Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
جمعه ۳ تير ۱۳۹۰ برابر با  ۲۴ ژوئن ۲۰۱۱
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :جمعه ۳ تير ۱۳۹۰  برابر با ۲۴ ژوئن ۲۰۱۱
ياد داشت‌های پراکنده در بارهٔ‌ خشونت

ياد داشت‌های پراکنده در بارهٔ‌ خشونت

شهاب برهان

 

خشونت در جامعه متمدن امروزی برخلاف آنچه غالباً ادعا می شود ميراث دوره وحشيت انسان يا دوران بربريت يا از ژن حيوانی ی انسان نيست، جامعه طبقاتي، جامعه پدر سالار و مرد سالار، جامعه مبتنی بر امتيازات و تبعيضات، خشونت را همچون وسيله سلطه طبقاتي، جنسيتي، ملی يا گروهی و يا فردی لازم دارد و مدام توليد و باز توليد می کند.

 

اين مطلب به سفارش نشريه « آرش» نوشته و در شماره ۶ ٠ ١ ـ ۵ ٠ ١ اين نشريه در ماه مارس ١ ١ ٠ ٢ منتشر شده است.

 

تعريف خشونت

مصداق خشونت از ديد انسان ها به تناسب شرائط زيستی متفاوت و متغير طبيعي، تاريخي، طبقاتی و فرهنگی شان فرق می کند، و بسته به جايگاه و توجيهات فاعل خشونت و قربانی آن، نسبی اند. از چشم غُرّه رفتن به کودکی که از اين کار زَهره تَرَک می شود تا شقه کردن و سنگسار و قتل عام ، می توانند خشونت به حساب آيند. يکی شکار را خشونت می داند ولی جان کندن ماهی را نه؛ يکی کشتن گاو را خشونت می داند ولی آتش زدن زن بيوه را نه؛ يکی فحاشی را خشونت می داند ولی مجازات مرگ را نه. نه مرتکبين قتل های ناموسی کار خود را خشونت می دانند و نه ختنه کنندگان دختران.

برای ارائه تعريفی از خشونت بايد در دام نسبيت توجيهی و فرهنگی نيافتاد و گرنه خشونت، هم غير قابل تعريف خواهد شد و هم هميشه قابل توجيه.

واژه های به کار گرفته شده برای بيان مفاهيم، قراردادی اند. هر واژه ای نه برای همگان معنای واحدی دارد و نه هميشه معنای ثابتی را افاده می کند. در زبان فارسي، لغت « خشونت» مترادفِ قهر، وحشيگري، قساوت و بی رحمی هم به کار برده می شود. اما خشونت، عام تر از قهر و قساوت و وحشيگری است. اين ها درجات افراطی و شکل حاد خشونت اند ولی خشونت تنها در اين اشکال واقع نمی شود. خشونت را نه با اشکال تند و افراطی آن يعنی قهر و سبُعيّت و قساوت بايد تعريف کرد و نه آن را بايد تا حدی گسترش داد که هر اِعمال زوری با هر شکل و درجه اي، خشونت محسوب شود و تفاوت زهر با تلخی ناپديد شود. من خشونت را می توانم چنين تعريف کنم:

خشونت حالتی رفتار- کرداری است، برای چيرگی و يا تحميل چيزی از طريق وارد کردن صدمه و آسيب فيزيکی يا روانی. منظورم از حالت رفتار- کرداري، نه فقط در مقياس رفتارو کردار فردی يا گروهي، بلکه بويژه در مقياس کلان ساختاری و سيستمی است. خشونت، اِعمال نيروی آسيب و تخريب ( جسماني، مادي، روانی ...) است.

محرک ها و دلائل و توجيهات خشونت انسانی بی اندازه متنوع اند. خشونت ممکن است از روی روانپريشي، از روی ترس، کين، حسادت، رقابت، غريزه دفاع از خود، برای انتقام گيري، برای مجازات، تأديب و يا انگيزه های ديگری باشد. اما عمومی ترين انگيزه خشونت، بخصوص خشونت دولتي، تحميل اراده ای است که با نرمش پذيرفته نمی شود. اين نوع از خشونت، برای مرعوب کردن، مطيع ساختن يا درهم شکستن مقاومت است. خشونت روانی هم حربه ايست برای تخريب روحيه ( ارعاب) يا درهم شکستن مقاومت فيزيکی و روانی.

خشونت در جامعه متمدن امروزی برخلاف آنچه غالباً ادعا می شود ميراث دوره وحشيت انسان يا دوران بربريت يا از ژن حيوانی ی انسان نيست، جامعه طبقاتي، جامعه پدر سالار و مرد سالار، جامعه مبتنی بر امتيازات و تبعيضات، خشونت را همچون وسيله سلطه طبقاتي، جنسيتي، ملی يا گروهی و يا فردی ( در جوامعی خيلی متمدن بعنوان آخرين وسيله و در جوامع سنتی همچون وسيله ای پيش پا افتاده) لازم دارد و مدام توليد و باز توليد می کند.

 

خشونت مرئی و نامرئی

در شيمی دو نوع سوختن داريم: سوختن تند و سوختن کُند. عمل سوختن به لحاظ شيميائی ترکيب شدن با اکسيژن يعنی اکسيداسيون است. سوختن تند آن است که با شعله يعنی با گرما و نور همراه باشد ولی سوختن کند، به چشم نمی آيد مثل زنگ زدن تدريجی آهن، پوسيدن چوب...

