"نه سازمان" به جای سازمان!

*بحثی در باره مدل ها و الگوهای سازماندهی در نقد بر ديدگاههای تقی روزبه

فرامرز

 

مقدمه: نوشته ای که از نظر خوانندگان می گذرد حاصل يک دور بحث در يکی از فوروم های سايت روشنگری پای مقاله ای از آقای تقی روزبه با عنوان "جنبش زنان و چند چالش پيشاروی" آن است. بحث هايی که به صورت پنج يادداشت مشروح در نقد ديدگاههای آقای تقی روزبه ارائه کردم. يکی از کاربران پای مقاله آقای روزبه از ديدگاه ايشان انتقاد کرد. پاسخی که آقای روزبه به انتقاد اين کاربر داد, برای من زمينه ساز طرح سوالی از ايشان شد به اين شرح:

 

"آقای روزبه عزيز. توضيحات شما را در مورد انتقاد آقای مجيد خواندم. انتقاد آقای مجيد به خود ايشان مربوط است ولی پاسخ شما پرسشی را برای من بوجود آورد که خواستم از شما بپرسم: آيا اين نظراتی که مطرح کرده ايد, نظرات شخصی حضرت عالی است يا نظر سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) است. اين پرسش را از آن جهت مهم دانستم که اگر سازمان راه کارگر چنين می انديشد علت وجودی خود را چگونه توضيح می دهد و چرا تاکنون خود را منحل نکرده است؟"

 

آقای روزبه در پاسخ به سوال من بلافاصله مرا به داشتن "درک سربازخانه ای" متهم کرد. من در ادامه پرسشم در يادداشت هايی به نقد آنچه ايشان در پاسخ من نوشته بود پرداختم. نوشته زير فقط از اين جهت که يادداشت ها به شکل مقاله مستقل قابل ارائه باشد توسط خود من تنطيم دوباره شده است. و غلط های تاپيی را تا جايی که تشخيص داده ام, برطرف کرده ام. با اين وجود خوانندگانی که مايل هستند مشروح نظراتی را که آقای روزبه داده اند بخوانند و فقط به ارجاعات مستند اين مقاله از نظرات ايشان که همه جا در داخل گيومه آمده, بسنده نکنند, و يا حتی می خواهند همين مقاله را درست به همان شکل يادداشت های مندرج در فوروم روشنگری بينند, می توانند به لينکی که در پايان همين مقاله به صفحه فوروم روشنگری داده شده است, کليک کنند. (1)

 

فرامرز

 

 

برداشت انحلال طلبانه از نظريه خودرهانی مارکس

آقای روزبه. از پاسخ شما به من تشکر می کنم. منتها اين پاسخ را رضايت بخش نمی دانم. ميدانيد چرا؟ از شما پرسيدم:"آيا اين نظراتی که مطرح کرده ايد, نظرات شخصی حضرت عالی است يا نظر سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) است." پاسخ داده ايد:"دراينجا هرکس دارد مواضع خود را بيان می کند واز فرط وضوح فکر نمی کنم که جای ترديد و سوال داشته باشد." و بعد هم مرا به داشتن درک سربازخانه ای متهم کرده ايد که اساسا به چه جراتی از شما پرسيده ام که نظرتان نظر فردی است يا نظر سازمانی. ميدانيد آقای روزبه, حتی تاکيد شما بر "فرديت آزاد" و "استقلال نظری" هم ابهام موجود در پاسخ شما را کاملا برطرف نمی کند. منظورتان چيست که "در اينجا هر کس دارد مواضع خود را بيان می کند"؟ منظورتان به طور قطع اين است که نظر شما نظر فردی است يا سازمان "کارگران انقلابی ايران (راه کارگر)" مثل شما معتقد است که "انسانها می توانند و قادرند خودرهان باشند" و برداشتش از خودرهانی هم اين است که "انسان ها" .. لازم ندارند مهار نجات خود را با سلب اختيار از خود به دست رهبران به سپارند و مقدرات خود را بدست آن گونه سازمان های بيگانه با خود و مسلط برخود بسپارند" و همچنين معتقد است که "سازمان های بيگانه با خود" سازمان هايی هستند که "سازماندهی های از نوع سلسله مراتبی و حافظ جداسازی قدرت از خود توده ها" دارند؟ نوشته ايد: "در اينجا هر کس دارد مواضع خود را بيان می کند". منظور شما از "اينجا" شايد فوروم روشنگری باشد, ولی من به سايت سازمان کارگران انقلابی هم که مراجعه کرديم ديدم مقاله شما حتی در بخش ديدگاهها نيامده است. به هر حال هر چند شما مايل بوده ايد مساله را تا حدودی ابهام آميز بيان کنيد, از مجموع اشاره ها و قراين اين برداشت را کرده ام که نظر شما نظر فردی است و نظر سازمان کارگران انقلابی ايران نيست.

شما در ادامه توضيح به من "گزاره هايی" که نظر شخصی تان بر اساس آن استوار است را شرح داده ايد. و در واقع سريع رفته ايد پشت مارکس سنگر گرفته ايد. البته شما به عنوان يک فرد حق داريد که نظرتان را به هر کسی که مايل باشيد منتسب کنيد و هر کجا دلتان بخواهد سنگر بندی کنيد, ولی توجه داشته باشيد که اين انتساب در عين آن تاکيد تلويحی شما بر غير سازمانی بودن نظرتان معنايش اين است که از نظر شما ديدگاه سازمان شما غيرمارکسيستی است. چرا که اگر تفسير شما از ديدگاه خودرهانی مارکس با تفسير سازمان شما در مجموع انطباق داشت, نه شما نيازی داشتيد "فرديت آزاد" و "استقلال نظری" تان را به رخ من و سازمان تان بکشيد, نه سازمان شما لازم می ديد که از درج مقاله شما درسايت ارگانش حتی در بخش ديدگاهها خودداری کند. (حداقل امروز غروب که به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران رجوع کردم مقاله شما را نديدم.)

پس من از اينجا به بعد بحث را با شما به عنوان يک فرد ادامه می دهم و صد البته منتقد نظر فردی شما هستم. به نظر من برداشت شما از نظريه خودرهانی مارکس به شدت مغلطه آميز و انحلال طلبانه است. پنداشت شما از "انسان" ايده آليستی, و از "سازمان" عميقا غير علمی است. نمی دانم چرا شما تا با انتقادی مواجه می شويد فورا به مارکس پناه می بريد؟ بياييد زير آفتاب برای مفهوم "سازمان" مورد اعتقادتان و "انسان" مورد نظرتان شمشير بزنيد. شجاعت داشته باشيد و از نظرتان به نام خودتان دفاع کنيد و مارکس بنده خدا را وسط دعوا نرخ نکنيد. شما حتما می دانيد که ايده سازمان مطلوب شما يعنی "حرکت و ساختارهای جنبشی - شبکه ای و احتراز از سازمان يابی سنتی و متمرکز و مبتنی بر سلسله مراتب" (مورد تاکيد شما در مقاله اين صفحه) هيچ ربطی به مارکس ندارد. بلکه در بهترين حالت و خيلی که بخواهم به شما امتياز بدهم تفسير فردی شما از ديدگاه خودرهانی مارکس است. يعنی شما برای خودتان اين طور فرض می کنيد که آن چيزی که مارکس زمانی به نام خودرهانی مطرح کرده ترجمان عملی اش همان است که حالا مثلا در ميان برخی از گرايش های موجود در ميان فعالان زن ايران می توان يافت. به نظر من البته پنهان شدن پشت مارکس بی علت نيست. همه آنها که از بحث مشخص گريزان هستند و می ترسند که يک بحث مشخص انطباقی بنای نظريه شان را بی اعتبار کند و فرو ريزد, به محض روبرو شدن با انتقاد به اين و آن پناه می برند. به همين دليل من از شما خواهش می کنم, به طور دقيق مشخصات آن چيزی را که حالا "يکی از نقاط قوت جنبش زنان" در ايران می ناميد توضيح بدهيد. اگر شما واقعا تلاش کنيد که به قول شما اين "نقاط قوت" را توضيح بدهيد ترديد ندارم که حتما با تناقضات لاينحلی بين تفسير خودتان و ديدگاه خودرهانی مارکس خواهيد رسيد. تناقضاتی که معمولا هميشه زمانی بروز می کنند که جايگاه عام و خاص در فرايندهای مبارزه اجتماعی و طبقاتی درهم می ريزد, تجريد غيرعلمی جای تحليل مشخص را می گيرد, مبانی رابطه ميان هدف, و شکل های سازمان يابی, مجموعه توازن قوای نيروهای موجود در صحنه نبرد سياسی, و ظرفيت ها, توانايی ها و ناتوانی ها, به جای ارتباط درونی عضوی ارگانيک و پيوند مقوله وار به شيوه اله بختکی و مطابق ميل و سليقه افراد به هم وصل می شوند. چيزی که من از شما آقای روزبه می خواهم اين است که کلی بافی و داستان سرايی در باره رهبران و نخبه ها و فرهيخته ها را کنار بگذاريد و به جای ستايش مجرد "حرکت و ساختارهای جنبشی - شبکه ای" جرائت بفرمائيد يک "حرکت و ساختار جنبشی - شبکه ای" مشخص و معين را جلوی خودتان بگذاريد و اجزا و جوانب آن را تحليل کنيد و عناصر اتفاقی و ويژگی های تعميم ناپذيرش را کنار بگذاريد و عنصر عام تعميم پذير آن را به همه و به بنده نشان دهيد و رابطه آن با اصل خودرهانی مورد نظرتان را روشن کنيد. بفرمائيد اين گوی و اين ميدان.

 

