کدام نوع سازمان وکدام نوع اتوريته؟

تقی روزبه

 

مطالب زير پلميک های مناظره گونه ای است که بصورت زيرنويس های مقاله من درمورد نگاهی به . زنان به مناسبت 8 مارس صورت گرفت.انتقادی بودکه برخی از دوستان به دفاع من ازجنبش های اجتماعی و بويژه حول دفاع ازسازماندهی جنبشی –شبکه ای آن صورت گرفت ودرادامه خود به موضوع چگونگی سازمان يابی بطورکلی فرارفت. به دنبال درخواست برخی ازدوستان برای انعکاس آن خارج از زيرنويس ها من نيزبه نوبه خود پاسخ های عمده ومرتبط با اين بحث را به ترتيب تاريخ پاسخ گوئی بهمان شکل مگرتغييرات اديتی ناچيز فراهم کردم. البته بدليل اجتناب ازطولانی شدن ازحجم اين مطلب، مقاله 8 مارس من ويا سوالات و پاسخ های ديگردوستان را می توانيد درلينک انتهای مقاله ملاحظه فرمايئد.

 

چندکلمه درپاسخ دوست گرامی مجيد:

اگرفرض را بربديهيات و"عقل متعارف" که چيزی جزبازتاب دهنده نظم موجود ونظامات طبقاتی وارثيه های فرهنگی وغيرفرهنگی و...جوامع تاکنونی بگذاريم، کاملا حق با نويسنده است که مردم بدون رهبری وخيل نخبه گان ومقولاتی هم چون خواص وعوام وياهم چون نياز گله به چوپان چگونه خواهند توانست خود را رها سازند.بدون موسی ها وعصاهای سحرآميزش چگونه می توان رهايافت؟ اما اگربپذيريم که سوسيالسم دقيقا شورشی است عليه اين منطق ظاهرا دودوتاچهارتاودرقياس تاريخی عليه بديهی بودن باور به "مرکزعالم انگاری زمين وگردش خورشيد به دورآن"،بله درآن صورت معلوم ميشود که انسانها می توانند وقادرند خودرهان باشندوبرای نجات خود نيازی به افکندن طوق های چامعه طبقاتی به گردن خود ندارند.يعنی لازم ندارندمهارنجات خود را با سلب اختيارازخود به دست رهبران به سپارند ومقدرات خود را بدست آن گونه سازمانهای بيگانه باخود ومسلط برخودبسپارند. آزمونی که درتجربه يکصدسال گذشته معلوم شد که جزاسارت وجزافزودن برضمائم هيولای ماشين دولتی وبازتوليدنظم مبتنی براستثمار کارگران وزحمتکشان حاصلی نداشته است. بنابراين بايد بيرون ازنظام دهدهی موجود ومنطق وگفتمان نظم موجود انديشيد وعمل کرد،اگر"خدای نکرده" اين کاربرايمان دشوارباشدنشان ميدهد که به خانه تکانی بيشتری برای عبوراززنجيرها وتاروپودهای نظم موجود داريم.مساله آنست که منطق وگفتمان نطام کمونيستی مبتنی بر خود رهانی را نمی توان برمبنای رايج ودهدهی نظام سرمايه دارانه ومبتنی جداسازی قدرت و سازماندهی های ازنوع سلسه مراتبی وحافظ جداسازی قدرت ازخود توده ها دريافت.يعنی همان تاروپودهائی که رازبقاء اين نظام را تشکيل می دهند. اگرواقعا دربرابرنظم موجود قرارداريم بايد قبل ازهرچيزخود را ازمنطق عقل سليم وغرايزثانوی ودرونی شده درخودمان بيرون بکشيم وگرنه برسرمان وبرسرطغيان وشورش عظيم امان همان خواهد رفت که رفت وديديم. بامهمات متعلق به چهان طبقاتی وسلسه مراتب کنونی(وازجمله همان اعتقاد وباورهای ايمان گونه ای که فقدان آن نوعی ارتداد و جرم تلقی ميشود)نمی توان عليه نظم طبقاتی موجود و درتمامی مظاهرآن شوريد. وگفته اند که انسان" ازيک سوراخ فقط يک بارگزيده ميشود".بلی اگرازبيرون ازنظام سرمايه داری وتاروپودها وزنجيرهای نامرئی و برده ساز آن بنگريم،آنگاه معلوم ميشود مساله نه برسرنفی اقدام جمعی وسازمانيابی بلکه برسرچگونه سازمان يابی است.دقيقا مساله برسر عمل در بيرون ازمبنای رايج دهدهی کنونی ودقيقا آن گونه سازمان يابی است که درخدمت ايجاد جهان نو ومبتنی برخودرهانی وخود حکومتی است وازهمين امروز ودرهرگام به جلو.بله ما همواره با مبارزه عليه آنچه که ميراث دارآنيم ،وچيزی جززنجيرها وقوانين نامرئی که ما را به نظام موجود پيوند می دهد،نيست قادرنيستيم ازمدارآن خارج شويم

درکتاب های طبيعی ازجنگل های انبوهی صحبت می شود که دارای پرندگانی است که عليرغم داشتن بال برای پرواز،اما بدليل وابستگی خود به نوع معينی ازتغذيه ونوع معينی ازدرختان فقط قادرند حول وحوش آن گونه معين درختان به پروازدرآيند وبدليل همين وابستگی قادرنيستد که به نقطه ای دورتربروند.جنگل سرمايه داری نيز باهمين گونه وابستگی ها است که عليرغم آسيب پذيری وعوطه وربودن دربحران وتوليد نارضايتی های عظيم،قادرشده است که خود را بازتوليدکند.اما خوشبتخانه انسان ها دارای قدرت انديشه وجمع بندی تجربه های صورت گرفته هستند ومی توانند برخلاف حيوانات به نقاط دورترپروازکنند.چرا که خود قادربه خلق قوانين جديدی هستند! پيروز باشيد

 

درپاسخ به يادداشت های تازه دودوست گرامی آقايان فرامرز ومجيد وباتشکر

بديهی است که دراينجا هرکس دارد مواضع خود را بيان می کند وازفرط وضوح فکرنمی کنم که جای ترديدو سوال داشته باشد. بديهی است اينجا تريبون سازمانی نيست وطرح چنين سوالی اساسا خود تأمل برانگيز بوده و احتمالا براين پيش فرص نادرست استواراست که گويا فرديت آزاد و استقلال نظری با حضور دريک سازمان متناقض ومانعه الجمع است. والبته اگرچنين باشد تصديق می کنيد که اين يک درک سربازخانه ای وماشينی ازسازمان است که هدفش نه آزادی ورهائی بلکه شئی سازی انسان می تواند باشد وربطی به سوسياليسم و رهائی انسان نخواهد داشت.

اما ازاين بگذريم آنچه که درآن پاسخ نوشته من مطرح شده برپايه های اين گزاره ها استواراست: رشدوشکوفاتی آزاد فردی شرط شکوفائی همه گان است وآزادی کارگران تنها بدست خود بدست می آيد(ونه خداو نه ميهن و نه شاه و نه هيچ ...رهبرفرهمند و کاريزما) واينکه اصل خودرهانی وخود حکومتی جان مايه اصلی نظرمارکس است. واينکه جامعه سوسياليستی درتمايزکيفتا متفاوت وماهوی باجوامع طبقاتی تاکنونی است، ومطرح شدن دولت نوع کمون پس ازانتشارمانيفست وبه معنای "نه دولت" ودرجهت حذف وافول و پژمرانده شدن است واينکه دولت اساسا ابزارسيادت طبقاتی است ومتعلق به جامه سرمايه داری ،اصل درهم شکستن ماشين دولتی ونه تصرف آن وبکارگيری آن همه وهمه ...ازبديهيات سوسياليسم مارکسی است.اينکه درعمل وتجربه سوسياليسم قرن 20 بجای پژمردگی دولت وتحقق خود حکومتي، ماشين وهيولای عظيمی ساخته شد نيزيک واقعيت مشهود و غيرقابل انکار است. واينکه معلوم شد که همه اين تحولات نهايتا درجهت بازسازی وبازتوليد سرمايه داری بوده است است ترديدی نيست. مساله هم فقط به زمان استالين برنمی گردد. الگوی فورديسم و تداوم مزدوری وسرمايه داری دولتی و... غيره همه وهمه قبل ازاستالين هم وجود داشتند و.... وبه تجربه قرن بيستم بايد عميق ترنگريست.

درمورد انقلاب بهمن هم مساله اصلی اين نبوده که بجای خمينی يک رهبرکاريزمای ديگر ويا يک حزب رهبرديگراگربود مشکل حل ميشد. برعکس شکست وناکامی انقلاب بهمن آن بود که مردم بجای نشاندن حکومت واراده خود(خودحکومتی خود وتوسط نهادها وتشکل های تحت کنترل خود) زمام خويشتن رابه دست خمينی سپردند. اصل مشکل همان تفويض و واگذاری سرنوشت خويشتن است وفرقی نمی کند خمينی باشد يايکی ديگر. چنانکه درتجارب يک صدسال گذشته دراشکال ديگرهمين تجربه شکست خورده وجود داشته است.آن حزب خردمند و نجات دهنده وجود خارجی ندارد ودخيل بستن راه نجات نيست..نه خد انه شاه نه ميهن و ...رهائی تنها بدست خود ميسراست و لاغير.مساله اصلی آن است که سوسياليسم فقط وفقط می تواند توسط کارگران و زحمتکشان آگاه به منافع تاريخی خود ساخته شود وطبعا توسط آن نوع اشکال سازمان يابی که درخدمت چنين نقشی باشد. موفق باشيد. 2009-03-11

 

 

 

دوست عزيزشما هرکه باشيد درهمان لحظه اول با تقابل قراردادن نظرات من با سازمان و طرح سوال عجيب وبيان شگفتيان از عدم انحلال سازمان ضميرخويش را وآنچه را که درذهنتان می گذرد ومن قصد نام گذاری برآن را ندارم به عريانی بيان کرديد.بنابراين فرضيه احتمالی و اوليه من درمورد درک سريازخانه ای شما ازسازمان نمی تواند اتهام صرف باشد.علاوه برآن چاپای همين روحيه را دريادداشت جديدشما هم می توان ديد، که تمايلی به ورود در آن ندارم ولی تقويت کننده همن فرضيه مطرح شده است.شما باخيال آسوده می توانيد هم چنان به جستجوهای خود اندررابطه مواضع فردی وسازمانی اينجانب وميزان تقابل آندو ادامه بدهيد.گرچه ادامه ديالوگ وقتی تحت الشعاع چنين انگيزه هائی باشد فايده چندانی برای آن متصورنيست اما بپاس احترام به انديشه انسان ونکاتی که آورده ايد :

اگرمردم شورش می کنند اولا پس لابد دارای پتانسيل خودرهانی هستند و عليه نظام می شورند وطبعا تاجائی که می شورند ازمهمات وافسون منطق وسلاح های برپادارنده نظام حاکم فاصله می گيرند وآن را مورد آماج خود قرارميدهند وگرنه با تسليم بودن به منطق نطام حاکم که نمی توان به جنگ آن رفت.باپذيرش اصل مزدوری وبردگی نمی توان عليه مزدوری وبردگی شوريد. وهمين طوربا تکيه برسلسه مراتب نمی توان عليه هيرارشی قدرت مبارزه کرد.پس مساله اصلی نه نفس شورش وطغيان(وانکاروياترديد ويا دستکم گرفتن پتانسيل خود رهانی) بلکه چرائی عدم موفقيت اين گونه تلاش ها است. که البته بدليل همان التقاط ها و عدم فاصله گرفتن کافی ازتاروپودهای تشکيل دهنده نظام است که موجب می گردد اين شورش ها پس ازکسب دستاوردهای اندک اکثرا ازتک وتا وپيشروی های بعدی بازمی مانند.اگرشما فکرمی کيند بدون نفی تاروپودهای نظام می شود مبارزه کارساز ی عليه نظام کرد حتما مرادتان نه مبارزه انقلابی بلکه مبارزات رفرم ودرچهارچوب سيستم است که جای خود دارد ولی ربطی به بحث ما ندارد.بحث ما مبارزه برای سوسياليسم ونظام ديگراست

من ازچندين گزاره اصلی و الهام بخش نام برده ام که شما بجای نفی يا اثبات آنها مسيربحث را به مخفی کردن خود پشت سنگر مارکس و غيره کشانده ايد.وبه جائی که ربطی به بحث فشرده وکوتاه ما ندارند. مسله قبل ازورودبه چندو چون وجزئيات قضيه آن است که آيا اصل پتانسيل وتوان خود رهانی دروجود سوژه های اجتماعی-طبقاتی را قبول داريم يا انسان ها را خاک رسی ميدانيم که توسط رهبران شکل داده ميشوند؟ آيا دولت نوع کمون و بطورکلی درهم شکستن ماشين دولتی را می پذيريم يا فعلا قصدتصرف و مرمت وباصطلاح دموکراتيک کردن آن را داريم؟ آيامی پذيريم که نظام طبقاتی ازنظرسازماندهی برسلسه مراتب وشئ سازی انسان ها استواراست يا اين سلسه مراتب ساری بورورکراتيک را تقديس می کنيم؟ آيا تفاوت کيفی بين سازمان معطوف به سوسياليسم ورهائی را با نوع سازمانی معطوف به نظام طبقاتی را قبول داريم؟ آيا آن را هم ماشينی مسلط بر عناصرتشکيل دهنده آن و برفرازسراعضاء سازمانی (يعنی همان ابزار سربازخانه ای وپاسدار جامعه طبقاتی) تصورمی کنيم يا به مثابه ابزاری برای خود رهانی و دموکراسی ازپائين و ابرازاراده مستقيم توده کارگران ؟ يا آنکه يا آنکه ميخواهيم اراده وخواست آنان را ازدالانهای پيچ درپيچ بوروکراسی وسلسه مراتب عبورداده وازتب وتاب بياندازيم ؟.همه اينها درتجربه يکصدسال گذشته برسرمان آمد وبنابراين مباحث تجريدی نيستند.

تبديل بحث خوردهانی هم به رهائی يک شبه فقط خلط مبحث است وربطی به بحث کنونی ونظر من ندارد.من همواره ازفرايندمبارزه برپايه عزيمت از وضعيت ومطالبات بيواسط وفرارروی ازآنها صحبت کرده ام.اگرمايل به شناخت مواضع من بوديد می توانيدبه نوشته هايم دراين مورد مراجعه کنيد

درمقاله اصلی من هم مطلقا بحثی ازمارکس نيامده است. بحث سوسياليسم مارکسی پس ازطرح آن توسط دوستمان مجيد واستنادنظرخود برپايه آن وارد اين بحث ها شد. دراين رابطه بود که من چندگزاره پايه ای ازمارکس ومارکسيست ها را –بديهی است ونيازی به گفتن ندارد که برداشت های من ازآنها است-آوردم تانشان بدهم که پايه های فکری مارکس وسايرکلاسيک های مارکسی نه آنگونه که وی تصورمی کند بلکه برپايه ديگری است. حال معلوم نيست که چرا طرح اين گزاره ها شما را آشفته است.آيا انتساب رهائی بدست خود کارگران به مارکس ادعای من است؟آيا درهم شکستن ماشين دولتی و نوع کمون گزاره دست ساختن من است؟ آيا رابطه بين شکوفاتی فرديت آزاد ورشد همگانی کشف من است؟ و....

درهرحال به باورمن شأن انسان درانديشيدن و درمبادله انديشه وفکرنهفته است. باميد شرايطی که انديشيدن آزاد وغيرکليشه ای برای هيچ کس جرم نباشد. وشماهم اگرمايل بوديد می توانيد نقدهای خود را نسبت به مواضع من بطور علنی مطرح کنيد تا ديگران هم به خوانند و درصورت تمايل مشارکت کنند.

 

درپاسخ به يادداشت های آقای فرامرز:

مقدمه :اين يادداشت قبل ازنوشته آخروپنجم آقای فرامرزتنظيم شده بود وقصد درج آن را درکامنت داشتم.اما قبل ازدرج آن شاهد نگارش آخرين يادداشت ايشان شدم.فی الواقع بخش پنچم تنهابخشی است که مشخصا مربوط به مقاله من درباره جنبش زنان است که پس ازيک گردش دورقمری وراندن درجاده خاکي، بالاخره نوبت پرداختن به آن فرارسيد. والبته ازآنجا که اين بخش حتا بسی آشفته تروناسازه ترازمطالب قبلی است، هم ازنظرنوع نگاه ايشان به جنبش ها وسازمان يابی وهم شيوه برخوردهای ايشان بانظرمخالف خود حيفم آمدکه اشاره به آن نداشته باشم. ازهمين رو درانتهای همين يادداشت هم اشاره فشرده ای به آن خواهم داشت گرچه که تمرکزبيشتربرآن می توانست درنتيجه گيری اين بحث ها مفيد وکمک کننده باشد. واما نکاتی درباره يادداشت های پيشين ايشان:

1-نوشته های اين دوست گرامی که من ظاهرا افتخارآشنانی با چنين نامی را ندارم،همانطورکه خودشاهديد بحرطويلی است که هنوز به اصل مساله که خود جنبش زنان باشد نرسيده است. روشن است که حجم زيرنويس ها هم ازظرفيت معمول کامنت ها فراتررفته وهم درپس صحنه ودورازچشم خوانندگان صورت می گيرد.معلوم است که انبان دل نويسنده لبريزبوده ودنبال مفری برای سرريزکردن آن می گشته است!. ولی خوب! چرا دورازچشم خوانندگان و چرا نه درجلوی آفتاب؟

بويژه اگردرنظربگيريم که کامنت نويس ما چنان باشيفتگی وتعصب از"ضرورت سازمان ودراصل ازنوع وتيپ معينی از سازمان"صحبت می کند که باوربه غيرازآن را درحکم بهم ريختن نظم کانئات وباورهای اصولی خود انگاشته وبااتلاق پيشاپيش "نه سازمان" وانگ انحلال طلبی برنظرات مقابل خود، خواننده را دچاراين پيش فرض می کند که لابدچنين کسی با چنين شيفتگی و باحداعلای ايمان به "سازمان"، قاعدتا نبايد حتا يک روز هم ارعدم حضوردر "معبد" خود غفلت نکرده باشد. ازاين روحقيقتا حيف است که با پچ پچ های پشت صحنه، اين ادله و تجربيات گران بها حيف وميل شوند. بنابراين بهتراست که يادداشت نويس چهره برتابد و معلوم کند ازکدام سازمان و کدام تجربه درخشان اين چنين شيفتمندانه سخن می گويد؟. بخصوص اين کنجاوی درآدم وقتی فزونی می گيرد، که اساسا کيش دفاع از"گونه"مورد نظر،درشرايطی مطرح ميشود که انواع رنگارنگ وامتحان پس داده ومبتنی بر کيش واستواربررهبران وسلسه مراتب(ازجمله ازهمان گونه خوش خيمی که مورد ستايش او است) درجامعه خودمان ازمذهبی وچپی به فراوانی يافت می شوندکه مصداق توصيفات اومی باشند."گونه هائی" که ميراث جان سخت استبداد آسيائی با محصولات نظامات طبقاتی وتجربيات کليشه وآئينی شده سازمان يابی را يکجا به نمايش می گذارند. حال آنکه به اشاره خواهيم ديد طبقه وسازمان يابی مقولاتی کليشه ای وثابت وآئينی نيستند.

2-اين يادداشت های بی مصرف مانده در پشت صحنه ازهمان لحظه اول با دورويکرد روشن و صريح سمت وسوی خود را نشان دادند:نخست درنوشته آقای مجيد که درآن صراحتا "تحسين جنبش های اجتماعی ازسوی من را را به باد انتقاد گرفت".بزعم وی بدون حزب پيشاهنگ برای هدايت اين جنبش ها اين جنبش ها درواقع هيچ اند. مگرخاک رس بدون خشتگرارزشی می تواند داشته باشد؟

واما درياداشت دوست ديگر بقلم آقای فرامرز ازهمان لحظه نخست وبدون هيچ گونه تعارف واين پا وآن پاکردنی اصل احترام به چندصدائی وپلوراليسم دريک سازمان چپ زيرضرب قراگرفت وبا زدن انگ انحلال طلبی واتلاق "نه سازمان" به مثابه شاه بيت تکراری ايشان دراين مقاله به هرسازمان چپی که درآن نشانه ای ازاحترام به تنوع نظرات و به پلوراليسم ديده شود،صراحتا از ايده "يک سازمان، يک صدا ويک گرايش" دفاع شد.گرچه ازحق نمی توان گذشت که برای خالی نبودن عريضه وازروی "سعه صدر"، درجائی اعتقاد خود به تحمل صدای ديگر اما به شرط چاقو يعنی قرارداشتن دربيرون ازسازمان رابرای دگرانديشان ابرازداشت!. ولی غافل ازآنکه راه طولانی بين سودای "يک سازمان، يک صدا" و"يک جامعه ويک سازمان" وجود ندارد و تنها ميزان توانائی و ناتوانی است که می تواند بين آرزو وواقعيت فاصله بياندازد. درهرحال مخالفت با فرايند جنبش خودرهان وخود بنياد، چندصدائی و خارج ازاتوريته حزب پيشاهنگ،واساسا با نگاه به طبقه درمفهوم پلوراليستی ونه بصورت خلوص ذهن ساخته اين نوع جريانات، رويکردی است که درسرتاسراين يادداشت ها جابجا دنبال ميشود.آرزوی کنترل ودست آموزکردن جنبش های "وحشی وخودفرمان" والبته نافرمان به اتوريته های درونی وبيروني، ازيکسو وجايگاه سازمان پيشاهنگ ورهبر-به منزله سر(فرمانده)( برای اندام (فرمانبر)ازسوی ديگر،جان مايه اين ياداشت ها را تشکيل می دهد و بقيه احتجاجات نيزهمه وهمه درحکم کشيدن وسمه برابرواست. ودراين ميان نويسنده که انقلاب بهمن را با دزديدن و غيره توسط خمنيی توضيح می دهد حتا يک بار ازخود سوال نمی کند آخرچگونه با پذيرش سرانديشمند وفرمانده و پيکر فاقد شعوروفرمانبرمی خواست و می توانست به جنگ ولايت فقيه وخمينی برود؟ وبدترازآن هنوزهم پس ازگذشت 30 سال با حرارت وتعصب تمام هم چنان ازگونه های مشابه –البته با عناوين وکدهای متفاوتی- سخن می گويد.

3-اندکی هم درمورد شيوه برخورد.

تمامی تلاش نويسنده آن است که سوال "چگونه سازماندهی" را به "نه سازماندهی" و نفی اصل سازماندهی تبديل کند. والبته منشأ چنين تلاشی را هم بايد دردرک کليشه ای وبسيارمحدودوی ازسازماندهی جستجوکرد و هم بدرجاتی درشگردهای رسوب کرده دراين نوع پلميک ها برای دست وپاکردن حقانيت برای خود و به خاک ماليدن کت حريف.

ايشان دريادداشت چهارم پس ازطفره رفتن ازجواب سرراست به سوال من درمورد اينکه آيا اساسا تفاوتی اساسی بين سازماندهی معطوف به سوسياليسم و سازماندهی های معطوف به جوامع طبقاتی قائل است يا نه؛ برای رهاکردن گريبان خود ازاين سوال تلاش می کند که نفس اين پرسش را بزيرسوال ببرد و آن را بلاموضوع کند. وحال آنکه اين سوال برآمده از کارنامه وتجربيات ناکام صورت گرفته در بيش ازيک قرن است و بخشی ازنقد فروپاشی اردوگاه وتجربه قرن بيستم وآنچه که برماگذشت و تجربه اخص سازمانهای چپ وراديکال جوامع مشابه خود مان را تشکيل می دهد.( نظيرجايگزين شدن حزب بجای طبقه ودرادامه جای جايگرينی رهبری وبورکراسی بحای اراده بدنه حزب وسپس هيئت سياسی و دبيراول بجای آنها .... وفرماليته شدن شوراها وسايرتشکل های توده ايی .... ونسخه برداری ازاين الگو درنقاط ديگرو...) .با اين وجود يادداشت نويس ما به اين دورزدن نياز ميرم دارد.اوبايد قبل ازهرچيز با تکيه به عقل سليم وديرآشنا برای همه، قبح باورهائی چون سلسه مراتب،نيازبه رهبری ومبارزه عليه اقتداربورو،و... را زائل کند ودرهمين رابطه تلاش مبرمی برای باورندان وجود تفاوت بين آنها نظيررهبری خوب ورهبری بد وبوروکراسی خوب وبوروکراسی بد وسلسه مراتب مفيد وسلسه مراتب بد و.. وخلاصه تفاوت های درون سيستمی را بجای آماج قراردادن کليت سيستم جابياندازد وبا اتکاء به چنين چاپاهای لغزنده وخرده تفاوت ها،بلکه بتواند ازمقولاتی که نمی تواند مورد قبول هيچ انسان آزاده ودموکراتی باشد تاچه رسد به مدافعان ومدعيان رهائی ازانواع ستم های طبقاتي، اعاده حيثيت کند.درتلاشی ازهمين قماش برای زدودن قبح نظام سلسه مراتبي، اين نظم برگرفته شده ازارتش وجامعه طبقاتی ومتعلق به تاريخ پيشاانساني،می کوشد که باکشيدن ديوارچين بين مرحله قبل ازقدرت وپس ازقدرت آن را توجيه پذير کند ولاجرم منازعه بی پايان برای قدرت وقدرت يابی رقبا راجايگزين مبارزه برای رهائی سازد.غافل ازآنکه قدرت دروجوه کلان خود ودروجه مسلط ازدل همان جامعه و باتکيه برپيش زمينه ها وساختارهای موجود درآن وازجمله با تکيه برهمين "خرده قدرت ها" وتقديس آنها به عروج ميرسد ونه هم چون فرود بلای آسمانی برزمين. هم چنان که درنمونه ديگری خصلت فرايندی مبارزه برای رهائی را که امری بديهی درنوشته های من است به امری تبديل می کند که گويا مدعی ام بطوردفعی ويک شبه قابل حصول است!. شيوه تحريف نظرات حريف وتبديل آنها به ياوه وبرای کسب حقانيت برای يافته های خود عادتی مرسوم دراين گونه پلميک هاست وجلوه ای ازهمان ولعی است که دست يابی به قدرت ومقهورکردن کنش ديگری را هم چون تلاش تشته ای دربيان فلسفه وجودی تلاش های خود می داند.مثلا ادعای ايشان مبنی براينکه گويا من تقسيم کاررا انکارکرده ام ازهمين قماش است. والبته سرمنشأ آن نيزپيوند ناگسستنی است که بين تقسيم کار وسلسه مراتب درذهن خود ايشان وجود دارد. والا تقسيم کار اگرنهادی وجاودانی نشود واگرستايش نشود الزاما با سلسه مراتب وامتيازخواهی وتبعيض همزادنيست.مبارزه عليه تقسيم اسارت آوروتبعيض آميزبه معنی مبارزه با تقيسم کارمبتنی برهميستگی و تقويت بازدهی توليد جمعی نيست.

4- واندکی هم درمورد مضمون

متأسفانه با مشاهده جمع بندی ياد داشت چهار معلوم ميشود که نويسنده مطلقا وبه نحو شگفت آوری ازمحتوای نظرمن سردرنياورده است(اگرنخواهيم بگوئيم که عمدا تحريف کرده است).اومی نويسد انتقاد آقای روزبه از:"سازماندهی های از نوع سلسله مراتبی و حافظ جداسازی قدرت از خود توده ها" را در برابر خود بگذاريد. و آن را چند بار بخوانيد و پيش خود سبک و سنگين کنيد: آيا نادرست تر از اين عبارت هم می توان يافت؟

توضيحات عجيب وغريبی که درادامه عبارت فوق می دهد شکی باقی نمی گذارد،آنچنان آشتفه وپرت است که معلوم ميشود ايشان اصلا متوجه آنچه که من دراين باره گفته ام نشده و متأسفانه وجود همان منشور غرائزثانوی و شکل گرفته درجامعه طبقاتی را که مانع درک گزاره های مربوط به رهائی ميشود را مورد تأييد قرارميدهد.