خشونت هم " تند و کند " دارد. اما در فرهنگ ژورناليستی تنها خشونتی خشونت شناخته می شود که آسيب و جراحت و خرابی اش مشهود باشد. به همين خاطر بسياری از ستم ها و زور گوئی هائی که خسارات و جراحات شان به چشم نيايند، خشونت به حساب آورده نمی شوند. تا حدی هم به اين سبب است که ستم ستيزی غالباً تنها به مخالفت با خشونت عريان محدود می شود. خشونت مرئی يک شکل از اِعمال ستم است، اما خشونت ها و ستم هائی که به اشکال و شيوه های ديگر ادامه پيدا می کنند، ای بسا نا بوده انگاشته يا به فراموشی سپرده می شوند. چيزی که مثلا در واکنش بخشی از ما مخالفان مجازات اعدام در قبال سنگسار يا به دار آويخته شدن يا حبس ابد يک باصطلاح "متهم به زنا" ديده می شود. حُکم سنگسار وقتی به دار تبديل شود، احساس سبُکی می کنيم ( اثر نسبيت خشونت) و حُکم اعدام اگر به حبس ابد تبديل شود، به ندرت به اعتراض مان ادامه می دهيم؛ شايد برای آن که زجر کُش شدن تدريجی و طولاني، خشونت به حساب نمی آيد.

اگر کارگران برای اعتراض به اخراج دسته جمعی شان به پنجره دفتر مدير کارخانه سنگ پرتاب کنند، متهم به اعمال خشونت می شوند و پليس ضد شورش با زره و کلاه خوۥد و سپر و گاز اشک آور و باتون و قنداق تفنگ برای مقابله با اين " خشونت" وارد عمل می شود، اما داغان و ويران کردن زندگی اين کارگران و خانواده هاشان توسط سيستم سرمايه داری و يا مرگ کارگران در اثر سوانح کار، در وسايل ارتباط جمعي‌ و افکار عمومي‌ شکل گرفته در اين نظام خشونت به حساب آورده نمی شود و هيچ پليسی به در خانه سرمايه داران و کارفرمايان فرستاده نمی شود.

زنی که مشت و سيلی می خورد، بشقاب بر سرش می شکند يا بچه اش با لگد سِقط می شود، قربانی خشونت شناخته می شود اما عذاب دائمی ی زنی که روح و جان اش در زير ضربات توهين و تحقيرِ فرو دستی و بردگی خانگی و تحمل تجاوز شوهری منفور ويران می شود، خشونت شمرده نمی شود چرا که او " آهسته آهسته می سوزد" و ويرانی روح و زخم های روان اش به چشم نمی آيند.

خشونت ستيزی راديکال نمی تواند به مبارزه با خشونت های عريان بسنده کند. خشونت عريان چيزی جز تداوم و از حد گذشتن خشونت پنهان نيست.

 

تفاوت خشونت و قهر

اشاره کردم که خشونت و قهر هم غالباً مترادف گرفته می شوند. خود من هم در مطلبی که در اسفند ۲ ٨ ۳ ۱ در اين ارتباط نوشته بودم، خشونت و قهر را با تسامح، بصورت مترادف به کار برده ام (اصلاحات شکست خورد؛ حالا چه؟ بخش سوم: بحثی در باره رابطه سرنگونی و خشونت طلبی). لازم می دانم در اينجا موضوع را تدقيق کنم و به تفاوت ميان قهر و خشونت اشاره ای داشته باشم.

در اين بحث مشخص، قهر به معنای رنجش از کسی يا قطع ارتباط و معاشرت، مورد نظر نيست بلکه قهر در مناسبات سياسی و اجتماعی مورد نظر است. لغت عربی قهر، در فرهنگ زبانی فقط به معنای چيرگی و سلطه است. اما در فرهنگ سياسی به شيوه معينی از چيرگی و کسب سلطه اشاره دارد و غالباً با نهاد و برابر نهادِ « قهر آميز يا مسالمت آميز؟» از آن ياد می شود. در فرهنگ سياسی متداول، قهر آميز عموماً به معنای «مسلحانه» به کار برده می شود.

اگر اين تعريف پذيرفته باشد که « خشونت حالتی رفتار- کرداری است برای چيرگی يا تحميل از طريق وارد کردن صدمه و آسيب فيزيکی يا روانی»، در آنصورت قهر را نمی شود صرفاً ايراد صدمه و آسيب فيزيکی يا روانی برای چيرگی و سلطه تعريف کرد بلکه قهر، حالتی ويژه از خشونت است، اما هر خشونتی قهر آميز نيست. قهر، خشونتی است که از خصومت آب می خورد، حال آن که هر خشونتی از خصومت سرچشمه نمی گيرد. مادری که کودک اش را کتک می زند، خشونت می کند ولی نه از روی خصومت. يا مردی که بر سر خود يا پسر خردسال اش قمه می زند و خون اش را به خدا رشوه می دهد، اگر چه خشونتی وحشيانه مرتکب می شود ولی نمی توان گفت کار قهر آميز می کند، چون کارش از روی دشمنی با خود يا فرزندش نيست. قهر، جنگ است، آنتاگونيسمی است که به مرحله حذف فيزيکی و انهدام می رسد. قهر، خشونت انهدامی در اوج خصومت است. در تعريف خشونت بطور کلي، نيت از خشونت جائی ندارد و فقط نتيجه آن يعنی آسيب و صدمه مهم است، حال آن که در تعريف قهر، هم انگيزه و نيت که خصومت است، و هم نتيجه که آسيب و صدمه است بايد مداخله داده شوند.

 

مخالفت با خشونت يا مقابله با آن؟

آيا نسخه ای واحد برای مبارزه با هر نوع خشونتی وجود دارد؟ گرايشی در ميان مخالفان خشونت وجود دارد که راه مبارزه با هر خشونتی را مخالفت با خشونت می داند؛ يعنی تقبيح خشونت، دعوت به پرهيز از آن و تبليغ روش های مسالمت آميز. اما مخالفت با خشونت کافی نيست، بايد با آن مبارزه کرد. دشواری اصلی در اين است که مبارزه با خشونت چگونه ممکن است؟ اين تصور که همهٔ مرتکبين به خشونت را با موعظه برای پرهيز از خشونت و تبليغ مسالمت می شود به دست کشيدن از خشونت واداشت، بسيار غير واقع بينانه است.

