کج بنشينيم, راست حرف بزنيم!

بحثی در باره الگوها و مدل های سازماندهی (ادامه نقد بر ديدگاههای تقی روزبه)

فرامرز

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

پس از انتشار پنج يادداشت در باره ديدگاههای آقای تقی روزبه در باره سازمان و مدل های سازمان دهی, که در پايان هم به عنوان نوشتار مستقلی با عنوان "نه سازمان" به جای سازمان!.. انتشار يافت, آقای روزبه به نقد من پاسخ داده است. ضمن تشکر از پاسخ ايشان, از آنجا که ادامه اين بحث در باره مفاهيم سازمان, و مدل های سازماندهی, مساله بروکراسی و سلسله مراتب و تقسيم کار را بحثی مفيد می دانم, و از آنجا که اعتقاد دارم آقای روزبه در واقع پاسخی در ماهيت امر به انتقادات من نتوانسته است ارائه کند, پاسخ او را فرصتی مغتنم تلقی می کنم تا جوانب باز هم بيشتری از بحث هايی را توضيح دهم که در پنج يادداشت ام در فورم روشنگری و سپس در مقاله ام با عنوان "نه سازمان به جای سازمان" آورده ام. برای اين که بحث بتواند کانونی شود ابتدا لازم است نکات حاشيه ای که آقای روزبه در پاسخ خود به نقد من آورده است را کنار بگذاريم. و با توضيح فشرده از کنار اين حاشيه ها بگذاريم.

 

"معبد" و "پچپچه" و "يادداشت های بی مصرف مانده"

1/ آقای روزبه به جای پاسخ به ماهيت انتقاداتم به کنکاش در باره هويت من پرداخته است. به نظر من چنين کاری به سلامت فضای بحث کمک نمی کند. طرح مسايلی چون اين که من "پس صحنه و دور از چشم خوانندگان" هستم و يا مطرح کردن "پچ پچ های پشت صحنه" و درخواست اين که بيا جلو بگو ببينم کی هستی, به کدام "معبد" سازمانی تعلق داری و بدتر از آن "بی مصرف" خواندن بحث من به خاطر آن که در فوروم روشنگری صورت گرفته, از نظر اخلاقی چه تصويری از ايشان به خواننده می دهد؟

آدمی به نام فرامرز نقدی بر نظرات شما نوشته است. فرامرز از هر چه ژنرال و درجه دار سياسی و آقابالاسر و رهبر خودخوانده بيزار است و خودش هيچ کس نيست جز يک الف آدم ناقابل که بر نظرات شما نقد نوشته است. او نمی خواهد چيزی بيش از يک الف آدم بی نام و نشان و بی درجه باشد. نه پيرو و مقلد می خواهد و نه دنبال رابطه مريد و مرادی است و با هر نوع قيم مآبی با تمام سلول های وجودش مخالف است. لذا حاضر نيست ناچيز قلمش را در خدمت وجيه المله و چهره سياسی شدن خرج کند. و نقدش را هم جايی که به نظرش مهم است, يعنی فوروم روشنگری در پای مقاله شما نوشته است. شما اگر فوروم روشنگری را جای "يادداشت های بی مصرف" می دانيد پس چرا خودتان به طرز مشروح در همان جا شتابزده در پی پاسخ به نقد من برآمده ايد؟ مگر فوروم فقط بايد جای تعريف و تمجيد از شما و نوشته های شما باشد تا "مصرف" پيدا کند؟ و در ثانی شما جايی خوانده ايد و سند و مدرکی ديده ايد که در آن در باره حجم بحث در فوروم روشنگری به زبان و حروف فارسی محدوديتی اعلام شده باشد؟ من که نديده ام و نخوانده ام. آيا شما در برابر هر کس که به نقد نظر شما برآيد و يادداشت انتقادی بنويسد, شرط می گذاريد که:"يادداشت نويس چهره برتابد و معلوم کند از کدام سازمان" است؟ و شناسنامه سياسی طلب می کنيد؟ آيا گمان نمی کنيد اين نوع قيد و شرط گذاری ها با آن ادعايتان در باره "تأمين آزادی بی قيد و شرط انديشه و بيان" در "خانه" تان در تناقض می افتد؟ يا نه؟ شايد شما اين نوع آزادی را صرفا برای همان "خانه" تان و برای شخص خودتان می خواهيد و بقيه بايد اول شناسنامه خدمت حضرت عالی ارائه دهند تا از نظر جنابعالی آدم به حساب بيايند و شايسته پاسخگويی دانسته شوند؟ حمله به هويت افراد به جای برخورد با نظرات شان شيوه برخوردی بسيار سبک است و به آقای روزبه توصيه می کنم از آن پرهيز نمايد.

 

توصيف های ناروا و حملات شخصی

2/ ايشان به جای پاسخی در ماهيت امر به انتقاداتم به بيان توصيف های ناروا و حملات شخصی رو آوردند. اين هاست دسته گل هايی که آقای روزبه مستقيما به من تقديم کرده است:"بحر طويل نويس, متعصب, يادداشت های بی مصرف, وسمه کش ابرو, تحريف گر, آشفته و پرت, ستايش گر سرکوبگران, آدم گرد و خاک به پا کن, بنيادگرايی که از کليشه های دست نخورده تغذيه می کند, تحريف آشکار همه وقايع و رويدادها..."

 

من برای اين که تکليف خودم را بدانم و دايره نقدم را برای خودم روشن کنم از او پرسيدم که نظراتی که در پاسخ به يکی از کاربران در فوروم روشنگری داده, نظر شخصی ايشان بوده, يا نظر سازمان ايشان؟ آقای روزبه از اين پرسش برآشفتند و فورا چوب اتهام را بر سر من شکستند و از يک سوال ساده نتيجه گرفتند که گويا بنده مدافع صريح "يک سازمان، يک صدا و يک گرايش" هستم. در حالی که اين نتيجه گيری بکلی غلط است. زيرا من چنانچه نوشته ام گواهی می دهد هيچ جا هيچ کلمه ای يا عبارتی که متضمن آن باشد که گويا معتقد هستم که يک فرد عضو يک سازمان حق ندارد نظر شخصی داشته باشد نياوردم. و واقعا هم مطلقا چنين اعتقادی ندارم و فکر می کنم آقای روزبه هم خيلی خوب متوجه شده است که من چنين اعتقادی ندارم. من فقط برای اين که بدانم طرف نقدم يک سازمان است يا يک فرد, و يعنی برای خودم روشن کنم که حوزه و محدوديت نقدم کجاست, ناچار بودم اين پرسش را از ايشان بپرسم. وقتی من می نويسم:" در حزب استالينيستی حق گرايش به رسميت شناخته نمی شود, افکار عمومی درون حزبی سرکوب می شود از شکل گيری جريان فکری و نظری جلوگيری می شود, چطور می توانم مدافع صريح "يک سازمان، يک صدا و يک گرايش باشم؟

واقعيت اين است که آقای روزبه فقط به خاطر ناتوانی در مواجهه با انتقاد به من اتهام می زند.

 

اتهام زنی بدون ذره ای استدلال

يا مثلا نوشته است که گويا من معتقد به "سازمان" به مثابه "يک ظرف جاودانی ودارای قواعد ثابت و مستقل از نوع مناسبات اجتماعی موجود" هستم. من که نوشتم:"تکامل و توسعه اجتماعی که عملا در وجه عمده از طريق ترکيب شکل های مطلوب, مقدور و موجود سازمان های اجتماعات انسانی (و سازمان در اينجا به مفهوم وسيع و بسيط مد نظر است) پيش می رود بدون توجه به محدوديت زمانی و مکانی و ظرفيت های هر دوره غير قابل درک خواهد بود" اصولا نمی توانم طرفدار سازمان به عنوان ظرف جاودانی مستقل از مناسبات اجتماعی موجود باشم.و اين را خواننده ای که نظر مرا خوانده است درک می کند و درک می کند که چنين موضعی را با يک من سريش هم می شود به نظر من نسبت داد. چرا آقای روزبه مرتکب چنين کار ناروايی می شود؟ چرا اتهام می زند و نظری را که من ندارم و درست عکس آن را پايه استدلال خود در نقد ديدگاه ايشان کرده ام می خواهد بدون يک ذره استدلال به گردن من بياندازد؟

 

نوشته است که من "ديدگاه تماميت خواهانه و سرکوبگرانه" دارم و گويا دنبال "يافتن محمل نظری برای مشروعيت بخشيدن به تئوری حذف و طرد و تجزيه دائم تا سر حد اوج نهائی فرقه گرائی" هستم. آقای روزبه حتی يک جمله و يک کلمه ولو غير مستقيم در نوشته من نمی تواند سند بياورد که من در آن از حذف و طرد و تجزيه دفاع کرده باشم. برعکس نوشته ام و حتی در بحث جنبش زنان استدلال آورده ام که نه بايد مرزهای مبارزه طبقاتی و فراطبقاتی را به هم ريخت و نه تمايز مرزهای طبقاتی را به وسيله ای برای خودداری از تلاش در تقويت مبارزات عام فراطبقاتی تبديل کرد و بايد تلاش کرد تا هر چه سازمان يافته تر در اين گونه فعاليت ها نيز شرکت کرد. و حتی از آقای روزبه انتقاد کرده ام که چرا اين مورد را شايسته يادآوری ندانسته است. آقای روزبه چون از پاسخ به استدلال های من ناتوان است به جنگ کاريکاتور خودساخته اش می رود. اين از ناتوانی و ضعف استدلال است که او را به چنين روش های نازلی کشانده است؛ به نقش زدن بر آب.

 

عامی کردن بحث نظری و سياسی

مواردی هم هست که آقای روزبه شروع کرده است به عامی کردن بحث و در قالب چنين روش ارزان مايه ای گفته است که داری لالايی می خوانی! از بچه گی اين ها را شنيديم! اينها رو به ما گفتن! تو مدرسه شنيديم! تو خونه شنيديم! آره می دونم طرفدار آقابالاسر هستی! آقا بالا سر نمی خواهيم! آقا بالاسری بده! سلسله مراتب نمی خواهيم! سلسله مراتبی بده!.... کمون می خواهيم! کمون خوبه! سوسياليسم خوبه! دمکراسی خوبه! آزادی خوبه! ديکتاتوری بده! خودرهانی خوبه! و..... باری به همين سياق حرف های خود را نوشته است که همه می توانند بخوانند. هيهات از چنته خالی! پدر تهيدستی بسوزد که آدم ها را به چه می کشاند.