"انسان" و خودرهانی

نوشتم که برداشت و تصور آقای روزبه از "انسان" برداشتی ايده آليستی است. آن انسانی که به تعبير ايشان قرار است خود را رها کند, به طرز بی ريختی تجريد شده است. شروع بحث از مفهوم "انسان" اولا پايه ای ترين و آغازين ترين سطح هر بحث در باره شکل های سازمان دهی است. زيرا انسان اساس سازمان است و يک سازمان بدون وجود انسان هايی که روابطی تعريف شده يا قراردادی در ميان خود وضع کنند يا به اجبار و خارج از اراده شان از سوی يک اراده مافوق برايشان وضع شود, نمی تواند بوجود بيايد. ثانيا و بنا به آن چه گفته شد, رابطه انسان و سازمان فقط در کادر مناسبات اجتماعی, اقتصادی و فرهنگی, در متن يک ساختار زمانی معين با همه ويژگی هايش می تواند قرار بگيرد تا بحث در باره شکل های مطلوب سازماندهی اين انسان معنی جدی و ملموس به خود بگيرد. زيرا توانايی های انسان های هر عصر و دوره ای و امکانات عروجش به وسيله ظرفيت های عمومی توسعه و تکامل اجتماعی و مناسبات اجتماعی حاکم بر جامعه تعيين, محدود و مقيد می شود. در نگرش علمی حتی می توان تخمين ها و برآوردهايی به دست داد که نشان دهد برای تحقق يک ايده آل مطلوب رفع کدام دسته از مجموعه موانع لازم است و به تقريب چقدر زمان می برد. اين بحث را البته با برگشتن به عقب بهتر می توان درک کرد. انسان دوره نوسنگی نمی توانست توپ و تانک داشته باشد, و نمی توانست کامپيوتر بسازد. اين انسان حتی اگر در انديشه تجريدی خود پرواز می کرد باز بايد تا آغاز انقلاب صنعتی صبر می کرد که واقعا بتواند پرواز در فضا را آزمايش کند. تکامل و توسعه اجتماعی که عملا در وجه عمده از طريق ترکيب شکل های مطلوب, مقدور و موجود سازمان های اجتماعات انسانی (و سازمان در اينجا به مفهوم وسيع و بسيط مد نظر است) پيش می رود بدون توجه به محدوديت زمانی و مکانی و ظرفيت های هر دوره غير قابل درک خواهد بود. ثالثا: به مجرد اين که رابطه انسان, سازمان و تکامل و توسعه اجتماعی را در ظرف زمان و مکان و مناسبات جاری اجتماعی قرار دهيم, بلافاصله با انبوهی از موانع روبرو می شويم که بخشی از آنها در انسان درونی می شوند. يعنی انسان های هر دوره آينه داوری ها و پيش داوری ها, توانايی ها و ناتوانی های همان دوره هستند و به طور مشخص فقط می توانند وظايفی را در برابر خود قرار دهند که زمان حل آنها از نقطه نظر تاريخی و مشخص فرا رسيده است و شرايط مادی زندگی اجتماعی بستر حل آن را فراهم آورده است. به اين ترتيب انسان مشخص و تاريخی همزمان هم اسير پيش داوری ها و موانع و بندهای نقس گير مناسباتی است که او را فرا گرفته و محاصره کرده و عملا دايره حرکت آزاد و رهايی او را مقيد و محدود و مشروط کرده اند و هم عليه اين مجموعه می شورد و می ستيزد تا بلکه بتواند روزنه هايی به سوی رهايی بيايد. به عبارت ديگر انسان اگر نخواهد از مجموعه صفات و قابليت ها و توانايی هايش در متن شرايط اجتماعی و در بطن زمانی که در آن بسر می برد مجرد شود و به يک ابر انسان همه چيز دان و توانا تبديل شود که گويا مقدرات رهايی اش را خارج از مناسبات اجتماعی موجود فراهم می آورد و می تواند يک باره عليه همه مظاهر نظم ظالمانه طبقاتی بشورد, راهی ندارد جز اين که برای ساختن دنيای انسانی تر که به رشد و شکوفايی او توجه بيشتری کند به مصالح موجود تکيه کند. تصور وجود مصالح انسانی نابی بيرون از مجموعه مناسبات اجتماعی و اقتصادی يک دوره معين که قرار است عليه همه مظاهر نظم موجود هم بشورد, تصور ساختن پل بر روی رودخانه ای است که مصالحش آن سوی رودخانه قرار گرفته باشد. و درست چنين تصوری است که "انسان" مجرد ايده آل آقای روزبه از آن برخوردار است. آقای روزبه می نويسد:"با مهمات متعلق به جهان طبقاتی و سلسه مراتب کنونی....نمی توان عليه نظم طبقاتی موجود و در تمامی مظاهر آن شوريد." آقای روزبه نمی توان؟ پس اين همه شورش که در جهان رخ می دهد از کجا آمده است؟ ابر انسان های فرا طبقاتی دارند شورش می کنند؟ ما شورشگران مهمات کدام دنيا هستيم؟ من نميدانم که آقای روزبه انسان خودش را از کجا آورده است که "متعلق به جهان طبقاتی و سلسله مراتب کنونی" نيست و چنان ابر انسانی است که می تواند "عليه تمام مظاهر نظم موجود" هم بشورد. انسان ايشان شايد از کره مريخ و يا سيارات ديگر آمده باشد. آن چه اما برای ما انسان دو پای همين دنيای فعلی و دوره حاضر روشن است اين است که ما / هر کدام از ما/ متعلق به همين "جهان طبقاتی" و اسير "سلسله مراتب کنونی" آن هستيم. و حتی درست همان زمان که عليه اين جهان طبقاتی می شوريم, و عليه اسارت خود شمشير می کشيم, بخشی از پيش داوری های آن را حمل می کنيم. برای موثر جنگيدن و بهتر شمشير زدن ناگزير می شويم مجموعه موانع را دسته بندی کنيم, اصلی ترين را جلوی خودمان بگذاريم, نيرو و طرفيت مان را بسنجيم, تا اول از همه مانع اصلی را از بين ببريم و اين درست به معنای آن است که ممکن است بخشی از موانع فرعی را برای مقاطعی ناديده بگيريم, يا با آنها موقتا سازش کنيم, يا بخشی را دور بزنيم, يا بخشی را به بعد حواله بدهيم و يعنی اگر در اصول می فهميم و درک می کنيم که مجموعه موانع رهايی ما انسان ها به هم مرتبط هستند, برای نتيجه بخش شدن تلاش هايمان و وارد ساختن ضربه کاری و موثر ناگزير شويم همزمان در همه جبهه ها نجنگيده, و عليه "همه مظاهر نشوريده" بلکه در هر دوره ای يک يا چند مظهر دانه درشت بی عدالتی و ستم طبقاتی را جلوی خودمان گذاشته و بخواهيم اول آنها را دراز کنيم و همه را بيشتر عليه آنها بشورانيم! برخلاف پنداشت ايده آليستی آقای روزبه مصالح جهان انسانی تر بعدی همين انسان های همين دوره اند؛ همين انسان هايی که ای بسا اينجا و آنجا از تاريک انديشی هم رنج می برند, بار انواع رسوبات تاريخی را مثل زنجيری به دوش می کشند و در وسط يک مشت سازمان های سلسله مراتبی هم گير افتاده اند و الی آخر. آن که می خواهد سوسياليسم را با مصالحی غير از همين انسان های دوپای جامعه طبقاتی موجود بسازد, سوسياليسمش يک خيال پردازی بی مايه است. انسان او ابر انسان مجرد است؛ يک افسانه پردازی ايده آليستی برای فرار از انسان مشخص تاريخی موجود با همه محدوديت ها و مقيداتش است. شکل گيری و تبيين اين نوع "انسان" برخلاف ظاهر شاعرانه ای که دارد, غالبا محصولی بی اعتمادی, ياس و سرخوردگی روشنفکرانه از انسان های معمولی است. انسان های معمولی دوپا با آنهمه زنجيرهايی که بر دست و پاها و اذهانشان سنگينی می کند و به اندازه آقای روزبه شعور و دانش ندارند که خودشان را به شيوه مورد علاقه ايشان با شورش عليه همه مظاهر ستم طبقاتی رها کنند. در برابر اين انسان خاکی مقيد و محدود که راه خويش را در جاده پرسنگلاخ زندگی کورمال کورمال به پيش می گشايد و يک بار شيخ فضل الله نوری را به دار می کشد و بار ديگر عکس يک شيخ شياد را در ماه می بيند, اين انسان دوپايی که آقای روزبه را ذله کرده و توی مخش نمی رود که رهايی ملکوتی از رنج ها و مصائب بشری و يک جامعه ناب کمونيستی و بدون ظلم طبقاتی چقدر زيبا و شاعرانه است,..باری در برابر اين انسان است که آقای روزبه مثل آن موجود اثيری صادق هدايت به ابر انسان تجريدی مريخی پناه می برد.

نبايد پنداشت که برداشت ايده آليستی از مفهوم انسان يک خطای تصادفی در نگرش آقای روزبه است. در واقع آن شکل های سازمان يابی که آقای روزبه می خواهد با اعلان جنگ به سازمان های سلسله مراتبی از آنها دفاع کند, (و در پرانتز بگويم که اين بدترين نوع دفاع ممکن از سامان يابی مورد تاييد ايشان است) به محض اين که پای تغيير اساسی نظم موجود و برافکندن کليت نظام طبقاتی موجود به ميان می آيد, به انسان مجرد فراطبقاتی آمده از کرات آسمانی ديگر نياز پيدا می کند.

 

انسان و سازمان

نوشتم, انسان مورد نظر آقای روزبه, جزو انسان هايی نيست که همه ما می شناسيم, يعنی کسی شبيه خودمان نيست, بلکه يک ابرانسان خيالی است که با ظهورش معجزه می کند و ناگهان يک يا چند سازمان لوکس گويا غير سلسله مراتبی تحويل همه خواهد داد که رشته تو در توی تناقضات يک صد سال اخير مجموعه مبارزان راه آزادی و سوسياليسم در اطراف و اکناف عالم را برطرف خواهد کرد. انسان نابی که به شيوه صوفيان هندی و البته از زبان آقای روزبه می گويد:" اگر واقعا در برابر نظم موجود قرار داريم بايد قبل از هر چيز خود را از منطق عقل سليم و غرايز ثانوی و درونی شده در خودمان بيرون بکشيم", يعنی انسانی است که "قبل از هر چيز" از طريق عملش و رويارويی مشخص اش با جنبه يا جنبه های معينی از "نظم موجود" نيست که اهميت پيکار اساسی تر و شناخت وسيع تر و تجربه بيشتر را درمی يابد, و از طريق همين دريافت نيست که به طرز همه جانبه تر با "نظم موجود" درمی افتد, بلکه چنان که آقای روزبه گفته اند مثل صوفيان هندی "قبل از هر چيز" با غرايز ثانوی شده و درونی شده در خودش" درمی افتد و البته معلوم نيست به شيوه مولوی با چرخيدن دور خودش درمی افتد يا به شيوه هندی ها با روزی يک دانه خرما غار نشينی می کند. در هر حال اين انسان خود رهان که "قبل از هر چيز" از طريق انگلوک کردن به "غرايز ثانونی شده" به اهميت خودرهانی می رسد, معلوم است که چگونه سازمانی می خواهد. سازمان اين انسان بوف کوری هر چيزی هست به جز سازمان.

 

خطوط نظر آقای روزبه را وقتی در باره سازمان کنار هم بگذاريم سه جمله می شود که شوربختانه هر سه تا به طرز اسفناکی غيرعلمی هستند. ايشان می نويسد:"انسانها می توانند و قادرند خودرهان باشند" که البته تا اينجا آنقدر کلی و حکمش توتولوژيک است که هيچ بشری نمی تواند با آن مخالفت کند. زيرا مثل اين است که کسی بگويد بدن انسان برای زنده ماندن به آب احتياج دارد. اما آقای روزبه برداشتش از خودرهانی اين است که "انسان ها" .. لازم ندارند مهار نجات خود را با سلب اختيار از خود به دست رهبران به سپارند و مقدرات خود را بدست آن گونه سازمان های بيگانه با خود و مسلط برخود بسپارند" و در مورد "سازمان های بيگانه با خود" يا به عبارت ديگر بيگانه با فرد انسان نيز می نويسد که منظورش سازمان هايی هستند که "سازماندهی های از نوع سلسله مراتبی و حافظ جداسازی قدرت از خود توده ها" دارند؟

 

به اين هر سه "گزاره" آقای روزبه می پردازم.

 

اولا: آقای روزبه توضيح بدهد که "انسان" چگونه بدون سازمان می تواند خود را رها کند؟ آقای روزبه حتما خوانده است که در يک جامعه طبقاتی, جامعه به طبقات متخاصم تقسيم می شود و مبنای اين تقسيم, تفاوت منافع طبقات است و تا آنجا که اين تفاوت منافع طبقات اجتماعی عينی است و شناخت اين عينت در ميان پايگان اجتماعی حامل اين منافع متفاوت وجود دارد, تشکل و همبستگی يا به عبارت ديگر سازمان يابی هم اجتناب ناپذير است. سازمان يابی يعنی سازمان. پس انسان نمی تواند بدون سازمان خود را رها کند. وقتی آقای روزبه می نويسد که "انسان ها لازم ندارند مهار نجات خود را به دست سازمان های بيگانه با خود و مسلط بر خود بسپارند," به جای انسان های معين و مشخص يک جامعه معين در يک سقف زمانی و مکانی معين, يک انسان مجرد را جايگزين می کند که گويا قادر است عليرغم اشتراک ماهوی منافع با يک گروه از انسان های هم سرنوشت در جامعه منقسم به طبقات راسا و بدون نياز به اتحاد و تشکل با هم سرنوشتان اش به کمک نوعی تزکيه نفس "خودرهانی" کند.

 

ثانيا, نظر آقای روزبه در باره "سازمان بيگانه با خود" و "مسلط بر خود" و "سلب اختيار از خود" واقعا عجيب است. از صفت اول شروع می کنم: يعنی چه سازمان "بيگانه از خود"؟ منظور سازمان مستقل از فرد است؟ اگر آری مگر سازمانی هست که بتواند و بخواهد عين فرد باشد؟ و "بيگانه" و مستقل از "فرد" نباشد؟ آقای روزبه يک عدد سازمان در اين کره خاکی به من نشان بدهد که از فرد مستقل نباشد و همه فرديت يک فرد را در بر بگيرد؟ چنين پديده ای را اگر هم وجود داشته باشد, معمولا سازمان نمی نامند, فرقه می نامند! فقط در فرقه آن هم نه فرقه معمولی بلکه فرقه هايی که ديگر به اوج انحطاط رسيده اند, فرديت يک فرد می تواند با کليت سازمان به يگانگی مطلق برسد و استقلال فرد بکلی ضايع شود. يعنی با سازمان "بيگانه" نباشد. آقای روزبه در انتقاد از سازمان های سلسله مراتبی تا حدی تندروی کرده است که به جای اين که استقلال فرد از سازمان و تمايز فرد از سازمان را نقطه قوت مشترک فرد و سازمان تلقی کند, و آن را مورد ستايش قرار دهد, نقطه انقياد او تلقی کرده و ناخواسته به ستايش از فرقه های منحط رو آورده است.

