نگاهی به نظرات مارکس

مصاحبه رادیو- تلویزیون برابری با علیرضا ثقفی

در بزرگداشت یکصد و پنجمین سالگرد درگذشت کارل مارکس

 

در ادامه گفتگوی رادیو – تلویزیون برابری در مورد نظرات مارکس و به بهانه یکصد و بیست و پنجمین سالگرد درگذشت وی، اینک پیاده شده گفتگو با آقای علیرضا ثقفی به نوشتار می­آید.

برابری : با تشکر از آقای علیرضا ثقفی که دعوت رادیو-تلویزیون برابری را پذیرفتند و در این گفتگو شرکت می­کنند. آقای ثقفی در صد و بیست و پنچمین سالگرد خاموشی مارکس هستیم. نظریه پردازی وی بر روند تاریخ تکامل بشری روشنایی انداخت. می­­خواهیم ببینیم که نظریات او چقدر در جامعه امروز ما همچنان اعتبار دارد؟ و این نکته نظر مارکس در مورد طبقه کارگر که معتقد بود بهر حال عامل تحول جامعه بشری طبقه کارگر خواهد بودو روند جامعه سرمایه­داری نشان می­دهد که هر روز بر دامنه ابعاد طبقه کارگر افزوده می­شود. چقد راین نظریه و این تئوری می­تواند ارزش و اعتبار خودش را داشته باشد در حالیکه روند آماری نشان می­دهد که طبقه کارگر صنعتی امروزه به لحاظ تعداد کاهش پیدا کرده و بخش­های خدمات را شاهد افزونش هستیم؟ بهر حال اگر قرار باشد این نظریه مارکس که معتقد است آینده توسط پرولتاریا رقم خواهد خورد و حاکمیت اکثریت که همان پرولتاریا باشد برقرار خواهد شد، با این نکته نظر که امروز پرولتاریای صنعتی کاهش پیدا کرده است، آیا در تناقض قرار می­گیرد یا خیر؟ شما اصولا در رابطه با این نظریه چه نظری دارید و چقدر فکر می­کنید که تئوری دولت کارگری از اعتبار لازم برخوردار است؟

 

ثقفی : با تشکر از اینکه شما مطلب را پیگیری می­کنید، مساله مهمی است. مارکس یکی از مشهورترین و مورد بحث­ترین شخصیتهائی است که در دو قرون اخیر مطرح بوده، یعنی در حقیقت از زمان بلوغ سرمایه­داری. البته نظریات مارکس یکنواخت نیست که از ابتدا یک نظر را ارائه داده باشد. مارکس جوان بیشتر یک طرفدار "هگل" هست یا جزو هگلین­های جوان هست و بعد همانطور که خودش می­گوید طرفدار نظرات "فویرباخ" می­شود و در انتها به نقد کامل نظام سرمایه­داری می­پردازد. خوب همانا در انسانی که نظراتش متکامل می­شود طبیعی است که نظرات انتهایی مارکس که در کتاب سرمایه جمع شده، بعنوان کامل­ترین نظرات او مطرح باشد. اصل نظرات منسجم مارکی که در "کاپیتال" یا کتاب سرمایه مطرح شده، نقد نظام سرمایه­داری است. در حقیقت قوانین اصلی نظام سرمایه­داری توسط مارکس کشف شد که این نظام بر پایه نیروی کار و استثمار نیروی کار و مبنایش سود و افزایش سرمایه است. این کشفی بود که شاید قبل از مارکس هم "ریکاردو" و دیگران هم به آن اشاره کرده بودند ولی بصورت منسجم که سود مبنای حرکت سرمایه­داریست و و نیروی کار مساله اصلی ایجاد انباشت سرمایه است و همچنین کاهش نزولی نرخ سود درگسترش سرمایه­داری و ایجاد بحرانها، فقط بوسیله مارکس مطرح شد.

