
نتیجه موضوع
پروندۀ
"سازمان
رهایی بخش
خلقهای
ایران" همچنان
در ابهام و
تاریکی قرار
داشت - یا
لااقل برای من
چنین بود. من
نمیدانم که
آیا در آن
زمان کسی
واقعا می
توانست با
اطمینان بگوید
که سیروس
نهاوندی با
طرح و نقشه
ساواک "فراری"
داده شد و با
آگاهی کامل
ساواک درحال
جذب و عضوگیری
افراد جدیدی
در بیرون، و
این بار با نام
"سازمان
آزادی بخش
خلقهای
ایران"، سخت
در تلاش شکار
بی گناهان است
یا نه؟ اینها
و بسیاری
حوادث دیگر
مربوط به این
پرونده و این
سازمان،
چیزهایی
بودند که
بعدها فاش و
آشکار شدند - و
بنظر من هنوز
نکات ناروشنی
وجود دارد که
کاملا صحت
آنها روشن
نیستند و
همچنان در
ابهام مانده
اند. از جمله
این که آیا
این جریان،
یعنی تشکیل
"سازمان
رهایی بخش خلقهای
ایران" اساسا
از ابتدا طرح
ساواک بوده که
بوسیله سیروس
نهاوندی و
دیگران در
رهبری اجرا
شده؟ یا نه،
آنطور که بطور
کلی تا کنون
گفته شده، این
یک حرکت اصیل
بوده که در
ایران و توسط
سیروس
نهاوندی شکل
گرفته، اما پس
از دستگیری
آنها، سیروس
نهاوندی، و
احتمالا بخشی
از رهبری،
حاضر به
همکاری با
ساواک شده؟ و آیا
تشکیل
"سازمان
رهایی بخش
خلقهای
ایران" با
اطلاع و
موافقت
سازمان
انقلابی حزب
توده انجام
گرفته - چون در
آن زمان
برنامه آنها
فرستادن اعضا
و کادرهای
رهبری خود
بداخل ایران برای
آماده ساختن
شرایط انقلاب
بوده است - یا سیروس
نهاوندی خود
رأساً و بنا
بر تحلیل خود
اقدام به
تشکیل این
سازمان کرده
است؟ زیرا اگر
فرض را بر این
بگذاریم که
"پس از آنکه
اعزام کادرهای
اصلی سازمان
انقلابی به
ایران به طول
انجامید،
سیروس
نهاوندی رفته
رفته اعلام
استقلال کرد"1، آنوقت
چگونه میتوان
این امر را
توجیه کرد که
او در همان
زمان با کوروش
لاشایی،
پرویز واعظ
زاده، مجید
زربخش، مهدی
جلایر و برخی
دیگر که همگی
در حالت مخفی
و در خانه های
تیمی بسر می
بردند و از
اعضای
"سازمان
رهایی بخش
خلقهای
ایران" هم
نبودند، تماس
دایمی داشته و
از اوضاع
ایران گزارش
تهیه کرده و
توسط مجید
زربخش برای
سازمان
انقلابی حزب
توده ارسال
میکند؟2 بهرحال
ابهاماتی از
این قبیل وجود
دارد، اما از
آنجا که به
موضوع بحث ما
کمکی نمیکند،
از آن در می
گذرم.
سازمان
انقلابی طبق
برنامه خود،
یعنی اعزام اعضاء،
کادرها و
رهبری به داخل
ایران،
همچنان اعضای
خود را به
ایران می
فرستد و
بسیاری از
آنها در
ارتباط با
سیروس
نهاوندی قرار
گرفته و سیروس
نهاوندی که
همچون قهرمان
سازمان
انقلابی شناخته
می شده، آنها
را در "سازمان
آزادی بخش خلقهای
ایران" متشکل
می سازد.
سوی
دیگر داستان،
اما، سناریوی
به دقت طراحی
شدۀ ساواک و
سیروس نهاوندی
- و بنظر من با
شرکت یا کمک
فکری رهبری
"سازمان رهایی
بخش خلقهای
ایران" در
داخل زندان،
یعنی منوچهر
نهاوندی، اکبر
ایزدپناه، و آن
دیگری - است که
قدم به قدم
عناصر
دراماتیک
داستان در بافتی
ظریف تعبیه می
شود. آنطور که ایرج
کشکولی می
گوید: "کوشش
[سیروس]
نهاوندی این
بود که اعضای
رهبری سازمان
انقلابی را به
بهانه تشکیل کنفرانسی
در داخل کشور
به ایران بکشد
و همه را تسلیم
رژیم سازد.