 

آقای روزبه! سازمان جمع ساده مجموع قابليت ها و توانايی های آحاد تشکيل دهنده آن نيست, جمع مرکب اين قابليت هاست. بنابراين هر کس به اندازه آن مجموعه ای از قابليت هايش, توانايی هايش, و عملکردش که وی آگاهانه يا بر حسب اجبار زندگی اجتماعی خارج از روابط سازمان قرار می دهد, درست به همان اندازه از آن مستقل يا به تعبير مبهم و آشفته شما "بيگانه" است. موضوع همين طور و فقط همين طور می تواند مطرح بشود و هر شکل ديگر طرح مساله رابطه فرد و سازمان نادرست و غيرعلمی است و با مبانی جامعه شناسی علمی همخوانی ندارد.

 

بگذاريد اين رابطه رابا ذکر مثالی در حد امکان ساده توضيح بدهم: انسان در دنيای واقعی هرگز به تعقيب يک هدف معين بسنده و موجوديتش را در آن خلاصه نمی کند. مثلا يک معلم ايرانی به عنوان معلم ممکن است هدفش را يافتن راههای بهتر تدريس در مدرسه و پرورش دانش آموزان و اتحاد با همکارانش برای دريافت حقوق معوقه و مقابله با سرکوب حراست و حمايت از دگرانديشی و مسايلی از اين دست قرار دهد, به عنوان يک علاقه مند به ورزش ممکن است هدفش را تشکيل يک تيم محلی, يا کمک به باشگاه ورزشی مورد علاقه در اوقات فراغت بگذارد, به عنوان پدر ممکن است هدفش را پرورش فرزندانی انسان دوست و وظيفه شناس و منظم بگذارد و بالاخره به عنوان عضو يک سازمان سياسی برانداختن نظام طبقاتی و سلطه گری حاکم بر جامعه را هدف خود قرار دهد. او همزمان هم معلم است, هم پدر است, هم ورزش دوست است, هم فعال سياسی عضو يک سازمان سياسی. و بنابراين همزمان مجموعه وظايف و هدف هايش را در همه اين حوزه ها به پيش می برد. راست است که انسان مورد مثال ما در زندگی واقعی اش بارها و بارها مجبور می شود در دوره های مختلف نسبت به سهم هر يک از اهداف و وظايفی که در برابر خود گذاشته است, تجديد نظر کند, ولی هميشه و در همه حال حوزه و حوزه هايی از زندگی اجتماعی دارد که کل سوخت و ساز آن خارج از مجموعه مناسبات موجود در درون يک سازمان معين سياسی قرار می گيرد. حجم اين مجموعه هر قدر باشد, درست مطابق همان حجم, فرد خارج از سازمان قرار می گيرد و بنا بر اين درست به همان اندازه به تعبير شما با آن "بيگانه" و به تعبير درست تر از آن مستقل می شود و بايد بشود و خوب است که بشود. وگرنه فرد در سازمان ذوب می شود و با استحاله فرد در سازمان, نه فرد باقی می ماند نه سازمان, بلکه همچنان که نوشتم يک فرقه باقی می ماند.

 

صفت دومی که در رابطه با سازمان, آقای روزبه به آن تف می کند "مسلط بر خود" است. يعنی آقای روزبه دنبال يک جور سازمان مخصوصی می گردد که نتواند بر فرد "مسلط" بشود. باز هم ابهام! آقای روزبه حتی اصطلاحات آقای هالوی را هم درست به کار نمی برد و وقتی آن اصطلاحات از منشور ذهن ايشان عبور می کند, بشدت ناقص و بی سروته می شود. آخر يعنی چه که سازمان بر فرد مسلط نباشد؟ يعنی سازمان بايد تحت اراده تک تک افراد آن هر زمان که هر فرد سازمانی چنين ميل کند قرار بگيرد؟ آيا منظور اين است که سازمان نتواند بر فرد مسلط بشود؟ و در صورت اخير آيا آقای روزبه واقعا در باره اين خواست خود تعمق کرده اند؟

سازمان بنا به تعريف ترکيب متعالی و پيچيده مجموعه ظرفيت ها, قابليت ها و اراده های افراد متشکله آن به منظور رسيدن به هدف يا مجموعه ای مشخص و زه کشی شده از اهداف است. سازمان به اين اعتبار بنا به نفس موجوديتش, از قدرت فرد فراتر می رود؛ دايره کنش و تاثيراتش از دايره عملکرد فرد فراتر می رود. و بنابراين برای اين که اساسا موجوديت داشته باشد و بتواند عمل کند, بايد بتواند ورای فرديت فرد برود. اگر منظور از "مسلط" شدن بر فرد همين است, آقای روزبه در واقع "نه سازمان" می خواهد نه سازمان. به همين دليل بود که من از ايشان پرسيدم که اگر نظرشان نظر سازمان ايشان است, چرا سازمانشان خود را منحل نکرده است. در واقع سازمانی نمی توانيد پيدا کنيد که سازمان به معنای متعارف کلمه باشد, و گرايش نداشته باشد که فراتر از فرد و مجموعه ظرفيت های فرد برود. هيچ سازمانی را نمی توان به نام مخالفت با "مسلط" شدن بر فرد در قامت فرديت فرد زندانی کرد. اين به معنای مرگ سازمان است. و يا به معنای نوعی زندگی گياهی تک سلولی که عملا فرق چندانی با مرگ ندارد. باری! صريح گفته باشم: به معنای انحلال طلبی عريان است

 

سومين صفتی که آقای روزبه در رابطه با سازمان از آن ابراز بيزاری می کند و "انسان ها" را به شورش عليه آن فرا می خواند مساله "سلب اختيار از خود" و واگذاری آن به "رهبران" در سازمان است. در واقع آقای روزبه با نفی خود سازمان مطلوبشان را تصوير می کنند: سازمانی که در آن هيچ کس "سلب اختيار از خود" نمی کند و اختيارش را به دست"رهبران" نمی دهد. من در ادامه اگر فرصت کنم در يادداشتی مجزا به طرز مشروح به سومين "گزاره" آقای روزبه در رابطه با مفهوم سازمان خواهم پرداخت و در آنجا رابطه سازمان و تقسيم کار اجتماعی و کارکرد اصل مفيديت و ارتباط آنها با "سلسله مراتب" را توضيح خواهم داد. ولی در سطح فعلی بحث همين اشاره بس که همه می توانند سازمان مطلوب مورد نظر آقای روزبه را در ورای نقدشان بر سلب اختيار افراد ببينند و تصور چندش آور, يخ زده و منجمدی که از مفهوم اختيار و اراده و رهبری در درون يک سازمان در ذهنيت اقای روزبه است را آشکارا تماشا کنند. بر اساس اين تصوير, اختيار گويا يک اختيار است که فقط کافی است يک بار سلب شود يا واگذار شود تا "انسان ها" را برای ابد به دام رهبران برکنارناپذير يک سازمان مفروض بياندازد. آقای روزبه برای حمله به اصل سازمان اول يک کاريکاتور زشت از آن می سازد که بر اساس آن گويا سازمان يک محيط بسته گنداب مانندی است خارج از تاثيرات مجموعه عظيمی از سازمان های بيرون از سازمان مزبور و خارج از نظام اجتماعی و اقتصادی حاکم که در آن دو دسته وجود دارند: يک دسته برده فرمانبری که اراده شان را به رهبران فروخته اند و يک دسته رهبران که اين اراده ها را خريده اند و با آن به عيش و عشرت و "مسلط" شدن بر توده های رنجبر بدبخت سازمانی مشغولند. آنوقت آقای روزبه خطاب به آن توده های رنجبر فرياد می زند! نفروشيد! نفرشيد! اراده تان را نفروشيد! رهبران را بزنيد! نگذاريد بر شما "مسلط" بشوند. در حالی که چنين تصويری حتی جسد واقعيت را هم تصوير نمی کند. و فقط سازمان ستيزی آقای روزبه را برملا می کند. در دنيای واقعی, نشست ها, کنگره ها, تصميمات جمعی, و انواع فرايندهای دمکراتيک وظيفه تنظيم رابطه ميان آحاد متشکله يک سازمان را صرفنظر از ميزان مسووليت و نقش شان برعهده دارند. اختيار سازمانی در کنار وظيفه سازمانی به عنوان جفت ديالکتيکی آن که مهم ترين قالبش اساسنامه است و در چنين قالبی به نظم کشيده شده است, دستمال يک بار مصرف نيست که يک بار به رهبران واگذار شود و برای ابد از سوی آنها مصرف شود. هم آقای روزبه و هم من می دانيم که حوزه مشخص بحث ايشان در اين مورد معين کدام نوع سازمان هاست. بنده و ايشان به سازمان ها, نهادها و جنبش های معترض به نظم طبقاتی موجود در ايران اشاره داريم و هشدار ايشان و حمله ايشان به مقوله "رهبران" به اين سازمان های ضد قدرت حاکم هم معطوف است. و تصوير کاريکاتور گونه را ايشان برای همين سازمان ها رسم می کند . و اين کاری بشدت نارواست. زيرا ايشان می داند که در دنيای واقعی واگذاری, اختيار , نتيجه سطح جاری شناخت و آگاهی واگذارکنندگان اختيار از ميزان توانايی و عملکرد رهبران در انطباق با هدف های پيش بينی شده در سازمان است. و بعلاوه اين واگذاری بلافاصله با حق بازخواست واگذارکنندگان از دريافت کنندگان در چهارچوب اساسنامه مشروط و مقيد می شود و اصلا خود اساسنامه به عنوان سند مناسبات درون سازمانی از نطر فنی هيچ چيز نيست به جز بی اعتمادی متشکل و سازمانيافته , آنکادره شده اما داوطلبانه . و پس می دانيم شناختی که پايه واگذاری اختيار است بنا به طبيعتش سيال است و سياليت اين شناخت, بازپس گيری اختيار و تفويض مجدد آن و دوباره بازپس گيری و دوباره تفويض مجدد آن را به عنوان دم و بازدم و شيوه حيات درونی سازمان به عنوان يک ارگانيسم زنده و متحول اجتماعی اجتناب ناپذير می سازد. تصوير اثباتی حاصل از نقد آقای روزبه اما بسيار تماشايی است. ايشان اگر معتقد است که توده های سازمانی و يا "انسان ها"ی يک سازمان نبايد اختيارشان را دست رهبران سازمان بدهند, در واقع معتقد است که هيچ اختياری نبايد به جايی واگذار شود. تحقق چنين امری در درون يک سازمان, آن هم سازمان ضد قدرت سرمايه داری / استبدادی حاکم بر کشور ما فقط در حالت های زير قابل تصور است:

 

1- هيچ تصميم مشترک و هدف مشترکی وجود نداشته باشد که نظارت متمرکز يک جمع کوچک دارای حق تصميم گيری را ولو به شکل دوره ای الزامی کند

2- و يا سطح تصميم گيری و هدف اجرايی به گونه ای باشد که اجرای آن نيازی به هيچ گونه هماهنگی و بنابراين به هيچ مرکز هماهنگ کننده نداشته باشد.

 

فقط کافيست همين دو پيش شرط بديهی ناشی از نظر آقای روزبه را در برابر خود بگذاريم تا "نه سازمان" ايشان را که پشت حمله به رهبران مخفی می شود آشکارا ببنيم. با اين نظر اگر خدای نکرده لزوم موضع گيری فوری يک سازمان سياسی نسبت به يک مساله حاد سياسی پيش بيايد يا آن سازمان بايد لال بگيرد يا به اندازه اعضايش اطلاعيه و اعلاميه صادر کند. زيرا که آقای روزبه معتقد است که "انسان های" آن سازمان نبايد اختيارشان را واگذار کنند و در نتيجه آن سازمان هيچ اختياری به فرد يا افراد معينی در هيچ کادر زمانی مشخصی نبايد بدهد و نمی تواند بر اساس نظر آقای روزبه بدهد تا آن فرد يا آن جمع بخواهد به نام توده سازمانی نظر سازمان را در يک مورد حاد سياسی اعلام کند. چنين سازمانی اگر بخواهد نشريه منتشر کند, حق ندارد يک هيات تحريريه تشکيل دهد و چنين هيات تحريريه ای نبايد از کنگره يا نشست عالی سازمانی از طريق دريافت اعتماد اعضا اخذ مشروعيت کند, زيرا اين همان واگذاری "اختيار است" که آقای روزبه "انسان ها" را به شورش عليه آن فرا خوانده است. چنين سازمانی هيچ هدف سياسی متمرکزی که نياز به مرکز هدايت داشته باشد نبايد در برابر خود بگذارد, زيرا مگر می شود مرکز هدايت باشد و کليه آحاد سازمان را در بر بگيرد. مرکز هدايت همانطور که از نامش پيداست نمی تواند همزمان همه هدايت شوندگان را دربربگيرد, وگرنه به مثابه مفهوم از هستی ساقط می شود. اصلا هيچ کنگره يا نشستی که هدف آن به هر شکلی جابجايی يا تفويض "اختيار" گروهی از "انسان ها" و واگذاری آن به يک تعداد مشخص باشد نبايد تشکيل بشود زيرا "انسان ها" را مسلوب الاختيار می کند و منشا توليد "رهبران" است.

