Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
جمعه ۱۱ مهر ۱۳۹۹ برابر با ۰۲ اکتبر ۲۰۲۰
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس   orwi-info@rahekargar.net   و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸  برابر با ۲۶ فوريه ۲۰۲۰
مارکسیسم و دمکراسی*

 

مارکسیسم و دمکراسی*

 

محمد رضا شالگونی

 

اکنون ، در میان هیاهوی تبلیغاتی گسترده ای که بدنبال شکست سوسیالیسم موجود برخاسته است، رایج ترین نغمه ای که دشمنان سوسیالیسم و نیز خیل سرخوردگان از آن در همه جا سر می دهند، این است که مارکسیسم با منطق دمکراسی بیگانه است. این ادعا با چنان قاطعیتی بیان می شود که هر کس درک روشنی از مفاهیم مارکسیستی نداشته باشد، گمان می کند با یکی از بدیهیات مسلم روبروست. البته هیچ چیز شگفت انگیزی در این ماجرا وجود ندارد. مارکسیسم بحثی در باره حشره شناسی نیست، بلکه روی حساس ترین مسائل زندگی اجتماعی انسانها انگشت می گذارد. بنابراین نسبت به آن نمی توان بیطرف ماند. هر کس بسته به اینکه در مشاجرات و منازعاتی که هر روز و هر ساعت در سراسر سیاره ما بر سر این مسائل جریان دارند، کجا ایستاده باشد، برخورد عاطفی خاصی با آن خواهد داشت و طبیعی است همه آنانی که عاطفه منفی در برابر آن دارند و نسبت به آن کینه می ورزند، اکنون فرصتی طلائی برای لجن مال کردن آن در اختیار دارند. اما آنچه در نبرد کنونی اندیشه ها قدرت تهاجمی دشمنان مارکسیسم را مضاعف می سازد، این است که آنان از مهماتی که در زرادخانه سوسیالیسم موجود ساخته و پرداخته شده اند، بیشترین استفاده را می کنند. در واقع مشکل نبرد کنونی صرفا این نیست که در شرایط دشوار ناشی از فروپاشی سوسیالیسم موجود جریان دارد، بلکه همچنین این است که مارکسیسم با مفاهیم و معیارهای ساخته و پرداخته سوسیالیسم موجود مورد داوری قرار می گیرد. هم از طرف دشمنان مارکسیسم و هم از طرف بخش مهمی از هواداران آن. و این مخصوصا در رابطه با دمکراسی چیزی جز مسخ مارکسیسم نیست. زیرا سوسیالیسم موجود برای توجیه خود و مشروعیت بخشیدن به خود، غالب مفاهیم مارکسیستی مربوط به دمکراسی را کاملا مسخ کرده و سیستم کاملی از مفاهیم سیاسی بوجود آورده است که ربطی به مارکسیسم ندارد. در حقیقت تلاش برای رها شدن از دست این مفاهیم مسخ شدۀ مزاحم یکی از وظایف کنونی کمونیستها است که بدون آن تجدید سازماندهی جنبش کمونیستی و پیروزی در نبرد ایدئولوژیک کنونی با دشمنان سوسیالیسم امکان ناپذیر است. اگر کمونیستها خود را از دست این مفاهیم مسخ شده برهانند، مقابله با تبلیغات دشمنان سوسیالیسم و مارکسیسم به مراتب آسانتر و موثرتر خواهد بود. در این جا بگذارید ضمن کنار گذاشتن این مفاهیم مسخ شده، محوری ترین ادعاهای دشمنان مارکسیسم را در باره برخورد مارکسیسم با دمکراسی باختصار بررسی کنیم.

 

مارکسیسم بزرگترین جریان دمکراتیک جهان ما

 

همه کسانی که می کوشند مارکسیسم را با دمکراسی بیگانه نشان بدهند، بیش از هر چیز به کردار دولتهایی اشاره می کنند که خود را مارکسیست می دانند یعنی که می گویند مارکسیسم در عمل مساویست با نقض دمکراسی.