از آن زمان تاکنون هرچند سرمایه­داری و نظام حاکم بر جهان نوساناتی داشتند، اما این نوسانات چه در جریان جنگهای جهانی، چه در جریان ایجاد کشور شوراها و چه در جریان مبارزات آزادی بخش مردم سراسر جهان تغییری در این کشف مارکس نمی­دهدو همواره اثبات شده که این نظر مارکس که مبنای حرکت سرمایه­داری سود هست و با افزایش حجم سرمایه نرخ سود کاهش پیدا می­کند و همچنین بحرانهای ادواری سرمایه­داری همواره گریبان این نظام را گرفته، همچنان پابرجاست. هرچند سرمایه­داری در دوره باصطلاح جهانی سازی با سرمایه­داری قرن نوزده یکسان نباشد و نیست و قطعا تفاوتهائی دارد. اما قوانین اصلی حاکم بر این نظام همچنان همان قوانین گذشته است.

این مساله بطور مشخص ما را به تحلیل وضعیت روز نظام سرمایه­داری می­رساند. به این ترتیب که ما در همین دوره متاخر سرمایه­داری که شاهد گسترش سرمایه­های انحصاری هستیم و مساله جهانی سازی یا "گلوبالیزیشن" که شعار امروز سرمایه­داری است، چیزی نیست بجز افزایش سود سرمایه­داری بطوریکه بخواهد همچنان از نیروی کار بیشترین سود را ببرد. گسترش سرمایه­ها به کشورهای پیرامونی یا کشورهای تحت سلطه یا قطبهای سرمایه­داری و "ورک شاپ" های جهانی، همه و همه شاهد این قضیه است که سرمایه­داری- نظام سرمایه­داری – همچنان بدنبال افزایش نرخ ارزش اضافی است. و تا زمانی که دوام دارد – همان فرمولی که مارکس ارائه کرد – اگر نتواند ارزش اضافی را افزایش بدهد، بحرانهایش آن چنان هست که نابود خواهد شد.

پس در نتیجه ما شاهد هستیم که این قوانین کلی حاکم بر نظام سرمایه­داری همچنان ادامه پیدا می­کند. و چون نرخ سود کاهش پیدا می­کند، سرمایه­داری هر روز و برای حل بحران خودش دست به جنگهای جدید می­زند، دست به جهان­گشایی­های جدید می­زند و سعی می­کند مناطقی را تحت سیطره و کنترل خودش در بیاورد، اما همچنان نمی­تواند با بحرانهایی که مارکس پیش­بینی می­کرد، مقابله بکند. این مساله که اساس حرکت سرمایه­داری مبنایش بر کسب سود است و مارکس مطرح کرد که اساس نظام آینده باید انسان باشد و تا سرمایه­داری این مبنا یا "عصای موسی" را بخوهد در دست بگیرد، بحرانهایش همچنان پابرحاست. این پیش­بینی مارکس بود و امروز نیز هر کس به نقد نظام سرمایه­داری می­پردازد، از همین تئوریهای مارکس سود می­برد و استفاده می­کند. این تئوریها بیانگر آن است که تا زمانی که محور در نظام حاکم بر جامعه بشری سود هست، این بحرانها همچنان ادامه خواهد داشت.

برابری: ممنون از شما آقای ثقفی. حالا برمی­گردیم به تئوری طبقه کارگر: اینکه مارکس معتقد بود که بهر حال در روند گسترش سرمایه­داری، طبقه کارگر هم روز بروز گسترش پیدا می­کند. بنابراین در تئوری و پروژه­های سوسیالیستی مارکس هم خود طبقه کارگر – پرولتاریا  - عامل تعیین کننده است. حال در مسیر روندی که صد و پنجاه سال از تئوریهای مارکس می­گذرد، چقدر تئوری پرولتاریا می­تواند از صحت و درستی برخوردار باشد؟ با توجه به اینکه ما شاهد کاهش کارگران صنعتی هستیم و بخش خدمات امروزه از ابعاد گستردش پیدا کرده و طبقات کارگر و سرمایه دار ابعاد گذشته را ندارند و به این طریق تئوریهای دولت کارگری را زیر سوال می­برند. این تئوریها معتقد بودند که دولت کارگری در هر حال دولت اکثریت است. امروز شما این نظریه را و در رابطه با تعریف خود طبقه کارگر چقدر معتبر می­دانید و ما چگونه باید به مساله طبقه نگاه بکنیم؟

