دیدگاه
پرسش و پاسخ
به مناسبت سی امین سالگرد انقلاب بهمن
فاتحه خوان های
"انقلابی"، فاتحه خوان های انقلاب
شهاب برهان
[ این
مطلب در اکتبر - نوامبر ۸ ٠ ٠
٢ نوشته شده و در ژانویه ۹ ٠ ٠ ٢ در شماره ٢
٠ ١ مجله آرش منتشر شده است]
- انقلاب بهمن،
محصول " کودتای سیاه
" و " انقلاب سفید " بود
- خمینی از نفوذ و شبکه مذهبی
کل روحانیت برای گستراندن حوزه اقتدار سیاسی خود استفاده
کرد
- طرفداران خمینی، « ستادی » کار
کردند و در راه خدا، هیچ چیز را به خدا واگذار نکردند
- فاتحه خوان ها آمدند، فاتحه انقلاب را خواندند
و حلوایش را خوردند. دُور، دُورِ آخوند شد و خیلی ها هم عمامه
گذاشتند تا کلاه بردارند
- مذهب اگر انقلابی شود، دیگر مذهب
نیست و انقلاب اگر مذهبی شود، کفن اش را پوشیده است
- دوره
انقلابی ۶ ۵ – ۷ ۵
بیداری عمومی ایجاد کرد اما آگاهی
عمومی به بار نیاورد، همچنان که زلزله، خفتگان را بیدار
می کند ولی الزاماً هشیارشان نمی کند
- هر نسلی فرزند زمانه خودش است و نه نوه و
نتیجهٴ آن
- وقتی می گوئیم: اگر چنان
می کردیم، چنین می شد، چیزی بیش از
این نگفته ایم که آنچه را امروز می دانیم، آن روز
نمی دانستیم ( یا می دانستیم ولی دانستن
توانستن نبود)
- جمهوری اسلامی محصول اشتباهات
مخالفان اش نبود
- فشار، همانطور که
می تواند گاز را تبدیل به مایع کند، می تواند پخته ها را
هم خام کند!
آرش : چرا مردم ایران به این
گستردگی علیه رژیم شاه شوریدند و انقلابِ بهمن ٧
۵ ٣ ١ رخ داد؟
شرایط داخلی و خارجی آن دوران، چگونه بودند؟
شهاب برهان- طرفداران رژیم ولایت فقیه ادعا
می کنند که مردم، اسلام می خواستند و بخاطر اسلام بلند شدند.
هیچ
چیز غیر قابل قبول تر از این ادعا نیست که درد مردم
ایران درد دین بوده و برای جاری شدن احکام شرع و حاکم شدن
فقها بر سرنوشت شان به پا خاسته اند؛ بقصد از دست دادنِ هر دستاوردی که از
انقلاب مشروطه تا انقلاب بهمن داشته اند، برای تشکیل جمهوری
گوسفندان با ولایت چوپانی- الهی بجای سلطنت؛ برای
بازگشت به بربریت عهد شبانی و
قوانین قبیله ای؛ بمنظور به رسمیت شناخته نشدن حقوق بشر،
برای تغییر نام شکنجه به "حّد" و "تعزیر"،
برای شلاق خوردن، سنگسار شدن، قطع دست و پا؛ برای آن که آزادی
عقیده، آزادی انتخاب خوراک و پوشاک نداشته باشند؛ برای دادگاه
های شرعی و حذف وکیل مدافع و هیئت منصفه؛ برای مجاز
شدن اعدام کودکان، برای تشدید تبعیض جنسی، برای
آمدن سه هوو بر سر زنان و قانونی
شدن صیغه؛ برای محرومیت زنان از حق سرپرستی فرزندان، از
حق طلاق و آزادی مسافرت و انتخاب رشته تحصیلی و شغل ؛ برای
ممنوعیت آواز رقص و رقابت های
ورزشی زنان در ملأ عام، برای
شنا کردن با مانتو و مقنعه، برای
برقراری آپارتاید جنسی؛ برای تداوم ستم ملی
این بار با تکیه بر مذهب؛
برای اعمال تبعیض علیه غیر مسلمانان و حتا
مسلمانان غیر شیعه؛ بمنظور جایگزین شدن سرمایه
داران و دزدان فرنگی مآب با سرمایه داران و دزدان تسبیح به
دست؛ و خلاصه گویا به نیّت آن
بلند شده اند که ستم ها ی مذهبی هم بر همه ستم های موجود
اجتماعی و سیاسی افزوده شوند!
این ادعا فقط یک قیاس به
نفسِ آخوندی است. حقیقت این است که مردمی که سر به
طغیان گذاشتند، از محرومیت ها، ستم ها، تبعیضات و بی
حقوقی سیاسی، اجتماعی کارد به استخوان شان رسیده
بود و غم دین و شریعت، حتا آخرین غم شان هم نمی توانست
باشد. تنها آن قشر مفتخوری که نان اش در تنور دین پخته می شد و
رونق دین، منافع مستقیم و پایه ای اش را تشکیل
می داد؛ قشری که با خمس و حق امام و وجوهات و نذورات و صدقات و از
برکات جهل مردم زندگی می کرد، می توانست اسلام اش درد کند.
در دهه های پیش از انقلاب، بخش
هائی از مردم ایران از طبقات بالا و میانی و کارگران و
نسل جوان و تحصیلکردگان، هرچند باورهای مذهبی داشتند، اما حتا
نماز خوان و روزه بگیر نبودند. بر خلاف آنچه ادعا می شود، همه آن
هائی که به جمهوری اسلامی رأی دادند، خواهان حکومت
اسلامی نبودند و چون در رفراندم کذائی، آنان را با تزویر در
دوراهی انتخاب میان « جمهوری اسلامی یا بازگشت سلطنت؟ » قرار دادند، ناچار
به اولی رأی دادند. آن بخش از مردم هم که از جان و دل به جمهوری اسلامی رأی دادند و
خمینی را بر سرشان نشاندند، اسلام نمی خواستند، بلکه آرزوها و
آمال شان را از اسلامی که ادعای دفاع از آزادی و عدالت و حقوق
مظلومان داشت می خواستند، چون در آن
شرائط چیز دیگری دم دست خود نمی دیدند.
در بازنگری به انقلاب ایران،
توجه به این نکته بسیار اهمیت دارد که خمینی نه
اساسا بعنوان رهبر مذهبی بلکه بعنوان یک مخالف سیاسی شاه
بود که مورد قبول مردم قرار گرفت. وجههٴ سیاسی و نه مذهبی
خمینی بود که هژمونی او را فراگیر و ممکن کرد. مردم شاه
را علت و منشا همه بدبختی های خود می پنداشتند و خمینی
به دلیل سابقه درگیری اش با شاه بود که توانست در انقلاب، نزد
مردم حساب باز کند؛ و البته چون این شخص یک مرجع تقلید هم بود، مطالبات
سیاسی و رفاهی مردم با وعده های مذهبی مرتبط شد.
خمینی در فرانسه که بود، وعده
دمکراسی و حتا آزادی بیان کمونیست ها را می داد؛
وعده می داد که آب و برق مجانی خواهد بود. در روز بازگشت به
ایران در صحبت اش در در گورستان بهشت
زهرا، چندین بار رژیم شاه را بخاطر خرابی وضع اقتصادی
مملکت مورد حمله قرار داد. الزام خمینی به پرداختن به این مسائل
در مقطع انقلاب، گواه مطالبات سیاسی و رفاهی مردم بود. او داشت
همین آمال و آرزوها را به زبان می آورد تا از جنبش عقب نیافتد و
به همین دلیل خیلی از مردم گمان کردند که اگر این
روحانیون خاکی و زمین۫ نشین قدرت را از دست
فرعونیان چپاولگر و بیگانه با مردم بگیرند، خواسته های
آنان را برآورده خواهند کرد. اما خمینی خیلی زود شروع کرد
به نشان دادن ماهیت و منویات ضد دموکراتیک و ضد انقلابی
اش. او از لحظه ای که گفت: « من توی دهن این دولت می
زنم، من خودم دولت تعیین می کنم !»، یا وقتی در
رفراندوم برای نوع جمهوری، برای منکوب کردن همه
جریاناتی که مخالف قید صفت اسلامی برای
جمهوری بودند و یا جریاناتی که پسوند دموکراتیک
را به جمهوری می افزودند، فتوا داد « جمهوری اسلامی،
نه یک کلمه کم تر، نه یک کلمه بیش تر! »، نشان داد که
بعنوان قیّم مردم به میدان آمده است. وقتی خر خمینی
از پل جماران گذشت و مردم، حکومت اسلامی را برای نان و مسکن زیر
فشار گذاشتند، تشر زد که « اقتصاد مال خر است » و « مردم برای
خانه و خربزه ارزان انقلاب نکردند، برای اسلام انقلاب کردند »! با
این ادعا، همه محرک های سیاسی، اقتصادی و
اجتماعی انقلاب انکار می شدند تا تداوم و تشدید ستم ها بعد از
انقلاب توجیه شود. با این ادعا همه بی حقی های اقشار مختلف مردم در دوران سلطنت به محاق برده
می شدند، تا حق۫ طلبی های آنان از رژیم
اسلامی تخطئه و سرکوب شود.
تحلیل غالب از انقلاب بهمن در
میان سلطنتْ باختگان و سلطنت خواهان این است که غرب بخاطر
نارضایتی از " سیاست مستقل ملی " شاه،
تصمیم به برکناری او گرفته بود و
با عَلم کردن خمینی، علیه او توطئه کرد.
این تئوری توطئه که هم از منطق
وابستگی رژیم ٨ ٢ مرداد
به غرب و هم از نابینائی سیاسی مزمن آب می
خورد، نمی تواند به این سئوال جواب دهد که نفوذ غرب و
خمینی بر روی این ملت که بتواند آن را تقریبا
یکپارچه علیه شاه تحریک
و تهییج کند از کجا حاصل شده
بود؟! مگر می شود یک ملت چهل
میلیونی را وسیله توطئه کرد؟ با چه جادوئی می
شود میلیون ها نفر را، اگر دردی و انگیزه ای نداشته
باشند، به مدت یک سال و نیم در حرکت اعتراضی مداوم و
هیجان انقلابی فزاینده در خیابان نگهداشت؟! حتا اگر
چنین توطئه ای در کار بوده باشد، تا زمینه تحریک
پذیری و هیجان در مردم نباشد چگونه می شود آن ها را
تحریک و تهییج کرد؟ و تئوری توطئه دقیقا برای
حاشای همین زمینه های انقلاب اختراع شده است
یعنی که مشکل اساساً از داخل نبود، از خارج بود و شاه هم اگر گناهی داشت، " سیاست
مستقل ملی " او بود که تاج اش را به تاراج داد!
اگر از زمینه های دور و عوامل
بی شماری که در بستر سازی تاریخی برای انقلاب
بهمن دخیل بوده اند بگذریم، انقلاب بهمن، محصول کودتای سیاه ۸ ٢ مرداد و " انقلاب
سفید " بود.
" انقلاب سفید " (
با صرفنظر کردن از گل و بوته های تزئینی اش مثل حق رأی
زنان، سپاه دانش، سپاه بهداشت و غیره) اساسا عبارت بود از الغإ
فئودالیته و جایگزین کردن آن با سرمایه داری بعنوان
نظام اجتماعی - اقتصادی مسلط، که توسط دولت جان اف. کندی در
راستای استراتژی نوین انباشت سرمایه و بمنظور ادغام
کشورهای موسوم به " جهان سوم " در بازار جهانی سرمایه
داری، و همچنین به هدف تثبیت رژیم های متحد خود مثل
آرژانتین و برزیل، به شاه
دیکته شد. با تحمیل نخست وزیری علی
امینی از طرف آمریکا به شاه و اجرای اصلاحات ارضی،
ملاکان به سرمایه داران و اکثریت روستائیان به نیمه
پرولتاریای خانه خراب تبدیل شدند. با تکیه بر اقتصاد تک
محصولی نفتی، سرمایه گذاری زود بازده و پرسود و عمدتاً
غیر تولیدی تشویق شد. این شیوه توسعه
سرمایه داری، به ایجاد یک طبقه بورژوازی انگل
غیر تولیدی بانکدار، بیمه گر، دلال، رباخوار، بورس باز،
بساز بفروش، هتلدار و امثال این ها از یک سو، و توده عظیم
دهقانان رانده از روستاها که سرمایه داری تولیدی
نحیف ظرفیت جذب و استثمارشان را نداشت منجر شد. جمعیت عظیم
دهقانان بی زمین و گرسنه برای یافتن کار در شهرها، از
روستاها گریختند. دهقانانی که با وام گرفتن از بانک ها به خرده مالک
تبدیل شده بودند، در ناتوانی از پرداخت بهره های سنگین،
به خاک سیاه نشستند و به زاغه نشینان پیوستند.
این توده چند
میلیونی رانده از روستا و مانده از شهر، عمده ترین تلفات "انقلاب
سفید" بود که در حاشیه شهرها، در حاشیه تولید، در
حاشیه زندگی، در حلبی آباد ها ، حصیر آبادها، زاغه ها و
گودها، غرقه در محرومیت و فقر
تلنبار شد. این توده ساقط همچون" اضافه جمعیتی" در نظر گرفته شد که شایستگی بهره
مندی از حق کار، مسکن، آموزش،
بهداشت و حتا حق بهره مندی از خدمات شهری مثل آب لوله
کشی، حمام، مدرسه، اتوبوس و آسفالت را نداشت، این توده میلیونی
مفلوک، با فرهنگ عقب مانده روستائی،
مستأصل و بی امروز و بی فردا که حتا از « شانس» استثمارشدن توسط
سرمایه داری محروم بود، به عمده ترین نیروی
ذخیره برای پوپولیسم مذهبی خمینی تبدیل
شد.
بولدوزرهائی که از سال ۵
۵ ٣ ١ در اجرای « ماده ٠ ٠ ١ شهرداری»
برای ویران کردن آلونک ها پیاپی به حاشیه شهرها
هجوم می بردند و با پاره آجرهای زنان و کودکان بی خانمان شده بدرقه
می شدند، در حقیقت نخستین تانک های جنگ رو در روی
رژیم شاه و قربانیان " انقلاب سفید " اش
بودند؛ جنگی که سرانجام به انقلابی توده ای فرا روئید و
تا بی خانمان شدن خود شاه امتداد یافت.
غالبا، و بخصوص از جانب طرفداران
خمینی و حکومت اسلامی، چاپ مقاله « ایران و استعمار سرخ و
سیاه » تهیه شده گویا به دستور هویدا وزیر دربار،
با امضای مستعار « احمد رشیدی مطلق » در روزنامه اطلاعات ۷ ١ دی
۶ ۵ ٣ ١ که در آن خمینی - که در نجف
در تبعید بود - بشدت مورد حمله قرار گرفته بود، بعنوان محرک اصلی
انقلاب و نقطه آغاز آن عنوان می شود: طلبه ها و آخوندهای طرفدار
خمینی در قم به این مقاله واکنش نشان دادند و چهار تن در سرکوب
خونین تظاهرات ۹ ١ دی قم کشته شدند. در ٩ ٢
بهمن ٦ ۵ دانشجویان و
مردم تبریز در چهلم کشته شدگان قم دست به قیام غافلگیرانه و
سازمان یافته ای زدند. تظاهرات اعتراضی در چله کشته شدگان بصورت
زنجیره ای در یزد و جهرم، اصفهان و ده ها شهر کوچک و بزرگ
دیگر تکرار شد و بالاخره سرکوب شدید تظاهر کنندگان میدان ژاله
تهران در ٧ ١ شهریور ۷ ۵ ٣ ١ و کشته
شدن ۷ ۸ نفر توسط حکومت
نظامی ی ارتشبد
غلامعلی اویسی، شورش های اعتراضی در سراسر کشور را به نقطه ای غیر
قابل برگشت رساند.
البته این وقایع اتفاق افتاده
اند اما تاریخ را با وقایع نگاری نمی شود توضیح
داد. اگر فتیله با یک ماجرای تحریک آمیز و از
یک نقطه مستعد آتش گرفت، اما خیزش گسترش یابنده مردم سراسر کشور
بخاطر نارضائی عمومی، مزمن و متراکم از وضعیت اقتصادی،
اجتماعی و سیاسی بود که به جرقه و محرکی نیاز داشت.
با جرقه، دیگ به جوش نمی آید. محرک، همیشه بر حرکت تقدم
دارد ولی محرک را نباید بجای زمینه ها نشاند. این
انفجار نارضائی توده ای می توانست در شرایطی
دیگر با محرکی کاملا غیر مذهبی مثلا با گران شدن
قیمت بنزین اتفاق افتد؛ کما این که قبل تر، گران شدن بلیط
اتوبوس و حتا بهانه فوتبال ایران – اسرائیل در ورزشگاه امجدیه،
شورش هائی را باعث شده بود که عقب نشینی و چاره جوئی
سریع دولت، سبب جلوگیری از دامنه پیدا کردن آن ها شده
بود.
وقتی شورشی از نقطه ای با
محرکی اولیه آغاز می شود، غالباً با همان محرک به جاهای
دیگر سرایت نمی کند. هر لایه و قشری با محرک ها و
انگیزه های خود به آن ملحق می شود. وقتی مثلاً گران شدن
پیاز، اعتراض و شورش در محله و شهری را باعث می شود، گسترش آن
به شهرهای دیگر به این معنی نیست که همه بخاطر
پیاز برخاسته اند. بلکه با این واقعه، نارضائی و خشم متراکم شان
علیه گرانی یا کمبود ارزاق بطور کلی و وضع نامساعد
معیشتی یا نارضائی از رژیم سیاسی
تحریک می شود. زنجیره اعتراضات و تظاهرات و سرایت و گسترش
آن در سراسر ایران در طول یک سال و نیم انقلاب اگر هم به فرض با
یک محرک مذهبی و از یک مکان مذهبی شروع شده باشد، با همان
محرک به جاهای دیگر سرایت نکرد و هر لایه و قشری از
جمعیت با انگیزه ها و مسائل خودش به آن پیوست.