این ضربه ای
کاری به یک
سازمان
کمونیستی بود
و می توانست
از جنبه
تبلیغاتی هم
برای رژیم
مفید واقع
شود. شبیه این
طرح توسط عباس
شهریاری که
به مرد
هزارچهره
معروف شد،
برای حزب توده
در نظر گرفته
شده بود."3
گماشته
و" گماشته ها"
زندگی
جمع ما در همه
جزییات و
سطوح، از آن
سه نفر بنحو
آشکاری جدا
بود. سلیمی مقدم
نیز زندگی
جداگانه خود
را داشت. ما
بطور طبیعی و
بنا بر سنت
زندان، سفره
ای مشترک داشتیم،
و کارها بطور
چرخشی تقسیم
شده بود. این نکته
را حتماً باید
بگویم که آن
سه نفر اعضای
"سازمان
رهایی بخش
خلقهای
ایران" زندگی
کاملاً منحصر
بفردی داشتند
- چیزی که شاید
بتوان گفت در
تمام طول
تاریخ
زندانهای
سیاسی ایران
بی سابقه بوده
است. اول آن که سربازی
مامور خرید
آنها بود که
هفته ای دوبار
برای گرفتن
صورت مایحتاج
روزانه آنها
به بند می
آمد، و منوچهر
نهاوندی یا
اکبر
ایزدپناه
صورت مایحتاج
و پول به او
میدادند تا
خرید آنها
انجام گیرد.
در کدام زندان
در سراسر
تاریخ می توان
سراغ گرفت که
زندانبان یک
رژیم
دیکتاتوری، بطور
رسمی، برای
خرید مایحتاج
روزانه یک یا
چند زندانی
گماشته تعیین
کند؟ همین یک
نکته خود به
تنهایی ماهیت
رابطه این نوع
زندانیان را با
زندانبان شان
افشا می کرد.
نکته دیگر آن
که هر سه نفر
آنها خام خوار
شده بودند و
بهمین دلیل
شیوۀ زندگی
خاصی داشتند -
که البته این امر
بخودی خود هیچ
اشکالی نداشت
و بهیچوجه مخّل
زندگی ما نیز
نبود. تنها یک
بار، روزی
سعید سلطانپور
به شوخی اشاره
کرد که: "هروقت
اینها غذا می
خورند احساس
می کنم توی یک
اصطبل هستم."
منظور سعید
صدایی بود که
از جویدن حبوبات
خیس خورده مثل
نخود و عدس - و
گاه دانه انار
- و جوانه گندم
و مواد دیگری
از این قبیل
به گوش می
رسید، و فضایی
مانند جویدن
علوفه بوسیله
چارپایان را
القا می کرد.
آنها هر یک
کاسه ای
پلاستیکی در
دامن خود می
گرفتند و با
تأنی و آرامش
عجیبی غذای
گیاهی خود را می
جویدند. زندگی
روزمرۀ آنها
از ساعت شش
صبح با ورزش صبحگاهی
در حیاط
زندان، که تا
ساعت هفت طول
می کشید، آغاز
می شد، سپس دوش
آب سرد می
گرفتند و پس
از آن
تروتازه، هر
یک جداگانه و
با فواصلی
مساوی، به
رختخواب های
خود تکیه داده
و صبحانه می خوردند.
طی یکی - دو هفته
اول بتدریج
وضعیت آنها
توسط رحیم
برای ما توضیح
داده شد. آنها
همه به عضویت
حزب رستاخیز درآمده
بودند و
تقاضای عفو کرده
بودند. از
آنچه که رحیم
می گفت، می شد
بخوبی فهمید
که او در وضعی
مردد و درعین
حال دشواری
قرار دارد. او
ضمن آن که به
آنها اعتماد
نداشت، اما سایه
ای از تردید
در گفته هایش
به چشم می
خورد که نشان
میداد هنوز
نمی تواند آن
همه پلیدی را،
که بزودی فاش
شد، باور کند.
رحیم رویهم
رفته فردی
ساده اندیش
بود. شکرالله
پاک نژاد گاه
به نرمی و
دوستانه کوشش
می کرد رحیم
را متوجه برخی
خطراتی که از
طرف آنها
متوجه او بود،
بکند. بنظر می
رسید که رحیم
با آنچه پاک نژاد
می گوید چندان
موافق نیست.
بی آنکه با
پاک نژاد بطور
جدی و قطعی
مخالفت کند،
عموماً با عباراتی
مثل: "من فکر
نمی کنم این
جور باشد" یا "خیال
نمی کنم تا
این حد رفته
باشند"، وضع
مردد خود را
نشان می داد.