اين وضع تصوير اثباتی آقای روزبه از "سازمان" مطلوب ايشان است: سازمانی که نه کنگره بايد داشته باشد نه هيچ نشست سازمانی که در آن به اين يا آن نحو "اختيار" انسان ها به هر شکلی به گروه کوچکی واگذار شود, نه هدف مشترک سياسی که نهادی متمرکز طلب کند. اين سازمان آنقدر ذليل است که حتی يک دانه اعلاميه چهار خطی هم نسبت به حوادث داغ سياسی نمی تواند بدهد و بايد برای ابد از داشتن هر نوع تحريريه و بنابراين هر نوع نشريه و بنابراين هر نوع هدايت نقشه مند تبليغ و ترويج سياسی که شيوه تغذيه و مايه حيات يک سازمان است محروم شود. سازمان ناب آقای روزبه يک عدد موجود تک سلولی مرده است که به درد هيچ کس نمی خورد و بود و نبودش يکسان است. سازمانی است که به درد غارنشين هندی مشغول تزکيه نفس می خورد. در سازمان ايده آل ايشان هر کس هر وقت دلش خواست درمورد هر چيز دلش خواست به هر شکلی که دلش خواست و هر جا که اراده فرمورد اعلام نظر می کند يا نمی کند, فعاليت می کند يا نمی کند. سازمانی که بيشتر به يک شن زار بی حاصل شبيه است که هر کس مطابق ميلش از خودش در گوشه ای از آن نقشی می زند يا اگر عشقش نکشيد و نخواست نمی زند. انصاف بدهيد: اين سازمان است که آقای روزبه مطرح می کند يا "نه سازمان"؟ و آيا انحلال طلبی شاخ و دم دارد؟

درادامه بحث به انتقاد آقای روزبه از سازمان های سلسله مراتبی خواهم پرداخت. و پس از آن تلاشی خواهم کرد برای پاسخ دادن به پرسش خودم در رابطه با آن ماجرای "نقطه قوت جنبش زنان".

 

سازماندهی و سلسله مراتب

ما در زمانه بسيار سختی زندگی می کنيم؛ يک انقلاب بزرگ توده ای در مقابل چشمان ما به خاطر ضعف سازمان يابی و تشکل يابی کارگران و زحمتکشان اين کشور, به خاطر نبود شبکه های مستقل نيرومند توده ای در رده های گوناگون, به خاطر نيم قرن زندگی زير تيغ استبدادی که مجال نفس کشيدن و سازمان يافتن نمی داد, صاف و ساده بليعده شد و به نابودی کشيده شد و روحانيون يعنی تنها جريانی که شبکه حاضر و آماده مساجد و تکايا را به عنوان ابزارهای سازماندهی مردم در اختيار داشت, و لشکری از آخوندها که اصلا اصلی ترين هنرشان تاريخا حرافی و گرياندن مردم و در واقع هنر وعظ و خطابه بوده است انقلاب را مال خود کرد و بر امواج نارضايتی توده ای سوار شد و آن را به سمت تحميل نظامی قرون وسطايی جهت داد. 30 سال است که هر جوانه ای در اين کشور سربلند کرد, هر حرکتی خواست پا بگيرد, بيرحمانه از سوی رژيم سرکوب شد. صدها هزار انسان آزاديخواه و در ميان آنها صدها کادر باتجربه که می توانستند استخوان بندی های مستحکم تشکل ها, احزاب و سازمان های نوين توده ای باشند به طرز وحشيانه ای از سوی جمهوری اسلامی اعدام شدند. کار به جايی رسيده است که جامعه ای که سراپا از زخم و درد وجود حکومتی وحشی به خود می پيچد, بشدت از فقدان سازمان های گسترده توده ای, احزاب قدرتمند, تشکل های وسيع و نهادهای مدنی رنج می برد. رژيم که نياز حياتی به تشکل يابی را دريافته و شاهد است که چگونه شلاق ضرورت بخش هايی از سرکوب شده گان را و بويژه کارگران و زحمتکشان را هر چه بيشتر به سمت تشکل و سازمان يابی مستقل می کشاند, تبر به دست گرفته است تا ريشه های سنت های انقلابی اين سرزمين و ميل به حرکت راديکال و سازمان يافته را با جعل تاريخ و سندسازی های رذيلانه تا حد امکان تضعيف کند. در چنين شرايطی دو نبايد کرد بزرگ در برابر ماست و پرهيز از دو خطا اهميت کليدی دارد. خطای نخست آن است که تاريخ گذشته, ضعف ها و خيانت های رهبران را پنهان کنيم بر آن پرده ساتر کشيم, سهم آنان در شکست ها را ناديده بيانگاريم و از اين طريق جنبشی را که زير فشار شديد سرکوب نفس گير به جاده خودسامان يابی و تشکل گام نهاده است, بی پشتوانه نظری و بی آنکه درسی از تلخی ها و ناکامی های گذشته و خطاهای فاجعه بار گرفته باشد بدون چراغی در دست در تاريکی رها کنيم, خطای دوم اين است که به نام انديشه های مدرن و نوين و راهگشای سازمانگرانه و غيره, توانايی, ظرفيت های واقعی و ابتکار همه فعالان و کنشگران اين عرصه را ناديده بگيريم, و با طرح های انتزاعی و خيال بافانه زمينه های انحراف و گمراهی و ياس آنان را فراهم آوريم. "گزاره های" آقای تقی روزبه در حوزه سازمان که دو فقره از آن را در يادداشت پيشين شرح دادم در کادر اين خطای دوم قرار می گيرد.

 

آقای روزبه در سومين "گزاره" اش جايی که به مفهوم سازمان برمی گردد نفرت و بيزاری خود را از "سازماندهی های از نوع سلسله مراتبی و حافظ جداسازی قدرت از خود توده ها" بيان می دارد و در پاسخی که به من نوشته است آورده است: "با تکيه برسلسله مراتب نمی توان عليه هيرارشی قدرت مبارزه کرد." و از من پرسيده است:"آيا تفاوت کيفی بين سازمان معطوف به سوسياليسم و رهائی را با نوع سازمانی معطوف به نظام طبقاتی را قبول داريم؟ آيا آن را هم ماشينی مسلط بر عناصر تشکيل دهنده آن و بر فراز سراعضاء سازمانی (يعنی همان ابزار سربازخانه ای و پاسدار جامعه طبقاتی) تصور می کنيم يا به مثابه ابزاری برای خود رهانی و دموکراسی از پائين و ابراز اراده مستقيم توده کارگران؟ يا آنکه ميخواهيم اراده و خواست آنان را از دالانهای پيچ درپيچ بوروکراسی و سلسه مراتب عبور داده و از تب و تاب بياندازيم؟"

 

دقت در عباراتی که مستقيم از آقای روزبه نقل کرده ام مبين بی مبالاتی سرزنش آميزی در زمينه کاربرد عبارات و مفاهيم است. او يک جا سازماندهی های سلسله مراتبی را با اليگارشی معادل می گيرد, جای ديگر با بروکراسی.

 

اليگارشی عبارت است از سلطه محدودی از صاحبان قدرت و دارندگان امتيازات ويژه. سازمان اليگارشيک, تجسم و تبلور بيرونی مجموعه معينی از نظام امتيازات برخاسته از نابرابری های طبقاتی موجود در جامعه است. سازمان های اليگارشيک تجسم و تبلور بيرونی چندين مجموعه مجزا از نظام امتيازات برخاسته از نابرابری های طبقاتی موجود در جامعه مفروض هستند. بهترين نمونه سازمان اليگارشيک در جامعه ما حزب کارگزاران سازندگی است که بخش عمده اعضای آن از خاندان هاشمی رفسنجانی هستند و اينها کسانی بوده اند که بخصوص در دوره موسوم به سازندگی از رانت های عظيم اختصاصی و امتيازات کلان ويژه در سايه دولت و حکومت بهره مند و برخوردار بوده اند. حزب شان را هم اساسا برای پاسداری از منافع خاندان رفسنجانی ساختند و بسياری از اعضای آن هم وابستگان و قوم خويش رفسنجانی هستند. اين در حالی است که مجموع بحث های آقای روزبه و هشدارهای ايشان در زمينه سازمان اليگارشی به جنبش های اعتراضی فعلی کشور و به سازمان های چپ مربوط می شود. و مثلا مقاله ايشان که زمينه ساز اين بحث شد مربوط به جنبش زنان است. آقای روزبه اگر سلسله مراتب را معادل اليگارشی می داند, بيايد يک سازمان اين نوعی در چپ ايران و يا در جنبش اعتراضی ايران نشان بدهد. و يا بيايد توضيح بدهد که چرا امکان شکل گيری چنين خطری در ميان اين جنبش ها زياد است, يعنی بايد توضيح بدهد که اين خطر نقدا کدام پايه مادی را دارد؟ احزاب اليگارشيک غالبا به خاطر رابطه مستقيم شان با نظام امتيازات طبقاتی, احزاب راست هستند. ما در چپ ايران چيزی به نام "حزب ليبرال روسيه" و رهبری شبيه آقای برزوفکسی (2) نداريم. آقای روزبه اگر فکر می کند داريم و يا بالقوه داريم بايد پايه مادی آن را شرح دهد. وگرنه هشدارهای آقای روزبه عليه خطر اليگارشی در سازمان های ضد سرمايه داری و ضد قدرت حاکمه در جنبش سياسی ايران بی معنا خواهد بود. آيا آقای اسالو که زبانش را به خاطر اين که از حق راننده گان اتوبوس دفاع کرد و به تشکيل سنديکای آنها کمک رساند, بريدند, و به سياه چالش کشاندند از نظام امتيازات ويژه طبقاتی در ايران بهره مند است؟ زنانی که به خاطر گرفتن چهار تا امضا در ميادين دستگير می شوند و فعالين جنبش زنان هستند و شلاق می خورند, اليگارش هستند؟ آيا هشدار دادن و اعلام خطر کردن عليه اين آدم ها راستی چه معنا دارد؟ آيا آقای روزبه نمی داند که کمترين هزينه ای که اين فعالان و کنشگران برخاسته از درون همين جنبش های ضد نظم موجود به خاطر کارشان دارند می پردازند فروپاشی زندگی شخصی و زندان و شکنجه و آوارگی و زندگی زير سايه شوم تهديد است؟

آقای روزبه اگر سلسله مراتب را به معنای اليگارشی گرفته است و احزاب اليگارشيک را همانطور می فهمد که بايد فهميد, پاسخ به رشته پرسش های بالا را به من و به خوانندگانش بدهکار خواهد بود. اما چنان که نوشتم ايشان به خاطر بی مبالاتی در کاربرد مفاهيم, سلسله مراتب را مساوی بروکراسی هم گرفته است. و مثلا سلسله مراتب را در نوشته اش با "دالان های پيچ در پيچ بروکراسی" هم معنا و معادل گرفته است.

 

دو نوع بروکراسی, دو نوع مبارزه: بروکراسی در سازمان قدرت و ضد قدرت

 

بروکراسی سازمان ها معمولا دو منشا عمده دارد. بروکراسی عبارت است از مجموعه روابط و ضوابطی که برای نظم دادن به امور سازمانی به شکل مدون يا در قالب روتين و سنت در درون سازمان ها عمل می کند.

 

نخستين منشا بروکراسی تقسيم کار اجتماعی موجود در جامعه است که غالبا از طريق نحوه تخصيص وظايف و مسووليت ها و آيين نامه ها و سطح بندی و تنطيم روابط در درون سازمان بيان می شود. نابرابری های اجتماعی در جامعه که مستقيم يا غيرمستقيم ناشی از نظام طبقاتی ناعادلانه حاکم بر جامعه است, پيکره عمومی تقسيم کار اجتماعی را تعيين می کند و جوانبی از همين تقسيم کار در درون سازمان رسوخ می يابد. از رايج ترين عوارض منفی سرريز تقسيم کار اجتماعی در درون سازمان عدم هماهنگی ميان توانايی و تحصص با مسووليت و وظايف در سازمان ها, سواستفاده از مسووليت ها و مديريت ها و رهبری, برگماری های برخاسته از رابطه به جای ضابطه, پارتی بازی, ترجيح مدل های فرماندهی از بالا بر مشارکت پائين, و ... مواردی از اين دست است.

