از سری مقالات قدیمی راه کارگر

 

                      طبقه کارگر

                                                                                                  پیران آزاد

 

از نشریه راه کارگر ، شماره ٩٣  ، فروردین ١٣٧١

 

مقدمه

چه کسانی جزو طبقه کارگر هستند؟ و چه نیروهای اجتماعی در این طبقه جای می گیرند؟ این سئوال در وهله اول شاید بسیار پیش پا افتاده به نظر آید. اما اگر جوانب مسئله با دقت بررسی شود و عوامل تغییردهنده بافت و ساخت اجتماعی مورد توجه قرار گیرند، اهمیت این سئوال "سهل و ممتنع" آشکار می شود. در پرتو پاسخ به این سئوال برای یک حزب سیاسی که پیوسته به این نیروی معین طبقاتی- اجتماعی نظر داشته و می خواهد با آن حرکت کند، روشن می شود که تا چه حد ابعاد این "اصل و منشاء" را شناخته و با آن هم ساز بوده است. به همین ترتیب تصویر سازمان دهی اجتماعی وضوح پیدا کرده و فعالیت سازمان گرانه در مسیر صحیح و مناسب خود قرار می گیرد.

 

تعریف

در برنامه مصوب اولین کنگره سازمان ما (پائیز 1370،1991) به عنوان تعریف طبقه کارگر آمده: ".... کارگران – یعنی تمام کسانی که فقط از طریق نیروی کارشان زندگی می کنند-....این فرمول بندی  بیش از هر چیز تأکیدی است بر استفاده از مبانی تعریف طبقه کارگر که از جانب پایه گذاران جنبش این طبقه، یعنی مارکس و انگلس، مطرح شده و به قصد فاصله گرفتن از درک های نادرستی است که طی قرن حاضر بر بخش بزرگی از جنبش کارگری مسلط بوده است. نگاهی به سیر تعریف طبقه کارگر علاوه بر روشن گری در این باره، زمینه بررسی بهتر و دریافت تعریف امروزی از این طبقه را فراهم می کند.

از نظر مارکس که در اقتصاد سیاسی خود، راز سرمایه داری یعنی ارزش اضافی را بررسی و عیان می کند، "ایجاد کنندگان" ارزش اضافی یعنی کسانی که مورد استثمار سرمایه داری قرار می گیرند و در مناسبات سرمایه داری میزان کمتری از ارزش ایجاد شده توسط کار آن ها به عنوان "مزد" به آن ها پرداخت می شود، طبقه کار مزدوری مدرن یعنی طبقه کارگر اعلام می شوند. انگلس در حاشیه چاپ انگلیسی مانیفست کمونیستی، طبقه کارگر (پرولتاریا) را چنین تعریف می کند: "منظور از پرولتاریا طبقه کارگران مزدبگیر جدید است که مالک ابزار تولید نبوده و از این رو مجبورند برای آن که بتوانند زندگی کنند نیروی کار خود را بفروشند".(1)

آن طور که از مجموعه نظرات مارکس و انگلس برمی آید و در همین تعریف انگلس نیز خود را نشان می دهد، آن ها در تعریف طبقه کارگر (پرولتاریا)، اولا: بر نیروی کار شاغل در تولیدِ صنعتی نظر داشته اند و تأکید آن ها بر واژه جدید (مدرن)، وقتی که از طبقه کارگر صحبت می کنند مؤید این نظر است. یعنی نیروی کار مزدوری که در مرحله رشد اولیه سرمایه داری متولد شده بود و این جز در حوزه تولید صنعتی نبود. بی شک ما شیوه بررسی علمی که مورد استفاده مارکس بود و سرمایه داری در مرحله رشد و ساخت معین و اولیه خود در قرن نوزدهم مطالعه می شد، این نتیجه گیری درست بوده و نیروی کار که با سرمایه داری در آن دوره پدید آمده بود نیروی کار صنعتی بود. بخش دیگر نیروی کار در آن دوره  عمدتا ریشه در نظامات ماقبل سرمایه داری داشتند. مارکس نیروی کار فعلی (چه کشاورزی و چه شهری) و اندک نیروی مزدبگیر دیگر را "لومپن پرولتاریا" می نامید. ثانیا: نکته مهم تر آن که  در تعریف طبقه کارگر معیار عمومی "فروش نیروی کار" مبنا بود و کیفیت کار (کاریدی یا فکری) و میزان درآمد مطرح نبودند و به عنوان شاخص برای معین کردن طبقه کارگر به کار نمی رفتند. به این گفته مارکس در مورد کارگران (ایجاد کنندگان ارزش اضافی) در تولید سرمایه داری توجه کنید: "تمامی آن کسانی که در تولید کالاها به این یا آن شکل هم کاری می کنند. از مشخصا کارگر یدی تا مدیر، مهندس (در صورتی که جزو صاحبان سرمایه نباشند)". (2)