در باره اینکه این دولتها محصول عملی نظریه مارکسیستی هستند یا نه، بعدا صحبت می کنیم. اما خلاصه کردن کارنامه عملی مارکسیسم در کردار این دولت ها ، جز تحریف کامل تاریخ صد و چهل سال گذشته جهان ما چیز دیگری نیست. کسی نمی تواند انکار کند که پاره ای از احزاب کمونیست گاهی به نام مارکسیسم اعمال فاجعه بار ضد دمکراسی مرتکب شده اند و حتی جنایات وحشتناکی را سازمان داده اند. اما در جنبش عظیمی که (بقول یکی از مخالفانش) در دنیای امروز فقط مذاهب بزرگ می توانند با نفوذ و جاذبه آن رقابت کنند، آیا اگر جز این بود، عجیب نبود؟ کدام جریان فکری بزرگی را می شناسید که در عمل گاهی دقیقا به نام آن ، نقیض اصول مسلم آن را انجام نداده باشند؟ اگر می خواهیم مارکسیسم را در عمل بررسی کنیم، باید این حقیقت انکار ناپذیر را در نظر داشته باشیم که از انتشار مانیفست کمونیست به اینسو، در سراسر جهان هر پیکار بزرگی که برای دمکراسی صورت گرفته، اگر به وسیله جنبش کمونیستی سازمان نیافته بوده، دست کم از حمایت کامل آن برخوردار بوده است. هر حوزه ای از پیکار دمکراسی را در نظر بگیرید، کمونیستها را استوارترین رزمندگان آن خواهید یافت. تاکنون چه کسانی بیشتر از کمونیستها و قاطع تر از آنها برای آزادیهای سیاسی جنگیده اند؟ معمولا آزادی تشکل را حساس ترین آزادی سیاسی می نامند که با دشواری زیادی به دست می آید. سهمی که کمونیستها تاکنون در مبارزه برای آن داشته اند، با سهم هیچکس قابل مقایسه نیست. پیکارهای بزرگی را که علیه نژاد پرستی صورت گرفته است در نظر بگیرید: کدام جریان سیاسی به اندازه مارکسیسم در این جبهه جنگیده است؟ آیا نقش تعیین کننده کمونیستها را در مبارزات ضد فاشیستی میتوان فراموش کرد؟ امروز ظاهرا همه از مبارزات آزادی بخش سیاهان آفریقای جنوبی دفاع می کنند. اما این مبارزات همین امروز شروع نشده اند بلکه هفتاد سال پیشینه تاریخی دارند. در طول این مدت چه کسانی این مبارزات را سازمان داده اند و چه کسانی از آنها حمایت کرده اند؟ سهم کمونیستها در پیش راندن این مبارزات بزرگتر از آنست که کسی بتواند انکارش کند. اما سهم رهبران به اصطلاح "دنیای آزاد" چطور؟ آیا آپارتاید بدون حمایت همه جانبه آنها می توانست این همه مدت دوام بیاورد؟ از برکت انقلابات ضد استعماری، ظاهرا دیگر از "رسالت انسان سفید" و "رسالت انسان اروپائی" برای متمدن کردن ملل دیگر سخنی گفته نمی شود و بسیاری از روشنفکران لیبرال دیگر دوست ندارند بحثهای پر طمطراقی را که همین پنجاه سال پیش اسلافشان علنا در جامعه ملل در باره حق قیمومت بر ملل عقب مانده می کردند، بیاد بیاورند. اما چه کسانی این انقلابات را سازمان دادند یا از آنها حمایت کردند و چه کسانی علیه آنها جنگیدند؟ این سوال در باره گذشته دور نیست. کافی است از مردم نامیبیا یعنی ملتی که اخیرا به استقلال سیاسی دست یافت، بپرسید که در مبارزه برای رهایی چه کسانی در کنار آنها جنگیدند و چه کسانی در برابرشان؟ همین سئوال را می توانید در باره جنبشهای عظیم دهقانی قرن ما و در باره جنبش رهائی زنان و سایر جنبشهای دمکراتیک طرح کنید. در تمام این جنبشها قاطع ترین مواضع به مارکسیستها تعلق داشته اند و جای آنان عموما در صف مقدم مبارزه بوده است. بی تردید یک قرن گذشته عصر بزرگترین پیکارهای توده ای برای آزادیهای سیاسی و حاکمیت مردم بوه است. عصری که پاره ای از نظریه پردازان لیبرالیسم به تبعیت از خوزه ارتگا یی گاست ، فیلسوف اسپانیولی ، با وحشت آن را عصر "عصیان توده ها" نامیده اند. آیا عروج مارکسیسم در چنین عصری محصول یک تصادف بوده است؟ ویل دورانت، مورخ آمریکائی ، جائی به طنز از مارکس به عنوان "پیامبر سنگرهای خونین خیابانی" یاد می کند. (۱) صرف نظر از مقصود او، این یک حقیقت است. مارکسیسم در طول مدتی بیش از یک قرن و در گستره ای به وسعت سراسر سیاره ما پرجاذبه ترین جریان فکری در سنگرهای خونین آزادی بوده است. آیا این بهترین کارنامه عملی نیست؟ فقط با زیر پا گذاشتن تمام واقعیات می توان در این حقیقت که مارکسیسم بزرگترین جریان دمکراتیک جهان ماست و بیش از هر جریان فکری و سیاسی دیگر در پیشبرد پیکار دمکراسی نقش داشته است، تردید کرد. این حقیقت در تاریخ معاصر کشور خود ما نیز انکار ناپذیر است. در دوره هفتاد سال اخیر تاریخ ایران، مارکسیسم بزرگترین و قاطع ترین جریان مبارزه برای دمکراسی بوده است. این روزها که بخش مهمی از روشنفکران طبقات میانی ایران برای همرنگ شدن با اوضاع و احوال جهانی، به فراموش کردن مسئولیتها و بی مسئولیتی های خود در رابطه با دو رژیم استبدادی پیش و پس از انقلاب بهمن نیاز شدیدی دارند، نه فقط نقش تعیین کننده جنبش چپ ایران را در مبارزات دمکراتیک تاریخ معاصر ایران انکار می کنند، بلکه می کوشند آنرا نیروئی مخالف با دمکراسی قلمداد کنند و غالبا برای اثبات ادعای خود نیز به همکاری چهار پنج ساله حزب توده و ملحقات آن با جمهوری اسلامی استناد می کنند. اما این خود جز یک تلاش ضد دمکراتیک چیز دیگری نیست. زیرا با لجن مال کردن نیروهای دمکراسی فقط به طولانی تر شدن عمر استبداد می توان کمک کرد. خلاصه کردن کارنامه سیاسی جنبش چپ ایران در کارنامه حزب توده و حتی خلاصه کردن تاریخ حزب توده به دوره چهار پنج ساله یاد شده فقط با انکار مسلمات تاریخ معاصر ایران امکان پذیر است. من از شمار کسانی هستم که نه فقط به لحاظ سیاسی که به لحاظ شخصی نیز از همکاری جنایتکارانه حزب توده و ملحقات آن با جمهوری اسلامی، زخمهای عمیقی در دل دارند و هرگز فراموش نمی کنم که دست سازمان دهندگان آن همکاری به خون عزیزترین کسانم آلوده است. اما اعتقاد دارم که خلاصه کردن تاریخ حزب توده به دوره یاد شده، بی احترامی به تلاشها، رنجها و قهرمانی های هزاران زن و مردی است که در ارتباط با حزب توده برای آزادی و عدالت اجتماعی جنگیده اند. فراموش نکنیم که درخشان ترین، پربار ترین و در عین حال طولانی ترین دوره مبارزات دمکراتیک کشور ما، دوره ای که حق مداخله در سیاست از انحصار محافل و مجالس طبقات بالا خارج شد و مردم کوچه و خیابان مزه آن را چشیدند ، دوره فترت دوازده ساله ای است که (از شهریور ۱۳۲۰ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲) میان دیکتاتوری اول و دوم خاندان پهلوی بوجود آمد و حزب توده سکاندار تقریبا بی منازع مبارزه برای دمکراسی، روشنگری و ترقی خواهی این دوره بود. این به معنای تعریف و تمجید از رهبران حزب توده نیست. مگر می شود یک جنبش وسیع توده ای را فقط با شخصیت رهبران آنها یا پاره ای از سیاستهای آنها توضیح داد؟ بر عکس ابعاد عظیم بی عرضگی ها و فرصت طلبیهای اکثریت رهبران حزب توده هنگامی آشکار می گردد که اهمیت جنبش وسیعی که آنها به شکست کشاندند، دریافته شود. تردیدی نیست که جنبش چپ ایران در تاریخ موجودیتش کژی های زیادی داشته و این کژی ها گاه ابعاد فاجعه باری پیدا می کرده اند. بررسی صریح و دقیق علل و عوامل بوجود آورنده اینها از واجبات ماست. اما وقتی عمله و اکره پنهان و آشکار استبداد سابق و پادوها و دلالان رانده شده استبداد حاکم به بهانه انتقاد از کژی ها، مبارزه علیه جنبش چپ ایران را یکی از الزامات مبارزه برای دمکراسی قلمداد می کنند و خود را دمکراتهای مادرزاد جا می زنند ، ساده لوحی است اگر نبینیم که فاجعه دیگری در شرف تکوین است و خیانت به دمکراسی و زحمتکشان این کشور است اگر به مبارزه برنخیزیم. از سالهای تکوین دیکتاتوری رضاخانی تاکنون جنبش چپ ایران که در سازمانها و جریانهای گوناگون و حتی متضاد موجودیت داشته و به روایت های مختلف از مارکسیسم الهام گرفته، همیشه بزرگترین و قاطع ترین نیروی دمکرات ایران بوده و علیرغم ضعفها و تناقضاتش در تمام این مدت، سرنوشت مبارزه برای دمکراسی به نحوی تعیین کننده به سرنوشت این جنبش بستگی داشته است. انکار این حقیقت مسلم تاریخ معاصر ایران، از طرف هر کس و با هر نیتی که صورت بگیرد نهایتا اقدامی است علیه جنبش آزادی خواهی مردم ایران.