 

منشا دوم بروکراسی اما از ماهيت خود کار و فعاليت برمی خيزد. هر سازمانی برای تحقق هدف يا هدف هايی تشکيل می شود. سازمان بی هدف وجود ندارد. هدف يا اهداف يک سازمان افق های حرکت, ساختارهای درونی و تقسيمات الزامی برخاسته از آن و همچنين مکانيسم های تصميم جمعی برای توليد يا حفظ يا گسترش کارايی و چابکی سازمان را روشن می کند.

برخلاف تصور آقای روزبه که فکر می کند گويا بعضی از سازمان ها هستند که بروکراسی به مثابه سلسله مراتب دارند و بعضی هستند که ندارند و يا بايد نداشته باشند, همه سازمان ها بروکراسی دارند, آن تفاوت کيفی که آقای روزبه متوجه نشد و درست اشتراک همه سازمان ها يعنی وجود سلسله مراتب را به جای تفاوت آنها به شکل سوال جلوی من گذاشت, در اين است که بطور عمده سازمان های دولتی و حکومتی بروکراسی نوع اول را نمايندگی می کنند و در مجموع و به طور عمده سازمان های قدرت اند, در حالی که سازمان های سياسی راديکال و خواهان براندازی سلطه طبقاتی به طور عمده از بروکراسی نوع دوم برخوردارند. در سازمان های نوع اول, (در واقع عموم سازمان های دولتی) اصلی ترين وظيفه بروکراسی صيانت از قدرت دولتی و کارکرد آن, پرده پوشاندن بر ماهيت ناعادلانه تقسيم کار موجود در جامعه و نحوه توزيع فرصت ها, پست ها و مقام ها و قرار دادن پايه تقسيم کار در سطوح زيربنايی بر الزام ناشی از کار مزدوری است, در سازمان های ضد قدرت بر عکس است. اگر در اولی ساختار تصميم گيری آمرانه, از بالا و اتورتيتر است و در عوض ساختار پاسخ گويی تقريبا وجود ندارد, در سازمان های نوع دوم انواع ساختارهای دمکراتيک در سطوح مختلف تصميم گيری مبتنی بر خرد جمعی و مبتنی بر اقناع پيش بينی شده است و رابطه مستقيم متقابل ميان حق و وظيفه و پاسخگويی و فراخوانی و بازپس گيری مسووليت ها, شکل گيری اقليت و اکثريت و مجموعه حقوق و ضوابط ناظر بر آنها وجود دارد. اگر در اولی تقسيم کار در سطح پايه درون سازمانی دستمزد است, در دومی کار آگاهانه داوطلبانه بی مزد است. اگر در سازمان های اولی ارتباط با منابع قدرت, نقطه عزيمت اصلی در تعيين مديران و رهبران و مسوولان سازمان است, در دومی کيفيت, توانايی و استعدادهای افراد است که نقطه عزيمت را تشکيل می دهد. اولی سازمان قدرت است, دومی سازمان ضد قدرت. اولی سلسله مراتبش برای آن لازم آمده است که هرجا و به هر ميزان که خطری متوجه سلطه اقليت حاکم شد, آن خطر را نابود کند و از سر راه بردارد و برعکس هر جا که به تحکيم موقعيت و نفوذ قدرت فائقه حاکم بر فراز سر جامعه کمک کند, آن را برکشد. دومی سلسله مراتبش برای در هم شکستن قدرت دولتی و لذا و به اين اعتبار و تا حدودی از جمله و به ويژه درهم شکستن سازمان های بروکراتيک و بروکراسی دولتی لازم آمده است. پس سلسله مراتب که در اين هر دو دسته سازمان ها هست عليه هم جهت گيری می کند. يکی ساخته شده است برای اين که ديگری را فرو کوبد, يعنی بروکراسی ضد قدرت به ابزاری برای درهم شکستن بروکراسی قدرت تبديل می شود. آقای روزبه وقتی می نويسد که :"با تکيه بر سلسله مراتب نمی توان عليه هيرارشی قدرت مبارزه کرد." کل مبارزه کل سازمان های پيشرو و انقلابی کل تاريخ مدرن را با هيرارشی های قدرت يکجا و دربست انکار می کند و بروز می دهد که نه منشا دو گانه بروکراسی را درک می کند نه تشابه و تفاوت ميان انواع سازمان ها و کارکرد بروکراسی در درون آنها را.

 

بسيار لازم و مهم می دانم تا در رابطه با تقسيم بندی فوق همين جا به سه نکته اساسی اشاره کنم: اولا: در دنيای واقعی, انواع سازمان هايی وجود دارند که جايگاه ميانی در حد فاصل سازمان های قدرت و ضد قدرت را می سازند. مجموعه سازمان هايی که منشا آنها بيشتر به سطح جاری مدنيت در جامعه مربوط است از نظر کارکرد دو نوع بروکراسی که شرح آن رفت سازمان های ميانگين هستند. اين دسته سازمان ها از اين ظرفيت برخوردارند که تلفيقی از هر دو دسته بروکراسی را بسته به ميزان مفيديت اجتماعی شان به کار بگيرند. غالب سازمان های خيريه, نيمه دولتی و سازمان های عام المنفعه از اين دست هستند. مثلا من واقعا نمی دانم جامعه کمونيستی آيا می خواهد سازمان ترافيک را بردارد؟ چراغ قرمز ها قرار است از چهار راهها جمع شود؟ جاده ها آيا به قتل گاه آدم ها تبديل نمی شود؟ اين ها سازمان هايی هستند و مقررات آنها مقرراتی که در درون تمدن بشری ساخته شده و محصولات آن هستند. شايد بشود آنها را بی نهايت دمکراتيزه کرد و جوهرشان را حفظ کرد, مگر اين که ساختار حمل و نقل دچار دگرگونی اساسی شود. بهر حال آقای روزبه فرق بين سازمان دولتی با سازمان خيريه و سازمان سياسی ضد قدرت دولتی را متوجه نمی شود و به همه آنها يک جا تف می کند چرا که گويا "سلسله مراتب" دارند, و انگار چون سلسله مراتب دارند, و سلسله مراتب هم بد است, پس لابد به جنگ همديگر هم نمی روند و لابد همه هم جنس اند. آقای روزبه خال مه رو و دانه فلفل را يکسان گرفته است و گمان کرده است چون هر دو تا سياه هستند, پس حتما يکی هستند!

 

دومين نکته اساسی که در رابطه با تقسيم بندی سازمان ها به قدرت و ضد قدرت شايان ذکر می دانم, اين است که با وجود مرزهای هويتی که مجموعه اهداف يک سازمان و ساختار درونی هم آهنگ با آن برای سازمانی مفروض نسبت به سازمان همجوار در ميان مجموعه سازمان ها می تواند ايجاد کند, مرزهای آهنين عبورناپذيری ميان دو نوع بروکراسی در ميان سازمان ها وجود ندارد و اين خطر بسيار واقعی است که سازمان های ضد قدرت نيز به يک سازمان بروکراتيک و اقتدارگرا استحاله يابند. هر چه باشد قدرت و ضد قدرت مفاهيمی پايدار و لايتغير نيستند, با توازن نيروها جابجا می شوند و قدرت می تواند به ضد قدرت و برعکس تبديل شود. انواع گرايش های موجود در جامعه که با خود انواع پيش داوری ها, رسوبات و خرافات را نيز به درون سازمان می کشانند, بستر مادی انواع استحاله و دگرديسی و چرخش هاست. پس هدف از تفکيک سازمان ها انکار نقش مخرب مالکيت خصوصی به عنوان ريشه نهانی بروکراسی نمی تواند تلقی شود.

 

و سوم: که اساسی تر از همه است: موضوع اين نيست که خطر استحاله سازمان های ضد قدرت, خطر پيدايش رهبران مادام العمر, "پيشوا" يا "رهبر فرهمند" وجود ندارد. اين خطر هميشه وجود دارد. موضوع عبارت از اين است که با اين خطر از طريق درافتادن با "غرايز ثانوی و درونی شده در خودمان" که آقای روزبه توصيه می کند نمی توانيم بجنگيم. يک حمام عمومی که در آن غسل بکنيم و همه پيش داوری های طبقاتی مان را در آنجا بشوريم و پاکيزه و منزه بيرون بياييم و بعد برويم مبارزه ناب طبقاتی بکنيم هنوز ساخته نشده است و يک خيال پردازی صرف است. کارمان بدون پذيرش سلسله مراتب به معنای نظم دادن به امور و پيروی از اين نظم هم نمی گذرد. آيا سازمانی که شعبه تعليم و تبليغ و ترويج نداشته باشد, شعبه آموزش نداشته باشد, کار ارتباط گيری با کنشگران و فعالان جنبش های مختلف اعتراضی را متمرکز نسازد, هيچ ضابطه ای برای تنظيم مناسبات اقليت و اکثريت در درون خود و جاری کردن مباحثات حول مسايل داغ سياسی روز نداشته باشد, فاقد نقشه معينی برای پيشروی باشد که بتواند مجموعه نيروهای سازمان را در هر موقعيت مشخص حول آن به تحرک وادارد باشد, سازمان است يا "نه سازمان"؟. از طرفی اگر همه اين مجموعه را داشته باشد ناگزير است تقسيم کار کند و پس ناگزير است مرتبتی برای هر کار تقسيم شده و منفک شده, قائل شود و سلسله مراتبی پديد آورد در خدمت هدف يا اهداف سازمان که مثل دانه های تسبيح همه انواع فعاليت ها, وظايف, اختيارات, مسووليت ها را متحد و همسو و هم جهت کند. يک فرمول طلايی, يک داروی شفابخش نهايی, وردی که بخوانی و برای ابد از خطر انحراف بروکراتيک رهايی يابی وجود ندارد. راه اصلی مقابله با خطر انحراف بروکراتيک سازمان ها, افزايش دامنه سازمان هاست, نه تبديل کردن هر سازمان منفرد به يک "نه سازمان" و موجود گياهی تک سلولی. راه آن نيست که فرياد برآوری که در "سازمان های بيگانه با خود وارد نشويد" و عملا مردم را به لقمه بشقاب فرقه ها تبديل کنيد, راه آن است که تعداد سازمان و نهادها و تشکل ها و احزاب را وسعت دهيم. زيرا هر چه يک جامعه سازمان يافته تر و متشکل تر باشد, از قدرت استقامت بيشتری در برابر خطر انحراف يک سازمان معين و تبديل رهبران آن به رهبران مادام العمر برخوردار است و قدرت بازخواست بيشتر دارد, و بر ترکيب باثبات تری از مجموعه ستيزه ها, رقابت ها, همسويی ها و هم گرايی های سازمان های مختلف که می تواند در انکسار اتوريته های قاهر و همسطح يا تقريبا همسطح نگاه داشتن آنها موثر باشد, تکيه کند.

 

حالا پس از اين سه نکته, انتقاد آقای روزبه از:"سازماندهی های از نوع سلسله مراتبی و حافظ جداسازی قدرت از خود توده ها" را در برابر خود بگذاريد. و آن را چند بار بخوانيد و پيش خود سبک و سنگين کنيد: آيا نادرست تر از اين عبارت هم می توان يافت؟ آخر يعنی چه که حافظ جداسازی قدرت از خود توده ها؟ هر سازماندهی مربوط به يک سازمان است. هر سازمان ضد قدرت که با هدف براندازی قدرت طبقاتی حاکم و جايگزينی نظامی نوين و مبتنی بر عدالت اجتماعی تشکيل می شود ناچار است از ميان "توده ها" آن بخشی از توده ها را که با هدفش همبستگی دارند به درون خود جذب کند. اگر مجموع نيروهای درون اين سازمان باضافه ترکيب مرکب عملکرد آنها, باضافه قدرت نفوذش در سطح جامعه معادل قدرت آن سازمان است, در اين صورت سازمان مزبور ناچار است خود را و قدرتش را از آن بخشی از "توده ها" که بيرون از سازمان هستند و هيچ سنخيت يا هماهنگی و همدلی با طرح ها, برنامه ها و هدفهای سازمان مزبور ندارند و با آن آشکارا دشمنی می کنند جدا کند. اگر نکند بی سيرت می شود, مرزهای تمايزش را نابود می کند. خود را به مثابه يک سازمان در توده ها به طور عام از هستی ساقط می سازد. و اين اصلا هيچ ربطی به نوع و درجه و شدت و ضعف سلسله مراتب و الزام توجيه گر آن ندارد. يعنی در هر سه دسته سازمان های دارای سلسله مراتب برای جذب نيرو, تقسيم قدرت, ساختار قدرت و عملکرد بايد مرزها و حفاظ ها, ضوابط و آيين نامه ها و اساسنامه ها و هدف ها وجود داشته باشد.