این حقیقت هم که جنبش از آغاز
تا پایان وسیعاً از سنت ها و مناسک مذهبی ( که به سادگی
امکان توده گیر شدن داشته و در عین حال بارِ تحریک کننده داشتند
مانند شهید چرخانی ها در محلات، برگزاری چّله ها، استفاده از
تاسوعا وعاشورا، الله اکبر گفتن های روی پشت بام ها و غیره)
استفاده کرد، یکی بخاطر آن بود که مردم همیشه از ابزارها و سنت
ها و فرهنگ آشنا و دم دست شان برای ابراز نارضائی و
پیشروی استفاده می کنند؛ و دلیل دیگر اش این
بود که اعتراضات در قالب های سنتی و با پوشش های مذهبی، به
گمان مردم، مصونیت بیش تری نسبت به حرکات سرراست
سیاسی ایجاد می کنند. استفاده از این اشکال و قالب
ها بهیچوجه به معنای آن نیست که همه آن هائی که از آن ها
استفاده می کردند، دردشان درد دین بود و برای شریعت اسلام و به عشق
خمینی به حرکت در آمده بودند! زمینه های اجتماعی و
سیاسی انقلاب را به اسلام
خواهی مردم تقلیل دادن، یک دروغ آخوندی و تحریف
تاریخ است. بحران اجتماعی و اقتصادی، دیکتاتوری و اختناق
و سلطه ساواک زیر پای مردم تهیدست، زحمتکشان و مزد و حقوق
بگیران، روشنفکران و غیره را داغ کرده بودند:
ناموزونی رشد سرمایه داری
میان صنعت و کشاورزی، میان تولید و خدمات، میان
سرمایه داری
تولیدی و مالی؛ ناموزنی توسعه پایتخت و شهرستان
ها؛ وارونه شدن تناسب جمعیت شهری و روستائی بدون ظرفیت
اشتغال، مسکن، انرژی، آموزش، بهداشت، و خدمات در شهرها؛ زمین خواری
ی بورس بازان و بحران حاد مسکن؛ گرانی فزاینده کرایه
خانه، تورم و گرانی کمر شکن؛ افزایش بیکاری؛ معضل
دیپلمه های مانده پشت کنکور دانشگاه ها و بی چشم انداز اشتغال
که با اختراع انواع دوره های سپاهی ( دانش، بهداشت، ترویج و
آبادانی) قابل حل نبود؛ بی بضاعتی اکثر کارمندان دولت و بخصوص
معلمان؛ تبعیض شدید اقتصادی و عقب نگهداشتگی مناطق
ملی و بخصوص محرومیت همه جانبه مناطق سیستان، بلوچستان و
کردستان همچون استان های ناتنی کشور؛ کسری شدید بودجه ،
خاموشی های سراسری برق، تورم کالاهای وارداتی ترخیص
نشده در بنادر و بسیاری نابه سامانی های دیگر.
هزینه سرسام آور تاجگذاری شاه، در حقیقت
خرج برداشتن تاج از سرش بود. شاه با بر پا کردن "جشن های دوهزار و
پانصد سال شاهنشاهی" نمی فهمید که دارد مجلس ختم
دوهزار و پانصد سال شاهنشاهی را برگزار می کند. در
شرائطی برای همین جشن سیصد میلیون دلار هزینه کردند که اکثریت عظیم
جمعیت ایران دچار تنگناهای معیشتی بودند. مردم شاهد
ریخت و پاش های بی حساب و کتاب برای برگزاری برنامه
های پوچ توسط دربار و غارت پول نفت و ثروت های طبیعی کشور
توسط درباریان و هزار فامیل و قشر ممتاز بورژوازی
نوکیسهٔ انگل بودند در حالی که در آمد سرانهٔ
نیمی از جمعیت، به زحمت به پانصد دلار می رسید.
درهٔ فاصله طبقاتی میان محرومان، زحمتکشان و مزد و حقوق بگیران کم در آمد
با یک اقلیت زالو صفت حاکم بر مقدرات کشور دائم عمیق تر و
آشکارتر می شد و این بی عدالتی و نا برابری
فزاینده، خشم و نفرت پائینی ها از بالائی ها را
برای لحظه انفجار و انتقام تلنبار کرده بود.
از
لحاظ سیاسی، حکومت پلیسی با سلطه اختناقی -
جنائی ساواک بیداد می کرد. بگیر و ببندهای مداوم
سیاسی، شکنجه و گسترش اعدام و حبس های طولانی برای
مخالفان سیاسی رواج داشت.
آزادی بیان و مطبوعات مستقل وجود نداشت؛ سانسور شدید بر
کتاب و مطبوعات و هنر اعمال می شد؛ انتخابات آزاد و دموکراتیک وجود
نداشت؛ دولت، دستگاه زورگوئی صاحبان قدرت بود و پارتی بازی و
فساد دستگاه اداری و قضائی، صاحب منصبی و صاحب
امتیازی ی "چاکران و جان نثاران اعلیحضرت"، همهٴ
عرصه ها را برای مردم تنگ کرده بود. منتقدین و معترضین بخصوص
روشنفکران سرکوب می شدند؛ اتحادیه ها و تشکل های مستقل، احزاب
آزاد و مستقل ممنوع بودند، و سختگیری در فعالیت حزبی به
جائی رسید که حتا سه حزب درباری ی « مردم » به دبیر
کلی اسد الله علم وزیر دربار، حزب « ملیّون » به دبیر
کلی منوچهر اقبال رئیس هیأت مدیره شرکت نفت ( وزیر
اسبق دربار)، و حزب « ایران نوین » به دبیر کلی
امیر عباس هویدا نخست وزیر ( وزیر آتی دربار)
برچیده شده و حزب واحد « رستاخیز » به فرمان شاه بجای همه آن ها
ایجاد و اعلام شد که هرکس نمی خواهد عضو آن شود تقاضای گذرنامه
کند و از ایران برود (شخصی در زندان قصر بود که بخاطر همین
تقاضا، بجای گذرنامه، سه سال حبس گرفته بود!)؛ فارس۫ زبانی رسمی
و اجباری، فارس گردانی سیاسی- اداری [در
برابر خودگردانی] و ممانعت از رشد اقتصادی مناطق ملی ، یکی
از مهمترین و اصلی ترین سطوح
لگد مال کردن دموکراسی در کشور چند ملیتی ایران از
دوره رضا شاه بود. زیر دستی و تحقیر شدگی نظامیان و
حتا امرای ارتش توسط مستشاران آمریکائی، ایفای نقش
ژاندارم آمریکا در خلیج فارس
و پرداخت هزینه تسلیحات آن از جیب مردم ایران؛ سرکوب مبارزات مردم ظفار توسط ارتش ایران و
همکاری و دوستی با دولت اسرائیل، در فضائی که
اکثریت مردم ایران با مردم ویتنام و فلسطین همدلی
می کردند، ناخشنودی های
مردم را از حکومت شاه تشدید
می کردند.
نا گفته نباید گذاشت که نارضائی
هائی با جهات کاملاً ارتجاعی و تاریک اندیشانه هم در
لایه هائی از جمعیت وجود داشت که همچون سمومات و آلودگی
ها وارد شط انقلاب شدند : با توسعه
تولید ماشینی و نیز سیاست درهای باز
برای واردات کالاهای مصرفی به دنبال " انقلاب
سفید "، بسیاری از اصناف، حرفه ها و مشاغل سنتی
نظیر سفالگری، مسگری، رویگری، جوراب بافی و
کفشدوزی دستی و غیره با تولیداتی چون پلاستیک
و نایلون و ملامین و تولیدات ماشینی یا از
میان رفتند یا ضربات سختی خوردند. بخشی از این
جمعیت که یا قادر به انطباق خود با این تحول نبود یا
ساختار تولیدی جدید قادر به جذب شان نبود، با حسرت گذشته و
کششی ارتجاعی، با هر نوع
تحولی به مخالفت برخاستند. این ها نخستین حواریون
خمینی بودند که در قیام خونین ۵ ١ خرداد ٢ ٤ ٣
١ اعلام موجودیت کردند. خمینی
سخنگوی ارتجاعیت این لایه ها بود. این حسرت گذشته
محدود به اصناف و کسبه سنتی نبود و طبعاً در میان روستائیان
رانده از ده و مانده از شهر هم زمینه ای گسترده داشت. به همه
این ها باید آن لایه های به لحاظ فرهنگی
بسیارسنتی و متعصب مثل آخوند ها و رده هائی از بازاریان
را افزود که از روی سیه
فکری مثلا مخالفت با دادن حق رأی به زنان، مدارس مختلط، وجود کاخ
جوانان و سینما و مشروب الکلی و این قبیل چیزها بود
که مخالف خوانی می کردند. همین ها بودند که در جریان
انقلاب، به راه می افتادند و سینما ها و آبجو فروشی ها و صفحه (
موسیقی ) فروشی ها را به آتش می کشیدند. و
همین ها بودند که به خیال خودشان برای مبارزه با فحشأ، قلعه
شهرنو در تهران را آتش زدند.
بُردار نهائی همه این
نارضائی ها یک همسوئی همگانی علیه شاه بود که بر منافع طبقاتی - یا حتا
مقاصد مشترکی در مخالفت با شاه - مبتنی نبود. بیش از آن که
منافع و اهداف مشترک طبقات در کار باشد، تمرکز تمام قدرت و سرنوشت همه طبقات در
دست شاه و دستگاه حکومتی تحت فرمان او بود که هر تیر در رفته از کمان
را به مرکز قدرت جذب می کرد.
به این ترتیب، همه
نیروهائی که به جنبش در آمدند، نه همزمان به راه افتادند، نه با
انگیزه های یکسانی برانگیخته شدند و نه از آغاز
حرکت همان خواسته ها و شعارهائی را
داشتند که در طی مسیر پیدا کردند. جنبش به تدریج
سرایت کرد، فراگیر و سراسری شد؛ به تدریج و به نسبت
اعتماد به نفسی که پیدا کرد، رادیکال تر شد. مردم از ابتدا به
قصد سرنگونی شاه به راه نیافتادند، اما جنبش جلوتر که آمد، دیگر
به کمتر از برچیده شدن نظام سلطنتی قانع نبود. پا برهنه هائی به
حرکت در آمدند که از همان قدم اول وجود زندانی سیاسی و شکنجه
وسانسور و فقدان آزادی های سیاسی جزو دغدغه
هایشان نبود؛ اقشاری از
بورژوازی - سنتی یا مدرن - که غم نان نداشتند
ولی از بسته بودن درهای مجلس
شورای ملی به روی خودشان در شکوه بودند، بخاطر نارضائی از
سهیم نبودن در قدرت سیاسی به جنبش ضد شاه پیوستند. حتا
بسیاری از روحانیون که غیر از رعایت بیش تر
برخی موازین شرعی توقعی از دربار و دولت نداشتند،
یا بورژوا ناسیونالیست های مصدقی که درخواستی
فراتر از مشارکت در قدرت سیاسی و این که « شاه سلطنت کند و
نه حکومت » نداشتند، با نیروی مَکِش جنبش توده ای، از موضع
خود کنده شدند و علی رغم تمایل و مسلک و سوابق سیاسی خود،
جمهوری خواه شدند؛ و مثل هر انقلاب دیگری، عناصری از طبقه حاکم هم با احساس زلزله و
از روی عافیت طلبی و عاقبت اندیشی، ماسک
اپوزیسیون به صورت زدند.
بحران اجتماعی را یک بحران
سیاسی هم تکمیل کرد که بدون آن وقوع انقلاب ممکن نمی بود.
بحران سیاسی، اساسا در رابطه با چگونگی مواجهه با بحران
اجتماعی و جنبش انقلابی شکل گرفت. اما این بحران
سیاسی، برخلاف غالب انقلابات، از شکاف در بالا و در میان صاحبان
قدرت و از اختلافات در تصمیم گیری ناشی نمی شد،
بلکه دقیقاً بر عکس، از فقدان ارگان های حقیقی قدرت و
تصمیم گیری، از بی اختیاری و سر سپردگی
دولت و وزرا و مجلس و همه نهادهای تزئینی و از تمرکز همه قدرت و
همه اختیارات تصمیم گیری در دست شاهی ناشی
می شد که سفرای آمریکا و انگلیس، عقل منفصل اش بودند.
بی اختیاری و بلا تکلیفی دستگاه دولت و ارتش در برابر بی
تصمیمی ی یگانه صاحب تصمیم، به
سراسیمگی طبقه حاکم و فرار سرمایه ها منجر شد. نشناختن مسائل مملکت، بی اعتنائی به مسائل
مردم ، اتخاذ راه حل های خراب کننده، تصمیمات بی ربط و
دیر وقت، و خلاصه نا توانی در مهار و حل بحران اجتماعی، به
پایان کار رژیم خودکامه شاه منجر شد. یکی از
شعارهای آن دوره بخوبی این نوشداروهای بعد از مرگ سهراب
را به طنز گرفت : « ما میگیم شاه نمیخوایم، نخست
وزیر عوض میشه»! بی خردی سیاسی
حیرت انگیزی در تلاش های مذبوحانه برای خنثا کردن
انقلاب دیده می شد: تصاویر خمینی داشت بر فراز
شهرها می چرخید، شاه ژنرال هائی را نخست وزیر و
وزیر می کرد که مورد عنایت آیت الله
شریعمداری یا آیت الله گلپایگانی باشند! جنبش
توده ای در حال ورق زدن تاریخ شاهنشاهی بود، آن ها تقویم
شاهنشاهی را به هجری بر می گرداندند! برای اثبات
دین پناهی دربار، فرح را با چادر توری به زیارت امام رضا
می فرستادند و به دست کوچک ترین پسر نیم وجبی اش
تسبیحی بلند تر از قد اش می دادند و عکس هایشان را در
روزنامه ها چاپ می کردند. با این کارها بی چاره ها داشتند بحران
انقلابی را چاره می کردند!
در رابطه با شرائط خارجی، برخلاف
ادعای پاره ای از سلطنت طلبان که مدعی توطئه غرب برای حذف
شاه هستند، دولت جیمی کارتر به دنبال شکست استراتژی نظامی
آمریکا در ویتنام، لائوس و کاموج، خط مشی تحکیم و
تثبیت سیاسی متحدین آمریکا از طریق اصلاحات
سیاسی را در پیش گرفته بود. "حقوق بشر"
ی که کارتر، شاه را در منگنه آن قرار داده بود، نوعی مکمل اصلاحات
ساختاری تحمیلی توسط کندی و به قصد حفظ موقعیت
ایران بعنوان متحد خودش بود. شاه با تکیه بر سیاست
نظامیگری جمهوریخواهان آمریکا اعتماد به نفس بیش
تری داشت ولی هر بار مجبور بود علی رغم میل خود به ساز
دموکرات های کاخ سفید هم برقصد، چون هر چه بود، ارباب، آن ها بودند و
نمی شد زیاد چموش بازی در آورد.
هرچند فضای
نسبتا باز و کنترل شده ای که از طریق کاهش سختگیری بر
مطبوعات، توقف شکنجه و اجازه به
نمایندگان صلیب سرخ برای بازدید از زندان
های سیاسی آغاز شد، برخلاف آنچه مورد نظر کارتر بود به
تشجیع مخالفین کمک کرد، ولی خطاست اگر جای علت اصلی
جنبش و عوامل تسهیل کنندهٴ آن عوضی گرفته شود. وجود
پتانسیل اعتراضی و نیروی انبساطی فنر جنبش
اجتماعی بود که سوراخ را فراخ، رفرم
را به انقلاب و طرح کارتر را به ضد خودش تبدیل کرد و نه بالعکس. این موضوع در باره دست شستن غرب از شاه و حمایت از
خمینی هم صادق است. باید توجه داشت که کنفرانس گوادولوپ که در
آن، سران چهار قدرت امپریالیستی (آمریکا، انگلستان،
فرانسه و آلمان غربی ) بطور رسمی حمایت از خمینی و
نهضت اسلامی در ایران را اعلام کردند، در هفته اول ژانویه
٩ ٧ ٩ ١ ( هفته دوم دی ماه ٧ ۵ ٣
١) یعنی زمانی برگزار شد که موازنه نیرو بطور بازگشت
ناپذیری به سود انقلاب چرخیده و تداوم حمایت از شاه را
برای اربابان اش بی ثمر کرده بود.
در چنین وضعیتي، دست شستن از
شاه قابل درک است، ولی چرا حمایت از خمینی و " انقلاب
اسلامی"؟ هالوگری است اگر تصور شود که بی ثمری
حمایت از شاه، به حمایت امپریالیست ها از هر
انقلابی منجر می شد. اگر برتری و رهبری با
نیروهای چپ و کمونیست بود امپریالیست ها قطعاً
حمایتی از آن نمی کردند. رنگ و بوئی اسلامی که
انقلاب به خود گرفت، به ذائقه شان خوش آمد و اگر چه بر خلاف برخی
فرضیه ها، آن ها نبودند که انقلاب را ملاخور کردند، اما از ملاخور شدن اش شادمانی
و استقبال کردند.
مدت
ها پیش از آغاز نا آرامی ها در ایران، استراتژی
تحریک اسلام گرائی در جمهوری های آسیائی شوروی
بر طبق طرح الکساندر بنیگسِن - شرق شناس
ضد کمونیست روسی تبار فرانسوی - مبنی بر استفاده
از بقول خودش « شمشیر اسلام » علیه اتحاد شوروی و
نیز ایجاد « کمر بند سبز» دور شوروی از طرف غرب و
بخصوص آمریکا به اجرا در آمده بود. رژیم شاه در این زمینه
با ایالات متحده آمریکا، پاکستان و تا حدی عربستان سعودی
همکاری می کرد. هدف این تلاش ها از
جمله تقویت راستگرایان و محافظه کاران در دولت میانه رو داوود
خان برای خارج کردن افغانستان از مدار اتحاد شوروی بود. ساواک جاسوسانی برای شناسایی
هواداران " کمونیست
" ها در دولت و ارتش افغانستان گمارده بود، جنگ افزار و کمک مالی به
گروه های اسلامی ضد دولت داوود خان می رساند و در چند
کودتای ناکام که در سپتامبر و دسامبر ٣ ۷ ۹ ١ و
ژوئن ٤ ۷ ۹ ١
بوسیله ی بنیادگرایان اسلامی علیه
داود خان انجام شد، با « سی. آی. ای. » و جاسوسان پاکستان
همکاری داشت.