ثقفی : ببینید! اتفاقا بحث جالبی است و در سوال اول هم بخشی از آنرا مطرح فرمودید ولی من اینرا برای بخش دوم گذاشتم. طبقه کارگر به مفهومی که بطور مشخص مارکس مطرح می­کند، یعنی آنکس که نیروی کارش را می­فروشد، آنکس که نیروی کار دارد و سرمایه ندارد. با این تعریف و با توجه به گسترش سرمایه­ها و بزرگ شدن و حجیم شدن سرمایه­ها، قطعا طبقه کارگر نه تنها کاهش پیدا نکرده، بلکه افزایش پیدا کرده است. درست است که بخش خدمات تولید گسترش­اش بیشتر از بخش مستقیم تولید هست،ولی بخش خدمات تولید قطعا جزو هست، زیرا که نیروی کاری را در بخش خدمات کار می­کند، آنهم نیروی کارش را می­فروشد.

شاید اگر در همین جامعه خودمان و چهل سال پیش بیک کارمند می­گفتیم که تو هم شرایط کارگر را داری، روی ترش می­کرد که نه، من کارمندم و کارگر چیز دیگریست. یا اگر به معلم می­گفتیم که تو هم شرایط کارگر را داری به راحتی نمی­پذیرفت. ولی امروز حتی متخصصینی که با کامپیوتر کار می­کنند، معلمان، دانشگاهیان و حتی متخصصین که در صنایع هستند مثل نقشه­کشها، برنامه­ریزها و مدیران پائین، همه اینها کسانی هستند که نیروی کارشان را می­فروشند. حتی بخش وسیعی از پزشکان نیروی کارشان را می­فروشند، چون هر دکتری این امکان را ندارد که مثل سابق یک بیمارستان یا حتی یک مطب خصوصی بزند.

بنابراین طبق تعریف مارکس و طبق تعریف کل نظام سرمایه­داری، آنکس که نیروی کارش را می­فروشد و سرمایه­ای ندارد که از نیروی کار خودش، خودش استفاده کند یا سرمایه­ای ندارد که از نیروی کار کارگران استفاده کند، کارگر محسوب می­شود. با این حساب امروزه اقلیتی که سرمایه­های بزرگ را دارند و در شرکتهای بزرگ هستند، در برابر خیل عظیم اکثریت قرار دارند. حتی طبق آمارهای رسمی­ای که ما داریم نزدیک به سه پنجم جمعیت شاغل جهان - یک پنجم نیروی کار بیکار را در نظر نگیریم – حقوق بگیرهستند. یعنی اگر با آن یک پنجمی که معمولا بیکار هستند یا در جستجوی کار هستند، حساب کنیم. چهار پنجم جمعیت روی زمین نیروهای مزدبگیر و حقوق بگیرند. یعنی چهار پنجم جمعیتی هست که نیروی کارش را می­فروشد تا اینکه زندگیش را بگذراند. و آن یک پنجم بقیه هم همگی صاحبان سرمایه نیستند و بلکه بسیاری­شان مدیران سطح بالا هستند یا وابستگان به آنها هستند و یا مالکان خرد هستند که هنوز از زمینهای کوچکی یا کارگاههای کوچک استفاده می­کنند که آنها هم به نوعی تحت وارسی سرمایه هستند. آمارهایی که در این زمینه هست، اتفاقا بسیار دقیق است. یعنی این مساله که ما جامعه را به دارندگان نیروی کار و یعنی فروشندگان نیروی کار و خریداران نیروی کار تقسیم کنیم درست است. تقسیمی که مارکس می­کند این چنین است: دارندگان نیروی کار و دارندگان سرمایه و بنابراین وقتی جامعه را بطور مشخص به ایندو تقسیم کنیم، همچنان اکثریت با طبقه کارگر و یعنی فروشندگان نیروی کار است. طبق تعریفی که مارکس می­کند. حتی اگر خواننده اپرائی برای کارش دستمزد دریافت می­کند،  او هم کارگر است. هنرمندان، روزنامه­نگاران و نویسندگان همگی در همین مقوله می­گنجند، یعنی فروشندگان نیروی کار هستند.