 

بويژه سازمان های ضد قدرت ناچارند "حافظ جداسازی قدرت" از آن "توده ها"يی باشند که هدف و منافع شان حفظ قدرتی است که براندازی آن, هدف سازمان ضد قدرت است. بطور کلی سازمان ضد قدرتی که اصلا سلسله مراتب نداشته باشد يعنی هيچ نوع تقسيم کاری در درون آن که ايجاد شعبات درونی و لذا ضابطه مند شدن رابطه اين شعبه ها ميان هم و با کل سازمان را برنتابد همان "نه سازمان" و يک واحد تک سلولی است که هدفش از چنان جنس نازلی است که بکلی از اصل تمرکز حداکثر نيرو برای وارد کردن ضربه بر دشمن طبقاتی در هر وضعيت مفروض پيروی نمی کند. بلکه شبيه جنبش آزاد مولکول های معلق است.

 

تازه آن سوی حکم آقای روزبه باز هم باز هم بدتر و فاجعه بارتر است. اگر چنانچه آقای روزبه می نويسد:"سازماندهی های از نوع سلسله مراتبی و حافظ جداسازی قدرت از خود توده ها" بد است و بايد کنار گذاشته شود, پس "سازماندهی های از نوع غير سلسله مراتبی که حافظ پيوند قدرت با خود توده ها" باشد بايد قاعدتا از نظر ايشان خير بوده و مطلوب باشد. و اگر توده های سازمانی يا"انسان ها" را به شورش عليه اولی فرا می خوانند, حداقل بايد ترغيب به پيوستن به سازمان های دارای سازماندهی های غيرسلسله مراتبی بکنند.

 

ولی چنين حکمی واقعا عجيب خواهد بود. سازمانی که طوری فراگير باشد که توده ها مثل چهار راه بتوانند در آن بروند و بيايند و هيچ حفاظ و در و پيکری و سلسله و مرتبتی و ضابطه ای و رابطه ای بر آن حاکم و جاری نباشد, احتمالا از همان نوع "حزب فراگير" رستاخيزی است که شاه گفته بود هر کس قبولش ندارد پاسپورت بگيرد و از کشور برود يا يک حزب فاشيستی است که تحزب و پلوراليسم حزبی را مطلقا برنمی تابد و می خواهد به نيابت از مجموعه ای از سازمان های دارای هدف های متمايز و مرزهای هويتی روشن و جايگزين خود به جای آنها خودش را معادل قدرت توده ای و حافظ قدرت آنها جا بزند و يا همان "جامعه بی طبقه توحيدی" معروف است که آقای روزبه لباس "خودرهانی" بنده مظلوم خدا آقای کارل مارکس بر تنش کرده اند! تا زمانی که "توده ها" به طبقات متخاصم در جامعه طبقاتی تقسيم شده اند هيچ سازمانی و هيچ سازماندهی چه افقی, چه عمودی چه متمرکز چه غيرمتمرکز, چه وابسته به قدرت, چه وابسته به ضد قدرت وجود ندارد, و نخواهد داشت که بتواند تمام توده ها را در بر بگيرد و حافظ پيوند قدرت با خود توده ها باشد. اين ها اوهام واپس مانده پوپوليستی است که در دنيای واقعی در شکل فاشيسم عريان خود را بروز داده است.

 

سازمان "نوين" و حکايت شنيدنی نادرشاه

 

حکايت است که دوستی به دوستی می رسد و با اشتياقی عجيب و غيرعادی و انگار که گنجنيه ای بزرگ يافته است, به او می گويد: فلانی! چه نشسته ای که عظيم ترين شعر تاريخ را در باره نادرشاه کشف کرده ام. به به! چه شعری, چه عظمتی. چه قدرتی. دوست که کنجکاو می شود, می گويد, خوب اين شعر چه شعری است. پاسخ می گيرد که: بسيار شعر بلندی است و در کمال زيبايی. 3333 بيت دارد که حالا من البته همه اش را در حافظه ندارم. دوست که سخت کنجکاو شده است می گويد, خوب 30 بيت اش را بخوان ببينم چيست. و پاسخ می گيرد: اصلا عظمتی است, اصلا دريايی است. اصلا کلام جواهرنشان است

دوست که ديگر طاقتش طاق شده است می گويد: خوب بابا ده بيت اش را بخوان. و چون باز تعريف و تجميد می شنود عنان اختيار از کف داده, منت کنان می گويد: بابا جون سه بيت اش را بخوان. و پاسخ می گيرد که البته سه بيت را نمی توانم, ولی می دانی خيلی چيز نابی است که اينجا ديگر دوست مثل فنری از جا می پرد و می گويد: وای که کلافه شدم. بابا يک بيت اش را بخوان. و پاسخ می گيرد: آها... يک بيت را می توانم! و بعد کمی مکث می کند, رجوع به حافظه می کند و من من کنان چنين می خواند:

چی چی و چی چی نادرشاه...... نمی دونم چی چی نادرشاه!

 

نوشته های آقای روزبه را وقتی می خوانی همينطور جابجا از يک طرف, خودرهانی و از طرف ديگر نفی سلسله مراتب می بيني؛ و هشدار پشت هشدار در باره خطرات سازمان های "سنتی" و "تمرکز" گرا, ولی وقتی با چراغ قوه به دنبال اين می گردی که ببينی که آخر در پس اين همه غوغا و تعريف و تجميد و کلمات گنده گنده و عبارات و جمله های پرطمطراق ولی بخشا بی معنا بالاخره آن جوهر حرف اثباتی ايشان چيست؟ و آن سازمان ناب رهايی بخشی که قرار است اين بشريت بدبخت روسياه را از شر هر چه بروکراسی است برهاند چيست؟ و حتی وقتی چنان کلافه می شوی که با سماجت می گويی آقا نخواستيم 3333 بيت اش را, يا 30 بيت اش را, يا حتی سه بيت اش را, شما همان يک بيت اش را بخوان, می بينی که در واقع دارد می گويد: "چی چی و چی چی نادرشاه! نمی دونم چی چی نادرشاه."

 

آقای روزبه تا بخواهی به سازمان سلسله مراتبی می تازد, اليگارشی و بروکراسی را مورد تهاجم قرار می دهد. از سازمان شروع می کند تا از "نه سازمان" دفاع کند, و فقط در اين مقاله اش که در مورد جنبش زنان نوشته و پاسخی که در قبال انتقادات من در فورم روشنگری و پای همين مقاله داده است نيست که چنين می کند. مدتهاست که من افکار و نوشته های ايشان را تعقيب می کنم و دائم دنبال اين بوده ام که بالاخره دريابم که آن پديده نوين سازمانی که اين قدر ايشان به نام آن توی سر اين و آن می زند بالاخره چيست و هر چه گشته ام جز همان "چی چی و چی چی نادرشاه" هيچ چيز به دست نياوردم. علت اين که حالا وارد بحث شده ام اين است که آقای روزبه در چهارچوب همان پيشروی به شيوه کدها و "گزاره های" دو پهلو بالاخره مجبور شدند يک بيت را بياورند. البته اينجا هم خيلی احتياط کردند تا همه چيز آشکار نشود, ولی به هر حال همين قدر که عبارت "نقاط قوت جنبش زنان" از زبان ايشان بيرون آمد و اصلا حاضر شدند به ما لطف کنند و عبارت "حرکت و ساختار جنبشی - شبکه ای" را قيد کنند, خودش لطف بسيار مهمی است برای اين که کليد رمزگشای ديدگاههای رمزآلود و اشباع از بی مبالاتی های اسفناک ايشان را به دست می دهد و اين فرصت را هم به من می دهد که بتوانم به خواننده نشان دهم که پشت همه آن حملات پی در پی ايشان به سازمان های سلسله مراتبی چه آلترناتيوی خوابيده است.

 

در اولين يادداشت خود خطاب به ايشان خواهش کردم که "به جای ستايش مجرد "حرکت و ساختارهای جنبشی - شبکه ای" جرائت بفرمائيد يک "حرکت و ساختار جنبشی - شبکه ای" مشخص و معين را جلوی خودتان بگذاريد و اجزا و جوانب آن را تحليل کنيد و عناصر اتفاقی و ويژگی های تعميم ناپذيرش را کنار بگذاريد و عنصر عام تعميم پذير آن را به همه و به بنده نشان دهيد و رابطه آن را با اصل خودرهانی مورد نظرتان روشن کنيد. بفرمائيد اين گوی و اين ميدان." ولی آقای روزبه از آمدن به ميدان خودداری کرد. راستی چرا؟

 

من که 3333 بيت از ايشان نخواسته بودم. از ايشان خواستم "به طور دقيق مشخصات آن چيزی را که حالا "يکی از نقاط قوت جنبش زنان" در ايران می نامد توضيح بدهد." ولی ايشان هيچ توضيحی ندادند. ايشان در مقاله خود نوشتند: "يکی از نقاط قوت جنبش زنان باور آنان به حرکت و ساختارهای جنبشی - شبکه ای و احتراز از سازمان يابی سنتی و متمرکز و مبتنی برسلسله مراتب است."

 

اولا: آقای روزبه حاضر نشدند توضيح بدهند که "حرکت و ساختارهای جنبشی - شبکه ای" عينا توصيفی است که کمپين يک ميليون امضا در ايران و برخی از فعالان آن بر ويژگی های ساختار اين حرکت گذاشته اند. بلکه صفتی را که فعالان اين کمپين در تشريح ساختار فعاليت خود برگزيده اند, عينا در مقاله خود به کار گرفتند و خود را از قيد هر توضيحی در زمينه چرايی به کارگيری آن معاف کردند.

 

ثانيا: ايشان ظاهرا از خود فعالين اين کمپين نيز در رابطه با سهم اين کمپين در مجموعه جنبش زنان تندتر می روند. خانم دلارام علی از فعالين اين کمپين در مصاحبه ای با راديو همبستگی در استکهلم که همچنان در سايت اين راديو هست و می توان آن را شنيد, (3) اين طور می گويد:"کمپين يک ميليون امضا همه جنبش زنان در ايران نيست, يک بخش از جنبش زنان در ايران است. ما الان کمپين های متفاوتی داريم: کمپين سنگسار داريم, کمپين حضور زنان در استاديوم داريم, گروه های مختلف به شکل ان جی او يا غير ان. جی او و يا محفلی داريم. به همين دليل نمی شود گفت که همه جنبش زنان منحصر به کمپين است. کمپين يک بخشی از جنبش زنان است که دارد روی تغيير قوانين کار می کند."

 

آقای روزبه اما وقتی می نويسد: " يکی از نقاط قوت جنبش زنان باور آنان به حرکت و ساختارهای جنبشی - شبکه ای و احتراز از سازمان يابی سنتی و متمرکز و مبتنی برسلسله مراتب است" چنان که آشکارا می توان ديد کمپين يک ميليون امضا را با کل جنبش زنان برابر می گيرد و همه کمپين ها و گروههای مختلف و محفل های ديگر فعال در اين جنبش را از جنبش زنان ايران بيرون می اندازد. در حالی که اگر می خواست با رعايت عدالت و حقيقت از ديدگاه شخص خودش و جانبداری خودش از شيوه فعاليت اين کمپين دفاع کند آنوقت بايد می نوشت: يکی از نقاط قوت گروه معينی به نام کمپين يک ميليون امضا در درون جنبش زنان ايران باور اين گروه به حرکت و ساختارهای جنبشی /شبکه ای است. اما ايشان به جای اين کار, اين کمپين را معادل "جنبش زنان" گرفت تا القا شود که گويا جنبش زنان ايران تماما مساوی است با سبک فعاليت مورد دفاع آقای روزبه.

 

ثالثا: پيش از هر گونه بحثی در باره رابطه ميان هدف کمپين يک ميليون امضا و ساختاری که مناسب آن يافته است و ارتباط آن با بحث خودرهانی و انقلاب سوسياليستی آقای روزبه, بگذاريد ابتدا از ايشان بپرسم که به چه دليل پيشاپيش حق بخش های ديگر جنبش زنان را در انتخاب ساختارهای ديگر فعاليت انکار می کنند؟ آيا از نظر ايشان اگر گروهی از فعالان زن به اين نتيجه رسيدند که حول رشته ای از مطالبات زنان ايران به شکل و شيوه ای ديگر فعاليت کنند, حق دارند يا ندارند؟ يا ايشان مبلغ انحلال همه تشکل های زنان در درون کمپين يک ميليون امضا به خاطر شيفتگی خودشان نسبت به ساختار حرکتی اين کمپين هستند؟ و آيا اين کار جز تضعيف همين "نقطه قوت" کمپين يک ميليون امضا نتيجه ديگری هم خواهد داشت؟ (به اين مورد اخير پائين تر برخواهم گشت!)

