باز
هم با مارکس و
زیر پرچم او(١)
نود
سال پس
از انقلاب
اکتبر
روبن
مارکاریان
ruben.markarian@rahekargar.net
نود
سال از انقلاب
اکتبر گذشت.
انقلابی که طی
آن برای اولین
بار در تاریخ
طولانی جامعه
طبقاتی، طبقات
محروم و
استثمار شده قدرت سیاسی
را در پهناورترین
کشور جهان به دست
گرفته و افق جدیدی
برای رهائی در
برابر انسان
معاصرقرار
دادند.
دگرگونیهائی
که انقلاب
اکتبر در نظام
طبقاتی روسیه
در طول اولین
روزهای
موجودیت خود
انجام داد عظیمترین
تغییری است که
از سپیده دم
زایش جامعه طبقاتی
در تاریخ بشری،
صورت
گرفته است.
اعلام تاسیس
حکومت کارگری
که طی آن توده
کار و زحمت قدرت
سیاسی را به
دست گرفتند،
اعلام برابری
زنان و مردان از لحاظ
حقوقی
و اعلام زنان
به عنوان
شهروند برابر
برخوردار از
حق رای، تقسیم
زمین و اعطای
آن به دهقانان،
پذیرش حق
تعیین سرنوشت
برای ملیتهای
تحت ستم روسیه
تزاری ...
کوتاه سخن:
انقلاب اکتبر
نشان داد که
توده استثمار
شده قادر به
سرنگونی نظم
طبقاتی و به
دست گرفتن
قدرت سیاسی
برای از میان
برداشتن
جامعه طبقاتی
است و
خودرهانی
کارگران و
زحمتکشان نه
یک افسانه
زیبا اما غیرعملی بلکه
همانطور که
مارکس نشان
داده است یک
امکان واقعی
در بطن انکشاف
مبارزه
طبقاتی در
سرمایه داری
معاصر است. طبعا"
ارتجاع مغلوب
در روسیه و
امپریالیسم
جهانی قادر به
برتابیدن
انقلاب اکتبر
و انتقال قدرت
به کارگران و
زحتمکشان
نبودند.از
همین رو قیام
اکتبر نه
پایان که نقطه
آغاز انقلاب سوسیالیستی
بود. انقلاب
اکتبر ناچار
بود از کوران
جنگ داخلی،
تجاوز مستقیم
نظامی قدرتهای
امپریالیستی،
محاصره همه
جانبه اقتصادی
و تحمیل
ویرانی
اقتصادی و
قحطی بزرگ
عبور کرده و
به مدد گسترش
هرچه بیشتر
انقلاب به اعماق
توده های تحت
ستم، از
موجودیت خود
دفاع کند.
انقلاب
اکتبر در
جریان تکوین
خود به الگوئی
برای سایر
جنبشهای
سوسیالیستی و
ضدسرمایه
داری در جهان
مبدل شد و پس
از شکست
فاشیسم در جنگ
جهانی دوم و
فروپاشی نظام
استعماری
درکشورهای
حاشیه،
محرکی برای
گسترش انقلابات
رادیکال به
ویژه در جهان
حاشیه به وجود
آورد. اما
علیرغم همه
نقاط مثبت و
اثرات گسترده
جهانی،
انقلاب اکتبر
از نقاط ضعفی
در رنج بود که
بتدریج قوای
حیاتی آن را
به تحلیل برد
و نهایتا"
شکست آن را
زمینه سازی
کرد.
سوسیالیسمی
که پس از
انقلاب اکتبر
شکل گرفت و
بویژه پس از
مرگ لنین و در
دوره استالین
خود را به
عنوان یک الگو
سازمان داد با
آن
سوسیالیسمی
که مارکس و
انگلیس یا
پایه گذاران سوسیالیسم
علمی ومدرن
مورد نظر
داشتند تفاوت
اساسی و ماهوی
داشت. دولت
سوسیالیستی
بیرون آمده از
بطن جنگ
داخلی، تجاوز
قدرتهای
امپریالیستی،
قطحی بزرگ ... پس
از ممنوعیت
احزاب ( از
جمله احزاب چپ
مانند اس.