اساسا انباشت ثروت وانباشت قدرت دوهمزاد جدانشدنی وبازتوليد کننده يکديگر هستند. جامعه طبقاتی بدون انباشت قدرت ودربيرون ازدسترس وکنترل توده های استثمارشده(درسطوح گوناگون ازکوچکترين سلول های اجتماعی تا ماشين دولتی) قادر به بقاء نيست. چرا که نطام مسلط با سلب محصول فراورده ها وتوليد ازچنگ توليدکنندگان ازهمان لحظه با مقاومت ومبارزه سلب شدگان مواجه است وبرای مقابله با آن به سلب قدرت ازکنشکران وانباشت آن دربيرون ازقلمروکنترل وی ودرسازمان های سرکوب مبادرت می کند. امری که تنها ضامن بقا اوست.قدرت وثروت بيرون آمده ازچنگ زحمتکشان ومسلط وبيگانه با او.بنابراين وقتی نويسنده بکرات شگفتی وعدم درک خويش را ازمفهوم قدرت جداشده ازتوده ها ومسلط برآنها ورازوارگی اين قدرت مسلط شده به نمايش می گذارد، درواقع ناخواسته دارد به ستايش ازقدرت درسيمای سلب شده،خونين،متجاوز وسرکوب کننده ای می پردازد که پاسداروضع موجوداست.متأسفانه همه پايه ها ومبانی الهام بخش وراهبردی سوسياليسم چون خودحکومتي،خودرهاني،دموکراسی مستقيم ومشارکتي،اصل درهم شکستن ماشين دولتی به منزله ابزارجامعه طبقاتي،رابطه زنده بين شکوفائی آزاد فردی با شکوفائی همگان،وناسازه بودن سلسله مراتب وبوروکراسی ورهبری کردن ورهبری شدن با اين ارزشها واينکه يک سازمان درخدمت اين ارزشها نمی تواند اساسا سنخيتی با سازمانهای همزاد وهم زيست با جامعه طبقاتی داشته باشد،سخت برای يادداشت نويس بيگانه است واساسا ومتأسفانه تامرزنگران کننده ای نشانه ای ازاين ارزشها دراين يادداشت ها ديده نمی شود.مثلا هيچ رابطه معنا داری بين دمکراسی مستقيم وبرخاسته ازآحاد جامعه ويا دمکراسی مشارکتی وچگونگی سازمان يابی وناسازه بودن آن با سلسه مراتب وجود ندارد. درنزدوی گوئی که قدرت امری است قراردادی بين مسندنشيينان و کسانی که دراتاق انتظارقراردارند. وحال آنکه هزاران شاهد همواره خاطرنشان می کنند قدرت نوردبان دوطرفه نيست و وقتی تفويض شد و ازچنگ مردم خارج شد، توازن بهم خورده ومسند نشنيان مطابق قرارددادهای قبل ازقدرت عمل نخواهند کرد. بدترين نوع بردگی تفويض قدرت بدست خود وبا رضايت خود وبدست رهبران است.همانطورکه مردم درانقلاب بهمن با نشاندن خمينی برماه وبردوش خود چنين کردند. وهمان گونه که يادداشت نويس ما تحت عنوان رهبران خوب و ...بطور تعصب آميزی ازآن دفاع می کند دربينش وی سازمان يک ظرف جاودانی ودارای قواعد ثابت ومستقل ازنوع مناسبات اجتماعی موجود و هم چون يک ابزارجادوئی وفراطبقاتی وجود دارد.انگارنه انگارکه سازمان ظرفی است برای تسهيل وتقويت مبارزات طبقاتی زنده وجاری ونه برای قالب گيری آن وروانه کردن روخانه خروشان به کانال های باريک جوی باری باريک وتنگ اين يا آن گروه. گرچه درنزدمقاله نويس می توان به شيوه مراکزعلمی وآکادميک جامعه طبقاتی هم چون فنون علمی و امری مجردحول وحوش جزئيات ومعايب ومزايايش به بحث پرداخت اما حاشا که کليت آن چه را که دايما بگوش ما ميخوانند-ازگهواره تاگور-هرگزنمی توان به زيرسوال برد.وحال آنکه سازمان وسازمان يابی ازقضا بدليل آنکه عميقا با مناسبات اجتماعی ومساله قدرت سروکاردارد، بيش ازهرمقوله ديگری با نوع مناسابت اجتماعی ارتباط مستقيم وتنگاتنگ دارد.بنابراين مبارزه با رازوارگی وتقديس سازمان به مثابه سازمان درمبارزه برای رهائی امرکليدی است.نگاهی که مولد ماشين های کوچک قدرت قبل ازعروج وتسمه نقاله تبديل به ماشين های هيولائی پس ازقدرت است. مارکس تاقبل ازکمون پاريس، که به نوبه خود مولد سازمانهای طرازنوين ودفن گونه هائی از طرازکهن گرديد،براين گمان بودکه با تصرف ساختارهای قدرت موجود می توان به هدف رسيد ولی ديری نپائيد که خيزش کمون پاريس برچنين تصوری نقطه پايان گذاشت.ازآن هنگام بشرتوانسته بازهم درپرتوتجربيات بوجود آمده بردانائی خويش نسبت به اين مساله بيفزايد. وعجيب است که بسياری ازمدعيان چپ ما هنوزدرعصرقبل ازکمون پاريس قراردارند. وحال آنکه با تجربيات ودست آوردهای بيشمارپس ازآن را دربرابرخود دارند.

بهرحال وقتی امروزدرنقطه ای که درآن قرارداريم ازسازمان يابی وازجمله ازنوع سياسی وحزبی آن سخن به ميان می آوريم،ناگزيريم برپايه سه گزاره تعيين کننده زيرودرنظرگرفتن رابطه ارگانيک آنها، که تجربيات ودستاوردهای ازآن زمان تاکنون را بهم پيوندمی زند انديشه کنيم وگرنه دورازلحظه تاريخی خود بسرمی بريم:

نخست درنظرگرفتن مفهوم گسترده ،متکثر وپلوراليستی طبقه.که امروزه درمقايسه با گذشته دچارتغييرات بزرگ وساختاری شده ودربرگيرنده انواع اشکال کار،اعم ازصنعتي،کشاورزي،کارغيرمادی(خدماتی وفکری و.....)، شاغلين،بيکاران وکارهای موقت وپاره وقت و... که امروزه دارد به سيمای مسلط تبديل می شود،کاربامزد وکاربی مزد وازجمله تمامی کارهائی که درخدمت بازتوليد کل نيروی کار قراردارد وازجمله کارزنانه بی دستمزد و... دروجه ديگردرنظرگرفتن انواع واقسام تمايزات جنسيتی ،ملی وقومی ومکان جغرافيائی و... .وخلاصه دريک کلام کليه مزدوحقوق بگيران رسمی و غيررسمی و که کاربدون مزد و کليتی بنام اکثريت عظيمی جامعه را می سازند ونسبت های متغيربخش های گوناگون طبقه که درطی اين ساليان صورت گرفته است.طبقه دروجه اشتراکات ودرنظرگرفتن اختلافات وبه مثابه يک مقوله فرارونده ودرحال گسترش ،يک مقوله يک پارچه نيست اما اين تکثرتکثردرون طبقه ای ودرچهارچوب استثمارآنها توسط سرمايه دراشکال مستقيم وغيرمستقيم است. باين ترتيب روشن است که بحث تکثروپلوراليسم درون طبقاتی را که درخدمت بالندگی مبارزه طبقاتی درکليت خويش است نمی توان با مبارزه بين طبقات –که ازقضا برای دامن زدن به آن است-قاطی کرد وپيش خودفرض نمودکه ضربه ناک اوت کننده ای هم به حريف وارد شده است. واين گونه برپاکردن گردوخاک چيزی است که متأسفانه خصلت نمای ديالوگ دوست عزيمان فرامرز را تشکيل می دهد.

گزاره دوم درنظرگرفتن کارکردو وظيفه کمونيستی است که دريک کلمه دربرگيرنده دفاع ازمنافع عمومی وکلی طبقه صرفنظرازاين يا آن لايه واين يا آن کشوراست. بنابراين قراردادن اين بخشها دربرابرهم وتکه وتقسيم کردن طبقه مطلقا دربرابراين کارکرد قراردارد. والبته نمی توان انکارکرد که داشتن نگاهی اين گونه به طبقه متکثروگسترده،بالکل با نتايج وپی آمدهای متفاوتی ازنگاه تنگ ويک گرايشی به طبقه همراه است.دراين نگاه کمونيست ها فقط بخشی ازجنبش طبقه هستند و نقش خود را درخود سازمان يابی و خود رهانی کليت طبقه می جويند ونه درآرايش اين دسته يا آن دسته دربرابرهم.مارکس می گفت فرقه حقانيت وجودی وحيثيت خويش را نه دروجه مشترک اش با جنبش طبقه بلکه درعقيده پوسيده وخاصی می بيند که او را ازجنبش متمايزمی کند. گرچه استناد به مارکس نويسنده را خشمگين می سازد ومرا ازاستناد به مارکس منع کرده است،ولی من اگرمارکس وهرکس ديگررا ازبسترتاريخی خود خارج نکنيم وبه بت و اسطوره رهبرکبير ومرجع تقليد لازم الاتباع تبدل نکنيم،نه ازگفته های او بلکه هم چنين نوشيدن هرجرعه ای ازاين روخانه جاری وعظيم ،حتا اگرگفته يک کارگرساده باشد،لذت می برم.

گزاره سوم اشکال وظرف های سازمان يابی است که بتواند به منزله بستر رودخانه ای باشد برای پيوستن اين جويبارها بهم ديگر وجاری شدن آن که بيان کننده تنوعات و کثرت درعين وحدت حول منافع يايه ای ومشترک است.

بنابراين ازهرکجای اين سه پايه اگرشما به مساله نگاه کنيد، چه ازبعد واقعيت انکارناپذير تنوع وتکثرطبقه وچه وظيفه کمونيست ها که معرف دفاع ازکليت منافع آنها وتقويت همبستگی طبقاتی وخود حکومتی آن می باشد و چه به مثابه بسترردوخانه ای که بايد ظرفی باشد که اين شاخه ها وجوبيارها بتوانند به آن به پيوندند،آنگاه معلوم ميشود که تقليل خودبه يک صدا ويک گرايش ازطبقه – که تازه برای فرقه های ما آرزوی دست نيافتنی است-خود چيزی جزفرقه گرائی نيست. والبته مبين يک درک تماميت گرا وغيردموکراتيک ازطبقه است. يعنی هم دامن زدن به شقه شقه کردن طبقه وهم ديدگاه تماميت خواهانه وسرکوبگرانه ای است که دربطن اين نوع مدعيان چپ وطبقه قويا وجود دارد. درگذشته ها طبقه کارگرعملا هم معادل کارگران صنعتی بود، هم معادل مرد بود وهم برپايه سرکردگی اين بخش کارگران برسايربخش های طبقه ويا زحمتکشان بود ومعنای حزب هم به نمايندگی ازآن (ودرعمل جايگرين طبقه) برتک حزبی وفرادستی يک صدا دردرون آن استواربود.ولی امروزه با تحولاتی که ورود به آن خارج ازحوصله اين نوشته است اين منظومه وتصوير ازکانئات پاک به هم ريخته است.ولی بسياری درهمان لحظه های تاريخی منجمد شده وهم چون سربازان ژاپنی مخفی درپناهگاه ها ودرتصورادامه جنگ، بسرمی برند ودرواقع درپيله درونی وبی خبرازدگرگونی شرايط زيستی به نوعی "بنيادگرائی" را نمايندگی می کنند. اين بنياد گرائی بويژه ازآن رومضحک می نمايد که بدليل همان تغديه ازکليشه های دست نخورده، امروزه حتا آن مابازاء تاريخی رانداشته وبصورت ادعای خودخوانده نمايندگی تاريخی ازجانب پرولتاريا مورد دفاع قرارمی گيرد. ودرست بهمين دليل والبته با تأسف وقتی وارد صحنه واقعی اجتماعی می شود می تواند با روند فرارونده خود جنبش ها نيزرودر رو شود. ومارکس درست با فهم همين مساله –نيروی ماند فرقه گرائی-بود که بدرستی خاطرنشان ساخته بود که يک گام عملی جنبش بهترازيک دوحين برنامه است(ومرادش برنامه های برآمده ازبيرون ازمتن جنبش بود).

 

بنابراين بطورخلاصه مساله نه برسرنفی سازمان يابی که برسرچگونگی سازمان يابی واصول حاکم برآن است. مساله اصلی مبارزه عليه سلسه مراتب ،مبارزه عليه بوروکراسي، ودرتلاشی معکوس برای دست يابی تاسرحد ممکن به دمکراسی مشارکتی و مستقيم وتعميق آن –آنهم با عنايت به دستاوردهای ارتباطی جهان امروزاست که بسترهای انقلابی برای مشارکت هرچه بيشتربوجود آورده است. برسميت شناختن وتثبيت پلوراليسم برپايه بنيادهای مشترک عليه پايه های اصلی نظم طبقاتی موجود،تاکيد براشتراکات وکنش های جمعی واقتدارحاصل ازآن،قدرت ناشی شده ازهمبستگی انسانی دردرون يک جمع وسازمانی که خود را سوسياليستی می داند، بجای فرادستی واقتدار اين يا آن گرايش واين يا آن بخش که منبع بی پايان روند طرد و حذف وتجزيه وتقسيم وتوليد فرقه است.فاصله گرفتن ازمدلهای مبتنی بربديهی انگاشتن وجود سرفرمانده وبدنه فرمانبر، ازبديهيات اين نوع سازماندهی است که اساسا خودرا بااهداف وارزشهای والائی هم چون چون خودحکومتی وخودرهانی هماهنگ می سازد. مقولاتی که برخلاف خشم نويسنده ازآنها، خود گويا بوده وهيچ نيازی به تفسيراضافی ندارد. شعارخود رهانی وخودحکومتی همواره ورد کلام کمونيست ها بوده وهيچ نيست جزناظر به سوژه شدن ونقش آفرينی مستقيم تک تک کارگران واستثمارشوندگان، وحقيقتا به معنای حکومت مردم برخود،امری که بورژوازی آن را درلفظ وبطورصوری می پذيرد تا درعمل آن را بلاموضوع کند.دموکراسی مستقيم ومشارکتی هيچ چيزپيچيده ورازآلودی نيست که کسی بخواهد رازگشائی کند.همه برآن واقفند وهمه ابهام تراشی ها و رازورزی ها برای پنهان کردن سيمای آن است.نه فقط دردوره های انقلابی بلکه هم چنين درهرلحظه وهرمکانی وقتی کنش ها ازحوزه فردی خارج ميشود وبه يک جمع دونفر به بالا پيوندمی خورد وجود دارد و به عنوان گزينه ای دربرابرگزينه های ديگرمطرح ميشود.

بنابراين بهتراست که کيش رهبری وسلسه مراتب را به آن جامعه و کسانی واگذاريم که برای تداوم حيات نکبت بارخود به آن نيازدارند. مارکس می گويد درجامعه سرمايه داری گوئی مردگان (سرمايه ثابت) برزندگان (سرمايه متغير) حکم می رانند.وبه آن بايد افزود منتاظربا آن انديشه و باورها درقالب احکام وکليشه شدن ها وطبقه بندی ها و مفصل بندی ها درقالب سلسله مراتب و آمريت که جملگی برپادارنده نظم سرمايه داری است.

 

البته من بسهم خود تصديق می کنم که خطوط نظرات مطرح شده درلابلای اين يادداشت ها برای همه ما خيلی آشنا است. آنقدرآشنا که انگارازهمان بدوگشودن چشمان خودبه اين جهان با آنها متولدشده ايم. ازهمان آغوش خانواده ومدرسه ومحله ودانشگاه ومحل کار،شهروده ....ودرهمه جا، نظام سلسه مراتبی وآقابالا سر(ازپدرخانواده تارئيس محله ومديرمدرسه وژاندارم دهکده و....وتا دولت ...)باما ووجودما محشوربوده است.با آن زاده شده ايم وبه نوبه خود با پذيرش ومجری بودن آنرا بازتوليد کرده ايم.يک سيکل معيوب و مرگبار! بنابراين کمترين شکی در بداهت ونيرومندی اين سلسه مراتب ونظم مبتنی بر آقابالاسر ،درون شدگی وتبديل آنها به غرائزثانوی روانيست.... ولی افسوس که جنبش پيش رونده طبقات دون پايه، وپرده برداری مارکس ازآن و انقلاب کپرنيکی او وادامه دهندگانش چرتمان را پاره کرده و باورمان به نقدس وغيرقابل تغييربودن ارثيه رسيده ازپدران ومادرانمان را به منازعه طلبيده و مسيرديگری را دربرابرمان گشوده اند:مسيرخود رهائی و خود حکومتی.نسل های گوناگونی تلاش کردند که بنوبه خود اين مسيررا هموارترسازند و راه را بسازند.آنها بامسوليت خويش گامهای برداشتند و البته گاهی حتا به عقب . ظاهرانسل ما-والبته بخشی ازآن- نيزدرپی يک نقد بی رمق واوليه درپی زمين لرزه بزرگی که اتفاق افتادوواکاوی تجربه شکست خورده برای گشودن راه پيشروی وپی گرفتن ،متأسفانه دچارسرخوردگی شده و عزم بازگشت به عقب را کرده است. آيا برای اين نسل سرخورده که ماباشيم بهترنيست که يک بارديگربا نگاهی به پشت سرحداقل ازتکرارمواردمنفی حذرکنيم. توصيه من ياين نسل آنست که لازم است يک بارديگرماهی سياه کوچولوی صمد بهرنگی را ازنومرورکند!

*****

بالأخره بخش پنچم نوشته آقای فرامرز،به نقد مقاله ای که بهانه شده بود برای چهاريادداشت بی ارتباط با آن، رسيد.اما مطالب مطرح شده درآن اوج اشفتگی نويسنده را هم بلحاظ مضمونی وهم بلحاظ شيوه برخورد به نمايش می گذارد. آنطورکه خودنوشته نشان ميدهد همزمانی اين يادداشت ها با گفتگوی راديوی هميستگی بايکی ازفعالين زن که درآن ازساختارهای جنبشی-شبکه ای دفاع شده بود،آين آشتفتگی را به اوج خود رساند ونويسنده را وادارکرد حداقل درنوشته خود کوچه ای برای مخالفان سلسه مراتب ومدافع روابط افقی بازکند والبته چنين کاری کليت ويک دستی نظريه را کاملا بهم ريخت و نويسنده را وادارکرد که با فراربجلو وگرفتن دست پيش هم چنان خود را طلبکارومدعی قلمدادکندو برای اينکارالبته ناچارگرديد تاوان سنگينی را که همانا تحريف آشکارهمه وقايع ورويدادهاست، بدهد. بصورت تلگرافی به آنها اشاره می کنم:

الف-می گويد که من بالاخره درزيراين آسمان کبود يک نمونه را که کمپين باشد نشان داده ام تا مثالی باشد برای سازماندهی افقی. ولی مقاله من هيچ ربطی به کمپين ندارد وحتا يک بارهم نامی ازآن درمقاله نيامده است و عنوان آن هم نگاهی به برخی چالش های پيشاپش روی جنبش زنان دريک سال گذشته است.

ب-گفته است که اصطلاح شبکه –جنبشی و (يا توصيفی مشابه آن ) را عينا ازکمپين گرفته ام. گرچه اگرچنين هم بود هيچ مشکلی نبود ولی واقعيت آن است که کاربرد اين اصطلاح درنوشته های من ربطی به اين کمپين مشخص ندارد وازسالها پيش درنوشته های من مطرح شده وخود هم نمی دانم ازکجا آمده وازکجا گرفته ام.ولی آنچه که بدورازاين يا آن نام ومعطوف به محتواست اولا اين نوع سازماندی فقط مختص به کمپين نيست بلکه درميان جنبش زنان مطرح است ولی همانطورکه درنوشته من هم آمده اين گرايش نوپابوده وهنوزتثيبت نشده ويا تنها گرايش نيست.وثانيا به جنبش زنان فقط ايران مربوط نيست بلکه پيش ازآن درسطح جهانی مطرح بوده است .ثالثاگرچه بدلايلی خارج ازاين درجنبش زنان نفوذ و بردبيشتری دارد،اما اختصاص به آن نداشته و سايرجنبش های جهانی نيزسالهاست که ازآن استفاده می کنندو رابعا فقط به سالهای اخيرمربوط نمی شود و لااقل قدمت آن به جنبش مه 1968 ودست آوردهای آن ميرسد. بنابراين اگرآقای فرامرزباشنيدن گفتگوی همبستگی با يکی ازفعالان زن غافلگيرشده است بخودش مربوط است وبهتراست آن را مبنای مباحثاتی که جنبه عمومی و فراموردی دارد ونوشته های من هم صرفا با استناد به اين گونه موارد اخص تنظيم نشده است قرارندهد. گرچه بعنوان نمونه ای وتجريه ای ازاين نوع جنبش ها مورد توجه است.

ج-درفراربجلو نويسنده مرا متهم کرده است که يک الگوی سازماندهی معينی را به کل جنبش زنان تسری داده ام. اين هم برخلاف واقعيت است ونوشته من با وجود فشردگی وحجم کم،درکناردفاع ازسازمدهی افقی درمقابل هرمي، اما درهمان حال ازپلوراليسم وچندصدائی وگرايشات گوناگون درجنبش زنان و يافتن اشتراکات درکنارديالوگ سخن گفته است،امری که دراکثرنوشته های من برجستگی دارد، وتمامانشان دهنده بطلان اين ادعاهاست.

ودقيقا اين خود نويسنده است که با مطلق کردن سازماندهی عمودی جائی برای سازماندهی افقی باقی نگذاشته وحالا با غافلگيری خود برآن است که توپ را باصطلاح به زمين حريف بياندازد.اگرنويسنده درکنارطرح تشکل های عمودي،برای تشکل های افقی هم جائی بازمی کردد وآن را انحلال طلبی و"نه تشکيلات" نمی ناميد،اين مباحثات باين صورت اصلا مبنا و ضرورتی پيدانمی کرد.وبايد به نويسنده خاطرنشان کنم که شعارپلوراليسم ازجمله درسازمان يابی

يکی ازپايه های اساسی درنگرش نوين به تشکل يابی است.

د-يادداشت نويس برای نجات خود تلاش کرده است که اولا مورد پيش آمده را به مثابه استثنائی برقاعده در جنبش زنان عنوان کند،که البته نه درداخل کشور و نه در جنبش های زنان درسطح جهانی چنين ادعائی چندان مبنائی ندارد و ثانيا با طرح مبارزه طبقاتی ازيکسو و غيرطبقاتی تلقی کردن جنبش زنان ازسوی ديگر برای تشکل های مورد نظرخويش يعنی تشکل های سلسه مراتبی و تک صدائی مبنائی طبقاتی بيايد. البته من در بخش های قبلی تاحدی که حوصله اين مقاله اجازه می داد آن را مورد نقد قرارداده ام و گفته ام که اساسا خود طبقه متکثروپلوراليستی است و دارای گرايشات و اشکال گوناگون ونيزبا توجه به هدف اصلی وفلسفه بودی کمونيست ها نشان داده ام که ازپلوراليسم وچندصدائی گريزی نيست. والبته در اين تلاش نويسنده می خواهد ظرفيت ها ونوع سازماندهی جنبشی-شبکه ای را درانطباق ومناسب با وجود طبقات گوناگون درکناريکديگر بکند که الزاما چنين نيست.چنين ادعائی هم چنين همراه است با تلاشی برای مخلوط کردن تفاوت ها و پلوراليسم درون طبقه ای با پلوراليسم وتنوعات بين طبقه ای که نه ازنظرتئوريک و نه ازنظرتجربه مدافعان جهان ديگرومدافعان مبارزه برای سوسياليسم خوانائی دارد.جنبش های اجتماعی وخود سوسياليسم اصالتا بابيشترين تنوع ودموکراسی همرا ه وهمزاداست. اساسا رهاشدن زنجيرها ازدست وپای انسان و عروج هريک نفربه مثابه يک فردآزاد وهمبسته بهمراه خود کهکشانی ازتنوع را می آفريند.ولی تنوعاتی که نه دربرابرهم ونافی هم ديگر، که آفريند رنگين کمان زيبای جامعه طرازنوين است. بنابراين متأسفانه تمامی تلاش های نويسنده برای يافتن محمل نظری برای مشروعيت بخشيدن به تئوری حذف وطرد وتجزيه دائم تاسرحد اوج نهائی فرقه گرائی يعنی فرديت جدامانده ازجمع،فرايندی که خوره تجمعات بزرگ وهمبسته وپلوراليستی بشمارمی آيد،ناکام است.

اين نوشته را با اشاره به دوتصورنادرست نويسنده يادداشتها به پايان می برم:اينکه نويسنده فکرمی کند با تشکل های عمودی بهتروانقلابی ترمی توان مبارزه کرد تا افقی وجنبشي، اصلا واقعيت ندارد وتوهمی بيش نيست.نمونه اش هم کمپين يک ميلون امضاء درداخل کشوراست درمقايسه با جريانات مشابه اش. کجاهستند آن تشکل های عمودی مورد نطر وی. ازقضا درشرايط سرکوب نشان داده شده است که اين نوع سازماندهی هم ازنظرادامه کاری ومقابله با سرکوب وهم قدرت بسيج توده ای وگستره فعاليت کارآئی بيشتری دارد.همان عدد بزرگ! درسطح جهانی هم بيلان فعاليت آن ها همين طوراست. وثانيا فکرمی کند اگربيرون آلوده است ونمی شود جلوی اين روند را گرفت ولی سازمان اخص کمونيست ها جای چنين "آلودگی هائی" نيست وبايد پاک بماند.دراين تفکرسازمان کمونيستی تافته ای جدابافته است و جائی نيست که باد حداکثرتلاش ممکن صورت گيرد تا بهترين وعالی ترين مناسبات وکنش های برابرانسانی و اقتدار جمعی ومشارکتي،پلوراليسم وگره زدن شکوفائی فردی وبا شکوفائی جمعی و دموکراسی مستقيم ومشارکتی وتأمين آزادی بی قيدوشرط انديشه بيان و.. را درمتن خود جاری کند . گوئی که کمونيست ها خود به عملی کردن برنامه هائی که مدعی آن هستند نيازی ندارند.گوئی آنجا-خانه اشان- سربازخانه است و مبتنی برنظام رهبری ورهبری شونده و سربازی وفرماندهی عالی ونيازی به اين ارزشها نيست. وحال آنکه ميدانيم که کمونيست ها بيش ازهرکس ديگری مثل نياز پيکرزنده به اکسيژن به آنها نيازدارند و علی القاعده خود بايد نماينده ارزشهای متعالی باشند که مروج اش هستند وآن را درلحظه لحظه زندگی خود ومناسبات فی مابين خود بکار گيرند.بی شک امرساده ای نيست ولی تلاش مستمری بايد دراين جهت صورت گيرد و نه تقديس مناسبات سربازخانه ای. البته آنها فقط درپيوند با جنبش ها وآميختن با آنها می توانند ييافريند و آفريده شوند.بياموزند و بياموزانند.

2009-03-17

 

*******

درپاسخ به يادداشت های آقای فرامرز:

مقدمه :اين يادداشت قبل ازنوشته آخروپنجم ايشان تنظيم شده بود وقصد درج آن را درکامنت داشتم.اما قبل ازدرج آن شاهد نگارش آخرين يادداشت ايشان شدم.فی الواقع بخش پنچم تنهابخشی است که مشخصا مربوط به مقاله من درباره جنبش زنان است که پس ازيک گردش دورقمری وراندن درجاده خاکي، بالاخره نوبت پرداختن به آن فرارسيد. والبته ازآنجا که اين بخش حتا بسی آشفته تروناسازه ترازمطالب قبلی است، هم ازنظرنوع نگاه ايشان به جنبش ها وسازمان يابی وهم شيوه برخوردهای ايشان بانظرمخالف خود حيفم آمدکه اشاره به آن نداشته باشم. ازهمين رو درانتهای همين يادداشت هم اشاره فشرده ای به آن خواهم داشت گرچه که تمرکزبيشتربرآن می توانست درنتيجه گيری اين بحث ها مفيد وکمک کننده باشد. واما نکاتی درباره يادداشت های پيشين ايشان:

1-نوشته های اين دوست گرامی که من ظاهرا افتخارآشنانی با چنين نامی را ندارم،همانطورکه خودشاهديد بحرطويلی است که هنوز به اصل مساله که خود جنبش زنان باشد نرسيده است. روشن است که حجم زيرنويس ها هم ازظرفيت معمول کامنت ها فراتررفته وهم درپس صحنه ودورازچشم خوانندگان صورت می گيرد.معلوم است که انبان دل نويسنده لبريزبوده ودنبال مفری برای سرريزکردن آن می گشته است!. ولی خوب! چرا دورازچشم خوانندگان و چرا نه درجلوی آفتاب؟

بويژه اگردرنظربگيريم که کامنت نويس ما چنان باشيفتگی وتعصب از"ضرورت سازمان ودراصل ازنوع وتيپ معينی از سازمان"صحبت می کند که باوربه غيرازآن را درحکم بهم ريختن نظم کانئات وباورهای اصولی خود انگاشته وبااتلاق پيشاپيش "نه سازمان" وانگ انحلال طلبی برنظرات مقابل خود، خواننده را دچاراين پيش فرض می کند که لابدچنين کسی با چنين شيفتگی و باحداعلای ايمان به "سازمان"، قاعدتا نبايد حتا يک روز هم ارعدم حضوردر "معبد" خود غفلت کرده باشد. ازاين روحقيقتا حيف است که با پچ پچ های پشت صحنه، اين ادله و تجربيات گران بها حيف وميل شوند. بنابراين بهتراست که يادداشت نويس چهره برتابد و معلوم کند ازکدام سازمان و کدام تجربه درخشان اين چنين شيفتمندانه سخن می گويد؟. بخصوص اين کنجاوی درآدم وقتی فزونی می گيرد،که اساسا کيش دفاع از"گونه"مورد نظر،درشرايطی مطرح ميشود که انواع رنگارنگ وامتحان پس داده ومبتنی بر کيش واستواربررهبران وسلسه مراتب(ازجمله ازهمان گونه خوش خيمی که مورد ستايش او است) درجامعه خودمان ازمذهبی وچپی به فراوانی يافت می شوندکه مصداق توصيفات اومی باشند."گونه هائی" که ميراث جان سخت استبداد آسيائی با محصولات نظامات طبقاتی وتجربيات کليشه وآئينی شده سازمان يابی را يکجا به نمايش می گذارند. حال آنکه به اشاره خواهيم ديد طبقه وسازمان يابی مقولاتی کليشه ای وثابت وآئينی نيستند.