مارکس بر آن بود که طبقه کارگر از میان همه نیروهای مخالف سرمایه داری انقلابی ترین است، چون استثمار این نظام به طور مستقیم متوجه اوست. هم چنین تأکید می کرد که این طبقه "آینده" است و نظامات آتی را شکل می دهد و بر "کیفی" بودن نقش این طبقه در حیات اقتصادی- اجتماعی انگشت می گذاشت. از میان خصوصیات دیگری که برای طبقه کارگر بیان می کرد، گسترش کمی و عددی آن در جامعه بود. مارکس بر آن بود که در اثر گسترش سرمایه داری و با پیوستن اقشار دیگر بی چیزان و دهقانان به صف نیروی کار صنعتی، طبقه کارگر به کثیرالعده ترین طبقه اجتماعی تبدیل می شود و از این جهت همیشه از حکومت کارگران با صفت حکومت اکثریت نام می برد. روند توسعه سرمایه داری، بخش اساسی این نظر را به اثبات رساند اما تبدیل شدن طبقه کارگر به بزرگ ترین طبقه در جوامع سرمایه داری از طریق گسترش مطلق بخش صنعتی نیروی کارنبود.

بعد از مارکس، اگر چه تعریف طبقه کارگر به صورت ظاهر حفظ شد اما از جانب بخش بزرگی از نیروهای جنبش طبقه کارگر، یعنی احزاب پیرو مارکس تغییراتی در آن داده شد که جدا از جنبه رسمی آن تأثیر مهمی در سازمان دهی عملی مبارزه این جنبش داشت. در درک این احزاب از طبقه کارگر دو نکته مهم به چشم می خورد: 1- تأکید کلیشه وار بر بخش اول تعریف گذشته یعنی محدود کردن طبقه در وجه اصلی آن به نیروی کار صنعتی و عدم توجه به تغییرات رشد سرمایه داری و نادیده گرفتن تغییرات ساختاری ناشی از آن در نیروی کار و لاجرم عدم وفاداری به شیوه بررسی علمی که روش مارکس بود. 2- فاصله گیری عملی از مبنای عمومی "فروش نیروی کار" در تعیین طبقه کارگر و جدا کردن عملی نیروی کار فکری و هم چنین لایه های بالایی نیروی کار (یدی) صنعتی از آن و لاجرم حذف عملی این بخش ها از حوزه سازمان دهی طبقه.

یکی از مهم ترین این نمونه تغییرات، حذف عملی لایه های بالائی و ماهر کارگران صنعتی از حوزه توجه و سازمان دهی این گونه احزاب در اوائل قرن بیستم بود. این عمل تحت تفکیک  کارگران، به "یقه آبی" و "یقه سفید" صورت گرفت. توجه نظری تفکیک و حذف این لایه ها آن بود که سرمایه داری با دادن بخشی از سود خود به این لایه ها (دست مزد بیشتر) آن ها را مطیع و آرام کرده و در حقیقت خریداری می کند و این لایه ها به همین دلیل خود را در منافع و سرنوشت طبقه شریک نمی دانند. این استدلال به نحو شدیدتری در مورد کارکنان فکری و متخصصین به کار گرفته شد. این نظر که بر جنبه ای از واقعیت تکیه داشت جز انتخاب راه آسان و پاسخی ساده به مسئله بسیار پیچیده سازمان دهی طبقه ای که هر روزه گسترده تر و مرکب تر می شد، نبود. نتیجه عملی این راه محدود شدن احزاب کارگری انقلابی به لایه های پایین نیروی کار و عملا به کارگران یدی بود.