 

آقای روزبه! با اتهام زنی و فضاسازی روانی که: آی اين فرامرز گويا از شنيدن بحث زنان و سازماندهی عمودی "غافلگير شده"!, آی مجبور شده "کوچه فرعی" باز کنه! آی "فرار به جلو" کرده! آی سعی کرده خودش را "نجات بده"! آی بيائيد که "يکدستی" نظرش به هم ريخته و از اين قبيل نسبت های ناروا نخواهيد توانست از درون چاه بی انتهای تناقضاتی که با همين نوشته اخيرتان برای پاک کردن رد پای خطاهای بينشی نوشته های پيشين خودتان در فوروم روشنگری در آن افتاده ايد نجات پيدا کنيد. نوشته شما مکتوب است, نظر من هم همينطور. اين نوع اتهام زنی ها و فضا سازی ها و القاگری ها قادر نخواهد بود نيمه عقب نشينی های موردی شما را از ديد کسی پنهان کند و رد تغييراتی را که شتابزده برای جابجا کردن نظرات پيشين خود و شستن اثر و ردپای آنها در نوشته جديدتان وارد کرده ايد, پاک کند. شعور خوانندگان خود را دست کم گرفته ايد.

 

باز هم در باره "نه سازمان"

 

چنانچه خوانندگان علاقه مند می توانند به عين نوشته آقای روزبه و نقد من رجوع کنند. ايشان در معرفی مدل سازمانی خود از اساس و بکلی منکر هر گونه ساختار سلسله مراتبی شدند و هر نوع سازمان يابی مبتنی بر واگذاری مسووليت را در همه انواع سازمان ها از قدرت تا ضد قدرت, رد کردند و نوشتند "انسانها... لازم ندارند مهار نجات خود را با سلب اختيار از خود به دست رهبران به سپارند و مقدرات خود را بدست آن گونه سازمانهای بيگانه باخود و مسلط برخود بسپارند." و با صراحت تاکيد کردند که منظورشان هم "سازمان های سلسله مراتبی" است که از نظر ايشان "حافظ جداسازی قدرت از خود توده ها" هستند. من شرح دادم که اين نظر اگر قرار باشد بدون تفکيک بين سازمان های قدرت و ضد قدرت به "انسان ها" خطاب شود, کار را به فاجعه می کشاند و انسان ها را از حق رای محروم می کند. و از اين طريق به ضديت با دمکراسی می کشد. نوشتم و توضيح دادم که بدون وجود نظم و قاعده و سازمان و تشکل و نهاد مدنی توده های محروم و کارگران و زحمتکشان در برابر قدرت حاکم که همه ابزارهای سرکوب را در دست دارد و خود را به خوبی سازمان می دهد, بی سلاح و بی دفاع می مانند. نوشتم که به بهانه خطر شکل گيری بروکراسی نبايد همين حالا توده کارگر را از حق تشکل و سازمان يابی محروم کرد و نمی شود حاکم و محکوم را, اسالو و سرکوبگران اسالو را به اين بهانه که هر دو سازمان دارند و هر سازمان سلسله مراتب دارد و تقسيم کار درونی می کند, به يک چوب راند. نوشتم سازمانی که در آن اعضايش داوطلبانه و بر اساس تفاهم و همبستگی وظايف را بين خودشان تقسيم نکند, و اقليت و اکثريت معنا نداشته باشد, قاعده و اساسنامه نباشد, و بخواهد اسير اراده فرد فرد اعضا هر زمان که اين اعضا اراده کنند, باشد, محيط مناسبت برای شکل گيری ديکتاتوری شخصيت هاست که از توانايی های فردی خود بدون اين که پاسخ گوی کسی باشند و هيچ ضابطه ای را داوطلبانه و آگاهانه بپذيرند برای سرکوب توده حزبی و زير پا گذاشتن حق فراخوانی و بازخواست آنها سواستفاده خواهند کرد. و نوشتم سازمانی که در آن هيچ مرتبتی بر کار تقسيم شده جاری نباشد, موجود تک سلولی است و "نه سازمان" است, يک موجوذ ذليل است که اگر بخواهد راجع به داغ ترين حوادت روز يک اعلام موضع بکند نمی تواند زيرا هيچ مسووليتی را در هيچ محدوده ای به هيچ فرد يا جمع منتخبی واگذار نکرده است و نوشتم که با اين طرز فکر ديگر سازمان نمی ماند, "نه سازمان" می ماند. ديگر حق رای معنا ندارد, دمکراسی درون سازمانی که برای رشد افراد و شکوفايی توانايی های فردی اهميت حياتی دارد, نابود می شود و آدم های سروزبان دارتر زير نام اين که اختيار به جايی نبايد واگذار شود, عملا به تاخت و تاز و اعمال ديکتاتوری رو می آورند و اراده خود را بر توده های سازمانی تحميل می کنند. من به ستايش از لزوم جدايی فرد از سازمان پرداختم و نوشتم و توضيح دادم که سازمانی که فرد نتواند در عين وابستگی به آن حق داشته باشد از آن مستقل باشد, فرقه است. و هشدار دادم که آقای روزبه تحت عنوان "سازمان های بيگانه" به ترويج فرقه ها که معمولا توسط نوعی خداسالاری, قيم مآبی و رهبری انتقادناپذير و پدرخوانده گی می چرخد رو نکند. من در همين رابطه به طور مشخص رابطه صفاتی چون "سلب اختيار", مساله "مسلط" شدن در درون يک سازمان و مساله "سازمان های بيگانه" را با جزئيات و به شکل مشروح, توضيح دادم و ثابت کردم که دفاع از چنين ديدگاهی به معنای اعتقاد به "نه سازمان" و انحلال طلبی است. آقای روزبه برای گريز از مخمصه ای که در آن افتاده بود, و برای اين که اعتقادش به "نه سازمان" را دوباره از خوانند گان پنهان کند, دست به تفسير آنچه نوشته بود زد و سعی کرد صورت مساله را بلافاصله عوض کند. و با اين کار البته دچار تناقضات خرد کننده ای شد. اين است عين تفسيری که در پاسخ جديدش به من نوشته است:"

 

"اساسا انباشت ثروت وانباشت قدرت دو همزاد جدانشدنی و بازتوليد کننده يکديگر هستند. جامعه طبقاتی بدون انباشت قدرت و در بيرون از دسترس و کنترل توده های استثمارشده (در سطوح گوناگون از کوچکترين سلول های اجتماعی تا ماشين دولتی) قادر به بقاء نيست. چرا که نظام مسلط با سلب محصول فراورده ها و توليد از چنگ توليد کنندگان از همان لحظه با مقاومت و مبارزه سلب شدگان مواجه است و برای مقابله با آن به سلب قدرت از کنشکران و انباشت آن در بيرون از قلمرو کنترل وی و در سازمان های سرکوب مبادرت می کند. امری که تنها ضامن بقا اوست. قدرت و ثروت بيرون آمده از چنگ زحمتکشان و مسلط و بيگانه با او. بنابر اين وقتی نويسنده بکرات شگفتی و عدم درک خويش را از مفهوم قدرت جدا شده از توده ها و مسلط بر آنها و رازوارگی اين قدرت مسلط شده به نمايش می گذارد در واقع ناخواسته دارد به ستايش از قدرت در سيمای سلب شده، خونين، متجاوز و سرکوب کننده ای می پردازد که پاسدار وضع موجود است."

 

من تعمدا کل تفسير جديد آقای روزبه را آورده ام تا بعدا نتواند بگويد فرامرز تحريف کرده است. به تفسير آقای روزبه که دقت کنيد می بينيد ايشان يواشکی مساله رهبران را در تفسير خود از عبارت نوشته اول شان درز گرفته اند. و "سازمان های بيگانه" را هم به "سازمان های سرکوب" تبديل کرده اند. و بعد گفته اند که منظور از صفاتی چون "قدرت مسلط بر توده ها و جدا از آنها" در واقع "قدرتی" است که در اثر ترکيب با همزادش يعنی "انباشت سرمايه" در چنين سازمان هايی يعنی "سازمان های سرکوب" انباشته شده است. و باز برای اين که سنگ تمام بگذارند و ديوار بتن آرمه نفوذ ناپذير درست کنند همين سازمان های "سرکوب" را نمادهای "قدرت" دانسته اند که "خونين, متجاوز و سرکوب کننده" هستند و بعد مدعی شده اند که گويا من هم از اين "سازمان های سرکوبگر" متجاوز که "پاسدار وضع موجود" هستند "ستايش" می کنم.

 

صحيح! که پس اين طور! پس منظور شما "سازمان های سرکوب" بوده است؟ و "انسان ها" را فراخوانده ايد که "مهار اراده خود را" به اين "سازمان های سرکوب" و "پاسدار وضع موجود" ندهند. منطورتان اين بوده است که خمينی صفتان را بزنيد! نه اسالوی زبان بريده اسير را؟ می خواهيد به خواننده خود بقبولانيد که اگر گفته ايد با واگذاری اختيار "انسان ها" و "مهار اراده شان" به "رهبران" سازمان های "بيگانه از خود" مخالفت کرده ايد منظورتان "سازمان های سرکوبگر, خونين و متجاوز" بوده است و نه چيز ديگر. اگر اين طور است آيا پس شما با واگذاری اختيار "انسان ها", يعنی حق رای آنها در درون سازمان های غير سرکوبگر و دشمن "وضع موجود" مخالفتی نداريد؟ و با پيوستن آنها به چنين سازمان هايی مخالفت نيستيد؟ پس شما مخالفتی نداريد با اين که مثلا کارگر سنديکای شرکت واحد که ده سال با اسالو و مددی و ساير اعضای هيات مديره فعلی اين سنديکا همکار بوده و آنها را در زندگی روزمره و در حين دردهايش شناخته و به آنها برای بهتر شدن شرايط زندگی اش فعلا اعتماد کرده, و حق رای خود را در فاصله نشست های سنديکا به صندوق آنها ريخته نمی گوييد برو رای ات را پس بگير! نمی گوييد اسالو هيچ فرقی با احمدی نژاد ندارد و اگر فرقی باشد "خرده تفاوت درون سيستمی" است؟

 

اگر روی تفسير جديد خود استوار بايستيد, ناگزير می شويد شکل هايی از واگذاری وظيفه و مسووليت خواهی و اختيار در درون سازمان ها و تشکل های "ضد نظم موجود" و ضد "سازمان های سرکوبگر" را پيذيريد. حالا اگر فقط برای منظم کردن انديشه خود شما چيزی را که "سازمان های سرکوب" ناميده ايد, به صورت علمی تر "سازمان های قدرت" و سازمان هايی را که عليه اين سازمان های سرکوبگر و برای انهدام آنها تشکيل می شوند "سازمان های ضد قدرت" بناميم, (کاری که من در نوشته ام صورت داده ام و شما با "آکادميک" خواندش يک تف هم به آن انداخته ايد) تفسير شما می خواهد بگويد که با واگذاری "اختيار انسان ها" در سازمان های "سرکوبگر" و "متجاوز" مخالف است و نه مثلا با واگذاری هر شکل از "اختيار انسان" در سازمان های زير سرکوب و ضد نظم موجود که اساسا بر پايه همبستگی و تفاهم بنا شده اند؟

 

شما باز برای اين که درست همين تفسير بالا را به خوانندگان خود القا کنيد که دو نوع سازمان, دو نوع سلسله مراتب, دو نوع اراده و دو نوع اتورتيه قائليد و بين آنها فرق می گذاريد, و آنها را از هم "تفکيک" می کنيد و احمدی نژاد و اسالو را يکی نمی کنيد و هر دو را به يک چوب نمی رانيد و بين اتورتيه آنها فرق قائل هستيد در يادداشت جديدتان که به خاطر توضيح نظرتان در باره مقاله انگلس پيرامون اتورتيه نوشتيد, با لحنی بستانکار به من اتهام زده ايد که "نفس اتوريته صرفنظر از آنکه از کدام نوع اتوريته ها باشد، مورد ستايش اوست." و نوشته ايد: "اتوريته جدا شده از توده ها و يا اتوريته تحت کنترل توده ها؟ او اساسا مخالف چنين تفکيکی هست و می گويد اتوريته جدا شده از توده ها و قرار گرفته در برابر آنها بی معناست."