2-اين يادداشت های بی مصرف مانده در پشت صحنه ازهمان لحظه اول با دورويکرد روشن و صريح سمت وسوی خود را نشان دادند:نخست درنوشته آقای مجيد که درآن صراحتا "تحسين جنبش های اجتماعی ازسوی من را را به باد انتقاد گرفت".بزعم وی بدون حزب پيشاهنگ برای هدايت اين جنبش ها اين جنبش ها درواقع هيچ اند. مگرخاک رس بدون خشتگرارزشی می تواند داشته باشد؟

واما درياداشت دوست ديگر بقلم آقای فرامرز ازهمان لحظه نخست وبدون هيچ گونه تعارف واين پا وآن پاکردنی اصل احترام به چندصدائی وپلوراليسم دريک سازمان چپ زيرضرب قراگرفت وبا زدن انگ انحلال طلبی واتلاق "نه سازمان" به مثابه شاه بيت تکراری ايشان دراين مقاله به هرسازمان چپی که درآن نشانه ای ازاحترام به تنوع نظرات و به پلوراليسم ديده شود،صراحتا از ايده "يک سازمان، يک صدا ويک گرايش" دفاع شد.گرچه ازحق نمی توان گذشت که برای خالی نبودن عريضه وازروی "سعه صدر"، درجائی اعتقاد خود به تحمل صدای ديگر اما به شرط چاقو يعنی قرارداشتن دربيرون ازسازمان رابرای دگرانديشان ابرازداشت!. ولی غافل ازآنکه راه طولانی بين سودای "يک سازمان، يک صدا" و"يک جامعه ويک سازمان" وجود ندارد و تنها ميزان توانائی و ناتوانی است که می تواند بين آرزو وواقعيت فاصله بياندازد. درهرحال مخالفت با فرايند جنبش خودرهان وخود بنياد، چندصدائی و خارج ازاتوريته حزب پيشاهنگ،واساسا با نگاه به طبقه درمفهوم پلوراليستی ونه بصورت خلوص ذهن ساخته اين نوع جريانات، رويکردی است که درسرتاسراين يادداشت ها جابجا دنبال ميشود.آرزوی کنترل ودست آموزکردن جنبش های "وحشی وخودفرمان" والبته نافرمان به اتوريته های درونی وبيروني، ازيکسو وجايگاه سازمان پيشاهنگ ورهبر-به منزله سر(فرمانده)( برای اندام (فرمانبر)ازسوی ديگر،جان مايه اين ياداشت ها را تشکيل می دهد و بقيه احتجاجات نيزهمه وهمه درحکم کشيدن وسمه برابرواست. ودراين ميان نويسنده که انقلاب بهمن را با دزديدن و غيره توسط خمنيی توضيح می دهد حتا يک بار ازخود سوال نمی کند آخرچگونه با پذيرش سرانديشمند وفرمانده و پيکر فاقد شعوروفرمانبرمی خواست و می توانست به جنگ ولايت فقيه وخمينی برود؟ وبدترازآن هنوزهم پس ازگذشت 30 سال با حرارت وتعصب تمام هم چنان ازگونه های مشابه –البته با عناوين وکدهای متفاوتی- سخن می گويد.

3-اندکی هم درمورد شيوه برخورد.

تمامی تلاش نويسنده آن است که سوال "چگونه سازماندهی" را به "نه سازماندهی" و نفی اصل سازماندهی تبديل کند. والبته منشأ چنين تلاشی را هم بايد دردرک کليشه ای وبسيارمحدودوی ازسازماندهی جستجوکرد و هم بدرجاتی درشگردهای رسوب کرده دراين نوع پلميک ها برای دست وپاکردن حقانيت برای خود و به خاک ماليدن کت حريف.

ايشان دريادداشت چهارم پس ازطفره رفتن ازجواب سرراست به سوال من درمورد اينکه آيا اساسا تفاوتی اساسی بين سازماندهی معطوف به سوسياليسم و سازماندهی های معطوف به جوامع طبقاتی قائل است يا نه؛ برای رهاکردن گريبان خود ازاين سوال تلاش می کند که نفس اين پرسش را بزيرسوال ببرد و آن را بلاموضوع کند. وحال آنکه اين سوال برآمده از کارنامه وتجربيات ناکام صورت گرفته در بيش ازيک قرن است و بخشی ازنقد فروپاشی اردوگاه وتجربه قرن بيستم وآنچه که برماگذشت و تجربه اخص سازمانهای چپ وراديکال جوامع مشابه خود مان را تشکيل می دهد.( نظيرجايگزين شدن حزب بجای طبقه ودرادامه جای جايگرينی رهبری وبورکراسی بحای اراده بدنه حزب وسپس هيئت سياسی و دبيراول بجای آنها .... وفرماليته شدن شوراها وسايرتشکل های توده ايی .... ونسخه برداری ازاين الگو درنقاط ديگرو...) .با اين وجود يادداشت نويس ما به اين دورزدن نياز ميرم دارد.اوبايد قبل ازهرچيز با تکيه به عقل سليم وديرآشنا برای همه، قبح باورهائی چون سلسه مراتب،نيازبه رهبری ومبارزه عليه اقتداربورو،و... را زائل کند ودرهمين رابطه تلاش مبرمی برای باورندان وجود تفاوت بين آنها نظيررهبری خوب ورهبری بد وبوروکراسی خوب وبوروکراسی بد وسلسه مراتب مفيد وسلسه مراتب بد و.. وخلاصه تفاوت های درون سيستمی را بجای آماج قراردادن کليت سيستم جابياندازد وبا اتکاء به چنين چاپاهای لغزنده وخرده تفاوت ها،بلکه بتواند ازمقولاتی که نمی تواند مورد قبول هيچ انسان آزاده ودموکراتی باشد تاچه رسد به مدافعان ومدعيان رهائی ازانواع ستم های طبقاتي، اعاده حيثيت کند.درتلاشی ازهمين قماش برای زدودن قبح نظام سلسه مراتبي، اين نظم برگرفته شده ازارتش وجامعه طبقاتی ومتعلق به تاريخ پيشاانساني،می کوشد که باکشيدن ديوارچين بين مرحله قبل ازقدرت وپس ازقدرت آن را توجيه پذير کند ولاجرم منازعه بی پايان برای قدرت وقدرت يابی رقبا راجايگزين مبارزه برای رهائی سازد.غافل ازآنکه قدرت دروجوه کلان خود ودروجه مسلط ازدل همان جامعه و باتکيه برپيش زمينه ها وساختارهای موجود درآن وازجمله با تکيه برهمين "خرده قدرت ها" وتقديس آنها به عروج ميرسد ونه هم چون فرود بلای آسمانی برزمين. هم چنان که درنمونه ديگری خصلت فرايندی مبارزه برای رهائی را که امری بديهی درنوشته های من است به امری تبديل می کند که گويا مدعی ام بطوردفعی ويک شبه قابل حصول است!. شيوه تحريف نظرات حريف وتبديل آنها به ياوه وبرای کسب حقانيت برای يافته های خود عادتی مرسوم دراين گونه پلميک هاست وجلوه ای ازهمان ولعی است که دست يابی به قدرت ومقهورکردن کنش ديگری را هم چون تلاش تشته ای دربيان فلسفه وجودی تلاش های خود می داند.مثلا ادعای ايشان مبنی براينکه گويا من تقسيم کاررا انکارکرده ام ازهمين قماش است. والبته سرمنشأ آن نيزپيوند ناگسستنی است که بين تقسيم کار وسلسه مراتب درذهن خود ايشان وجود دارد. والا تقسيم کار اگرنهادی وجاودانی نشود واگرستايش نشود الزاما با سلسه مراتب وامتيازخواهی وتبعيض همزادنيست.مبارزه عليه تقسيم اسارت آوروتبعيض آميزبه معنی مبارزه با تقيسم کارمبتنی برهميستگی و تقويت بازدهی توليد جمعی نيست.

4- واندکی هم درمورد مضمون

متأسفانه با مشاهده جمع بندی ياد داشت چهار معلوم ميشود که نويسنده مطلقا وبه نحو شگفت آوری ازمحتوای نظرمن سردرنياورده است(اگرنخواهيم بگوئيم که عمدا تحريف کرده است).اومی نويسد انتقاد آقای روزبه از:"سازماندهی های از نوع سلسله مراتبی و حافظ جداسازی قدرت از خود توده ها" را در برابر خود بگذاريد. و آن را چند بار بخوانيد و پيش خود سبک و سنگين کنيد: آيا نادرست تر از اين عبارت هم می توان يافت؟

توضيحات عجيب وغريبی که درادامه عبارت فوق می دهد شکی باقی نمی گذارد،آنچنان آشفته وپرت است که معلوم ميشود ايشان اصلا متوجه آنچه که من دراين باره گفته ام نشده و متأسفانه وجود همان منشور غرائزثانوی و شکل گرفته درجامعه طبقاتی را که مانع درک گزاره های مربوط به رهائی ميشود را مورد تأييد قرارميدهد.

اساسا انباشت ثروت وانباشت قدرت دوهمزاد جدانشدنی وبازتوليد کننده يکديگر هستند. جامعه طبقاتی بدون انباشت قدرت ودربيرون ازدسترس وکنترل توده های استثمارشده(درسطوح گوناگون ازکوچکترين سلول های اجتماعی تا ماشين دولتی) قادر به بقاء نيست. چرا که نطام مسلط با سلب محصول فراورده ها وتوليد ازچنگ توليدکنندگان ازهمان لحظه با مقاومت ومبارزه سلب شدگان مواجه است وبرای مقابله با آن به سلب قدرت ازکنشکران وانباشت آن دربيرون ازقلمروکنترل وی ودرسازمان های سرکوب مبادرت می کند. امری که تنها ضامن بقا اوست.قدرت وثروت بيرون آمده ازچنگ زحمتکشان ومسلط وبيگانه با او.بنابراين وقتی نويسنده بکرات شگفتی وعدم درک خويش را ازمفهوم قدرت جداشده ازتوده ها ومسلط برآنها ورازوارگی اين قدرت مسلط شده به نمايش می گذارد، درواقع ناخواسته دارد به ستايش ازقدرت درسيمای سلب شده،خونين،متجاوز وسرکوب کننده ای می پردازد که پاسداروضع موجوداست.متأسفانه همه پايه ها ومبانی الهام بخش وراهبردی سوسياليسم چون خودحکومتي،خودرهاني،دموکراسی مستقيم ومشارکتي،اصل درهم شکستن ماشين دولتی به منزله ابزارجامعه طبقاتي،رابطه زنده بين شکوفائی آزاد فردی با شکوفائی همگان،وناسازه بودن سلسله مراتب وبوروکراسی ورهبری کردن ورهبری شدن با اين ارزشها واينکه يک سازمان درخدمت اين ارزشها نمی تواند اساسا سنخيتی با سازمانهای همزاد وهم زيست با جامعه طبقاتی داشته باشد،سخت برای يادداشت نويس بيگانه است واساسا ومتأسفانه تامرزنگران کننده ای نشانه ای ازاين ارزشها دراين يادداشت ها ديده نمی شود.مثلا هيچ رابطه معنا داری بين دمکراسی مستقيم وبرخاسته ازآحاد جامعه ويا دمکراسی مشارکتی وچگونگی سازمان يابی وناسازه بودن آن با سلسه مراتب وجود ندارد. درنزدوی گوئی که قدرت امری است قراردادی بين مسندنشيينان و کسانی که دراتاق انتظارقراردارند. وحال آنکه هزاران شاهد مثال همواره خاطرنشان می کنند که قدرت نوردبان دوطرفه نيست و وقتی تفويض شد و ازچنگ مردم خارج شد، توازن بهم خورده ومسند نشنيان مطابق قرارددادهای قبل ازتفويض قدرت عمل نخواهند کرد. بدترين نوع بردگی تفويض قدرت بدست خود وبا رضايت خود وبدست رهبران است.همانطورکه مردم درانقلاب بهمن با نشاندن خمينی برماه وبردوش خود چنين کردند. وهمان گونه که يادداشت نويس ما تحت عنوان رهبران خوب و ...بطور تعصب آميزی ازآن دفاع می کند دربينش وی سازمان يک ظرف جاودانی ودارای قواعد ثابت ومستقل ازنوع مناسبات اجتماعی موجود و هم چون يک ابزارجادوئی وفراطبقاتی وجود دارد.انگارنه انگارکه سازمان ظرفی است برای تسهيل وتقويت مبارزات طبقاتی زنده وجاری ونه برای قالب گيری آن وروانه کردن روخانه خروشان ومتنوع به کانال های جويبار باريک وتنگ اين يا آن گروه. گرچه درنزدمقاله نويس می توان به شيوه مراکزعلمی وآکادميک جامعه طبقاتی هم چون فنون علمی و امری مجردحول وحوش جزئيات ومعايب ومزايايش به بحث پرداخت اما حاشا که کليت آن چه را که دايما بگوش ما ميخوانند-ازگهواره تاگور-هرگزنمی توان به زيرسوال برد.وحال آنکه سازمان وسازمان يابی ازقضا بدليل آنکه عميقا با مناسبات اجتماعی ومساله قدرت سروکاردارد، بيش ازهرمقوله ديگری با نوع مناسابت اجتماعی ارتباط مستقيم وتنگاتنگ دارد.بنابراين مبارزه با رازوارگی وتقديس سازمان به مثابه سازمان درمبارزه برای رهائی امرکليدی است.نگاهی که مولد ماشين های کوچک قدرت قبل ازعروج وتسمه نقاله تبديل به ماشين های هيولائی پس ازقدرت است. مارکس( درمانيفست) تاقبل ازکمون پاريس، که به نوبه خود مولد سازمانهای طرازنوين ودفن گونه هائی از طرازکهن گرديد،براين گمان بودکه با تصرف ساختارهای قدرت موجود می توان به هدف رسيد ولی ديری نپائيد که خيزش کمون پاريس برچنين تصوری نقطه پايان گذاشت.ازآن هنگام بشرتوانسته بازهم درپرتوتجربيات بوجود آمده بردانائی خويش نسبت به اين مساله بيفزايد. وعجيب است که بسياری ازمدعيان چپ ما هنوزدرعصرقبل ازکمون پاريس قراردارند. وحال آنکه با تجربيات ودست آوردهای بيشمارپس ازآن را دربرابرخود دارند.

 

بهرحال وقتی امروزدرنقطه ای که درآن قرارداريم ازسازمان يابی وازجمله ازنوع سياسی وحزبی آن سخن به ميان می آوريم،ناگزيريم برپايه سه گزاره تعيين کننده زيرودرنظرگرفتن رابطه ارگانيک آنها، که تجربيات ودستاوردهای ازآن زمان تاکنون را بهم پيوندمی زند انديشه کنيم وگرنه دورازلحظه تاريخی خود بسرمی بريم:

نخست درنظرگرفتن مفهوم گسترده ،متکثر وپلوراليستی طبقه که امروزه درمقايسه با گذشته دچارتغييرات بزرگ وساختاری شده ودربرگيرنده انواع اشکال کار،اعم ازصنعتي،کشاورزي،کارغيرمادی(خدماتی وفکری و.....)، شاغلين،بيکاران وکارهای موقت وپاره وقت و... که امروزه دارد به سيمای مسلط تبديل می شود،کاربامزد وکاربی مزد وازجمله تمامی کارهائی که درخدمت بازتوليد کل نيروی کار قراردارد وازجمله کارزنانه بی دستمزد و... دروجه ديگردرنظرگرفتن انواع واقسام تمايزات جنسيتی ،ملی وقومی ومکان جغرافيائی و... .وخلاصه دريک کلام کليه مزدوحقوق بگيران رسمی و غيررسمی و که کاربدون مزد و کليتی بنام اکثريت عظيمی جامعه را می سازند ونسبت های متغيربخش های گوناگون طبقه که درطی اين ساليان صورت گرفته است.طبقه دروجه اشتراکات ودرنظرگرفتن اختلافات وبه مثابه يک مقوله فرارونده ودرحال گسترش ،يک مقوله يک پارچه نيست اما اين تکثرتکثردرون طبقه ای ودرچهارچوب استثمارآنها توسط سرمايه دراشکال مستقيم وغيرمستقيم است. باين ترتيب روشن است که بحث تکثروپلوراليسم درون طبقاتی را که درخدمت بالندگی مبارزه طبقاتی درکليت خويش است نمی توان با مبارزه بين طبقات –که ازقضا برای دامن زدن به آن است-قاطی کرد وپيش خودفرض نمودکه ضربه ناک اوت کننده ای هم به حريف وارد شده است. واين گونه برپاکردن گردوخاک چيزی است که متأسفانه خصلت نمای ديالوگ دوست عزيمان فرامرز را تشکيل می دهد.

 

گزاره دوم درنظرگرفتن کارکردو وظيفه کمونيستی است که دريک کلمه دربرگيرنده دفاع ازمنافع عمومی وکلی طبقه صرفنظرازاين يا آن لايه واين يا آن کشوراست.* بنابراين قراردادن اين بخشها دربرابرهم وتکه وتقسيم کردن طبقه مطلقا دربرابراين کارکرد قراردارد. والبته نمی توان انکارکرد که داشتن نگاهی اين گونه به طبقه متکثروگسترده،بالکل با نتايج وپی آمدهای متفاوتی ازنگاه تنگ ويک گرايشی به طبقه همراه است.دراين نگاه کمونيست ها فقط بخشی ازجنبش طبقه هستند و نقش خود را درخود سازمان يابی و خود رهانی کليت طبقه می جويند ونه درآرايش اين دسته يا آن دسته دربرابرهم.مارکس می گفت فرقه حقانيت وجودی وحيثيت خويش را نه دروجه مشترک اش با جنبش طبقه بلکه درعقيده پوسيده وخاصی می بيند که او را ازجنبش متمايزمی کند. گرچه استناد به مارکس نويسنده را خشمگين می سازد ومرا ازاستناد به مارکس منع کرده است،ولی من اگرمارکس وهرکس ديگررا ازبسترتاريخی خود خارج نکنيم وبه بت و اسطوره و رهبرکبير ومرجع تقليد لازم الاتباع تبدل نکنيم،نه ازگفته های او بلکه هم چنين نوشيدن هرجرعه ای ازاين روخانه جاری وعظيم ،حتا اگرگفته يک کارگرساده باشد،لذت می برم.

 

گزاره سوم اشکال وظرف های سازمان يابی است که بتواند به منزله بستر رودخانه ای باشد برای پيوستن اين جويبارها بهم ديگر وجاری شدن آن که بيان کننده تنوعات و کثرت درعين وحدت حول منافع يايه ای ومشترک است.

بنابراين ازهرکجای اين سه پايه اگرشما به مساله نگاه کنيد، چه ازبعد واقعيت انکارناپذير تنوع وتکثرطبقه وچه وظيفه کمونيست ها که معرف دفاع ازکليت منافع آنها وتقويت همبستگی طبقاتی وخود حکومتی آن می باشد و چه به مثابه بسترردوخانه ای که بايد ظرفی باشد که اين شاخه ها وجوبيارها بتوانند به آن به پيوندند،آنگاه معلوم ميشود که تقليل خودبه يک صدا ويک گرايش ازطبقه – که تازه برای فرقه های ما آرزوی دست نيافتنی است-خود چيزی جزفرقه گرائی نيست. والبته مبين يک درک تماميت گرا وغيردموکراتيک ازطبقه است. يعنی هم دامن زدن به شقه شقه کردن طبقه وهم ديدگاه تماميت خواهانه وسرکوبگرانه ای است که دربطن اين نوع مدعيان چپ وطبقه قويا وجود دارد.

درگذشته ها طبقه کارگرعملا هم معادل کارگران صنعتی بود، هم معادل مرد بود وهم برپايه سرکردگی اين بخش کارگران برسايربخش های طبقه ويا زحمتکشان بود ومعنای حزب هم به نمايندگی ازآن (ودرعمل جايگرين طبقه) برتک حزبی وفرادستی يک صدا دردرون آن استواربود.ولی امروزه با تحولاتی که ورود به آن خارج ازحوصله اين نوشته است اين منظومه وتصوير ازکانئات پاک به هم ريخته است.ولی بسياری درهمان لحظه های تاريخی منجمد شده وهم چون سربازان ژاپنی مخفی درپناهگاه ها ودرتصورادامه جنگ، بسرمی برند ودرواقع درپيله درونی وبی خبرازدگرگونی شرايط زيستی به نوعی "بنيادگرائی" را نمايندگی می کنند. اين بنياد گرائی بويژه ازآن رومضحک می نمايد که بدليل همان تغديه ازکليشه های دست نخورده، امروزه حتا آن مابازاء تاريخی رانداشته وبصورت ادعای خودخوانده نمايندگی تاريخی ازجانب پرولتاريا مورد دفاع قرارمی گيرد. ودرست بهمين دليل والبته با تأسف وقتی وارد صحنه واقعی اجتماعی می شود می تواند با روند فرارونده خود جنبش ها نيزرودر رو شود. ومارکس درست با فهم همين مساله –نيروی ماند فرقه گرائی-بود که بدرستی خاطرنشان ساخته بود که يک گام عملی جنبش بهترازيک دوحين برنامه است(ومرادش برنامه های برآمده ازبيرون ازمتن جنبش بود).

 

بنابراين بطورخلاصه مساله نه برسرنفی سازمان يابی که برسرچگونگی سازمان يابی واصول حاکم برآن است. مساله اصلی مبارزه عليه سلسه مراتب ،مبارزه عليه بوروکراسي، ودرتلاشی معکوس برای دست يابی تاسرحد ممکن به دمکراسی مشارکتی و مستقيم وتعميق آن –آنهم با عنايت به دستاوردهای ارتباطی جهان امروزاست که بسترهای انقلابی برای مشارکت هرچه بيشتربوجود آورده است. برسميت شناختن وتثبيت پلوراليسم برپايه بنيادهای مشترک عليه پايه های اصلی نظم طبقاتی موجود،تاکيد براشتراکات وکنش های جمعی واقتدارحاصل ازآن،قدرت ناشی شده ازهمبستگی انسانی دردرون يک جمع وسازمانی که خود را سوسياليستی می داند، بجای فرادستی واقتدار اين يا آن گرايش واين يا آن بخش که منبع بی پايان روند طرد و حذف وتجزيه وتقسيم وتوليد فرقه است.فاصله گرفتن ازمدلهای مبتنی بربديهی انگاشتن وجود سرفرمانده وبدنه فرمانبر، ازبديهيات اين نوع سازماندهی است که اساسا خودرا بااهداف وارزشهای والائی هم چون چون خودحکومتی وخودرهانی هماهنگ می سازد. مقولاتی که برخلاف خشم نويسنده ازآنها، خود گويا بوده وهيچ نيازی به تفسيراضافی ندارد. شعارخود رهانی وخودحکومتی همواره ورد کلام کمونيست ها بوده وهيچ نيست جزناظر به سوژه شدن ونقش آفرينی مستقيم تک تک کارگران واستثمارشوندگان، وحقيقتا به معنای حکومت مردم برخود،امری که بورژوازی آن را درلفظ وبطورصوری می پذيرد تا درعمل آن را بلاموضوع کند.دموکراسی مستقيم ومشارکتی هيچ چيزپيچيده ورازآلودی نيست که کسی بخواهد رازگشائی کند.همه برآن واقفند وهمه ابهام تراشی ها و رازورزی ها برای پنهان کردن سيمای آن است.نه فقط دردوره های انقلابی بلکه هم چنين درهرلحظه وهرمکانی وقتی کنش ها ازحوزه فردی خارج ميشود وبه يک جمع دونفر به بالا پيوندمی خورد وجود دارد و به عنوان گزينه ای دربرابرگزينه های ديگرمطرح ميشود.

بنابراين بهتراست که کيش رهبری وسلسه مراتب را به آن جامعه و کسانی واگذاريم که برای تداوم حيات نکبت بارخود به آن نيازدارند. مارکس می گويد درجامعه سرمايه داری گوئی مردگان (سرمايه ثابت) برزندگان (سرمايه متغير) حکم می رانند.وبه آن بايد افزود منتاظربا آن انديشه و باورها درقالب احکام وکليشه شدن ها وطبقه بندی ها و مفصل بندی ها درقالب سلسله مراتب و آمريت که جملگی برپادارنده نظم سرمايه داری است.

 

البته من بسهم خود تصديق می کنم که خطوط نظرات مطرح شده درلابلای يادداشت نويس ما برای همه ما خيلی آشنا است. آنقدرآشنا که انگارازهمان بدوگشودن چشمان خودبه اين جهان با آنها متولدشده ايم. ازهمان آغوش خانواده ومدرسه ومحله ودانشگاه ومحل کار،شهروده ....ودرهمه جا، نظام سلسه مراتبی وآقابالا سر(ازپدرخانواده تارئيس محله ومديرمدرسه وژاندارم دهکده و....وتا دولت ...)باما ووجودما محشوربوده است.با آن زاده شده ايم وبه نوبه خود با پذيرش ومجری بودن آنرا بازتوليد کرده ايم.يک سيکل معيوب و مرگبار! بنابراين کمترين شکی در بداهت ونيرومندی اين سلسه مراتب ونظم مبتنی بر آقابالاسر ،درون شدگی وتبديل آنها به غرائزثانوی روانيست.... ولی "افسوس" که جنبش پيش رونده طبقات دون پايه، وپرده برداری مارکس ازآن و انقلاب کپرنيکی او وادامه دهندگانش چرتمان را پاره کرده و باورمان به نقدس وغيرقابل تغييربودن ارثيه رسيده ازپدران ومادرانمان را به منازعه طلبيده و مسيرديگری را دربرابرمان گشوده است:مسيرخود رهائی و خود حکومتی.نسل های گوناگونی تلاش کردند که بنوبه خود اين مسيررا هموارترسازند و راه را بسازند.آنها بامسوليت خويش گامهای برداشتند و البته گاهی حتا به عقب . ظاهرانسل ما-والبته بخشی ازآن- نيزدرپی يک نقد بی رمق واوليه درپی زمين لرزه بزرگی که اتفاق افتادوواکاوی تجربه شکست خورده برای گشودن راه پيشروی وپی گرفتن ،متأسفانه دچارسرخوردگی شده و عزم بازگشت به عقب را کرده است. آيا برای اين نسل سرخورده که ماباشيم بهترنيست که يک بارديگربا نگاهی به پشت سرحداقل ازتکرارمواردمنفی حذرکنيم. توصيه من ياين نسل آنست که لازم است يک بارديگرماهی سياه کوچولوی صمد بهرنگی را ازنومرورکند!

*****

بالأخره بخش پنچم نوشته آقای فرامرز،به نقد مقاله ای که بهانه شده بود برای چهاريادداشت بی ارتباط با آن، رسيد.اما مطالب مطرح شده درآن اوج اشفتگی نويسنده را هم بلحاظ مضمونی وهم بلحاظ شيوه برخورد به نمايش می گذارد. آنطورکه خودنوشته نشان ميدهد همزمانی اين يادداشت ها با گفتگوی راديوی هميستگی بايکی ازفعالين زن که درآن ازساختارهای جنبشی-شبکه ای دفاع شده بود،اين آشتفتگی را به اوج خود رساند ونويسنده را وادارکرد حداقل درنوشته خود کوچه ای برای مخالفان سلسه مراتب ومدافع روابط افقی بازکند والبته چنين کاری کليت ويک دستی نظريه را کاملا بهم ريخت و نويسنده را وادارکرد که با فراربجلو وگرفتن دست پيش هم چنان خود را طلبکارومدعی قلمدادکندو برای اينکارالبته ناچارگرديد تاوان سنگينی را که همانا تحريف آشکارهمه وقايع ورويدادهاست، بدهد. بصورت تلگرافی به آنها اشاره می کنم:

الف-می گويد که من بالاخره درزيراين آسمان کبود يک نمونه را که کمپين باشد نشان داده ام تا مثالی باشد برای سازماندهی افقی. ولی مقاله من هيچ ربطی به کمپين ندارد وحتا يک بارهم نامی ازآن درمقاله نيامده است و عنوان آن هم نگاهی به برخی چالش های پيشا روی جنبش زنان دريک سال گذشته است.