 

مارکسیسم با هر نوع دولت ایدئولوژیک مخالف است

 

برگردیم به ماجرای دولتهایی که خود را مارکسیست می دانند. آیا این دولتها، آنگونه که خود آنها و نیز مخالفان مارکسیسم ادعا می کنند محصول عملی نظریه مارکسیستی هستند؟ مقایسه تاکیدات مکرر مارکسیسم بر خودحکومتی مردم همچون بنیاد سیاسی جامعه سوسیالیستی، با خصلت غیردمکراتیک دولتهای حاکم در کشورهای سوسیالیستی موجود کافی است تا به این سئوال پاسخ منفی بدهیم. چنین مقایسه ای نشان می دهد که دولتهای سوسیالیستی موجود نه محصول بعمل درآمدن نظریه مارکسیستی که نتیجه وارونه شدن عملی آن هستند. در باره علل این وارونه شدن هر نظری داشته باشیم، خود آن را نمی توانیم انکار کنیم. نقدترین شاهد این وارونه شدن همین ادعای مارکسیست بودن آنهاست. در واقع روشن ترین دلیل کسانی که این دولتها را محصول عملی نظریه مارکسیستی می دانند، ادعای خود این دولتهاست که مارکسیسم را رسما اصل راهنمای خود اعلام می کنند. اما یک "دولت مارکسیست" پیش از هر چیز دهن کجی به مارکسیسم است. زیرا دولتی که مارکسیسم را به نظریه رسمی دولتی تبدیل می کند، با همین کار اولا خود را به سطح یک دولت ایدئولوژیک که ضرورتا یک دولت غیردمکراتیک است، تنزل می دهد و ثانیا به موجودیت مارکسیسم همچون یک نظریه علمی پایان می دهد و آنرا به سطح یک شریعت فرقه ای میراند و از آن بدتر، به صورت پوشش نظری یک رژیم استبدادی در می آورد. هر کس که با آثار کلاسیک های مارکسیسم آشنایی داشته باشد، خوب می داند که مارکسیسم نه فقط توصیه نمی کند دولت سوسیالیستی از ایدئولوژی خاصی تبعیت کند، بلکه دولت ایدئولوژیک را دولتی غیر دمکراتیک می داند و با چنین دولتی تحت هر عنوانی که باشد، مخالف است. برای روشن تر شدن مطلب فقط به چند برخورد نمونه از مارکس و انگلس و لنین اشاره می کنم. نمونه ای از نوشته های اولیه مارکس: "در باره مساله یهود" مقاله ای است که مارکس در اواخر سال ۱۸۴۳ نوشته است. او در این مقاله از تلاش یهودیان آلمان برای دست یافتن به آزادی مذهبی و حق شهروندی برابر دفاع می کند و در مقابل برونوباوئر، یکی از "هگلی های جوان" که از موضعی چپ نمایانه مدعی است که یهودیان بدون رها کردن خود از دست مذهبشان نمی توانند به آزادی دست یابند، آزادی مذهب را یکی از اصول "حقوق بشر" و یکی از الزامات "آزادی سیاسی" می داند و دولت مسیحی و هر دولت مذهبی را که ضرورتا ناقض آزادی عقیده است، دولت ناقص بر جای مانده از دوران فئودالی می نامد و می گوید دولت معاصر کاملا تکامل یافته فقط می تواند "دولت دمکراتیک مبتنی بر نمایندگی" باشد. و بعنوان نمونه چنین دولت کاملا تکامل یافته ، از دولت ایالات متحده آمریکای شمالی یاد می کند که در قانون اساسی آن آزادی مذهب به رسمیت شناخته شده و از مذهب دولتی خبری نیست و این در حالی است که در آن کشور مردم بیش از جاهای دیگر مذهبی هستند و نتیجه می گیرد که دولت سیاسی کمال یافته، دولتی است که هر نوع تمایز "غیر سیاسی" از قبیل تمایزات ناشی از تبار، رده اجتماعی، آموزش، شغل و مذهب را در شهروندانش نادیده بگیرد. البته مارکس در همین مقاله جای هیچ ابهامی باقی نمی گذارد که آزادی سیاسی هر چند گام بزرگی است به پیش ولی نه فقط به معنای آزادی اجتماعی و برابری واقعی شهروندان نیست بلکه زمینه مساعدی است برای گسترش نابرابری جامعه مدنی، که بر بستر شیوه تولید سرمایه داری صورت می گیرد. او در "خانواده مقدس" که سال بعد همراه با انگلس نوشت در ادامه همین مباحثه با باوئر یادآوری کرد که اصرار او بر درک آشفته اش از آزادی سیاسی و آزادی اجتماعی، در دولت مطلوب او می تواند به محرومیت سیاسی یهودیان