ار.ها،
منشویک ها،
آنارشست ها...)،
الغاِِء همه
آزادیهای
پایه ای مانند
آزادی
مطبوعات،
تشکل و بالاخره
الغاء حق
فراکسیون در
حزب بلشویک که
دیگر هم تنها
حزب قانونی موجود
در روسیه و هم
زمان حزب حاکم
بود به تدریج
به یک دولت
اقتدارگرا فرا
روئید؛ دولتی که
آزادیهای
سیاسی اساسی و
بنیادی را از
همگان و از جمله
از اکثریت
کارگران و
زحمتکشان- که
انقلاب را به
وجود آورده و
در جریان جنگ
داخلی و خارجی
، بحران
اقتصادی و
قطعی با چنگ و
دندان و نثار
زندگی اشان از
آن دفاع کرده
بودند-محروم
ساخت. این قهقرا
در ادامه خود به
تکوین یک دولت
کارگری بوروکراتیک
و سرکوبگر انجامیده
و به این
ترتیب انقلاب
سوسیالیستی
را از دورن
دچار زوال کرد. درسال ١٩٨٩ با
فروپاشی شوروی
سابق و زنجیره
سقوط نظامهای
بوروکراتیک
دیگر، نقطه
پایانی به این
الگو از
سوسیالیسم
نهاده شد. اما
آیا این مسیر
تکوین انقلاب
اکتبر اجتناب
ناپذیر بود؟
پاسخ به این
سوال منفی
است. در همان دوره
پیروزی
انقلاب اکتبر
نظرگاههای
انتقادی
روشنی از این
الگو همراه با
ارائه بدیلهای
مربوطه وجود
داشت که تا
امروز همچنان
اعتبار خود را
حفظ کرده است. شاخص
ترین نماینده
این طرز تفکر
روزا
لوگزامبورگ
بود. شکی نیست
که تجدیدآرایش
جنبش
سوسیالیستی
وکارگری در قرن
بیست ویکم
بدون ارزیابی
از تجربیات
سوسیالیسم در
قرن بیستم و بویژه و
در راس همه آنها
انقلاب اکتبر
و پاسخ به ضعفها
و علل شکست آن
نمی تواند
عملی شود.
روزا
لوگزامبورگ
تجسم یک
انقلابی
سوسیالیست
بود که عمیقا"
به امر ابتکار
و مشارکت تودهها
در همه سطوح
فعالیت علیه
نظام سرمایهداری،
انقلاب
سوسیالیستی و
بنای
سوسیالیسم اعتقاد
داشت. او
آزادی و
دمکراسی را
جزء لاینفک
سوسیالیسم میدانست
و همواره بر
ضرورت و اهمیت
آن تاکید میکرد.
در این زمینه
به وِِیژه
نوشتههای او
در باره
انقلاب اکتبر
از اهمیت ویژهای
برخوردار است
. در این نوشته
کوتاه سرخطهای
عمده نظرات لوگزامبورگ
را مرور می کنیم.
روزا
لوگزامبورگ
در کتاب "انقلاب
روسیه"(٢)
که در زندان
نوشته به
بررسی جوانب
گوناگون
انقلاب اکتبر
میپردازد. او
ضمن دفاع همه
جانبه و پر
حرارت از انقلاب
اکتبر بر یکی
از نقاط
اصلی ضعف آن
یعنی حفرههای
موجود در درک
لنین و
تروتسکی در
مورد دولت
کارگری و
رابطه آن با
دمکراسی و
آزادی و
نیز نقش تودههای
طبقه کارگر و
زحمتکش در
سوسیالیسم میپردازد.
رزا
لوگزامبورگ از
انقلاب روسیه
به عنوان قدرتمندترین
رویداد جنگ
جهانی نام میبرد
که وقوع آن،
رادیکالیسم
بینظیر آن،
ونتایج
ماندگارش شفافترین
کتمان سیاست
سوسیال-
شونیستی
سوسیال دمکراسی
در جنگ جهانی
اول بوده است.
در
فصل چهارم
کتاب" انقلاب
روسیه" تحت
عنوان مجلس
موسسان او به
مسئله انحلال
مجلس موسسان
پرداخته و
موضع بلشویکها
را مورد نقد و
بررسی قرار میدهد.
. بلشویکها در
هر دو انقلاب
خواهان
فراخواندن
مجلس موسسان
به شیوه
انقلابی بوده
و آن را نقطه
عزیمتی برای
انقلاب
سوسیالیستی
تلقی میکردند.