به این ترتیب تا زمانی که
رژیم شاه مستحکم به نظر می رسید، نه تنها از جنبش اسلامی
در برابر آن حمایت نمی شد، بلکه از همکاری آن در ایجاد
کمربند سبز ضد شوروی استفاده می شد. هنگامی که طرح تثبیت
رژیم شاه از طریق اصلاحات
سیاسی شکست خورد، هنگامی که انقلاب، خود را بعنوان
واقعیتی تحمیل کرد، هنگامی که ناتوانی شاه چه در
مهار بحران انقلابی و چه به طریق اولی بعنوان ژاندارم
خلیج قطعی شد، و در چنین شرائطی، چون یک
جریان اسلامی طناب رهبری را بر گردن جنبش انقلابی انداخت،
استراتژی غرب بسوی بهره
برداری از این وضعیت و تبدیل ایران به
یکی از حلقات « کمربند سبز » دور شوروی چرخید. در
این رابطه مصاحبه ابراهیم یزدی که از طرف
خمینی با آمریکا تماس گرفته بود بسیار روشنگر است و من
فقط قطعه ای از آن را در اینجا نقل می کنم:
« ... از آنجا که طبیعت انقلاب
ایران، اسلامی و ضد کمونیستی بود، آنها نگرانی از
این بابت نداشتند، بلکه می خواستند بدانند که آیا
رژیمی که می آید توانایی مقابله با
کمونیسم را دارد یا نه.» ... « آمریکایی ها نگران بودند که
اگر شاه برود، خلایی که در ایران ایجاد میشود چگونه
پرخواهد شد. ... نظریه
برژینسکی این بود که در
غیاب شاه تنها نیرویی که می تواند جلوی خطر
کمونیسم را در ایران بگیرد هماهنگی و ائتلاف میان
نظامیان و روحانیون است. استدلال او این بود که روحانیون
علی الاصول ضد کمونیسم هستند و قدرت بسیج توده های مردم
را دارند. نظامیان هم منسجم اند، ارتش چهار صد هزار نفری شاه آموزش های ضد
کمونیستی و ضد شورش دیده بودند، ائتلاف نظامیان و
روحانیون می تواند خطر کمونیسم را بعد از شاه از بین ببرد» ... سئوال از یزدی:
« پس مطابق طرح برژینسکی [ائتلاف ارتش و روحانیت]
واشنگتن به روحانیت به عنوان یک آلترناتیو نگاه می کرده
است؟» یزدی: « بله ، بعنوان نیرویی که می
تواند بعد از شاه، خلاء قدرت سیاسی را پر کند و مانع تصاحب قدرت از
طرف کمونیستها شود. بگذارید اینجوری بگویم که
آمریکا، حاکمیت روحانیت و همکاری با ارتش را در
راستای دفع خطر کمونیسم لازم می دید.» ( ابراهیم یزدی، انقلاب
اسلامی و نشست گوادلوپ – سایت ایران و جهان )
با این منطق بود که حکومت
اسلامی به حکومت شاه ترجیح داده شد و « کله پز برخاست، سگ جاش نشست».
اما
سگ، پاچه خودشان را هم گرفت! با حکومتی شدن شعارهای « بعد از شاه
نوبت آمریکاست » و « مرگ بر آمریکا » و اشغال سفارت
آمریکا و گروگان گیری و غیره و آشکار شدن تفاوت این
رژیم با حکومت اسلامی سعودی ها و آل نهیان ها و ژنرال
ضیاءالحق ها و یا
مجاهدین افغانی ی دست آموز سی. آی. ای،
محاسبات امپریالیست ها در هم ریخت و پروژه های
کودتای نوژه و حمله عراق به ایران و تقویت و تجهیز صدام
حسین برای ساقط کردن
رژیم خمینی به میان آمد.
آرش : انقلاب اسلامی بر محور کدام
طبقات اجتماعی به پیروزی رسید؟
شهاب برهان - اجازه بدهید ابتدا ملاحظات ام را در رابطه با
عبارات " انقلاب اسلامی " و " پیروزی
انقلاب " مطرح بکنم:
ملاحظه
اول این است که " انقلاب اسلامی " معنا ندارد، مگر
آن که هر زیر و رو شدن وتحول بنیادی را بی توجه به
راستای تاریخی آن، انقلاب بدانیم. اما انقلاب، به جهش در راستای ترقی و
پیشرفت و تکامل تاریخی گفته می شود مثل انقلاب
صنعتی، انقلاب ارضی، انقلاب علمی. در مقابل انقلابی،
ارتجاعی جریانی ضد تاریخی است که می کوشد چرخ
تاریخ را به عقب برگرداند.
"
انقلاب اسلامی " تنها به این دلیل بی معنا
نیست که حکومت بر آمده از انقلاب ۷ ۵ ، ایران را از
بسیاری جهات به قهقرای تاریخ پرتاب کرد، بلکه به دو
دلیل دیگر هم بی معناست: یکی این که
دیندار بودن انقلاب کنندگان به معنی نهضت دینی یا
انقلاب مذهبی نیست. هم انقلاب سکولار دموکراتیک و هم انقلاب
سوسیالیستی بوسیله توده هائی صورت می
گیرند که غالباً باورهای مذهبی دارند. یک انقلابی
می تواند مسلمان باشد؛ یک مسلمان می تواند انقلابی باشد،
اما از مسلمان بودن اکثریت مردم ایران، اسلامی بودن انقلاب بهمن
را نمی شود نتیجه گرفت.
دیگر
این که در عصرسرمایه داری پیشرفته که حتا مدرنیته و
دموکراتیسم بورژوائی قادر به حل تناقضات و بحران ها و رفع
بلایای سرمایه داری و نظم بورژوائی نیست،
هیچ حکومت اسلامی و اصولاً هیچ حکومت دینی نمی تواند انقلابی باشد ( بی
آن که معنای حرفم این باشد که فقط حکومت دینی است که
می تواند ارتجاعی و ضد انقلابی باشد). همه ادیان و از
جمله اسلام در دوران پیدایش خود، از جهاتی انقلابی بوده
اند. حتا قانون قصاص که با چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان، می
خواست زنجیره بی پایان قتل عام های انتقامجویانهٴ
بین قبیله ها را قطع کند، تدبیری انقلابی بود. اما
نه فقط حکومت دینی، بلکه هیچ نهضت دینی هم در عصر
حاضر نمی تواند انقلابی باشد، حتا اگر همه مردم را با خود داشته و با
ظالم ترین ظالمان و با جانفشانی های با شکوه بجنگد چرا که هیچ
دینی بر حسب ماهیت دینی خود نمی تواند
پاسخی انقلابی - یعنی پیشرو، مترقی،
دموکراتیک، برابری خواهانه و
ضد ارزش ها و باورهای محافظه کارانه و ارتجاعی - به وضع
موجود در جوامع سرمایه داری بدهد. توده ها ممکن است برآورده شدن
آرزوهای خود را از دین طلب کنند یا در مبارزات انقلابی
خود برای مطالبات شان، به دین متوسل شوند. این را می شود
جزئی از کارکرد اجتماعی دین دانست و تا اینجا هیچ
ایرادی نیست؛ مسئله این است که آیا دین
می تواند به این انتظارات پاسخ دهد؟ آیا دین در این
عصر می تواند انقلابی باشد، انقلابی عمل کند و توقعات
انقلابی بردگان و قربانیان سرمایه را برآورده کند؟ این که
مردم از دین چه می خواهند یک چیز است و این که
دین چه می تواند به آن ها
بدهد چیز دیگری است. کارکرد اجتماعی دین بمعنای
توسل توده ها به دین در مبارزه برای آرزوها و نیازمندی
هایشان حقیقت دارد، اما کارکرد اجتماعی دین همچون " الهیات رهائیبخش "، و
جنبش مذهبی ی" انقلابی"، یک توهّم است،
توهّم عوام است. هیچ الهیاتی و هیچ مذهبی در عصر
سرمایه داری نمی تواند انقلابی و رهائیبخش باشد.
در
رد این نظر، " الهیات
رهائیبخش " در آمریکای لاتین شاهد آورده
می شود و انبوه دینداران غیر روحانی، کشیشان و
کلیساهای تهیدستان، شورش آنان علیه واتیکان و سلسله
مراتب کلیسائی، شرکت آنان در مبارزه طبقاتی در جبهه فقرا و
ستمدیدگان، همسوئی های تک و توکی از آنان با
مارکسیست ها علیه " سرمایه داری وابسته"،
مشارکت شان در سازماندهی دهقانان بی زمین، در برپائی
کمیته های محلات در آلونک نشین ها، پیوستن بعضی شان
به جبهه ساندینیست و یا فاراباندومارتی و کشیشانی
چون ژائو، دومینگو لِن، روتیلیو گرانده و دیگران که در
این راه کشته شده اند مثال زده می شوند. اما این نمونه ها و مثال ها، فقط بر مبارز بودن آن ها دلالت می کند و نه بر " رهائیبخش" بودن
شان!
وانگهی،
آواز دهل شنیدن از دور خوش است ! مگر همان آمریکای
لاتینی ها وقتی از آن سوی دنیا به انقلاب
ایران و به خاورمیانهٔ امروز نگاه می کنند، غیر از
این می گویند؟ مگر ما خودمان این " الهیات آزادیبخش " را
با پوست و استخوان مان تجربه نکرده ایم ؟
مگر در همان انقلاب ٧ ۵
و حتا پیش از آن، بخشی از روحانیت غیر
درباری در مقابل روحانیت محافظه کار، علیه دستگاه ستمگر و ظاهراً
در جبهه مردم نبوده است؟ مگر در سالهای ٦ ۵ – ٧ ۵
کم بودند روحانیون یا مؤمنین غیر روحانی، مساجد،
تکایا ی محلات که به سازماندهی توده ای و با
شعارهای ضد حکومت ستمگر دست زدند و در بر پائی کمیته های
محلات شرکت کردند؟ انجمن های اسلامی را که ها درست کردند؟
شوراهای اسلامی را که ها درست کردند؟ مگر کم بودند از همینان که
در این راه کشته شدند؟ شعارهای مستضعف پناهی و ضد استکباری آنان و کینه
ای که علیه ثروتمندان و
اقلیت ممتاز دامن می زدند، چه فرقی با آنچیزی دارد
که میشل لِوی آن را « همگرائی
یزدان شناسی آزادیبخش آمریکای لاتین با
مارکسیسم » نامیده است؟ مگر احسان طبری هم اسلام امام
خمینی را همگوهر با مارکسیسم معرفی نکرد؟! نتیجه
این " همگوهری " چه شد؟ و مگر همین " الهیات آزادیبخش " در
فلسطین و لبنان و افغانستان و مصر و پاکستان تجربه نشده و نمی شود؟
آیا اخوان المسلمین مصر، حماس فلسطین و حزب الله لبنان مبارزه
با ستمگر را با بیشترین جانفشانی سازماندهی نمی
کنند؟ آیا از طریق کمیته های مذهبی، به مردم پول و
آذوقه و دارو نمی رسانند؟ آیا کم کشته می دهند؟ آیا
شیخ حسن نصر الله در لبنان و مقتدا
صدر در عراق کم تر از عالیجناب اسکار رومرو جنگندگی دارند؟ آیا این ها رهائیبخش مردم
اند؟ این ها جنبش های انقلابی اند؟ میشل لِوی به ما
می گوید : « در آمریکای لاتین انقلاب یا
با مسیحیت می شود، یا اصلا نمی شود ». اگر
می گفت « با مسیحیان»، حرفی نبود، اما « با
مسیحیت »، یعنی با پرچم و دکترین مذهبی.
تفاوت میان انقلاب دینداران با انقلاب دینی از زمین
تا آسمان است! از این ارزیابی احتمالی هم که در
وضعیت موجود در کشورهای مسلمان نشین، مقاومت یا با شرکت اسلام
سیاسی می شود، یا اصلا نمی شود، نمی توان
انقلابی بودن اسلام سیاسی را نتیجه گرفت. نه جنگیدن با ستمگر و ضد انقلاب بلکه
آنچه بجایش می نشانیم است که انقلابی یا
ارتجاعی بودن مان را تعیین می کند. « درخت را از
میوه اش می شناسند » و کافی است در آمریکای
لاتین هم قدرت به دست همان " مسیحیت رهائیبخش
" بیافتد تا ببینیم
بر سر توده های انقلابی و آرزوها و آمال آنان - که تا
رسیدن به قدرت با آن ها صادقانه و صمیمانه و فداکارانه " همگرائی
" کرده بودند - چه می آید! کافی است حزب الله لبنان
و اخوان المسلین مصر و امثالشان هم به قدرت برسند تا فاجعه ای مثل
حکومت اسلامی خمینی یا طالبان به شکلی دیگر
تکرار شود.
نکته
بسیار مهم و اساسی دیگر که مدافعان " الهیات
رهائیبخش " به آن توجه نمی کنند، آن است که جنبش
دینی با وجود همگرائی و همدلی ئی که ممکن است با
مطالبات رادیکال و ضد سرمایه داری و بعضاً دموکراتیک توده
ها نشان دهد، و هر چند برخی از شخصیت ها یا گرایشات
خیلی استثنائی آن ها حتا ممکن است با کمونیست ها و
مارکسیست ها هم در جریان جنبش ائتلافاتی بکنند، اما این رادیکالیسم
و همدلی ضد سرمایه داری تا وقتی است که دست بالا را
پیدا نکرده اند. بمحض آن که چپ انقلابی در جنبش رو بیاید،
رادیکال ترین آن ها هم در برابر رادیکالیسم جنبش و
مطالبات حقیقتا انقلابی یعنی حقیقتا آزادی
خواهانه، دموکراتیک، برابری طلبانه و ضد سرمایه داری آن
می ایستند.
کارکرد
اجتماعی دین در ظاهر چنین است
که جنبش آزادی خواه و ستم ستیز و عدالت طلبِ توده ها سوار مذهب
می شود، اما واقعیت این
است که وقتی پرچم دین در پیشاپیش حرکت می کند،
این دین است که از آزادی خواهی، ستم ستیزی و
عدالت طلبی توده ها سواری می گیرد. دین هرگز به دنبال
مردم نمی رود و حتا هنگامی که با مردم اعماق و مبارزات آن ها جوش
می خورد و در هم می آمیزد رسالت اش این است که آن ها را به دنبال خود بکشد: آرزوهای مردم
را، حق و نا حق را، آزادی را، عدالت
را، برابری را، کارگر را، حقوق زن را، استثمار را، سوسیالیسم
را، ضد سرمایه داری را، حق مالکیت را، امپریالیسم را و همه چیز را
تعریف مذهبی می کند و با شریعت یا منافع ویژه
دین تطبیق می دهد. کارکرد اجتماعی مذهب را نباید
فقط در برانگیزانندگی اش علیه ظلم و بی عدالتی و
همدلی و همراهی با فقرا و ستمدیدگان خلاصه کرد، این فقط
جزئی از کارکرد اجتماعی مذهب است. تفسیر دینی
ی مفاهیم مدرن و مسخ کردن حقوق و مطالبات انقلابی مردم هم کارکرد
اجتماعی مذهب است. باید کارکرد اجتماعی مذهب را در زمانی
هم که لاجرم در پیشاپیش یا بر فراز این جنبش قرار
می گیرد و نیز در موضع قدرت و بمثابه آلترناتیو وضع موجود
و سرنوشتی که برای جنبش آزادی خواه و عدالت طلب توده ها رقم
می زند به حساب آورد و از قلم نیانداخت. بقول سنائی: «
قیمت دُر نه از صدف باشد - تیر را قیمت از هدف باشد ».
آخوندها
و " متفکران دینی "،
انقلاب ٧ ۵ را
شاهدی بر غلط بودن عقیده مارکس که: « دین، افیون توده
هاست » دانسته اند . اما منظور مارکس از افیون، فقط اسباب رخوت و
تسلیم نبود. مارکس و انگلس بارها به نقش مذهب در تاریخ در به حرکت در
آوردن توده ها اشاره کرده اند. افیون، هم درد لحظه را از یاد می
برد و هم آدمی را در
دنیائی وارونه و در
وهمی غرقه می کند که گوئی پاسخ همه بدبختی ها را
یافته است. افیون، پناه کاذب است، حال می خواهد پناه به لحظه
ای خلسه در این دنیا باشد، یا پناه به بهشت جاودان در آن دنیا؛ خواه
زمانی که سبب خمودی می شود و خواه زمانی که " شور
حسینی " بر پا می
کند. دین، حتا زمانی که
بمثابه محرک شورش توده ها علیه ستم
و ستمگران عمل می کند - چه مسیحیت رهائیبخش
عالیجناب اسکار رومرو باشد، چه اسلام رهائیبخش امام
خمینی، یا بودائیسم رهائیبخش دالائی لاما - افیون و افسون است. توده ها از
زورگوئی ها و بی عدالتی ها و ستم ها به تنگ می آیند
و طغیان می کنند. آن ها حتا از باورهای دینی شان هم
در شورش علیه ستم الهام می گیرند. مذهب می تواند بشوراند و منشا امید
و مبارزه برای عدالت و علیه ستم باشد. ولی مسئله اینجاست
که نمی تواند آلترناتیو رهائیبخش باشد چون اولاً خود مذهب
طرحی حقیقی و برای رهائی از ستم ها و تبعیضات
و تناقضات و بلایای جامعه سرمایه داری ندارد؛
ثانیاً بنیاد خودش بر تبعیضات است؛ و ثالثاً شورش و مبارزه توده ای بر مدار مذهب، به
ناچار باید سازماندهی و رهبری داشته باشد و این یعنی
سلطه نهادها و گروه های مذهبی بر جنبش توده ای، که جوهر انقلابی آن را مسخ و راهش را به بیراههٴ توهمات
دینی کج می کنند.
تفاوت
شورش و انقلاب را از یاد نبریم! همه جریانات دینی
ی شورشگر اینطور القأ می کنند که گویا مذهبِ
سیاسی، انقلابی است؛ اما این یک افسانه است.
سیاست دینی نمی تواند انقلابی باشد. مذهب
شورشی می تواند علیه این یا آن ستم بسیج کند،
با ستمکشان همدل و همراه شود و پشت این یا آن ستمگر را بر خاک بمالد
ولی ضد ستم نمی تواند باشد و تبعیض و ستم را با تبعیضات و
ستم های دیگر، و ستمگر را با ستمگری
دیگرجایگزین می کند. مذهب اگر انقلابی شود، دیگر
مذهب نیست و انقلاب اگر مذهبی شود، کفن اش را پوشیده است.
ملاحظه
دوم ام در باره " پیروزی انقلاب " است. آنچه
پیروز شد، نه انقلاب، بلکه ضد انقلاب بود. انقلاب توده ای ۷
۵ زیر پرچم یک نیروی ارتجاعی قرار گرفت و به
دلیل افتادن قدرت سیاسی به دست ضد انقلاب، شکست خورد. انقلاب
ایران هیولا زائید و سر زا رفت.
و
اما بعد از این ملاحظات، انقلاب ٧ ۵ همانطور که گفتم، نه فقط
یک جنبش وسیعاً توده ای، بلکه یک همسوئی ملی
ی تقریبا همه طبقات بجز طبقه حاکم، صاحب امتیازان
عالیرتبه، امرای ارتش، جیره خواران دربار و بخشی از طبقه متوسط راضی و
محافظه کار، در مخالفت با شاه و دستگاه حاکمیت او بود.
بعد از سفر « هوا- کوفنگ » به تهران در
آخرین ماه های حکومت پهلوی، جوکی درست کردند که شاه و
مهمان چینی اش از پنجرهٔ کاخ، تظاهرات مردم را نگاه می
کنند. شاه از رئیس جمهور چین که از عظمت تظاهرات متعجب به نظر
می رسد می پرسد: مگر شما در کشورتان ناراضی ندارید؟
می گوید: چرا! می پرسد چقدر؟ جواب می دهد : حدوداً چهل
میلیون. شاه می گوید: خُب مال ما هم حدوداً همینقدر
است! ( جمعیت ایران حدوداً چهل میلیون و جمعیت
چین بالای یک میلیارد نفر بود).
