آرزوی یک شاخه زیتون!
لاله حسین پور
آتش ها را
می بینم و بوی دود به مشامم می رسد. استخوان پایم
شکسته است، پشت جمجمه ام از دردِ باتوم تیر می کشد، اشک چشم
هایم از تیزی گاز اشک آور روان است. می دوم، فرار
می کنم، شعار می دهم. خانه ای، خانه ام مرا پناه می دهد.
درب خانه را می شکنند، آیفون را خراب می کنند. مادری،
مادرم مرا تیمار می کند. رأی ام را می خواهم، رأی
ام را پس می گیرم. من که رأی نداده ام، اما احساس خیانت
را می فهمم. من که اعتمادی نداشتم، اما احساس امید را خوب درک
می کنم.
"شعر"ی
را که 33 سال پیش سرودم، می خوانم. گویا این شعر را
برای امروز گفته ام.
آیا اگر
درختان امید دوباره زنده شدن نداشتند، بدین سان محکم و استوار در
جای شان می ایستادند؟ در این فصل زمستان؟
گلدان
آرزوی گل را در سر می پروراند.
آیا او
هیچ گاه به معنی اسمش اندیشیده ؟
آیا او
نمی داند که داشتن گل حق اوست؟ آیا نمی داند؟
او تمامی
عمرش را به گل های زیبای گل خانه ی همسایه
نگریسته.
آیا به فرق
میان امید و آرزو اندیشیده اید؟
درخت به
امید زنده شدن استوار است
و گلدان
آرزوی گل درسر می پروراند.
من در این
شب ظلمانی به امید تابش خورشید زنده ام
لیک
می دانم که در آرزوی دیدن جان می سپارم.
آیا
نمی دانم که دیدن طلوع خورشید حق من است؟ آیا نمی
دانم؟
پنجشنبه 7.11.1355
امیدی
که پیش از انتخابات در دل پیر و جوان، در دل همگان جوانه زده بود،
آرزویی بود کم و بیش دست نیافتنی.
آرزویی نه بزرگ و نه محال، آرزوی یک شاخه زیتون!
اما این آرزو در کشور عزیز ما، برای مردم مهربان ما در
زیر آوار مهیب دیکتاتوری قابل تحقق نیست.
مردم زحمت کش ما،
مردم رنج دیده ما، مردم متین و صبورما تنها به آن روزنه باریک و
محو در میان انبوه آوار امید بسته بودند و آماده بودند که از آن نور
منعکس شده از روزنه، هر چند خفیف، هر چند ضعیف و هر چند نزار،
فانوسی بسازند و آن را بر بالای درب خانه های شان آویزان
کنند. می خواستند شب های طاقت فرسای شان را قابل تحمل تر کنند و
باز به انتظار بنشینند. غافل از این که منادیان ظلمت و
تاریکی، خشم و خشونت و شکنجه و اعدام قدرت را در اختیار خود
گرفته اند و سمنت سنگی بر هر روزنه ای می کشند و هر
امیدی را سیاه می کنند و هر آرزویی را در
نطفه به دار می آویزند. تنها راهی که باقی می ماند،
قدرت مند شدن است. دیکتاتورها همواره اقلیت ناچیزی هستند
که به توپ و اسلحه تکیه زده اند. قدرت اصلی اما، در دست اکثریت
متشکل است. اکثریتی که هرچند هنوز متشکل و هم آهنگ نیست، اما
می رود که در هر برهه و در هر مقطع با گام هایی پرش گونه و به
سرعت، قدرت مدنی را در چنگ های خود بگیرد. قدرتی که هنوز
به آن باور ندارد و هنوز آن را خوب نمی شناسد. اما آن را آرزو می کند
و به امید آن زنده است!