خشونت را بر دو دستهٔ غير ارادی و ارادی می شود تقسيم کرد: خشونت های خارج از اختيار چون جنون، و خشونت های نقشه مند و سازمان يافته و تدارک شده مثل خشونت های دولتي، خشونت های تروريستي، خشونت های انتقامجويانه و غيره.

خشونت، حتا توسط خشونت ورزان بطور سرراست تأييد نمی شود بلکه توجيه می شود؛ بعبارت ديگر، خشونت، با توجيه آن است که تأييد می شود: خشونت خير خواهانه، خشونت تأديبي، خشونت انتقامي، خشونت جزائي، خشونت بازدارنده ... و خشونت برای دفع خشونت. مبارزه با خشونت از طريق مبارزه با توجيهات خشونت، البته از ملزومات اين مبارزه است اما موارد و دامنه اثر بخشی ی آن بی نهايت استثنائی و تنگ است. متقاعد ساختن همگان بر اين که خشونت انتقامی مشکلی را حل نمی کند يا خشونت تأديبی جامعه را به خشونت می کشد، نا ممکن است و تنها در موارد معينی از کاربرد خشونت امکان متقاعد کردن افراد يا گروه های کوچکی از جمعيت وجود دارد. اگر با ترساندن از جهنم، می شد همه را ترساند، ديگر احتياجی به بهشت آن دنيا نمی بود و همين دنيا بهشت می شد. ارتکاب به خشونت، تنها مسأله ای معرفتی و فرهنگی نيست؛ مبارزه مؤثر با خشونت قبل از هر چيز مستلزم شناخت از مجموعه محرک ها و اسباب آن و سپس از بين بردن آن ها ضمن مقابله آموزشي‌ و فرهنگي‌ است.

خشونت هائی واکنشی اند و خشونت های دريافتی توليدشان می کند، مثل زنی که شوهرش را بخاطر استيصال از خشونت های او و نداشتن راه خلاص می کشد. يا فلسطينی هائی که در واکنش به خشونت دولت اسرائيل دست به مقابله خشونت آميز می زنند. فشارهای اقتصادي، بحران های عدم تأمين و تلاش برای بقا در جامعه ای که قانون جنگل در آن حکمفرماست، از خشونت جدائی ناپذير است. رفع خشونت های اجتماعی چاره جوئی های اجتماعی برای مسائل و محرک ها و اسباب خشونت می طلبد و نه صرفا دعوت به پرهيز از خشونت. امنيت اجتماعی با تامين های اجتماعی است که به وجود می آيد. برای رفع خشونت های عليه زنان، هم آموزش دراز مدت نسل اندر نسل مردان و زنان، هم مبارزه با فرهنگ مرد- پدر سالار و هم تامينات و حمايت های قانوني، حقوقي، اقتصادی و اجتماعی از زنان ضرورت دارد.

در پشت بسياری از خشونت ها منافع هست و نه صرفاً وحشيگری و مشکل معرفتی و عقب ماندگی فرهنگی. صنايع اسلحه سازی و محافل سياسی جنگ افروز وابسته به آن ها را با موعظه های اخلاقی و تحريک احساسات انسان دوستانه نمی توان به مزيت صلح بر جنگ و خشونت متقاعد کرد. مزيت برای آن ها در چيز ديگری است!

آدمکش خطرناک را می شود زندانی کرد؛ کتک زدن شاگردان در مدارس را می شود ممنوع کرد؛ خشونت های ناشی از ناهنجاری ها و محروميت های اقتصادی و فرهنگی را با تامينات اجتماعی و آموزش در دراز مدت می شود کاهش داد و از ميان برد، اما بسياری از خشونت های سازمان يافته از جمله خشونت دولتی را با نصيحت يا با منع مردم از مقابله خشونت آميز نمی شود از ميان برد. آن هائی را که منافع و وسائل اعمال خشونت برای حفظ اين منافع را در اختيار دارند بايد از اين منافع خلع کرد و امکانات اعمال خشونت را از دست شان بيرون کشيد.

يک سارق مسلح يا يک حکومت سرکوبگر را با تن دادن به منويات اش شايد بشود موقتاً از دست زدن به خشونت باز داشت اما او هميشه وسيله و توان اعمال خشونت را در اختيار خواهد داشت. خلع قدرت از خشونت ورزان و در آوردن امکانات خشونت ورزی از دست شان، تنها راه مبارزه مؤثر و ريشه ای با خشونت نقشه مند و سازمان يافته اعم از دولتی يا غير دولتی است.

 

مقابله غير خشونت آميز با خشونت

آيا می شود قدرت و امکانات خشونت ورزی را با مسالمت از دست خشونت ورزان خارج کرد، در حالی که با توسل به خشونت مقاومت خواهند کرد؟

پاسخ از پيش آمادهٔ آری يا نه وجود ندارد، بستگی به بسياری شرائط دارد اما چنين چيزی ناممکن نيست. برای آن که مبارزه غير خشونت آميز با خشونت، معنا و نتيجه داشته باشد توجه به سه چيز مهم است. يکی اين که مسالمت در برابر خشونت، نبايد به هدف تبديل شود. هدف، ناممکن کردن خشونت و از بين بردن آن است و نه مسالمت نشان دادن در برابر آن. مقابله مسالمت آميز با خشونت بايد به نحوی باشد که خشونت را متوقف و ناممکن کند. دوم اين که مسالمت را هم به معنی انفعال و انتظار و سر به زيری نبايد گرفت. مقابله يعنی اقدام فعال. و سوم اين که خشونت هميشه فاعلی دارد ومقابله با خشونت، مقابله با فاعل خشونت است و نه خشونت بطور مجرد در عالم انتزاع. مخالفت مؤثر و حقيقی با خشونت بمعنی مقابله با خشونتگر و از کار انداختن قدرت اعمال خشونت است.