انقلاب
٧ ۵ اگر چه با کشیده
شدن تقریباً همه طبقات به جنبش سیاسی و شکل گیری یک
جنبش همگانی علیه شاه، خصلت فرا طبقاتی پیدا کرد، اما
انقلاب از لحاظ نیروی محرکه اش آشکارا خصلت طبقاتی داشت. انقلاب ٧
۵ دهقانی نبود، انقلابی شهری بود ولی انقلاب
کارگری هم نبود. نیروی محرکه انقلاب، تهیدستان و
زحمتکشان، و عمدتاً نیمه پرولتاریای حاشیه شهرها بود. این
نیروی حاشیه شهری، حلقه اتصال شهر و روستا بود و عملاً آن
هر دو را به دنبال خود به جنبش کشید. روستاها در انقلاب نیروئی
نسبتاً منفعل بودند و گوئی نمایندگی شان را به مهاجرین از
دهات تفویض کرده بودند! کارگران اگر
چه از همان ابتدا بمثابه افراد مستحیل در توده های معترض در
راهپیمائی ها و جنبش محلات شرکت داشتند، اما بمثابه کارگر و با رسم و
نشان طبقاتی خودشان، تقریباً در آخر صف وارد جنبش شدند. با آن که
دیر آمدند ولی شیر آمدند. حقیقتاً همان ها بودند که چه به
لحاظ شعارها و مطالباتی که مطرح کردند، و چه به لحاظ شکل مبارزه ای که
داشتند، روحی انقلابی در جنبش
دمیدند. کارگران اگر نیروی محرکه اصلی انقلاب نبودند،
اما نیروی تعیین کننده و کلیدی در
زمینگیر کردن رژیم شاه و برهم زدن قطعی توازن قوا به نفع
جنبش مردم بودند. شکل اعتراضی جنبش عمومی تا ورود کارگران به
میدان، راهپیمائی و تظاهرات بود. زمانی فرا رسید که
تکرار و تداوم این راهپیمائی های چندین و چند ماهه،
به چرخش فرساینده در دایره ای بسته تبدیل شده بود و با
وجود حکومت نظامی، راهی برای شکستن این دایره و چشم
اندازی برای پیشروی جنبش دیده نمی شد. جنبش هر چند از نفس نیافتاده بود، اما درجا
می زد. کارگران چاپخانه های روزنامه های سراسری،
رادیو و تلویزیون و برق در واکنش به سانسور توسط حکومت
نظامی اعتصاب را آغاز کردند و گسترش اعتصابات به کارکنان دولت، کارگران
بنادر و غیره، بن بست را شکاند، راه پیشروی جنبش را باز کرد و
پیکر رژیم را فلج ساخت و نهایتاً اعتصاب کارگران صنعت نفت و
بسته شدن شیرهای نفت، کمر رژیمی را که اساساً به در آمد
نفتی متکی بود شکست. با اعتصابات کارگری بود که موازنه شکننده میان تظاهرات خیابانی
و حکومت نظامی بطور برگشت ناپذیری به هم خورد و در تداوم
همین شیوه انقلابی و رادیکال مبارزه بود که با قیام
مسلحانه ٢ ٢ بهمن - علی رغم پیام های
خمینی که: « من هنوز فتوای جهاد نداده ام » - قلعه
های دفاعی نظام پادشاهی دو هزار و پانصد ساله ویران شد.
روحانیت
یکی به این دلیل که هیچ طبقه اجتماعی
آمادگی گرفتن قدرت سیاسی را نداشت و دیگر به این
دلیل که مذهب در میان همه طبقات به نسبت های مختلف زمینه
داشت و می شد برای ممانعت از قطب بندی طبقاتی انقلاب و
سازماندهی « همه با هم » زیر عَلَم خمینی به آن
متوسل شد، برای رسیدن به قدرت از همه طبقات سواری گرفت -
هر چند لایه هائی تن ندادند . بخش عمده ای از بورژوازی و
خرده بورژوازی بویژه بازاریان و کسبه سنتی حامی
روحانیت، همچنان که بخشی از طبقه کارگر جوان که تازه از دهات آمده و
با فرهنگ و آگاهی طبقه کارگر بیگانه بود، بخش مذهبی ( مسلمان )
دانشگاهیان و متفکران مذهبی ( مسلمان ) هر یک به شیوه
ای و تا اندازه ای در به قدرت رساندن روحانیت سهیم بودند.
دره ژرفی که طبقات پائین را به لحاظ فرهنگی از طبقات بالا جدا
می کرد و نفرت از تجدد و مدرنیسمی که با فرنگی مآبی
و خوشگذرانی و لا ابالیگری " از ما بهتران " تداعی
می شد، عامل فرهنگی بسیار مهمی در جلب شدن آن ها به زیر
نفوذ آخوندهای تاریک
اندیش و دشمن تجدد بود.
با
این حال، از لحاظ ابعاد اجتماعی و نیروی تأثیر
گذاری، باید در درجه اول و بیش از همه بر همین توده
حاشیه شهری نیمه روستائی و نیمه شهری (
یا، نه دیگر روستائی و نه هرگز شهری ) این توده
میلیونی مفلوک، ساقط و مستأصل، بی امروز و بی فردا،
سرگردان در برزخ میان فئودالیته و سرمایه داری، توده بی سواد و عقب مانده، انگشت نهاد که
بیشترین ملزومات فریفته شدن توسط آخوندها و استعداد تامین سپاه
فاشیسم مذهبی و گروه های ضربت حزب الله را داشت.
شکست
انقلاب البته پیروزی هم به بار آورد. اصلی ترین
پیروزی نصیب نظام سرمایه داری شد که تعرض به آن ازنخستین
روزهای جنبش تا بعد از قیام
بهمن، خود را در یورش مردم به بانک ها، موسسات دولتی، دستگاه
های امنیتی و نظامی، اشغال ساختمان های خالی،
تشکیل شوراها و کمیته های مدیریت و کمیته
های کنترل کارگری در کارخانه ها و امثال آن ها نشان داده بود.
ماهیت طبقاتی رژیم جدید از زندگی بی تجمل و
پارسایانه خمینی، از خاستگاه طبقاتی طلاب یا از لعن و نفرین فرستادن شان به طاغوت ها
و مستکبرین در نمی آمد. دولت اسلامی می بایست
بعنوان پایه ای ترین رسالت هر دولتی، تکلیف خود را
با نظام اقتصادی - اجتماعی حاکم بر کشور، یعنی
سرمایه داری ، روشن می کرد. از این جا بود که ماهیت
طبقاتی رژیم جدید روشن می شد.
این
تکلیفِ آسان، از خیلی پیش برای روحانیت روشن
بود و روشن تر هم شد. آنچه سخت بود، روشن کردن تکلیف کوخ نشینان و
مستضعفان انقلابی بود! به این منظور، قرار شد آنان برای خانه و
خربزه ارزان انقلاب نکرده باشند، برای اسلام عزیز انقلاب کرده باشند! "
بر دست کارگران بوسه " و بر گردنشان زنجیر زده شود. اگر
سرمایه داری ملوکانه نتوانسته
بود جمعیت حاشیه ای را در تولید و در بازار کار جذب کند،
سرمایه داری الهی، بخشهائی از آنان را برای چرخاندن
ماشین سرکوب و « بسیج » فاشیستی و بخشی را
برای ماشین جنگ و در جبهه ها جذب کرد و انبوه بی حساب
باقیمانده را در گودال های فقر و تباهی و اعتیاد و تن
فروشی و تبهکاری واژگون کرد؛ و چه جای حیرت که گفته اند :
« هر که از پی کلاغ رود، به خرابی افتد ».
روحانیت
حاکم که بعنوان فاتح اصلی از انقلاب سر بر آورد، در اینجا هم نقش
آخوندیِ " محلل " را بازی کرد و اگر چه نماینده
مستقیم بورژوازی نبود، اما نظام بورژوائی را با کمک
فاشیسم مذهبی، با جنگ و بگیر و ببند و شکنجه و اعدام و قتل
عام وترور و دروغ و تزویر، از گزند
انقلاب نجات داد و طبقه پیروز از برکت شکست انقلاب، نهایتاً
بورژوازی بود. آن هائی که از روضه روزی می خوردند، هم به
خدا رسیدند و هم به خرما. هم قدرت سیاسی را به دست آوردند و هم
بر چاه های نفت و گاز، بر معادن و جنگل ها، بر کارخانه ها و بر بنیاد
پهلوی چنگ انداختند. فاتحه خوان ها آمدند، فاتحه انقلاب را خواندند و
حلوایش را خوردند. دُور، دُورِ آخوند شد و خیلی ها هم عمامه
گذاشتند تا کلاه بردارند.
طبقات
کارگر و زحمتکش و تهیدست به مغاک فلاکت در غلتیدند و چون "
انقلاب اسلامی " انقلابی معنوی هم بود، از همه غنائم
آن، هر چه " معرفت " بود نصیب این طبقات شد: «
اندرون از طعام خالی دار، تا درو نور معرفت بینی » - شیخ
سعدی
آیا انقلاب « غیر اسلامی
» ممکن بود؟
شهاب برهان - تاریخ
البته با دخالت اراده ها ولی نه فقط با ارده ساخته می شود. انقلاب ایران هم
سناریو نداشت. خودِ بازی، همه را بازیگر کرد، بازیگران را
نقش داد، از درون بازیگران، کارگردانان را ساخت، گفتمان ها و رفتارها را
متحول کرد، بازیگران و کارگردانان را به نوبت و به تدریج به صحنه آورد
و از صحنه بیرون راند، و
پردهٔ آخر کابوسی شد که کسی به خواب اش ندیده بود! اما نکته اینجاست که همه با پیشداده ها
و امکانات و مهارت های برابری وارد صحنه نشدند.
افتادن رهبری انقلاب به دست
روحانیت اجتناب پذیر می بود اگر ... و اگر ... و باز هم اگر
...!
آینده را می شود با « اگر » ها
ساخت، اما گذشته را نه! وقتی می گوئیم: اگر چنین
کنیم، چنان خواهد شد، این « اگر» ی است که ارادهٔ
متکی بر آگاهی را برای دخالتگری در تغییر
شرائط موجود یا معماری شرائط
و وضعیت های آینده به کار می اندازد. « اگر
»ی که رو به آینده دارد، گواه امکان است. این « اگر »، امکان
بالقوه را در اختیار انسان قرار می دهد تا به امکان بالفعل اش
تبدیل کند – یا لا اقل
در این جهت تلاش کند.
اما « اگرِ» ناظر بر پشت سر، « اگرِ» حسرت
است. وقتی در نظاره به گذشته می گوئیم: اگر چنان شده بود
چنین می شد، « اگر»ی ناممکن را مطرح می کنیم؛
یعنی « اگر»ی را که اگر هم امکان بالقوه اش وجود داشته،
ولی ملزوماتِ به فعل در آمدن اش فراهم نشده و به ناممکن تبدیل شده
است. آنچه واقع شده است، از تقدیر نبوده ولی مجموعه شرائط - از
ضرورت ها و تصادف ها - چنان فراهم آمده اند که همین واقع شده و نه
چیز دیگری؛ یک و فقط یک امکان بالقوه به فعل در
آمده و نه بی نهایت امکان های بالقوهٔ دیگر.
همیشه اینطور است که « بعد از
خرابی بصره » به این فکر می افتیم که می
بایست این کار می شد و آن کار نمی شد. اما آیا
تجربه بر آگاهی مقدم است یا آگاهی بر تجربه؟ این یک
سئوال مهم است که آیا آگاهی ی امروز، آن زمان هم وجود داشت
ولی امکانات عینی عملی کردن اش ( و از جمله گوش
شنوائی ) وجود نداشت، یا حتا این آگاهی هم وجود نداشت و
محصول تجربه است؟ در هر دو حال به این می رسیم که آنچه واقع
شده، تا زمانی اجتناب پذیر بوده که شرائط و ملزومات عینی
و ذهنی برای تحقق امکان ها و بدیل های دیگری
وجود داشته یا از میان نرفته بوده است. وقتی می
گوئیم: اگر چنان می کردیم، چنین می شد،
چیزی بیش از این نگفته ایم که آنچه را امروز
می دانیم، آن روز نمی دانستیم ( یا می
دانستیم ولی دانستن توانستن نبود).
با این توصیفات، آیا
انقلاب « غیر اسلامی » ناممکن بود؟
انقلاب ایران، اسلامی نبود. مسأله
اسلامی شدن انقلاب ، مسأله رهبری آن است. برای روشن کردن
این موضوع، سه نکته را باید
توضیح بدهم:
اول
این که افتادن انقلاب و بطور کلی جنبش های نارضائی و
اعتراضی توده ای به دست جریانات سیاسی مذهبی
در کشورهائی که مردم شان باورهای دینی دارند ناگزیر
و حتمی نیست. جریانات سیاسی مذهبی،
خلائی را پر می کنند و اگر این خلإ توسط جریانات
لائیک دیگری اعم از ناسیونالیست، دموکرات، یا
سوسیالیست پر شده باشد، دیندار بودن توده ها مانعی
برای هدایت شان توسط این نیروها ایجاد نمی
کند. در کشورهائی که در آن ها جریانات مذهبی - اعم از
بنیادگرا و معتدل - پرچم اعتراض و نارضائی توده ها را به دست
می گیرند، یک بحران نمایندگی سیاسی
جریان دارد. به دلائل گوناگون، نمایندگان حقیقی یا
بالقوه طبقات پائین نمی توانند ابراز وجود کنند و خود را به آن ها
بشناسانند. توده های ناراضی و معترض طبعاً به جریانات و
شخصیت هائی رو می آورند که آزادی و امکان حضور دارند و
قادر به رابطه گیری توده ای هستند. مذهب اعتراضی، در متن
بحران نمایندگی سیاسی، توهمات توده ها را
نمایندگی می کند و دارو دسته های مذهبیون
سیاسی، سخنگوئی ی آن ها را بر عهده می گیرند.
از این فرض که انقلاب در ایران بدون شرکت اسلام سیاسی
غیر ممکن بود، ابدا نمی شود به طبیعی یا
ناگزیر بودن رهبری انقلاب توسط اسلامگرایان و به قدرت رسیدن
اسلام سیاسی رسید.
نکته دوم تأکید بر حقیقتی است
که در پاسخ به سئوال اول مطرح کردم مبنی بر این که مردم ایران
برای اسلام انقلاب نکردند، چون برای برآوردن خواست های
انقلابی شان آلترناتیو دیگری در برابرشان نبود،
فریفته وعده های اسلام
سیاسی شدند. به دلائل متعدد و از جمله در نتیجه اختناق و سرکوب
سیاسی طولانی بعد از کودتای ٨ ۲ مرداد،
هیچ حزب، هیچ جریان سیاسی و هیچ چهره
ای نتوانسته بود موجودیتی آشکار و مؤثر پیدا کند،
پایگاه مردمی و ظرفیت بسیج توده ای به دست
بیاورد. در آن خلاء سیاسی و فقدان آلترناتیو در شرائط
بحران انقلابی، تنها روحانیت بود که با در اختیار داشتن
وسیع ترین شبکه علنی در سراسر کشور، با استفاده از شعائری
چون فلسفه عاشورا و مکتب شهادت، با شعارهای مبهم ولی جذاب و
فریبنده ای مثل " حکومت عدل علی " و " قسط
اسلامی " و با احیأ و تحریک باورها و سنت های
مذهبی مردم، و البته به میدان آمدن خمینی همچون یک
شخصیت سیاسی -
مذهبی
کاریزماتیک، امکان یافت خود را به نقطه
امیدی برای پایان دادن به بی حقی ها و ستم ها
تبدیل کند.
نکته سوم این است که اسلامی شدن
رهبری انقلاب مقدر نبود؛ از همان آغاز نا آرامی ها، زمینه ها و
انگیزه های سیاسی و اقتصادی جنبش بسیار
قوی تر و فراگیرتر از محرک مذهبی بود و اگر یک
رهبری لائیک و صاحب نفوذ توده ای در میدان می بود،
ای بسا خمینی شانسی برای رهبری و حتا مطرح
شدن نمی یافت. این مهم ترین « اگر » ِ انقلاب بهمن است.
ولی در واقعیت، شرائط برای چنین « اگر »ی فراهم
نبود. چه کسی می تواند وجود آن حزب سیاسی، یا
شخصیت یا فکر و برنامه ای را در آغاز جنبش توده ای به ما
نشان بدهد که شرائط ممانعت از رهبری خمینی یا حتا شرائط
رقابت با آن با تکیه بر توده ها را داشت ؟
تاریخ نویسان جمهوری
اسلامی تاریخ دهه ها مبارزات همه اقشار و طبقات، دانشجویان،
چریک های فدائی و مجاهد، کارگران، روشنفکران و غیره را
یا یکسره قلم می گیرند و یا انکار و تخطئه کرده و بانی اولیه انقلاب را اعتراض
مشتی طلبه طرفدار خمینی
در قم علیه مقاله « احمد رشیدی مطلق » در روزنامه اطلاعات
معرفی می کنند. اما اگر همین ادعا را مبنا قرار بدهیم،
باز هم مطالعه بی غرضانه روزشمار انقلاب ایران نشان می دهد که
اگر هم تکانه اولیه جنبش در قم و با
مضمون مذهبی و در اعتراض به توهین به خمینی یا
طرفداری از او بوده باشد، اما با همین مضمون و محرک نبود که به شهرهای دیگر گسترش
پیدا کرد و سراسری شد. حتا در خود قم هم این طلبه ها یک
اقلیت ناچیز بودند و در به در به بیت دیگر مراجع می
رفتند تا شاید آنان مقلدین شان را به خیابان بریزند، و
موفق هم نشدند. تداوم و گسترش جنبش هر چند در قالب سنتی ی چله
های کشته شدگان، اما در اعتراض به کشتار بود و نه در ارتباط با خمینی یا مذهب. از قم
به بعد، جنبش آشکارا مضمون
سیاسی و ضد سرکوب پیدا کرد. محرک طلبه های مقلد
خمینی در قم، نمی
توانست محرک فراگیری باشد و بلا فاصله جای خود را به محرک سیاسی
میلیون ها شهروندی در سراسر ایران داد که در اعتراض به
کشتار تظاهر کنندگان به خیابان ها آمدند و نه دیگر در اعتراض به
توهین به خمینی. اگر مقاله کذائی در روزنامه اطلاعات را
جرقه ای برای تحریک طلبه های قم بدانیم، کشتار
تظاهرات کنندگان، بنزینی بود که رژیم شاه برای خاموش کردن
این جرقه پاشید و همه کشور را به شعله کشید.