 

خوانندگان می توانند تفکيک من از سازمان و دسته بندی آنها به قدرت و ضد قدرت و سازمان های ميانگين و رابطه آنها با بروکراسی و نوع کارکرد بروکراسی در اين سازمان ها را در مقاله ام بخوانند و قطعا به روشنی هر چه تمامتر ببينند که من چگونه نه تنها انواع اتوريته ها را از هم به دقت هر چه تمام تر در قالب دسته بندی سازمان ها تفکيک کرده ام که حتی گفته ام که کارکرد بروکراسی در درون اين سازمان های تفکيک شده چگونه است. منتها فعلا اتهام شما نيست که برايم مهم است. اين مهم است که شما همين جا صريح و آشکار معترف هستيد دو نوع اتورتيه را در برابر هم می گذاريد و از کسی که حاضر نباشد اين دو نوع اتورتيه را از هم تفکيک کند شاکی هستيد.

 

آقای روزبه آيا شما واقعا متوجه هستيد که داريد چه می گويد؟ يا متوجه نيستيد؟ اگر تفسير جديدتان درست است و اگر شکايت تان واقعی است پس چرا می نويسيد:"يادداشت نويس ما (می خواهد) .... قبح باورهائی چون سلسه مراتب، نياز به رهبری و... را زائل کند و در همين رابطه تلاش مبرمی برای باورندان وجود تفاوت بين آنها نظير رهبری خوب و رهبری بد و بوروکراسی خوب و بوروکراسی بد و سلسله مراتب مفيد و سلسه مراتب بد و.. (می کند) و خلاصه (می خواهد) تفاوت های درون سيستمی را بجای آماج قرار دادن کليت سيستم جا بياندازد" و می نويسيد که نويسنده می خواهد: "با اتکاء به چنين چاپاهای لغزنده و خرده تفاوت ها، بلکه بتواند از مقولاتی که نمی تواند مورد قبول هيچ انسان آزاده و دموکراتی باشد تاچه رسد به مدافعان و مدعيان رهائی از انواع ستم های طبقاتي، اعاده حيثيت کند."؟

 

اگر اصلا و اساسا هر نوع نياز به "رهبری" امری "قبيح" است, "سلسله مراتب مفيد و سلسه مراتب بد" در سازمان های قدرت و ضد قدرت به نظر شما يک مشت "خرده تفاوت های درون سيستمی" است که "هيچ انسان آزاده و دموکراتی" نبايد آن را قبول کند", پس شما فقط مخالف واگذاری اراده و مهار انسان ها به سازمان های سرکوبگر و متجاوز نيستيد, با هر نوع واگذاری اراده در هر شکل و در هر صورتی چه در سازمان سرکوبگر, چه در سازمان قربانيان سرکوب, چه پاسدار نظم موجود چه خواهان براندازی نظم موجود مخالفيد! پس شما داريد به کارگر سنديکای شرکت واحد می گوييد رای ات را به اسانلو نده! او را که همين حالا هم در سياه چال دارد می خورد خودت هم بزن که تفاوتش با شکنجه گرانش "خرده تفاوت های درون سيستمی" است و ده سال ديگر بلای جانت می شود. مهار اراده ات را به او نده. او را بايد همين حالا و خيلی محکم بزنی, وگرنه پروبال دربياورد, "قدرت بيگانه" می شود و دمار از روزگارت بيرون می کشد. در اين صورت تمام تفسير جديد شما بکلی بی ارزش است و يک تشبث بی حاصل برای فرار از نتيجه محتوم "نه سازمان" و انحلال طلبی است که من در برابر شما گذاشته ام. کارگر سنديکا همين حالا نبايد اسالو را بزند به خاطر اين که ممکن است ده سال ديگر او به منافع اش پشت کند, بلکه همين حالا بايد مکانيسم ها و قواعدی و ضوابطی در کار سنديکايی داشته باشد که حق فراخوانی را هر لحظه که اراده کند و حس کند که هيات مديره به منافع او پشت کرده برای کنار زدن او داشته باشد. برخورداری از اين حق همان مفهوم سياليت واسپاری مسووليت در حوزه سازمان يابی است که درنوشته قبلی ام آوردم و شما گويا آن را درک نکرده ايد. با اين حال بگذاريد بپرسم:

 

آقای روزبه! شما چطور به خودتان اجازه می دهيد که هم از من انتقاد کنيد که فرامرز "اساسا مخالف چنين تفکيکی" بين اتورتيه جدا شده از توده ها و يا اتوريته تحت کنترل توده ها" هست و درست همزمان انتقاد کنيد که نويسنده: "تلاش مبرمی برای باورندان وجود تفاوت بين آنها" دارد؟ بلاخره من "تلاش مبرمی" کرده ام که تفاوت سازمان های قدرت و ضد قدرت را نشان بدهم و دو اتورتيه را از هم تفکيک کنم, يا "اساسا مخالف چنين تفکيکی" هستم؟ گيج شده ايد نه؟ متوجه نشده ايد داريد چه می گوييد؟ وضع شما را درک می کنم و برای شما متاسفم. ولی تقصير از خودتان است. زيرا که در باره مسايلی می نويسيد که پيرامون آنها ابهام و آشفتگی ذهنی داريد و قادر نيستيد نتيجه محتوم يک حکم و نظر خودتان را با حکم و نظر ديگرتان دريابيد و در نتيجه به چاه ويل چنين تناقضات بدخيمی می افتيد: هم به من انتقاد می کنيد که اساسا مخالف تفکيک دو نوع اتورتيه و دو نوع سازمان هستم, هم انتقاد می کنيد به چه دليل من تلاش مبرمی کردم که همين تفکيک را صورت دهم. آقای روزبه شانس آورديم که شما قاضی نيستيد, وگرنه هيچ کس از محکمه عدل حضرت عالی واقعا جان سالم بدر نمی برد. زيرا هم به خاطر عدم جرم و هم عدم انجام جرم آدم را محکوم می کنيد!

 

و اما بعد: اگر نظرتان اين است که سلسله مراتب ذاتا بد است! فرق سازمان قدرت و ضد قدرت "خرده اختلاف درون سيستمی است" که "هيچ انسان آزاده ای نبايد آن را قبول کند", آخر ديگر برای شما با چنين طرز فکری چه فرقی می کند که سازمانی وابسته به قدرت است و سرکوبگر است يا برای نبرد عليه سرکوب ساخته شده است؟ شما در هر دو حالت يک نوع نگاه واحد را به انسان و اختيارش و حقش در واگذاری مسووليت به منتخبين توصيه می کنيد: منع واگذاری اختيار! در هر دو حالت می گوييد, رای بدهی, انتخاب بکنی, مسوول بگذاری که خواست هايت را مطابق ضوابط و اساسنامه که به اتکا خرد جمعی تعيين شده است پيش ببرد و در برابر اعمالش پاسخگو باشد, بد است و انسان را از خودش بيگانه می کند؛ در هر دو حالت معتقد هستيد که بر انسان "مسلط" می شود و بنابراين همچنان در تارهای نقد نوشته اول من گرفتار می مانيد و بايد پاسخ بدهيد.

 

هر گاه شما اصولا هيچ سازمانی, يا اتوريته ای, نتوانيد با انگشت نشان دهيد که شکل يا شکل هايی از توزيع اختيار انسان ها در چهارچوب تقسيم وظايف را در آنها می پذيريد, ديگر برای شما چه اهميتی دارد که آن سازمان از طريق "انباشت قدرت و ثروت" ايجاد شده, يا برای دفاع از غارت شده گان اين "قدرت و ثروت". از نظر شما در هر دو حالت, اختيار انسان تحت اشکالی چون واگذاری مسووليت, نبايد واگذار شود. اما اگر در سازمان غارت شده گان قدرت و ثروت, واگذاری مسووليت و بازخواست مسوولان در اصول بلامانع است, (چيزی که تفسير جديدتان نازل شد تا جهت گريبان رها کنی از کنار به خواننده القا کند) بايد کل آنچه را که در ذم سازمان های سلسله مراتبی گفته ايد پس بگيريد و آن چه را "خرده تفاوت های درون سيستمی" ميان سازمان های قدرت و ضد قدرت ناميده ايد پس بگيريد. زيرا از لحظه ای که تقسيم کار در درون سازمان پديد آمد, ديگر همه نمی توانند در آن واحد همه کارها را انجام بدهند و مسووليت ها بايد تقسيم شود و هر مسوولی در حوزه خود پاسخگو باشد و پايش را اگر چپ گذاشت و خواست ديکتاتوری کند, و به اراده انتخاب کنندگان پشت کند, فورا با حق فراخوانی برکنار شود.