پاک نژاد اطمینان
داشت که آنها
با ساواک
همکاری می
کنند، و بهمین
دلیل خود
همواره از
آنها پرهیز می
کرد.
به
دام
افتادگان، به
دام
انداختگان و
دام داران!
چند
هفته قبل از
دستگیری
کسانی که از
طرف سیروس
نهاوندی
متشکل شده
بودند،
منوچهرنهاوندی،
اکبر
ایزدپناه و آن
دیگری، چندین
بار به بیرون
از بند خواسته
شدند، و
درآغاز دستگیریها
دو یا سه شب
بطورکلی
بیرون از بند
بسر بردند و صبح
به بند باز گشتند.
در این هنگام
روحیه رحیم
درهم ریخته
بود، و پس از
دستگیریها
فاش شد که خواهرش
نیز جزو
دستگیرشدگان
است. پاک نژاد
او را سرزنش
می کرد که: "آخر
مرد حسابی، تو
چطور به
خواهرت هشدار
نداده بودی!" و
او که سخت
احساس گناه می
کرد، از خشم
بخود می پیچید
و به نهاوندی
ها دشنام می
داد. منوچهر
نهاوندی،
اکبر
ایزدپناه و آن
دیگری، تقریباً
بلافاصله پس
از این
دستگیریها
آزاد شدند.
حدود سه
ماه
ازدستگیری ها
گذشته بود که
برای یازده نفر
از آنها یک دادگاه
علنی نمایشی
تشکیل شد. پس
از نمایش
تلویزیونی از
محاکمه یازده
نفر اعضای دست
چین شدۀ
باصطلاح
"سازمان آزادی
بخش خلقهای
ایران" در
فروردین 1356،
تعدادی از
آنها را به
بند ما
آوردند. آقای
عباس میلانی
یکی از آنها
بود و در همان روز
ورودشان، خلاصه
ای از وضعیت
شان را توضیح
داد و بنحوی
روشن تر
ازدیگران
گفت که: ما
بدلیل آن که
از ابتدا در
چنگ ساواک بودیم
و آنها از همه
چیز ما اطلاع
داشتند، و احساس
می کردیم که
فریب خورده
ایم، چاره ای
جز همکاری
نداشتیم. و
بهمین خاطر هم
قول داده شده که
به زودی ما را
آزاد کنند. ما
بطور موقت در
اینجا میهمان
شما هستیم.
من آن
روز بخاطر
حقیقت گویی
نسبی آقای
میلانی دربارۀ
پرونده شان،
نسبت به او
احترام خاصی احساس
کردم. برخورد
آقای میلانی،
بخصوص در مقایسه
با برخورد یکی
دیگر از آنها،
کیهان برزویی،
که کوشش داشت
بنحوی ماجرا
را رنگ آمیزی
کند و خود را
همچنان استوار
و بقول معروف
"سرِموضع"
نشان دهد،
ارزش بیشتری
پیدا می کرد.
تصویر
آن روز همچنان
تا امروز در
خاطر من زنده
و روشن باقی
مانده است. یک
بعدازظهر
آفتابی بود و
همه ما در وسط
اتاق دوم که
اتاق غذاخوری
و تلویزیون ما
بود نشسته
بودیم، وچند
نفر از آنها
از جمله ایرج
ابراهیمی
(متهم ردیف
اول) به دیوار
جنوبی اتاق،
پای پنجره
تکیه داده
بود، و کیهان
برزویی که
ناآرام بنظر
می رسید و گاه
در میان
حرفهای
میلانی جمله
ای یا عبارتی
می پراند، به
داستان
پرونده ای که
روایت
تلویزیونی و
رسمی آن را
قبلاً دیده
بودیم گوش
سپرده بودیم،
تا شاید از
زبان
بازیگران آن
نمایش، حوادث
پشت صحنه را
بشنویم. آن
روز چیز زیادی
بیش از آنچه
در مجموع می
دانستیم گفته
نشد. در واقع
ما انتظار نداشتیم
که آنها
ماجرای خارق
العاده ای را
افشا کنند،
زیرا سوای
روایت ساواک،
همه چیز روشن
بود. آن چه در
آن شرایط
بیشتر مورد نظر
ما بود این که
این تازه
واردها از
لحاظ امنیتی
تا چه میزان
بی خطر هستند،
و آیا واقعاً
آن طور که می
گویند فقط
برای مدت
کوتاهی
میهمان هستند
و برای ما
مزاحمت
امنیتی بوجود
نمی آورند؟ و
تا آنجا که
ظواهر امر
نشان داد چنین
نیز شد. از آن
گذشته شرایط
بسرعت تغییر کرد
و فشار سازمان
های دفاع از
حقوق بشر روی
دولت ایران،
وضع داخلی
زندان های
سیاسی را نیز
دگرگون ساخت.