امواج میلیونی
مردمی که در ایران به پا
خاستند طرفدار خمینی نبودند و اگر خیلی از آن ها بعداً چنین
شدند عوامل و رویدادهای بعدی در آن دخیل بودند.
اکثریت عظیم آنان در آن اوائل فقط اسمی از
خمینی بعنوان مرجع
تقلیدی که با شاه درافتاده و سال ها در تبعید بود شنیده
بودند و اکثریت عظیم تر مذهبی ها هم مقلد خمینی
نبودند تا به خاطر او سینه هایشان را در برابر گلوله سپر کنند. سرکوب و کشتار پیاپی
تظاهر کنندگان شهرهای مختلف، بمراتب بیش تر از توهین به
خمینی خصلت کاتالیزوری یعنی قابلیت
نیشتر زدن به دُمل انواع ستم
های سیاسی و اجتماعی، و ظرفیت
برانگیزانندگی ی اقشار بمراتب وسیع تری از
جمعیت کشور را داشت. اگر در تظاهرات قم و درسپس ٩ ٢ بهمن٦
۵ تبریز کسی کشته نمی شد و اگر حتا در همه شهرهای
ایران همه طرفداران و مقلدین خمینی یکجا در اعتراض
به آن مقاله دست به تظاهرات می زدند و باز کسی کشته نمی شد،
جرقه مذهبی سر این موضوع معین خاموشی می گرفت؛ نه
توهین به خمینی و نه شورش طلاب قم در واکنش به آن، فتیلهٴ
خیزشی سراسری را روشن نمیکرد، تا احتمالاً در زمانی
دیگر جرقه دیگری – و نه الزاماً مذهبی – دیگ آماده
غلیان مردم را به جوش آورد.
بستن درهای سينما ركس آبادان از بیرون
و آتش زدن آن و جزغاله کردن سیصد و هفتاد و هفت نفر در مرداد ٧ ۵ توسط طرفداران خمینی، به حساب رژیم شاه
گذاشته شد و خشم و نفرت علیه شاه بخاطر چنین جنایت
بهیمی و هولناکی به اوج
تازه ای رسید. طرفداران خمینی حتا از این واقعه به
نفع خود بهره برداری سیاسی کردند و هیجان
سیاسی عمومی را دستمایه در دست گرفتن فضای
عمومی جامعه قرار دادند.
زمانی که اعتراض به کشتار قم، به
تبریز و شهرهای دیگر سرایت کرد، اگر یک
نیروی سیاسی ریشه دار در میان توده ها وجود
می داشت و بر انگیختگی سیاسی اقشار مختلف
علیه کشتارها را به نقطه اتکائی برای برجسته کردن و به
پیش صحنه آوردن مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی
متراکمی که بخصوص طبقات زحمتکش و تهیدست و میانی جامعه
داشتند تبدیل و این
ناخشنودی ها و اعتراضات را نمایندگی و سازماندهی می
کرد، می توانست پرچمدار جنبش شود، مسیر آن را از جاده قم خارج کرده و
بدون واسطهٔ استعاره ها و شعارها ی مذهبی، خواسته های
مردم و شعارهایشان را سرراست بیان کند. اما این « اگر » متحقق
نشد. در واقعیت، حزب یا جریانی سیاسی با مجموعه
این مشخصات و کیفیات نه
وجود داشت و نه در زمان کوتاهی که خمینی خلأ را پر کرد،
امکان به وجود آمدن داشت. خمینی با به کار گرفتن همه امکاناتی
که روحانیت در اختیار داشت، از این خلإ نمایندگی
سیاسی بهره برداری کرد.
با اینحال، نه رهبری
خمینی و نه تسلط جریانات مذهبی بر جنبش توده ای از
ابتدا مسجل نبود و در جریان حرکت شکل گرفت. همه شعارها از ابتدا مذهبی و حرکات، همگی در
قالب مذهبی نبودند و چون ستادهای مذهبیون ابتکار عمل و
تهیه و دیکته کردن شعارها و سازماندهی حرکات را به دست گرفتند، به
تدریج در سایه شعارها و قالب های مذهبی قرار گرفته
یا بکلی به حاشیه رانده شدند. سئوال این است که چرا در
جریان حرکت، دیگران نتوانستند ابتکار عمل را به دست بگیرند؟ چرا
نتوانستند امکان های بالقوه برای خود را به فعل در بیاورند؟ چرا
نتوانستند تحقق آن « اگر»ی شوند که انقلاب « غیر اسلامی » را
ممکن می کرد؟ (باید روشن باشد
که منظورم جریانات و شخصیت های سیاسی لائیک
اند که از ابتدا مخالف اسلامی شدن جنبش و حکومت بوده اند ونه
جریاناتی که اگر چه با روحانیت در رقابت بودند و سر انجام هم
منکوب اش شدند، اما با آن از یک گروه خونی بودند). فقط روی
وضعیت چپ ها مکثی می کنم:
بزرگترین نقطه ضعف جریانات چپ
ایران بعد از ٨ ٢ مرداد
در این بود که حوزه نفوذ شان عمدتا محدود به اقشار مدرن طبقات
میانی و بر لایه های تحصیل کرده متمرکز بود. طبقات زیرین جامعه
وقتی به تلاطم در آمدند، از حوزه نفوذ و دخالتگری این ها بیرون بودند، حال آن که روحانیت بخاطر تکیه بر جهالت و نان
خوردن از آن، تاریخاً در اعماق جامعه، در میان تهیدستان و مردم
کوچه و بازار ریشه داشت. ماکیاولی نابغه هم بر « حضور»
بعنوان شرط بزرگ پیروزی سیاسی تاکید می کند.
این کمبود، در جریان انقلاب خود را در دشواری بسیج
نیرو توسط نیروهای
مترقی و سهولت منزوی شدن آنان از امواج عظیم مردم عادی
توسط گروه های فاشیستی متعصبین، و بعد از قیام
بهمن، در دو دستگی و تنازع مهیب در میان مردمی که انقلاب
کرده بودند نشان داد.
ضعف دیگر چپ نوین ایران
این بود که طی دو دهه و نیم، حضورش نه طبقاتی بلکه
اساساً ایدئولوژیک - فرهنگی
بود. چپ انقلابی در پی ایجاد تشکل های طبقاتی توده
ای و دخالتگری در مبارزه طبقاتی جاری نبود؛ در
نتیجه، اهرم اجتماعی نداشت. ضعف اساسی دیگرش این
بود که خودش هم متشکل نبود. زمانی که تشکیلات درست کرد، تشکیلات
چریکی درست کرد که آن هم تا آستانه بحران انقلابی، سرکوب و
متلاشی شده بود. از چپ انقلابی هر چه بود، یا افراد و محافل
روشنفکری و ادبی بکلی غیر متشکل و منفرد و پراکنده بودند،
یا فعالین سیاسی ی محبوس در زندان ها یا
مخفی در «خانه های تیمی ».
در دوره های انقلابی این
امکان به وجود می آید که جریاناتی سیاسی که
در دوران رکود جثه و پایگان اجتماعی در خور توجهی نداشته اند،
به سرعت دایره نفوذ خود را گسترش داده و به وزنه ای تبدیل شوند
و حتا رهبری جنبش توده ای را به دست آورند. این دقیقا
وضعیتی بود که برای خمینیسم بمثابه یک
جریان سیاسی پیش آمد. چرا مثلا چپ های
انقلابی نتوانستند در متن بحران انقلابی قبل از قیام بهمن، به
وزنه تعیین کننده و هدایت کننده تبدیل شوند؟ اگر بنا بر
مقایسه باشد، هم سابقه مبارزاتی و هم میزان رشادت و
جانفشانی چپ های ایران، بخصوص کمونیست ها از کودتای
٨ ٢ مرداد تا آستانه انقلاب،
بطور غیر قابل مقایسه ای بیش تر از مجموعه مبارزان
اسلامی بود. چهار عرصه مهم، جنبش
دانشجوئی، هنر و ادبیات متعهد و معترض، کنفدراسیون
دانشجویان و محصلین ایرانی در خارج از کشور، و زندان
های سیاسی در قُرُق چپ
ها بودند. مذهبی های سیاسی اقلیتی کم شمار و
بکلی در حاشیه بودند. بسیاری از لیبرال ها و
طرفداران جمهوری اسلامی این واقعیت را اقرار می
کنند و می افزایند که شاه
برای مقابله با گسترش نفوذ مارکسیسم و چپ بود که به روحانیت و
مذهب بال و پر می داد.
چپ ها در جریان انقلاب وسیعاً و
با تمام وجود شرکت کردند. شعارهای انقلابی و مردمی مطرح کردند،
کمیته های محلات و کارخانه ها سازماندهی کردند، در اعتصابات
کارگری شرکت و آن ها را سازماندهی کردند. آن ها همه جا بودند و نقش
چشمگیری در گیراندن انقلاب و نقش اصلی و
تعیین کننده را در قیام مسلحانه بهمن داشتند. رادیو و تلویزیون
را گرفتنند و روزنامه های سراسری کیهان و آیندگان و
اطلاعات را به مطبوعات چپ و انقلابی تبدیل کردند. چپ های
انقلابی، سازمان ها و احزاب سیاسی ایجاد کردند و به سرعت
برای ایجاد تشکل های انقلابی در میان اقشار مختلف،
از جمله دانشجویان، دانش آموزان، کارگران، ملیت های تحت ستم و
حتا پرسنل نظامی، دست به کار شدند. در حالی که برای بسیج
از طریق مذهب، به فهم زیادی - و اصلاً به فهم -
احتیاج نبود و تحریک احساسات و تعصبات کفایت می کرد، چپ
ها برای گسترش ایده های خود نیازمند انبوهی کار
اقناعی در میان مردم بودند. و چقدر از آن ها بر سر همین
آگاهگری مردم، از باندهای طرفدار خمینی پنجه بکس و چاقو
خورده و له و لورده و حتا سر به نیست شدند!
روحانیون سیاسی و
بخصوص طرفداران خمینی قبل از انقلاب عمدتاً در میان طلاب و در
بخش هائی از بازار نفوذ و طرفدار داشتند و مردم عادی توجه خاصی
به آن ها نداشتند. شبکه ارتباطی و حوزه نفوذ سیاسی و حتا
مذهبی خمینی قبل از انقلاب بسیار محدود بود. اما
روحانیت در مجموع، بزرگترین شبکه ارتباط توده ای و سراسری
و علنی را بعد از دولت ( رادیو، تلویزیون و روزنامه ها )
در اختیار داشت.
خمینی از نفوذ و شبکه مذهبی
کل روحانیت برای گستراندن حوزه اقتدار سیاسی خود
استفاده کرد. مذهب و مساجد و تکایا و
تاسوعا و عاشورا و غیره در اختیار کل روحانیت (شیعه
) بودند. خمینی و طرفداران اش این شبکه و نهادها و ابزارهای
مذهبی پیش ساختهٴ متعلق به همه روحانیت را مثل
سیم کشی آماده ای که در همه شهرها و محلات و در همه خانه
ها وجود داشت، به موتورخانه سیاسی
خود وصل کردند و در زمانی اندک پس از قیام بهمن هم، رادیو و تلویزیون
و روزنامه های بزرگی چون کیهان و اطلاعات -
یعنی ابزارهای ارتباط جمعی مدرن را به زور از دست انقلابیون در آورده و
در اختیار خود گرفتند.
اما چپ های از چرخ گوشتْ گذشته و جانْ
به در برده از سرکوب و زندان، همه تلاش های جانانه و جانفشانانه شان را
باید بدون یک چنین میراث تاریخی و از صفر
شروع می کردند. آن ها از یک طرف هنوز ارتباطات توده ای و
ابزارهای پیوند فکری و سیاسی با توده ها را نداشتند
و تازه می خواستند آن ها را ایجاد کنند و از طرف دیگر خودشان نه
انسجام فکری، نه سیاسی و نه تشکیلاتی داشتند.
پالایش های بزرگ فکری، آموزش های سیاسی و
تشکیلاتی لازم داشتند. و البته از همه این جهات هم دچار تشتت و
چند دستگی بودند. در چنین شرائطی چپ ها تا خودشان را پیدا
کنند و جهات جغرافیائی را تشخیص دهند و کمبودها و عقب
ماندگی ها را جبران کنند، در همان ماه های اول جنبش، آب های
زیادی از آسیاب ریخته، خمینی آردش را
بیخته و الک را آویخته بود!
افتادن
رهبری انقلاب به دست خمینی به این دلیل
اجتناب ناپذیر شد که در آن شرائط عینی تاریخی
ی میراث رژیم منحوس ٨ ٢ مرداد و بخصوص در آن زمان کوتاه، هیچ نیروی
سیاسی دیگری با هر میزان از تلاش و اراده نمی
توانست به نیروی اول و وزنه تعیین کننده جنبش تبدیل
شود، مگر این که به معجزه معتقد باشیم.
نقش خمینی تا چه حد
تعیین کننده بود؟
شهاب برهان - خمینی ویژگی هائی
داشت که او را مستعد ایفای نقشی ویژه در آن موقعیت خاص
کردند.
او تنها روحانی « سیاسی
کار» نبود اما از سر سخت ترین دشمنان لائیسیته و از جنجال
آفرین ترین طرفداران مداخله روحانیت در سیاست، و خودش در
تمام طول زندگی اش از نمونه های برجسته این مداخله گری
بود. او در تعارض سیاسی، بلند پرواز بود، خود را با مأموران خرده
پای دولت طرف نمی دید، مستقیما با شاه و نخست وزیر
و ساواک درگیر می شد. اما در همین حال، نصایح و اخطارها و
تهدیدهایش را نه مثل مراجعی چون گلپایگانی و
شریعمداری و دیگران، درِ گوشی و با واسطه رابطین
دربار و نخست وزیری و ساواک، بلکه در مسجد بیان می کرد.
مثل بسیاری از آیات عظام، خریدنی یا ساکت
کردنی نبود، جسور بود و کوتاه نمی آمد ( ناگفته نماند که مراجع
تقلید مصونیت قضائی داشتند وگرنه خیلی از مخالفان بسیار
جسورتر از خمینی بودند که زبان سرخ ، سر سبزشان بر باد داده بود). در
١ ٢ فروردین ٣ ٤ در تداوم مخالفت اش با " انقلاب
سفید" در مسجدی در
قم فریاد زد : « ... خمینی
را اگر دار بزنند تفاهم نخواهد کرد... من از آن آخوندها نیستم که در
این جا بنشینم و تسبیح به دست
بگیرم. من پاپ نیستم که فقط روزهای یکشنبه مراسمی
انجام دهم و بقیه اوقات برای خود
سلطانی باشم و به امور دیگر کاری نداشته باشم. پایگاه
استقلال اسلامی این جاست باید
این مملکت را از این گرفتاریها نجات داد». برای خود نقش ناجی دین
و مملکت قائل بود.
خمینی، یک فقیه بود
و لاجرم همه ایراد گیری های او به شاه، از موضع
تاریک اندیشی و ضد دموکراتیک تر از خود شاه بود. او طبعاً
هرگز شاه را بخاطر سیاست ها و رفتارهای ضد دموکراتیک اش مورد
انتقاد قرار نداد بلکه از این که بقدر کافی ارتجاعی عمل و همیشه
طبق منویات و سلائق "علما " عمل نمی کرد، شاکی
بود. او هرگز کلامی از مطالبات آزادی خواهانه، دموکراتیک و
رفاهی مردم به زبان نمی آورد و فقط برای سلطه اسلام و قیمومت
"علما " بر کشور مبارزه می کرد و برخلاف آنچه در انقلاب
مطرح کردند، هرگز مدافع حقوق مردم نبود. او از اصلاحات ارضی، از این
که برخی از اراضی موقوفات هم مشمول این اصلاحات می شدند،
از این که نفوذ فرهنگ و تمدن غربی، تعصبات دینی و سنت
های مذهبی را سست می کرد، از این که پزشک مخصوص شاه
بهائی بود و از این قبیل چیزها انتقاد می کرد.
برای نمونه در سخنرانی اش در مخالفت با "انقلاب سفید"
، به حق رأی برای زنان و اعزام دختران به سپاه دانش و بهداشت حمله
کرده و گفت « ... شما آقایان در
تقویم دو سال پیش از این یا سه سال پیش از
اینِ بهایی ها مراجعه کنید؛ در آنجا می
نویسد: تساوی حقوق زن و مرد، رای عبدالبهاء است؛ آقایان
از او تبعیت می کنند. آقای شاه هم نفهمیده می رود
بالای آنجا، می گوید: تساوی حقوق زن و مرد. آقا!
این را به تو تزریق کردند که بگویند بهایی
هستی، که من بگویم کافر است، بیرونت کنند. نکن اینطور،
بدبخت! نکن اینطور. تعلیم اجباری عمومی نظامی کردن
زن، رأی عبدالبهاء است. آقا تقویمش موجود است، ببینید!
شاه ندیده این را ؟ اگر ندیده مؤاخذه کند از آنهایی
که دیده اند و به این بیچاره تزریق کرده اند اینها
را بگو».
سخنرانی و اعلامیه شدید
اللحن او در ٤ آبان ٣ ٤
٣ ١علیه قانون کاپیتولاسیون (
مصونیت قضائی ) اتباع آمریکایی
مامور در ایران و وابستگانشان، که با ظاهر دفاع از استقلال کشور ادا شد، از غرب و شرق ستیزی
ارتجاعی او آب می خورد. در همان سخنرانی بود که گفت : « امریکا از انگلیس بدتر، انگلیس از آمریکا
بدتر،
شوروی از هر دو بدتر، همه از هم بدتر، همه از هم
پلیدتر، لکن امروز سر و کار ما با آمریکاست». نگرانی او از آلوده شدن اسلام به
فرهنگ و تمدن غیر اسلامی، خود را در ظاهر استقلال طلبی از
بیگانگان نشان می داد. این ابراز مخالفت با مصونیت قضائی آمریکائیان که ٩ روز بعد،
مصونیت قضائی خود او را باطل کرد و تبعید اش به ترکیه را
به دنبال آورد، به سرمایه ای برایش تبدیل شد. البته نفْس
تبعید شدن هم سرمایه سیاسی کلانی برایش فراهم
کرد.
اما بزرگترین سرمایه سیاسی خمینی،
قیام ۵ ١ خرداد ٢ ٤
بود. اگر چه آن قیام در واکنش به دستگیری او صورت گرفت و
خود وی نقش و تا چندی حتا اطلاعی از وقوع آن نداشت، اما
قیام خونین ۵ ١ خرداد به نام
خمینی در حافظه تاریخی مردم - و نه فقط طرفداران
اش - ثبت شد. تشابه تظاهرات
۹ ١ دی ٦ ۵
قم با تظاهرات ۵ ١ بهمن ٢
٤ قم و هر دو در ارتباط با
خمینی، و هر دو در پی دارندهٴ سلسله قیام های
خونین در شهرهای دیگر، پلی شد از حال به گذشته و به
طرفداران خمینی امکان داد که
او را از نفتالین در آورده و بعنوان مبارزی با سابقه وصالح برای
رهبری انقلاب، حلوا حلوا کنند.