 

موضوع از دو حال خارج نمی تواند باشد: يا شما معتقد هستيد که هرگز و در هيچ سازمانی نبايد واگذاری دمکراتيک و داوطلبانه اختيار از سوی "انسان ها" صورت گيرد و اصلا هر نوع انديشه ای در اين باره "قبيح" است و هر اتوريته ای, چه در دريا چه در خشکی, شر است يا معتقد هستيد که فقط در سازمان های سرکوبگر و متجاوز چنين امری نبايد صورت گيرد و مثلا سازمان يا سازمان هايی هست که در آنها واگذاری مسووليت و اختيار در چهارچوب ضوابط دقيق انتخاباتی از نظر شما مانعی ندارد و اتوريته از نظر شما شر نيست. در نوشته اول تان که پايه نقد من شد و از آن "نه سازمان" و انحلال طلبی شما را ثابت کردم, نقطه عزيمت من اين بود که شما می گوييد در هيچ سازمانی چه سازمان قدرت (به عبارت شما در نوشته پاسخ تان به نقد من: سازمان سرکوبگر) و چه ضد قدرت (سازمان های راديکال و سوسياليست معطوف به براندازی, انواع نهادهای توده ای مستقل و مدنی ضد حکومت) انسان ها هيچ اختياری را نبايد به جايی واگذار کنند. همين فکر را با وضوح بی مانندی در نوشته جديدتان هم آورديد و اصلا گفتيد حتی فکر کردن به چنين چيزی هم "قبيح" و نجس است. بعد درست همزمان و در همان نوشته تفسير داده ايد که نه! من منظورم سازمان های سرکوبگر وابسته به قدرت حاکمه بوده است.

 

آقای روزبه از اين تناقض نمی توانيد رها شويد. فرار از اين تناقض آنهم طوری که شما خود را در آن با تفسيرهای ناسخ و منسوخ تان گير انداخته ايد راستش فقط يک راه دارد و آن اين که بگوييد: اصلا به کسی چه مربوط که من واگذاری مسووليت انسان ها از طريق ضوابط انتخابی و دمکراتيک را در يک رشته سازمان های ضد قدرت می پذيرم يا هيچ جا نمی پذيرم. هر جا عشقم کشيد و دچار تنگنای نظری شدم, يواشکی و از بغل و در حالی که سعی می کنم با اتهام زدن به حريف پرده دود برای عقب نشينی راه بياندازم, می پذيرم, هر جا ديدم خبری نيست و می شود تاخت, و دل و دماغی و حوصله ای بر کسی نمانده است که زير ذره بين نقدم بگذارد نمی پذيرم. هر جا ديدم "نه سازمان" هزينه دارد فوری سازمان های سرکوبگر وابسته به بورژوازی را جلو می کشم و پشت آنها مخفی می شوم که بگويم داشتم اين سازمان ها را می زدم و "انسان ها" را از اين سازمان ها حذر می دادم و فرامرز نفهميده و "تفکيک" نکرده, هر جا ديدم خطری در کار نيست و می توان تاخت و تاز کرد, سازمان های ضد قدرت را می زنم و انسان ها را از اين سازمان ها هم پرهيز می دهم و می گويم اصلا همه شان سروته يک کرباس هستند و "خرده تفاوت درون سيستمی" دارند واين فرامرز "تلاش وافری" کرده که اين ها را تفکيک کند. در اين صورت هم من به شما خواهم گفت: بفرمائيد جناب آقای روزبه! هر چه ميل حضرت عالی کشيد همان کار را بکنيد. ولی بدانيد که خوانندگان تناقضات شما را می بينند و درک می کنند. البته من ناچارم اعتراف کنم که بحث کردن با آقای روزبه کار بسيار دشواری است, زيرا ايشان تمام مفاهيم و مقولات شناخته شده نظری را معمولا آش و لاش می کنند و فقر انسجام فکری ايشان در چنان حدی است که در نوشته هايشان سنگ روی سنگ بند نيست و توده انبوهی از درهم ريختگی های تصور ناپذير مفهومی است.

 

 

پذيرش تقسيم کار, نفی سلسله مراتب

آقای روزبه چنان چه در نمونه بالا آوردم, سلسله مراتب را قبول ندارد و پاسخ ايشان سرشار از حمله به هر چه سازمان دارای سلسله مراتب است. با اين حال ايشان در قالب حمله به نظر من در گوشه ای از نوشته جديدش که به پاسخ نقد من مربوط می شود نوشته است:"ادعای ايشان مبنی براينکه گويا من تقسيم کار را انکار کرده ام از همين قماش است. و البته سرمنشأ آن نيز پيوند ناگسستنی است که بين تقسيم کار و سلسله مراتب در ذهن خود ايشان وجود دارد. والا تقسيم کار اگر نهادی و جاودانی نشود و اگر ستايش نشود الزاما با سلسله مراتب و امتيازخواهی و تبعيض همزاد نيست. مبارزه عليه تقسيم اسارت آور و تبعيض آميز به معنی مبارزه با تقسيم کار مبتنی بر همبستگی و تقويت بازدهی توليد جمعی نيست."

 

از نوشته آقای روزبه که عينا آورده ام که بعدا نتواند بگويد تحريف شده است به صراحت می توان نتيجه گرفت که ايشان تقسيم کار را انکار نمی کند, ولی مدعی است که سرمنشا اين که من گويا گفته ام که او انکار می کند اين است که در ذهن من بين تقسيم کار و سلسله مراتب "پيوند ناگسستنی" وجود دارد. آقای روزبه با آن همه ناسزاگويی که به سازمان های سلسله مراتبی کرد طبعا حاضر نيست صريح و روشن بنويسد که نظرش را پس از نقد من رد کرده و پذيرفته است که در باره سازمان های سلسله مراتبی اشتباه می کرده است و متوجه موضوع نبوده است. در عوض او سعی می کند از کنار اين موضوع ليز بخورد و به همين دليل انواع صفات را به تقسيم کار و به سلسله مراتب می چسباند که ارتباط الزامی با آنها نداشته باشند. و يعنی در برخی سازمان ها و سلسله مراتب ها ارتباط داشته باشند, در برخی ديگر ارتباط نداشته باشند. جزو تعريف هويت برخی از اين سازمان ها باشند, عنصر هويتی برخی ديگر نباشند. اين شيوه برخورد برای آن است که آقای روزبه می خواهد يواشکی و کمی تا قسمتی بپذيرد, و در عين حال راه گريز را برای خود باز بگذارد که بعدا اگر دوباره خود را در تله نقدی گرفتار ديد بتواند بگويد نه من که نپذيرفته بودم. من که گفتم "الزامی" نيست. من برای اين که کار ايشان را راحت کنم فعلا صفات "جاودانی", "امتيازخواهی", "تبعيض" و "ستايش" را که آقای روزبه به تقسيم کار و سلسله مراتب چسبانده است تا موضوع را بيهوده بغرنج کند برمی دارم, هر چند بعدا به همه اين صفات برخواهم گشت, ولی نقدا با آن "اگر" ايشان در مورد "نهادی" شدن تقسيم کار حرف دارم. زيرا عبارتی مبهم است. و من نمی خواهم به آقای روزبه اجازه بدهم که در بحث رابطه ميان تقسيم کار و سلسله مراتب برای خودش راه فرار درست کند. ضمنا من در نوشته پيش سلسله پيامدهای اجتناب ناپذير انکار تقسيم کار در درون سازمان های ضد قدرت و مرتبت های ناشی از اين تفسيم کار را نوشتم و به همين دليل اينجا به رابطه تقسيم کار و سلسله مراتب در حوزه عام اجتماعی متمرکز می شوم.

 

تقسيم کار تا جايی که الزامی است و تا جايی که شکل کيفا نوينی در هر وضعيت مشخص وجود نداشته يا در دسترس نباشد که بخواهد و بتواند جايگزين شکل موجود کار تقسيم شده شود, به صورت عينی, يعنی مستقل از داوری و ارزيابی و موضع ما نسبت به آن, (به عبارت ديگر: بی توجه به اين که آن را مفيد يا مخرب, اسارت آور يا وسيله ای در خدمت رهايی می توانيم تلقی کنيم) به شکل خصلت نهادی خود را نمايان می سازد. به يک فروشگاه بزرگ زنجيره ای اگر برويد و بخش های مختلف آن را همراه با فروشندگان خاص هر بخش و سرگروههای هر بخش و تابلوهای تقسيمات هر گروه از کالاها نگاه کنيد, با منظره ای از تقسيم کار نهادی شده روبرو می شويد. پس تقسيم کار اگر چه پديده ای بسيار متنوع است, و شکل های بسيار متفاوتی می تواند به خود بگيرد, و تکامل می يابد, و هر چيزی که تکامل می يابد, خصلت نهادی اش هم دگرگون می شود, ولی اين دگرگونی شباهتی به مثلا دگرگونی و تغييرات ناشی از حرکت روزانه ابرها در آسمان بهاری ندارد. و از ثبات و پايداری بسيار بيشتری برخوردار است. يک فروشگاه بزرگ زنجيره ای با ميليون ها کالا هر روز کل ساختار توزيع کالاها و بخش های مرتبط با آن و کل کارکنان هر بخش و مسوولين هر بخش و ساختار سازمانی که حقوق و وظيفه هر يک از آنها را مشخص کرده است, از ريشه و بنياد تغيير نمی دهد, و از اين جهت از آنچنان ايستايی برخوردار است که بتوان ساختار درونی آن را بررسی کرد و شکل های آن را از تقسيم کار شاخه های ديگر کار تميز داد و تفاوت ها و تشابه ها را بيرون کشيد, ولی در يک قوس صد ساله اگر نگاه کنيم, تحول و تکامل تقسيم کار و پيچيدگی روزافزون آن را می توانيم به روشنی مشاهده کنيم و آشکارا ببينيم که مثلا فروشگاههای سنتی قديمی و انواع مغازه های کوچک چگونه اکنون به فروشگاههای غول پيکر زنجيره ای با ميليونها کالا و گروه وسيعی از فروشندگان در هر بخش مجزا و ساختار پيچيده تقسيم کار و سلسله مراتب برخاسته و الزامی با آن تبديل شده اند. من تعمق بر خصلت ايستا و پويای تقسيم کار, نهادينه گی از يک سو و تکامل از سوی ديگر را از آن رو لازم دانستم تا بتوانم رابطه آن را با سلسله مراتب توضيح دهم. اين رابطه به شرح زير است: هر چه رشته های متفاوتی از کار, وظايف, توليدات, محصولات, ساختار توزيع و غيره در پيوند بيشتری با هم قرار بگيرند و شرط انجام يا تحقق صحيح هر يک از آنها به انجام و تحقق صحيح ديگری مشروط شود, تقسيم کار ممکن است به سلسله مراتب بيشتری نياز پيدا کند, برعکس هر گاه کار, وظيفه, توليد, محصول, توزيع و نظايرآنها بدون ارتباط عضوی با کارهای ديگر يا رشته ای از کارهای ديگر قابل انجام و تحقق باشد, نياز به سلسله مراتب می تواند کاهش يابد و يا حتی محو می شود. مثلا يک نجار می تواند بدون هر گونه نياز به سلسله مراتب در کارگاهش يک در يا پنجره توليد کند, ولی وقتی قرار باشد روزانه صدها هزار در و پنجره به شکل متمرکز در جايی توليد شود, در اين صورت دهها نفر بايد با هم کار کنند, و ورود مواد خام لازم برای توليد در و پنجره جداگانه سازمان داده شود, و بخش حسابرسی مالی متمايز شود و مسووليت ها و وظايف هر يک از کارکنان منطبق با تمرکز ابزار توليد و فرايند توليد جمعی توزيع شود. و بنابراين تقسيم کار با سلسله مراتب و واگذاری اختيار و مسووليت در هر قسمتی از کار تقسيم شده الزامی گردد.