زور را تنها با زور می شود خنثا کرد و از کار انداخت. مقابله غير خشونت آميز با خشونتگران هم به زور احتياج دارد. مبارزه غير خشونتبار با خشونت تنها در صورتی نتيجه می دهد که عامل خشونت يا از نيروی مقابل بترسد و حساب ببرد و دست از خشونت بدارد، و يا توسط اين نيرو از قدرت خشونت ورزی محروم شود. در هر دو حال، برای باز داشتن خشونتگری که با روشنگری و نصيحت و توصيه دست از خشونت بر نمی دارد، راهی جز توسل به زور نيست. اين که زور بدون خشونت بتواند کارساز باشد، بسته به اين است که بتواند بر قدرت مانوور خشونتگر بچربد و او را به تسليم وادارد و اگر تسليم نشد بتواند امکانات خشونت ورزی اش را فلج يا از دست اش خارج کند.

 

مبارزه با خشونت با توسل به خشونت، قابل توجيه است؟

پاسخ به اين سئوال با دو پرسش مواجه است. پرسش نخست: آيا هر خشونتی را با مبارزه غير خشونت آميز می توان از ميان برد؟ و پرسش دوم: آيا خشونت الزاماً خشونت می آفريند؟

کسانی هستند که به اين دو سئوال پاسخ مثبت می دهند و در نتيجه، توسل به خشونت برای دفع خشونت را در هر شرائطی رد می کنند. پاسخ من به اين دو سئوال، منفی است. نه به اين خاطر که کم تر از آن ها طرفدار آن هستم که خشونت ها با مسالمت برطرف شوند بلکه به اين دليل که بسيار اند خشونت هائی که مستقل از ميل و آرزوی ما امکان مقابله مسالمت آميز با آن ها وجود ندارد. اگر مسالمت تنها و تنها به معنی تسليم کامل به اراده و اميال خشونتگر نباشد، با کدام مسالمتی می توان خشونت همه جانبه دولت اسرائيل عليه مردم فلسطين را متوقف کرد؟ با کدام مسالمت می شود تسخير دوباره قدرت سياسی توسط طالبان و تکرار خشونت های بهيمی شان در افغانستان را سد کرد؟ نظام خشونتبار برده داری در آمريکا، نه با تضرع و تقاضای بردگان و نه تنها با يک چرخش قلم آبراهام لينکلن بلکه در نتيجه جنگ بسيار خشن و پر کشته و تلفات شمال و جنوب بود که ترک برداشت و شروع به فروپاشيدن کرد. جنايات جنگی وجنايات عليه بشريت توسط نازی ها را نه مسالمت بلکه مقاومت و تهاجم متقابل متفقين متوقف کرد. تصور کنيد که در کنفرانس تهران، روزولت و چرچيل و استالين مقابله مسالمت آميز با آلمان و متحدين اش را در پيش می گرفتند، يا در استالينگراد به هيتلر امکان داده می شد مثل پاريسِ مارشال پِتن، فاتحانه از زير طاق نصرت در شانزه ليزهٔ عبور کند! در شرائطی ممکن است هر تلاش مسالمت آميز برای سر عقل آوردن مهاجم مسلحی که کودکان يک مدرسه يا مسافران يک هواپيما را به گروگان گرفته و شروع به کشتن شان کرده است، بی نتيجه بماند. در اينصورت چه بايد کرد؟ توسل به خشونت برای متوقف کردن خشونت او مجاز است يا بخاطر تقدس مسالمت، بايد اجازه داد خشونت اش را تا مرگ همه کودکان يا مسافران هواپيما ادامه دهد؟ فکر می کنم اگر کسانی که توسل به خشونت را در هر شرائطی رد می کنند اگر فرزندان خود را در ميان آن کودکان يا خودشان را در آن هواپيما مجسم کنند، طور ديگری به اين مسأله فکر خواهند کرد!

اين که خشونت، خشونت می آورد، در مواردی صحيح است ولی قابل تعميم به همه موارد و شرائط نيست. خشونت های انتقامي، ارعابي، تأديبی و جزائی می تواند محرک و موجد خشونت متقابل شود ولی موضوع را تنها از زاويه مقابله خشونت آميز با خشونت نبايد ديد، خودِ همان خشونتی که به مسالمت راه نمی دهد، راهی جز توسل به خشونت برای متوقف کردن اش باقی نمی گذارد، و خشونت زائی ی خشونت، اساساً از اينجاست.

از طرف ديگر، تعميم حکم « خشونت خشونت می آورد» و مطلق کردن آن، خشونت را به انتقامجوئی و نياز به تلافی محدود می کند و انگيزه خشونت ورزی را به امری عاطفی ـ روانی تنزل می دهد، گوئی که هر خشونتی ناشی از خشونت طلبی محض است و هر مقابله خشونت آميز با خشونت هم، تنها حکايتِ چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان است. اما همانطور که اشاره کردم، خشونت محرک های متنوعی دارد. از ابتدای تقسيم جامعه انسانی به طبقات، اِعمال خشونت، اصلی ترين وسيله کسب مالکيت، حفظ آن، و وسيله اصلی حفظ نظم مبتنی بر امتيازات طبقاتي، جنسيتي، ملی و غيره بود است. در نگاهی اندک ژرف، خشونت منبع ستم نيست، وسيله ای برای آن است. جنگ ها و خشونت های بين قبايل، اقوام و ملت ها، جنگ ها و خشونت های مذهبي، جنگ های غارتگرانه و اشغالگری های مستعمراتی برای انباشت اوليه سرمايه، جنگ های امپرياليستی برای تجديد تقسيم بازارهای دنيا، نسل کشی ها، قتل عام ها، سرکوبگری های دولتی و بسياری ديگر از اين خشونت های هدف دار، نقشه مند و سازمان يافته، از تضاد منافع آب خورده و وسيله ای برای کسب چيرگی و دوام آن بوده اند و هنوز هم هستند. اغراق در اين حکم که خشونت خشونت می آورد، منشأ همه خشونت ها را خودِ خشونت قلمداد کرده و انگيزه و دليل وجودی بسياری از آن ها را استتار می کند.