ب-گفته است که اصطلاح شبکه –جنبشی و (يا توصيفی مشابه آن ) را عينا ازکمپين گرفته ام. گرچه اگرچنين هم بود هيچ مشکلی نبود ولی واقعيت آن است که کاربرد اين اصطلاح درنوشته های من ربطی به اين کمپين مشخص ندارد وازسالها پيش درنوشته های من مطرح شده وخود هم نمی دانم ازکجا آمده وازکجا گرفته ام.ولی آنچه که بدورازاين يا آن نام ومعطوف به محتواست اولا اين نوع سازماندی فقط مختص به کمپين نيست بلکه درميان جنبش زنان مطرح است ولی همانطورکه درنوشته من هم آمده اين گرايش نوپابوده وهنوزتثبيت نشده ويا تنها گرايش نيست.وثانيا به جنبش زنان فقط ايران مربوط نيست بلکه پيش ازآن درسطح جهانی مطرح بوده است .ثالثاگرچه بدلايلی خارج ازاين درجنبش زنان نفوذ و بردبيشتری دارد،اما اختصاص به آن نداشته و سايرجنبش های جهانی نيزسالهاست که ازآن استفاده می کنندو رابعا فقط به سالهای اخيرمربوط نمی شود و لااقل قدمت آن به جنبش مه 1968 ودست آوردهای آن ميرسد. بنابراين اگرآقای فرامرزباشنيدن گفتگوی همبستگی با يکی ازفعالان زن غافلگيرشده است بخودش مربوط است وبهتراست آن را مبنای مباحثاتی که جنبه عمومی و فراموردی دارد ونوشته های من هم صرفا با استناد به اين گونه موارد اخص تنظيم نشده است قرارندهد. گرچه بعنوان نمونه ای وتجربه ای ازاين نوع جنبش ها مورد توجه است.

ج-درفراری بجلو نويسنده مرا متهم کرده است که يک الگوی سازماندهی معينی را به کل جنبش زنان تسری داده ام. اين هم برخلاف واقعيت است ونوشته من با وجود فشردگی وحجم کم،درکناردفاع ازسازماندهی افقی درمقابل هرمي، اما درهمان حال ازپلوراليسم وچندصدائی وگرايشات گوناگون درجنبش زنان و يافتن اشتراکات درکنارديالوگ سخن گفته است،امری که دراکثرنوشته های من برجستگی دارد، وتمامانشان دهنده بطلان اين ادعاهاست.

ودقيقا اين خود نويسنده است که با مطلق کردن سازماندهی عمودی جائی برای سازماندهی افقی باقی نگذاشته وحالا با غافلگيری خود برآن است که توپ را باصطلاح به زمين حريف بياندازد.اگرنويسنده درکنارطرح تشکل های عمودي،برای تشکل های افقی هم جائی بازمی کرد وآن را انحلال طلبی و"نه تشکيلات" نمی ناميد،اين مباحثات باين صورت اصلا مبنا و ضرورتی پيدانمی کرد.وبايد به نويسنده خاطرنشان کنم که درنظرگرفتن واقعيت پلوراليستی وازجمله جمله درسازمان يابی يکی ازپايه های اساسی جنبش های نوين است.

د-يادداشت نويس برای نجات خود تلاش کرده است که اولا مورد پيش آمده را به مثابه استثنائی برقاعده در جنبش زنان عنوان کند،که البته نه درداخل کشور و نه در جنبش های زنان درسطح جهان چنين ادعائی چندان مبنائی ندارد و ثانيا با طرح مبارزه طبقاتی ازيکسو و غيرطبقاتی تلقی کردن جنبش زنان ازسوی ديگر برای تشکل های مورد نظرخويش يعنی تشکل های سلسه مراتبی و تک صدائی مبنائی طبقاتی بيايد.البته من در بخش های قبلی تاحدی که حوصله اين مقاله اجازه می داد آن را مورد نقد قرارداده ام و گفته ام که اساسا خود طبقه متکثروپلوراليستی است و دارای گرايشات و اشکال گوناگون ونيزبا توجه به هدف اصلی وفلسفه بودی کمونيست ها نشان داده ام که ازپلوراليسم وچندصدائی گريزی نيست. والبته در اين تلاش نويسنده می خواهد ظرفيت ها ونوع سازماندهی جنبشی-شبکه ای را درانطباق ومناسب با وجود طبقات گوناگون درکناريکديگر بکند که الزاما چنين نيست.چنين ادعائی هم چنين همراه است با تلاشی برای مخلوط کردن تفاوت ها و پلوراليسم درون طبقه ای با پلوراليسم وتنوعات بين طبقه ای که نه ازنظرتئوريک و نه ازنظرتجربه مدافعان جهان ديگرومدافعان مبارزه برای سوسياليسم خوانائی دارد.جنبش های اجتماعی وخود سوسياليسم اصالتا بابيشترين تنوع ودموکراسی همراه وهمزاداست. اساسا رهاشدن زنجيرها ازدست وپای انسان و عروج هريک نفربه مثابه يک فردآزاد وهمبسته، بهمراه خود کهکشانی ازتنوع را می آفريند.ولی تنوعاتی که نه دربرابرهم ونافی هم ديگر، که آفريننده رنگين کمان زيبای جامعه طرازنوين است. بنابراين متأسفانه تمامی تلاش های نويسنده برای يافتن محمل نظری برای مشروعيت بخشيدن به تئوری حذف وطرد وتجزيه دائم تاسرحد اوج فرقه گرائی يعنی فرديت جدامانده ازجمع،فرايندی که خوره تجمعات بزرگ وهمبسته وپلوراليستی بشمارمی آيد،ناکام است.

اين نوشته را با اشاره به دوتصورنادرست نويسنده يادداشتها به پايان می برم:اينکه نويسنده فکرمی کند با تشکل های عمودی بهتروانقلابی ترمی توان مبارزه کرد تا افقی وجنبشي، اصلا واقعيت ندارد وتوهمی بيش نيست.نمونه اش هم کمپين يک ميلون امضاء درداخل کشوراست درمقايسه با جريانات مشابه اش. کجاهستند آن تشکل های عمودی مورد نطر وی. ازقضا درشرايط سرکوب نشان داده شده است که اين نوع سازماندهی هم ازنظرادامه کاری ومقابله با سرکوب وهم قدرت بسيج توده ای وگستره فعاليت کارآئی بيشتری دارد.همان عدد بزرگ! درسطح جهانی هم بيلان فعاليت آن ها همين طوراست. وثانيا فکرمی کند اگربيرون آلوده است ونمی شود جلوی اين روند را گرفت ولی سازمان اخص کمونيست ها جای چنين "آلودگی هائی" نيست وبايد پاک بماند.دراين تفکرسازمان کمونيستی تافته ای جدابافته است و جائی نيست که بايدحداکثرتلاش ممکن صورت گيرد تا بهترين وعالی ترين مناسبات وکنش های برابرانسانی و اقتدار جمعی ومشارکتي،پلوراليسم وگره زدن شکوفائی فردی وبا شکوفائی جمعی و دموکراسی مستقيم ومشارکتی وتأمين آزادی بی قيدوشرط انديشه بيان و.. را درمتن خود جاری کند. گوئی که کمونيست ها خود به عملی کردن برنامه هائی که مدعی آن هستند نيازی ندارند.گوئی آنجا-خانه اشان- سربازخانه است و مبتنی برنظام رهبری ورهبری شونده و سربازی وفرماندهی عالی ونيازی به اين ارزشها نيست. وحال آنکه ميدانيم که کمونيست ها بيش ازهرکس ديگری مثل نياز پيکرزنده به اکسيژن به آنها نيازدارند و علی القاعده خود بايد نماينده ارزشهای متعالی باشند که مروج اش هستند وآن را درلحظه لحظه زندگی خود ومناسبات فی مابين خود بکار گيرند.بی شک امرساده ای نيست ولی تلاش مستمری بايد دراين جهت صورت گيرد و نه تقديس مناسبات سربازخانه ای. البته آنها فقط درپيوند با جنبش ها وآميختن با آنها می توانند ييافريند و آفريده شوند.بياموزند و بياموزانند.

2009-03-17 –تقی روزبه

 

* دفاع ازکليت منافع تاريخی ومشترک اقشاربسيارگسترده نيروی کار درمفهوم گسترده ووسيع اش را نبايد به معنی ناديده گرفتن مطالبات خودويژه هرکدام ازاين بخش دانست. برعکس تلاش برای مبارزه هرکدام ازآنها درکنارتلاش برای مبارزه حول منافع مشترک است که مبارزه طبقاتی را درگسترده ترين شکل خويش و با درنظرداشت وجه پلوراليستی آن معنا می بخشد(توضيح جديدی است که بصورت پاورقی آمده است).

******

درپاسخ به سوالی پيرامون مقاله انگلس وچند نتيجه گيری!

بعنوان مقدمه بگويم که من درهمان پاسخ قبلی به نقل ازمارکس گفته ام که درجامعه سرمايه داری مردگان برزندگان حکم می رانند.

قرارنيست که ما مردگان را برخود حاکم کنيم. بديهی است که خود مارکس هم مشمول همين سخن خودمی شود. بنابراين سخن مردگان تاجائی اعتباردارد که درجهت گشودن راه شکوفائی وتقويت آزادی ورهائی زندگان باشد.مگرآنکه شما به خاتم الانبياء بودن مارکس فراتاريخی بودن وی يا مثلا انگلس اعتقادداشته باشيد. ولی برای من مساله بسادگی چنين است:اگرمارکس ازخود رهانی و امکان رهائی کارگران تنها بدست خود سخن گفته ،من بدان سبب به آن ارج می نهم که آن را قبول دارم ومارکس را ازاين زاويه ارج می نهم که سخن درخشانی گفته است.نه باين دليل که چون مارکس گفته است پس می پذيرم وهرسخن ديگری را که او گفته باشد دربست قبول می کنم. اگربفرض هرسخن ديگری ازمارکس ويا انگلس ويا هرسوسياليست صاحب نام ديگری درتناقض با اين اصل-که درک ازآن نيزتاريخی بوده وثابت نيست وطبعا برای من يا من نوعی-تامادامی که آن را قبول دارم- آن سخنان ديگرمی تواند فاقد اعتبارباشد.وازقضا درزندگی و گفتاروکردارهرکس چنين تناقضاتی يافت می شوند.چه به لحاظ تحول فکری درگذرزمان ويا انباشت تجربه وفراوره های تازه آن و ياچه به لحاظ خطای ارزيابی موردی وچه به لحاظ شرايط ويژه ای که موقتا بوجودمی آيد و سپس ازبين می رود ويا تأکيدات يک جانبه وميل خم کردن های يک طرفه که معمولا درنوشته های پلميکی وامثال آن می تواندوجودداشته باشد.ازقضا چنين تفاوت ها ويا تناقضاتی مثل هرانسانی ديگری درمورد مارکس وانگلسن نيز،دردوره های گوناگون کم وجود نداشته اند.اما مساله برسرآن است که اصول پايه ای چون خودحکومتی و خودرهانی چنان جايگاه رفيعی درمجموعه انديشه های مارکس وانگلس دارند که شايسته نيست آنها را با بسادگی با هرسخن ديگری ازسوی آنان هم ارزکنيم. برعکس درصورت وجود چنين تناقضاتی قاعدتا اين ساير نظرات وگفته ها ويا عملکرد آنهاست که بايد زيرسوال برده شود ودرپرتو انديشه های راهبردی مورد سنجش و نقد وبازبينی قرارگيرد.آری دوست عزيزخطر تن دادن به رئال پليتک برای همه کس وجود دارد!.

مقدمه فوق را ازاين جهت آوردم که روشن شود برخوردم با نوشته انگلس نمی تواند ازمنظرتاويل وتفسيرآيه های مقدس باشد.معناوميزان صحت وجايگاه هرسخن را بايد درمتن مجموعه سخنان و بخصوص انديشه های راهبردی يک متفکر ونظريه پردازو ثانيا درمتن تجربه گذرزمان مورد نقادی قرارداد.

2-واما نگاهی به مقاله انگلس

ازشانس بد مثل اينکه سندبی همتائی پيداشده است که تمامی کاسه وکوسه استدلال های مرابهم ريخته است! ولی کمی حوصله داشته باشيد!: اولابحث من برگرفته ازيک جمله قصارمارکس وانگلس نيست که با يک جمله قصاربرهم ريزد. ثانيا ارائه مقاله انگلس پس از يک تحريف عامدانه درنظرمن درمورد اتوريته واصراربراين تحريف واحيانا دريافت های نادرست ازخود اين مقاله انگلس صورت می گيرد.ازهمين آخری شروع کنم:

اگر اين مقاله را دقيق مرورکنيم وبه مثال ها وفرازهای مهم آن دقت کنيم معلوم ميشودکه دراين مقاله انگلس دررابطه با اتوريته.به نقد نظرکسانی می پردازد که خواهان براندازی ضربتی ومطلق اتوريته هستند. انگلس تلاش دارد با نمونه های ملموس نشان دهد که درمبارزه عليه اتوريته ها اين اتوريته ها بطورضربتی ومطلق حذف نميشوند.اوسعی می کند که نسبيت چنين فرايندی را انشان دهد وتأکيد می کند دربسترچنين نسبيتی در مبارزه عليه اتوريته ها نه اصل اتوريته بلکه اين شکل اتوريته هست که عوض می شود(مثال های او ازنمونه عادی دريک کارخانه تا موارد مهمی مثل مالکيت اجتماعی دربرابرماللکيت خصوصی وخود انقلاب را دربرميگيرد).ازنظراوآنهائی که جايگزين اتوريته های پيشين می شوند خود نيزنوعی اتوريته هستند.

البته اين سخن هرگزبه معنی تسليم ومسحورومفتون شدن انگلس به اتوريته های موجودنيست. بلکه بخشی ازمجادله ای است که ازديربازبين مارکس وطرفدارانش با آنارشيست ها وجود داشته است:

انگلس دربخش ديگری ازهمين مقاله براشتراک نظرسوسياليستها با آنارشيسته(وياجرياناتی که مدافع حذف ضربتی مطلقيت اتوريته بوده اند)حول اصل ماجرا،يعنی حذف ونابودی اتوريته ای جامعه طبقاتی ودررأس آنها اتوريته دولت و اتوريته سياسی تأکيد ميکند،ولی به حذف کامل آن درپيوند با فراهم کردن پيش شرط های ضروری تأکيد می کند.درهرحال اصل مبارزه بااتوريته ها که فصل مشترک آنها با آنارشيست را تشکيل می داده امری مفروض تلقی می شده است. مثال انگلس درمورد کمون پاريس وحمايت قاطع اوومارکس ازکمون پاريس گوياست.چنانکه می دانيم ازشاخص های عمده کمون پاريس،ازهمان نخستين روزهای جلوس خود،صدوردستورالعمل های پی درپی معطوف به درهم شکستن قاطع اتوريته ها و سرآمد آن ماشين دولتی است.ازجمله آنها فرمان انحلال ارتش حرفه ای بمثابه يکی ازبارزترين تجليات اتوريته جامعه طبقاتی وخارج ازکنترل کارگران وزحمتکشان وجايگزينی آن باميليشيا وخلق مسلح کمون وتحت کنترل مردم،ونيزمساله انتخابی شدن کارمندان دولت وبرسميت شناختن حق وعزل وبازخواست هرمقام دولتی درهرلحظه هرمقام دولتی توسط انتخاب کنندگان،تقليل حقوق کارمندان دولت به سطح درآمد يک کارگرمعمولي،ويا ادغام قوه مجريه و مقننه و. وعليه تقسيم کاروسلسله مراتب نظام حاکم،بخشی ازاين تهميدات اتوريته شکن بودند؛ با اين هدف که اداره دستگاه دولت چنان ساده وقابل دسترس وقابل کنترل برای همگان باشد که نتواند به مثابه ماشين اتوريته جدا و منتزع ازتوليدکنندگان و مردم زحمتکش وبيگانه باآنها دربرابرکارگران و شهروندان پاريس ظاهرشود. واين البته بيان ديگری از تلاش های معطوف به زائل کردن اتوريته وماشين دولتی است. کمون پاريس باهرضعف ونارسائی که داشت هم چون جوانه نورس بهاري، الگوئی بود از اتوريته وقدرت جمعی ومبتنی برهميستگی کارگران وزحمتکشان، ودرراستای تلاش آنان برای خود حکومتی ازپائين يعنی مجامع ونهادهای توده ای کارگران تا بالا.برآمد فوق درهمان حال گام مهمی بوددرجهت حاکميت مستقيم خود طبقه و کارگران پاريس وعمدتا بدورازوساطت وفيلترو نقش آفرينی اين حزب ويا آن سازمان پيشاهنگ ورهبری کننده.بی شک اين گونه سازمان ها وروشنفکران انقلابی وسوسياليست دراين برآمدنقش داشتند وبايد هم داشته باشندو لی نه نقش سرانديشمند برای بدنه بی شعوررا.. آری حضورمستقيم وبی واسطه طبقه دررأس حاکميت واتوريته خلق مسلح و...اتوريته های آلترناتيوی بودند که مورد ستايش مارکس وانگلس قرارداشتند. فقط ضداتوريته حاکم نبودند، علاوه برآن اتوريته هائی ازطرازخود رهانی وخوحکومتی نيزبودند.

انگلس درجای ديگری ازهمين مطلب ازنسبی بودن اتوريته وخودمختاری وازتغييراين نسبيت درمراحل تاريخی متفاوت سخن به ميان آورد. اين گفته نشان دهنده آنست که درنزدوی قوانين ثابت وجاودان ومقدس وقابل ستايش وجود ندارد. مثلا درقياس آن زمان باامروز،يعنی پس ازگذشت تقريبی 120 سال اززمان انگلس وتغييرات عظيمی که دراين فاصله صورت گرفته است، که حاصل آن تبديل دنيابه يک دهکده جهانی است،آيا قلمروخودگردانی بالقوه ممکن بهمان اندازه زمان انگلس است؟ وانگهی انگلس بسياری ازتجارب وسرنوشت اتوريته ها واقتدارهائی را که بنام پرولتاريا و به نام انقلاب اجتماعی وسوسياليسم دراين فاصله صورت گرفت واکنون نتايج آنها درمقابل ما قراردارند را نديده بود. بنابراين امروزه ما درنقطه بسی مرتفع تراززمان انگلس قرارداريم و وسعت فراخناک تری را رؤيت می کنيم که درزمان وی اصلا قابل تصورنبود.اين راهم بايد اضافه کرد صرفنظرازاينکه نمی توان وجود برخی انديشه های شبه مکانيکی و طبيعت گرايانه انگلس را انکارکرد،اما اين به آن معنانيست که دراينجا مثال های ملموس انگلس که برای روشن کردن درکش ازاتوريته صورت می گيرد به معنی آن است که احيانا –همانطورکه درنزد يادداشت نويس ما چنين است-درنزداو اتوريته های موجود واتوريته های جايگزين هم ارز وازيک جنس وسنخ بوده ولاجرم برای او بالسويه هستندو يامثلا ازاتوريته فردی دربرابر اتوريته کميته های کارخانه ها دفاع می کند ويا مثلا فرمانده ناوگان دريائی را با جامعه وخود حکومتی درآن يکسان می انگارد!.دراينجا او صرفا دارد با مثال های گوناگون نادرستی درک يک جانبه ازاتوريته را روشن کند.وگرنه برکسی پوشيده نيست که کاروعملکرد او بعنوان يک سوسياليست ودراندازه فهم وامکانات زمانه خود،دراساس مصروف درهم شکستن اتوريته ها بود. گواينکه اگرهم، به فرض او به دام رئال پليتيک و ستايش ازاتوريته های مدافع جامعه طبقاتی می افتاد،نمی توانست بيان وی اعتباری برای کارگران وزحمتکشانی که برای رهائی خويش مبارزه می کنند داشته باشد.

انگلس هم چنين درادامه استدلال خويش به نمونه جالب وگويای انقلاب اشاره می کند ومی گويد يک انقلاب با اتوريته ترين چيزاست والبته بدرستی می گويد وبرای مباحثات کنونی ما نيزالهام بخش است .اين مثال نشان ميدهد که توده های ميليونی وقتی هم چون سيل بنيان کن برای ويران کردن اتوريته های نظم حاکم سرريزمی شوند، درهمان حال دارند اتوريته متقابل و برخاسته ازخود وتحت کنترل وابتکارخود را به ميدان وارد می کنند. واين البته به معنی آن نيست که انگلس ميخواهد بفرض ازواگذاری اين اتوريته به رهبران وموج سواران انقلاب دفاع کند. برعکس طرح مساله بصورت درتقابل قراردادن اتوريته ها به ماکمک می کند که درانقلابات شکست خورده، کدام نقطه را هدف گيری کنيم: بيرون کشيدن گوی اتوريته ازدست انقلاب،بازگشت به خانه وواگذاری اتوريته به رهبران ونهادها به نيابت ازخود،بدون آنکه اين نهادها تحت کنترل کامل وگوش بفرمانمان باشد،همواره پاشنه آشيل اين نوع انقلابات بوده است.

3-ولی آيا واقعا گره گاه بحث ما انکار اصل اتوريته ازسوی من بوده است؟ يا چه نوع اتوريته اي؟ من درپاسخ های قبلی نشان داده ام که متاسفانه دوستمان فرامرزباهرنيتی که داشته باشد،چه عمدی باشد وچه عدم فهم محتوای بحث ، صورت مساله را بطورغيرمسولانه ای عوض می کند. يعنی همانگونه که "چگونه سازمان يابی" را به "نه سازمان" تبديل می کند،"کدام وچه انوع اتوريته" را به"نه اتوريته" تبديل می کند. طرح مجرد وکلی اتوريته درجوامع طبقاتی هيچ چپزی را روشن نمی کند مگربيان آشتفگی مطرح کننده را. چرا که درجامعه طبقاتی ما باطبقاتی شدن اتوريته مواجهيم واتوريته دست نخورده وسالم وفراطبقاتی وجدا مبارزه طبقاتی وجود ندارد. درهمان نوشته من گفته ام که انباشت سرمايه وانباشت قدرت دوهمزاد جدانباپذيراين جامعه هستند وبدون يکديگرقادربه تداوم حيات خود نيستند وچگونه اين جدائی همواره صورت می گيرد و چگونه وضعيت متناقض تمکين ومقاومت را ولوبصورت بالفعل وبالقوه درهرلحظه نبردطبقاتی فراهم می سازد.اتوريته هائی که دراشکال قهرونهادهای سرکوب وزندان و...و.بادراشکال ومصاديق ديگری هم چون سلسه مراتب وبورکراسی وتقسيم به رهبران وبدنه ودريک کلام، سازمانی با مشخصات ويژه برای جداکردن کنش ازسوژه هستند، ويادرمدرسه وسايراماکن آموزشی و تربيتی و... بطورکلی درآنچه که آن را ايدئولوژی بورژوائی می ناميم و تلاش های مستمربرای به درون شدگی وتبديل شدن آنها به غرائزثانوی صورت می گيرد.دريک کلام جداشدن اتوريته ازافراد وتجمعات وتشکل ها وتبديل شدن آنها به نيروی بيگانه وسرکوب دربرابرسوژه های کاروکل افرادتحت استثمارجامعه، ونفس اين جدائی وجدانگهداشتن چگونه تجسم سرکوب است والبته اين سرکوب باشکال گوناگون سياسی واقتصادی وفرهنگی وجنسی و قهروخشونت علنی ومستقيم وغيرمستقيم و.. صورت می گيرد.واين درحالی است که سوسياليسم به مثابه آلترناتيونظام سرمايه ودر دربرابرآن درتمامی سطوح خردو کلان اجتماعی کردن مناسبات توليدی ومناسبات بين سرمايه وکاردرمفهوم گسترده اش وبه موازات آن اعمال اتوريته جمعی و خودگردان وخود حکومتی را مطرح می کند.مسلم بودو تجربه هم نشان داد که نمی توان اين دووجه را ازهم جداکردوبه جنگ سرمايه رفت.

باچنين ملاحظاتی معلوم ميشود که "متأسفانه" نوشته انگلس هم نمی تواند دردی ازدردهای آقای فرامرزبکاهد ومرهمی باشد بر آشفته گوئی های او. چرا که نفس اتوريته صرفنظرازآنکه ازکدام نوع اتوريته هاباشد،موردستايش اوست.اتوريته جداشده ازتوده ها و يا اتوريته تحت کنترل توده ها؟ اواساسا مخالف چنين تفکيکی هست ومی گويد اتوريته جداشده ازتوده ها وقرارگرفته دربرابرآنهابی معناست.شايد خود ايشان به اين نيانديشيده باشند،ولی اين به معنای آن است که گويا سرمايه داران دارای گنجينه بی پايانی ازاتوريته متعلق به خود وبرخاسته ازخودهستند. وحال آنکه دقيقا چشم اسنفديارونقطه آسيب پذير آنان دراين است که اتوريته ای که پشت آنها سنگرگرفته اند ازبردگان ومزدبگيران مايه وسرچشمه می گيرد؛همانطورکه سرمايه اشان ازتصاحب قهرآميز کاراضافی توليدگنندگدان سرچشمه گرفته ومی گيرد. وبنابراين هرلحظه که اين بردگان برخيزند ونخواهند، روزقيامت صاحبان سرمايه وقدرت فرامی رسد. واين پروسه مبارزه درهر لحظه ای جريان دارد درتمامی سطوح ازکارخانه تا تمامی زوايای جامعه جريان دارد.اساسا مبارزه طبقاتی چيزی جزبيان کننده اين مبارزه دايما جاری نيست..جنگ روزمره وتن به تن بين طبقات وبين اتوريته هائی که اساس وموتور تحولات جامعه وروندهای تاريخی را تشکيل ميدهد،همان لوکوموتيو پيش برنده تاريخ وسمت وسوی آن است.البته آقای فرامرزفقط يک روی سکه رامی بيندکه چيزی جزتمکين وسرسپردگی وتصويری نيست که بورژوازی به مثابه طبقه مسلط دايما به اذهان ما رله می کند.اوتناقضات موجود درکنش های روزمره کارگران وهمه استثمارشوندگان و ستم شوندگان را وامکانات بالقوه ای را که مبارزه برای رهائی درطن همين مبارزات هم اکنون موجود،فراهم می سازد نمی بيند.وبنابراين اين سخن مرا که با منطق ومفاهيم ومهمات وداده ويا نهادهای ساخته شده توسط نظام حاکم و درخدمت تثبيت اين نظام نمی توان به جنگ نظام کنونی رفت را به تمسخرمی گيرد و آن را به معنای پشت کردن به واقعيت های سرسخت و آنچيزی ميداند که رئال پليتيک ناميده ميشود.نگرشی که بجای مبارزه کردن با آن ازمنظرآلترناتيو جامعه کنوني،به فکراقتباس وکپيه کردن وبهره برداری ازآنها می افتد.غافل ازآنکه تاختن دراين مسير،خواسته وناخواسته،حاصلش-حتا اگرموفق به اينکارشود- جزسربرآوردن مجدد درهمان سيمای اتوريته ای که قراربود برافکنده شود،نخواهد شد.علم کردن شعار"نه سازمان" خطاب به نظرات من وامثال من، چيزی جزمبارزه عليه اتوريته های حاکم ازمنظرمبارزه برای سوسياليسم مبتنی برخودرهانی وخود حکومتی ازهمين امروزوبراساسا پتانسيل های بالقوه نيست.گرچه من ازگشايش اين بحث ها درميان چپ ها کاملا استقبال می کنم و براين باورم که گشوده شدن مباحثات حول اتوريته و تلقی های گوناگون ازآن بهمراه نقد عملکرد چپ ها مفيداست ولی برکسی که اين مباحثات را با دقت وبطورکامل پيگيری کرده باشند معلوم است که اين فقط يک پلميک ومباحثات ساده حول اين مساله نيست. بلکه ظاهرا هدف ديگری نيزدنبال می شود.ودرهمين رابطه يک چيزجالب وپرسش انگيز وجود دارد: ازدوحال خارج نيست، يا ايشان دريکی از"گونه ها"سازمانی مورد نظرخويش فعال هستند،ويااگرچنين چيزی نيست، بحمداله ازاين نمونه ها بهمراه انواع رنگارنگش درپيرامون ما کم نيستند و همواره می توان هرلخظه که خواستيم وارد يکی از آن ها شويم.در صورت اول بهتراست که ايشان بجای اين بحث ها ازخود الگوی موجود ومطلوب پرده برداری کنند،خدا را چه ديدی!اشايد ماهم مسحورچهره مستورمانده آن پری چهره شديم.درصورت دوم هم همانطورکه اشاره شد راه باز است ومی توان وارد چنان معابدی شد وبه عبادت های مقرر پرداخت.ولی دراين ميان معلوم نيست که ايشان-خارج ازجنبه های پلمييکی که مثبت می دانم- ازکدام منظر وباکدام عقبه فردی وغيرفردی که برای من مجهول است،کسی وسازمانی را هدف گرفته است که ازقضا با الگوی مورد نظروی خوانائی ندارد.آيا ايشان ويا عقيه اشان نگران توسعه اين الگوهستند ويا دلشان برخلاف آنچه درظاهرمی نويسند برای چنين الگوئی می طپد؟! خداکند که دومی باشد.