و مسیحیان و حلق آویز شدن آنان بیانجامد. زیرا اگر چنین دولتی بخواهد بنام "فلسفه انتقادی" ، پیروان مذاهب را از دست اعتقادات مذهبی شان "برهاند" ناگزیر خواهد شد آنها را بخاطر اعتقاداتشان تحت تعقیب قرار دهد. (۲) اما این فقط مارکس جوان نیست که در مقابل دولت بورژوائی از آزادی مذهب دفاع می کند. انگلس نیز در سال ۱۸۷۸ دورینگ را بخاطر اینکه می خواهد در جامعه سوسیالیستی آینده مذهب را ممنوع کند، مورد انتقاد قرار می دهد و می گوید چنین کاری به مذهب نیرو خواهد بخشید و عمر آن را طولانی تر خواهد ساخت (۳). باید توجه داشت که این نظر از طرف کسانی بیان می شود که مذهب را افیون مردم می دانند و معتقدند برای رهائی وجدان مردم از چنگ آن باید مبارزه کرد (۴). بنابراین آنها علیرغم مخالفتشان با مذهب، از آزادی مذهب دفاع می کنند، زیرا معتقدند که دولت نباید عقیده ای را بر مردم تحمیل کند و حتی فراتر از این، معتقدند که نباید امکاناتی برای دولت فراهم آورده شود که با استفاده از آنها بتواند عقیده ای را بر مردم تحمیل کند. مثلا مارکس در "نقد برنامه گوتا" به سوسیال دمکراتهای آلمان که در برنامه شان خواهان "آموزش ابتدایی بوسیله دولت" شده اند، اعتراض می کند و می گوید تامین هزینه های تحصیل رایگان از طرف دولت یک چیز است و معرفی دولت بعنوان آموزش دهنده مردم چیز دیگر. نفوذ حکومت و کلیسا به یکسان باید از مدارس حذف شود و با طنزی گزنده اضافه می کند که این دولت است که به آموزشی خیلی سخت از طرف مردم نیاز دارد (۵). لنین نیز مانند مارکس و انگلس بارها از آزادی مذهب دفاع می کند. مثلا او در سال ۱۹۱۲ در آستانه انتخابات دومای چهارم به لیبرالهای روسیه که از ترس غلبه کشیشان در انتخابات دوما خواهان ممنوعیت فعالیت سیاسی آنها هستند، انتقاد می کند و می گوید "دمکراتها هرگز نمی توانند این نظر را داشته باشند که کشیشان نباید در امور سیاسی شرکت کنند. این یک نظر فوق ارتجاعی است و فقط به ریاکاری رسمی منتهی می شود و نه چیز بیشتر. هر اقدامی که برای محروم ساختن گروه یا بخش خاصی از جمعیت از سیاست و از مبارزه طبقاتی اتخاذ شود، در عمل ناممکن و غیر قابل اجرا خواهد بود... دمکراتهای کارگر از آزادی مبارزه سیاسی همه، از جمله کشیشان طرفداری می کنند ما با شرکت کشیشان در مبارزه انتخاباتی، در دوما و غیره مخالف نیستیم، بلکه فقط با امتیازات قرون وسطائی روحانیت مخالفیم" (۶). حتی بعد از برقراری دولت شوروی نیز، بلشویکها آزادی مذهب را نقض نکردند. مثلا در برنامه دوم حزب بلشویک که در کنگره هشتم آن حزب در مارس ۱۹۱۹ تصویب شد، ضمن اینکه از ضرورت مبارزه با خرافات مذهبی سخن گفته می شود، آزادی مذهب برسمیت شناخته می شود و مذهب امری خصوصی تلقی می گردد (۷). اما مارکسیسم تنها با تحمیل این یا آن ایدئولوژی از طرف دولت بر مردم مخالف نیست، بلکه با تبدیل سوسیالیسم به یک ایدئولوژی نیز مخالف است و این نکته ای است که کلاسیکهای مارکسیسم دائما بر آن تاکید می کنند. مثلا انگلس در سال ۱۸۴۷ در پاسخ به نظرات یک لیبرال - دمکرات المانی به نام کارل هاینسن که کمونیسم را یک ایدئولوژی تلقی می کند، چنین می گوید: "آقای هاینسن گمان می کند کمونیسم مسلک خاصی است که از اصل نظری معینی که همچون هسته مرکزی آنست و نتایج دیگر از آن استنتاج می شوند، ناشی می گردد. آقای هاینسن کاملا در اشتباه است. کمونیسم یک مسلک نیست بلکه یک جنبش است و نه از اصول بلکه از واقعیت ها ناشی می شود. کمونیستها بعنوان نقطه حرکت خود نه بر این یا آن فلسفه، بلکه بر کل جریان تاریخ پیشین و بویژه بر نتایج بالفعل آن در کشورهای متمدن در حال حاضر تکیه می کنند...". (۸)