 

رابعا:آيا اين کار اخلاقا درست است که در باره سازمان و سازماندهی بحث کنيد, بعد بدون بيان صريح و شفاف مختصات حرکتی يک آکيسيون و کمپين مشخص, آن را به عنوان مدل اثباتی پايه نقد خود بر سازمان ها بگذاريد؟ اين جابجا کردن سازمان های راديکال ضد سرمايه داری با يک کمپين بخشی از جنبش زنان ايران اخلاقا چه ناميده می شود؟ مگر کمپين يک سازمان است که ضوابط و ساختار آنها بخواهد يکی باشد؟ مگر فعالان و کنشگران کمپين يک ميليون امضا هرگز از خودشان در جايی به عنوان يک سازمان سياسی نام برده اند؟ و اگر آقای روزبه با اين تعويض نيمه پنهان کارانه و پيشبرد نظرش از پشت سر به شيوه قطره چکانی و بهره برداری وسيع از کلمات و عبارات کمونيسم, دولت نوع کمون, و انقلاب و رهايی و خودرهايی به عنوان پرده دود, می خواهد جا بياندازد که سازمان ها و تشکل های راديکال ضد سرمايه داری و جنبش های اعتراضی موجود در کشور بايد خود را منحل کرده و از اين پس بر اساس ساختار حرکت کمپين يک ميليون امضا حرکت کنند تا بروکراسی درونی خود را مهار و جلوی شکل گيری سلسله مراتب و ظهور رهبران را بگيرند, چرا اين حرف را صريح و شفاف و با دادن آدرس درست نمی زند؟ ايشان نگران چيست؟

 

کمپين يک ميليون امضا, و سازمان سياسی

آقای روزبه که سرانجام نتوانسته است شيفتگی خود را نسبت به سبک کار کمپين يک ميليون امضا (اشاره ايشان به "ساختارهای جنبشی - شبکه ای") پنهان کند, با کپيه برداری از سبک فعاليت اين کمپين است که دائما و چپ و راست به سازمان ها حمله می کند و به تبليغ "نه سازمان" رو آورده است. حرکت کمپين يک ميليون امضا که من صميمانه آرزو دارم تا به ده ميليون و حتی هفتاد ميليون امضا برسد, حرکتی است در زمينه مبارزه با قوانين تبعيض آميز. از مهم ترين ويژگی های اين آکسيون باز بودن و چند گرايشی بودن آن است و اين که توانسته است کمپينی باشد که شرايط استمرار تماس ميان کنشگران و فعالين حقوق زنان با توده وسيع زنان در لايه های مختلف اجتماعی و آن هم "تماس چهره به چهره" را فراهم کند. کمپين از اين طريق شرايطی برای بردن آگاهی نسبت به قوانين تبعيض آميز در ميان زنان فراهم آورده است و ظرفی به همين منظور ساخته است .

ناگفته روشن است در کشوری که هيچ نوع سازمان و تشکل به رسميت شناخته نمی شود و حتی همين امضا گرفتن و برقراری تماس مستقيم با زنان به منظور آگاه کردن آنها از ظلمی که در قانون بر آنها می رود و تشويق زنان به فعاليت در جهت لغو قوانين نابرابر با دستگيری و صدور احکام وحشيانه و ظالمانه کيفر می بيند, طبيعی است که بايد از هر سطح فعاليت آگاهگرانه زنان حمايت کرد و نسبت به تنوع شيوه ها و راهکارهايی که برای تماس و گرفتن امضا از سوی بخش های مختلف کمپين در پيش گرفته می شود, بی نهايت منعطف بود و نابجا تيغ انتقاد و تهمت زنی از نيام برنکشيد. بايد در نظر گرفت که کادر حرکتی که کمپين انتخاب کرده است, راه و شرايط را برای توسل به مجموعه وسيعی از راهکارهای تبليغی يا روش های تماس با زنان برای جمع آوری امضا باز گذاشته است؛ روش ها و راهکارهايی که حتی می توانند در تناقض با هم باشند و بحث ها و جدل هايی در ميان بخش های مختلف کنشگران اين کمپين در تهران و شهرستان ها را بوجود آورند؛ که عملا هم آورده اند.

 

نگاهی به فرازهای عملکرد و مباحثات تاکنونی فعالين اين کمپين و توضيحات آنها در باره کادر حرکت شان نشان می دهد که اين کمپين راه بر ورود هيچ زنی با هيچ نگرش و انديشه ای, هيچ سطح رشد فکری ای اعم از مذهبی يا سکولار, فمينيست يا غيرفمينيست, فمينيست ليبرال يا راديکال يا سوسياليست و يا حتی گروههای ديگر نبسته است. بلکه پايه آکسيونش را چنان که خانم دلارام علی در مصاحبه ياد شده هم تاکيد می کند بر خواسته ای مشخص و توافق حول بيانيه کمپين قرار داده است. به بيان خود خانم علی:"معتقد نيستيم که حرکتی مثل کمپين با اين ساختار (سلسله مراتبی) اصلا جواب می گيرد. اين که عده خاصی باشند که در واقع همه کمپين را هدايت کنند, برای همه بخش های کمپين تصميم بگيرند, نه. کمپين اصلا احتياجی به چنين ساختاری نداشته. چون يک خواسته مشخص داشته دو تا سند داشته, دفترچه کمپين بوده و بيانيه کمپين و همه روی آن توافق داشته اند."

 

اين توافق کلی و حذف هر گونه قيد و شرطی در زمينه راههای پيش بردن آن از سوی امضاکنندگان شرايط گسترش کمپين را فراهم آورده است و پيش آمده است که از پختن آش نذری به عنوان محملی برای تماس با زنان, تا گرفتن امضا از يک آيت الله, از رفتن فعالين کمپين به کافه های بالای شهر تا رفتن آنها به ميان زنان محلات فقيرنشين به عنوان روش کار بهره برداری شده است. تنوع شيوه های گردآوری امضا, نشانه تنوع گرايش های امضا کنندگان بيانيه کمپين و علاقه مندان گردآوری امضاست. عليرغم همه آن چه گفتم, هر نوع الگوبرداری از ساختار حرکتی اين آکسيون, مقدم بر هر چيز مستلزم طرح يک پرسش و ارائه پاسخی دقيق به آن است.

 

ساختار حرکت يک جنبش فراطبقاتی و مدل سازمان جنگ طبقاتی

 

اين پرسش از لحاظ نظری به شرح زير قابل طرح است: آيا ساختار حرکتی مختص و معطوف به جستجوی راههايی برای کاهش عوارض وخيم يک شکاف فراطبقاتی می تواند عينا به عنوان مدل مطلوب يا يگانه مدل مطلوب در جنگ طبقاتی هم به کار رود؟ هرکس که داعيه انديشه علمی دارد و کلمه "خودرهانی" مارکس از زبانش نمی افتد و دائما به تکرار عبارات مانيفيست مشغول است, قبل از اين که عليه هر شکل يا اشکال خاصی از سازمان دهی لب به انتقاد بگشايد اول بايد اين سوال را در برابر خود بگذارد و به آن پاسخ دقيق و قانع کننده بدهد.

 

تضاد طبقاتی, حاصل رويارويی و صف آرايی دو طبقه اصلی اجتماعی در جامعه سرمايه داری است. و بنابراين شرط رفع آن نمی تواند اتحاد عمومی مجموعه عناصر آگاه از منافع خويش در اين هر دو طبقه زير يک سقف مشترک سازمانی واحد, خواه با هر نوع سازماندهی باشد. تضادی از جنس فراطبقاتی,( و در اين بحث مشخص نابرابری های جنسيتی) از نوع رويارويی هايی است که می تواند اگر نه بالفعل که بالقوه بخش های اساسی مجموعه زنان وابسته به همه طبقات اجتماعی را بر محورهايی عام و کلی چون مقابله با رفع تبعيض قانونی از زنان مخاطب قرار دهد. جنبش طبقاتی نمی تواند کارگر و سرمايه دار را همزمان مخاطب قرار دهد و هر دو را با هم متحد کند, بلکه ناچار است کارگر را در جنگ با سرمايه داری و عليه سرمايه داری متحد کند, يعنی اتحاد طبقاتی سازمان بدهد و لذا سازمان هدايت جنگ طبقاتی داشته باشد. شکافی فراطبقاتی مثل تبعيض گسترده عليه زنان, برعکس می تواند عموم زنان را خواه از هر طبقه اجتماعی که باشند مخاطب قرار دهد و درست به همين اعتبار است که فراطبقاتی ناميده می شود. بويژه و با تاکيد فراوان بايد بگويم که ماهيت رژيم جمهوری اسلامی به عنوان رژيم ايدئولوژيک مذهبی که زن ستيزی و پاسداری از واپس مانده ترين شکل های مردسالاری جوهره آن است و اصلا سرکوب دوره ای زنان را به يکی از وسايل و نمادهای وحشت آفرينی در کل جامعه و نمايش اقتدار خود تبديل کرده است, وسعت و عمق و دامنه ای تصورناپذير به ستم جنسيتی بخشيده است و به همين ترتيب مخالفت فعالی در ميان عموم زنان برانگيخته است و خصلت عام و عمومی همدلی و همبستگی همه زنان از هر قشر و گروه و لايه اجتماعی را شدت بخشيده است. و اين راه برای شکل گيری آکسيون هايی چون کمپين يک ميليون امضا گشوده است. برای درک بهتر ابعاد پيامدهای سرکوب دولت ايدئولوژيک در جنبش زنان کافی است همين سرکوب را از نظر شدت و دامنه و از نظر ابزارهای قابل دسترس زنان برای مقابله با آن با يک رژيم ديکتاتوری لائيک و يا با مجموعه نابرابری های جنسيتی باقی مانده در سرمايه داری های پيشرفته مقايسه کنيد. در يک ديکتاتوری لائيک, خود لائيسيته می تواند ابزارهايی برای مبارزه زنان در اختيار آنها بگذارد که در يک رژيم ايدئولوژيک مذهبی تقريبا محال است. آيا قابل انکار است که حذف سرکوب دائمی مظاهر گوناگون زندگی عرفی به نام دفاع از ارزش های مذهبی و سنت و شرع, بويژه در حوزه زنان, شرايط عمومی مبارزه فعالان و کنشگران زن عليه نابرابری های جنسيتی را ساده تر می کند؟

خصلت ايدئولوژيک رژيم مطالبات پايه ای جنبش زنان ايران را به سطوحی بسيار آغازين مرتبط ساخته است, و خود همين فشار بيرحمانه, مخالفت فعال بخش های وسيعی از زنان از لايه های مختلف اجتماعی را برانگيخته و دايره استقبال از کمپينی که فقط يک مجموعه از حادترين و وخيم ترين نابرابری های جنسيتی را در برخوردی چهره به چهره در برابر زنان بدون هر گونه پيش شرط ديگری می گذارد و جز امضا چيزی هم از زنان طلب نمی کند, وسعت داده است. کمپين يک ميليون امضا بر پايه يک شکاف فراطبقاتی حاد که خصلت ايدئولوژيک مذهبی رژيم آن را باز هم حادتر و وخيم تر کرده شکل گرفته است و هدفش همچنان که رسما اعلام کرده است, نه برانداختن کل نظم طبقاتی موجود در جامعه است, نه حتی ايجاد سازمانی از زنان که بخواهد همان مطالبات کمپين را به شيوه سازمان يافته و در کادر يک نظام اولويت ها پيش ببرد, بلکه صرفا کمپينی است که می خواهد به بهانه امضا گرفتن در ميان عموم زنان روشنگری کند و آنها را نسبت به تبعيض هايی که در حق شان روا می شود آگاه سازد. از آقای روزبه می پرسم: آيا موعظه "نه سازمان" و تبليغ برای مدل فعاليت کمپين يک ميليون امضا تبليغ انحلال سازمان جنگ طبقاتی در عرصه يک نبرد ويژه فراطبقاتی نيست؟ آيا اگر هدف برانداختن کل نظام سرمايه داری و برقراری سوسياليسم باشد می توان کارگر و سرمايه دار, هر دو را همزمان زير يک سقف باز گرد آورد؟ و در يک "رودخانه" جاری کرد؟ آيا می توان نظام سرمايه داری را با گرفتن امضا از کارگران سرنگون کرد؟ يا با پخش آش نذری و تاييديه گرفتن از فلان آيت الله؟ زنانی که هدف شان را روشنگری عام در ميان زنان همه لايه های اجتماعی قرار داده اند, می توانند اين کار را بکنند. چرا می توانند؟ برای اين که سطوح آگاهی زنان متفاوت است, و از يک راه واحد يا تقريبا از محدودی راههای بشدت مشابه هم نيست که می توانند از ظلمت به جاده روشنايی پای بگذارند. از اينجاست تنوع رنگارنگ شکل های حرکت کمپين و حتی تضادها و تناقضات آنها در درون کمپين يک ميليون امضا. با اين حال برای ما که از سلطه رژيمی تاريک انديش رنج می بريم, هر قطره از روشنايی, مبارک است, خواه برخی شکل های برافروختن شمع روشنايی چندان هم به مزاج ما سازگار نباشد, ولی آخر همه اين ها چطور می تواند عينا به درون يک سازمان مدعی براندازی کل نظام سرمايه داری و شکل گيری سوسياليسم منتقل شود؟ آن که مدل سازماندهی باز يک آکسيون معين مربوط به يک بخش از يک جنبش عام فراطبقاتی در يک مرحله مشخص از بلوغ آن را از در پشتی و به شيوه "چی چی و چی چی" می خواهد جايگزين مدل سازماندهی سازمان رزمنده جنگ طبقاتی بکند, يک انحلال طلب است و بس!