اتفاقا مساله جالب اینجاست که امروز واقعا اقلیتی در نظام سرمایه­داری جهانی و همچنین در کشورهائی که وابسته به این نظام هستند – از خرد و ریز و متوسط گرفته تا دیگران – حاکمیت دارند. در همه این جوامع حاکمیت در دست یک اقلیت سرمایه­دار هست و اکثریت این جوامع همان نیروی کاری هستند که با وضعیت موجود کاملا در تضادند. بهمین دلیل ما شاهد این هستیم که حتی همان دمکراسی سرمایه­داریی که اصطلاح "پارلمانتاریستی" هست، همه جا مورد تعریض قرار می­گیرد. همه جا همان را هم الان سرمایه­داری نمی­پذیرد. در حالیکه دمکراسی سرمایه­داری که برخاسته از یک نظام سرمایه سالار هست، قاعدتا می­بایست منافع سرمایه­داری را تامین می­کرد. ولی زیر پا گذاشتن "دمکراسی" در بسیاری از کشورها و حتی کشورهای "متروپل" و تقلبهای انتخاباتی که حتی در همین کشورها شاهدش هستیم، بیانگر آن است که بحران سرمایه­داری همچنان ادامه دارد و این نظام به راحتی نمی­تواند منافع انسانها را تامین کند.

علاوه بر این می­خواهم عرض کنم که بسیاری از بحرانهائی که می­بینیم، مربوط می­شود به مساله ذاتی سرمایه­داری. یکی بحران سرریز است و یکی هم انگیزه تسلط سرمایه بر نیروی کار است. این انگیزه تسلط یا انگیزه سودطلبی باعث شده که بسیاری از تولیداتی که اساسا برای بقا بشر ضروری نیست، بلکه مخرب هم هست، سرمایه­داری نیرویش را در جهت تولید آنها بکار ببرد. مثل سلاحهای مخرب، مثل گسترش بانکهایی که فقط کارشان نزول خواریست، مثل رشته­های دانشگاهی یا رشته­های مدیریتی که کارشان فقط تبلیغ و مصرف کالاست و .... اینها چیزهائیست که برای تمدن بشر ضروری نیست. یعنی سلاحهای مخرب اتمی یا موشکها و نظامی شدن فضا به هیچ عنوان برای پیشرفت بشر ضروری نیست و بلکه برای تسلط یک عده­ای بر دیگران ضروری است. نیروی اتم یا انرژیی که رها می­شود می­تواند در خدمت سلامت بشر و گسترش تکنولوژی انسان دوستانه قرار بگیرد. در حالیکه ما شاهد هستم که بسیاری از نیروهای تولیدی در جهت انحرافی حرکت می­کنند. یا مساله تبلیغات برای مصرف کالاها که بسیار هم صنعت پیشرفته­ای پیدا کرده و سرمایه زیادی از جامعه بشری را بخودش اختصاص دارد، اصلا برای زندگی بشر ضروری نیست. تربیت متخصصین تبلیغات یا غیره، چیزهایست که فقط برای نظام سود محور فایده دارد.