 

2009-03-19- تقی روزبه

www.roshangari.net/as/sitedata/20090307101811/20090307101811.html

 

مطالب زير پلميک های مناظره گونه ای است که بصورت زيرنويس های مقاله من درمورد نگاهی به . زنان به مناسبت 8 مارس صورت گرفت.انتقادی بودکه برخی از دوستان به دفاع من ازجنبش های اجتماعی و بويژه حول دفاع ازسازماندهی جنبشی –شبکه ای آن صورت گرفت ودرادامه خود به موضوع چگونگی سازمان يابی بطورکلی فرارفت. به دنبال درخواست برخی ازدوستان برای انعکاس آن خارج از زيرنويس ها من نيزبه نوبه خود پاسخ های عمده ومرتبط با اين بحث را به ترتيب تاريخ پاسخ گوئی بهمان شکل مگرتغييرات اديتی ناچيز فراهم کردم. البته بدليل اجتناب ازطولانی شدن ازحجم اين مطلب، مقاله 8 مارس من ويا سوالات و پاسخ های ديگردوستان را می توانيد درلينک انتهای مقاله ملاحظه فرمايئد.

 

چندکلمه درپاسخ دوست گرامی مجيد:

اگرفرض را بربديهيات و"عقل متعارف" که چيزی جزبازتاب دهنده نظم موجود ونظامات طبقاتی وارثيه های فرهنگی وغيرفرهنگی و...جوامع تاکنونی بگذاريم، کاملا حق با نويسنده است که مردم بدون رهبری وخيل نخبه گان ومقولاتی هم چون خواص وعوام وياهم چون نياز گله به چوپان چگونه خواهند توانست خود را رها سازند.بدون موسی ها وعصاهای سحرآميزش چگونه می توان رهايافت؟ اما اگربپذيريم که سوسيالسم دقيقا شورشی است عليه اين منطق ظاهرا دودوتاچهارتاودرقياس تاريخی عليه بديهی بودن باور به "مرکزعالم انگاری زمين وگردش خورشيد به دورآن"،بله درآن صورت معلوم ميشود که انسانها می توانند وقادرند خودرهان باشندوبرای نجات خود نيازی به افکندن طوق های چامعه طبقاتی به گردن خود ندارند.يعنی لازم ندارندمهارنجات خود را با سلب اختيارازخود به دست رهبران به سپارند ومقدرات خود را بدست آن گونه سازمانهای بيگانه باخود ومسلط برخودبسپارند. آزمونی که درتجربه يکصدسال گذشته معلوم شد که جزاسارت وجزافزودن برضمائم هيولای ماشين دولتی وبازتوليدنظم مبتنی براستثمار کارگران وزحمتکشان حاصلی نداشته است. بنابراين بايد بيرون ازنظام دهدهی موجود ومنطق وگفتمان نظم موجود انديشيد وعمل کرد،اگر"خدای نکرده" اين کاربرايمان دشوارباشدنشان ميدهد که به خانه تکانی بيشتری برای عبوراززنجيرها وتاروپودهای نظم موجود داريم.مساله آنست که منطق وگفتمان نطام کمونيستی مبتنی بر خود رهانی را نمی توان برمبنای رايج ودهدهی نظام سرمايه دارانه ومبتنی جداسازی قدرت و سازماندهی های ازنوع سلسه مراتبی وحافظ جداسازی قدرت ازخود توده ها دريافت.يعنی همان تاروپودهائی که رازبقاء اين نظام را تشکيل می دهند. اگرواقعا دربرابرنظم موجود قرارداريم بايد قبل ازهرچيزخود را ازمنطق عقل سليم وغرايزثانوی ودرونی شده درخودمان بيرون بکشيم وگرنه برسرمان وبرسرطغيان وشورش عظيم امان همان خواهد رفت که رفت وديديم. بامهمات متعلق به چهان طبقاتی وسلسه مراتب کنونی(وازجمله همان اعتقاد وباورهای ايمان گونه ای که فقدان آن نوعی ارتداد و جرم تلقی ميشود)نمی توان عليه نظم طبقاتی موجود و درتمامی مظاهرآن شوريد. وگفته اند که انسان" ازيک سوراخ فقط يک بارگزيده ميشود".بلی اگرازبيرون ازنظام سرمايه داری وتاروپودها وزنجيرهای نامرئی و برده ساز آن بنگريم،آنگاه معلوم ميشود مساله نه برسرنفی اقدام جمعی وسازمانيابی بلکه برسرچگونه سازمان يابی است.دقيقا مساله برسر عمل در بيرون ازمبنای رايج دهدهی کنونی ودقيقا آن گونه سازمان يابی است که درخدمت ايجاد جهان نو ومبتنی برخودرهانی وخود حکومتی است وازهمين امروز ودرهرگام به جلو.بله ما همواره با مبارزه عليه آنچه که ميراث دارآنيم ،وچيزی جززنجيرها وقوانين نامرئی که ما را به نظام موجود پيوند می دهد،نيست قادرنيستيم ازمدارآن خارج شويم

درکتاب های طبيعی ازجنگل های انبوهی صحبت می شود که دارای پرندگانی است که عليرغم داشتن بال برای پرواز،اما بدليل وابستگی خود به نوع معينی ازتغذيه ونوع معينی ازدرختان فقط قادرند حول وحوش آن گونه معين درختان به پروازدرآيند وبدليل همين وابستگی قادرنيستد که به نقطه ای دورتربروند.جنگل سرمايه داری نيز باهمين گونه وابستگی ها است که عليرغم آسيب پذيری وعوطه وربودن دربحران وتوليد نارضايتی های عظيم،قادرشده است که خود را بازتوليدکند.اما خوشبتخانه انسان ها دارای قدرت انديشه وجمع بندی تجربه های صورت گرفته هستند ومی توانند برخلاف حيوانات به نقاط دورترپروازکنند.چرا که خود قادربه خلق قوانين جديدی هستند! پيروز باشيد

 

درپاسخ به يادداشت های تازه دودوست گرامی آقايان فرامرز ومجيد وباتشکر

بديهی است که دراينجا هرکس دارد مواضع خود را بيان می کند وازفرط وضوح فکرنمی کنم که جای ترديدو سوال داشته باشد. بديهی است اينجا تريبون سازمانی نيست وطرح چنين سوالی اساسا خود تأمل برانگيز بوده و احتمالا براين پيش فرص نادرست استواراست که گويا فرديت آزاد و استقلال نظری با حضور دريک سازمان متناقض ومانعه الجمع است. والبته اگرچنين باشد تصديق می کنيد که اين يک درک سربازخانه ای وماشينی ازسازمان است که هدفش نه آزادی ورهائی بلکه شئی سازی انسان می تواند باشد وربطی به سوسياليسم و رهائی انسان نخواهد داشت.

اما ازاين بگذريم آنچه که درآن پاسخ نوشته من مطرح شده برپايه های اين گزاره ها استواراست: رشدوشکوفاتی آزاد فردی شرط شکوفائی همه گان است وآزادی کارگران تنها بدست خود بدست می آيد(ونه خداو نه ميهن و نه شاه و نه هيچ ...رهبرفرهمند و کاريزما) واينکه اصل خودرهانی وخود حکومتی جان مايه اصلی نظرمارکس است. واينکه جامعه سوسياليستی درتمايزکيفتا متفاوت وماهوی باجوامع طبقاتی تاکنونی است، ومطرح شدن دولت نوع کمون پس ازانتشارمانيفست وبه معنای "نه دولت" ودرجهت حذف وافول و پژمرانده شدن است واينکه دولت اساسا ابزارسيادت طبقاتی است ومتعلق به جامه سرمايه داری ،اصل درهم شکستن ماشين دولتی ونه تصرف آن وبکارگيری آن همه وهمه ...ازبديهيات سوسياليسم مارکسی است.اينکه درعمل وتجربه سوسياليسم قرن 20 بجای پژمردگی دولت وتحقق خود حکومتي، ماشين وهيولای عظيمی ساخته شد نيزيک واقعيت مشهود و غيرقابل انکار است. واينکه معلوم شد که همه اين تحولات نهايتا درجهت بازسازی وبازتوليد سرمايه داری بوده است است ترديدی نيست. مساله هم فقط به زمان استالين برنمی گردد. الگوی فورديسم و تداوم مزدوری وسرمايه داری دولتی و... غيره همه وهمه قبل ازاستالين هم وجود داشتند و.... وبه تجربه قرن بيستم بايد عميق ترنگريست.

درمورد انقلاب بهمن هم مساله اصلی اين نبوده که بجای خمينی يک رهبرکاريزمای ديگر ويا يک حزب رهبرديگراگربود مشکل حل ميشد. برعکس شکست وناکامی انقلاب بهمن آن بود که مردم بجای نشاندن حکومت واراده خود(خودحکومتی خود وتوسط نهادها وتشکل های تحت کنترل خود) زمام خويشتن رابه دست خمينی سپردند. اصل مشکل همان تفويض و واگذاری سرنوشت خويشتن است وفرقی نمی کند خمينی باشد يايکی ديگر. چنانکه درتجارب يک صدسال گذشته دراشکال ديگرهمين تجربه شکست خورده وجود داشته است.آن حزب خردمند و نجات دهنده وجود خارجی ندارد ودخيل بستن راه نجات نيست..نه خد انه شاه نه ميهن و ...رهائی تنها بدست خود ميسراست و لاغير.مساله اصلی آن است که سوسياليسم فقط وفقط می تواند توسط کارگران و زحمتکشان آگاه به منافع تاريخی خود ساخته شود وطبعا توسط آن نوع اشکال سازمان يابی که درخدمت چنين نقشی باشد. موفق باشيد. 2009-03-11

 

 

 

دوست عزيزشما هرکه باشيد درهمان لحظه اول با تقابل قراردادن نظرات من با سازمان و طرح سوال عجيب وبيان شگفتيان از عدم انحلال سازمان ضميرخويش را وآنچه را که درذهنتان می گذرد ومن قصد نام گذاری برآن را ندارم به عريانی بيان کرديد.بنابراين فرضيه احتمالی و اوليه من درمورد درک سريازخانه ای شما ازسازمان نمی تواند اتهام صرف باشد.علاوه برآن چاپای همين روحيه را دريادداشت جديدشما هم می توان ديد، که تمايلی به ورود در آن ندارم ولی تقويت کننده همن فرضيه مطرح شده است.شما باخيال آسوده می توانيد هم چنان به جستجوهای خود اندررابطه مواضع فردی وسازمانی اينجانب وميزان تقابل آندو ادامه بدهيد.گرچه ادامه ديالوگ وقتی تحت الشعاع چنين انگيزه هائی باشد فايده چندانی برای آن متصورنيست اما بپاس احترام به انديشه انسان ونکاتی که آورده ايد :

اگرمردم شورش می کنند اولا پس لابد دارای پتانسيل خودرهانی هستند و عليه نظام می شورند وطبعا تاجائی که می شورند ازمهمات وافسون منطق وسلاح های برپادارنده نظام حاکم فاصله می گيرند وآن را مورد آماج خود قرارميدهند وگرنه با تسليم بودن به منطق نطام حاکم که نمی توان به جنگ آن رفت.باپذيرش اصل مزدوری وبردگی نمی توان عليه مزدوری وبردگی شوريد. وهمين طوربا تکيه برسلسه مراتب نمی توان عليه هيرارشی قدرت مبارزه کرد.پس مساله اصلی نه نفس شورش وطغيان(وانکاروياترديد ويا دستکم گرفتن پتانسيل خود رهانی) بلکه چرائی عدم موفقيت اين گونه تلاش ها است. که البته بدليل همان التقاط ها و عدم فاصله گرفتن کافی ازتاروپودهای تشکيل دهنده نظام است که موجب می گردد اين شورش ها پس ازکسب دستاوردهای اندک اکثرا ازتک وتا وپيشروی های بعدی بازمی مانند.اگرشما فکرمی کيند بدون نفی تاروپودهای نظام می شود مبارزه کارساز ی عليه نظام کرد حتما مرادتان نه مبارزه انقلابی بلکه مبارزات رفرم ودرچهارچوب سيستم است که جای خود دارد ولی ربطی به بحث ما ندارد.بحث ما مبارزه برای سوسياليسم ونظام ديگراست

من ازچندين گزاره اصلی و الهام بخش نام برده ام که شما بجای نفی يا اثبات آنها مسيربحث را به مخفی کردن خود پشت سنگر مارکس و غيره کشانده ايد.وبه جائی که ربطی به بحث فشرده وکوتاه ما ندارند. مسله قبل ازورودبه چندو چون وجزئيات قضيه آن است که آيا اصل پتانسيل وتوان خود رهانی دروجود سوژه های اجتماعی-طبقاتی را قبول داريم يا انسان ها را خاک رسی ميدانيم که توسط رهبران شکل داده ميشوند؟ آيا دولت نوع کمون و بطورکلی درهم شکستن ماشين دولتی را می پذيريم يا فعلا قصدتصرف و مرمت وباصطلاح دموکراتيک کردن آن را داريم؟ آيامی پذيريم که نظام طبقاتی ازنظرسازماندهی برسلسه مراتب وشئ سازی انسان ها استواراست يا اين سلسه مراتب ساری بورورکراتيک را تقديس می کنيم؟ آيا تفاوت کيفی بين سازمان معطوف به سوسياليسم ورهائی را با نوع سازمانی معطوف به نظام طبقاتی را قبول داريم؟ آيا آن را هم ماشينی مسلط بر عناصرتشکيل دهنده آن و برفرازسراعضاء سازمانی (يعنی همان ابزار سربازخانه ای وپاسدار جامعه طبقاتی) تصورمی کنيم يا به مثابه ابزاری برای خود رهانی و دموکراسی ازپائين و ابرازاراده مستقيم توده کارگران ؟ يا آنکه يا آنکه ميخواهيم اراده وخواست آنان را ازدالانهای پيچ درپيچ بوروکراسی وسلسه مراتب عبورداده وازتب وتاب بياندازيم ؟.همه اينها درتجربه يکصدسال گذشته برسرمان آمد وبنابراين مباحث تجريدی نيستند.

تبديل بحث خوردهانی هم به رهائی يک شبه فقط خلط مبحث است وربطی به بحث کنونی ونظر من ندارد.من همواره ازفرايندمبارزه برپايه عزيمت از وضعيت ومطالبات بيواسط وفرارروی ازآنها صحبت کرده ام.اگرمايل به شناخت مواضع من بوديد می توانيدبه نوشته هايم دراين مورد مراجعه کنيد

درمقاله اصلی من هم مطلقا بحثی ازمارکس نيامده است. بحث سوسياليسم مارکسی پس ازطرح آن توسط دوستمان مجيد واستنادنظرخود برپايه آن وارد اين بحث ها شد. دراين رابطه بود که من چندگزاره پايه ای ازمارکس ومارکسيست ها را –بديهی است ونيازی به گفتن ندارد که برداشت های من ازآنها است-آوردم تانشان بدهم که پايه های فکری مارکس وسايرکلاسيک های مارکسی نه آنگونه که وی تصورمی کند بلکه برپايه ديگری است. حال معلوم نيست که چرا طرح اين گزاره ها شما را آشفته است.آيا انتساب رهائی بدست خود کارگران به مارکس ادعای من است؟آيا درهم شکستن ماشين دولتی و نوع کمون گزاره دست ساختن من است؟ آيا رابطه بين شکوفاتی فرديت آزاد ورشد همگانی کشف من است؟ و....

درهرحال به باورمن شأن انسان درانديشيدن و درمبادله انديشه وفکرنهفته است. باميد شرايطی که انديشيدن آزاد وغيرکليشه ای برای هيچ کس جرم نباشد. وشماهم اگرمايل بوديد می توانيد نقدهای خود را نسبت به مواضع من بطور علنی مطرح کنيد تا ديگران هم به خوانند و درصورت تمايل مشارکت کنند.

 

درپاسخ به يادداشت های آقای فرامرز:

مقدمه :اين يادداشت قبل ازنوشته آخروپنجم آقای فرامرزتنظيم شده بود وقصد درج آن را درکامنت داشتم.اما قبل ازدرج آن شاهد نگارش آخرين يادداشت ايشان شدم.فی الواقع بخش پنچم تنهابخشی است که مشخصا مربوط به مقاله من درباره جنبش زنان است که پس ازيک گردش دورقمری وراندن درجاده خاکي، بالاخره نوبت پرداختن به آن فرارسيد. والبته ازآنجا که اين بخش حتا بسی آشفته تروناسازه ترازمطالب قبلی است، هم ازنظرنوع نگاه ايشان به جنبش ها وسازمان يابی وهم شيوه برخوردهای ايشان بانظرمخالف خود حيفم آمدکه اشاره به آن نداشته باشم. ازهمين رو درانتهای همين يادداشت هم اشاره فشرده ای به آن خواهم داشت گرچه که تمرکزبيشتربرآن می توانست درنتيجه گيری اين بحث ها مفيد وکمک کننده باشد. واما نکاتی درباره يادداشت های پيشين ايشان:

1-نوشته های اين دوست گرامی که من ظاهرا افتخارآشنانی با چنين نامی را ندارم،همانطورکه خودشاهديد بحرطويلی است که هنوز به اصل مساله که خود جنبش زنان باشد نرسيده است. روشن است که حجم زيرنويس ها هم ازظرفيت معمول کامنت ها فراتررفته وهم درپس صحنه ودورازچشم خوانندگان صورت می گيرد.معلوم است که انبان دل نويسنده لبريزبوده ودنبال مفری برای سرريزکردن آن می گشته است!. ولی خوب! چرا دورازچشم خوانندگان و چرا نه درجلوی آفتاب؟

بويژه اگردرنظربگيريم که کامنت نويس ما چنان باشيفتگی وتعصب از"ضرورت سازمان ودراصل ازنوع وتيپ معينی از سازمان"صحبت می کند که باوربه غيرازآن را درحکم بهم ريختن نظم کانئات وباورهای اصولی خود انگاشته وبااتلاق پيشاپيش "نه سازمان" وانگ انحلال طلبی برنظرات مقابل خود، خواننده را دچاراين پيش فرض می کند که لابدچنين کسی با چنين شيفتگی و باحداعلای ايمان به "سازمان"، قاعدتا نبايد حتا يک روز هم ارعدم حضوردر "معبد" خود غفلت نکرده باشد. ازاين روحقيقتا حيف است که با پچ پچ های پشت صحنه، اين ادله و تجربيات گران بها حيف وميل شوند. بنابراين بهتراست که يادداشت نويس چهره برتابد و معلوم کند ازکدام سازمان و کدام تجربه درخشان اين چنين شيفتمندانه سخن می گويد؟. بخصوص اين کنجاوی درآدم وقتی فزونی می گيرد، که اساسا کيش دفاع از"گونه"مورد نظر،درشرايطی مطرح ميشود که انواع رنگارنگ وامتحان پس داده ومبتنی بر کيش واستواربررهبران وسلسه مراتب(ازجمله ازهمان گونه خوش خيمی که مورد ستايش او است) درجامعه خودمان ازمذهبی وچپی به فراوانی يافت می شوندکه مصداق توصيفات اومی باشند."گونه هائی" که ميراث جان سخت استبداد آسيائی با محصولات نظامات طبقاتی وتجربيات کليشه وآئينی شده سازمان يابی را يکجا به نمايش می گذارند. حال آنکه به اشاره خواهيم ديد طبقه وسازمان يابی مقولاتی کليشه ای وثابت وآئينی نيستند.

2-اين يادداشت های بی مصرف مانده در پشت صحنه ازهمان لحظه اول با دورويکرد روشن و صريح سمت وسوی خود را نشان دادند:نخست درنوشته آقای مجيد که درآن صراحتا "تحسين جنبش های اجتماعی ازسوی من را را به باد انتقاد گرفت".بزعم وی بدون حزب پيشاهنگ برای هدايت اين جنبش ها اين جنبش ها درواقع هيچ اند. مگرخاک رس بدون خشتگرارزشی می تواند داشته باشد؟

واما درياداشت دوست ديگر بقلم آقای فرامرز ازهمان لحظه نخست وبدون هيچ گونه تعارف واين پا وآن پاکردنی اصل احترام به چندصدائی وپلوراليسم دريک سازمان چپ زيرضرب قراگرفت وبا زدن انگ انحلال طلبی واتلاق "نه سازمان" به مثابه شاه بيت تکراری ايشان دراين مقاله به هرسازمان چپی که درآن نشانه ای ازاحترام به تنوع نظرات و به پلوراليسم ديده شود،صراحتا از ايده "يک سازمان، يک صدا ويک گرايش" دفاع شد.گرچه ازحق نمی توان گذشت که برای خالی نبودن عريضه وازروی "سعه صدر"، درجائی اعتقاد خود به تحمل صدای ديگر اما به شرط چاقو يعنی قرارداشتن دربيرون ازسازمان رابرای دگرانديشان ابرازداشت!. ولی غافل ازآنکه راه طولانی بين سودای "يک سازمان، يک صدا" و"يک جامعه ويک سازمان" وجود ندارد و تنها ميزان توانائی و ناتوانی است که می تواند بين آرزو وواقعيت فاصله بياندازد. درهرحال مخالفت با فرايند جنبش خودرهان وخود بنياد، چندصدائی و خارج ازاتوريته حزب پيشاهنگ،واساسا با نگاه به طبقه درمفهوم پلوراليستی ونه بصورت خلوص ذهن ساخته اين نوع جريانات، رويکردی است که درسرتاسراين يادداشت ها جابجا دنبال ميشود.آرزوی کنترل ودست آموزکردن جنبش های "وحشی وخودفرمان" والبته نافرمان به اتوريته های درونی وبيروني، ازيکسو وجايگاه سازمان پيشاهنگ ورهبر-به منزله سر(فرمانده)( برای اندام (فرمانبر)ازسوی ديگر،جان مايه اين ياداشت ها را تشکيل می دهد و بقيه احتجاجات نيزهمه وهمه درحکم کشيدن وسمه برابرواست. ودراين ميان نويسنده که انقلاب بهمن را با دزديدن و غيره توسط خمنيی توضيح می دهد حتا يک بار ازخود سوال نمی کند آخرچگونه با پذيرش سرانديشمند وفرمانده و پيکر فاقد شعوروفرمانبرمی خواست و می توانست به جنگ ولايت فقيه وخمينی برود؟ وبدترازآن هنوزهم پس ازگذشت 30 سال با حرارت وتعصب تمام هم چنان ازگونه های مشابه –البته با عناوين وکدهای متفاوتی- سخن می گويد.

3-اندکی هم درمورد شيوه برخورد.

تمامی تلاش نويسنده آن است که سوال "چگونه سازماندهی" را به "نه سازماندهی" و نفی اصل سازماندهی تبديل کند. والبته منشأ چنين تلاشی را هم بايد دردرک کليشه ای وبسيارمحدودوی ازسازماندهی جستجوکرد و هم بدرجاتی درشگردهای رسوب کرده دراين نوع پلميک ها برای دست وپاکردن حقانيت برای خود و به خاک ماليدن کت حريف.

ايشان دريادداشت چهارم پس ازطفره رفتن ازجواب سرراست به سوال من درمورد اينکه آيا اساسا تفاوتی اساسی بين سازماندهی معطوف به سوسياليسم و سازماندهی های معطوف به جوامع طبقاتی قائل است يا نه؛ برای رهاکردن گريبان خود ازاين سوال تلاش می کند که نفس اين پرسش را بزيرسوال ببرد و آن را بلاموضوع کند. وحال آنکه اين سوال برآمده از کارنامه وتجربيات ناکام صورت گرفته در بيش ازيک قرن است و بخشی ازنقد فروپاشی اردوگاه وتجربه قرن بيستم وآنچه که برماگذشت و تجربه اخص سازمانهای چپ وراديکال جوامع مشابه خود مان را تشکيل می دهد.( نظيرجايگزين شدن حزب بجای طبقه ودرادامه جای جايگرينی رهبری وبورکراسی بحای اراده بدنه حزب وسپس هيئت سياسی و دبيراول بجای آنها .... وفرماليته شدن شوراها وسايرتشکل های توده ايی .... ونسخه برداری ازاين الگو درنقاط ديگرو...) .با اين وجود يادداشت نويس ما به اين دورزدن نياز ميرم دارد.اوبايد قبل ازهرچيز با تکيه به عقل سليم وديرآشنا برای همه، قبح باورهائی چون سلسه مراتب،نيازبه رهبری ومبارزه عليه اقتداربورو،و... را زائل کند ودرهمين رابطه تلاش مبرمی برای باورندان وجود تفاوت بين آنها نظيررهبری خوب ورهبری بد وبوروکراسی خوب وبوروکراسی بد وسلسه مراتب مفيد وسلسه مراتب بد و.. وخلاصه تفاوت های درون سيستمی را بجای آماج قراردادن کليت سيستم جابياندازد وبا اتکاء به چنين چاپاهای لغزنده وخرده تفاوت ها،بلکه بتواند ازمقولاتی که نمی تواند مورد قبول هيچ انسان آزاده ودموکراتی باشد تاچه رسد به مدافعان ومدعيان رهائی ازانواع ستم های طبقاتي، اعاده حيثيت کند.درتلاشی ازهمين قماش برای زدودن قبح نظام سلسه مراتبي، اين نظم برگرفته شده ازارتش وجامعه طبقاتی ومتعلق به تاريخ پيشاانساني،می کوشد که باکشيدن ديوارچين بين مرحله قبل ازقدرت وپس ازقدرت آن را توجيه پذير کند ولاجرم منازعه بی پايان برای قدرت وقدرت يابی رقبا راجايگزين مبارزه برای رهائی سازد.غافل ازآنکه قدرت دروجوه کلان خود ودروجه مسلط ازدل همان جامعه و باتکيه برپيش زمينه ها وساختارهای موجود درآن وازجمله با تکيه برهمين "خرده قدرت ها" وتقديس آنها به عروج ميرسد ونه هم چون فرود بلای آسمانی برزمين. هم چنان که درنمونه ديگری خصلت فرايندی مبارزه برای رهائی را که امری بديهی درنوشته های من است به امری تبديل می کند که گويا مدعی ام بطوردفعی ويک شبه قابل حصول است!. شيوه تحريف نظرات حريف وتبديل آنها به ياوه وبرای کسب حقانيت برای يافته های خود عادتی مرسوم دراين گونه پلميک هاست وجلوه ای ازهمان ولعی است که دست يابی به قدرت ومقهورکردن کنش ديگری را هم چون تلاش تشته ای دربيان فلسفه وجودی تلاش های خود می داند.مثلا ادعای ايشان مبنی براينکه گويا من تقسيم کاررا انکارکرده ام ازهمين قماش است. والبته سرمنشأ آن نيزپيوند ناگسستنی است که بين تقسيم کار وسلسه مراتب درذهن خود ايشان وجود دارد. والا تقسيم کار اگرنهادی وجاودانی نشود واگرستايش نشود الزاما با سلسه مراتب وامتيازخواهی وتبعيض همزادنيست.مبارزه عليه تقسيم اسارت آوروتبعيض آميزبه معنی مبارزه با تقيسم کارمبتنی برهميستگی و تقويت بازدهی توليد جمعی نيست.

4- واندکی هم درمورد مضمون

متأسفانه با مشاهده جمع بندی ياد داشت چهار معلوم ميشود که نويسنده مطلقا وبه نحو شگفت آوری ازمحتوای نظرمن سردرنياورده است(اگرنخواهيم بگوئيم که عمدا تحريف کرده است).اومی نويسد انتقاد آقای روزبه از:"سازماندهی های از نوع سلسله مراتبی و حافظ جداسازی قدرت از خود توده ها" را در برابر خود بگذاريد. و آن را چند بار بخوانيد و پيش خود سبک و سنگين کنيد: آيا نادرست تر از اين عبارت هم می توان يافت؟

توضيحات عجيب وغريبی که درادامه عبارت فوق می دهد شکی باقی نمی گذارد،آنچنان آشتفه وپرت است که معلوم ميشود ايشان اصلا متوجه آنچه که من دراين باره گفته ام نشده و متأسفانه وجود همان منشور غرائزثانوی و شکل گرفته درجامعه طبقاتی را که مانع درک گزاره های مربوط به رهائی ميشود را مورد تأييد قرارميدهد.