هیمن نکته را مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست نیز به صراحت مورد تاکید قرار می دهند: "کمونیستها در مقابل احزاب دیگر طبقه کارگر، حزبی جداگانه تشکیل نمی دهند. آنان جدا از منافع کل پرولتاریا منافعی ندارند. آنان اصول فرقه ای خاصی برای خودشان اعلام نمی کنند که جنبش کارگری را با آنها شکل و سازمان بدهند...".(۹) و بر مبنای چنین درکی از سوسیالیسم است که آنان از کمون پاریس با تمام نیرو دفاع می کنند و آنرا نخستین نمونه دولت کارگری و سوسیالیستی معرفی می کنند. در حالیکه در کمون طرفداران مارکسیسم کاملا در اقلیت بودند و بقول مارکس "اکثریت کمون نه به هیچ وجه سوسیالیست بود و نه می توانست باشد" (۱۰) چنین نظرات و موضع گیری هایی بنا به مصلحت و به اقتضای شرایط صورت نمی گیرند بلکه در بنیادی ترین جزء نظریه مارکسیستی ، یعنی ماتریالیسم تاریخی، عمیقا ریشه دارند. زیرا بر پایه درک ماتریالیستی از تاریخ، اندیشه ها و نظرات بوسیله واقعیت اجتماعی - اقتصادی مشروط می شوند. بنابراین هر نوع نسخه پیچی برای جامعه ای که هنوز وجود ندارد، جز تحمیل طرحی از پیش ساخته که قاعدتا بسیاری از پیش داوریهای تدوین کنندگانش را با خود دارد، بر نسل های آینده معنای دیگری نمی تواند داشته باشد. به همین دلیل مارکس و انگلس هیچ طرحی برای جامعه سوسیالیستی ارائه نمی دهند و هر تلاشی در جهت تدوین چنین طرحی را احمقانه، بی فایده و حتی ارتجاعی (۱۱) می دانند و با تمسخر از آنها به عنوان "دستورالعمل هایی برای غذاپزی های آینده" (۱۲) یاد می کنند. طبیعی است این درک از سوسیالیسم که در مقابل همه آنانی که بنام اصولی ابدی و مقدس برای نسل های آینده قانونگذاری می کنند (۱۳) ایستاده است، هرگز نمی تواند با دولت ایدئولوژیک، تحت هر نامی که باشد، همسازی داشته باشد. بنابراین به جرات می توان گفت که دولت مارکسیستی، دولتی که مارکسیسم را به نظریه رسمی دولتی تبدیل می کند و بر جامعه تحمیل می نماید، دولتی است در ضدیت آشکار با نظریه مارکسیستی.