در نتیجه و اگر اینها را هم جزو نظام سرمایه ببینیم، بسیاری از متخصصین هم که در همین زمینه کار می­کنند، نیروی کارشان را می­فروشند و خود آنها از چنین نظامی که پایه­هایش بر دوششان هست، متضرر می­شوند. یعنی این نظام نمی­تواند خواست اکثریت جامعه را که نیروی کار هستند و هر روز هم گسترش یابنده­تر هستند، به هیچ عنوان برآورده کند. در نتیجه ما شاهد همین بحرانهایی هستیم که امروزه می­بینیم: بحران جنگ، بحران اضافه تولید و در عین حال بحران گرسنگی، بیکاری و بسیاری از بحرانهائی که در بطن جامعه هست و مبنایش همچنان سود نظام سود محور است.

برابری : آقای ثقفی شما اشاره داشتید به بحرانهای نظام سرمایه­داری. بهر حال خود نظام سرمایه­داری تاکید ویژه­ای داشتند بر نقش بازار در ایجاد رشد نیروهای مولده. تئوریهای نئولیبرالی هم بر نقش بازار آزاد تاکید ویژه­ای دارند. ولی می­بینیم که روند بحرانهای سرمایه­داری بخوبی دیده می­شود. دولتها را واداشته که برای جلوگیری از بحران نقش­آفرینی کنند و بادخالت خودشان بحرانها رامهار کنند. در هر حال این دخالت با نقش آزاد سرمایه­ در تناقض قرار می­گیرند. شما نگاهتان به این موضوع چیست و فکر می­کنید که تئوریهای"دولت رفاه"و همینطور پس از آن تئوریهای نئولیبرالی چقدر می­تواند مورد نقد قرار بگیرد؟

ثقفی : ما بعد از جنگ ویتنام شاهد یک بحران عمیقی در سرمایه­داری هستیم. اگر خاطرتان باشد در آن زمان ما این مساله را مشاهده می­کردیم که قدرت سرمایه­داری امریکا در حال فروپاشی بود و بسیاری از ملتهای مستقل و کشورهای مستقل خواهان یک نوع رهائی از چنگال این سرمایه جهانی بودند. اما آن بحران منجر به یکسری تغییراتی در نظام سرمایه­داری جهانی شد و نظام سرمایه در حقیقت پس از کل بحران خودش را بازسازی کرد و توانست آن بحران را از سر بگذراند. حالا دلیل اینکه توانست آن بحران را از سر بگذراند، متعدد است که باید در جای خودش بررسی شود. پس از آنکه سرمایه­داری آن بحران را از سر گذراند، برنامه­هایی را در پیش گرفت که این برنامه­ها می­توانست به نوعی از بحرانهای بلافصل جلوگیری کند. از جمله این برنامه­هایی که در پیش گرفت، نظامیگری بود که دوران "ریگانیسم" و "تاچریسم" بود. در دوران "ریگانیسم" و "تاچریسم" یک تهاجم سراسری به همه نهادهای مدنی و جنبش آزادی بخش در سراسر جهان آغاز شد.

در کنار این مسئله فروپاشی نظام قبلی شوروی کمک بسیاری به تک قطبی شدن جهان کرد. حالا آن هم دلایل خاص خودش را دارد که چرا فروپاشی بوجود آمد. اما آنچه که بعد از این بحرانها بعنوان نظم نوین جهانی مطرح شد، در حقیقت چیزی نبود بجز تسلط سرمایه در همه شئون خودش. یعنی اینکه کشورهای دیگر آنچنان مرعوب این مسئله شده بودند که گویا هیچ راهی برای برون رفت از مشکلات وجود ندارد جز پیوستن به این نظام جهانی سرمایه. این مساله را با تمام وجود سعی کردند تبلیغ کنند. تئوریهای زیادی در این زمینه ارائه شد. از جمله مثلا آقای "فوکویاما" پایان تاریخ را نوشت. از جمله آقایانی مثل "آنتونی گیدنز" و امثالهم مطرح کردند که تنها راه رهائی سرمایه­داری بوده و هر چیز دیگری غیر از سرمایه­داری با شکست مواجه می­شود. این آخرین دستاورد بشر است. یک نفر یک رای در حقیقت بزرگترین دستاوردی است که بشر داشته و امثالهم، آن تئوریهایی که ارائه کردند.