اما آنها
اکنون نهاد
مجلس موسسان
را نهادی
متعلق به
گذشته میدانند.
روزا
لوگزامبورگ
میگوید این
یک واقعیت است
که روحیه تودهها،
سطح مبارزه،
مطالبات آنها
تغییر و
تعالی یافته
به نقطه اوج
جدیدی رسیده
است که خود را
در تغییر
انقلابی نظام
منعکس میسازد.
اما درست به
همین دلیل
بلشویکها
باید با
انحلال مجلس
موسسان قدیم، که در
فاصله دو
انقلاب شکل گرفته
و منعکس
کننده تعادل
قوا در دوره
قبل از انقلاب
اکتبر بود،
فراخوان
انتخابات
برای مجلس
موسسان جدید
را میدادند. "
آنها اعتمادی
به سپردن
سرنوشت
انقلاب به مجلس
موسسانی که
منعکس کننده
روسیه کرنسکی
دیروز، دوره
نوسان و
ائتلاف با
بورژوازی بود
نداشته و
نباید هم
می داشتند.
اگر چنین است
دیگر هیچ
درنگی برای
فراخواندن
مجلس موسسانی
که از دل
روسیه جدید سر
برآورده و
نگاه به جلو دارد،
جایز نبود".
لوگزامبورگ
می گوید ترتسکی
برعکس از این
تجربه نتیجه
معکوسی
اتخاذ کرده و
ناکارآمد
بودن هر نوع
نمایندگی
مردمی(
نمایندگی
انتخابی) را
که زاده
انتخابات
عمومی توده ای
در دوران
انقلاب و به
تبع آن"
سازوکارهای
دست و پا گیر
نهادهای
دمکراتیک" را
مطرح میسازد.
لوگزامبورگ
میگوید در
نظر ترتسکی
مفهومی جامد و
کلیشهای از
نهادهای
نمایندگی
مبنای داوری
قرار گرفته که با
تجارب تاریخی دورههای
انقلابی در
تناقض است. بر
مبنای نظریه
ترتسکی،
مجامع
انتخابی تنها
روحیه، بلوغ
سیاسی و
روانشناسی
انتخاب
کنندگان را در
هنگام رفتن
آنها به پای
صندوق رای ،
معنکس می کند
و به این
ترتیب یک نهاد
دمکراتیک
پژواک تودهها
در پایان روند
انتخاباتی
است... از
نظر روزا
لوگزامبورگ به این ترتیب
هر نوع رابطه
زنده میان
نمایندگان،
پس از آن که
آنها انتخاب
شدند، و
انتخاب
کنندگان و هر
نوع تاثیر
متقابل دائمی
میان آنها نفی
می گردد.
تجارب تاریخی
خلاف این را
نشان دادهاند.
این تجارب
نشان میدهند
که روحیه
تودهای
مانند مادهای
سیال به طور
مداوم به درون
نهادهای
انتخابی راه
پیدا کرده،
این نهادها را
تحت نفوذ خود گرفته
و به آنها جهت
می دهد. اگر
غیر از این
باشد چگونه می توانیم
تغییر
ناگهانی به
اصطلاح
"نمایندگان
مردم" را در
پارلمانهای
بورژوائی
توضیح بدهیم
زمانی که آنها
با الهام از
جو ایجاد شده
سخنان کاملا"
غیرمنتظرهای
به زبان میآورند
و یا سوسیالدمکراتهائی
از نوع شیدمانها
هنگامی که در
کارخانه ها و
کارگاهها
سروصدا به پا
میشود سخنان
انقلابی از
حلقومشان
خارج میشود.
دقیقا" این
انقلاب است که
با گرمای
برانگیخته
شده خود آن
فضای ظریف، پرشور
وحساسی را به
وجود میاورد
که امواج
احساسات و ضرب
آهنگ زندگی
مردم با شگفتانگیزترین
شکل ممکن تاثیر
خود را بر
نهادهای
نمایندگی بر
جای مینهد.
لوگزامبورگ
در این جا میگوید
که نمونه
کلاسیک در این
زمینه
"پارلمان طولانی"
انگلستان
است که در سال ١٦٤٢ انتخاب و
تشکیل شده و
هفت سال تداوم
یافت و در طی
حیات خود منعکس
کننده تمامی
تغییرات و
دگرگونیهای
احساسات
مردمی ، بلوغ
سیاسی،
اختلافات
طبقاتی، تحول انقلاب
به اوج خوداز
اولین
درگیریها
میان پادشاه
با سخنگوی
پارلمان،
الغاء مجلس
لردها، اعدام
چارلز و اعلام
جمهوری بود.