عناوین طبقات در جامعه شوروی سابق نمونه گویای همان روش پیش گفته است. در شوروی که مالکیت خصوصی و طبقه سرمایه دار هم وجود نداشت، نیروی کار فکری و متخصصین را "انتلیجنسیا" (روشن فکران) می نامیدند. طبقات رسمی شوروی سابق چنین بودند: کارگران، دهقانان کلخوزی و انتلیجنسیا. این تفکیک در نیروی کار بیان گر همان دوپایه ای است که پیش تر آمد. تحت تأثیر این نگرش احزاب وابسته به این بخش جنبش کارگری تعاریف خود از طبقه کارگر در کشورهای مختلف را ارائه می کردند و این نگرش محدود کننده در عمل ِ آن ها دیده می شد. برای مثال حزب کمونیست آلمان (د.کا.پ) در آخرین تعریف خود از طبقه کارگر در سال 1984، اگر جه بخش های مهم نیروی کار چه یدی و چه فکری را جزو طبقه کارگر می داند، هنوز بخش های مهمی از نیروی کار (چه یدی و چه فکری در رده های "کارکنان" و "کارمندان") این کشور از جمله معلمین، مهندسان، پزشکان شاغل در بیمارستان ها و کارکنان خدمات انفورماتیک (اطلاعات الکترونیکی) را از تعریف خود حذف و آن ها را جزو "حقوق بگیران لایه های متوسط جامعه" و انتلیجنسیا می داند. (3)

تأثیر واقعیات اجتماعی اما در تعریف های سال های اخیر بیشتر خود را نشان می دهد. حزب کمونیست فرانسه در سند مصوب آخرین کنگره خود (کنگره 27) در بخش مربوط به ترسیم سیما و مختصات حزب تحت عنوان "به چگونه حزبی نیازمندیم؟" می گوید: ".... تحت تأثیر تکامل علمی و تکنولوژیک، تغییرات پدید آمده در میان طبقه کارگر شتاب یافته است.... در این دگرگونی ها بُعد فکری فعالیت طبقه کارگر در فعالیت تولیدی جدید بدون وقفه گسترش و افزایش می یابد.... طبقه کارگر را نباید به کارگران محدود ساخت. کارگران یدی، متخصص، ماهر، هم چنین کارمندان، بخش وسیعی از تکنسین ها و مهندسین، اجزاء طبقه کارگر را  تشکیل می دهند..... تکامل مشاغلی از نوع خدمات، طبقه کارگر را تضعیف نمی کند. بخشی از آن ها به صف طبقه کارگر می پیوندند..... باید دست اندرکار جامه عمل پوشاندن به یک مرحله قطعی فعالیت و شکل دادن به نفوذمان در بین مهندسین، تکنسین ها، کادرها و محققین شویم.... نمی توان حزب طبقه کارگر بود، بدون آن که ریشه خود را در میان تمامی اجزاء آن گسترش داد....".(4)

از همین تعریف هم می شود فهمید که حزب کمونیست فرانسه از تغییر نظر خود درباره طبقه کارگر سخن می گوید. احزاب و گروه های کارگری دیگر اروپا  که فاصله نظری با حزب کمونیست شوروی سابق داشتند، در دهه های اخیرتعاریف بازتری از طبقه کارگر ارائه کردند. از آن جمله می توان از جریانات متمایل به تروتسکی نام برد. مثلاً "گروه کارگران سوسیالیست" در آلمان که متحد "حزب کارگران سوسیالیست" در انگلیس است، تنها 5/0 درصد از تمام "مزد وحقوق بگیران" آلمان را که به نوعی در سود مؤسسه سهیم هستند، جزو طبقه کارگر نمی داند و از جمعیت فعال (در سن کار) آلمان 5/73 درصد را جزو طبقه کارگر حساب می کند. (5)