جنبه ديگری از نادرستی تعميم حکم « خشونت خشونت می آورد» نفی اين واقعيت است که بسياری از خشونت ها با توجه به عملکرد مجموعه شرائط مستقل از خواست ما، تنها با مقابله خشونت آميز از ميان می روند و راه مسالمت آميز برايشان مسدود است. هر چقدر بر تلاش برای حل مسالمت آميز مسائل و رفع خشونت ها بدون توسل به خشونت تأکيد شود کم است و در هيچ شرائطی نبايد از چنين تلاشی کوتاهی کرد. اما نتيجه تلاش های ما هميشه فقط به خود ما بستگی ندارد و شرائط و عوامل ديگری و از جمله موقعيت نيروی خشونتگر و تلاش های متقابل او هم برای خنثا کردن و بی نتيجه ساختن تلاش های ما نقش دارند. از مثال هائی چون آدمکشان حرفه اي، راهزنان، سارقان مسلح، تروريست ها و غيره فاکتور بگيريم. کمتر جنگی تهاجمی يا تجاوزی در تاريخ بدون مواجهه با جنگی دفاعي، يا به نوبه خود تهاجمي، به صلحی پايدار تبديل شده است. حکومت های استبدادی خشن و خونريز قرون وسطائی با انقلابات خونين بورژوازی در اروپا جای خود را به رژيم های دموکراسی بورژوائی داده اند. برچيده شدن بساط مخوف انکيزيسيون از تبعات جنگ های ناپلئون بناپارت و اشغال ايتاليا و اسپانيا بوده است. جايگزينی اکثر رژيم های استبدادی بسيار خشن در آمريکای لاتين و آفريقا و آسيا، با رژيم های ظاهرا پارلمانی و بالنسبه کم تر خشن، از طريق کودتاهای خونين، قيام ها و انقلاب ها ممکن شده است و تاريخ، در مواردی کاملاً، و در مواردی هم نسبتاً وارونهٔ اين حکم عمل کرده است که « خشونت خشونت می آورد».

چه زمانی خشونت الزاما خشونت نمی آورد؟ زمانی که خشونتی يا ستمی اولاً با نرمش و بدون مقابلهٔ خشونت آميز قابل دفع نباشد، و ثانياً اين مقابله خشن، برای از ميان برداشتن انگيزه ها، محرک ها و علل آن خشونت باشد و يا دست کم، قدرت، اسباب و امکانات خشونت ورزی را از اين طريق از دست خشونتگر دور سازد. مبارزات عليه ستم های گوناگون اگر از روی ناچاری صورت خشن داشته باشند ولی ريشه آن ستم ها را بخشکانند و منافع پنهان در پشت خشونت ها را از ميان بردارند، دليلی ندارد خشونت به بار بياورند.

البته نظريهٔ « خشونت خشونت می آورد» عمدتا نه بر انتقامجوئی طرفی که با او مقابله خشونت آميز شده است، بلکه بر اين ادعا متکی است که خودِ مقابله کننده، چون با توسل به خشونت با خشونتگر مقابله می کند، پس خشونت را تثبيت می کند و خود بعنوان خشونتگر جای خشونتگر قبلی را می گيرد. اين را در مورد انقلابات و بخصوص در مورد جمهوری اسلامی که جای رژيم پهلوی را گرفته است هم مثال می آورند.

اشکال اين استدلال در اين است که باز هم علت خشونت را با خود خشونت توضيح می دهد و توجه ندارد که آن خشونتگر دومی که جای خشونتگر قبلی را می گيرد، نه به اين دليل دست به خشونت می زند که قبلی را با خشونت از سر راه برداشته است، بلکه اساسا به اين خاطر است که باز هم پای منافع و امتيازات خودش به ميان می آيد و منافع و امتيازاتش از نوعی است که برای حفظ آن ها به اِعمال خشونت نيازمند می شود. سبب تداوم خشونت اين نيست که با خشونتگر قبلی خشونت شده است، سبب حقيقي، تداوم منافع ستمگرانه و فقط دست به دست شدن آن است. اگر زنجيره خشونت قطع نمی شود، برای آن است که منافع و امتيازات به ستمگران ديگری به ارث می رسند و صاحب جديدی پيدا می کنند.

چشم بستن بر زمينه ها و انگيزه های عينی و اجتماعی خشونت و تقليل آن به امری صرفا عصبی ـ روانی و راه رفع خشونت را اساسا در اخلاق صلحدوستی و اراده و پرهيز از خشونت جستن، نگاهی بودائی به خشونت است که به مبارزه ای واقعی و مؤثر با آن و خشکاندن زمينه ها و ريشه های خشونت های اجتماعی کمکی نمی کند. اتفاقاً خشونت را صرفا با خشونت توضيح دادن و ريشه و منشأ خشونت را در خودِ خشونت دانستن است که مقابله خشونت بار با خشونت را توجيه و تقويت می کند، حال آن که حتا برای خشکاندن مسالمت آميز ريشه خشونت، بايد به مقابله با زمينه ها و انگيزه های عينی و اجتماعی آن پرداخت.