یکی
از اتاق ها به
آنها اختصاص
داده شد و
بنحوی
محترمانه به
آنها گفته شد
که می توانند
سفرۀ خودشان
را داشته
باشند. آنها
پس از مدت
کوتاهی، پیش
از آن که
ماجرای نمایندگان
عفو بین الملل
و صلیب سرخ
آغاز شود و به
زندان ها
بیایند، آزاد
شدند و بند
بصورت قبلی
خود بازگشت.
من این
مقدمه را که
ظاهراً
ارتباطی با
بحث های فعلی
در مورد نظرات
و مواضع آقای
عباس میلانی
ندارد باین
دلیل فراهم
آوردم تا طرحی
کمرنگ از
پیشینه سیاسی
ایشان، که
برای برخی
خوانندگان و
بویژه نسل
جوان ما
ناشناخته
است، ترسیم
کرده باشم.
زیرا اگر ما
افرادی را که
بهر دلیلی خود
تصور می کنند
احتمالاً می
توانند نقشی
در حیات سیاسی
مملکت داشته
باشند
نشناسیم،
آنوقت درک و
قضاوت دربارۀ
نظرات و بویژه
انگیزه های
آنها دشوار، یا
سوء تفاهم
برانگیز
خواهد بود.
و آقای
میلانی
برای
شناخت آقای
عباس میلانی،
من تصور می
کنم به میزان
لازم مصالح
وجود دارد،
اما ممکن است
کسی این سؤال
را بکند که
آیا جست و جو و
تفحص در میان
این مواد و
مصالح، آن قدر
ارزش دارد که
کسی وقت گران
بهائی را که
در روزگار ما
می توان برای
امور مهم تری
استفاده کرد،
صرف معرفی کسی
کند که چه بسا
همین فردا با
تغییر حوادث
روزِ سیاسی از
سکه می افتد و
نرخ " آکادمیک"
اش در بازار
سقوط می کند؟
تصور می کنم
این سئوال به
حقّی است. ولی
من برای این
کار دلایل
خودم را دارم.
ضمن آن که مطمئن
هستم این کوشش
نه کافی، نه
کامل و نه همۀ
آن چیزی است
که احتمالاً
می توانست در
شرایطی دیگر
صورت گیرد، و
نه اکنون و در
کنار بحث هائی
که در این
رابطه مطرح
شده اند.
و
اما دلایل ِ
من:
1 - معتقدم مقالۀ
دوست عزیزم،
ناصر زرافشان،
به نامِ "وقتی
آب سربالا می
رود ..." که منجر
به باز شدن
این بحث
گردید، کاری ضروری،
به هنگام و هوشیارانه
بود. چون
موضوع عباس
میلانی،
موضوع یک فرد،
یک آدم منفرد
و مجرد نیست
که بتوان به
سادگی از آن
گذشت. موضوع
عباس میلانی
یک عارضه ی
سیاسی –
اجتماعی
جامعۀ
ایرانیان –
داخل و خارج –
است که
ما از گذشته
با آن روبه رو
بوده ایم. اما
امروز به چند
دلیل، تبدیل
به یک پدیده ی
سیاسی –
اجتماعی ِ
نسبتاً مهمی
شده است که
احتمالاً می
تواند در
برابر تحولات
ِ آتی ایران،
به عنوان
مانعی
سربرآورد.
استقرار
جمهوری اسلامی
به عنوان یک
رژیم
بنیادگرا و
دشمن سوگند
خوردۀ تجدد،
ترقی خواهی و
گرایشات چپ از
یک سو، و
فروپاشی
شوروی و اقمار
آن به عنوان
پدیده های
"قبلاً
موجود"
اندیشه و
فلسفه ی چپ از
سوی دیگر – اگر
چه به واقع آن
دولت ها
نمایندگان واقعی
آرمان های چپ
و مارکسیسم
نبودند - موجب
شده که عناصر
و نیروهای ضد
چپ، فرصت مناسبی
برای حملات
خود به چپ، به
طور کلی، پیدا
کنند.