 

تکامل تقسيم کار از ساده به پيچيده, به طور عام و در وجه عمده به معنای عبور از دوره کار ساده و انفرادی, به دوره کار پيچيده و جمعی, عبور از ارتباط بلافصل و بی نياز از وجود سلسله مراتب به ارتباط مشروط و سلسله مراتبی است. بنابراين کسی که نمی خواهد در مخالفت با تقسيم کار پيچيده دوران امروز به مدافع عريان بازگشت به گذشته کهن تبديل شود, و مثلا همه جا در برابر شبکه های مدرن توزيع محصولات, از دوره توزيع ساده در بقالی های سر گذر دفاع کند, نمی تواند فعلا با سلسله مراتب به طور کلی و نامشروط دربيافتد و يا نفس شکل گيری آن را انکار کند, بلکه ناچار است با مالکيت خصوصی بر ابزار توليد دربيافتد. آقای روزبه وقتی نمی تواند رابطه تقسيم کار پيچيده امروز با سلسله مراتب را دريابد, و می گويد تقسيم کار را می پذيرم, ولی سلسله مراتب را نمی پذيرم, با اين حکم خود را به مدافع تقسيم کار ساده عهده مانوفاکتوری در برابر تقسيم کار پيچيده سرمايه داری های مدرن تبديل می کند. او به مدافع دوره پيشاسرمايه داری و آغاز انقلاب صنعتی در برابر سرمايه داری معاصر تبديل می شود. برای اين که تاريخ تکامل تقسيم کار اجتماعی 200 سال اخير به صورتی انکارناپذير ميليونها سند و مدرک در هر زمينه از کار و فعاليت ارائه می دهد که نشان می دهد که چگونه تقسيم کار اجتماعی پيچيده تر شده و با عبور از دوره پيشا صنعتی به دوره حاضر از انفرادی به جمعی, از بی نياز به سلسله مراتب به نيازمند سلسله مراتب تغيير شکل داده است. آقای روزبه که می گويد تقسيم کار را می پذيرم, ولی سلسله مراتب را انکار می کنم, اگر بخواهد تفکر خويش را امتداد دهد و در جامعه پياده کند, ناچار است تقسيم کار موجود اجتماعی را به سطحی بکشاند که نياز به سلسله مراتب را بکلی ذايل کند. او به اين منظور ناچار است همه آن شکل های کار, وظيفه, توليد, محصول, توزيع و نظاير آنها را به سطحی تقليل دهد که انجام و تحقق هر يک از آنها نيازمند انجام و تحقق ديگری نباشد. مجبور است فروشگاههای عظيم و مدرن توزيع ميليونها کالای مختلف را با خاک يکسان کند و به جای آنها دهها نجار منفرد, آهنگر منفرد, لباس دوز منفرد و... را بگذارد تا تقسيم کار مبتنی بر سلسله مراتبی موجود را برچيند. پل پت در کامبوج همين نوع "سوسياليسم" دهاتی را می خواست پياده کند و ميليونها نفر را هم به قتل رساند. تفکر خيالبافانه "جامعه بی طبقه توحيدی" يا انواع سوسياليست های خرافه پرست دوره پيش از مارکس همين بازگشت به گذشته و گذشته گرايی را نمايندگی می کرد. آنها عصيان زده هايی بودند که گمان می برند با نفرين به سرمايه داری و افشای چرک و خون و کثافتی که از اين نظام بيرون می زند و تاثيرات مرگباری که بر جان و روان انسان مسخ شده و اسير اين نظام باقی می گذارد, می توانند آنچنان که مثلا تولستوی می خواست "اتحاد برادرانه انسان های آزاد" را در برابر بردگی سرمايه داری قرار دهند. (به خوانندگان توصيه می کنم, کتاب "هنر چيست" اثر تولستوی را بخوانند) خيال می کردند سرمايه داری نظامی است که جايی بيرون از خود باقی می گذارد که بتوانی بروی آنجا بايستی و "از بيرون" آن نظام را بزنی. و چون در دنيای واقعی چنين جايی در "بيرون" نمی يافتند, خويشتن خويش يعنی درون خويش را به عنوان جای اصلی مقابله با سرمايه داری نشانه می گرفتند. جايی که قبلا مذهب سند قباله اش را به نام خود کرده بود. مارکسيسم با بررسی رابطه ميان هستی اجتماعی و شعور اجتماعی و اثبات اين که هستی اجتماعی است که در هر دوره شعور اجتماعی را شکل می دهد, کشيده جانانه ای به گوش اين صوفی مسلکان "سوسياليست" و خيال پرستان ايده آليست و ابر انسان های اتو کشيده "خود رهان" شده آنها وارد کرد. همين رابطه ميان شعور اجتماعی و هستی اجتماعی بود که من در نوشته اول خود شرح دادم, جايی که نوشتم:"انسان های هر دوره آينه داوری ها و پيش داوری ها, توانايی ها و ناتوانی های همان دوره هستند و به طور مشخص فقط می توانند وظايفی را در برابر خود قرار دهند که زمان حل آنها از نقطه نظر تاريخی و مشخص فرا رسيده است و شرايط مادی زندگی اجتماعی بستر حل آن را فراهم آورده است." و نوشتم:"به اين ترتيب انسان مشخص و تاريخی همزمان هم اسير پيش داوری ها و موانع و بندهای نقس گير مناسباتی است که او را فرا گرفته و محاصره کرده و عملا دايره حرکت آزاد و رهايی او را مقيد و محدود و مشروط کرده اند و هم عليه اين مجموعه می شورد و می ستيزد تا بلکه بتواند روزنه هايی به سوی رهايی بيايد."

 

آقای روزبه اصلا متوجه نشد که من چه نوشتم. همچنان که وقتی نوشت که تقسيم کار را قبول دارد, ولی سلسله مراتب را قبول ندارد, نمی دانست که با همين حرفش در کدام چاله می افتد. او نمی دانست که ترجمان عملی نظرش در قالب باصطلاح "سوسياليسم" می تواند همان پول پوتيسم و در قالب سرمايه داری می تواند دفاع از سرمايه داری عقب مانده, تکامل نيافته, بدوی و وحشی تر در برابر سرمايه داری مدرن و پيشرفته تر باشد. آقای روزبه وقتی نوشت که تقسيم کار را قبول دارد, ولی سلسله مراتب ناشی از آن را نمی پذيرد, اصلا از خودش نپرسيد که لزوم تقسيم کار اجتماعی از کجا حادث می شود؟ نپرسيد که آيا تقسيم کار هم مثل هر پديده ديگر تاريخی از خود دارد يا ندارد؟ رو به جلو می رود و بايد برود يا يک پديده مرده است که در جا می زند؟ و نپرسيد که اگر رو به جلو می رود چطور می رود؟ يعنی معنای تکامل در حوزه تقسيم کار چيست؟ حرکت عمومی به سوی از هم گسيختگی و اتميزاسيون است, يا تمرکز و تقويت ارتباط ارگانيک ميان حوزه های مختلف کار, وظايف, توليدات, محصولات, ساختار توزيع و غيره؟ اگر سوسياليسم آقای روزبه به خاطر اين که سلسله مراتب را شر مطلق می پندارد از مرحله تقسيم کار ساده فراتر نمی رود و نمی تواند برود و با اين کار با بنيادهای تمدن مدرن معاصر که در چهارچوب سرمايه داری ساخته شده درمی افتد, سوسياليسم مورد دفاع من و گمان می کنم مورد دفاع سازمان خود ايشان از ريشه با آن متفاوت است.

 

من برای مقابله با کج انديشی های ناشی از ناتوانی های فکری آقای روزبه و خنثی کردن نتايج وخيم و ارتجاعی تفکر گذشته گرا می گويم و تاکيد می کنم: يا ايهاالناس! ای مردم ايران! بدانيد! ما کمونيست ها نمی خواهيم صدها و هزاران مرکز بزرگ توليد و توزيع را با خاک يکسان کنيم! ما نمی خواهيم شما را به عصر درشکه و گاو آهن و دوره تقسيم کار ساده مانوفاکتوری برگردانيم! نمی خواهيم دستاوردها و مواهب تمدن امروز را از شما بگيريم! می خواهيم همه اين مواهب امروزی گسترده تر و همه جانبه تر شود, و عادلانه بين همه توزيع شود! و هر سلسله و مرتبی که لازم است خودتان در تعيين آن و يا براندازی اش, يا تغيير شکل اش نقش داشته باشيد و آگاهانه و سازمان يافته نيز, و به اين منظور راهی جز مشارکت فعال و همه جانبه همه شما در همه عرصه های کار, وظايف, توليدات, محصولات, ساختار توزيع و غيره نيست و برای همه اين ها هيچ راهی جز برچيدن نظام سرمايه داری و پايان دادن به مالکيت خصوصی بر ابزار توليد نيست.

 

آقای روزبه! شما با تاييد تقسيم کار و نفی سلسله مراتب به چاه عجيبی افتاده ايد و مجبوريد همه نتايج آن را بپذيريد. به شما توصيه می کنم يواشکی بپذيريد و بيش از اين وارد اين موضوع نشويد که کار را خراب تر خواهيد کرد.

 

 

بازهم تقسيم کار, باز هم سلسله مراتب: آن چه نمی گويم!

 

برای اين که کج فهمی و برداشت سطحی از رابطه تقسيم کار و سلسله مراتب که در بالا شرح دادم بوجود نيايد, آنچه را نمی گويم هم توضيح می دهم و آن صفاتی را که برای بغرنج نشدن بحث برداشته بودم حالا دوباره بر سرجايشان می گذارم.

 

اولا: تقسيم کار اجتماعی و تحول آن از ساده به پيچيده, نمی تواند و مطلقا نبايد بدون رابطه با مالکيت خصوصی و متنزع از آن در نظر گرفته شود, وگرنه ممکن است به تقديس برخی از شکل های موجود و نهادينه شده تقسيم کار و سلسله مراتب موجود در آنها بيانجامد و راه مبارزه با اين سازمان های نهادينه شده سلسله مراتبی را مسدود کند. وقتی شما به جامعه نگاه می کنيد و مناسبات و روابط و ضوابط آن را تشريح و تبين می کنيد, معنايش اين نيست که از هر آنچه در اين جامعه می گذرد و از بند بند ضوابط و مناسبات و سازمان ها و نهادها و سلسله مراتبش جانبداری هم می کنيد و طرفدار بقای همه آنها هم هستيد. آن چيزی که نقدا ناگزير است و انکارناپذير, معنايش اين نيست که هميشه ناگزير است. هرگز و حتی لحظه ای نبايد فراموش کنيم که در جامعه سرمايه داری پايه تقسيم کار اجتماعی حفظ سود و تامين منافع يک اقليت انگل است و اين اقليت سلسله مراتب را گاه همچون رشته موانعی بر سر راه گسترش دمکراسی و حق مشارکت عمومی خاصه در حوزه اجتماعی بکار می گيرد.