 

 

خشونت دولتی در جمهوری اسلامی

از نکات مطرح شده در بالا در باره خشونت، قصدم نه‌ ارائهٔ يک بحث آکادميک بلکه تاکيد بر جنبه کاربردی آن است. ما با رژيمی به درجه اعلا خشن در ايران سر و کار داريم و خلاصی از شر آن، مسأله عملی ماست.

خشونت را اگر تنها به وحشيانه ترين و فجيع ترين اشکال آن اطلاق کنيم، کهريزک و قتل عام زندانيان سياسی در تابستان ۷ ۶ و شکنجه در زندان ها و امثال اين شناعت ها از خاطرمان خواهد گذشت. اما خشونت دولتی در اشکال و اندازه های بسيار مختلفی در جمهوری اسلامی جريان دارد و به مخالفان سياسی و زندانيان و شکنجه و کشتار هم محدود نمی شود. ستم هائی که بر زحمتکشان و زنان و مليت ها و جوانان و روشنفکران و هنرمندان مترقی و فعالان سياسی و اجتماعی در سی و اندی سال عمر جمهوری اسلامی وارد شده است، و اساسا استقرار و دوام اين رژيم از اول تا به امروز از طريق اِعمال خشونت مستمر به اشکال و درجات مختلف بوده است، اعم از خشونت های پيدا يا پنهان و خشونت های بهيمی و هولناک يا خشونت های " عادی" يا خشونت های قانونی و قضائی و غيره. در خيزش اعتراضی عليه تقلبات انتخاباتی خرداد ٨ ٨ همه مردم ايران و جهان بطور مستقيم و زنده با چشمان خود شاهد خشونت و وحشيتی از اين رژيم بودند که در سال های پيش، دور از چشم عموم اتفاق می افتاد و تنها آن هائی که مستقيما قربانی اش بودند و فعالان سياسی و اجتماعی که از آن مطلع می شدند باور اش می کردند. حالا ديگر نقاب از چهره رژيم سفاک اسلامی در سر هر کوچه و بازاری افتاده است. اما اين خشونت خارج از اندازه رژيم جمهوری اسلامی از کجا می آيد؟

اپوزيسيون مخالف سرنگونی جمهوری اسلامی سال هاست مخالفت اش با سرنگونی اين رژيم را در لفافه مخالفت با خشونت و اين که خشونت خشونت به بار می آورد پيچيده و به خورد مردم داده است. بسياری از اين جماعت، خشونت رژيم اسلامی را در اساس ناشی از انقلاب واين که سرنگونی رژيم شاه بصورت قهر آميز صورت گرفته است وانمود می کنند. اين ادعا بکلی بی پايه است.

اگر حاشا نکنيم که خشونت دولتی رژيم اسلامی توسط خمينی و حاکمان پيرو او صورت گرفته است و می گيرد، خوب است به ياد آوريم که خمينی و همه دار و دسته اش در جريان انقلاب تا آخرين لحظه مخالف توسل به اسلحه و قيام مسلحانه بودند. تاکتيک خمينی اين بود که با تداوم تظاهرات مسالمت آميز، ايجاد شکاف در نيروهای مسلح، و منع قدرت های خارجی از حمايت شاه، کاررژيم تمام شود. خمينی خواهان سرنگونی شاه بوسيله قيام نبود؛ او می گفت : « شاه بايد برود! ». نهضت خمينی در عين حال که به عرق فروشی ها حمله می کرد و سينما رکس آبادان را آتش می زد، در قبال حکومت، مطلقا از مشی مسالمت آميز تبعيت می کرد. زمانی که بخشی از توده های مردم، خسته و نگران از درجا زدن جنبش در راه پيمائی های بدون پيشروي، شعار سر می دادند : « رهبران، ما را مسلح کنيد! » ، پيروان خمينی گل ميخک در لوله تفنگ سربازان می گذاشتند و شعا ر می دادند : « ارتش برادر ماست ». قيام مسلحانه را در دفاع از همافران پادگان فرح آباد که درحال سرکوب شدن توسط گارد جاويدان بودند، جرياناتی شروع کردند و بعد، مردمی به آنان پيوستند وقيام را به فرجام رساندند که خمينی و رژيم اش از روز اول حکومت دست به سرکوب و قلع و قمع خونين آن ها زدند. حقيقت تاريخی اين است که خمينی متوسل به قهر برای سرنگونی شاه نشد و تا آخرين روز هم که قيام به او تحميل شد و نتوانست جلو آن را بگيرد، دست از مشی مسالمت آميز با رژيم شاه نکشيد. اين البته به معنای اعتقاد او به روش مسالمت آميز نبود بلکه بيش از هر چيز هراس از پيشروی انقلابی بود که کنترلش به سرعت از دست او و حاميانش خارج ميشد. اما پس از آن که قدرت به دست اش افتاد، به سرکوب و خشونت بی نظيری متوسل شد. آنانی که دست به قيام مسلحانه زده بودند، قربانيان قهر و خشونت دولتی ی جريانی شدند که تا آخرين روز مخالف توسل به قهر برای به زير کشيدن رژيم شاه بود! اگر رژيم شاه بدون قيام مسلحانه و با همان ترتيب مسالمت جويانه ای که خمينی می خواست کنار زده می شد، باز هم رژيمی که خمينی می خواست مستقر کند، بدون سرکوب گسترده و قاطع آزادی خواهي، دموکراسی خواهي، و برابری طلبی کارگران و تهيدستان و زنان، امکان پذير نمی بود. استبداد و خشونت آن حکومتی که جايگزين می شود، از اهداف و منافع خود آن سرچشمه می گيرد و هيچ ربطی به اين که حکومت پيشين با قهر يا با مسالمت سرنگون شده است، ندارد.