لوگزامبورگ
سپس مورد
فرانسه و خود
روسیه را آورده
و می گوید همه
این ها نشان
دهنده این حقیقت
است که"
سازوکارهای
دست وپاگیر
نهادهای
دمکراتیک" از
یک توانمندی
تصحیح کننده
عظیم که همانا
جنبش
توده های
مردم و فشار
بیپایان
آنهاست
برخوردار میباشد.
هر چه این
نهادها
دمکراتیک تر
باشند به همان
اندازه ضربآهنگ
زندگی سیاسی
توده های مردم
به طور مستقیم
تر و کامل تر تاثیر
خود را بر جای
مینهد ... باید
مطمئن بود که
نهادهای
دمکراتیک
دارای محدودیتها
و نقائص
خودهستند
چیزی که بیشک
در سایر
نهادهای بشری
نیز وجود
دارد. اما
نوشداروئی که
تروتسکی و
لنین پیشنهاد
میکنند،
یعنی از میان
برداشتن
دمکراسی به
این شکل، بدتر
از مرضی است
که میخواهد
به معالجه آن
بپردازد؛
زیرا به این
ترتیب سرچشمه
زندهای که
موجب تصحیح
نقائص درونی
نهادهای اجتماعی
میشود
دچارانسداد
میگردد.
فصل
پنجم، حق رای
عمومی!
رزا لوگزامبورگ
در این فصل به
بررسی حق رای
عمومی آن گونه
که به وسیله
حکومت شوروی
تدوین شده است
میپردازد. او
میگوید روشن
نیست که چه
اهمیت عملی به
حق رای عمومی
داده شده است.
او می گوید انتقاد
لنین و تروتسکی
از
نهادهای
دمکراتیک
نشان میدهد
که آنها
نمایندگی
مردمی بر اساس
حق رای عمومی
را رد کرده و
میخواهند
مبنا را تنها
بر شوراها
قرار دهند.
حال
روشن نیست که
چرا نظام حق
رای عمومی طراحی
شده است و
همچنین برای
ما روشن نیست
که آیا این حق
رای اصولا" به
اجراء نهاده
شده است یا نه
زیرا تا کنون
هیچ نوع
انتخاباتی بر
پایه
نمانیدگی
مردمی انجام
نشده است.
لوگزامبورگ
می گوید حق
رای عمومی
مانند هر حق دیگر
نباید بوسیله
مفاهیم مجرد
"عدالت" و یا جملهپردازیهای
بورژا-
دمکراتیک
سنجیده شود
بلکه باید آن را
از منظر
مناسبات
اجتماعی و
اقتصادی که
برای آنها
طراحی شده مورد
مشاهده قرار
داد. حق رای
عمومی تدوین
شده توسط
حکومت شوروی
برای دوره
انتقال از
سرمایه داری
به سوسیالیسم
در نظر گرفته
شده است ولی
بر اساس تفسیر
لنین و
تروتسکی این
حق تنها به
کسانی اعطاء
میشود که ازطریق
کار خود زندگی
میکنند و
شامل دیگران
نمیشود.
لوگزامبورگ
میگوید روشن
است که این
نوع حق رای
عمومی تنها در
جامعهای
معنا
خواهد داشت که
برای همه
شهروندان متقاضی
کار، کاری که
قادر به تامین
یک زندگی
متمدنانه و
مکفی است،
وجود داشته
باشد. اما آیا
اکنون در
روسیه چنین
موقعیتی وجود
دارد؟ لوگزامبورگ
با اشاره به
جوانب
گوناگون
بحرانهای
حاکم بر جامعه
روسیه که
زندگی
اقتصادی و اجتماعی
این کشور را
زیر و روکرده
است می گوید بیشمارند
مردمی که از
موقعیت شغلی
سابق خود کنده
شده و قادر به
یافتن کار
نیستند. این
مسئله محدود
به سرمایهداران
و لایههای
وسیع طبقات
میانی نیست
بلکه طبقه
کارگر، که
میلیونها
نفر از آنها
به خاطر وضعیت
بحرانی موجود
بیکار شده اند،
را نیز در بر
میگیرد. در
چنین شرایطی
حق رای که یک
حق سیاسی است
اگر تنها بر
مبنای اجبار
به کار باشد
به شدت ناقص
بوده و بخش
وسیعی از
شهروندان را از
روند زندگی
سیاسی خارج
خواهد کرد.
فصل
ششم، فصل
مربوط به
مسئله
دیکتاتوری
بی شک یکی از
مهم ترین فصول
کتاب
لوگزامبورگ
است. او در این
جا با آوردن
نقل قولهائی از
لنین (کتاب
دولت
وانقلاب،
انتقال از
سرمایهداری
به کمونیسم) و
تروتسکی مطرح
میکند که
آنها بر آن
هستند که کسب
قدرت سیاسی
دولت
سوسیالیستی را
به وجود میآورد.
لنین میگوید
که دولت
بورژوائی
ابزار ستم بر
طبقه کارگر
است؛ همانطور
که دولت
سوسیالیستی
برعکس آن است.
و یا ترتسکی
معتقد است که
از برکت مبارزه
آشکار
ومستقیم برای
قدرت دولتی توده
های زحمتکش در
کوتا ه ترین
زمان تجربه
سیاسی قابل
توجهی
انباشته و به
سرعت از مرحلهای
به مرحله
دیگری از
تکامل دست می
یابند.از نظر
لوگزامبورگ
آن چه که در
این میان
فراموش میشود
مسئله آموزش سیاسی و
تربیت تودههای
وسیع مردم
است. به دلائل
روشن سرمایهداری
از این کار بینیاز
است ولی
سوسیالیسم و
دولت کارگری
شدیدا" به آن
نیاز دارد.
لوگزامبورگ
در این جا به
اهمیت حیائی آزادیهای
سیاسی برای
کسب آگاهی و
تربیت سیاسی
تودههای
مردم تاکید
کرده و میگوید
فواره تجربه
سیاسی و
سرچشمه تعالی
در حال عروج
تودههای
مردم از طریق
سرکوب فضای
سیاسی مسدود
می شود .
از
نظرلوگزامبورگ
بلشویکها
وظائف غولآسائی
را با جسارت و
اراده قاطع در
برابر خود
نهادهاند که
نیاز به
گسترده ترین
تعلیم و تربیت
تودهها و
گردآوری
تجربه دارد.
در همین قسمت
است که او
فرمولبندی
صریح و شفافی
از رابطه
سوسیالسیم،
دولت کارگری و
آزادیهای
سیاسی میدهد
که همچون
"سوسیالیسم
یا بربریت" او،
به کلمه قصار
در فرهنگ
سیاسی مبدل
شده است: "
آزادی تنها
برای
طرفداران
حکومت، تنها
برای اعضای یک
حزب- حال
تعداد اعضای
این حزب هر
چقدر هم زیاد
باشد- بهیچ
وجه آزادی
نیست. آزادی
همیشه تنها آزادی برای
دیگراندیشان
است. نه بخاطر
مفاهیم
متعصبانه
درباره
"عدالت"
بلکه
بخاطر آن که خصلت
آموزنده،
سالم ساز و
پالایش دهنده
آزادی از همین
خصوصیت آن
ناشی می شود و زیرا هر
گاه که آزادی
به یک امتیاز
ویژه تبدیل
شود تاثیر خود
را از دست می
دهد."
لوگزامبورگ
در ادامه میگوید
تئوری لنین
و تروتسکی
درباره دولت
کارگری بر این
فرض ضمنی
نهفته است که
گویا برای
دگرگونی
سوسیالیستی
فرمولهای
حاضر و آمادهای
در جیب حزب
انقلابی وجود
دارد که تنها
لازم است با
پشتکار و
انرژی تمام در
عمل به اجراء
نهاده شود.
اما بدبختانه
و یا
خوشبختانه
مسئله به این
شکل نیست.
سوسیالیسم از
نقطه نظر
اقتصادی،
اجتماعی و
حقوقی نظامی
است که به طور
کامل در پشت
ابرهای آینده
پنهان شده
است. آن چه که
ما به عنوان
یک حزب در
برنامهمان
داریم چیزی
نیست جز خطوط
راهنمائی که
جهت عمومی
حرکت را نشان
داده و بیشتر
خصلت نفی دارد
تا اثباتی. ما
میدانیم که
برای اقتصاد
سوسیالیستی چه چیزهائی
را باید از
میان برداریم
تا راه حرکت هموار
شود. ولی
هنگامی که
هزاران مسئله
مشخص و تدابیر
عملی کوچک و
بزرگی که برای
به اجرا نهادن
اصول
سوسیالیسم در
مناسبات اقتصادی،
حقوقی و
اجتماعی در
پیش روی ما
قرار میگیرد
در هیچ کدام
از برنامههای
سیاسی احزاب و
یا متون موجود
کلیدی برای حل
آنها وجود
ندارد.این نقص
سوسیالیسم نیست
بلکه دقیقا"
علمی بودن آن
است که
آن را از
انواع و اقسام
سوسیالیسمهای
تخیلی متفاوت
می سازد.
روزا
لوگزامبورگ
میگوید بدین
ترتیب نظام
سوسیالیستی
جامعه تنها میتواند
وباید به
مثابه محصول
تاریخی تجربه
مکتب خود باشد
که در جریان
به عمل
درآوردن آن و
به مثابه
تکوین یک
تاریخ زنده پا
به عرصه ظهور
مینهد. اگر
چنین باشد پس
روشن است که
سوسیالیسم را
نمیتوان از
طریق فرامین
به اجراء نهاد.
البته در
ارتباط با
برخی از
اقداماتی که
مثلا" علیه
مالکیت است می
توان از این
شیوه استفاده
کرد. آن چه که
خصلت نفی و
زیر کشیدن
دارد را میتوان
از طریق
فرامین انجام
داد اما آن چه
که جنبه
اثبات، ساختن
وخلق کردن
داشته باشد را
نمی توان به
وسیله
صدور احکام
به وجود آورد.
تنها در پرتو
تجربه و از میان
آزمون وخطاهای
بسیار میتوان
مسیر حرکت را
هموار و بر
تاریکیها و
ابهامات نور و
روشنائی
انداخت. حیات
سیاسی
کشورهائی که
درآنها آزادی
محدود است فلک
زده، رقتبار،
درخودبسته و
بیثمر است و
این همه به
خاطر آن است
که با حذف دمکراسی
منابع حیاتی
غنای معنوی و
پیشرفت فرومیمیرد.
برای نمونه در
سال ١٩٠٥
و نیز فوریه
تا اکتبر١٩١٧توده
های مردم به
طور فعال در
صحنه سیاسی
حضور و شرکت
داشتند. همه
مردم باید به
همین شکل در
عرصه اجتماعی
و قلمرو
اقتصادی نیز
شرکت کنند.
درغیر این
صورت سوسیالیسم
توسط چند
دوجین روشنفکر
از پشت میزهای
رسمی دیکته
خواهد شد.
نظارت
عمومی نیز
ضرورتی
اجتناب
ناپذیر است. درغیر
این صورت
تبادل تجارب
تنها میان
حلقه تنگ
مقامات رژیم
جدید محدود
خواهد ماند.
فساد اجتناب
ناپذیر
می گردد(
کلمات خود
لنین). سوسیالیسم
در زندگی
مستلزم دگرگونی
کامل معنوی
تودههائی
است که در
نتیجه قرنها
سلطه
بورژوازی به
قهقرا کشیده
شده اند. سوسیالیسم
بجای
فردپرستی
نیاز به خلق و
خوی جمعی،
ابتکارات
تودهای ، بجای رکود
و بیعملی،
آرمان گرائیی
که موجب میشود
مصائب
گوناگون تحمل
شود و بسیاری
خصائل دیگر
دارد ... این ها
را هیچ کس به
خوبی لنین
ندانسته، به
نافذی او
تشریح نکرده و
با سماجت او
تکرار نکرده
است. اما او
کاملا" در
وسائلی که به
کار میگیرد
در اشتباه
است. فرامین،
قدرت
دیکتاتورمابانه
سرپرست
کارخانه،
تنبیهات
دهشتناک، حاکم
ساختن وحشت...
همه این
هاچیزی جز
مسکن نیست. تنها
راه تولد
دوباره مکتب
حیات سیاسی،
وسیعترین و
بیقیدوشرط
ترین حد
دمکراسی و
افکار عمومی
است. حاکمیت
ترس و وحشت
تنها موجب
وارفتگی
روانی میشود.