 

می بينيم که بخت بکلی از آقای روزبه رو گردانده است. او پس از آن همه نکوهش و تف کردن به سازمان های سلسله مراتبی و ستايش از "ساختارهای جنبشی - شبکه ای" دست آخر جايی هم که مدلش را تا حدودی معرفی می کند, معلوم می کند که اصلا فرق جنگ طبقاتی و فراطبقاتی را درنيافته و تمايزات آنها را درک نکرده و گويا به استقلال روش های جنبش های مختلف ضد نظم موجود قائل نيست و رابطه ميان هدفی که هر جنبش در برابر خود می گذارد و آن شکل های سازمانی که در هر وضعيت مشخص می تواند بهترين ابزار پيشروی به سمت آن هدف باشد را از خودشان اختراع می کند.

 

من وقتی در يادداشت اول خطاب به ايشان نوشتم:"اگر شما واقعا تلاش کنيد که به قول شما اين "نقاط قوت" جنبش زنان را توضيح بدهيد ترديد ندارم که حتما با تناقضات لاينحلی بين تفسير خودتان و ديدگاه خودرهانی مارکس خواهيد رسيد" به همين درآميزی مختصات حرکت و مدل سازمانی جنگ طبقاتی و فراطبقاتی اشاره داشته ام. و وقتی نوشتم که چنين تناقضاتی "معمولا هميشه زمانی بروز می کنند که جايگاه عام و خاص در فرايندهای مبارزه اجتماعی و طبقاتی درهم می ريزد,.. و ظرفيت ها, توانايی ها و ناتوانی ها, به جای ارتباط درونی عضوی ارگانيک و پيوند مقوله وار به شيوه اله بختکی و مطابق ميل و سليقه افراد به هم وصل می شوند" همين درهم ريختگی عام و خاص در روند مبارزه انقلابی و تعميم نابجای الگوهای متفاوت سازمانی برخاسته از تفاوت های شرايط و بستر مبارزه بخش های مختلف جنبش اعتراضی را در نظر داشته ام.

 

و اما بعد: من گمان می کنم که آقای روزبه با تعميم نابجای شان و تبليغ پوشيده و جويده جويده برای انحلال سازمان های معطوف به جنگ طبقاتی از طريق حملات تند به سازمان های سلسله مراتبی و اليگارشی و بروکراسی و متقابلا ستايش مجرد از حرکت های جنبشی فقط خواهان تبديل شدن سازمان خودشان و سازمان هايی مشابه سازمان خودشان به "نه سازمان" نيست, علاوه بر آن, با اين کار همان حرکت های جنبشی را هم بشدت تضعيف می کند و "نقطه قوت" آنها را به نقطه ضعف شان تبديل می کند. حالا که مدل آقای روزبه کمپين يک ميليون امضاست, بگذاريد همين کمپين را مثال بزنم:

 

گفتم و نوشتم که تنوع شيوه های گرفتن امضا از زنان در اين کمپين به خاطر اين است که شرط ورود و فعال شدن در کمپين چنان چه خود فعالان اين کمپين گفته اند, فقط و فقط موافقت با بيانيه آن است. و نوشتم که اين سبب شده است که راه برای ورود انواع مختلف گرايش ها به درون کمپين باز باشد. هميشه و هر جا که سقفی يا شبکه ای بوجود می آيد که گرايش های مختلف را می تواند در درون خود جا دهد, و شيوه ها و راه کارهای مختلف و حتی متضاد را می تواند پذيرا شود, بهترين و موثرترين راه تقويت آن شبکه حضور منسجم و سازمان يافته گرايش هاست. اگر معتقد باشيم که "بگذار صد گل بشکفد" تناقضی ندارد با اين که همزمان معتقد باشيم که هر گروهی يا گرايشی اعتقاد داشته باشد که فعلا و نقدا تعداد معينی از گل ها بشکفند. و اگر خود به يکی از اين گرايش ها تعلق داشته باشيم, و حضور در کمپين را راه مفيد و موثری برای ارتباط چهره به چهره با زنان و روشنگری و آگاه سازی و تحقق شکوفايی گل های مورد نظر خود ارزيابی کنيم, چاره ای نداريم جز اين که سازمان يافته در درون کمپين حضور يابيم تا بتوانيم در تعيين جهت گيری آن موثر باشيم. و اين مستلزم آن است که تقسيم کار کنيم, يعنی مثلا نيروهايی را به اين منظور برگماريم که توانايی اقناع زنان را همراه با ظرفيت پرداخت هزينه های احتمالی سرکوب توامان داشته باشند و ناگزيريم پيشاپيش برای پوشش دادن به فعاليت های تبليغاتی و خبر رسانی در صورت دستگيری و يا مثلا جايگزينی مجدد و يا حتی جمع بندی نتايج و تبديل آن به تجربه و گسترش حوزه کار با بهره گيری از تجارب گردآوری شده در عمل, کل اين فعاليت را به نحوی متمرکز کنيم. به عبارت ديگر وجود يک شبکه باز نه تنها نياز به حضور سازمانيافته گرايش های متمايز در آن را زايل نمی کند, بلکه آن را می طلبد و به وسيله ای در خدمت نيرومند تر شدن همين شبکه درمی آورد. در حالی که آقای روزبه هيچ اشاره ای به اهميت اين حضور سازمان يافته گرايش ها برای تاثيرگذاری بر کل مسير حرکت کمپين نمی کند, و نه تنها بخش های خارج از اين کمپين را حذف می کند, که فعالان کمپين را به آنچه ايشان "امکان رويکرد مبتنی بر عدم تحمل پلوراليسم" می نامد توجه می دهد.

 

آقای روزبه نه تنها سازمان های جنگ طبقاتی را در مدل يک آکسيون خاص فراطبقاتی برای جمع کردن امضا منحل می خواهد, که حتی حاضر نيست حضور سازمانيافته گرايش ها را در همين کمپين باز, حتی در حد جمع کردن امضا مورد تاکيد و اشاره قرار دهد. من اميدوارم که اين سکوت به آستانه ظرفيت و تحمل آقای روزبه در برابر گرايش های سازمان يافته و هر فعاليت سازمان يافته گرايشی در درون شبکه های باز مربوط نباشد.

 

شکل های سازماندهی و تبديل آنها به خير و شر

آقای روزبه برای اين که خط انحلال سازمان های معطوف به جنگ طبقاتی را به آرامی پيش ببرد و آن سازمان ها را به مدل حرکتی مناسب برای جمع آوری امضا تبديل کند, شکل های سازماندهی را با تکرار مرتب برخی از آنها با صفات منفی به خير و شر تبديل می کند. تو گويی مستقل از هدف های يک سازمان, مستقل از ويژگی های نيروی پايه ای که برای سازماندهی مخاطب بيواسطه خود دارد, مستقل از شرايط جاری نبرد سياسی و الزامات آن, و بالاخره مستقل از ظرفيت و توان سازمانی, يک دسته شکل های سازمانی به طور ازلی و ابدی بد هستند, يک دسته هميشه و در هر شرايطی خوب! يک دسته بروکراسی و سلسله مراتب و رهبر توليد می کنند, يک دسته گويا هرگز و تحت هيچ شرايطی مثلا ديکتاتوری شخصيت ايجاد نمی کنند. مثلا او همه جا صفت تمرکز را با سنتی کنار هم می آورد که توی سرشان بزند و متقابلا مثلا سازمان يابی "جنبشی" را به "دموکراسی فعال و مشارکت جويانه بدنه" سنجاق می کند. از رفيق روزبه می پرسم: آيا به نظرشان تصورناپذير می آيد که تحت شرايطی "دموکراسی فعال و مشارکت جويانه بدنه" به سمت تاييد يک رهبر فرهمند و پيشوای کبير بچرخد و دست همه را در پوست گردو بگذارد؟ و آيا برای ايشان خيلی عجيب است اگر جايی تمرکز در سازماندهی بتواند مثلا راه را بر شکل گيری يک اتورتيه قاهر مهارناپذير در درون سازمان سد کند؟ ايشان نظام ارزش گذاری مطلق گرايانه ايده آليستی در حوزه شکل های سازماندهی را از کجا آورده اند؟ اين نوع برخورد بشدت با منطق برخورد به شکل های سازماندهی مغاير است. برای اين که بحث بيش از اين به درازا نکشد, از خير تشريح بيشتر می گذرم و فقط به يک يادآوری کلی قناعت می کنم که نه تمرکز به خودی خود شر است, نه عدم تمرکز به خودی خود خير. در شرايطی تمرکز و در شرايط ديگر عدم تمرکز می تواند نقش مخرب ايفا کند. مثلا در حزب استالينيستی که در آن حق گرايش به رسميت شناخته نمی شود و اقليت نظری تحمل نمی شود, تمرکز همانقدر ممکن است وسيله سرکوب افکار عمومی درون حزبی و جلوگيری از شکل گيری جريان فکری و نظری باشد که عدم تمرکز در يک حزب سوسيال دمکرات اروپايی و عملا اين دو, دو روی سکه از آب دربيايند. در جايی بی خبری بخشی از توده حزبی از شکل گيری يک جريان فکری خاص به واسطه عدم تمرکز شديد می تواند وسيله سرکوب آن انديشه قرار بگيرد و در جای ديگر يک رهبری اتورتير و فرماندهی متمرکز در بالا همين کار را به صورت آمرانه انجام بدهد. شکل های سازماندهی به خودی خود تقدس ندارند, بخشی از آنها فی ذاته خير مطلق و برخی ديگر فی الذاته شر مطلق نيستند. و اينها همه الفبای نگرش علمی و آنقدر بديهی هستند که آدم واقعا خجالت می کشد که بخواهد آنها را بيشتر از اين توضيح بدهد. من از آقای روزبه خواهش می کنم از اين روش های نازل القايی برای جا انداختن نظرشان استفاده نفرمايند.

 

 

بحثم را خلاصه کنم: دنيای نوين را با ابر انسان هايی که "قبل از هر چيز" با "غرايز ثانوی و درونی شده در خود" در می افتند, نمی توان ساخت. با تبديل سازمان ها به "نه سازمان", با نبستن راه بر فرقه ها از طريق تشويق مردم به سازمان يابی هر چه وسيع تر بر مدار مطالبات بی واسطه در سطوح مختلف و با الگوهای منطبق و مناسب با بستر مادی حرکت شان, با بی مبالاتی نظری در برخورد به مقوله سازمان و دامن زدن به اغتشاش مفهومی در اين زمينه, با درهم ريختن جنگ طبقاتی و فرا طبقاتی در عرصه الگوهای سازمان يابی و تقليل سازمان جنگ طبقاتی به ابزار امضا جمع کنی نمی توان انقلاب سوسياليستی را سازمان داد و خودرهانی را متحقق کرد.

 

 

------------------------------------------

زيرنويس ها:

 

1) لينک به اصل مقاله و مباحثات فوروم روشنگری

 

http://www.roshangari.net/as/sitedata/20090307101811/20090307101811.html

 

2) برزوفکسی از اليگارش های معروف روسيه معروف به راسپوتين روسيه, پايه گذار حزب ليبرال روسيه در سال 1996 بود؛ حزبی که پايه پارلمانی پوتين شد. او ثروتش را از واردات مرسدس بنز به روسيه در دهه 90 به دست آورد و مالک نفت سيبری بود. برزوفکسی عضو شورای امنيت روسيه در زمان يلتسين بود.

 

3)

http://biphome.spray.se/radiohambastegi/2009/delaram090307.ram