 

تحولات نیروی کار

 

طی بیش از یک قرن و نیم از ارائه تعریف طبقه کارگر، تغییرات عظیمی در نیروی کار و طبقه کارگر پیدا شده است. نکته برجسته در این روند تبدیل طبقه کارگر به بزرگ ترین طبقه اجتماعی، بنا بر تعریف اولیه طبقه کارگر است. اگر همان معیار عمومی "فروش نیروی کار" را در نظر داشته باشیم، در جهان سرمایه داری این امر متحقق شده است. مثلا سیر تغییرات نیروی کار در جمهوری آلمان از این قرار است: نسبت "نیروی کار مستقل" به کل جمعیت فعال از 38% در سال 1882 و 28% در سال 1950 به 12% در سال 1980 کاهش یافته و نسبت "نیروی کار مزد و حقوق بگیر" از 62% در سال 1882 و 72% در سال 1950 به 88%­ در سال 1980 افزایش یافته است. (6)

اما مسائل مهم تر در روند تحولات، آن دسته از تغییرات است که بدون شناخت و بررسی و نتیجه گیری از آن ها جنبش کارگری نمی تواند به اهداف خود نزدیک شود. تغییراتی که ناشی از تغییر ساخت و الگوی رشد سرمایه داری و پیش رفت های علمی- فنی و تکنولژیک بوده است.

1- تحول نیروی کار در بخش های مختلف اقتصاد: افزایش کمی طبقه کارگر مساوی با تمرکز آن در بخش تولید صنعتی نبوده و طی دوره بعد از جنگ جهانی دوم و خصوصا در سه دهه اخیر برعکس صورت گرفته است. (7)

روند این تغییرات در دو کشور درجه اول جهان، آمریکا و آلمان از این قرار است: در جامعه 220میلیونی آمریکا در سال 1989 حدود 20 میلیون کارگر در بخش تولیدی فعالیت داشتند و حدود 65 میلیون نفر در بخش خدمات (که شامل فعالیت اطلاعات و برنامه ریزی هم می شود). (9)

 

نکته مهم در بررسی تغییرات درون بخش تولیدی صنعتی آلمان کاهش شدید تعداد کارگران صنایع کلاسیک و سنگین است که سابقا در جنبش کارگری بر این قسمت تأکید زیادی می شد. این تغییرات طی دهه شصت و هفتاد میلادی چشم گیر بوده است. در سال 1980 تعداد کارگران معادن از 517هزار نفر به 187 هزار نفر سقوط کرده و تعداد کارگران فولاد از 309 هزار به 219هزار نفر و تعداد کارگران نساجی از 510 هزار به 234 هزار نفر کاهش یافته است. (10)

البته باید توجه  کرد که این شمای عمومی روند تحولات است که بیش از هر جای دیگر خود را در کشورهای پیش رفته سرمایه داری نشان می دهد و به یک معنی می تواند آینده دیگر مناطق را هم بیان کند. اما بدون در نظر گرفتن این نکته، بررسی آمار توزیع نیروی کار در یک کشور در حال صنعتی شدن، ممکن است تفاوت هایی با این شمای عمومی را نشان دهد. مثلا در ایران تعداد کارگران پولاد و فلزات افزایش یافته است. در هر صورت این تغییرات همان طور که گفته شد، ناشی از تغییر ساخت سرمایه داری و پیش رفت های تکنیکی است. دیگر نمی توان گفت پیش رفت مناسبات سرمایه داری حتما با رشد بخش تولید صنعتی، به صورت کلاسیک هم راه است. این روند واقعی حرکت سرمایه داری است و نمی توان با ذهنیت قبلی و الگوهای ثابت، با آن برخورد کرد. در حضور و حاکمیت قانون "سود" حجم مبادله و تولید در مجموع جهانی خود با محدودیت روبروست. علاوه بر این پاره ای از رشته ها به دلائل مختلف منسوخ می شوند (مانند معادن ذغال) و پاره ای از مواد با پیدا شدن جای گزین ها و بالا بودن هزینه تولید و اشباع بازار از رونق می افتند (فولاد) و در پاره ای از رشته ها با به کارگیری ابزارهای نوین (رابوت) جابه جایی نیروی کار صورت می گیرد. پاره ای دیگر از رشته ها را برای کم کردن هزینه تولید و فرار از عواقب محیط زیستی آن جابه جا کرده و به حاشیه صادر می کنند. اما در مجموع می توان گفت که همان شمای عمومی نشان دهنده برهم خوردن توازن بین بخش های اقتصاد به ضرر بخش تولیدی صنعتی کلاسیک است.