2
- مقالۀ ناصر
زرافشان، و به
ویژه اشارۀ او
به گفته ی من،
مبنی بر
همکاری عباس
میلانی با
ساواکی ها،
برای من
یادآوری این
نکته بود که
من خود نیز
زمانی به
نوشتن در بارۀ
جایگاه و
نظرات واقعی
عباس میلانی
اندیشیده
بودم، و اکنون
پس از سال ها
که این امر به تعویق
افتاده بود،
آن اشاره
تلنگر برعهدی
بود که با خود
کرده بودم.
3
- اشارۀ ناصر
زرافشان به
گفتۀ من، هم
چنین مرا به
نحوی،
اخلاقاً
متعهد می کرد
که اکنون دیگر
نباید بی تفاوت
ماند. این
تعهد از چند
نظر برای من
اهمیّت دارد:
آن را هم چون
یک دین به
ناصر زرافشان؛
به همۀ آن ها
که زندگی خود
را
شرافتمندانه،
صادقانه و با
درستکاری در
تلاش برای
بهروزی ایران،
و آن ها که در
تلاش برای
آرمانی والا و
انسانی
گذارده اند؛ و
نیز آن ها که
توانسته اند
خود را برکشند
و هنوز به
آرمان
سوسیالیسم
باور دارند؛ و
به خود، مدیون
می دیدم و به همین
دلیل برای
ادای این دین،
دست به این
کار زدم. من در
این جا همچون
شاهدی، کوشش
خواهم کرد که
وقایع را باز
گویم.
درشناخت
آقای میلانی
آن
چه به طور
رسمی و نیمه
رسمیِ علنی دربارۀ
آقای عباس
میلانی در
دسترس است،
تنها مشخصات
ظاهری او مثل
نام، شغل، محل
تولد، تحصیلات،
تخصص و از این
قبیل است که
در حقیقت چیز زیادی
در بارۀ شخصیت
واقعی او نمی
گویند. این ها
همه مثل
شناسنامۀ عکس
دار و سیمای
ظاهری یک فرد
است. افرادی
هستند که به
سادگی آن
نیستند که می
نمایند. این
گونه افراد
گاه زندگی
درونی و
پوشیده تری هم
دارند که برای
شناخت آن ها،
باید زندگی آن
ها را در
لابلای حوادث
و وقایع جست و
جو کرد. یک
قانون عام و
کلی برای شناخت
پدیده ها وجود
دارد و آن جست
و جو و بررسی در
گذشته و
فرآیند تحول
پدیده هاست.
انسان نیز از
این قانون
مستثنی نیست.
ناگزیر، برای
شناخت آقای
عباس میلانی،
باید کمی به
عقب برگردیم.
آقای
عباس میلانی
به عنوان متهم
ردیف سوم از
یازده متهمی
که محاکمۀ
نمایشی آنان
از 20 تا 24
فروردین 1356
جریان داشت،
به علت آن که
سرتاسر آن
ماجرا، از
تشکیل یک
سازمان سیاسی
تا قرارهای
تشکیلاتی و
بحث های آن
ها، و سپس تا
دستگیری و
بازجوئی، همه
با رهبری
مستقیم و
مشورت ساواک و
هم دستی سیروس
نهاوندی
انجام گرفته
بود، به حق
خود را ناگزیر
می بیند که
تسلیم شود و
اعتراف کند و
به شرکت در
دادگاه
نمایشی تن در
دهد. اگر همۀ داستان
همین باشد که
تا امروز
روایت شده، من
تصور می کنم
هرکس دیگری هم
به جای آقای
عباس میلانی
بود همین کار
را می کرد، هم
چنان که تمام
هم پرونده ای
های او، و آن
دیگرانی که به
این دادگاه
نمایشی آورده
نشده بودند،
نیز چنین
کردند. تا این
جای ماجرا،
یعنی روایتی
که عموماً از
طریق منابع
رسمی اعلام
گردیده، به نظر
می رسد که
ایرادی بر
تصمیم آقای
عباس میلانی
وارد نیست. اما
می ماند دو
نکته که من
تصور می کنم
چندان بی مورد
نباشد که دربارۀ
آن ها اطمینان
حاصل کرد:
1 - آیا آن
چه که در
مطبوعات و
رادیو و
تلویزیون ها
در آن زمان انعکاس
یافت، و آن چه
که کم و بیش
مبنای همان اخبار
است و از طرف
آن "متهمان"،
و در این جا از طرف
آقای عباس
میلانی گفته
شده، صحت دارد
یا نه؟
2 - آقای عباس میلانی از آن پس چه گونه زندگی کرده اند و خود را در جامعه چه گونه معرفی کرده اند؟ آی