اساسا انباشت ثروت وانباشت قدرت دوهمزاد جدانشدنی وبازتوليد کننده يکديگر هستند. جامعه طبقاتی بدون انباشت قدرت ودربيرون ازدسترس وکنترل توده های استثمارشده(درسطوح گوناگون ازکوچکترين سلول های اجتماعی تا ماشين دولتی) قادر به بقاء نيست. چرا که نطام مسلط با سلب محصول فراورده ها وتوليد ازچنگ توليدکنندگان ازهمان لحظه با مقاومت ومبارزه سلب شدگان مواجه است وبرای مقابله با آن به سلب قدرت ازکنشکران وانباشت آن دربيرون ازقلمروکنترل وی ودرسازمان های سرکوب مبادرت می کند. امری که تنها ضامن بقا اوست.قدرت وثروت بيرون آمده ازچنگ زحمتکشان ومسلط وبيگانه با او.بنابراين وقتی نويسنده بکرات شگفتی وعدم درک خويش را ازمفهوم قدرت جداشده ازتوده ها ومسلط برآنها ورازوارگی اين قدرت مسلط شده به نمايش می گذارد، درواقع ناخواسته دارد به ستايش ازقدرت درسيمای سلب شده،خونين،متجاوز وسرکوب کننده ای می پردازد که پاسداروضع موجوداست.متأسفانه همه پايه ها ومبانی الهام بخش وراهبردی سوسياليسم چون خودحکومتي،خودرهاني،دموکراسی مستقيم ومشارکتي،اصل درهم شکستن ماشين دولتی به منزله ابزارجامعه طبقاتي،رابطه زنده بين شکوفائی آزاد فردی با شکوفائی همگان،وناسازه بودن سلسله مراتب وبوروکراسی ورهبری کردن ورهبری شدن با اين ارزشها واينکه يک سازمان درخدمت اين ارزشها نمی تواند اساسا سنخيتی با سازمانهای همزاد وهم زيست با جامعه طبقاتی داشته باشد،سخت برای يادداشت نويس بيگانه است واساسا ومتأسفانه تامرزنگران کننده ای نشانه ای ازاين ارزشها دراين يادداشت ها ديده نمی شود.مثلا هيچ رابطه معنا داری بين دمکراسی مستقيم وبرخاسته ازآحاد جامعه ويا دمکراسی مشارکتی وچگونگی سازمان يابی وناسازه بودن آن با سلسه مراتب وجود ندارد. درنزدوی گوئی که قدرت امری است قراردادی بين مسندنشيينان و کسانی که دراتاق انتظارقراردارند. وحال آنکه هزاران شاهد همواره خاطرنشان می کنند قدرت نوردبان دوطرفه نيست و وقتی تفويض شد و ازچنگ مردم خارج شد، توازن بهم خورده ومسند نشنيان مطابق قرارددادهای قبل ازقدرت عمل نخواهند کرد. بدترين نوع بردگی تفويض قدرت بدست خود وبا رضايت خود وبدست رهبران است.همانطورکه مردم درانقلاب بهمن با نشاندن خمينی برماه وبردوش خود چنين کردند. وهمان گونه که يادداشت نويس ما تحت عنوان رهبران خوب و ...بطور تعصب آميزی ازآن دفاع می کند دربينش وی سازمان يک ظرف جاودانی ودارای قواعد ثابت ومستقل ازنوع مناسبات اجتماعی موجود و هم چون يک ابزارجادوئی وفراطبقاتی وجود دارد.انگارنه انگارکه سازمان ظرفی است برای تسهيل وتقويت مبارزات طبقاتی زنده وجاری ونه برای قالب گيری آن وروانه کردن روخانه خروشان به کانال های باريک جوی باری باريک وتنگ اين يا آن گروه. گرچه درنزدمقاله نويس می توان به شيوه مراکزعلمی وآکادميک جامعه طبقاتی هم چون فنون علمی و امری مجردحول وحوش جزئيات ومعايب ومزايايش به بحث پرداخت اما حاشا که کليت آن چه را که دايما بگوش ما ميخوانند-ازگهواره تاگور-هرگزنمی توان به زيرسوال برد.وحال آنکه سازمان وسازمان يابی ازقضا بدليل آنکه عميقا با مناسبات اجتماعی ومساله قدرت سروکاردارد، بيش ازهرمقوله ديگری با نوع مناسابت اجتماعی ارتباط مستقيم وتنگاتنگ دارد.بنابراين مبارزه با رازوارگی وتقديس سازمان به مثابه سازمان درمبارزه برای رهائی امرکليدی است.نگاهی که مولد ماشين های کوچک قدرت قبل ازعروج وتسمه نقاله تبديل به ماشين های هيولائی پس ازقدرت است. مارکس تاقبل ازکمون پاريس، که به نوبه خود مولد سازمانهای طرازنوين ودفن گونه هائی از طرازکهن گرديد،براين گمان بودکه با تصرف ساختارهای قدرت موجود می توان به هدف رسيد ولی ديری نپائيد که خيزش کمون پاريس برچنين تصوری نقطه پايان گذاشت.ازآن هنگام بشرتوانسته بازهم درپرتوتجربيات بوجود آمده بردانائی خويش نسبت به اين مساله بيفزايد. وعجيب است که بسياری ازمدعيان چپ ما هنوزدرعصرقبل ازکمون پاريس قراردارند. وحال آنکه با تجربيات ودست آوردهای بيشمارپس ازآن را دربرابرخود دارند.

بهرحال وقتی امروزدرنقطه ای که درآن قرارداريم ازسازمان يابی وازجمله ازنوع سياسی وحزبی آن سخن به ميان می آوريم،ناگزيريم برپايه سه گزاره تعيين کننده زيرودرنظرگرفتن رابطه ارگانيک آنها، که تجربيات ودستاوردهای ازآن زمان تاکنون را بهم پيوندمی زند انديشه کنيم وگرنه دورازلحظه تاريخی خود بسرمی بريم:

نخست درنظرگرفتن مفهوم گسترده ،متکثر وپلوراليستی طبقه.که امروزه درمقايسه با گذشته دچارتغييرات بزرگ وساختاری شده ودربرگيرنده انواع اشکال کار،اعم ازصنعتي،کشاورزي،کارغيرمادی(خدماتی وفکری و.....)، شاغلين،بيکاران وکارهای موقت وپاره وقت و... که امروزه دارد به سيمای مسلط تبديل می شود،کاربامزد وکاربی مزد وازجمله تمامی کارهائی که درخدمت بازتوليد کل نيروی کار قراردارد وازجمله کارزنانه بی دستمزد و... دروجه ديگردرنظرگرفتن انواع واقسام تمايزات جنسيتی ،ملی وقومی ومکان جغرافيائی و... .وخلاصه دريک کلام کليه مزدوحقوق بگيران رسمی و غيررسمی و که کاربدون مزد و کليتی بنام اکثريت عظيمی جامعه را می سازند ونسبت های متغيربخش های گوناگون طبقه که درطی اين ساليان صورت گرفته است.طبقه دروجه اشتراکات ودرنظرگرفتن اختلافات وبه مثابه يک مقوله فرارونده ودرحال گسترش ،يک مقوله يک پارچه نيست اما اين تکثرتکثردرون طبقه ای ودرچهارچوب استثمارآنها توسط سرمايه دراشکال مستقيم وغيرمستقيم است. باين ترتيب روشن است که بحث تکثروپلوراليسم درون طبقاتی را که درخدمت بالندگی مبارزه طبقاتی درکليت خويش است نمی توان با مبارزه بين طبقات –که ازقضا برای دامن زدن به آن است-قاطی کرد وپيش خودفرض نمودکه ضربه ناک اوت کننده ای هم به حريف وارد شده است. واين گونه برپاکردن گردوخاک چيزی است که متأسفانه خصلت نمای ديالوگ دوست عزيمان فرامرز را تشکيل می دهد.

گزاره دوم درنظرگرفتن کارکردو وظيفه کمونيستی است که دريک کلمه دربرگيرنده دفاع ازمنافع عمومی وکلی طبقه صرفنظرازاين يا آن لايه واين يا آن کشوراست. بنابراين قراردادن اين بخشها دربرابرهم وتکه وتقسيم کردن طبقه مطلقا دربرابراين کارکرد قراردارد. والبته نمی توان انکارکرد که داشتن نگاهی اين گونه به طبقه متکثروگسترده،بالکل با نتايج وپی آمدهای متفاوتی ازنگاه تنگ ويک گرايشی به طبقه همراه است.دراين نگاه کمونيست ها فقط بخشی ازجنبش طبقه هستند و نقش خود را درخود سازمان يابی و خود رهانی کليت طبقه می جويند ونه درآرايش اين دسته يا آن دسته دربرابرهم.مارکس می گفت فرقه حقانيت وجودی وحيثيت خويش را نه دروجه مشترک اش با جنبش طبقه بلکه درعقيده پوسيده وخاصی می بيند که او را ازجنبش متمايزمی کند. گرچه استناد به مارکس نويسنده را خشمگين می سازد ومرا ازاستناد به مارکس منع کرده است،ولی من اگرمارکس وهرکس ديگررا ازبسترتاريخی خود خارج نکنيم وبه بت و اسطوره رهبرکبير ومرجع تقليد لازم الاتباع تبدل نکنيم،نه ازگفته های او بلکه هم چنين نوشيدن هرجرعه ای ازاين روخانه جاری وعظيم ،حتا اگرگفته يک کارگرساده باشد،لذت می برم.

گزاره سوم اشکال وظرف های سازمان يابی است که بتواند به منزله بستر رودخانه ای باشد برای پيوستن اين جويبارها بهم ديگر وجاری شدن آن که بيان کننده تنوعات و کثرت درعين وحدت حول منافع يايه ای ومشترک است.

بنابراين ازهرکجای اين سه پايه اگرشما به مساله نگاه کنيد، چه ازبعد واقعيت انکارناپذير تنوع وتکثرطبقه وچه وظيفه کمونيست ها که معرف دفاع ازکليت منافع آنها وتقويت همبستگی طبقاتی وخود حکومتی آن می باشد و چه به مثابه بسترردوخانه ای که بايد ظرفی باشد که اين شاخه ها وجوبيارها بتوانند به آن به پيوندند،آنگاه معلوم ميشود که تقليل خودبه يک صدا ويک گرايش ازطبقه – که تازه برای فرقه های ما آرزوی دست نيافتنی است-خود چيزی جزفرقه گرائی نيست. والبته مبين يک درک تماميت گرا وغيردموکراتيک ازطبقه است. يعنی هم دامن زدن به شقه شقه کردن طبقه وهم ديدگاه تماميت خواهانه وسرکوبگرانه ای است که دربطن اين نوع مدعيان چپ وطبقه قويا وجود دارد. درگذشته ها طبقه کارگرعملا هم معادل کارگران صنعتی بود، هم معادل مرد بود وهم برپايه سرکردگی اين بخش کارگران برسايربخش های طبقه ويا زحمتکشان بود ومعنای حزب هم به نمايندگی ازآن (ودرعمل جايگرين طبقه) برتک حزبی وفرادستی يک صدا دردرون آن استواربود.ولی امروزه با تحولاتی که ورود به آن خارج ازحوصله اين نوشته است اين منظومه وتصوير ازکانئات پاک به هم ريخته است.ولی بسياری درهمان لحظه های تاريخی منجمد شده وهم چون سربازان ژاپنی مخفی درپناهگاه ها ودرتصورادامه جنگ، بسرمی برند ودرواقع درپيله درونی وبی خبرازدگرگونی شرايط زيستی به نوعی "بنيادگرائی" را نمايندگی می کنند. اين بنياد گرائی بويژه ازآن رومضحک می نمايد که بدليل همان تغديه ازکليشه های دست نخورده، امروزه حتا آن مابازاء تاريخی رانداشته وبصورت ادعای خودخوانده نمايندگی تاريخی ازجانب پرولتاريا مورد دفاع قرارمی گيرد. ودرست بهمين دليل والبته با تأسف وقتی وارد صحنه واقعی اجتماعی می شود می تواند با روند فرارونده خود جنبش ها نيزرودر رو شود. ومارکس درست با فهم همين مساله –نيروی ماند فرقه گرائی-بود که بدرستی خاطرنشان ساخته بود که يک گام عملی جنبش بهترازيک دوحين برنامه است(ومرادش برنامه های برآمده ازبيرون ازمتن جنبش بود).

 

بنابراين بطورخلاصه مساله نه برسرنفی سازمان يابی که برسرچگونگی سازمان يابی واصول حاکم برآن است. مساله اصلی مبارزه عليه سلسه مراتب ،مبارزه عليه بوروکراسي، ودرتلاشی معکوس برای دست يابی تاسرحد ممکن به دمکراسی مشارکتی و مستقيم وتعميق آن –آنهم با عنايت به دستاوردهای ارتباطی جهان امروزاست که بسترهای انقلابی برای مشارکت هرچه بيشتربوجود آورده است. برسميت شناختن وتثبيت پلوراليسم برپايه بنيادهای مشترک عليه پايه های اصلی نظم طبقاتی موجود،تاکيد براشتراکات وکنش های جمعی واقتدارحاصل ازآن،قدرت ناشی شده ازهمبستگی انسانی دردرون يک جمع وسازمانی که خود را سوسياليستی می داند، بجای فرادستی واقتدار اين يا آن گرايش واين يا آن بخش که منبع بی پايان روند طرد و حذف وتجزيه وتقسيم وتوليد فرقه است.فاصله گرفتن ازمدلهای مبتنی بربديهی انگاشتن وجود سرفرمانده وبدنه فرمانبر، ازبديهيات اين نوع سازماندهی است که اساسا خودرا بااهداف وارزشهای والائی هم چون چون خودحکومتی وخودرهانی هماهنگ می سازد. مقولاتی که برخلاف خشم نويسنده ازآنها، خود گويا بوده وهيچ نيازی به تفسيراضافی ندارد. شعارخود رهانی وخودحکومتی همواره ورد کلام کمونيست ها بوده وهيچ نيست جزناظر به سوژه شدن ونقش آفرينی مستقيم تک تک کارگران واستثمارشوندگان، وحقيقتا به معنای حکومت مردم برخود،امری که بورژوازی آن را درلفظ وبطورصوری می پذيرد تا درعمل آن را بلاموضوع کند.دموکراسی مستقيم ومشارکتی هيچ چيزپيچيده ورازآلودی نيست که کسی بخواهد رازگشائی کند.همه برآن واقفند وهمه ابهام تراشی ها و رازورزی ها برای پنهان کردن سيمای آن است.نه فقط دردوره های انقلابی بلکه هم چنين درهرلحظه وهرمکانی وقتی کنش ها ازحوزه فردی خارج ميشود وبه يک جمع دونفر به بالا پيوندمی خورد وجود دارد و به عنوان گزينه ای دربرابرگزينه های ديگرمطرح ميشود.

بنابراين بهتراست که کيش رهبری وسلسه مراتب را به آن جامعه و کسانی واگذاريم که برای تداوم حيات نکبت بارخود به آن نيازدارند. مارکس می گويد درجامعه سرمايه داری گوئی مردگان (سرمايه ثابت) برزندگان (سرمايه متغير) حکم می رانند.وبه آن بايد افزود منتاظربا آن انديشه و باورها درقالب احکام وکليشه شدن ها وطبقه بندی ها و مفصل بندی ها درقالب سلسله مراتب و آمريت که جملگی برپادارنده نظم سرمايه داری است.

 

البته من بسهم خود تصديق می کنم که خطوط نظرات مطرح شده درلابلای اين يادداشت ها برای همه ما خيلی آشنا است. آنقدرآشنا که انگارازهمان بدوگشودن چشمان خودبه اين جهان با آنها متولدشده ايم. ازهمان آغوش خانواده ومدرسه ومحله ودانشگاه ومحل کار،شهروده ....ودرهمه جا، نظام سلسه مراتبی وآقابالا سر(ازپدرخانواده تارئيس محله ومديرمدرسه وژاندارم دهکده و....وتا دولت ...)باما ووجودما محشوربوده است.با آن زاده شده ايم وبه نوبه خود با پذيرش ومجری بودن آنرا بازتوليد کرده ايم.يک سيکل معيوب و مرگبار! بنابراين کمترين شکی در بداهت ونيرومندی اين سلسه مراتب ونظم مبتنی بر آقابالاسر ،درون شدگی وتبديل آنها به غرائزثانوی روانيست.... ولی افسوس که جنبش پيش رونده طبقات دون پايه، وپرده برداری مارکس ازآن و انقلاب کپرنيکی او وادامه دهندگانش چرتمان را پاره کرده و باورمان به نقدس وغيرقابل تغييربودن ارثيه رسيده ازپدران ومادرانمان را به منازعه طلبيده و مسيرديگری را دربرابرمان گشوده اند:مسيرخود رهائی و خود حکومتی.نسل های گوناگونی تلاش کردند که بنوبه خود اين مسيررا هموارترسازند و راه را بسازند.آنها بامسوليت خويش گامهای برداشتند و البته گاهی حتا به عقب . ظاهرانسل ما-والبته بخشی ازآن- نيزدرپی يک نقد بی رمق واوليه درپی زمين لرزه بزرگی که اتفاق افتادوواکاوی تجربه شکست خورده برای گشودن راه پيشروی وپی گرفتن ،متأسفانه دچارسرخوردگی شده و عزم بازگشت به عقب را کرده است. آيا برای اين نسل سرخورده که ماباشيم بهترنيست که يک بارديگربا نگاهی به پشت سرحداقل ازتکرارمواردمنفی حذرکنيم. توصيه من ياين نسل آنست که لازم است يک بارديگرماهی سياه کوچولوی صمد بهرنگی را ازنومرورکند!

*****

بالأخره بخش پنچم نوشته آقای فرامرز،به نقد مقاله ای که بهانه شده بود برای چهاريادداشت بی ارتباط با آن، رسيد.اما مطالب مطرح شده درآن اوج اشفتگی نويسنده را هم بلحاظ مضمونی وهم بلحاظ شيوه برخورد به نمايش می گذارد. آنطورکه خودنوشته نشان ميدهد همزمانی اين يادداشت ها با گفتگوی راديوی هميستگی بايکی ازفعالين زن که درآن ازساختارهای جنبشی-شبکه ای دفاع شده بود،آين آشتفتگی را به اوج خود رساند ونويسنده را وادارکرد حداقل درنوشته خود کوچه ای برای مخالفان سلسه مراتب ومدافع روابط افقی بازکند والبته چنين کاری کليت ويک دستی نظريه را کاملا بهم ريخت و نويسنده را وادارکرد که با فراربجلو وگرفتن دست پيش هم چنان خود را طلبکارومدعی قلمدادکندو برای اينکارالبته ناچارگرديد تاوان سنگينی را که همانا تحريف آشکارهمه وقايع ورويدادهاست، بدهد. بصورت تلگرافی به آنها اشاره می کنم:

الف-می گويد که من بالاخره درزيراين آسمان کبود يک نمونه را که کمپين باشد نشان داده ام تا مثالی باشد برای سازماندهی افقی. ولی مقاله من هيچ ربطی به کمپين ندارد وحتا يک بارهم نامی ازآن درمقاله نيامده است و عنوان آن هم نگاهی به برخی چالش های پيشاپش روی جنبش زنان دريک سال گذشته است.

ب-گفته است که اصطلاح شبکه –جنبشی و (يا توصيفی مشابه آن ) را عينا ازکمپين گرفته ام. گرچه اگرچنين هم بود هيچ مشکلی نبود ولی واقعيت آن است که کاربرد اين اصطلاح درنوشته های من ربطی به اين کمپين مشخص ندارد وازسالها پيش درنوشته های من مطرح شده وخود هم نمی دانم ازکجا آمده وازکجا گرفته ام.ولی آنچه که بدورازاين يا آن نام ومعطوف به محتواست اولا اين نوع سازماندی فقط مختص به کمپين نيست بلکه درميان جنبش زنان مطرح است ولی همانطورکه درنوشته من هم آمده اين گرايش نوپابوده وهنوزتثيبت نشده ويا تنها گرايش نيست.وثانيا به جنبش زنان فقط ايران مربوط نيست بلکه پيش ازآن درسطح جهانی مطرح بوده است .ثالثاگرچه بدلايلی خارج ازاين درجنبش زنان نفوذ و بردبيشتری دارد،اما اختصاص به آن نداشته و سايرجنبش های جهانی نيزسالهاست که ازآن استفاده می کنندو رابعا فقط به سالهای اخيرمربوط نمی شود و لااقل قدمت آن به جنبش مه 1968 ودست آوردهای آن ميرسد. بنابراين اگرآقای فرامرزباشنيدن گفتگوی همبستگی با يکی ازفعالان زن غافلگيرشده است بخودش مربوط است وبهتراست آن را مبنای مباحثاتی که جنبه عمومی و فراموردی دارد ونوشته های من هم صرفا با استناد به اين گونه موارد اخص تنظيم نشده است قرارندهد. گرچه بعنوان نمونه ای وتجريه ای ازاين نوع جنبش ها مورد توجه است.

ج-درفراربجلو نويسنده مرا متهم کرده است که يک الگوی سازماندهی معينی را به کل جنبش زنان تسری داده ام. اين هم برخلاف واقعيت است ونوشته من با وجود فشردگی وحجم کم،درکناردفاع ازسازمدهی افقی درمقابل هرمي، اما درهمان حال ازپلوراليسم وچندصدائی وگرايشات گوناگون درجنبش زنان و يافتن اشتراکات درکنارديالوگ سخن گفته است،امری که دراکثرنوشته های من برجستگی دارد، وتمامانشان دهنده بطلان اين ادعاهاست.

ودقيقا اين خود نويسنده است که با مطلق کردن سازماندهی عمودی جائی برای سازماندهی افقی باقی نگذاشته وحالا با غافلگيری خود برآن است که توپ را باصطلاح به زمين حريف بياندازد.اگرنويسنده درکنارطرح تشکل های عمودي،برای تشکل های افقی هم جائی بازمی کردد وآن را انحلال طلبی و"نه تشکيلات" نمی ناميد،اين مباحثات باين صورت اصلا مبنا و ضرورتی پيدانمی کرد.وبايد به نويسنده خاطرنشان کنم که شعارپلوراليسم ازجمله درسازمان يابی

يکی ازپايه های اساسی درنگرش نوين به تشکل يابی است.

د-يادداشت نويس برای نجات خود تلاش کرده است که اولا مورد پيش آمده را به مثابه استثنائی برقاعده در جنبش زنان عنوان کند،که البته نه درداخل کشور و نه در جنبش های زنان درسطح جهانی چنين ادعائی چندان مبنائی ندارد و ثانيا با طرح مبارزه طبقاتی ازيکسو و غيرطبقاتی تلقی کردن جنبش زنان ازسوی ديگر برای تشکل های مورد نظرخويش يعنی تشکل های سلسه مراتبی و تک صدائی مبنائی طبقاتی بيايد. البته من در بخش های قبلی تاحدی که حوصله اين مقاله اجازه می داد آن را مورد نقد قرارداده ام و گفته ام که اساسا خود طبقه متکثروپلوراليستی است و دارای گرايشات و اشکال گوناگون ونيزبا توجه به هدف اصلی وفلسفه بودی کمونيست ها نشان داده ام که ازپلوراليسم وچندصدائی گريزی نيست. والبته در اين تلاش نويسنده می خواهد ظرفيت ها ونوع سازماندهی جنبشی-شبکه ای را درانطباق ومناسب با وجود طبقات گوناگون درکناريکديگر بکند که الزاما چنين نيست.چنين ادعائی هم چنين همراه است با تلاشی برای مخلوط کردن تفاوت ها و پلوراليسم درون طبقه ای با پلوراليسم وتنوعات بين طبقه ای که نه ازنظرتئوريک و نه ازنظرتجربه مدافعان جهان ديگرومدافعان مبارزه برای سوسياليسم خوانائی دارد.جنبش های اجتماعی وخود سوسياليسم اصالتا بابيشترين تنوع ودموکراسی همرا ه وهمزاداست. اساسا رهاشدن زنجيرها ازدست وپای انسان و عروج هريک نفربه مثابه يک فردآزاد وهمبسته بهمراه خود کهکشانی ازتنوع را می آفريند.ولی تنوعاتی که نه دربرابرهم ونافی هم ديگر، که آفريند رنگين کمان زيبای جامعه طرازنوين است. بنابراين متأسفانه تمامی تلاش های نويسنده برای يافتن محمل نظری برای مشروعيت بخشيدن به تئوری حذف وطرد وتجزيه دائم تاسرحد اوج نهائی فرقه گرائی يعنی فرديت جدامانده ازجمع،فرايندی که خوره تجمعات بزرگ وهمبسته وپلوراليستی بشمارمی آيد،ناکام است.

اين نوشته را با اشاره به دوتصورنادرست نويسنده يادداشتها به پايان می برم:اينکه نويسنده فکرمی کند با تشکل های عمودی بهتروانقلابی ترمی توان مبارزه کرد تا افقی وجنبشي، اصلا واقعيت ندارد وتوهمی بيش نيست.نمونه اش هم کمپين يک ميلون امضاء درداخل کشوراست درمقايسه با جريانات مشابه اش. کجاهستند آن تشکل های عمودی مورد نطر وی. ازقضا درشرايط سرکوب نشان داده شده است که اين نوع سازماندهی هم ازنظرادامه کاری ومقابله با سرکوب وهم قدرت بسيج توده ای وگستره فعاليت کارآئی بيشتری دارد.همان عدد بزرگ! درسطح جهانی هم بيلان فعاليت آن ها همين طوراست. وثانيا فکرمی کند اگربيرون آلوده است ونمی شود جلوی اين روند را گرفت ولی سازمان اخص کمونيست ها جای چنين "آلودگی هائی" نيست وبايد پاک بماند.دراين تفکرسازمان کمونيستی تافته ای جدابافته است و جائی نيست که باد حداکثرتلاش ممکن صورت گيرد تا بهترين وعالی ترين مناسبات وکنش های برابرانسانی و اقتدار جمعی ومشارکتي،پلوراليسم وگره زدن شکوفائی فردی وبا شکوفائی جمعی و دموکراسی مستقيم ومشارکتی وتأمين آزادی بی قيدوشرط انديشه بيان و.. را درمتن خود جاری کند . گوئی که کمونيست ها خود به عملی کردن برنامه هائی که مدعی آن هستند نيازی ندارند.گوئی آنجا-خانه اشان- سربازخانه است و مبتنی برنظام رهبری ورهبری شونده و سربازی وفرماندهی عالی ونيازی به اين ارزشها نيست. وحال آنکه ميدانيم که کمونيست ها بيش ازهرکس ديگری مثل نياز پيکرزنده به اکسيژن به آنها نيازدارند و علی القاعده خود بايد نماينده ارزشهای متعالی باشند که مروج اش هستند وآن را درلحظه لحظه زندگی خود ومناسبات فی مابين خود بکار گيرند.بی شک امرساده ای نيست ولی تلاش مستمری بايد دراين جهت صورت گيرد و نه تقديس مناسبات سربازخانه ای. البته آنها فقط درپيوند با جنبش ها وآميختن با آنها می توانند ييافريند و آفريده شوند.بياموزند و بياموزانند.

2009-03-17

 

*******

درپاسخ به يادداشت های آقای فرامرز:

مقدمه :اين يادداشت قبل ازنوشته آخروپنجم ايشان تنظيم شده بود وقصد درج آن را درکامنت داشتم.اما قبل ازدرج آن شاهد نگارش آخرين يادداشت ايشان شدم.فی الواقع بخش پنچم تنهابخشی است که مشخصا مربوط به مقاله من درباره جنبش زنان است که پس ازيک گردش دورقمری وراندن درجاده خاکي، بالاخره نوبت پرداختن به آن فرارسيد. والبته ازآنجا که اين بخش حتا بسی آشفته تروناسازه ترازمطالب قبلی است، هم ازنظرنوع نگاه ايشان به جنبش ها وسازمان يابی وهم شيوه برخوردهای ايشان بانظرمخالف خود حيفم آمدکه اشاره به آن نداشته باشم. ازهمين رو درانتهای همين يادداشت هم اشاره فشرده ای به آن خواهم داشت گرچه که تمرکزبيشتربرآن می توانست درنتيجه گيری اين بحث ها مفيد وکمک کننده باشد. واما نکاتی درباره يادداشت های پيشين ايشان:

1-نوشته های اين دوست گرامی که من ظاهرا افتخارآشنانی با چنين نامی را ندارم،همانطورکه خودشاهديد بحرطويلی است که هنوز به اصل مساله که خود جنبش زنان باشد نرسيده است. روشن است که حجم زيرنويس ها هم ازظرفيت معمول کامنت ها فراتررفته وهم درپس صحنه ودورازچشم خوانندگان صورت می گيرد.معلوم است که انبان دل نويسنده لبريزبوده ودنبال مفری برای سرريزکردن آن می گشته است!. ولی خوب! چرا دورازچشم خوانندگان و چرا نه درجلوی آفتاب؟

بويژه اگردرنظربگيريم که کامنت نويس ما چنان باشيفتگی وتعصب از"ضرورت سازمان ودراصل ازنوع وتيپ معينی از سازمان"صحبت می کند که باوربه غيرازآن را درحکم بهم ريختن نظم کانئات وباورهای اصولی خود انگاشته وبااتلاق پيشاپيش "نه سازمان" وانگ انحلال طلبی برنظرات مقابل خود، خواننده را دچاراين پيش فرض می کند که لابدچنين کسی با چنين شيفتگی و باحداعلای ايمان به "سازمان"، قاعدتا نبايد حتا يک روز هم ارعدم حضوردر "معبد" خود غفلت کرده باشد. ازاين روحقيقتا حيف است که با پچ پچ های پشت صحنه، اين ادله و تجربيات گران بها حيف وميل شوند. بنابراين بهتراست که يادداشت نويس چهره برتابد و معلوم کند ازکدام سازمان و کدام تجربه درخشان اين چنين شيفتمندانه سخن می گويد؟. بخصوص اين کنجاوی درآدم وقتی فزونی می گيرد،که اساسا کيش دفاع از"گونه"مورد نظر،درشرايطی مطرح ميشود که انواع رنگارنگ وامتحان پس داده ومبتنی بر کيش واستواربررهبران وسلسه مراتب(ازجمله ازهمان گونه خوش خيمی که مورد ستايش او است) درجامعه خودمان ازمذهبی وچپی به فراوانی يافت می شوندکه مصداق توصيفات اومی باشند."گونه هائی" که ميراث جان سخت استبداد آسيائی با محصولات نظامات طبقاتی وتجربيات کليشه وآئينی شده سازمان يابی را يکجا به نمايش می گذارند. حال آنکه به اشاره خواهيم ديد طبقه وسازمان يابی مقولاتی کليشه ای وثابت وآئينی نيستند.