در کنار این قضیه، سرمایه­داری همواره سعی بر این داشته که برای جلوگیری از صدمه رسیدن به سودی که می­برد و از امتیازاتی که دارد، رفرمیسم یا اصلاح طلبی را در نظام سرمایه­داری تنها راه­ رهائی مردم بداند.

خوب طبیعی است که این تضادی که بین سرمایه و کار هست، به سادگی قابل حل نیست. بسیاری از متخصصینی که در دانشگاههای سرمایه­داری تحصیل می­کنند و آموزش می­بینند، همواره به آنها گفته می­شود که شما باید تحت نظام آموزشی مشخصی برای بازسازی نظام سرمایه­داری و برای بازتولید نظام سرمایه­داری و تداوم این نظام کار کنید. ما شاهد این هستیم که بخصوص دا نشگاههای سراسری سرمایه­داری در سی سال گذشته، دانشجویان یا افرادی را در تحت آموزش قرار می­دهند، بگونه­ای تربیت می­کنند و یا به صاحب نظران و متخصصین بگونه­ای القا می­شود که تنها و تنها راه رهائی این است که ما بتوانیم همین نظام را حفظ کنیم و نظام موجود را تداوم ببخشیم. حقوق­دانی که در این دانشگاهها درس می­خواند، در حقیقت می­آموزد که از مالکیت دفاع کند. جامعه شناسی که در این دانشگاهها درس می­خواند، در حقیقت می­آموزد که فرد بایستی تسلیم اجتماع باشد و اجتماع چیزی نیست جز حاکمیت سرمایه­داری. روان شناسی که در این دانشگاهها درس می­خواند، همچنان به او القا می­شود که تو باید در جهت تداوم نظام موجود کار کنی و هر کس که علیه نظام موجود باشد در حقیقت فردی نا هنجار است. جنبشهای اجتماعی از نظر همین افرادی که تاریخ نمی­خوانند، بعنوان ناراحتی افرادی که با نظام­های موجود مشکل داشتند، بررسی می­شود. یعنی تمام دستگاه ایدئولوژیک دولتی و دستگاه ایدئولوژیک نظام سرمایه­داری در خدمت این قضیه قرار دارد که برای همه مردم این مساله جا بیفتد که سرمایه­داری نظامیست ابدی و لایتغیر.