خمینی قبل از تبعید اش هرگز خواهان سرنگونی
شاه نشده بوده و در رادیکال ترین برخورد، او را به فاصله گرفتن از
بهائی ها و اسرائیل و ضعیف نکردن روحانیت نصیحت می کرد. بعنوان شاهد،
آخرین سخنرانی پیش از تبعید اش:
« آقا! من به شما
نصیحت می کنم، ای آقای شاه! ای جناب شاه! دست بردار از این کارها. آقا! اغفال
دارند می کنند تو را. من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو
بروی، همه شکر کنند... خدا می داند که مردم شاد بودند برای
اینکه پهلوی رفت. من نمی خواهم تو اینطور باشی؛
نکن. من میل ندارم تواینطور بشوی، نکن! ... یک
قدری عبرت ببر! عبرت از پدرت ببر».
اما خمینی بخاطر
تبعید خود کینه ای شخصی و شفا ناپذیر از شاه به دل
گرفت. وقتی از فرانسه نهیب زد که « شاه باید برود »،
داشت انتقام اش را از کسی می گرفت که گفته بود خمینی
باید برود. اما این گفتهٴ او به هر دلیل که بود، پژواک
شعار « مرگ بر شاه! » شد که از ماه ها پیش دانشگاه ها و خیابان
های ایران را به لرزه در آورده بود.
خمینی علاوه بر فقیه، یک آخوند بود ولاجرم،
عوامفریبی و شیادی جزو تخصص هایش. او برای به
دست گرفتن رهبری جنبش و به مسلخ بردن انقلاب، از این هنر خود ماهرانه استفاده
کرد.
شکی نیست که همه این شرائط و خصوصیات که
برشمردم، در ترکیب باهم و بعنوان یک مجموعه، استعداد و
ظرفیتی خاص به خمینی داده بود. اما نقشی را که
خمینی ایفا کرد فقط با استعداد و ظرفیت شخصی او
نمی شود توضیح داد و باید وضعیتی را در نظر گرفت که
صاحب چنین استعدادی را طلبید. مجموعه ای از شرائط
اجتماعی بویژه نارس بودن مبارزه طبقاتی به هنگام وقوع بحران
اجتماعی، قطبی نبودن جنبش حول منافع طبقات، وضعیت طبقاتی
و فرهنگی نیروهای محرکه انقلاب، خلإ سیاسی، وجود
بحران نمایندگی، و بسیاری عوامل دیگر و
نهایتا چراغ " سبز "
امپریالیست ها بود که مجلس را برای رقص خمینی آماده
کرده بود.
پدیده خمینی و خمینیسم را نه تنها فقط
با شخصیت او بلکه حتا با شرائط آنروزی ایران به تنهائی هم
نمی توان توضیح داد. نگاهی به شرائط امروز منطقه و همه
گیر شدن اسلام سیاسی شرائطی عمومی را نشان می
دهد که هسته مشترک آن خلا سیاسی ناشی از کمونیست
کشی و سرکوب منظم نیروهای سیاسی چپ و دموکرات، دیکتاتوری
های حاکم و بی افقی و بی پناهی توده های
عاصی از بی عدالتی ها و محرومیت و تحقیر است که به
دنبال ناجی می گردند و مرتجعین تاریک اندیش، به نمایندگان
توهمات آن ها تبدیل می شوند. برخی - چه از موافقین
و چه از مخالفین - خمینی را باعث و منشأ اسلامگرائی
در جهان قلمدادمی کنند. اما اسلام سیاسی معاصر، قبل از انقلاب
ایران هم در منطقه وجود داشت و فعال بود. خمینی را با این
فضای عمومی می شود توضیح داد و نه این فضا را با
خمینی. بعدها با
فروپاشی شوروی و سرخوردگی و نومیدی
عظیمی که در پی داشت، البته میدانداری اسلام
سیاسی بمراتب قوّت و شدت گرفت و بیش از پیش از موضع
اپوزیسیونل به جایگاه یک آلترناتیو در دید
توده های ستمزدهٴ بی پناه و بی افق تغییر
مکان داد.
در کنار زمینه های عمده تاریخی، اجتماعی
و سیاسی داخلی، منطقه ای و بین الملی، چند
عامل دیگر را هم نمی خواهم نا گفته بگذارم که هر چند حاشیه
ای به نظر برسند اما به گمان من اگر نمی بودند، واقعیت
یافتن رهبری خمینی بعید بود.
اول این که خمینی اگر چه
حزب به مفهوم عمومی و شناخته شده نداشت، اما اساس آن چیزهائی را
داشت - و یا در جریان انقلاب ساخت - که یک حزب هدایتگر
جنبش توده ای باید داشته باشد : رهبری، یک ایده
متحد کننده، و شبکه ها و ارتباطات توده ای. او از همان تبعید، شبکه
ای از طرفداران فعال خود در ایران و حتا در دیگر کشورها را در
اختیار داشت که بطور منظم کار می کردند، با او در ارتباط بودند و
اعلامیه ها و نوارهای قاچاق شده اش از عراق را مخفیانه پخش
می کردند؛ تبلیغ و ضد تبلیغ می کردند؛ با زندان در تماس
بودند؛ هسته های مذهبی و ضد بهائی می ساختند، پول
تهیه می کردند. این شبکه، بازوی عملیاتی سیاسی
خمینی بود که بدون آن هیچ کاری نمی توانست بکند.
همین شبکه بود که در درون جنبش توده ای دست به سازماندهی زد، بر
شبکه حاضر و آماده مذهب و کل روحانیت مسلمان - از شیعه و
سنی - در سراسر کشور هژمونی سیاسی
پیدا کرد وابتکار عمل را در جریان حرکت به سرعت به دست آورد.
دوم، اخراج خمینی از عراق، که
او را از انزوا در آورد.
سوم، هجوم همه رسانه های جهان به «
نوفل لو شاتو » و عرضه وسیعترین و نیرومندترین
تریبون های بین المللی به او- و صد البته انعکاس
هر روزه آن ها در ایران.
چهارم این که برای رهبر کردن
خمینی، کار شد. رو آمدن و
مطرح شدن خمینی در انقلاب و رهبر شدن اش بهیچوچه خود به
خودی و از پیش تامین شده نبود. حقیقت این است که در
آن زمان، شعاع طرفداران سیاسی
خمینی به مقلدین مذهبی اش محدود بود، حال آن که
تامین رهبری ملی او برای جنبش توده ای، مستلزم آن
بود که مقلدین دیگر مراجع هم ضمن اقتدإ دینی به مراجع
خود، رهبریت سیاسی خمینی را بپذیرند و با او
بیعت کنند. از این گذشته، اکثریت عظیم جمعیت
ایران کلمه ای از گفته های پیش و پس از تبعید
خمینی نشنیده و نخوانده بودند و شناخت مشخصی از او
نداشتند و فقط چیزی کلی از ۵ ١ خرداد شنیده
بودند. به این دلیل، رهبریت خمینی ابداً
طبیعی و محرز نبود و این خمیر، آب می بُرد! لا اقل
از زمان ورود او به فرانسه، یک تلاش متمرکز، برنامه ریزی شده و
نقشه مند برای مطرح کردن ( بقول فرانسوی ها، لانسه کردن )
خمینی و رهبر ساختن از او شروع شد. این کار را عده ای از
طرفداران خمینی در خارج از کشور با نیروی انجمن های
اسلامی دانشجویان در اروپا و آمریکا و عده ای در داخل
ایران بطور هماهنگ و احتمالا با نقشه و هدایت متمرکز، به پیش
بردند. سازماندهی تبلیغات
جهانی از نوفل لوشاتو و از طریق عمال مستقیم وغیر مستقیم
شان در مطبوعات داخلی ایران در این جهت بود. برای رهبر
سازی از خمینی حتا به ترفندهای مذهبی و
خرافاتی متوسل شدند: از جمله، ساختن و به زبان ها انداختن شعار « الله
اکبر، خمینی رهبر! »؛ انتخاب زیرکانه لقب " امام "
برای خمینی که رهبریت سیاسی او را به تداوم
امامت وصل کرده و به آن قداست هم می بخشید؛ و پخش شایعه ظاهر
شدن چهره او در ماه!
و بالاخره پنجم این که طرفداران
خمینی، « ستادی » کار کردند و در راه خدا، هیچ چیز
را به خدا واگذار نکردند. ستادی تبلیعات کردند، ستادی شعار
ساختند، ستادی راهپیمائی سازمان دادند؛ ستادی دسته
های چماقدار برای تعرض به چپ ها و دمکرات ها و پراکنده کردن شان
تشکیل دادند؛ و با کار متمرکز و نقشه مند و هدایت شونده بود که صحنه
را برای ورود خمینی آب و جارو، و زیر پای هر
رقیب و آلترناتیو احتمالی دیگری را جارو کردند.
بدون خمینی و سازماندهی
طرفداران او، خیزش روحانیت برای کسب قدرت سیاسی،
دور از تصور، و پیروزی آن محال بود. خمینی لااقل
برای ایجاد حاکمیت اسلامی در ایران،
تعیین کننده بود.
آرش : روشنفکران و نیروهای
سیاسی ی مختلف با
انقلاب اسلامی چگونه برخورد کردند /
خطاهای آن ها چه بود / و چرا
جمهوری اسلامی، به فاصله کوتاهی پس از انقلاب، موفق به سرکوب
نیروهای آن ها شد/
شهاب برهان - آن ها، هم تعدادشان بی شمار و هم برخوردشان
با بقول شما " انقلاب
اسلامی " بقدری متنوع بود که پاسخ به این سئوال
وسیع، می تواند کار یک کتاب تحقیقی و مستند باشد و
نه یک پاراگراف چند خطی. پس به ناچار به دو سه موضوع کلی
ولی مرتبط با این سئوال می پردازم.
درست
است که آخوندها حکومت را به دست گرفتند، اما اسلامی شدن جنبش تنها کار
آخوندها نبود. روشنفکران دینی - این شمع امامزاده ها -
چه از سال ها پیش و چه در
جریان انقلاب، به رونق حجره ها و حوزه های رقبای تاریک
اندیش خود خدمات شایانی کردند. از جمله مهندس مهدی
بازرگان با « اثبات وجود خدا از طریق ترمودینامیک » و
تفسیر قرآن با اتم، داشت اسلام حوزه های علمیه را "آکادمیک"
می کرد! علی شریعتی که کراواتی و تحصیلکرده
فرانسه و به ظاهر مدرن و گویا ناساز با عمامه داران بود، با کتاب ها و
سخنرانی های زنجیره ای خود در حسینیه ارشاد
تهران به زنگار زدائی و جلا دادن اندیشه های آخوندها و
ترویج آن در محیط های روشنفکری و دانشگاهی پرداخته و کاری کرد که آرزوی
آخوندها ولی خارج از حوزه نفوذ شان بود. او ادامه دهنده خط جلال آل
احمد بود که با نوشته های خود « غربزدگی» و « خدمت
و خيانت روشنفکران»، مدرنیسم در
ایران را از نوع لیبرال تا چپ و
مارکسيست مورد نفی و نفرین قرار داد و خود، سر انجام با رفتن
به حج و نوشتن « خسی در میقات »، به شیخ فضل الله
نوری رسید. گرایشی
از روشنفکران که آل احمد و شریعتی از تإثیر گذارترین
هایشان در دهه چهل و پنجاه بودند، با ترویج نظریه " بازگشت
به خویشتن " و " بازیافت هویت"،
اسلام شیعه را همچون اصالت و هویت مردم ایران معرفی
می کردند که رهائی و مدنیت ایرانیان از طریق باز
گشت به آن و گسست از مدنیت غربی و نفوذ اندیشه های لیبرالی و بخصوص
مارکسیستی احیا شدنی است. احسان نراقی لا ئیک
و نویسندهٴ« آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد »
نیز که در همین راستا تبلیغ می کرد، مثل آب در
سرازیری، گودال جمهوری اسلامی را پیدا کرد و به
یکی از توجیه گران حکومت خمینی تبدیل شد.
برخی از احزاب و سازمان
های سیاسی هم که در
مدار خمینی نچرخیده بودند، خواهان اسلامی شدن جنبش شدند و
هنگامی که ایده حکومت اسلامی به میان آمد، هر یک به
شکلی برای تحقق آن تلاش کردند. مهدی بازرگان از نهضت
آزادی ، کریم سنجابی از جبهه ملی، داریوش فروهر از
حزب ملت ایران، از جملهٔ رهبران چنین احزابی بودند که
برای ابراز بیعت، راهی نوفل لوشاتو شدند.این ها در دولت
موقت و شورای انقلاب، به استقرار رژیم اسلامی خدمت کردند و بعد هم
رژیم اسلامی متقابلاً به خدمت آن ها رسید!
سازمان مجاهدین خلق نیز که
بنیان گذاران اش در دهه چهل شمسی از لحاظ ایدئولوژیک در
پی ترکیب قرآن و اصول دین و مذهب شیعه با اعتبار
سیاسی بی رقیب مارکسیسم بودند، جزئی از نهضت
اسلام سیاسی بود و در جریان انقلاب، برای اسلامی
کردن فضا عرق بسیار ریخت. در مقطع آزادی زندانیان
سیاسی - که مورد استقبال پر شور مردم در شهرهای خود قرار
می گرفتند - برخی فعالان این سازمان در تلاش برای
منزوی کردن زندانیان چپ و فدائی خلق از مردم، دوش به دوش
چماقدارن طرفدار خمینی عمل کرده و حتا در مواردی دست به حمله و
تعرض فیزیکی هم می زدند. هدف سازمان مجاهدین
ایجاد یک حکومت اسلامی بود، البته نه حکومت آخوندی بلکه
حکومت مجاهدین خلق. اما فضا در دست خمینی و آخوندها بود و
سازمان مجاهدین خلق توان کسب قدرت بدون واسطه خمینی را نداشت.
شریک شدن در قدرت با روحانیت، هدف تاکتیکی و مرحله اول
این سازمان بود. رهبران این سازمان تاکتیک تحبیب
خمینی و تأیید گرفتن از او را در پیش گرفتند تا
ابتدا در قدرت سهیم شوند و بعد ببینند چطور می توانند زیر
پای آخوندها را خالی کنند. عکس های مسعود رجوی و
موسی خیابانی به هنگام رأی دادن به جمهوری
اسلامی را به روزنامه ها دادند.
ولی رأی دادن به جمهوری اسلامی برای شریک شدن
در قدرت خمینی کافی نبود. نامه های مجیز گوئی
به خمینی نوشتند، « رهبر عظیم الشان انقلاب » و « پدر بزرگوار»
خطاب اش کردند، آیت الله طالقانی را واسطه کردند، مسعود رجوی و
موسی خیابانی به حضور اش رفتند و با گردن های کج و دست بر
زانو نشستند؛ ولی فایده نکرد که نکرد. خمینی زیرک
تر از آن ها بود. مجاهدین برای گرفتن تائید خمینی
هر کاری از دست شان بر می آمد کردند و این خمینی
بود که دست رد بر سینه شان زد.
« زان ساکن کربلا شُدَستی کامروز
- در مقبرهٔ یزید،
حلوائی نیست »!
اما در رابطه با چپ ها همینقدر بگویم
که جریانات راست که از خمینی زخم خورده اند، مدام ادعا می
کنند که گویا چپ ها خمینی را حمایت و تقویت کردند. این
یک دروغ بزرگ و تحریف تاریخ است. این ادعاهای
بی سند و مدرک فقط از ضد کمونیسم این جریانات آب می
خورد و متاسفانه از آنجا که حزب توده و فدائیان خلق ( اکثریت ) هم به
غلط جزو جریانات چپ و کمونیست
قلمداد شده اند، چپ ها و کمونیست ها خیلی قاطع در برابر
چنین دروغی نایستاده و به این تحریف
تاریخی نقطه پایان نگذاشته اند.
جریانات و گروه های چپ و
مارکسیست، سازمان چریک های فدائی خلق، راه کارگر،
پیکار، رزمندگان، کومه له، سهند و غیره با وجود تفاوت در تحلیل
ها و تاکتیک هایشان، همگی از همان ابتدا در برابر تسلط
تاریک اندیشی مذهبی بر انقلاب و علیه ضد
انقلابی که در راس انقلاب قرار گرفته بود شجاعانه ایستادند و جانانه
نبرد کردند. همه آن ها رفراندم
جمهوری اسلامی را تحریم کرده و قانون اساسی آن را رد
کردند و اکثرشان بهای بسیار سنگینی هم برای
این شنای خلاف جریان پرداختند. تنها حزب توده از همان اوائل که
اسم خمینی بر زبان ها افتاد، سر سپردگی اش به « امام
خمینی » را اعلام کرد و با افتخار به قانون اساسی
ولایت فقیه رأی مثبت داد و سپس با پشت کردن سازمان
چریکهای فدائی خلق ( اکثریت ) به چپ و منافع مردم و ملحق
شدن اش به استراتژی حزب توده، این دو در سنگر رژیم
خمینی تا به آخرین نفس - و نه انصافاً تا آخرین
نفر - برای « شکوفائی جمهوری اسلامی »
خوشرقصی و با سرکوبگران رژیم همدستی کردند.
پاسخ دادن به پرسش شما در رابطه با
خطاهای روشنفکران و نیروهای سیاسی ی مختلف
هم کار یکی دو پاراگراف
نیست و من برای تجاوز نکردن از اندازه تعیین شده
برای پاسخ ها، فقط به ذکر چند ملاحظه کلی در ارتباط با خطا ها بسنده
می کنم.
اول از همه در برابر دموکرات های نادم
و چپ های سابق باید تاکید کرد که مبارزه با رژیم شاه و
برای سرنگونی سلطنت، خطا نبوده است. رژیم خمینی اگر
چه از دل انقلاب بیرون آمد ولی محصول آن نبود، محصول حکومت شاه و
مجموعه اوضاع و شرایطی بود که به انقلاب منجر شد. از
روسیاهی رژیم اسلامی، روسفیدی رژیم شاه
را نمی شود نتیجه گرفت. از مقایسه دو رژیم تنها به
این نتیجه می شود رسید که بالاتر از سیاهی هم
رنگی وجود داشته است! بخاطر آن که اوضاع سیاه تر از دوره شاه شده است،
مردم را نه به حسرت خوردن به دوران سیاه گذشته، بلکه باید به
هشیاری و چشمان باز در جستجوی روشنائی دعوت کرد.