2-اين يادداشت های بی مصرف مانده در پشت صحنه ازهمان لحظه اول با دورويکرد روشن و صريح سمت وسوی خود را نشان دادند:نخست درنوشته آقای مجيد که درآن صراحتا "تحسين جنبش های اجتماعی ازسوی من را را به باد انتقاد گرفت".بزعم وی بدون حزب پيشاهنگ برای هدايت اين جنبش ها اين جنبش ها درواقع هيچ اند. مگرخاک رس بدون خشتگرارزشی می تواند داشته باشد؟

واما درياداشت دوست ديگر بقلم آقای فرامرز ازهمان لحظه نخست وبدون هيچ گونه تعارف واين پا وآن پاکردنی اصل احترام به چندصدائی وپلوراليسم دريک سازمان چپ زيرضرب قراگرفت وبا زدن انگ انحلال طلبی واتلاق "نه سازمان" به مثابه شاه بيت تکراری ايشان دراين مقاله به هرسازمان چپی که درآن نشانه ای ازاحترام به تنوع نظرات و به پلوراليسم ديده شود،صراحتا از ايده "يک سازمان، يک صدا ويک گرايش" دفاع شد.گرچه ازحق نمی توان گذشت که برای خالی نبودن عريضه وازروی "سعه صدر"، درجائی اعتقاد خود به تحمل صدای ديگر اما به شرط چاقو يعنی قرارداشتن دربيرون ازسازمان رابرای دگرانديشان ابرازداشت!. ولی غافل ازآنکه راه طولانی بين سودای "يک سازمان، يک صدا" و"يک جامعه ويک سازمان" وجود ندارد و تنها ميزان توانائی و ناتوانی است که می تواند بين آرزو وواقعيت فاصله بياندازد. درهرحال مخالفت با فرايند جنبش خودرهان وخود بنياد، چندصدائی و خارج ازاتوريته حزب پيشاهنگ،واساسا با نگاه به طبقه درمفهوم پلوراليستی ونه بصورت خلوص ذهن ساخته اين نوع جريانات، رويکردی است که درسرتاسراين يادداشت ها جابجا دنبال ميشود.آرزوی کنترل ودست آموزکردن جنبش های "وحشی وخودفرمان" والبته نافرمان به اتوريته های درونی وبيروني، ازيکسو وجايگاه سازمان پيشاهنگ ورهبر-به منزله سر(فرمانده)( برای اندام (فرمانبر)ازسوی ديگر،جان مايه اين ياداشت ها را تشکيل می دهد و بقيه احتجاجات نيزهمه وهمه درحکم کشيدن وسمه برابرواست. ودراين ميان نويسنده که انقلاب بهمن را با دزديدن و غيره توسط خمنيی توضيح می دهد حتا يک بار ازخود سوال نمی کند آخرچگونه با پذيرش سرانديشمند وفرمانده و پيکر فاقد شعوروفرمانبرمی خواست و می توانست به جنگ ولايت فقيه وخمينی برود؟ وبدترازآن هنوزهم پس ازگذشت 30 سال با حرارت وتعصب تمام هم چنان ازگونه های مشابه –البته با عناوين وکدهای متفاوتی- سخن می گويد.

3-اندکی هم درمورد شيوه برخورد.

تمامی تلاش نويسنده آن است که سوال "چگونه سازماندهی" را به "نه سازماندهی" و نفی اصل سازماندهی تبديل کند. والبته منشأ چنين تلاشی را هم بايد دردرک کليشه ای وبسيارمحدودوی ازسازماندهی جستجوکرد و هم بدرجاتی درشگردهای رسوب کرده دراين نوع پلميک ها برای دست وپاکردن حقانيت برای خود و به خاک ماليدن کت حريف.

ايشان دريادداشت چهارم پس ازطفره رفتن ازجواب سرراست به سوال من درمورد اينکه آيا اساسا تفاوتی اساسی بين سازماندهی معطوف به سوسياليسم و سازماندهی های معطوف به جوامع طبقاتی قائل است يا نه؛ برای رهاکردن گريبان خود ازاين سوال تلاش می کند که نفس اين پرسش را بزيرسوال ببرد و آن را بلاموضوع کند. وحال آنکه اين سوال برآمده از کارنامه وتجربيات ناکام صورت گرفته در بيش ازيک قرن است و بخشی ازنقد فروپاشی اردوگاه وتجربه قرن بيستم وآنچه که برماگذشت و تجربه اخص سازمانهای چپ وراديکال جوامع مشابه خود مان را تشکيل می دهد.( نظيرجايگزين شدن حزب بجای طبقه ودرادامه جای جايگرينی رهبری وبورکراسی بحای اراده بدنه حزب وسپس هيئت سياسی و دبيراول بجای آنها .... وفرماليته شدن شوراها وسايرتشکل های توده ايی .... ونسخه برداری ازاين الگو درنقاط ديگرو...) .با اين وجود يادداشت نويس ما به اين دورزدن نياز ميرم دارد.اوبايد قبل ازهرچيز با تکيه به عقل سليم وديرآشنا برای همه، قبح باورهائی چون سلسه مراتب،نيازبه رهبری ومبارزه عليه اقتداربورو،و... را زائل کند ودرهمين رابطه تلاش مبرمی برای باورندان وجود تفاوت بين آنها نظيررهبری خوب ورهبری بد وبوروکراسی خوب وبوروکراسی بد وسلسه مراتب مفيد وسلسه مراتب بد و.. وخلاصه تفاوت های درون سيستمی را بجای آماج قراردادن کليت سيستم جابياندازد وبا اتکاء به چنين چاپاهای لغزنده وخرده تفاوت ها،بلکه بتواند ازمقولاتی که نمی تواند مورد قبول هيچ انسان آزاده ودموکراتی باشد تاچه رسد به مدافعان ومدعيان رهائی ازانواع ستم های طبقاتي، اعاده حيثيت کند.درتلاشی ازهمين قماش برای زدودن قبح نظام سلسه مراتبي، اين نظم برگرفته شده ازارتش وجامعه طبقاتی ومتعلق به تاريخ پيشاانساني،می کوشد که باکشيدن ديوارچين بين مرحله قبل ازقدرت وپس ازقدرت آن را توجيه پذير کند ولاجرم منازعه بی پايان برای قدرت وقدرت يابی رقبا راجايگزين مبارزه برای رهائی سازد.غافل ازآنکه قدرت دروجوه کلان خود ودروجه مسلط ازدل همان جامعه و باتکيه برپيش زمينه ها وساختارهای موجود درآن وازجمله با تکيه برهمين "خرده قدرت ها" وتقديس آنها به عروج ميرسد ونه هم چون فرود بلای آسمانی برزمين. هم چنان که درنمونه ديگری خصلت فرايندی مبارزه برای رهائی را که امری بديهی درنوشته های من است به امری تبديل می کند که گويا مدعی ام بطوردفعی ويک شبه قابل حصول است!. شيوه تحريف نظرات حريف وتبديل آنها به ياوه وبرای کسب حقانيت برای يافته های خود عادتی مرسوم دراين گونه پلميک هاست وجلوه ای ازهمان ولعی است که دست يابی به قدرت ومقهورکردن کنش ديگری را هم چون تلاش تشته ای دربيان فلسفه وجودی تلاش های خود می داند.مثلا ادعای ايشان مبنی براينکه گويا من تقسيم کاررا انکارکرده ام ازهمين قماش است. والبته سرمنشأ آن نيزپيوند ناگسستنی است که بين تقسيم کار وسلسه مراتب درذهن خود ايشان وجود دارد. والا تقسيم کار اگرنهادی وجاودانی نشود واگرستايش نشود الزاما با سلسه مراتب وامتيازخواهی وتبعيض همزادنيست.مبارزه عليه تقسيم اسارت آوروتبعيض آميزبه معنی مبارزه با تقيسم کارمبتنی برهميستگی و تقويت بازدهی توليد جمعی نيست.

4- واندکی هم درمورد مضمون

متأسفانه با مشاهده جمع بندی ياد داشت چهار معلوم ميشود که نويسنده مطلقا وبه نحو شگفت آوری ازمحتوای نظرمن سردرنياورده است(اگرنخواهيم بگوئيم که عمدا تحريف کرده است).اومی نويسد انتقاد آقای روزبه از:"سازماندهی های از نوع سلسله مراتبی و حافظ جداسازی قدرت از خود توده ها" را در برابر خود بگذاريد. و آن را چند بار بخوانيد و پيش خود سبک و سنگين کنيد: آيا نادرست تر از اين عبارت هم می توان يافت؟

توضيحات عجيب وغريبی که درادامه عبارت فوق می دهد شکی باقی نمی گذارد،آنچنان آشفته وپرت است که معلوم ميشود ايشان اصلا متوجه آنچه که من دراين باره گفته ام نشده و متأسفانه وجود همان منشور غرائزثانوی و شکل گرفته درجامعه طبقاتی را که مانع درک گزاره های مربوط به رهائی ميشود را مورد تأييد قرارميدهد.

اساسا انباشت ثروت وانباشت قدرت دوهمزاد جدانشدنی وبازتوليد کننده يکديگر هستند. جامعه طبقاتی بدون انباشت قدرت ودربيرون ازدسترس وکنترل توده های استثمارشده(درسطوح گوناگون ازکوچکترين سلول های اجتماعی تا ماشين دولتی) قادر به بقاء نيست. چرا که نطام مسلط با سلب محصول فراورده ها وتوليد ازچنگ توليدکنندگان ازهمان لحظه با مقاومت ومبارزه سلب شدگان مواجه است وبرای مقابله با آن به سلب قدرت ازکنشکران وانباشت آن دربيرون ازقلمروکنترل وی ودرسازمان های سرکوب مبادرت می کند. امری که تنها ضامن بقا اوست.قدرت وثروت بيرون آمده ازچنگ زحمتکشان ومسلط وبيگانه با او.بنابراين وقتی نويسنده بکرات شگفتی وعدم درک خويش را ازمفهوم قدرت جداشده ازتوده ها ومسلط برآنها ورازوارگی اين قدرت مسلط شده به نمايش می گذارد، درواقع ناخواسته دارد به ستايش ازقدرت درسيمای سلب شده،خونين،متجاوز وسرکوب کننده ای می پردازد که پاسداروضع موجوداست.متأسفانه همه پايه ها ومبانی الهام بخش وراهبردی سوسياليسم چون خودحکومتي،خودرهاني،دموکراسی مستقيم ومشارکتي،اصل درهم شکستن ماشين دولتی به منزله ابزارجامعه طبقاتي،رابطه زنده بين شکوفائی آزاد فردی با شکوفائی همگان،وناسازه بودن سلسله مراتب وبوروکراسی ورهبری کردن ورهبری شدن با اين ارزشها واينکه يک سازمان درخدمت اين ارزشها نمی تواند اساسا سنخيتی با سازمانهای همزاد وهم زيست با جامعه طبقاتی داشته باشد،سخت برای يادداشت نويس بيگانه است واساسا ومتأسفانه تامرزنگران کننده ای نشانه ای ازاين ارزشها دراين يادداشت ها ديده نمی شود.مثلا هيچ رابطه معنا داری بين دمکراسی مستقيم وبرخاسته ازآحاد جامعه ويا دمکراسی مشارکتی وچگونگی سازمان يابی وناسازه بودن آن با سلسه مراتب وجود ندارد. درنزدوی گوئی که قدرت امری است قراردادی بين مسندنشيينان و کسانی که دراتاق انتظارقراردارند. وحال آنکه هزاران شاهد مثال همواره خاطرنشان می کنند که قدرت نوردبان دوطرفه نيست و وقتی تفويض شد و ازچنگ مردم خارج شد، توازن بهم خورده ومسند نشنيان مطابق قرارددادهای قبل ازتفويض قدرت عمل نخواهند کرد. بدترين نوع بردگی تفويض قدرت بدست خود وبا رضايت خود وبدست رهبران است.همانطورکه مردم درانقلاب بهمن با نشاندن خمينی برماه وبردوش خود چنين کردند. وهمان گونه که يادداشت نويس ما تحت عنوان رهبران خوب و ...بطور تعصب آميزی ازآن دفاع می کند دربينش وی سازمان يک ظرف جاودانی ودارای قواعد ثابت ومستقل ازنوع مناسبات اجتماعی موجود و هم چون يک ابزارجادوئی وفراطبقاتی وجود دارد.انگارنه انگارکه سازمان ظرفی است برای تسهيل وتقويت مبارزات طبقاتی زنده وجاری ونه برای قالب گيری آن وروانه کردن روخانه خروشان ومتنوع به کانال های جويبار باريک وتنگ اين يا آن گروه. گرچه درنزدمقاله نويس می توان به شيوه مراکزعلمی وآکادميک جامعه طبقاتی هم چون فنون علمی و امری مجردحول وحوش جزئيات ومعايب ومزايايش به بحث پرداخت اما حاشا که کليت آن چه را که دايما بگوش ما ميخوانند-ازگهواره تاگور-هرگزنمی توان به زيرسوال برد.وحال آنکه سازمان وسازمان يابی ازقضا بدليل آنکه عميقا با مناسبات اجتماعی ومساله قدرت سروکاردارد، بيش ازهرمقوله ديگری با نوع مناسابت اجتماعی ارتباط مستقيم وتنگاتنگ دارد.بنابراين مبارزه با رازوارگی وتقديس سازمان به مثابه سازمان درمبارزه برای رهائی امرکليدی است.نگاهی که مولد ماشين های کوچک قدرت قبل ازعروج وتسمه نقاله تبديل به ماشين های هيولائی پس ازقدرت است. مارکس( درمانيفست) تاقبل ازکمون پاريس، که به نوبه خود مولد سازمانهای طرازنوين ودفن گونه هائی از طرازکهن گرديد،براين گمان بودکه با تصرف ساختارهای قدرت موجود می توان به هدف رسيد ولی ديری نپائيد که خيزش کمون پاريس برچنين تصوری نقطه پايان گذاشت.ازآن هنگام بشرتوانسته بازهم درپرتوتجربيات بوجود آمده بردانائی خويش نسبت به اين مساله بيفزايد. وعجيب است که بسياری ازمدعيان چپ ما هنوزدرعصرقبل ازکمون پاريس قراردارند. وحال آنکه با تجربيات ودست آوردهای بيشمارپس ازآن را دربرابرخود دارند.

 

بهرحال وقتی امروزدرنقطه ای که درآن قرارداريم ازسازمان يابی وازجمله ازنوع سياسی وحزبی آن سخن به ميان می آوريم،ناگزيريم برپايه سه گزاره تعيين کننده زيرودرنظرگرفتن رابطه ارگانيک آنها، که تجربيات ودستاوردهای ازآن زمان تاکنون را بهم پيوندمی زند انديشه کنيم وگرنه دورازلحظه تاريخی خود بسرمی بريم:

نخست درنظرگرفتن مفهوم گسترده ،متکثر وپلوراليستی طبقه که امروزه درمقايسه با گذشته دچارتغييرات بزرگ وساختاری شده ودربرگيرنده انواع اشکال کار،اعم ازصنعتي،کشاورزي،کارغيرمادی(خدماتی وفکری و.....)، شاغلين،بيکاران وکارهای موقت وپاره وقت و... که امروزه دارد به سيمای مسلط تبديل می شود،کاربامزد وکاربی مزد وازجمله تمامی کارهائی که درخدمت بازتوليد کل نيروی کار قراردارد وازجمله کارزنانه بی دستمزد و... دروجه ديگردرنظرگرفتن انواع واقسام تمايزات جنسيتی ،ملی وقومی ومکان جغرافيائی و... .وخلاصه دريک کلام کليه مزدوحقوق بگيران رسمی و غيررسمی و که کاربدون مزد و کليتی بنام اکثريت عظيمی جامعه را می سازند ونسبت های متغيربخش های گوناگون طبقه که درطی اين ساليان صورت گرفته است.طبقه دروجه اشتراکات ودرنظرگرفتن اختلافات وبه مثابه يک مقوله فرارونده ودرحال گسترش ،يک مقوله يک پارچه نيست اما اين تکثرتکثردرون طبقه ای ودرچهارچوب استثمارآنها توسط سرمايه دراشکال مستقيم وغيرمستقيم است. باين ترتيب روشن است که بحث تکثروپلوراليسم درون طبقاتی را که درخدمت بالندگی مبارزه طبقاتی درکليت خويش است نمی توان با مبارزه بين طبقات –که ازقضا برای دامن زدن به آن است-قاطی کرد وپيش خودفرض نمودکه ضربه ناک اوت کننده ای هم به حريف وارد شده است. واين گونه برپاکردن گردوخاک چيزی است که متأسفانه خصلت نمای ديالوگ دوست عزيمان فرامرز را تشکيل می دهد.

 

گزاره دوم درنظرگرفتن کارکردو وظيفه کمونيستی است که دريک کلمه دربرگيرنده دفاع ازمنافع عمومی وکلی طبقه صرفنظرازاين يا آن لايه واين يا آن کشوراست.* بنابراين قراردادن اين بخشها دربرابرهم وتکه وتقسيم کردن طبقه مطلقا دربرابراين کارکرد قراردارد. والبته نمی توان انکارکرد که داشتن نگاهی اين گونه به طبقه متکثروگسترده،بالکل با نتايج وپی آمدهای متفاوتی ازنگاه تنگ ويک گرايشی به طبقه همراه است.دراين نگاه کمونيست ها فقط بخشی ازجنبش طبقه هستند و نقش خود را درخود سازمان يابی و خود رهانی کليت طبقه می جويند ونه درآرايش اين دسته يا آن دسته دربرابرهم.مارکس می گفت فرقه حقانيت وجودی وحيثيت خويش را نه دروجه مشترک اش با جنبش طبقه بلکه درعقيده پوسيده وخاصی می بيند که او را ازجنبش متمايزمی کند. گرچه استناد به مارکس نويسنده را خشمگين می سازد ومرا ازاستناد به مارکس منع کرده است،ولی من اگرمارکس وهرکس ديگررا ازبسترتاريخی خود خارج نکنيم وبه بت و اسطوره و رهبرکبير ومرجع تقليد لازم الاتباع تبدل نکنيم،نه ازگفته های او بلکه هم چنين نوشيدن هرجرعه ای ازاين روخانه جاری وعظيم ،حتا اگرگفته يک کارگرساده باشد،لذت می برم.

 

گزاره سوم اشکال وظرف های سازمان يابی است که بتواند به منزله بستر رودخانه ای باشد برای پيوستن اين جويبارها بهم ديگر وجاری شدن آن که بيان کننده تنوعات و کثرت درعين وحدت حول منافع يايه ای ومشترک است.

بنابراين ازهرکجای اين سه پايه اگرشما به مساله نگاه کنيد، چه ازبعد واقعيت انکارناپذير تنوع وتکثرطبقه وچه وظيفه کمونيست ها که معرف دفاع ازکليت منافع آنها وتقويت همبستگی طبقاتی وخود حکومتی آن می باشد و چه به مثابه بسترردوخانه ای که بايد ظرفی باشد که اين شاخه ها وجوبيارها بتوانند به آن به پيوندند،آنگاه معلوم ميشود که تقليل خودبه يک صدا ويک گرايش ازطبقه – که تازه برای فرقه های ما آرزوی دست نيافتنی است-خود چيزی جزفرقه گرائی نيست. والبته مبين يک درک تماميت گرا وغيردموکراتيک ازطبقه است. يعنی هم دامن زدن به شقه شقه کردن طبقه وهم ديدگاه تماميت خواهانه وسرکوبگرانه ای است که دربطن اين نوع مدعيان چپ وطبقه قويا وجود دارد.

درگذشته ها طبقه کارگرعملا هم معادل کارگران صنعتی بود، هم معادل مرد بود وهم برپايه سرکردگی اين بخش کارگران برسايربخش های طبقه ويا زحمتکشان بود ومعنای حزب هم به نمايندگی ازآن (ودرعمل جايگرين طبقه) برتک حزبی وفرادستی يک صدا دردرون آن استواربود.ولی امروزه با تحولاتی که ورود به آن خارج ازحوصله اين نوشته است اين منظومه وتصوير ازکانئات پاک به هم ريخته است.ولی بسياری درهمان لحظه های تاريخی منجمد شده وهم چون سربازان ژاپنی مخفی درپناهگاه ها ودرتصورادامه جنگ، بسرمی برند ودرواقع درپيله درونی وبی خبرازدگرگونی شرايط زيستی به نوعی "بنيادگرائی" را نمايندگی می کنند. اين بنياد گرائی بويژه ازآن رومضحک می نمايد که بدليل همان تغديه ازکليشه های دست نخورده، امروزه حتا آن مابازاء تاريخی رانداشته وبصورت ادعای خودخوانده نمايندگی تاريخی ازجانب پرولتاريا مورد دفاع قرارمی گيرد. ودرست بهمين دليل والبته با تأسف وقتی وارد صحنه واقعی اجتماعی می شود می تواند با روند فرارونده خود جنبش ها نيزرودر رو شود. ومارکس درست با فهم همين مساله –نيروی ماند فرقه گرائی-بود که بدرستی خاطرنشان ساخته بود که يک گام عملی جنبش بهترازيک دوحين برنامه است(ومرادش برنامه های برآمده ازبيرون ازمتن جنبش بود).

 

بنابراين بطورخلاصه مساله نه برسرنفی سازمان يابی که برسرچگونگی سازمان يابی واصول حاکم برآن است. مساله اصلی مبارزه عليه سلسه مراتب ،مبارزه عليه بوروکراسي، ودرتلاشی معکوس برای دست يابی تاسرحد ممکن به دمکراسی مشارکتی و مستقيم وتعميق آن –آنهم با عنايت به دستاوردهای ارتباطی جهان امروزاست که بسترهای انقلابی برای مشارکت هرچه بيشتربوجود آورده است. برسميت شناختن وتثبيت پلوراليسم برپايه بنيادهای مشترک عليه پايه های اصلی نظم طبقاتی موجود،تاکيد براشتراکات وکنش های جمعی واقتدارحاصل ازآن،قدرت ناشی شده ازهمبستگی انسانی دردرون يک جمع وسازمانی که خود را سوسياليستی می داند، بجای فرادستی واقتدار اين يا آن گرايش واين يا آن بخش که منبع بی پايان روند طرد و حذف وتجزيه وتقسيم وتوليد فرقه است.فاصله گرفتن ازمدلهای مبتنی بربديهی انگاشتن وجود سرفرمانده وبدنه فرمانبر، ازبديهيات اين نوع سازماندهی است که اساسا خودرا بااهداف وارزشهای والائی هم چون چون خودحکومتی وخودرهانی هماهنگ می سازد. مقولاتی که برخلاف خشم نويسنده ازآنها، خود گويا بوده وهيچ نيازی به تفسيراضافی ندارد. شعارخود رهانی وخودحکومتی همواره ورد کلام کمونيست ها بوده وهيچ نيست جزناظر به سوژه شدن ونقش آفرينی مستقيم تک تک کارگران واستثمارشوندگان، وحقيقتا به معنای حکومت مردم برخود،امری که بورژوازی آن را درلفظ وبطورصوری می پذيرد تا درعمل آن را بلاموضوع کند.دموکراسی مستقيم ومشارکتی هيچ چيزپيچيده ورازآلودی نيست که کسی بخواهد رازگشائی کند.همه برآن واقفند وهمه ابهام تراشی ها و رازورزی ها برای پنهان کردن سيمای آن است.نه فقط دردوره های انقلابی بلکه هم چنين درهرلحظه وهرمکانی وقتی کنش ها ازحوزه فردی خارج ميشود وبه يک جمع دونفر به بالا پيوندمی خورد وجود دارد و به عنوان گزينه ای دربرابرگزينه های ديگرمطرح ميشود.

بنابراين بهتراست که کيش رهبری وسلسه مراتب را به آن جامعه و کسانی واگذاريم که برای تداوم حيات نکبت بارخود به آن نيازدارند. مارکس می گويد درجامعه سرمايه داری گوئی مردگان (سرمايه ثابت) برزندگان (سرمايه متغير) حکم می رانند.وبه آن بايد افزود منتاظربا آن انديشه و باورها درقالب احکام وکليشه شدن ها وطبقه بندی ها و مفصل بندی ها درقالب سلسله مراتب و آمريت که جملگی برپادارنده نظم سرمايه داری است.

 

البته من بسهم خود تصديق می کنم که خطوط نظرات مطرح شده درلابلای يادداشت نويس ما برای همه ما خيلی آشنا است. آنقدرآشنا که انگارازهمان بدوگشودن چشمان خودبه اين جهان با آنها متولدشده ايم. ازهمان آغوش خانواده ومدرسه ومحله ودانشگاه ومحل کار،شهروده ....ودرهمه جا، نظام سلسه مراتبی وآقابالا سر(ازپدرخانواده تارئيس محله ومديرمدرسه وژاندارم دهکده و....وتا دولت ...)باما ووجودما محشوربوده است.با آن زاده شده ايم وبه نوبه خود با پذيرش ومجری بودن آنرا بازتوليد کرده ايم.يک سيکل معيوب و مرگبار! بنابراين کمترين شکی در بداهت ونيرومندی اين سلسه مراتب ونظم مبتنی بر آقابالاسر ،درون شدگی وتبديل آنها به غرائزثانوی روانيست.... ولی "افسوس" که جنبش پيش رونده طبقات دون پايه، وپرده برداری مارکس ازآن و انقلاب کپرنيکی او وادامه دهندگانش چرتمان را پاره کرده و باورمان به نقدس وغيرقابل تغييربودن ارثيه رسيده ازپدران ومادرانمان را به منازعه طلبيده و مسيرديگری را دربرابرمان گشوده است:مسيرخود رهائی و خود حکومتی.نسل های گوناگونی تلاش کردند که بنوبه خود اين مسيررا هموارترسازند و راه را بسازند.آنها بامسوليت خويش گامهای برداشتند و البته گاهی حتا به عقب . ظاهرانسل ما-والبته بخشی ازآن- نيزدرپی يک نقد بی رمق واوليه درپی زمين لرزه بزرگی که اتفاق افتادوواکاوی تجربه شکست خورده برای گشودن راه پيشروی وپی گرفتن ،متأسفانه دچارسرخوردگی شده و عزم بازگشت به عقب را کرده است. آيا برای اين نسل سرخورده که ماباشيم بهترنيست که يک بارديگربا نگاهی به پشت سرحداقل ازتکرارمواردمنفی حذرکنيم. توصيه من ياين نسل آنست که لازم است يک بارديگرماهی سياه کوچولوی صمد بهرنگی را ازنومرورکند!

*****

بالأخره بخش پنچم نوشته آقای فرامرز،به نقد مقاله ای که بهانه شده بود برای چهاريادداشت بی ارتباط با آن، رسيد.اما مطالب مطرح شده درآن اوج اشفتگی نويسنده را هم بلحاظ مضمونی وهم بلحاظ شيوه برخورد به نمايش می گذارد. آنطورکه خودنوشته نشان ميدهد همزمانی اين يادداشت ها با گفتگوی راديوی هميستگی بايکی ازفعالين زن که درآن ازساختارهای جنبشی-شبکه ای دفاع شده بود،اين آشتفتگی را به اوج خود رساند ونويسنده را وادارکرد حداقل درنوشته خود کوچه ای برای مخالفان سلسه مراتب ومدافع روابط افقی بازکند والبته چنين کاری کليت ويک دستی نظريه را کاملا بهم ريخت و نويسنده را وادارکرد که با فراربجلو وگرفتن دست پيش هم چنان خود را طلبکارومدعی قلمدادکندو برای اينکارالبته ناچارگرديد تاوان سنگينی را که همانا تحريف آشکارهمه وقايع ورويدادهاست، بدهد. بصورت تلگرافی به آنها اشاره می کنم:

الف-می گويد که من بالاخره درزيراين آسمان کبود يک نمونه را که کمپين باشد نشان داده ام تا مثالی باشد برای سازماندهی افقی. ولی مقاله من هيچ ربطی به کمپين ندارد وحتا يک بارهم نامی ازآن درمقاله نيامده است و عنوان آن هم نگاهی به برخی چالش های پيشا روی جنبش زنان دريک سال گذشته است.

ب-گفته است که اصطلاح شبکه –جنبشی و (يا توصيفی مشابه آن ) را عينا ازکمپين گرفته ام. گرچه اگرچنين هم بود هيچ مشکلی نبود ولی واقعيت آن است که کاربرد اين اصطلاح درنوشته های من ربطی به اين کمپين مشخص ندارد وازسالها پيش درنوشته های من مطرح شده وخود هم نمی دانم ازکجا آمده وازکجا گرفته ام.ولی آنچه که بدورازاين يا آن نام ومعطوف به محتواست اولا اين نوع سازماندی فقط مختص به کمپين نيست بلکه درميان جنبش زنان مطرح است ولی همانطورکه درنوشته من هم آمده اين گرايش نوپابوده وهنوزتثبيت نشده ويا تنها گرايش نيست.وثانيا به جنبش زنان فقط ايران مربوط نيست بلکه پيش ازآن درسطح جهانی مطرح بوده است .ثالثاگرچه بدلايلی خارج ازاين درجنبش زنان نفوذ و بردبيشتری دارد،اما اختصاص به آن نداشته و سايرجنبش های جهانی نيزسالهاست که ازآن استفاده می کنندو رابعا فقط به سالهای اخيرمربوط نمی شود و لااقل قدمت آن به جنبش مه 1968 ودست آوردهای آن ميرسد. بنابراين اگرآقای فرامرزباشنيدن گفتگوی همبستگی با يکی ازفعالان زن غافلگيرشده است بخودش مربوط است وبهتراست آن را مبنای مباحثاتی که جنبه عمومی و فراموردی دارد ونوشته های من هم صرفا با استناد به اين گونه موارد اخص تنظيم نشده است قرارندهد. گرچه بعنوان نمونه ای وتجربه ای ازاين نوع جنبش ها مورد توجه است.

ج-درفراری بجلو نويسنده مرا متهم کرده است که يک الگوی سازماندهی معينی را به کل جنبش زنان تسری داده ام. اين هم برخلاف واقعيت است ونوشته من با وجود فشردگی وحجم کم،درکناردفاع ازسازماندهی افقی درمقابل هرمي، اما درهمان حال ازپلوراليسم وچندصدائی وگرايشات گوناگون درجنبش زنان و يافتن اشتراکات درکنارديالوگ سخن گفته است،امری که دراکثرنوشته های من برجستگی دارد، وتمامانشان دهنده بطلان اين ادعاهاست.

ودقيقا اين خود نويسنده است که با مطلق کردن سازماندهی عمودی جائی برای سازماندهی افقی باقی نگذاشته وحالا با غافلگيری خود برآن است که توپ را باصطلاح به زمين حريف بياندازد.اگرنويسنده درکنارطرح تشکل های عمودي،برای تشکل های افقی هم جائی بازمی کرد وآن را انحلال طلبی و"نه تشکيلات" نمی ناميد،اين مباحثات باين صورت اصلا مبنا و ضرورتی پيدانمی کرد.وبايد به نويسنده خاطرنشان کنم که درنظرگرفتن واقعيت پلوراليستی وازجمله جمله درسازمان يابی يکی ازپايه های اساسی جنبش های نوين است.

د-يادداشت نويس برای نجات خود تلاش کرده است که اولا مورد پيش آمده را به مثابه استثنائی برقاعده در جنبش زنان عنوان کند،که البته نه درداخل کشور و نه در جنبش های زنان درسطح جهان چنين ادعائی چندان مبنائی ندارد و ثانيا با طرح مبارزه طبقاتی ازيکسو و غيرطبقاتی تلقی کردن جنبش زنان ازسوی ديگر برای تشکل های مورد نظرخويش يعنی تشکل های سلسه مراتبی و تک صدائی مبنائی طبقاتی بيايد.البته من در بخش های قبلی تاحدی که حوصله اين مقاله اجازه می داد آن را مورد نقد قرارداده ام و گفته ام که اساسا خود طبقه متکثروپلوراليستی است و دارای گرايشات و اشکال گوناگون ونيزبا توجه به هدف اصلی وفلسفه بودی کمونيست ها نشان داده ام که ازپلوراليسم وچندصدائی گريزی نيست. والبته در اين تلاش نويسنده می خواهد ظرفيت ها ونوع سازماندهی جنبشی-شبکه ای را درانطباق ومناسب با وجود طبقات گوناگون درکناريکديگر بکند که الزاما چنين نيست.چنين ادعائی هم چنين همراه است با تلاشی برای مخلوط کردن تفاوت ها و پلوراليسم درون طبقه ای با پلوراليسم وتنوعات بين طبقه ای که نه ازنظرتئوريک و نه ازنظرتجربه مدافعان جهان ديگرومدافعان مبارزه برای سوسياليسم خوانائی دارد.جنبش های اجتماعی وخود سوسياليسم اصالتا بابيشترين تنوع ودموکراسی همراه وهمزاداست. اساسا رهاشدن زنجيرها ازدست وپای انسان و عروج هريک نفربه مثابه يک فردآزاد وهمبسته، بهمراه خود کهکشانی ازتنوع را می آفريند.ولی تنوعاتی که نه دربرابرهم ونافی هم ديگر، که آفريننده رنگين کمان زيبای جامعه طرازنوين است. بنابراين متأسفانه تمامی تلاش های نويسنده برای يافتن محمل نظری برای مشروعيت بخشيدن به تئوری حذف وطرد وتجزيه دائم تاسرحد اوج فرقه گرائی يعنی فرديت جدامانده ازجمع،فرايندی که خوره تجمعات بزرگ وهمبسته وپلوراليستی بشمارمی آيد،ناکام است.

اين نوشته را با اشاره به دوتصورنادرست نويسنده يادداشتها به پايان می برم:اينکه نويسنده فکرمی کند با تشکل های عمودی بهتروانقلابی ترمی توان مبارزه کرد تا افقی وجنبشي، اصلا واقعيت ندارد وتوهمی بيش نيست.نمونه اش هم کمپين يک ميلون امضاء درداخل کشوراست درمقايسه با جريانات مشابه اش. کجاهستند آن تشکل های عمودی مورد نطر وی. ازقضا درشرايط سرکوب نشان داده شده است که اين نوع سازماندهی هم ازنظرادامه کاری ومقابله با سرکوب وهم قدرت بسيج توده ای وگستره فعاليت کارآئی بيشتری دارد.همان عدد بزرگ! درسطح جهانی هم بيلان فعاليت آن ها همين طوراست. وثانيا فکرمی کند اگربيرون آلوده است ونمی شود جلوی اين روند را گرفت ولی سازمان اخص کمونيست ها جای چنين "آلودگی هائی" نيست وبايد پاک بماند.دراين تفکرسازمان کمونيستی تافته ای جدابافته است و جائی نيست که بايدحداکثرتلاش ممکن صورت گيرد تا بهترين وعالی ترين مناسبات وکنش های برابرانسانی و اقتدار جمعی ومشارکتي،پلوراليسم وگره زدن شکوفائی فردی وبا شکوفائی جمعی و دموکراسی مستقيم ومشارکتی وتأمين آزادی بی قيدوشرط انديشه بيان و.. را درمتن خود جاری کند. گوئی که کمونيست ها خود به عملی کردن برنامه هائی که مدعی آن هستند نيازی ندارند.گوئی آنجا-خانه اشان- سربازخانه است و مبتنی برنظام رهبری ورهبری شونده و سربازی وفرماندهی عالی ونيازی به اين ارزشها نيست. وحال آنکه ميدانيم که کمونيست ها بيش ازهرکس ديگری مثل نياز پيکرزنده به اکسيژن به آنها نيازدارند و علی القاعده خود بايد نماينده ارزشهای متعالی باشند که مروج اش هستند وآن را درلحظه لحظه زندگی خود ومناسبات فی مابين خود بکار گيرند.بی شک امرساده ای نيست ولی تلاش مستمری بايد دراين جهت صورت گيرد و نه تقديس مناسبات سربازخانه ای. البته آنها فقط درپيوند با جنبش ها وآميختن با آنها می توانند ييافريند و آفريده شوند.بياموزند و بياموزانند.

2009-03-17 –تقی روزبه

 

* دفاع ازکليت منافع تاريخی ومشترک اقشاربسيارگسترده نيروی کار درمفهوم گسترده ووسيع اش را نبايد به معنی ناديده گرفتن مطالبات خودويژه هرکدام ازاين بخش دانست. برعکس تلاش برای مبارزه هرکدام ازآنها درکنارتلاش برای مبارزه حول منافع مشترک است که مبارزه طبقاتی را درگسترده ترين شکل خويش و با درنظرداشت وجه پلوراليستی آن معنا می بخشد(توضيح جديدی است که بصورت پاورقی آمده است).

******

درپاسخ به سوالی پيرامون مقاله انگلس وچند نتيجه گيری!

بعنوان مقدمه بگويم که من درهمان پاسخ قبلی به نقل ازمارکس گفته ام که درجامعه سرمايه داری مردگان برزندگان حکم می رانند.

قرارنيست که ما مردگان را برخود حاکم کنيم. بديهی است که خود مارکس هم مشمول همين سخن خودمی شود. بنابراين سخن مردگان تاجائی اعتباردارد که درجهت گشودن راه شکوفائی وتقويت آزادی ورهائی زندگان باشد.مگرآنکه شما به خاتم الانبياء بودن مارکس فراتاريخی بودن وی يا مثلا انگلس اعتقادداشته باشيد. ولی برای من مساله بسادگی چنين است:اگرمارکس ازخود رهانی و امکان رهائی کارگران تنها بدست خود سخن گفته ،من بدان سبب به آن ارج می نهم که آن را قبول دارم ومارکس را ازاين زاويه ارج می نهم که سخن درخشانی گفته است.نه باين دليل که چون مارکس گفته است پس می پذيرم وهرسخن ديگری را که او گفته باشد دربست قبول می کنم. اگربفرض هرسخن ديگری ازمارکس ويا انگلس ويا هرسوسياليست صاحب نام ديگری درتناقض با اين اصل-که درک ازآن نيزتاريخی بوده وثابت نيست وطبعا برای من يا من نوعی-تامادامی که آن را قبول دارم- آن سخنان ديگرمی تواند فاقد اعتبارباشد.وازقضا درزندگی و گفتاروکردارهرکس چنين تناقضاتی يافت می شوند.چه به لحاظ تحول فکری درگذرزمان ويا انباشت تجربه وفراوره های تازه آن و ياچه به لحاظ خطای ارزيابی موردی وچه به لحاظ شرايط ويژه ای که موقتا بوجودمی آيد و سپس ازبين می رود ويا تأکيدات يک جانبه وميل خم کردن های يک طرفه که معمولا درنوشته های پلميکی وامثال آن می تواندوجودداشته باشد.ازقضا چنين تفاوت ها ويا تناقضاتی مثل هرانسانی ديگری درمورد مارکس وانگلسن نيز،دردوره های گوناگون کم وجود نداشته اند.اما مساله برسرآن است که اصول پايه ای چون خودحکومتی و خودرهانی چنان جايگاه رفيعی درمجموعه انديشه های مارکس وانگلس دارند که شايسته نيست آنها را با بسادگی با هرسخن ديگری ازسوی آنان هم ارزکنيم. برعکس درصورت وجود چنين تناقضاتی قاعدتا اين ساير نظرات وگفته ها ويا عملکرد آنهاست که بايد زيرسوال برده شود ودرپرتو انديشه های راهبردی مورد سنجش و نقد وبازبينی قرارگيرد.آری دوست عزيزخطر تن دادن به رئال پليتک برای همه کس وجود دارد!.

مقدمه فوق را ازاين جهت آوردم که روشن شود برخوردم با نوشته انگلس نمی تواند ازمنظرتاويل وتفسيرآيه های مقدس باشد.معناوميزان صحت وجايگاه هرسخن را بايد درمتن مجموعه سخنان و بخصوص انديشه های راهبردی يک متفکر ونظريه پردازو ثانيا درمتن تجربه گذرزمان مورد نقادی قرارداد.

2-واما نگاهی به مقاله انگلس

ازشانس بد مثل اينکه سندبی همتائی پيداشده است که تمامی کاسه وکوسه استدلال های مرابهم ريخته است! ولی کمی حوصله داشته باشيد!: اولابحث من برگرفته ازيک جمله قصارمارکس وانگلس نيست که با يک جمله قصاربرهم ريزد. ثانيا ارائه مقاله انگلس پس از يک تحريف عامدانه درنظرمن درمورد اتوريته واصراربراين تحريف واحيانا دريافت های نادرست ازخود اين مقاله انگلس صورت می گيرد.ازهمين آخری شروع کنم:

اگر اين مقاله را دقيق مرورکنيم وبه مثال ها وفرازهای مهم آن دقت کنيم معلوم ميشودکه دراين مقاله انگلس دررابطه با اتوريته.به نقد نظرکسانی می پردازد که خواهان براندازی ضربتی ومطلق اتوريته هستند. انگلس تلاش دارد با نمونه های ملموس نشان دهد که درمبارزه عليه اتوريته ها اين اتوريته ها بطورضربتی ومطلق حذف نميشوند.اوسعی می کند که نسبيت چنين فرايندی را انشان دهد وتأکيد می کند دربسترچنين نسبيتی در مبارزه عليه اتوريته ها نه اصل اتوريته بلکه اين شکل اتوريته هست که عوض می شود(مثال های او ازنمونه عادی دريک کارخانه تا موارد مهمی مثل مالکيت اجتماعی دربرابرماللکيت خصوصی وخود انقلاب را دربرميگيرد).ازنظراوآنهائی که جايگزين اتوريته های پيشين می شوند خود نيزنوعی اتوريته هستند.

البته اين سخن هرگزبه معنی تسليم ومسحورومفتون شدن انگلس به اتوريته های موجودنيست. بلکه بخشی ازمجادله ای است که ازديربازبين مارکس وطرفدارانش با آنارشيست ها وجود داشته است:

انگلس دربخش ديگری ازهمين مقاله براشتراک نظرسوسياليستها با آنارشيسته(وياجرياناتی که مدافع حذف ضربتی مطلقيت اتوريته بوده اند)حول اصل ماجرا،يعنی حذف ونابودی اتوريته ای جامعه طبقاتی ودررأس آنها اتوريته دولت و اتوريته سياسی تأکيد ميکند،ولی به حذف کامل آن درپيوند با فراهم کردن پيش شرط های ضروری تأکيد می کند.درهرحال اصل مبارزه بااتوريته ها که فصل مشترک آنها با آنارشيست را تشکيل می داده امری مفروض تلقی می شده است. مثال انگلس درمورد کمون پاريس وحمايت قاطع اوومارکس ازکمون پاريس گوياست.چنانکه می دانيم ازشاخص های عمده کمون پاريس،ازهمان نخستين روزهای جلوس خود،صدوردستورالعمل های پی درپی معطوف به درهم شکستن قاطع اتوريته ها و سرآمد آن ماشين دولتی است.ازجمله آنها فرمان انحلال ارتش حرفه ای بمثابه يکی ازبارزترين تجليات اتوريته جامعه طبقاتی وخارج ازکنترل کارگران وزحمتکشان وجايگزينی آن باميليشيا وخلق مسلح کمون وتحت کنترل مردم،ونيزمساله انتخابی شدن کارمندان دولت وبرسميت شناختن حق وعزل وبازخواست هرمقام دولتی درهرلحظه هرمقام دولتی توسط انتخاب کنندگان،تقليل حقوق کارمندان دولت به سطح درآمد يک کارگرمعمولي،ويا ادغام قوه مجريه و مقننه و. وعليه تقسيم کاروسلسله مراتب نظام حاکم،بخشی ازاين تهميدات اتوريته شکن بودند؛ با اين هدف که اداره دستگاه دولت چنان ساده وقابل دسترس وقابل کنترل برای همگان باشد که نتواند به مثابه ماشين اتوريته جدا و منتزع ازتوليدکنندگان و مردم زحمتکش وبيگانه باآنها دربرابرکارگران و شهروندان پاريس ظاهرشود. واين البته بيان ديگری از تلاش های معطوف به زائل کردن اتوريته وماشين دولتی است. کمون پاريس باهرضعف ونارسائی که داشت هم چون جوانه نورس بهاري، الگوئی بود از اتوريته وقدرت جمعی ومبتنی برهميستگی کارگران وزحمتکشان، ودرراستای تلاش آنان برای خود حکومتی ازپائين يعنی مجامع ونهادهای توده ای کارگران تا بالا.برآمد فوق درهمان حال گام مهمی بوددرجهت حاکميت مستقيم خود طبقه و کارگران پاريس وعمدتا بدورازوساطت وفيلترو نقش آفرينی اين حزب ويا آن سازمان پيشاهنگ ورهبری کننده.بی شک اين گونه سازمان ها وروشنفکران انقلابی وسوسياليست دراين برآمدنقش داشتند وبايد هم داشته باشندو لی نه نقش سرانديشمند برای بدنه بی شعوررا.. آری حضورمستقيم وبی واسطه طبقه دررأس حاکميت واتوريته خلق مسلح و...اتوريته های آلترناتيوی بودند که مورد ستايش مارکس وانگلس قرارداشتند. فقط ضداتوريته حاکم نبودند، علاوه برآن اتوريته هائی ازطرازخود رهانی وخوحکومتی نيزبودند.

انگلس درجای ديگری ازهمين مطلب ازنسبی بودن اتوريته وخودمختاری وازتغييراين نسبيت درمراحل تاريخی متفاوت سخن به ميان آورد. اين گفته نشان دهنده آنست که درنزدوی قوانين ثابت وجاودان ومقدس وقابل ستايش وجود ندارد. مثلا درقياس آن زمان باامروز،يعنی پس ازگذشت تقريبی 120 سال اززمان انگلس وتغييرات عظيمی که دراين فاصله صورت گرفته است، که حاصل آن تبديل دنيابه يک دهکده جهانی است،آيا قلمروخودگردانی بالقوه ممکن بهمان اندازه زمان انگلس است؟ وانگهی انگلس بسياری ازتجارب وسرنوشت اتوريته ها واقتدارهائی را که بنام پرولتاريا و به نام انقلاب اجتماعی وسوسياليسم دراين فاصله صورت گرفت واکنون نتايج آنها درمقابل ما قراردارند را نديده بود. بنابراين امروزه ما درنقطه بسی مرتفع تراززمان انگلس قرارداريم و وسعت فراخناک تری را رؤيت می کنيم که درزمان وی اصلا قابل تصورنبود.اين راهم بايد اضافه کرد صرفنظرازاينکه نمی توان وجود برخی انديشه های شبه مکانيکی و طبيعت گرايانه انگلس را انکارکرد،اما اين به آن معنانيست که دراينجا مثال های ملموس انگلس که برای روشن کردن درکش ازاتوريته صورت می گيرد به معنی آن است که احيانا –همانطورکه درنزد يادداشت نويس ما چنين است-درنزداو اتوريته های موجود واتوريته های جايگزين هم ارز وازيک جنس وسنخ بوده ولاجرم برای او بالسويه هستندو يامثلا ازاتوريته فردی دربرابر اتوريته کميته های کارخانه ها دفاع می کند ويا مثلا فرمانده ناوگان دريائی را با جامعه وخود حکومتی درآن يکسان می انگارد!.دراينجا او صرفا دارد با مثال های گوناگون نادرستی درک يک جانبه ازاتوريته را روشن کند.وگرنه برکسی پوشيده نيست که کاروعملکرد او بعنوان يک سوسياليست ودراندازه فهم وامکانات زمانه خود،دراساس مصروف درهم شکستن اتوريته ها بود. گواينکه اگرهم، به فرض او به دام رئال پليتيک و ستايش ازاتوريته های مدافع جامعه طبقاتی می افتاد،نمی توانست بيان وی اعتباری برای کارگران وزحمتکشانی که برای رهائی خويش مبارزه می کنند داشته باشد.

انگلس هم چنين درادامه استدلال خويش به نمونه جالب وگويای انقلاب اشاره می کند ومی گويد يک انقلاب با اتوريته ترين چيزاست والبته بدرستی می گويد وبرای مباحثات کنونی ما نيزالهام بخش است .اين مثال نشان ميدهد که توده های ميليونی وقتی هم چون سيل بنيان کن برای ويران کردن اتوريته های نظم حاکم سرريزمی شوند، درهمان حال دارند اتوريته متقابل و برخاسته ازخود وتحت کنترل وابتکارخود را به ميدان وارد می کنند. واين البته به معنی آن نيست که انگلس ميخواهد بفرض ازواگذاری اين اتوريته به رهبران وموج سواران انقلاب دفاع کند. برعکس طرح مساله بصورت درتقابل قراردادن اتوريته ها به ماکمک می کند که درانقلابات شکست خورده، کدام نقطه را هدف گيری کنيم: بيرون کشيدن گوی اتوريته ازدست انقلاب،بازگشت به خانه وواگذاری اتوريته به رهبران ونهادها به نيابت ازخود،بدون آنکه اين نهادها تحت کنترل کامل وگوش بفرمانمان باشد،همواره پاشنه آشيل اين نوع انقلابات بوده است.

3-ولی آيا واقعا گره گاه بحث ما انکار اصل اتوريته ازسوی من بوده است؟ يا چه نوع اتوريته اي؟ من درپاسخ های قبلی نشان داده ام که متاسفانه دوستمان فرامرزباهرنيتی که داشته باشد،چه عمدی باشد وچه عدم فهم محتوای بحث ، صورت مساله را بطورغيرمسولانه ای عوض می کند. يعنی همانگونه که "چگونه سازمان يابی" را به "نه سازمان" تبديل می کند،"کدام وچه انوع اتوريته" را به"نه اتوريته" تبديل می کند. طرح مجرد وکلی اتوريته درجوامع طبقاتی هيچ چپزی را روشن نمی کند مگربيان آشتفگی مطرح کننده را. چرا که درجامعه طبقاتی ما باطبقاتی شدن اتوريته مواجهيم واتوريته دست نخورده وسالم وفراطبقاتی وجدا مبارزه طبقاتی وجود ندارد. درهمان نوشته من گفته ام که انباشت سرمايه وانباشت قدرت دوهمزاد جدانباپذيراين جامعه هستند وبدون يکديگرقادربه تداوم حيات خود نيستند وچگونه اين جدائی همواره صورت می گيرد و چگونه وضعيت متناقض تمکين ومقاومت را ولوبصورت بالفعل وبالقوه درهرلحظه نبردطبقاتی فراهم می سازد.اتوريته هائی که دراشکال قهرونهادهای سرکوب وزندان و...و.بادراشکال ومصاديق ديگری هم چون سلسه مراتب وبورکراسی وتقسيم به رهبران وبدنه ودريک کلام، سازمانی با مشخصات ويژه برای جداکردن کنش ازسوژه هستند، ويادرمدرسه وسايراماکن آموزشی و تربيتی و... بطورکلی درآنچه که آن را ايدئولوژی بورژوائی می ناميم و تلاش های مستمربرای به درون شدگی وتبديل شدن آنها به غرائزثانوی صورت می گيرد.دريک کلام جداشدن اتوريته ازافراد وتجمعات وتشکل ها وتبديل شدن آنها به نيروی بيگانه وسرکوب دربرابرسوژه های کاروکل افرادتحت استثمارجامعه، ونفس اين جدائی وجدانگهداشتن چگونه تجسم سرکوب است والبته اين سرکوب باشکال گوناگون سياسی واقتصادی وفرهنگی وجنسی و قهروخشونت علنی ومستقيم وغيرمستقيم و.. صورت می گيرد.واين درحالی است که سوسياليسم به مثابه آلترناتيونظام سرمايه ودر دربرابرآن درتمامی سطوح خردو کلان اجتماعی کردن مناسبات توليدی ومناسبات بين سرمايه وکاردرمفهوم گسترده اش وبه موازات آن اعمال اتوريته جمعی و خودگردان وخود حکومتی را مطرح می کند.مسلم بودو تجربه هم نشان داد که نمی توان اين دووجه را ازهم جداکردوبه جنگ سرمايه رفت.

باچنين ملاحظاتی معلوم ميشود که "متأسفانه" نوشته انگلس هم نمی تواند دردی ازدردهای آقای فرامرزبکاهد ومرهمی باشد بر آشفته گوئی های او. چرا که نفس اتوريته صرفنظرازآنکه ازکدام نوع اتوريته هاباشد،موردستايش اوست.اتوريته جداشده ازتوده ها و يا اتوريته تحت کنترل توده ها؟ اواساسا مخالف چنين تفکيکی هست ومی گويد اتوريته جداشده ازتوده ها وقرارگرفته دربرابرآنهابی معناست.شايد خود ايشان به اين نيانديشيده باشند،ولی اين به معنای آن است که گويا سرمايه داران دارای گنجينه بی پايانی ازاتوريته متعلق به خود وبرخاسته ازخودهستند. وحال آنکه دقيقا چشم اسنفديارونقطه آسيب پذير آنان دراين است که اتوريته ای که پشت آنها سنگرگرفته اند ازبردگان ومزدبگيران مايه وسرچشمه می گيرد؛همانطورکه سرمايه اشان ازتصاحب قهرآميز کاراضافی توليدگنندگدان سرچشمه گرفته ومی گيرد. وبنابراين هرلحظه که اين بردگان برخيزند ونخواهند، روزقيامت صاحبان سرمايه وقدرت فرامی رسد. واين پروسه مبارزه درهر لحظه ای جريان دارد درتمامی سطوح ازکارخانه تا تمامی زوايای جامعه جريان دارد.اساسا مبارزه طبقاتی چيزی جزبيان کننده اين مبارزه دايما جاری نيست..جنگ روزمره وتن به تن بين طبقات وبين اتوريته هائی که اساس وموتور تحولات جامعه وروندهای تاريخی را تشکيل ميدهد،همان لوکوموتيو پيش برنده تاريخ وسمت وسوی آن است.البته آقای فرامرزفقط يک روی سکه رامی بيندکه چيزی جزتمکين وسرسپردگی وتصويری نيست که بورژوازی به مثابه طبقه مسلط دايما به اذهان ما رله می کند.اوتناقضات موجود درکنش های روزمره کارگران وهمه استثمارشوندگان و ستم شوندگان را وامکانات بالقوه ای را که مبارزه برای رهائی درطن همين مبارزات هم اکنون موجود،فراهم می سازد نمی بيند.وبنابراين اين سخن مرا که با منطق ومفاهيم ومهمات وداده ويا نهادهای ساخته شده توسط نظام حاکم و درخدمت تثبيت اين نظام نمی توان به جنگ نظام کنونی رفت را به تمسخرمی گيرد و آن را به معنای پشت کردن به واقعيت های سرسخت و آنچيزی ميداند که رئال پليتيک ناميده ميشود.نگرشی که بجای مبارزه کردن با آن ازمنظرآلترناتيو جامعه کنوني،به فکراقتباس وکپيه کردن وبهره برداری ازآنها می افتد.غافل ازآنکه تاختن دراين مسير،خواسته وناخواسته،حاصلش-حتا اگرموفق به اينکارشود- جزسربرآوردن مجدد درهمان سيمای اتوريته ای که قراربود برافکنده شود،نخواهد شد.علم کردن شعار"نه سازمان" خطاب به نظرات من وامثال من، چيزی جزمبارزه عليه اتوريته های حاکم ازمنظرمبارزه برای سوسياليسم مبتنی برخودرهانی وخود حکومتی ازهمين امروزوبراساسا پتانسيل های بالقوه نيست.گرچه من ازگشايش اين بحث ها درميان چپ ها کاملا استقبال می کنم و براين باورم که گشوده شدن مباحثات حول اتوريته و تلقی های گوناگون ازآن بهمراه نقد عملکرد چپ ها مفيداست ولی برکسی که اين مباحثات را با دقت وبطورکامل پيگيری کرده باشند معلوم است که اين فقط يک پلميک ومباحثات ساده حول اين مساله نيست. بلکه ظاهرا هدف ديگری نيزدنبال می شود.ودرهمين رابطه يک چيزجالب وپرسش انگيز وجود دارد: ازدوحال خارج نيست، يا ايشان دريکی از"گونه ها"سازمانی مورد نظرخويش فعال هستند،ويااگرچنين چيزی نيست، بحمداله ازاين نمونه ها بهمراه انواع رنگارنگش درپيرامون ما کم نيستند و همواره می توان هرلخظه که خواستيم وارد يکی از آن ها شويم.در صورت اول بهتراست که ايشان بجای اين بحث ها ازخود الگوی موجود ومطلوب پرده برداری کنند،خدا را چه ديدی!اشايد ماهم مسحورچهره مستورمانده آن پری چهره شديم.درصورت دوم هم همانطورکه اشاره شد راه باز است ومی توان وارد چنان معابدی شد وبه عبادت های مقرر پرداخت.ولی دراين ميان معلوم نيست که ايشان-خارج ازجنبه های پلمييکی که مثبت می دانم- ازکدام منظر وباکدام عقبه فردی وغيرفردی که برای من مجهول است،کسی وسازمانی را هدف گرفته است که ازقضا با الگوی مورد نظروی خوانائی ندارد.آيا ايشان ويا عقيه اشان نگران توسعه اين الگوهستند ويا دلشان برخلاف آنچه درظاهرمی نويسند برای چنين الگوئی می طپد؟! خداکند که دومی باشد.

 

2009-03-19- تقی روزبه

www.roshangari.net/as/sitedata/20090307101811/20090307101811.html