خشونت کم نظير جمهوری اسلامی را برخی از مخالفان هم غالبا از خصلت دينی آن می دانند. سطوحی از خشونت اين رژيم به دينی بودن آن، مشخصاً اسلامی و بويژه، شيعی بودن آن مربوط است از جمله ستم هائی که با خشونت بر زنان، بر سنی مذهبان، بر اقليت های بهائی و يهودی و زرتشتي، بر نيروهای مدرن و روشنفکران نو انديش، بر جوانان تجدد خواه و آزادی خواه، بر محيط های دانشگاهی وعلمی وارد می شود.

اما همه خشونتگری رژيم اسلامی را تنها با دينی بودن حکومت و با ايدئولوژی و فرهنگ سرکوبگر و خونريز اسلام نمی شود توضيح داد. استبداد خشن و قهار رژيم خميني، بيش از هر چيز محصول آنتاگونيسم حکومتی که قصد استقرار اش را داشت، با آزادی های سياسي، حقوق بشر و دموکراسی بود و اين آشتی ناپذيری از آنجا بود که حکومت جديد موظف بود دولت سرمايه و نظام بهره کشی سرمايه داری را که در يک انقلاب اجتماعی مورد تهديد و تعرض " مستضعفين " و " کوخ نشينان" قرار گرفته بود، حراست کند ( توجه به تفاوت معنای حکومت با دولت را مفروض گرفته ام). خشونت رژيم خمينی جنگ تمام عيار ارتجاع، با انقلابی بود که آن را زائيده بود. پس از استقرار اوليه هم، خشونت در اشکال ديگر ادامه يافت و حتا شامل لايه های مختلف خودی ها هم شد و همچنان در حال تشديد و تعميق است. خشونت جمهوری اسلامی قبل از هر چيز خشونت دولت سرمايه داری است، يعنی ديکتاتوری طبقه حاکم برای تداوم سلطه طبقاتی بورژوازی بر طبقات مزد بگير، تأمين امنيت سرمايه و سود، حفظ نظم و نظام طبقاتی و امتيازات طبقاتی است. اين ديکتاتوری عام سرمايه، بواسطه ساختارهای عقب ماندهٴ نهادهای زيربنائی و روبنائی سرمايه داری ايران و بحران های ساختاری و اجتماعي، خصلتی بمراتب خشن تر به خود می گيرد. دينی و اسلامی بودن حکومت، همه خصوصيات سبعيت و بی رحمی را هم که در کم تر دولت سرمايه داری می شود سراغ اش کرد به اين ها می افزايد. علاوه بر اين ها در متن اين خشونت دولتی و حکومتي، نه آنطور که اپوزيسيون داخلی رژيم وانمود می کند، خباثت رهبر و احمدی نژاد و يا خشونت فردی اين و آن شخصيت نظام، بلکه نبرد بی رحمانه لايه های درون طبقات حاکم بر سر تملک و انحصار ثروت ها و منابع توليد ثروت و حفظ مالکيت و قدرت از يک طرف، و منکوب و خفه کردن مردمی عمل می کند که از ستم های همه سويه و فقر و بيکاری و فقدان حقوق و تأمين، به جان آمده اند.

سبُعيتی که حکومت اسلامی در سرکوب اعتراض مردم در سال ٨ ٨ به نمايش عموم گذاشت، فقط ظرفيت خشونت بی حد و مرز اين رژيم را نشان نداد بلکه در عين حال نشان داد و ثابت کرد که با مسالمت نمی شود يک حق قانونی کاملا توخالی و تشريفاتی در انتخاباتی بکلی انتصابی و از پيش طراحی شده را هم از اين رژيم گرفت و پاسخ اين رژيم به اعتراضات و انتقادات کاملا مسالمت آميز مردم و حتا طرفداران اصلاح طلب خود، غير از خشونت و بربريت نيست. واکنش رژيم اسلامی به جنبش اعتراضی مسالمت آميز ٨ ٨ قاعدتا بايد توهم ها را ريخته و نابينايان را شفا بخشيده باشد و فهميده باشند که توبه گرگ، مرگ است.

سرنگونی رژيم اسلامی ممکن است با خشونت يا بی خشونت باشد اما مخالفت با سرنگونی اين رژيم به بهانه مخالفت با خشونت، بی ترديد چيزی جز رواداری بدترين خشونت ها عليه مردم ايران نيست.

اين نوشته را با آخرين قطعه از بخش سوم مطلبی که در اسفند ۲ ٨ ۳ ۱ يعنی تقريبا هفت سال پيش با عنوان «اصلاحات شکست خورد؛ حالا چه؟» نوشته بودم به پايان می برم.

 

 

بهای آزادی در جمهوری اسلامی چند است؟

اگر برای رهائی مردم ايران، و يا حتا برای عملی کردن يک رشته اصلاحات اساسی سياسی و اقتصادي، راهی بجز از سر راه برداشتن جمهوری اسلامی باقی نمانده است؛ اگر رژيم جمهوری اسلامی را فقط به زور می توان از سر راه برداشت؛ و اگر تجربه بيست و پنج سال سرکوب بسيار خشن مخالفان سياسی و عقيدتی توسط جمهوری اسلامي، پرونده قطور تروريسم دولتي، به اثبات رسيدن فقدان هرگونه ظرفيت نرمش و عقب نشينی اين رژيم ، حتا در برابر خودی ترين اصلاح طلبانی که قصدی جز نجات رژيم اسلامی از خطر قيام مردم ناراضی نداشتند - ؛ همچنين موقعيت اقتصادی صاحبان قدرت سياسي؛ و امتيازات اقتصادی و تعصب مذهبی نيروهای مزدور سپاه و بسيج، جای ترديدی باقی نمی گذارند که جمهوری اسلامي، حتا مبارزات مسالمت آميز و قانونی مردم را تحمل نخواهد کرد و آن را غالبا با خشونت پاسخ خواهد داد ( تا چه رسد به اين که در برابر پيشروی مردم، خم شده عقب عقب برود و فرش "مخملی" زير پايشان باز کند!)، بايد به اين سئوال پاسخ داد که چه راه ديگری جز دوراهی ی توسل به قهر برای سرنگونی جمهوری اسلامي، و يا تسليم به بندگي، باقی می ماند؟

برخلاف "دموکرات" های قلابی که مخالفت خود با سرنگونی رژيم خشن، وحشي، و ضد دموکراتيک اسلامی را در پشت مخالفت دروغين با خشونت و وحشيت پنهان کرده، و با مطلق و بی قيد و شرطِ کردن روش مسالمت آميز و قانوني، تسليم مطلق و بی قيد وشرط مردم به خشونت دولتی را توجيه و تجويز می کنند، صورت مسئله اصلی برای مردم، نه انتخاب ميان خشونت و مسالمت، بلکه انتخاب ميان آزادی و بردگی است. مسئله بسيار مهمِ خشونت يا مسالمت، تازه پس از پاسخ به اين سؤال اصلی است که مطرح می شود. هدف، آزادی است و نه اين يا آن شکل ازمبارزه. اين اشکال، بسيار بسيار اهميت دارند و گاه سرنوشت ساز اند، اما در هر حال با مطلق کردن يک شکل، نبايد هدف را قربانی کرد.

توسل به قهر، يکی از اشکال ممکن يا محتملِ مبارزه مردم برای آزادی و احقاق حقوق شان است. اين شکل از مبارزه بيش از آن که از مقوله اختيار و انتخاب باشد، از سوی دولت سرکوبگر به آنان تحميل می شود. آنان در انتخاب ميان آزادی و بردگی مختارند، اما وقتی آزادی را انتخاب کردند، بهای آن را نه خودشان، که طبقات حاکم تعيين می کنند. اين يکی ها هم البته منطق خودشان را دارند و حساب می کنند که قدرت و دارائی های خود را به چه قيمتی از دست بدهند، می صرفد! وقتی تصميم شان بر اين باشد که به هيچ قيمتی از دست ندهند، آنوقت مردمی که به همان اندازه مصمم به کسب آزادی باشند، راه و انتخاب ديگری جز اين نخواهند داشت که آن را " به هر قيمت" به دست آورند. اين که در اين قرن بيست و يکم ، هنوز هم انسان آزادی اش از صاحبان زر و زور را، بايد با خون خود بخرد، از گرفتارماندن بشريت در ما قبل تاريخ خود حکايت دارد!

تاجائی که ممکن و نتيجه بخش باشد، برای عقب راندن جمهوری اسلامی بايد از روش های مسالمت آميز استفاده کرد و هزينه آزادی از سلطه استبداد وحشی و خونريز را پائين نگهداشت؛ اما هرگز نبايد گمان کرد که بهای اين آزادی می تواند آنهمه پائين بيايد که آن را مجاناً به مردم هديه کنند.

چه رويای شيرينی است که در يک صبح دلنشين از يک روز فرخنده، سيراب از خواب نوشين، چشم باز کنيم و ببينيم که رژيم « رفته است » ! اما افسوس که چنين رويائی واقعيت پيدا نمی کند و جمهوری اسلامی هرگز با پای خودش نمی رود . جمهوری اسلامی را بايد سرنگون کرد.

اگرچه حد اکثر تلاش را بايد برای پرهيز از توسل نالازم به قهر بکار برد و بيش ترين هشياری را برای نيافتادن در تله هائی که حکومت برای کشاندن زود رس مبارزان به نبردی نابرابر و مهلک می گذارد به خرج داد، اما از اين حقيقت هم لحظه ای نبايد غافل شد که جمهوری اسلامی با هيچ درجه ای از زور يا فشار مسالمت آميز، کنار نخواهد رفت و حتا به آزادی های سياسی و حقوق پايه ای مردم تن نخواهد داد و متاسفانه نهايتا راهی جز آن که مردم به زورِ قهر آن را از سر راه خود بردارند، باقی نخواهد گذاشت. مردم ايران که از خشونت بيزارند، بايد اين را بدانند، تا هم روحا و هم عملا برای مقابله با قهر دولتی و دفع خشونت آماده شوند. تمايل بسيار آشکار و نيرومند مردم ايران به پرداخت کم ترين بها برای آزادي، هم قابل فهم است و هم قابل دفاع و ستايش، به همان دليل و به همان اندازه که زندگی قابل دفاع و قابل ستايش است. مردم حتما و حتما بايد تلاش کنند که کمترين بها را بپردازند، ولی همانطور که گفتم، متاسفانه نهايتا نه مردم، بلکه حکومت است که اين بها را تعيين می کند. اما چون رژيم اسلامی ، آنگونه که در اين بيست و پنج سال نشان داده است، برای آزادی انسان هيچ ارزشی قائل نيست، قطعاً خواهد کوشيد تا بهای آزادی را تا جائی که زورش می رسد افزايش بدهد. مردم هم به نوبه خود ضمن اين که می کوشند اين بها را پائين ببرند، بايد برای خود روشن کنند که اگر حقيقتا مصمم به آزاد کردن خود هستند، آيا حاضرند هر بهائی را که لازم باشد برای آن بپردازند؟ آيا بهای آزادی را می توان بقدری پائين آورد که زندگی ارزش خود را تا آنجا از دست بدهد که به بندگی در ذلت و فلاکت و نکبت بيارزد؟ نه! ارزش زندگی انسان در اين است که بدون آزادي، به هيچ نيارزد؛ و مردم ايران هم برای رهائی خود، برای دفع بربريت و خشونت، و برای برخوردارشدن از زندگی مسالمت آميز در آزادی و رفاه و برابري، چاره ای جز اين ندارند که زيباترين و غم انگيز ترين شعار تمامی تاريخ « تمدن » بشری را بر پرچم خود بنويسند: «يا مرگ، يا آزادی! »

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2022 ©