و اگر چنین
شود دیگر چه
باقی میماند.؟
به جای ایجاد
نهادهای
نمایندگی به وسیله
انتخابات
عمومی و مردمی
لنین و
تروتسکی
شوراها را به
مثابه تنها
نمایندگی
واقعی حیات
سیاسی نهادهاند
اما حیات
سیاسی در خود
شوراها هم هر
چه بیشتر به
هم ریخته است.
بدون
انتخابات
عمومی، بدون
آزادی
نامحدود
مطبوعات و
اجتماعات،
بدون مبارزه
آزادانه میان
عقاید
گوناگون،
زندگی در هر
نهاد عمومی
فرو میمیرد،
وآن چه که
باقی میماند
تنها چیزی
شبیه زندگی
است که در آن
تنها عنصر
فعال
بوروکراسی
است. حیات
اجتماعی به تدریج
به خواب می رود
و تنها چند
دوجین رهبرانی
که دارای
انرژی بی
پایان و تجارب
بیحدوحصرهستند
به رهبری
ادامه میدهند.از
میان آنها نیز
به نوبه خود
در واقعیت امر
تنها یک دوجین
کلههای
برجسته تصدی
رهبری را به
عهده میگیرند
و نیز
یک بخش نخبه
از طبقه کارگر
که هراز گاهی
به تجمعات
دعوت شده و
برای سخنان
رهبران کف میزنند
و به اتفاق
آراء قطعنامههای
پیشنهادی را
تصویب میکنند
اما در پس
پرده تنها یک
دارودسته
کوچک است که
همه چیز را
کارگردانی میکند،
یک
دیکتاتوری،
که نه
دیکتاتوری
پرولتاریا
بلکه
دیکتاتوری
معدودی
سیاستمداران
است،
دیکتاتوری به
معنای
بورژوائی به
معنای حاکمیت
ژاکوپنی( به
تعویق
انداختین
کنگره شوراها
از سه ماه به
شش ماه). بله ما
می توانیم پیشتر
برویم: چنین
شرایطی به طور
اجتناب
ناپذیر موجب
خشونتبار
شدن حیات
سیاسی جامعه
می شود....
سوقصدها، به
گلوله بستن
گروگانها و ... (
مراجعه شود به
سخنرانی لنین
درباره انضباط
و فساد)!
فصل
هشتم نیز که
عنوان
دمکراسی و
دیکتاتوری را
بر خود دارد
یکی از فصول
بسیار اساسی
این کتاب است.
روزا
لوگزامبورگ
میگوید
اشتباه اساسی
لنین- تروتسکی
درست مانند
کائوتسکی در
این است که آنها
دیکتاتوری را
در مقابل
دمکراسی قرار
میدهند."
دیکتاتوری یا
دمکراسی" این
آن شکلی از طرح
مسئله است که
توسط
بلشویکها وکائوتسکی
مطرح میشود.
کائوتسکی
طبیعتا" خود
را طرفدار
دمکراسی
قلمداد میکند،
که از نظر او
به معنای
دمکراسی
بورژوائی و دقیقا"
مخالفت با
بدیل انقلاب
سوسیالیستی
است. لنین و
تروتسکی، از
سوی دیگر، خود
را طرفدار
"دیکتاتوری"
در نقطه مقابل
دمکراسی
قلمداد میکنند
که در حقیقت
همان
دیکتاتوری
تعداد معدودی
از اشخاص و
بنابراین
دیکتاتوریئی
با الگوی
بورژوائی است.
این ها دو قطب
مقابل هستند
که هر دو به یک
اندازه از
سیاست
سوسیالستی
اصیل فاصله
دارند.
پرولتاریائی
که قدرت را به
دست میگیرد
هیچگاه از
پند و اندرز
کائوتسکی
مبنی بر
نابالغ بودن
کشور
وبنابراین
انکار انقلاب
سوسیالیستی و
خود را وقف
دمکراسی کردن
پیروی نخواهد
کرد. پیروی از
پند و اندرز
کائوتسکی به
معنای خیانت
به طبقه خود،
انقلاب و
انترناسیونالیسم
خواهد بود. پرولتاریائی
که قدرت را به
دست می گیرد
باید با تمام
قدرت، به طور
تسلیمناپذیر و
بلادرنگ
تدابیر
سوسیالیستی،
یا به
بیان دیگر،
دیکتاتوری را
به اجراء
بگذارد ولی
این
دیکتاتوری یک
طبقه است و نه
دیکتاتوری یک
حزب و یا یک
دارودسته-
دیکتاتوری
طبقه که معنای
آن وسیعترین
و
نامحدودترین
شکل دمکراسی
برشالوده شرکت
فعال و
نامحدود تودهای
مردم است.