........................................................................................

* فصل هفتم کتاب "کدام سوسیالیسم؟". این فصل اولین بار در دوره تدارک کنگره اول سازمان ما ، در شماره ۹ "بولتن مباحثات راه کارگر" ، دی ۱۳۶۹ چاپ شده است.

منابع

۱) "لذات فلسفه" ، نوشته ویل دورانت، ترجمه به فارسی توسط عباس زریاب خوئی.

۲) "در باره مساله یهود" ، کلیات مارکس و انگلس (ترجمه انگلیسی)، ج ۳، ص ۱۷۴ - ۱۴۶ . و "خانواده مقدس" ج ۴ ، ص ۹۵ - ۹۴ و نیز برای توضیحات روشنگر هال دریپر در این باره، مراجعه شود به "تئوری انقلاب کارل مارکس" ، ج ۱ ، ص ۱۲۳ - ۱۰۹

۳) "آنتی دورینگ" انتشارات پروگرس، چاپ ۱۹۷۸ ، ص ۸۵ و ۳۸۰ (ترجمه انگلیسی).

۴) در این مورد مثلا نگاه کنید به نظر مارکس در "نقد برنامه گوتا" که می گوید یک حزب کارگری فقط نباید به دفاع از آزادی مذهب دفاع کند بلکه باید برای رهائی وجدان مردم از دست خرافات مذهبی تلاش نماید. گزیده سه جلدی آثار مارکس و انگلس، ج ۳ ، ص ۲۹ (ترجمه انگلیسی).

۵) همانجا ، ص ۲۸

۶) لیبرالها و کشیشان، کلیات لنین، ج ۱۸ ، ص ۲۲۸- ۲۲۷ (انگلیسی).

۷) "الفبای کمونیسم" ، نوشته بوخارین و پرئوبراژنسکی ، در توضیح برنامه حزب بلشویک ،

ص ۳۰۵- ۳۰۱ و ۴۴۵ ، انتشارات پنگوئن ۱۹۶۹

۸) کمونیستها و کارل هاینسن، کلیات مارکس و انگلس ج ۶ ، ص ۳۰۳

۹) همانجا ص 497

۱۰) نامه مارکس به دوملا نیون هویز، گزیده مکاتبات مارکس و انگلس ص ۳۱۸

۱۱) به نقل از آلک نوو ، "سوسیالیسم دست یافتنی" ، چاپ ۱۹۸۳ ، ص ۱۰

۱۲) کاپیتال ، ج ۱ ، ص ۲۶، انتشارات پروگرس، چاپ ۱۹۷۷ (انگلیسی)

۱۳) این تعبیر به آگوست بلانکی تعلق دارد که در انتقاد به طرح های سوسیالیستی تخیلی برای جامعه آینده می گفت "یکی از مضحک ترین گستاخی های ما این است که ما وحشیها، ما نادانها، خود را همچون قانونگذارانی برای نسل های اینده قلمداد می کنیم." به نقل از هال دریپر، "نظریه انقلاب کارل مارکس" ، ج ۱ ، ص ۱۰۱

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های اجتماعی زیر که عضوآن هستید ارسال کنید:  

© 2020 Copyright: All rights reserved