دوم، در بررسی خطاها، حساب
انقلابیونی را که در جریان مقاومت در برابر رهبریت
خمینی و مبارزه با جمهوری اسلامی دچار خطاهائی شده
اند، باید از آن هائی که خودِ این مقاومت و مبارزه را خطا
دانسته اند جدا کرد. نام خاطی و مجرم را نباید در یک ستون نوشت.
سوم، خطاها را نباید پرده پوشی
یا ماستمالی کرد، اما در خطا دانستن هر آنچه با دید و تجربه
امروز ما نمی خواند هم باید احتیاط کرد. هر نسلی فرزند
زمانه خودش است و نه نوه و نتیجهٴ آن. ملامت کردن گذشتگان با
تکیه بر دانش و تجربه امروز، نقد ماتریالیستی و حتا
منصفانه ای نیست و معنائی غیر از این ندارد که چرا
آن ها در شرائط و موقعیتِ امروز ما نبوده اند! اسم این کار، انتقاد
نیست، یا نخوت خودنمایانه کسانی است که می خواهند
وانمود کنند که گویا در غورگی هم انگور بوده اند، یا اعتماد به
نفس بیجای کسانی است که فکر نمی کنند فردائیان هم
حساب و کتاب خطاهائی را که آن ها هم اکنون به تصور درست ترین کار
مرتکب می شوند، خواهند رسید!
رژیم جمهوری اسلامی را به
درستی یک نا بهنگامی ی تاریخی نامیده
اند. اما عهد دقیانوسی بودنِ این رژیم به این معنا
نیست که مخالفین اش همه به روز بوده و ساعت هایشان با ساعت
اتمی میزان بوده است. شایسته بود و می بایست که ما
چپ ها، در اولین تظاهرات زنان در تهران علیه حجاب اجباری شرکت و
در برابر چاقو کشان حزب اللهی که زن ها را مورد ضرب و شتم قرار دادند
سینه سپر می کردیم. شایسته بود و می بایست که
ما چپ ها به فقدان وکیل مدافع و هیئت منصفهٴ در محاکمات سران
رژیم سابق در دادگاه های انقلاب و اعدام آن ها اعتراض می
کردیم. اما اگر چنین نکردیم، از خطا و اشتباه نبود، از
این بود که در آن زمان و مکان معین تاریخی -
فرهنگی، فکر می کردیم شایسته ترین و بایسته ترین کار را می
کنیم و اگر غیر از این کنیم خطاست. در مورد زنان، بطور
کلی مسأله مبارزه با تبعیض جنسی را صرفاً تابعی از مبارزه
طبقاتی می پنداشتیم؛ مسأله زنان را در محدوده زنان زحمتکش به رسمیت
می شناختیم و حل آن را به جامعه سوسیالیستی حواله
می دادیم. در مورد تظاهرات زنان در تهران هم فهم مان در این حد
بود که از آرایش و لباس آن زن ها پیداست که بالای شهری
یا شاه پرست اند؛ و بر حسب همان درک مغشوش از رابطه تبعیض فرا
طبقاتی جنسی با تبعیض طبقاتی، گمان می کردیم از
آزادی پوشش زن های شاه پرست و بالای شهری نباید
دفاع کرد! نه تنها مجازات اعدام را درست می دانستیم، بلکه درک مان
این بود که ضد انقلابیون و وابستگان به رژیم سابق و آدم
هائی مثل امیر عباس هویدا، ارتشبد نصیری و سرلشکر
ناجی نباید از حق دفاع برخوردار باشند و باید در دادگاه
صحرائی تیرباران شوند. تنها تأسف مان از این بود که این
کار به دست حکومت ضد انقلابی و آخوندهائی مثل خلخالی صورت
می گیرد و نه به دست نیروهای واقعاً انقلابی.
تازه چپ ها مترقی ترین و
پیشروترین نیرو در جامعه بودند ( و هسنتد ). هنگام
حسابرسی خطاها بی آن که به خطاکاران باج داده شود، باید از
نادیده گرفتن عقب ماندگی عمومی سیاسی و
فرهنگی جامعه و سرشکن کردن مسئولیت آن بین کنشگران هر دوره
پرهیز کرد. به نظر من خطا باید به چیزی اطلاق شود که
امکانات عینی و همینطور ذهنی ی پرهیز از آن
در فضای زمانی و مکانی ی معین وجود داشته است،
وگرنه تمامی تاریخ را با اشتباهات
و خطاها توضیح خواهیم داد و
این خود، خطاست.
خطاهای بینشی،
سیاسی، و تشکیلاتی روشنفکران و نیروهای
سیاسی مترقی و چپ در برخورد با شکل گیری رژیم
اسلامی و استقرار آن کم نبوده است. به آن خطاها باید معترف بود. در
باره آن ها چه بصورت انتقاد از خود و چه انتقاد از دیگران مطالب
بسیاری نوشته شده است. برخی از این خطاها از حد اشتباهات
تاکتیکی فراتر رفته و متاسفانه سرنوشت تلخ و گاه مرگباری
برای مرتکبین آن به بار آورده اند. با این حال، من تردید
بسیار دارم که اگر هم به فرض محال از همه خطاهائی که در آن مقطع صورت
گرفت حذر شده بود، ورق برمی گشت، تغییری کیفی
و اساسی در سرنوشت انقلاب ایجاد می شد و ما دیگر با
رژیم اسلامی رو به رو نمی شدیم. اگر از خطاها و
اشتباهاتی که در مقطع انقلاب و نخستین سال های بعد از آن صورت
گرفتند حذر شده بود، قطعاً راه به قدرت رسیدن خمینی اندکی
ناهموار و استقرار حکومت اسلامی با دست اندازها و اختلالات بیش
تری مواجه می شد. اما
جمهوری اسلامی محصول اشتباهات مخالفان اش نبود؛ پیش
زمینه هائی سیاسی و اجتماعی در طول دهه های
پیش از انقلاب داشت که در باره شان حرف زدم و تکرارشان نمی کنم.
در باره سرکوب این نیروها هم بر
این باور هستم که اشتباهات نیروهای سیاسی در اشکال
و شیوه ها و زمانبندی سرکوب مؤثر بود ولی بدون آن اشتباهات هم
سرکوب، قطعی بود چون رژیم اسلامی بنا بر ماهیت
طبقاتی اش می بایست سرمایه داری را از گزند انقلاب
توده ای نجات می داد و برحسب طبیعت دینی اش هم
نمی توانست با دموکراسی و آزادی های سیاسی و
مدنی و فردی کنار بیاید. به این دلائل، بازداشتن
انقلاب از پیشروی و درهم کوبیدن انقلابیون و
نیروهای آزادی خواه و دموکرات
با بقای این رژیم گره خورده بود. البته بدون آن خطاها و
اشتباهات، ممکن بود سرکوب با شتاب و تلفات کمتری صورت بگیرد. با
این همه، با توجه به این واقعیت که نارضائی ها رو به
گسترش بودند و رژیم مدام حمایت توده ای اش را از دست می
داد و در اواخر جنگ، حوصله و طاقت مردم
چنان از دست رفته بود که خمینی از ترس شورش عمومی، جام زهر را
سر کشید، می توان این احتمال را قوی دانست که اگر
مخالفین هنر حفظ خود و نیروهایشان را می داشتند، ای
بسا شانس های بزرگی در انتظارشان می بود.
سرکوب که از روز
اول وجود داشت، اما چرا رژیم در فاصله کوتاهی موفق به قلع و قمع
این نیروها شد؟ از طرفی به خاطر آن بود که خطرها را جدی
گرفت و به این نتیجه رسید که اگر کار مخالفان را سریعاً
تمام نکند، کارش تمام است؛ و از طرف دیگر به این خاطر که مخالفان
یا حمله ای به این شدت را پیشبینی نکرده
بودند و یا ( مثل سازمان « راه کارگر» با وجود این که از روز اول زنگ
خطر فاشیسم را به صدا در آورده بود ) خود را بموقع متناسب با چنین چشم
اندازی سازمان نداده بودند. رژیم هنوز مستقر نشده بود؛ شوراهای
کارگری و کمیته های انقلابی کارخانه ها به جنبش ضد
سرمایه داری دامن می زدند؛
توقعات " کوخ نشینان و مستضعفان " از به اصطلاح " دولت
انقلابی " بالا می گرفت؛ نارضائی و اعتراض به
سیاست های ضد دموکراتیک وسعت می یافت؛ سازمان
های چپگرا و مجاهدین خلق رشد زیاد و نگران کننده ای کرده
و به وزنه های مزاحمی تبدیل شده بودند؛ دانشگاه ها و مدارس بار
دیگر به کانون های تبلیغات سیاسی و ترویج
آزادی خواهی تبدیل شده بودند و می بایست با " انقلاب
فرهنگی" خونین تصفیه و تعطیل می شدند؛ ادارات
و مدارس و کمیته های انقلابی و شوراها و غیره می
بایست از عناصر انقلابی تصفیه می شدند. مناطق ملی،
آذربایجان، خوزستان و بخصوص کردستان و ترکمن صحرا برای کسب حقوق
دموکراتیک خود به پا خاسته بودند. حتا در کردستان حکومت دوگانه وجود داشت.
عوارض بحران زای جنگ، بحران گروگا ن های سفارت آمریکا و سر
انجام، بحران سیاسی و قطبی شدن جامعه بر مدار کشاکش های
حزب جمهوری اسلامی و بنی صدر رئیس جمهور، از بحران همه
جانبه ای حکایت داشت و در چنین شرائطی بود که
خمینی شمشیر را از رو بست. بنی صدر را عزل کرد و به شکار
چپ های انقلابی و مجاهدین شدت داد. در این مقطع که
آخرین شانس چپ ها و نیز خود مجاهدین برای جمع و جور کردن
نیروها بدون سراسیمگی بود، رژه مسلحانه بی موقع میلیشیای
مجاهدین در ۰ ۳ خرداد در تهران، رژیم را دچار هاری
کرد و با همه توان و با خشونتی مافوق تصور دست به حمله سراسری
علیه مجاهدین و چپ ها زد. فرصت تجدید سازماندهی و عقب
نشینی بموقع وبدون سراسیمگی و حتا فرصت درک ضرورت آن از
همه گرفته شد. هر چند مجاهدین انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری
اسلامی در ۷ تیر۰ ۶ را ( که در آن بهشتی و تقریبا همه
رهبران آن بجز رفسنجانی و علی خامنه ای که در جلسه نبودند کشته
شدند) رسماً بر عهده نگرفت، اما تاکتیک موسوم به « زدن سر رژیم »
را با دست کم گرفتن پایگاه توده ای و قدرت فاشیستی اش،
همزمان با آن انفجار شروع کرد. ترور
رجائی رئیس جمهور، باهنر نخست وزیر و آیت الله ها
اشرفی اصفهانی، صدوقی، دستغیب، مدنی، قاضی و ده
ها تن دیگر از امام جمعه ها و مسئولین بالای حکومتی و
نظامی و از جمله علی خامنه ای - که زنده ماند - توسط
مجاهدین کاری از پیش نبرد و این تاکتیک تسخیر
ضربتی قدرت از بالای سر مردم، سریعاً به شکست انجامید.
گفته اند: « چنان بزن که مار بمیرد و عصا نشکند ». عصا شکست و مار نمرد!
خمینی مخالفان را در خون شان غرق کرد. همین اشتباه محاسبه را
سازمان مجاهدین یکبار دیگر در حمله به ایران از خاک عراق
مرتکب شد و خمینی ی
جنون گرفته از " جام زهر"، اینبار زندانیان
سیاسی را در تابستان ۷ ۶ ۳ ۱ قتل عام کرد.
آرش : رژیم جمهوری اسلامی
که غرقه در نارضائی توده ای و بحران های داخلی و
خارجی است چطور بر سر پا مانده و
حکومت خود را تا به امروز ادامه داده است؟
جمهوری اسلامی
رژیمی بحرانزا و بحرانزی است. بحرانزاست چون از هیچ جهت
رژیمی متعارف نیست؛ و بحرانزی است چون بر هیچ بنیاد مستقری
و حتا بر قانون اساسی خود اش استوار نیست. جمهوری اسلامی
همیشه با بحران ها بازی می کند و گاه نقشه مند بحران می
آفریند تا برای خود فرجه بقا بخرد. بحران سفارت را آفرید و پشت
گرد و خاک آن سر انقلاب را برید. جنگ را نعمت دانست و توقعات مردم از انقلاب
را خفه کرد. بحران نارضائی مردم را با اصلاح طلبی حکومتی پاسخ
داد و مردم را هشت سال آزگار در انتظار " توسعه سیاسی "
پی نخود سیاه فرستاد. اما این رژیم با آب اصلاحات پاک
شدنی نبود و مردم به تجربه دیدند که بقول خود اسلامی ها « نجستر
شود چون نجس تر شود». و چند سال است که بحران نومیدی مردم از
اصلاح رژیم، با شعار " توسعه اقتصادی " و مانوور روی
نیازهای حاد معیشتی مستمندان، مسلط کردن باند
امنیتی ها و نظامی ها و بازی با بحران هسته ای و شانتاژ
با خطر جنگ اداره می شود. با این که بحران هم در داخل طبقه حاکم و هم
در سطح نارضائی عمومی همچنان در حال عمق پیدا کردن است، اما
بحران به خودی خود هیچ حکومتی را بر زمین نمی زند.
این که مردم برای به زیر کشیدن این حکومت بلند
نمی شوند، به این معنا نیست که وضع شان بهتر از دوره شاه است.
تردیدی نیست که اوضاع اکثریت عظیم مردم ایران
بمراتب دشوارتر از قبل از انقلاب شده و رژیم اسلامی همانطور که گفته
اید در نارضائی توده ای غرقه است. اما هیچ حدی از
بدبختی و نارضائی توده ای خود به خود به انقلاب منجر نمی
شود. ممکن است به شورش هائی در اینجا و آنجا بکشد ولی شورش هم
به خودی خود وضع را بهتر نمی کند.
از اساسی ترین کمبودها، فقدان
یک مدعی سیاسی قابل اعتنإ، قابل لمس، قابل قبول و قابل اعتماد
برای مردم است تا نارضائی انفعالی شان به نارضائی فعال سیاسی
تبدیل شود. بلوغ نارضائی ها و نق زنی ها به جنبش های هدفمند، ترکیب خواسته
های رفاهی با مطالبات سیاسی، سازمان یافتگی
حرکات اعتراضی، همبستگی اجتماعی و سیاسی میان
جنبش های مترقی، رهبری شدن جنبش ها و عوامل بسیاری از این دست
لازم اند تا مردم بتوانند موازنه قوا را برای به زیر کشیدن
رژیم بر هم بزنند. اما نمودار تکوین همه این عوامل، از نمودار
وخامت اوضاع مردم و میزان نارضائی شان بسیار پائین تر
است. علت آن فقط سرکوب و یا صرفا تمایل مردم به روش های کم هزینه
نیست، بلکه طرح های
هوشیارانه و حساب شده حکومت اسلامی نقشی عمده در ایجاد
این فاصله بازی می کند.
حکومت، وجود نارضائی عمومی را
بعنوان واقعیتی که نمی تواند آن را برطرف کند پذیرفته است
و استراتژی اش این است که نگذارد این نارضائی ها به
نارضائی متشکل تبدیل شوند. البته سرکوب، ابزار اصلی حکومت
برای مقابله با حرکات اعتراضی است. قیمت مبارزه
سیاسی را همواره بالاتر از قیمت ارزاق مردم نگاه می دارد
و عدم آمادگی فعلی برای پرداخت آن، بخش اعظم جمعیت را در
چهارچوب امید به تغییراوضاع از بالا و یا تحمیل
خواسته هایشان به دولت و یا حتا تمکین به وضع موجود نگاه
می دارد، و جناح های رژیم هم با همین امید و توّهم
بازی می کنند. علاوه بر سرکوب مستقیم و البته بعنوان
یکی از تبعات آن، خط مشی حکومت آن است که اولاً این
نارضائی را حتی المقدور از نشانه گرفتن رژیم منحرف سازد و
ثانیاً مردم را از واکنش جمعی
و همدردی و همدستی اجتماعی دور کند تا برای بدبختی
های خود فردی فکر کنند، فردی تصمیم بگیرند و
فردی عمل کنند. یعنی هر کس به دنبال بیرون کشیدن گلیم
خودش از آب و در پی تامین منافع فردی خودش باشد. همه گرگ
یکدیگر بشوند، پوست یکدیگر را بکنند و برای بالا
رفتن، همنوعان و هم زنجیران خودشان را زیر پا له کنند. بخشی از جوانان
را، که معمولا در همه جوامع پیشتازان جسور مبارزات و قیام ها هستند، از
فرط تنگناهای مالی و وحشت از
آینده و مشقات تهیه مسکن و وسائل منزل و هزینه های
سنگین ازدواج و غیره، به بی تفاوتی سیاسی و
به سمتی سوق می دهند که به فکر هیچ چیز جز پول در آوردن و
مال اندوزی و تأمین زندگی مجلل و چشم همچشمی در این
راه نباشند. بخش هائی از جمعیت برای تأمین زندگی،
با شدت و مشقت کار می کنند؛ بخش هائی ناگزیر از سرقت وقاچاق و
کلاهبرداری می شوند، و کم نیستند دیگرانی که نا
امید از پیدا کردن کاری و ناتوان از تبهکاری، به طلاق
های ناگزیر، به اعتیاد، گدائی و کارتن خوابی، به تن
فروشی، خودکشی یا حتا قتل عام خانواده ای که قادر به
تأمین اش نیستند، کشیده می شوند. همه این ها گر چه
مفر این مردم به نظر می آیند، اما در حقیقت
چیزی جز مفر رژیم اسلامی ازبحران نارضائی مردم
نیستند و به همین دلیل، هوشمندانه و نقشه مند از بالا دامن زده
و هدایت می شوند. رژیم اسلامی به تنگدستی و
نیازمندی مردم نیازمند است تا لایه هائی از
مستمندان را نیز به جیره بگیر و گماشتگان وابسته به خود مبدل
کند. نیروهای بسیج و دارو دسته های گوناگون لباس
شخصی اکثراً از این جماعت اند.
برای بخشی از مردم دیندار
و مؤمن که مذهب در تارو پود زندگی جاری و اعتقادات شان
تنییده شده است، اسلامی بودن رژیم، یک
روانشناسی خاص در نارضائی شان از اوضاع ایجاد می کند که بکلی
با روانشناسی نارضائی از رژیم شاه بعنوان رژیمی
بیگانه و بیگانه پرست متفاوت است. برای این لایه ها،
روانشناسی نارضائی از "خودی" عمل می کند و
این که برخی از مردم - و نه فقط مزدوران و
تبلیغاتچی های رژیم - نابسامانی ها را نه
تقصیر حکومت اسلامی بلکه کار دشمنانی می دانند که
نمی گذارند حکومت کار اش را بکند، یا فکر می کنند حکومت
اسلامی در اصل خوب است و این مجریان اند که کار را خراب
می کنند، نمودهائی از این روانشناسی خاص اند که
برای رژیم اسلامی مصونیت ایجاد می کند و
حاکمان از آن برای توجیه مشروعیت رژیم حد اکثر استفاده را
می کنند.