تروتسکی
میگوید " به
عنوان
مارکسیست ما
هیچ گاه از
پرستندگان بت
دمکراسی صوری
نیستیم. این
درست است ولی
باید گفت که
ما هیچ گاه
پرستش
کنندگان بت های
دیگری از جمله
سوسیالسم و
مارکسیسم
نیستیم. ...
معنای این که
ما پرستش
کنندگان بت
دمکراسی
بورژوائی نیستیم
این است که : ما
همواره نشان
داده ایم که چگونه هسته
سخت نابرابری
اجتماعی و فقدان
آزادی
در پوسته
شیرین برابری
و آزادی صوری
پنهان شده است
اما این به
خاطر آن نبوده
است که این
آخری را نفی
کنیم بلکه
طبقه کارگر را
دعوت کرده ایم
که خود را به
این پوسته قانع
نکرده بلکه با
تسخیر قدرت
دولتی دمکراسی
سوسیالیستی
را جایگزین
دمکراسی بورژوائی
نماید و نه آن
که دمکراسی را
از میان بردارد.
ولی
دمکراسی
سوسیالیستی
چیزی نیست که تنها
در یک سرزمین
موعود پس از
ایجاد شالودههای
اقتصاد
سوسیالیستی
به وجود آید؛
همچنین
دمکراسی
سوسیالیستی
هدیه کریسمس
نیست که به
اشخاص
وفاداری اعطاء
شود که به
دیکتاتورهای
سوسیالیست
وفادار مانده
اند. دمکراسی
سوسیالیستی
همزمان با
نابودی تسلط
طبقاتی و بنای
سوسیالیسم
شروع میشود. این در
همان لحظه کسب
قدرت توسط حزب
سوسیالیستی
شروع شده و
معادل
دیکتاتوری پرولتاریاست.
بله
! دیکتاتوری!
ولی شیوه این
دیکتاتوری
کاربست
دمکراسی است و
نه از میان
برداشتن آن .... .
این دیکتاتوری
باید کار طبقه
باشد و نه کار
یک اقلیت
محدود به نام
طبقه- به این
معنا که باید
قدم به قدم از
طریق شرکت
فعال تودهها
به پیش برود؛
باید زیر نفوذ
مستقیم آنها
باشد، تحت
کنترل کامل
فعالیت عمومی جامعه
قرار داشته
باشد؛ باید از
بطن آموزش سیاسی
دائم التزاید
تودههای
مردم ظهور
کند.
بدون
تردید بلشویکها
در همین مسیر
پیش می رفتند
اگرتحت فشار
اجبارهای
دهشتناک جنگ
جهانی، اشغال
کشورشان توسط
آلمان و تمامی
مصائب بیشمار
ناشی آن قرار
نداشتند؛
عواملی که به
طور اجتناب
ناپذیری موجب
مخدوش کردن
سیاست سوسیالسیتی
میشود حال
انگیزه آن هر
قدر نیات حسنه
و اصول عالیه
باشد....
هر آن چه که در روسیه اتفاق میافتد قابل درک بوده و نشان از زنجیره علت و معلولهائی دارد که نقطه آغاز آنها عبارتست از : شکست پرولتاریای آلمان و اشغال روسیه توسط امپریالیسم آلمان. این انتظار غیرانسانی است که ما از لنین و رفقایش انتظار داشته باشیم که تحت چنین شرایط دهشتناکی متعالی ترین شکل دمکراسی، نمونهترین شکل دیکتاتوری پرولتاریا و یک اقتصاد پرشکوفای سوسیالیستی به وجود آورند.آنها با موضع مصمم انقلابی، با قدرت عمل الگووار و با وفاداری استوارشان به انترناسیونالیسم پرولتری به آن چیزی دست یافته اند که امکان دست یابیاش در آن شرایط سخت اهریمنی موجود بود. اما خطر از این جا شروع میشود که که آنها از این ضرورتها فضیلت درست کرده و میخواهند از تاکتیکهائی که در یک شرایط فا