اما واقعیت امر این نیست. واقعیت امر تضادی است بین نیروی کار و سرمایه که شما هر روزه شاهد آن هستید. یعنی همان متخصصینی که در این دانشگاهها درس می­خوانند و در این دانشگاهها تربیت می­شوند، وقتی وارد جامعه می­شوند این همه کودک خیابانی، این همه زن خیابانی، این همه بی­خانمان، این همه بیکار و این همه تضاد اجتماعی را که درگیرش هستند، می­بینند. یعنی مبارزه طبقاتی را از طرفی با تمام وجود می­بینند اما از طرف دیگر تمام تعلیمات به آنها داده شده که این نظام نظامیست ابدی و لایتغیر. این تضاد را در حقیقت برنامه­ریزان سرمایه­داری آمدند با این وضعیت حل کردند که ما بیائیم و به نوعی رفرم یا به نوعی اصلاحات در جامعه سرمایه­داری دست بزنیم و طرح­هائی بدهیم که هر چه بیشتر بتوانیم این تضاد و این اختلاف طبقاتی را کمرنگ تر کنیم یا حداقل بپوشانیم. بخشی از این قضیه در طرح مسله "ان. جی.او" ها بود که ما شاهد بوجود آمدنشان در دهه هشتاد و نود قرن گذشته بودیم. در حقیقت "ان. جی. او"ها برای این گسترش پیدا کردند که یک مقداری از تضاد آشکاری که بین کار و سرمایه هست و نیروهای کار را هر روز بیشتر به خیابان می­راند تا اینکه بتواند یک زندگی شرافتمندانه برایشان تهیه کند، بکاهند. چیزی مثل خودیاری، چیزی مثل ساختن زندگی خوب و همچنین تئوریهای دولت رفاه یا حاکمیت خوب و همچنین تئوری بازار که همه چیز را به بازار واگذار کنید که در حقیقت تفکرات قرن نوزدهمی لیبرالهای آن زمان بود، مجموعه اینها برای این تبلیغ شد که بنوعی آن تضاد اساسی که بین کار و سرمایه هست و بطور عینی برای همه قابل مشاهده است، بپوشاند. و در حقیقت متخصصینی که در این دانشگاهها درس خوانده بودند و برای حفظ نظام سرمایه­داری تربیت شده بودند، بتوانند هم مبنای وجودی خودشان را توجیه کنند و هم اینکه از این تضاد عریان کار و سرمایه جلوگیری کنند.

طبیعی است که راه حل این چنینی یعنی رشد رفرمیسم، رشد اصلاح طلبی نتیجه­ای نداشته و حتی در کنار این سیاسیونی گردهم جمع شدند که تنها این مساله را تبلیغ می­کردند که تنها راه رهائی جامعه اصلاحات است. اصلاحات نرم و گام بگام است و تئوری ساختند و آن را بارها و بارها و هزاران بار در جاهای مختلف تبلغ کردند که انقلاب همواره خطرآفرین است. انقلاب همواره هزینه بالائی دارد و تنها راه اینست که ما اصلاحات گام بگام صورت بدهیم و بتوانیم جامعه انسانی را از طریق این اصلاحات به اصطلاح نجات بدهیم.

اما ما امروزه شاهد این هستیم که تمام این تئوریهای رفرمیستی ارائه شده و سرمایه­داری ساخته، یکی پس از دیگری شکستهای خودش رانشان می­دهد. نه تنها به لحاظ نظری دیگر حرفی برای گفتن ندارند بلکه از لحاظ عملی هم نمی­توانند به مردم یا آن نیروی کاری را که تحت فشار قرار دارد، گل بزنندو دلخوش کنند به رفرمهایی که ممکن است نظام سرمایه­داری بکند و یک روزی مثلا زندگی آنها بهتر شود. امروز ما شاهد این هستیم که توده­ها و مردم انبوهی که نیروی کارشان را می­فروشند، هر روز فقیرتر می­شوند و هر روز ناامیدتر می­شوندو از اصلاح طلبان و رفرمیست­هائی که می­خواهند تئوریهایی ارائه بدهند که این تضاد را تخفیف بدهد، دورتر می­شوند.

برابری : آقای ثقفی در پایان می­خواستیم با این سوال گفتگو را به پایان ببریم که بهر حال پروژه سوسیالیسم پروژه­ای بود که توسط مارکس مطرح شد ولی ما می­بینیم که نه در زمان مارکس تحقق پیدا می­کند و آنچه هم که در قرن بیستم در بلوک شرق شکل می­گیرد، شکست می­خورد. در هر حال فکر می­کنید که عمده­ترین جنبه­هایی که ما امروزه باید به آنها اتکا یا بتوانیم به سمتی برویم که جامعه سوسیالیستی را بنا کنیم، از کدام ویژگیهایی برخوردار است و واقعا رجوع به خود مارکس چقدر می­تواند از این منظر اهمیت داشته باشد؟

ثقفی : ببینید! من این مسئله را دو قسمت می­کنم چون سوال با اهمیتی است. یکی اینکه سوسیالیسم هنوز و یکصد و بیست و پنج سال بعد از مارکس، یک نمود عینی ندارد که ما بخواهیم بگوئیم که این سوسیالیسم موجود است. این حرف درست است و شاید کشورهائی هم که حالا به نوعی به سوسیالیسم پیوستند و یا انقلابات سوسیالیستی را راه انداختند، امروز در برنامه­های اقتصادیشان مجبور شدند که بسیاری از اصلاحات سرمایه­داری را بپذیرند و یا گرایش­های سرمایه­دارانه در اقتصاد خودشان داشته باشند.