 

ثانيا: معنای واقعی تکامل تقسيم کار از ساده به پيچيده اين نيست که عملا جامعه با انبوهی از ساختارها و اشکال تقسيم کار روبرو نيست که هم سلسله مراتبی و هم غير سلسله مراتبی و هم ساده و هم پيچيده هستند. هر جامعه ای با انبوهی از سازمان ها در حوزه های مختلف روبروست که مراحل مختلف تکامل تقسيم کار اجتماعی را بازتاب می دهند. سازمان هايی که سلسله مراتب در آنها ممکن است و براستی هم ممکن است که فقط به خاطر جاودانه کردن امتيازات خاصی شکل گرفته باشد و يا تبعيض را نهادينه کنند. مبارزه با سازمان ها و نهادهايی که ساختارهای فرماندهی از بالا, انواع مختلف تبعيض و خودسری و قيم مآبی و آقابالاسری و ارباب رعيتی را نهادينه می کنند, بخشی دائم و هميشگی و جدا ناپذير از مبارزه برای آزادی و سوسياليسم است.

 

رابعا: بدفهمی عجيبی خواهد بود و يکجانبه نگری عجيب تری, هر گاه تصور شود که تقسيم کار پيشرفته و سلسله مراتب مرتبط با آن فقط با تمرکز بيشتر و از درون تمرکز بيشتر بيرون می آيد. و اين تمرکز هم فقط تمرکز خاص جغرافيايی است. گاهی برعکس است. تاخت و تاز سرمايه داری در جهان معاصر هم تمرکز و هم عدم تمرکز را می تواند و عملا هم توانسته است به ابزاری برای ساختن سلسله مراتب جديد و يا انهدام سلسله مراتب موجود يا کهن تبديل کند. نمونه اش توليد تلفن موبايل است که هر بخشی از آن در گوشه ای از جهان و با سطحی و نوعی از تمرکز پيش می رود. تنوع شکل های ادغام سرمايه ها و نحوه حرکت آن در مقياس جهانی در دوره حاضر می تواند شکل های موجود تقسيم کار و سلسله مراتب را تغيير دهد و دائما دارد می دهد. بنابراين شکل های موجود تقسيم کار و سلسله مراتب آن جاودانی نيستند. و نبايد چنين تلقی شوند و بايد عليه جاودانه گی و نهادينه گی سلسله مراتب دائما مبارزه کرد.

 

خامسا:تشريح رابطه تقسيم کار اجتماعی با سلسله مراتب, چنانکه آورده ام, به معنای آن نيست که هميشه و در همه جا تقسيم کار پيچيده شکل و نوع معينی از سلسله مراتب را بزايد يا تقسيم کار ساده و بی سلسله مراتب, هميشه و همه جا و در همه حوزه ها ديگر مطلقا ظرفيت انطباق با تمرکز کارها و وظايف, توليدات, محصولات, ساختار توزيع و غيره را از دست داده باشد. انقلاب ارتباطات ممکن است در آينده بتواند چنان شکل های بديع و ناشناخته ای از تقسيم کار اجتماعی پديد آورد که رابطه ميان تقسيم کار پيچيده و سلسله مراتب را دگرگون کند و مثلا پيچيده ترين تقسيم کار را با کمترين سلسله مراتب مقدور سازد. نه بايد آشپز آينده شد و برای آينده نسخه پيچی کرد, نه بايد گفت که مرغ تکامل فقط يک پا دارد و فقط از يک راه می رود. تا ده سال پيش هيچ کس نمی توانست پيش بينی کند که کامپيوترهای سيار چنين به سرعت به تلفن موبايل نزديک می شوند و ايپودها به عنوان حلقه واسط ميان اين نوع کامپيوترها و تلفن های موبايل چنين مقبوليتی می يابند. در همه حال بايد دائما با همه موانعی که مالکيت خصوصی از جمله از طريق تقسيم کار و سلسله مراتب بر سر اعمال اراده آگاه مردم پديد می آورد مبارزه کرد. حتی اگر برای همين مبارزه نيز ناچار باشيم بر روابط مبتنی بر سلسله مراتب معينی تکيه کنيم. و اينجاست که من دوباره به بحث تقسيم کار, سلسله مراتب, و سازمان برمی گردم.

 

 

بازهم در باره انحلال طلبی و "نه سازمان"

 

آقای روزبه برای شانه خالی کردن از پيامدهای "نه سازمان" پس از نقد من نوشته است که "تقسيم کار مبتنی بر همبستگی و تقويت بازدهی توليد جمعی" را می پذيرد. اين در حالی است که در بحث مدل های سازماندهی آن را مطلقا نمی پذيرد و همچنان معتقد است که مرغ يک پا دارد و مدل کمپين را بر سر مدل فعاليت سازمانی می زند و در عين حال می گويد که مدافع "نه سازمان" هم نيست. ايشان می نويسد:" نويسنده می خواهد ظرفيت ها و نوع سازماندهی جنبشی - شبکه ای را در انطباق و مناسب با وجود طبقات گوناگون در کنار يکديگر بکند که الزاما چنين نيست."

 

بحث من در نقدم اين بود که مفيديت و مطلوبيت هر شکل سازماندهی اعم از افقی يا عمودی بايد در ارتباط با هدف هايی که يک نهاد يا تشکل يا سازمان يا حزب در برابر خود قرار می دهد باشد و نوشتم که شکل های سازماندهی بخودی خود تقدس ندارند و نمی توانند داشته باشند و نبايد آنها را خير و شر کرد. و چون به خير و شر کردن مدل های سازماندهی باور ندارم و برعکس هر مدل سازماندهی را با هدف يا هدف های سازمان يا نهاد يا تشکلی مرتبط می دانم که آن را در برابر خود گذاشته است, کاری را که از آقای روزبه خواسته بودم, يعنی تحليل مشخص مدل سازماندهی بخشی از جنبش زنان ايران به نام "کمپين يک ميليون امضا" و بررسی رابطه مدل فعاليت آن با مدل فعاليت سازمان های راديکال ضد سرمايه داری خواستار براندازی کليت نظم موجود را, خودم انجام دادم. خلاصه تحليل من اين بود که انتقال مدل حرکت کمپين يک ميليون امضا به مثابه مدل آلترناتيو به درون سازمان های راديکال ضد سرمايه داری, انحلال سازمان جنگ طبقاتی در يک جنبش عام فراطبقاتی و تقليل فعاليت حزبی به امضا جمع کنی و گرفتن فتوا از آيت الله هاست. و گفتم که هر گاه هدف به جمع آوری امضا بر محور يک عدد بيانيه خواهان رفع تبعيض قانونی منحصر شود, اصلا نيازی به سازمان نمانده و با "نه سازمان" هم می شود امضا جمع کرد, همچنانکه کمپين يک ميليون امضا خود را سازمان نمی داند. و سازمان هم نيست. من در عين حال نوشتم که سلطه نظام طبقاتی را با جمع کردن امضا و گرفتن فتوا از آيت الله ها در کشور ما نمی شود برانداخت. و پرسيدم که اگر از سازمان و سازمان يابی طبقاتی بحث می کنيد, چرا مدل حرکتی يک کمپين ساده را پايه نقد سازمان های سياسی ضد نظم موجود قرار می دهيد. مگر کمپين سازمان است و خود را سازمان می داند؟ و مگر اين کار معنای ديگری دارد جز انحلال طلبی. آقای روزبه برای گريز از پيامدهای آن نقد اول از همه بحث تنوع گرايشات کارگری و تکثر درون طبقاتی را از پنجره وارد کرد تا از اين طريق بحث را به مجرايی ديگر بکشاند. در حالی که من هيچ بحثی در باره تکثر درون طبقاتی نکردم و در عين حال اعتقاد دارم که وارد کردن بحث اتحاد چپ راه گريزی از مخصمه انحلال طلبی و "نه سازمان" برای ايشان باز نمی کند.

 

آقای روزبه هر جور که قضييه را بپيچاند, ناچار است بالاخره صريح و روشن بگويد که آيا خواستار انتقال مدل حرکت کمپين يک ميليون امضا که از آن به عنوان "سازماندهی جنبشی - شبکه ای" و "غير سلسله مراتبی" نام می برد به درون سازمان های سوسياليست و راديکال خواهان براندازی کليت رژيم و نظام سرمايه داری هست يا نيست؟ نمی شود که گفت: هستم! و نيستم! دفاع می کنم و دفاع نمی کنم. اين کاری است که آقای روزبه می کند. می نويسد که فرامرز کوشيده است "با طرح مبارزه طبقاتی از يکسو و غير طبقاتی تلقی کردن جنبش زنان از سوی ديگر برای تشکل های مورد نظر خويش يعنی تشکل های سلسله مراتبی و تک صدائی مبنائی طبقاتی بيايد."

 

من جنبش زنان را جنبش عام فراطبقاتی توصيف کرده ام, و جنبش کارگری را جنبش طبقاتی و گفته ام ساختار حرکت مناسب برای جنبش عام فراطبقاتی زنان نمی تواند عينا ساختار حرکت مناسب برای جنبش طبقاتی هم باشد. آقای روزبه اگر فکر می کند می تواند مناسب باشد, بگويد هست و توضيح دهد که چرا هست! اگر فکر می کند نمی تواند مناسب باشد؛ بگويد نيست و چرا نيست. ولی آقای روزبه می نويسد:"نويسنده می خواهد ظرفيت ها و نوع سازماندهی جنبشی - شبکه ای را در انطباق و مناسب با وجود طبقات گوناگون در کنار يکديگر بکند که الزاما چنين نيست."