نارضائی ها در جاهائی هم به
اعتراض آشکار و طغیان می کشند – که بخاطر منزوی بودن و فقدان
شرائط تداوم، سرکوب می شوند. حکومت به برخی حرکات اعتراضی در
حدی که قابل کنترل باشند اجازه بروز می دهد تا سرکردگان و رهبران شان
شناسائی و سرکوب یا خنثا شوند. با وجود همه این ها، جامعه
درتلاطم است و علی رغم سرکوب ها و ترفندها، جنبش های اجتماعی حق
طلبِ بخش های گوناگون مردم در حال رشد اند و نشانه های امید
بخشی از خود نشان می دهند.
جمهوری اسلامی بحران های
خارجی را با وسایل و ترفندهای گوناگونی به نفع خود اداره
می کند: نیاز غرب به نفت مهم ترین آن هاست. نفوذ اش در نهضت
های اسلام سیاسی منطقه برگ مهمی برای باجگیری
سیاسی است که در دست دارد. این نفوذ منطقه ای و حضور اش در
در کنار جریانات اسلامگرای لبنان و فلسطین و شاخ و شانه
کشیدن برای آمریکا و اسرائیل و تائید شدن توسط
کاستروها و چاوزها و مورالس ها، مصرف داخلی هم دارد و روانشناسی
داخلی معینی در باره اقتدار و اعتبار رژیم ایجاد
می کند و در بخش هائی از مردم هم که مخالف رژیم و مداخله اش در
منطقه هستند، روحیه تدافعی ایجاد می کند. برنامه
غنی سازی اورانیوم را ( که علی رغم حاشای
رسمی سلاح اتمی، با اصرار شک برانگیز بر غنی سازی،
شبهه آن را دامن می زند) حریفان را عملاً به مرگ گرفته تا در چانه
زنی ها به تب راضی کند؛ بهره برداری از اختلاف منافع و رقابت
های اتحادیه اروپا با ایالات متحده آمریکا و این هر
دو با روسیه و چین؛ بهره برداری از شکست نظامی و
انزوای سیاسی دولت جورج بوش؛ بهره برداری از نفرت
بی حساب مردم خاورمیانه از دولت های آمریکا و
اسرائیل و جا زدن خود بعنوان پرچمدار مبارزه با آن ها و دفاع از مظلومان؛
سیاست های خود امپریالیست ها و اسرائیل و
بسیاری اقدامات احمقانه شان مثل جنگ عراق و لبنان هم به نفع
جمهوری اسلامی تمام شده و نفوذ آن را تقویت کرده است. و
نهایتا نباید از قلم انداخت که بحران های بیرونی هر
قدر هم قوی باشند، مادام که مهار بحران های داخلی از دست نرفته
است، نمی توانند نقش تعیین کننده ای در سقوط حکومت داشته باشند و تا جائی که به
جمهوری اسلامی مربوط است، همین بحران های خارجی را
برای مهار بحران های داخلی و سرکوب اعتراضات مردم به کار
می گیرد و حتا ایجاد می کند.
آرش : خلاصی مردم ایران از
این رژیم و این که یکبار دیگر مثل انقلاب ٧
۵ از چاله به چاه نیافتند مستلزم چیست؟
خلاصی
از این رژیم را اگر فقط به معنی محدود آن، یعنی
این که دیگر این رژیم نباشد بگیریم، مثلا با
یک کودتا یا حمله نظامی امپریالیستی هم می
شود گفت مردم از این رژیم خلاص شده اند، همانطور که مردم عراق از
حکومت صدام حسین خلاص شدند، ولی این خلاصی، خلاصی
از همه آن چیزهائی نخواهد بود که بخاطر اش می خواهند از
این رژیم خلاص شوند. خلاصی از بدبختی های همزاد و
همراه این رژیم، اول از همه مستلزم آن است که مردم این
خلاصی را کار و تکلیف خودشان بدانند و چشم به راه ناجی
داخلی یا خارجی ننشینند. لازمه دیگر اش این
است که بدانند آزادی قیمتی دارد و حاضر باشند که آن را بپردازند. برده ای که از خون بترسد،
روی آزادی را نمی بیند. علاوه بر اراده و جسارت توده
ای، همایندی عوامل گوناگون دیگری لازم است: وجود افق
و چشم اندازی برای مردم که در وجود یک آلترناتیو
سیاسی متجلی می شود؛ امید به پیروزی؛
متشکل شدن مردم؛ سازمان یافتگی حرکات؛ حمایت از مبارزات
یکدیگر؛ اتصال نارضائی های مختلف و قرار گرفتن آن ها در
یک مدار؛ آماج های مشترک پیدا کردن آن ها؛ برخورداری
حرکات از رهبری های موضعی و سراسری؛ به وجود آمدن
یک بلوک یا جبهه طبقاتی از کارگران و زحمتکشان و تهیدستان
و قرار گرفتن پرچم این طبقات در پیشاپیش جنبش توده ای؛ وقوع
اعتصابات کارگری و اعتصابات عمومی سیاسی برای فلج
کردن اقتصادی و سیاسی رژیم؛ توانمندی کارگران و
زحمتکشان بخصوص جوانان برای مقابله با نیروهای سرکوبگر و خنثا
کردن خشونت دولتی، و بسیار چیزهای
دیگر که برای برهم زدن موازنه قوا و بر زمین کوبیدن
این هیولای آدمخوار ضروری اند.
اما لازمه آن که خلاصی مردم از
این رژیم، گریختن از
باران به زیر ناودان نشود، پیش از هر چیز این است
که گمان نکنند که دیگر از این بدتر ممکن نیست، و نگویند
این رژیم بیافتد، هر چه بادا باد! و همچنین کارگران و
زحمتکشان بار دیگر فریب شعار « همه با هم » را نخورند و به
دنبال تشکیل صفوف مستقل طبقاتی خودشان باشند.
غالباً
می گوئیم که مردم، مارگزیده اند و یکبار که گفتند شاه
برود هر که بیاید بهتر است، حالا دیگر این اشتباه را
نخواهند کرد، یا کارگران و زحمتکشان
« همه با هم » را تجربه کرده و از آن درس گرفته اند و در دام اش نخواهند
افتاد. ولی من تردید دارم حتماً اینطور باشد، چون که از حافظه
جمعی و درس گیری توده ای مردم و از آگاهی طبقاتی کارگران در
ایران امروز خیلی مطمئن نیستم.
وقتی از تجربه و درس گیری
مردم و توده ها و از آگاهی طبقاتی حرف می زنیم، منطقاً به
حافظه و تجربه جمعی و نه فرد فرد آن ها نظر داریم. حافظه های
فردی توده ها را نمی شود حافظه توده ای و حافظه جمعی به
حساب آورد. هر فردی از تجربه های خود به تناسب موقعیت
شخصی متغیر و منافع اش درسی میگیرد که لزوماً درسی
برای همه آنانی نیست که همان تجربه را کرده اند و به همین
دلیل، همه آن هائی که زمانی تجربه واحدی را از سر گذرانده
اند، وقتی دوباره در شرائط مشابهی قرار بگیرند، واکنش
یکسان و مشترکی نشان نمی دهند. حافظه جمعی و درس
جمعی زمانی معنی دارد که اولاً « جمع » ای وجود داشته
باشد و ثانیاً تصمیم و اقدامی جمعی، بر وجود حافظه جمعی
و درسگیری جمعی دلالت کند. حافظه توده های غیر
متشکل، حافظه ها و درس های بی شمارِ اتمیزه و پراکنده است که نمی توانند منشأ جهت
گیری و تصمیم و اقدام مشترکی بشوند.
اما وقتی از حافظه توده ای حرف
می زنیم، این حافظه جمعی در کجا انبار شده است؟ در کدام
مغز جمعی است که تجربه ها حلاجی شده و به درس مشترک و اجتماعی
تبدیل می شوند؟ یک مغز توده ای وجود ندارد تا حافظه توده
ای را در خود انبار کند و توده ها بصورت توده ای تجربه ها را
تجزیه و تحلیل کنند و بصورت توده ای از آن ها درس بگیرند.
چنین کاری ناممکن است. حافظه جمعی و درسگیری
جمعی تنها از طریق نهاد است که امکان پذیر و نهادی
می شود. حافظه جمعی و درس جمعی در صورت وجود نهادهائی میسر
می شود که آحاد مردم را بصورت جمع در آورده و به ظرف اندیشه و عمل
مشترک شان تبدیل شده باشند، و یا نهادهائی که آحاد مردم غیر
متشکل را تحت نفوذ فکری و معنوی یا سیاسی خود داشته
باشند؛ آحاد مردم با رشته هائی واقعی یا مجازی به آن ها
متصل باشند و آن نهادها بطور مستقیم یا غیر مستقیم به
مرجعی برای حافظه و درس
آموزی آنان تبدیل شوند. احزاب
سیاسی و تشکل های مدنی، نهادهائی هستند که می
توانند حافظه و درس گیری و اقدام جمعی را میسر کنند. در صورت نبود چنین
احزاب و تشکل هائی و یا حتا با وجود آن ها، توده های غیر
متشکل و پراکنده هم می توانند صاحب
نوعی حافظه جمعی و درس های جمعی بشوند که وسائل ارتباط
جمعی، تلویزیون و رادیو و روزنامه ها و منبرها و غیره - همچون مغز منفصل توده ها -
در کله شان القأ می کنند.
مسأله تنها با تجربه داشتن هم حل نمی
شود. مردم عادی نه با آرمان ها و اصول و نه با منطق و محاسبات
حکیمانه، بلکه اساسا بر اساس منافع و مصالح ملموس شان تصمیم می
گیرند و اقدام می کنند، بخصوص اگر مثل امروز در ایران، منفرد و
فاقد تشکل ها و پیوندهای جمعی باشند. برای همین است
که در برابر وضعیت های تازه و چرخش شرائط، به تست حافظه و درس هائی که آموخته اند
نمی پردازند بلکه بیش از هر چیز به قصد آن که اندکی وضع
شان بهتر بشود موضع می گیرند و اقدام می کنند، و به همین
دلیل در مواردی نه چنان نادر، تجربه ها و درس ها که سهل است، حتا
حافظه هایشان را هم از یاد می برند!
در رابطه با انتقال تجربه ها و درس ها از نسل های
پیشین به نسل های بعدی هم احزاب سیاسی، نهادهای
تشکل توده ای و شبکه های ارتباطات مردمی کار ژن های وراثت تاریخی را می کنند؛
ولی در جامعه ای که انسان ها بدون تشکل های مدنی، بدون
احزاب سیاسی و بدون شبکه های ارتباط جمعی زندگی
می کنند، تجربه های سیاسی و اجتماعی خیلی
کم به انبان آموزه های تاریخی نسل های بعدی منتقل می
شوند. اگر چه مدتی است فضا تا حدی عوض شده است، اما نمی
توانیم نادیده بگیریم که بخشی از مردم ایران
و بخصوص از نسل جوان که انقلاب را ندیده اند، در دو سه سال اخیر بدشان
نمی آمد که برای خلاصی از شر ملاها، سناریوی سرنگونی
طالبان و صدام حسین در ایران هم پیاده شود.
این است که نمی توانم با
اطمینان بگویم که چون کارگران و زحمتکشان بر سرشان آمده و نتایج
اش را دیده اند، دیگر فریب « همه باهم » را نخواهند خورد و محکم
به صف بندی طبقاتی خودشان خواهند چسبید. یا مردم
ایران دیگر نخواهند گفت: ملاها بروند، هر کس بیاید بهتر
است. یا نگویند: احمدی نژاد گورش را گم کند، باز صد رحمت به
رفسنجانی یا خاتمی! فشار، همانطور که می تواند گاز را
تبدیل به مایع کند، می تواند پخته ها را هم خام کند!
لازمه دیگر از چاله به چاه
نیافتادن، آگاهی است. حتا اگر ایده آل ها را در دستور
فوری نگذاریم و به دنبال آن باشیم که اوضاع مردم بعد از این رژیم بدتر نشود و در
جهت بهبود به پیش برود، لازمه اش این است که عموم مردم حد اقل شناختی
از حقوق پایه ای خود، از منافع طبقاتی خود و از آنچه باید
جایگزین این رژیم شود
داشته باشند و در تاریکی راه نروند. دوره انقلابی
۶ ۵ – ۷ ۵
بیداری عمومی ایجاد کرد اما آگاهی
عمومی به بار نیاورد، همچنان که زلزله، خفتگان را بیدار
می کند ولی الزاماً هشیارشان نمی کند. رژیم
اسلامی سدی شد بر سر راه عبور مردم از بیداری به
آگاهی. در این سی سال هم به موازات تشدید بدبختی
ها، فقط خرافات و روحیه توکل و فرهنگ نذر و دعا و انتظار ناجی و امام
زمان برای چاره بدبختی ها را ترویج کرده و موفقیت کمی هم نداشته است.
کسانی
تبلیغ می کنند که مردم
باید اول آگاه و با فرهنگ بشوند، بعد برای تغییر اوضاع به
حرکت در بیایند! اما آگاهی و فرهنگ در خواب به سراغ مردم
نمی آید، آن ها آگاهی را در جریان مبارزه و عمل به دست
می آورند. کسان دیگری نقش آگاهگرانه احزاب و جریانات پیشرو را با نخبه گرائی عوضی
گرفته و آن را نفی می کنند و می گویند توده ها احتیاج
به معلم ندارند و خودشان به آگاهی دست می یابند؛ گوئی که
آگاهی در سِلف سرویس ها عرضه می شود! توده های مردم نه
تحت سلطه سیاسی و فرهنگی چنین رژیمی آگاه و
با فرهنگ می شوند، و نه خود به خود و بدون کار روشنگرانه و
توضیحی و تبلیغی گسترده احزاب سیاسی و جریانات
پیشرو، به آگاهی دست پیدا می کنند. ظلم و ظلمت لازم و
ملزوم یکدیگر اند. مبلغین این تئوری ها تنها به
تداوم نا آگاهی مردم کمک می کنند.
حل بحران نمایندگی سیاسی، یعنی این
که منافع و مطالبات هر طبقه و قشری توسط سازمان های سیاسی
ارگانیک خود شان نمایندگی شود، از دیگر ملزومات
اساسی نیافتادن توده های کارگر و زحمتکش در دام عوامفریب
ها، شعبده بازان و دکانداران سیاسی و از ملزومات تبدیل شدن آن
ها به طبقه سیاسی است.
وجود رهبری هم بعنوان وجهی از
همین نمایندگی ارگانیک، از ملزومات حیاتی ی
از چاله به چاه نشدن مردم است. در این رابطه هم با دو اندیشه و رفتار
کج مواجهیم. یکی خودش را از بالای سر و از بیرون مردم برای آن ها رهبر و
ناجی تعیین می
کند، و دیگری که گویا طرفدار خود۫ رهانی مردم است،
رهبری را با قیمومت و ناجیگری عوضی می
گیرد و ادعا می کند که توده ها خودشان راه را پیدا می
کنند. اگر اولی در این خیال خام است که مردم به دنبال هر مدعی ی
پیغمبری می افتند، دومی از واقعیات کشوری مثل
ایران بکلی پرت است و متوجه نیست که توده هائی که او امروز با آن ها سر و کار
دارد، در همان حال که از درد به خود می پیچند، بکلی سرگشته و
سرگردان اند و نمی دانند راه و چاه کدام است و اکثریت بزرگ آن ها بر
خلاف میل ما یا در حسرت گذشته، یا چشم به راه یک ناجی و یا منتظر امام
زمان اند. آن ها بطور مبرم به
راهنمایان و راهگشایانی نیاز دارند که علت ها را
برایشان توضیح دهند، راه حل ها و امکانات را نشان شان دهند، افق ها را
نشان شان دهند و در جهت گیری ها و تصمیم گیری ها و
حرکت ها کمک شان کنند. صحبت از ضرورت رهبران طبیعی و ارگانیک است.
اگر رهبران توده ها بطور طبیعی از درون خود شان و در متن مبارزات خود
آنان به عرصه بیایند، در آنصورت نه قیّم بلکه همراهان و یاوران آگاه شان، و نه
رهاننده بلکه چراغ راه شان در مسیر خود۫ رهانی خواهند بود. با
نفی ضرورت رهبری، توده ها بی رهبری نمی مانند بلکه
دستگاه های عریض و طویل تحمیق توده ای رژیم و
اپوزیسیون های ارتجاعی و رقبای رنگارنگ شارلاتان اش
خلأ را پر می کنند - چنان که
کرده اند.
از دیگر ملزومات آن که باز هم مردم در
جستجوی آب، سر از کویر نمک در نیاورند، آن است که صف آرائی های
سیاسی بر مدار منافع
طبقاتی شکل بگیرند تا شیادان نتوانند این بار به بهانه ضرورت
مقابله با فاشیسم مذهبی همچون دشمن مشترک، یا
دستیابی به دموکراسی یا خطر جنگ یا هر بهانه دیگری، کارگران و توده
های زحمتکش و تهیدست را با شعار « همه با هم » در زیر پرچم
بورژوازی به خط کنند. مبارزه
طبقاتی - چه کسی از آن خوش اش بیاید یا
نیاید - وجود دارد؛ آن
هائی که از کارگران و زحمتکشان می خواهند فعلا بخاطر دموکراسی
یا برای مصالح و منافع عمومی یا ملی، مبارزه
طبقاتی را کنار بگذارند، آنان را اغفال می کنند تا منافع و مصالح
طبقاتی خودشان را به نام عموم و ملت
به پیش ببرند.
در الزاماتِ از چاله به چاه نشدن مردم،
شمردنی و گفتنی بسیار بیش از این هاست. من درز
می گیرم. فقط این توضیح را اضافه می کنم که اگر بر
خلاف رسم، « باید » و « نباید » نکردم و فقط به ذکر الزامات قناعت
کردم، گمان نشود که از تقدیر حرف می زنم و تضمین می دهم
که چنین خواهد شد. این الزامات، همان « اگر» های آینده
ساز اند. تنها « باید »ی که می توانم بگویم این است
که تا آنجا که به نقش ارادهٴ آگاه در معماری آینده مربوط
می شود، باید برای تحقق این « اگر » ها تا بیش از
این دیر نشده است تدارک ببینیم و تلاش کنیم، تا در
آینده به «اگر» های افسوس تبدیل نشوند!
نوامبر ۷ ٠ ٠ ٢