2- " نیروی کار منعطف": این اصطلاحی است که در دو دهه اخیر در مؤسسات سرمایه داری رایج شده است و اشاره به شناور شدن عناصر مختلف در فعالیت اقتصادی دارد. یعنی شناور شدن زمان کار، محل کار و کارکنان مؤسسات. سرمایه داری برای مقابله با بحران و مشکلات خود در دهه های اخیر در کشورهای پیش رفته صنعتی این روش ها را به کار گرفته و رفته رفته به همه جا گسترش داده است. تلاش مدیران بر آن است که یک هسته مرکزی از کارکنان ثابت را حفظ کرده و بخش مهم نیروی کار را به صورت موقت و فعلی از طریق قرارداد برای انجام و پایان یک فعالیت به کار گیرند. این پدیده کار غیرثابت در حال گسترش است. در آلمان سال 88 فقط 50% کارکنان تازه استخدام به صورت کارکنان ثابت و دائمی درآمدند. و 25% تمامی کارکنان صنعت کاغذ و چاپ غیردائمی بودند. به عنوان شیوه های اجرائی این عمل از روش های مختلف استفاده می شود. به کارگیری "کارگر چند حرفه" که در استخدام مؤسسه است، برای انجام برنامه های دیگر مؤسسه، اجاره نیروی کار از مؤسسات دیگر و یا مؤسساتی که برای کارهای موقت و غیردائم نیروی کار تأمین می کنند و اصطلاحاً "برده فروش" نامیده می شوند و غیره. این روش اخیر کارگر را از رابطه با صاحب کار اصلی خارج کرده و لذا مسائل آن نیز از پیش پای مدیریت برداشته می شود. اگرچه هنوز این روش چندان همه گیر نشده و مثلا در سال های پایانی دهه هشتاد فقط 2% نیروی کار آلمان مجبور بودند از این طریق کار پیدا کنند اما در همین مدت میزان فعالیت شرکت های "برده فروشی" 40 تا 50 درصد رشد داشته است. (11)

کار نیمه وقت شیوه دیگری است که روز به روز رایج می شود. این روش کار در کشورهای پیش رفته صنعتی از جانب زنان و جوانان خصوصا زوج های جوان استقبال می شود. زنان به دلیل مشکلاتی که در مورد بچه های شان دارند و دیگران به دلیل آن که ترجیح می دهند پول کمتری دریافت کنند، اما زمان بیشتری برای استفاده شخصی خود داشته باشند و این ناشی از سطح فرهنگی امروزین این مردم است. شناور شدن زمان کار و برداشتن اجبار برای شروع و پایان هم زمان کار همه کارکنان مؤسسه از دهه هفتاد در برخی از مؤسسات کشورهای صنعتی خصوصا در آلمان آغاز شد و روز به روز وسعت بیشتری یافت. به طوری که تا پایان آن دهه 25% کل نیروی کار این کشور به نوعی از زمان شناور استفاده می کرد. انجام فعالیت اقتصادی بیرون از محل مؤسسه به صورت یک امر تثبیت شده در می آید. در کشورها و محیط ها و رشته های مختلف اقتصادی این امر به دلائل متفاوت انجام می شود. مثلا شکل گیری حرفه ها و مشاغل جدید برنامه ریزی الکترونیکی این امکان را برای این مشاغل به وجود آورده که بخشی از فعالیت خود را (یعنی بخشی از ساعات کار) در بیرون از محل مؤسسه و مثلا درخانه انجام دهند. از طرف دیگر در موارد دیگری مانند وضع کنونی در ایران، عقب مانده ترین شیوه های تولیدی که تماما با دست و یا بخشی به کمک دستگاه انجام میشود (مانند تولید پوشاک و سایر کالاهای دستی) را برای هرچه ارزان تر کردن مخارج تولید به صورت قراردادی به زنان خانه دار محول می کنند.

3- تحرک و جابه جایی نیروی کار: کارگر مهاجر که شامل نیروی کار خارجی است که در کشورهای مختلف مشغول فعالیت است، در دهه پایانی قرن بیستم نه تنها به صورت یکی از رایج ترین پدیده ها درآمده، بلکه می رود تا با شکل گیری نهایی بازارهای منطقه ای و ادغام سرمایه چهره نیروی کار را دگرگون و مرزهای ملی را در این حوزه محو کند. اگر تا پایان دهه هشتاد تعداد کارگران خارجی در پیش رفته ترین قطب های صنعتی اروپا مانند آلمان و فرانسه چندین میلیون نفر شد (در آلمان 5/4 میلیون نسبت به 700 هزار نفر در دهه 60) با ادغام نهایی بازار مشترک و هجوم نیروی کار جنوب اروپا به شمال و سیل جمعیت از بیرون قاره به آن، چه ترکیبی ایجاد خواهد کرد؟ ایالات متحده که تاکنون به زور اسلحه و برپایی دیوار جلوی حرکت نیروی در جستجوی کار ازمکزیک را می گرفت، با تشکیل اتحادیه آمریکای شمالی و مکزیک با این پدیده چه خواهد کرد؟ هم اکنون چند میلیون افغانی به ترکیب نیروی کار ایران و پاکستان داخل شده و هنوز حرکت های بزرگی در آن منطقه و در سایر مناطق در پیش است.

 

چند مسئله

 

بررسی هایی از این دست وظیفه طرح و یافتن پاسخ مسائل را دارد. نقدا به طرح چند مسئله می پردازیم که به لحاظ سازمان دهی جنبش کارگری برای ما اهمیت دارد و در طرح و پاسخ به آن ها تأخیر بسیار داشته ایم و شاید در جنبش های کارگری کشورهای پیش رفته مدت ها از طرح و حرکت برای حل آن ها گذشته است. بی شک با بضاعت کنونی عمدتا طرح پاره ای مسائل و نه پاسخ ها، میسر است.

1- هنوز در سازمان های متعلق به جنبش کارگری کشور ما گرایش محدود کردن طبقه کارگر به بخش کارگران صنعتی و لایه های پایین این بخش (کارگران یدی)، چه به لحاظ نظری و چه به لحاظ عملی تأثیرات خود را نشان می دهد و ما به طور قطعی با آن تعیین و تکلیف نکرده ایم. همان طور که در ابتدا آمد، تعریف مندرج در برنامه مصوب کنگره اول سازمان ما حرکت مهمی در این راستاست، اما به لحاظ عملی هنوز در ابتدای راه هستیم. تمامی بررسی ها و تحلیل های ما در مورد جنبش کارگری محدود به بخش صنعتی بوده و می توان گفت در بهترین حالت فقط منافع و شعارهای حرکتی این بخش دریافته و بیان شده است.

همان طور که قبلا گفته شد این تکیه و تأکید یک جانبه بر توجیحاتی استوار بودند که گذر زمان و روند مبارزه طبقاتی و تحول و تکوین ساختارهای طبقاتی سستی و بی پایگی آن ها را نمایان کرد. برداشت کلیشه ای از بخشی از تعریق اولیه بنیان گذاران جنبش کارگری و بینش "صنعت زده گی" از این دسته است. صنعت گرایی با الگوی رشد صنعتی در شوروی سابق و تأکید یک جانبه بر منابع سنگین در توسعه آن کشور، بدون شک در جنبش کارگری و یا حداقل در بخش مهمی از آن، ابعاد عمیق تری یافت. صنعت سنگین در کانون توجه قرار گرفت و حتی تبدیل به مقوله ای ایدئولوژیک  شد. به نحوی که حتی در کشورهای پیش رفته که حوزه ها و رشته های جدید فعالیت اقتصادی شکل می گرفتند و پدید می آمدند، تأخیر زیادی در دریافت نقش و اهمیت آن ها وجود داشت.

توجیحات دیگری از این دست به حذف عملی و بی توجهی به لایه های ماهر کارگران صنعتی و کارکنان فکری مربوط می شود. این استدلال که این بخش ها به دلیل دریافت بخشی از سود حاصله از استثمار عمده کارگران، آرام گرفته و تعلقی به منافع عمومی طبقه حس نمی کنند، تعمیم داده شده و نتیجه منطقی خود را سال ها بعد در تزهای آن دسته از گروه های چپ اروپا و آمریکا که یک سره از همه طبقه کارگر کشورهای پیش رفته بریدند و به اصطلاح "جهان سومی" شدند، نمایان می کند. این بار هم به بخشی از حقیقت استناد شد. و آن این که امپریالیسم با کسب مافوق سود حاصل از غارت کشورهای جهان سوم و بخشش بخش ناچیزی از آن به طبقه کارگر کشورهای خود توانسته آن ها را مهار کند و در نتیجه کارگران کشورهای پیش رفته تا زمانی که انقلابات جهان سوم با رهائی آن کشورها و در نتیجه ایجاد بحران بزرگ در کشورهای متروپل پیروز نشده، به انقلاب رو نخواهند کرد. و بنابراین یک سره باید عطایشان را به لقایشان بخشید! اما واقعیت آن است که این استدلال از همان فرض اولیه که باعث حذف بخشی از کارگران از حوزه سازمان دهی طبقه می شود، غلط بود. این گونه برخورد بیش از هر چیز ناشی از نومیدی در سازمان دهی طبقه و آحاد طبقه بر اساس الگوهای پیش ساخته و ذهنی است. می توان گفت این روش بیشتر متعلق به پیروان "نظریه مُثُل افلاطونی" است تا روشی علمی. مانند مُثُل افلاطونی، کارگر مثالی ذهنی نزد ما دارد و چون  واقعیت موجود را که به آن برخورد می کنیم، مطابق آن مثال نمی یابیم و او حاضر نیست هر لحظه مانند آن بشورد و اعتصاب کند و علیه سرمایه بجنگد، پس به این نتیجه می رسیم که این موجود به درد کارگر بودن نمی خورد. رهرو علم اما، تصویر کارگر را از جمع بند آن چه که هست، می سازد و راه برون رفت از وضعیت و تغییر را از همین جمع بند می یابد.

حذف عملی و بی توجهی به سایر بخش های طبقه کارگر فقط مبتنی بر این گونه دلایل و ذهنیات نبوده است. در سازمان دهی طبقه، نقطه نظرها و طرح های بسیار درست و منطقی هم توانسته در اثر انحرافات بعدی به این بی توجهی منجر شود. مثلا این نظر که علیرغم قبول تمامی بخش های نیروی کار "مزد و حقوق بگیر" به عنوان طبقه کارگر، بخش صنعتی را به عنوان هسته مرکزی آن مورد توجه قرار می دهد. منطق محکم و نتایج عملی این نظر طی سال ها خود را نشان داده است و نیاز به  اثبات ندارد. در کشورهای پیش رفته با تاریخ طولانی کار سازمان یافته طبقاتی و سنن مبارزاتی اقتصادی و سیاسی طبقه کارگر، نقش کارگران صنعتی و حتی بخش کلاسیک و صنایع سنگین، بسیار برجسته بوده است. مثلا هنوز در آلمان "سندیکای فلزکاران" است که به عنوان موتور اصلی هرگونه حرکت برای مبارزه اقتصادی همه مزد و حقوق بگیران همه ساله به حرکت در می آید. اما مشکل از آن جا شروع می شود و شد که این نقش آن قدر مطلق می شود که به گونه ای ایدئولوژیک مانع دریافت پدیده های نو و تغییرات می شود. آیا یک کمونیست جستجوگر می تواند خود را به وزن و نقش هنوز مهم "سندیکای فلزکاران آلمان" محدود کند و عوامل دیگر را نبیند؟