 

آقای روزبه تعمدا از صراحت می گريزد و روشن حرف نمی زند. و باز دارد می گويد چی چی و چی چی نادرشاه. من هميشه از بحث به شيوه ميخ طويله ای بيزار بوده ام. به ملا نصرالدين گفتند مرکز زمين کجاست, ميخ طويله اش را نشان داد و گفت: اينجا! حال شما برو ثابت کن که نيست. من بحث مشخص کردم, نه مجرد. من اين طور از آقای روزبه خواسته بودم:"به جای ستايش مجرد "حرکت و ساختارهای جنبشی - شبکه ای" جرائت بفرمائيد يک "حرکت و ساختار جنبشی - شبکه ای" مشخص و معين را جلوی خودتان بگذاريد و اجزا و جوانب آن را تحليل کنيد ..." و خودم هم وقتی او اين کار را انجام نداد, يک حرکت و ساختار جنبشی - شبکه ای" مشخص و معين يعنی کمپين يک ميليون امضا را در برابر خودم گذاشتم و آن مورد "مشخص و معين" را هم بررسی کردم. آقای روزبه ناچار است از اين بحث مشخص تا حد امکان فرار کند, زيرا در اين غير اين صورت مجبور است قبول کند که نمونه مشخص مورد علاقه او معنايش درخواست تبديل سازمان های راديکال ضد سرمايه داری موجود به ابزار مناسب برای امضا جمع کنی و انحلال آنها در شکل ديگر است. او ناچار است "نه سازمان" و انحلال طلبی را بپذيرد. اما از آنجا که نمی خواهد تاوان نظرش را بپردازد, بحث مشخص و معين در مورد جنبش زنان را فورا به مجرد تبديل می کند و ادعا می کند که گويا من يک تحليل عام مربوط به همه زمان ها و همه جنبش ها داده ام و گفته ام که همه موارد حرکت های شبکه ای و جنبشی را شامل می شود و همه آنها را طبقاتی و فراطبقاتی کرده ام. و بعد می نويسد که "الزاما چنين نيست." او به اين دليل اين کار را می کند که مجبور نباشد تا به طور مشخص به سوالی که پرسيده بودم جواب مشخص بدهد. و می خواهد جواب مشخص ندهد تا "نه سازمان" خود را دوباره پنهان کند.

 

با اين حال آقای روزبه به مصداق "من خودم اينجا و دلم جای ديگر است" رفتار می کند, يعنی دوباره همان مدل کمپين را بر سر سازمان های سياسی و از جمله سازمانی که خودش به آن تعلق دارد می کوبد و با تحقير سازمان خودش می نويسد:"اينکه نويسنده فکر می کند با تشکل های عمودی بهتر و انقلابی تر می توان مبارزه کرد تا افقی و جنبشي، اصلا واقعيت ندارد و توهمی بيش نيست. نمونه اش هم کمپين يک ميلون امضاء در داخل کشور است در مقايسه با جريانات مشابه اش. کجا هستند آن تشکل های عمودی مورد نظر وی. از قضا در شرايط سرکوب نشان داده شده است که اين نوع سازماندهی هم از نظر ادامه کاری و مقابله با سرکوب و هم قدرت بسيج توده ای و گستره فعاليت کارآئی بيشتری دارد."

 

دقت می کنيد؟ "نويسنده" که من باشم از نظر آقای روزبه طرفدار "تشکل های عمودی" است و طوری هم طرفدار اين تشکل هاست که چنانچه ايشان در بخشی از نوشته خود آورده اند "با مطلق کردن سازماندهی عمودی جائی برای سازماندهی افقی باقی نگذاشته". و فکر می کند که "با تشکل های عمودی بهتر و انقلابی تر می توان مبارزه کرد تا افقی و جنبشى", در حالی که آقای روزبه معتقد است که "اين توهمی بيش نيست" و نمونه اش هم همان "کمپين يک ميليون امضاست" که به ايشان ثابت کرده مدل سازماندهی اش "هم از نظر ادامه کاری و مقابله با سرکوب و هم قدرت بسيج توده ای و گستره فعاليت کارآئی بيشتری دارد."

 

من گمان می کنم که اگر ده بار يا حتی صد بار ديگر هم رابطه ميان هدف و شکل سازماندهی را برای آقای روزبه توضيح بدهم, باز او به خاطر جدول خير و شری که از مدل های سازماندهی درست کرده است نمی تواند اين رابطه را درک کند. او نمی تواند درک کند که کمپينی که برای جمع آوری امضا فعاليت می کند, می تواند امضا صدها هزار نفر را بگيرد, زيرا دادن امضا خطر چندانی برای امضا دهندگان ندارد, اما همان کمپين اگر بخواهد برانداختن نظم طبقاتی حاکم و جايگزينی يک نظام سياسی نوين دمکراتيک و مشارکتی را در ايران در دستور کار خود بگذارد ممکن است حتی نتواند صد تا امضا بگيرد. و ممکن است اصلا نتواند حتی 24 ساعت فعاليت علنی کند. او قادر نيست درک کند که وقتی مدل يک کمپين ساده گردآوری امضا را بر سر مدل تشکيلاتی سازمان خودش و سازمان هايی نظير سازمان خودش می زند, در واقع هدف سازمان خودش را به امضا جمع کنی تقليل می دهد. و آن را در شکل کنونی منحله می خواهد. با اين حال او برمی آشوبد که من چرا بحث مدل های سازمان يابی را به بحثی بر سر "نه سازمان" تبديل کرده ام.

آقای روزبه! وقتی تنها نمونه مطلوب عملی شما در مدل سازمان يابی که با انگشت آن را نشان می دهيد يک کمپين ساده بخشی از جنبش زنان است که فقط می خواهد امضا بگيرد و خطابش به همه زنان از همه طبقات اجتماعی است و آن را بر ساختار تشکيلات سازمانی خودتان ترجيح می دهيد که برانداختن نظام جمهوری اسلامی و مبارزه برای سوسياليسم از هم اکنون را مطرح می کند, و خود را وسيله ای در خدمت سازماندهی جنگ طبقاتی می داند, بر شما چه نام ديگری جز انحلال طلب و مدافع "نه سازمان" می توان گذاشت؟ و چرا عصبانی می شويد وقتی شما را به همان چيزی که به آن اعتقاد داريد می نامند؟

 

من واقعا حيرت می کنم که شما از يک طرف مدل حرکتی کمپين يک ميليون امضا يعنی مدل مناسب برای جمع آوری امضا را بر سر سازمان خودتان می کوبيد و در همان حال می نويسيد که فرامرز:"تلاشی برای مخلوط کردن تفاوت ها و پلوراليسم درون طبقه ای با پلوراليسم و تنوعات بين طبقه ای (کرده است) که نه از نظر تئوريک و نه از نظر تجربه مدافعان جهان ديگر و مدافعان مبارزه برای سوسياليسم خوانائی دارد."

 

آقای روزبه! پاسخ بدهيد: من که نوشتم:"آيا ساختار حرکتی مختص و معطوف به جستجوی راههايی برای کاهش عوارض وخيم يک شکاف فراطبقاتی می تواند عينا به عنوان مدل مطلوب يا يگانه مدل مطلوب در جنگ طبقاتی هم به کار رود؟ " و پاسخ دادم که نه نمی تواند!! و نبايد اين درآميختگی را ايجاد کرد و توضيح دادم که اين درآميختگی مدل های فعاليت به "نه سازمان" و "انحلال طلبی" می انجامد, "پلوراليسم درون طبقه ای" و " پلوراليسم و تنوعات بين طبقه ای" را با هم "مخلوط" کرده ام, يا شما که فعاليت به سبک کمپين يک ميليون امضا را به خاطر اين که به نظر شما می رسد که "سلسله مراتب" ندارد, و هر حرکت بی سلسله مراتب گويا خود به خود مرحج است بر سازمان هايی مثل سازمان خودتان که گويا "سلسله مراتب" دارد, بر سر سازمان های راديکال خواهان براندازی کليت رژيم و از جمله سازمان خودتان می زنيد؟

 

آقای روزبه: کج بنشينيد, راست حرف بزنيد: اگر شما واقعا اعتقاد داريد که "ظرفيت ها و نوع سازماندهی جنبشی - شبکه ای" را نبايد "در انطباق و مناسب با وجود طبقات گوناگون در کنار يکديگر" کرد و "الزاما چنين نيست," پس چرا از مخلوط کردن "پلوراليسم درون طبقه ای" و "ميان طبقه ای" انتقاد می کنيد و می نويسيد که اين نوع مخلوط کردن "نه از نظر تئوريک و نه از نظر تجربه مدافعان جهان ديگر و مدافعان مبارزه برای سوسياليسم خوانائی دارد". اگر اين "مخلوط" کردن پلوراليسم "درون طبقه ای" و "ميان طبقه ای" کار نادرستی است که "نه تجربه و نه تئوری" آن را تاييد نمی کند و در واقع شما به زبان بی زبانی داريد کلمه به کلمه نتيجه گيری مرا که گفته ام, مدل حرکت مناسب برای بخشی از يک جنبش معين عام فراطبقاتی در وضع مشخص فعلی آن, مدل مطلوب سازماندهی جنبش خاص طبقاتی نمی تواند تلقی شود و اين به ناچار به "نه سازمان" منجر می شود, تاييد می کنيد و نظر خودتان را پس می گيريد, پس چرا می نويسيد که "الزاما چنين نيست" يعنی "ظرفيت ها و نوع سازماندهی جنبشی - شبکه ای" الزاما "در انطباق و مناسب با وجود طبقات " نيست و پس "درون طبقه ای" و "ميان طبقه ای" را می تواند دربربگيرد و لذا می تواند "مخلوط" شود؟ بالاخره اشکالی ندارد که مدل های حرکت بی سلسله مراتبی جايگزين مدل های حاوی سلسله مراتب در حوزه سازمان يابی شود و طبقه و غير طبقه را دربرگيرد و با همه "مخلوط" شود يا اشکال دارد و "نه تئوری" و نه "تجربه" آن را تاييد نمی کند؟

آخر شما اگر درک می کنيد که " بحث تکثر و پلوراليسم درون طبقاتی را...نمی توان با مبارزه بين طبقات .. قاطی کرد" چرا در حوزه سازمان يابی و جايی که پای سازمان های ضد قدرت خواستار براندازی کليت نظام سرمايه داری در ميان است, می نويسيد که "الزامی نيست" يعنی می توان قاطی کرد؟ و نه تنها "قاطی" می کنيد که اصلا آشکار و صريح ترجيح می دهيد؟ و اصلا می نويسيد هر که ترجيح ندهد "توهم" دارد؟

 

شما از زير بار اين تناقض چطور می خواهيد شانه خالی کنيد؟ علت اين تناقض می دانيد چيست؟ و می دانيد که چرا اين گونه در تله آن گرفتار آمده ايد؟ علت اين است که شما اصلا قادر نيستيد, به شيوه علمی به مساله سازمان يابی و سازمان ها برخورد کنيد. شما يک شر مطلق داريد به نام سازمان های سلسله مراتبی و يک خير مطلق داريد به نام حرکت های جنبشی و شبکه ای و با اين دو مطلق به تحليل پديده سازمان و سازمان يابی می پردازيد. نقطه عزيمت من اين است: چه هدف يا هدف هايی سازمان يا سازمان هايی که من می خواهم در باره ضوابط و مناسبات و تشکيلات درونی آن بحث کنم, در برابر خود گذاشته است؟ در چه شرايطی می خواهد اين هدف يا هدف ها را پيش ببرد, و چطور می خواهد پيش ببرد؟ کدام قشرها و گروههای اجتماعی مخاطب اصلی آن را تشکيل می دهند؟ بر چنين مبنايی است که من به تحليل هر ساختار معين و مشخص سازمانی و هر مدل سازماندهی رو می کنم, شما اول از همه نگاه می کنيد که آن سازمان سلسله مراتب دارد يا ندارد. اگر داشته باشد بد است و "قبيح" است و نداشته باشد, خير است و خوب است. با اين وضع معلوم است که دائم دچار پارادوکس و تناقض بشويد.