این مساله تاثیری در صحت نظرات مارکس ندارد. بخاطر اینکه ما شاهد این هستیم که خود سرمایه­داری از هنگام بقدرت رسیدن "کرامول" در انگلستان در اواسط قرن هفده تا پیروزی سرمایه­داری که اگر بگوئیم در قرن بیستم بود، چیزی در حدود سیصد سال طول کشید تا مستقر شد. نظامهای پارلمانی که از اواسط قرن هفده آغاز شد، بعد از سیصد سال توانست در بعضی کشورها مستقر بشود. تغییر از یک نظام به نظام دیگر به راحتی نیست، بخصوص که سرمایه­داری یک نظام پیشرفته بشری است و راههای زیادی می­تواند برای بقای خودش پیدا کند و با اشکالات خودش دست و پنجه نرم کند. در نتیجه، در تغییر نظامی به نظامی دیگر صد یا صد و پنجاه سال زمان زیادی نیست. ما شاهد این هستیم که بارها سرمایه داری در برابر فئودالیسم پیروزی بدست آورد و بعد مجددا تسلیم اشرار شد و شکست خورد. از جمله پس از آنکه انقلاب فرانسه بنوعی به پیروزی رسید و شکست خورد نشان دهنده اینست نظام قبلی به راحتی از صحنه محو نمی­شود.

اما مساله دومی که در اینجا هست که چشم­اندازهای نظام آینده ما چیست؟ این حرف "روزا لوکزامبورک" بسیار درست است و امروزه بسیاری به همین نتیجه رسیده­اند که سوسیالیسم محورش انسان است و می­باید با این فکر که انسانها زندگی مناسبی داشته باشند و یا بربریتی که می­بینیم: یک دنیای جنگلی که یک قدرت نظامی بیاید و به دیگران زور بگوید و هر کشوری را که بخواهد اشغال کند، یا حکومتهایی که به مردمشان زور بگویندو هرچه بخواهند بر سر مردم بیاورند و یک عده سودطلب سود ببرند و بسیاری از انسانها هم زیر چرخ  ظلم و ستم سرمایه­داری له بشوند.

قطعا نظام برتری که ما می­توانیم از آن صحبت کنیم نظامی انسان محور است. نظامی که مبنای تولید، مبنای گسترش جوامع بشری و مبنای هر برنامه ریزی رفاه انسان و انسانیت باشد. حفظ شخصیت انسانی انسان و نه مبنایش سودپروری و سود محور و کسب سود توسط عده­ای باشد. ما الان شاهد این هستیم که طرحهایی که در همه جا و حتی در پیشرفته­ترین کشورهای سرمایه­داری اجرا می­شود، مبنایش بر این است که سود سرمایه را افزایش بدهد و این افزایش سود سرمایه همواره باعث خواهد شد که عده­ای که سرمایه و قدرت بیشتری دارند از طرحها بیشترین سود را ببرند  آنهائی که چیزی جز نیروی کارشان ندارند، همواره به درجه پائین تر فقر و محروم شدن از امکانات جامعه بشری سقوط کنند. در نتیجه من فکر می­کنم محور حرکت آینده نظام برتر اجتماعی مشخص است: نظامی که محور آن انسان است و انسانها باید در آن مساله اصلی تحول باشند.

برابری : آقای علیرضا ثقفی بی نهایت از شما ممنونیم ک