اما مشکل مهم تر در این رابطه که بیشتر به ما مربوط می شود، کلیشه برداری از این نقطه نظر درست و در نتیجه کاربست ناهنجار آن در سازمان دهی طبقه است. اگر نقش صنایع سنگین و کارگران آن در کشورهای پیش رفته در یک مقطع زمانی معین و تاکنون چنین مهم بوده، نباید روند شکل گیری و توسعه طبقاتی اجتماعی در این کشورها و مبارزه طبقاتی و همه سنن و مسائل مربوط به مبارزه اقتصادی و سیاسی طبقه کارگر که در این بخش ها ریشه داشته و به نوعی با رشد این بخش ها بارور شده را از نظر دور داشت. وگرنه فقط نفس اندازه و بزرگی و کوچکی رشته صنعتی نمی تواند توضیح دهنده جای گاه و نقش آن رشته در مبارزه کارگری باشد. البته اهمیت اقتصادی یک رشته تولیدی در کل اقتصاد یک کشور را در این رابطه باید همیشه در نظر گرفت. با این حساب سنت مبارزاتی متشکل فلزکاران و مجاورت آن ها بابخش معادن سابقا فعال آلمان و غیره و غیره در وزن و نقش کنونی آن ها تأثیر دارد و این در حالی است که در یک دوره سهم این رشته در کل اقتصاد آلمان مهم بود. اما سئوال این است که "نقش درجه اول" یک رشته اقتصادی در مبارزه کارگران یک کشور آیا در جائی دیگر بدون فراهم آمدن و وجود همه آن عوامل به همان رشته واگذار می شود؟ و یا در دنباله این سئوال آیا باید با تکیه بر این کلیشه و در انتظار فراهم آمدن همه عوامل، توجه و تلاش اصلی در سازماندهی طبقه را در این رشته اقتصادی متمرکز کرد؟ به چه دلیل باید نسبت به انواع امکانات موجود کم توجهی کرد؟ در ایران بخش نفت و گاز نقش مهمی در جنبش کارگری داشته اند و این علاوه بر وزن چشم گیر این بخش در اقتصاد ایران، ناشی از سنن مبارزه جمعی اقتصادی و سیاسی آن ها طی پنجاه سال اخیر بوده است. اما آیا بخش اتومبیل که نه تنها اهمیت اقتصادی چندانی ندارد و حامل آن سنن نیز نیست، باید در مقابل بخش های غیرصنعتی مثلا آموزش و پرورش از اولویت برخوردار باشد؟ کارکنان آموزش و پرورش در ایران چه به لحاظ کمی و چه به لحاظ کیفی، یعنی تأثیرات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی، از مهم ترین بخش های طبقه کارگر هستند که جنبش کارگری به صورت رسمی از آن غافل بوده است. تعداد کارکنان این بخش در سال 1362 معادل 588 هزار نفر (بیش از یک سوم کل کارکنان بخش دولتی ایران که صنایع نفت و گاز و معادن و فلزات هم جزو آن است) بود و در همین سال کل مزد و حقوق بگیران کارگاه های بزرگ صنعتی (بیش از 10نفر) بالغ بر 567 هزار نفر بوده است. و در معادن بخش عمومی (بخش اصلی معادن) 40 هزار نفر مشغول به کار بودند. وضعیت و استاندارد زندگی بخش آموزش و پرورش در حد متوسط طبقه است. و این بخش که کارفرمای اصلی آن دولت است، سابقه و سنن مبارزاتی درخشانی در 50 سال اخیر داشته و به علت گستردگی شبکه فعالیت آن ها و حضور تقریبا در تمامی خانه ها از طریق محصلین، نقش سیاسی و اجتماعی وسیعی بازی می کند. این بخش طی دهه ها مبارز