 

تا جايی که به من مربوط است بگذاريد خيال شما را راحت کنم. من برخلاف شما از اين تصور مکانيکی و خير و شر کردن سازماندهی ها به دورم که هر نوع سازماندهی شبکه ای و جنبشی يا غير شبکه ای يا مبتنی بر سلسله مراتب را بدون تحليل مشخص و دقيق کليه جوانب آن دربست فراطبقاتی يا طبقاتی يا رفرميستی يا انقلابی و چه و چه اعلام کنم. من با نگاه مکانيکی و جدول ضربی مخالف هستم. من به طور کلی هر نوع سازماندهی در هر سطحی و به هر شکلی که بتواند سر سوزنی مبارزه عليه جمهوری اسلامی و نظام سرمايه داری در ايران را تقويت کند و به جلو ببرد و برای گروهها و اقشار مختلف مردم در درون جامعه سنگر مقاومت مدنی بسازد, مفيد و مثبت می دانم. از سنديکا و اتحاديه و انجمن دمکراتيک تا حزب و سازمان سياسی, از حرکت های آکسيونی تک محوری ناپدار و سازماندهی شده بر اساس يک فرد يک رای بگير تا آکسيون های چند محوری پايدارتر و سازماندهی شده بر اساس سطج يا سطوحی از نظارت و هماهنگی و تقسيم کار و وظيفه.

 

ولی من پيشاپيش هر نوع سازماندهی را که تقسيم کار را نپذيرد, اکثريت و اقليت را نپذيرد, اساسنامه را نپذيرد, واگذاری مسووليت و فراخوانی را نپذيرد, نظارت و کنترل منتخبين در ارگان های هدايت سازمانی را نپذيرد, حق دمکراتيک رای توده سازمانی را نپذيرد, اصل مداومت در مبارزه را نپذيرد, اصل تمرکز نيرو در هر لحظه معين بر کانون اصلی نبرد را هم نپذيرد, خواه سلسله مراتب داشته باشد يا نداشته باشد, يا کم داشته باشد يا زياد داشته باشد, سازماندهی مناسبی برای جنگ طبقاتی در شرايط فعلی کشور ما نمی دانم؛ هر چند ممکن است آن را مناسب برای جمع آوری امضا يا پخش آش نذری ميان مردم بدانم يا ندانم. و تازه در همين زمينه هم حرف نقد می زنم و تحليل مشخص می کنم, و حاضر نيستم چک سفيد دست کسی بدهم. معتقد هستم که اگر سازمانی با صفاتی که ذکر کردم اصلا بتواند به وجود بيايد, محيط مناسبی برای رشد ديکتاتورهای خودکامه و انسان های قيم مآب, ژنرال مسلک ها, نارسيسيست ها و مبتلايان به کيش شخصيت است که پشت آزادی بيان, فرار از عواقب مسووليت ها و اعمال شان را پنهان می کنند. چنان که اکنون بخشی از رهبران نالايق جنبش و آنهايی که اشتباهات فاجعه بار کرده اند, درست پشت همين مساله سنگر می گيرند.

 

دو پرسش: در باره مدل سازماندهی در اتحاد چپ و مناسبات در تفکر و سازمان کمونيستی

 

آقای روزبه در پاسخش به نقد من چنانچه خوانندگان می توانند ببينند, به بحث اتحاد چپ هم اشاره کرده است و چنين به نظر می رساند که او گويا خواهان آن است که سازمان های "تک گرايشی" در محدوده "تکثر درون طبقاتی", به هم بپيوندند تا از فرقه بودن نجات يابند. او در باره "اشکال و ظرف های سازمان يابی " با اشاره به لزوم "پيوستن اين جويبارها بهم ديگر و جاری شدن آن که بيان کننده تنوعات و کثرت درعين وحدت حول منافع يايه ای و مشترک" شان باشد, و يعنی به هم پيوستن "ظرف های سازمان يابی" می نويسد:"تقليل خود به يک صدا و يک گرايش از طبقه / که تازه برای فرقه های ما آرزوی دست نيافتنی است / خود چيزی جز فرقه گرائی نيست. و البته مبين يک درک تماميت گرا و غير دموکراتيک از طبقه است."

 

من که فرامرز باشم نه تنوع گرايش ها در درون طبقه کارگر و تحولات جديد در مفهوم طبقه را انکار می کنم, نه همکاری احزاب و سازمان ها و گرايشات چپ را به لحاظ اصولی رد می کنم. قابل اشاره می دانم که تجربه معينی در اين زمينه به نام اتحاد چپ کارگری وجود داشته است که قطعا هر گاه شکل های جديد همکاری و اتحاد بين چپ ها بخواهد دوباره مطرح شود, بی ترديد مفيد خواهد بود به تجربه اين حرکت بی توجه نباشد. با اين حال اگر آقای روزبه باز جويده جويده می خواهد بگويد که هر سازمان موجود در چپ ايران بايد نقدا و بلافصل خود را در شکل موجود منحل کرده و چون طبقه کارگر چند گرايشی است يک اتحاد عمومی شکل دهد, و اگر نکند "فرقه" است که حتی آرزوی تبديل شدن به يک صدا هم برايش "دست نيافتنی" خواهد بود و يا اگر نکند "تماميت گراست", بهتر است اين نظرش را صراحت بدهد و به طور مستقل هم با سازمان خودش و سازمان های ديگر, حداقل به شکل يک ايده روشن مطرح کند و به آنها بگويد که اگر با هم اتحاد نکنند فرقه های منزوی و آرزو به دل خواهند ماند که حتی "يک گرايش" درون طبقه را هم نخواهند توانست قاعدتا در نظر و در عمل نمايندگی بکنند. برای خود من ولی يک سوال ديگر اينجا مطرح است: هر گاه فرض کنيم که سازمان های "تک گرايشی" و "تک صدايی" مورد انتقاد آقای روزبه در طيف چپ ايران سخن آقای روزبه را به گوش جان پذيرفته و بخواهند از اين به بعد ديگر "فرقه" نباشند و "تماميت گرايی" نکنند, شکل اتحادشان از نظر آقای روزبه مشروط به غيرسلسله مراتبی بودن است يا نه؟ يعنی اول بايد قبل از وارد شدن در اتحاد, سلسله مراتب فعلی و تقسيم کارهای موجودشان را اوراق نموده و جلوی در ورودی اتحاد تحويل آقای روزبه بدهند يا از نظر جناب ايشان اشکالی ندارد با همين شکل های فعلی خودشان وارد اتحاد بشوند؟ اين را خوب است آقای روزبه صريح و روشن جواب بدهند.

 

و پرسش دوم: شما که سازمان خودتان را "تماميت گرا", "فرقه", "منزوی", و غيره می ناميد و امضا جمع کنی در يک کمپين بی سلسله مراتب را بر آن ترجيح می دهيد, برای چه در سازمانی با اين اوصاف مانده ايد؟ توجه داشته باشيد که من اصلا و ابدا نه به شما توصيه می کنم که بمانيد يا برويد يا هر شق متصور ديگری. و مطلقا فکر می کنم که ماندن يا نماندن هر فرد در يک سازمان يا گروه, فعاليت کردن يا نکردن به خود او مربوط است و کسی حق ندارد برای کسی تعيين تکليف کند. من هم به خود چنين اجازه ای نمی دهم. من فقط! و فقط! و فقط!! کنجکاو شده ام که واقعا بدانم که شما بر اساس چه ملاحظات يا ضوابط و اصوليت هايی ماندن در يک "فرقه تماميت گرا" را مفيد و لازم می دانيد؟

 

و سوال آخر: در پايان نوشته تان, نظرتان را در مورد اين که "تفکر کمونيستی" و "سازمان کمونيستی" بايد حاوی چه مناسباتی باشد نوشته ايد و تاکيد کرده ايد که در اين تفکر و سازمان "بايد حداکثر تلاش ممکن صورت گيرد تا بهترين و عالی ترين مناسبات و کنش های برابر انسانی و اقتدار جمعی و مشارکتي، پلوراليسم و گره زدن شکوفائی فردی و با شکوفائی جمعی و دموکراسی مستقيم و مشارکتی و تأمين آزادی بی قيد و شرط انديشه بيان و.. را درمتن خود جاری کند."

 

وای آقای روزبه! اين قسمت را الحق که خيلی زيبا نوشته ايد. من همه آنچه را نوشته ايد بسيار دوست دارم و برخی را حتی شيفته وار دوست دارم, منتها تجربه سياسی من به من يادآوری می کند که عمل ملاک تشخيص حقيقت است و نه حرف و سخن. در وصف مناسبات عالی و تحمل عقايد و نظرات و پلوراليسم و خلاصه همه چيزهای خوب اين دنيا حرف زياد می شود زد, بخصوص اگر در بازار خسته و از پا افتاده عقايد دوره شکست, بازارش داغ باشد و خريدار زياد باشد و بتواند آدم را وجيه الملله کند و نامش را سر زبان ها بياندازد. ولی پای عمل که می رسد خيلی ها می لنگند و تنگ نظری می کنند و تماميت گرا از آب درمی آيند. لذا می خواستم از شما بپرسم: حالا که شما چنين تفکر ناب و انسان گرايانه دوست داشتی ای داريد که من هم با آن همبستگی دارم, می شود لطف بکنيد مقاله اولم در نقد ديدگاههای شما و همين مقاله حاضر را عينا در وبلاگ خودتان منتشر کنيد تا مردم در کنار اين سخنان زيبای شما يک ملاک عملی هم در مورد ميزان باور عملی شما به اين سخنان پيدا بکنند؟ ببنيم چه می کنيد.

 

 

لینک به مقاله اول من و مقاله آقای روزبه که بحث از آنجا شروع شد از قلم افتاد که اینجا ضمیمه می کنم:

 

1/ لینک به مقاله اول من:

http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20090318021423.html

 

2/ لینک به مقاله آقای روزبه که بحث از آنجا شروع شد: