Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
دوشنبه ۲ آبان ۱۳۹۰ برابر با  ۲۴ اکتبر ۲۰۱۱
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :دوشنبه ۲ آبان ۱۳۹۰  برابر با ۲۴ اکتبر ۲۰۱۱
بارقه ای از امید

بارقه ای از امید

گفتگو با یکی از شرکت کنندگان در جنبش اشغال در سانفرانسیسکو

مترجم :صادق افروز

آر.جی از سانفرانسیسکو سخن می گوید : " جنبش اشغال به یک نسل می آموزد که آنچه باید مورد سرزنش قرار گیرد را نه در شکست ها و عدم موفقیت های شخصی ، بلکه در  عملکرد سیستم جستجو کند ."

19 اکتبر 2011

علیرغم آنچه در دوران رشدم شنیده بودم که سخت کوشی و سخت کاری سرانجام نتیجه خواهد داد ،پس از 25 سال کار مداوم ، جز خشم طبقاتی و 82391 دلار قرض چیزی در بساط  ندارم .

بیان این رقم با صدای بلند – 82391 دلار – کاملا گیج کننده است و حتی نوشتن آن روی کاغذ هم ناراحت کننده است .اما با رشد جنبش اشغال وال استریت من دیگر خود را تنها احساس نمی کنم .من دیگر احساس شرمندگی نمی کنم .من بخشی از 99 درصد هستم .

مادرم به کمک های دولتی درمانی (مدیکر) وابسته است که حالا همان یک درصد مورد اشاره ما  می خواهند آن را قطع کنند . او با ماهی 200 دلار زندگی می کند .برادرم علیرغم آنکه مهندس است و به اصطلاح جزو طبقه متوسط به شمار می آید ، اگر تغییری در بدهی بانکی اش صورت نگیرد خانه اش را از دست خواهد داد .

در تمام طول زندگی ام من همواره خود را به دلیل اینکه باید برای هر چیزی سخت کار کنم ملامت کرده ام . از اینکه در محیط فقیرانه ای بزرگ شدم شرمنده بودم . من آموخته بودم که اگر یک کار بدست بیاورم ، یا دو و سه کار و مدرک تحصیلی برای خودم دست و پا کنم از این بدبختی و فلاکت  که خانواده ام روزانه با آن دست و پنجه نرم می کند خلاص خواهم شد .

چهارشنبه گذشته ساعت 7 بعد از ظهر در منطقه مالی سانفراسیسکو در راه پیمایی شرکت کردم . در این راه پیمایی از نژاد های گوناگون دیده می شدند . پیر و جوان و بیکار و شاغل ؛ عضو اتحادیه و کارگران بدون اتحادیه همه باهم علیه بانک ها که زندگی ما را به نابودی کشانده اند اعتراض کردند .تظاهرات در همراهی با تظاهرات "سانفرانسیکو را اشغال کنید " صورت می گرفت .این تظاهرات مشخصا علیه بانک هایی صورت می گرفت که با وحشیگری وام هایی را به طبقه کارگر تحمیل می کنند ، وام هایی که بدون هیچگونه تناسبی رنگین پوستان را در منطقه خلیج سانفرانسیسکوهدف خود قرار داده اند

 جلوی ساختمان بانک "ولز فارگو " وقتی به این ساختمان چندین میلیون دلاری نگاه می کردم سعی کردم از گریستن خودداری کنم و به همراه جمعیت با تمام توانی که در حنجره ام داشتم فریاد زدم : " ما 99 در صد (مکث) هستیم " آنقدر فریاد زدم تا صدایم به کلی بسته شد . احساس خیلی خوبی داشتم .

توده های زحمت و کار ، مثل من با خون و عرق جبین و کارشان هرکاری لازم بوده کرده اند تا زندگی شان بهتر شود تا از یک امنیت برخوردار شوند ، اما این کار ما در طول این سال ها تنها یک ثروت انبوه برای آن اقلیتی که در بالا نشسته اند ایجاد کرده است . من به این نتیجه رسیده ام که رویاهای من درست نقطه مقابل رویاهای کسانی است که این کشور ، کارخانه ها ، بانک ها و ادارات  را می چرخانند .

بیکاری در بین سیاهان ( آفریقایی تبار ها )بیش از 16 در صد است .نسل جوان امروز حتی قادر نیست چون دوران جوانی من چند شغل مختلف با دستمزد حد اقل پیدا کند تا از پسِ مخارج زندگی برآید .آنها دیگر نمی توانند به راحتی به بورس های تحصیلی دست پیدا کنند .

رنج و بدبختی ما از نهان بیرون آمده و در معرض دید مردم دنیا قرار گرفته است .ما جنگ طبقاتی یک سویه را که از زمان تولد من غلبه داشت معکوس کردیم .برای اولین بار در زندگی از این که امکان پیروزی وجود دارد و می شود زندگی خود و نسل های آینده را تغییر داد احساس بسیار خوبی دارم .

این 1 درصدد تلاش می کند که ما را گروه کوچکی از هیپی ها ، آنارشیست ها و چپ گراها معرفی کند . آنها به خاطر نداشتن یک هدف مشخص جنبش ما را مسخره می کنند . حقیقت این است که ما طبقه کارگر و زحمتکشان فقیر این کشور هستیم .

این داستان زندگی من بود و علت اینکه چرا خود را در میان 99 درصد احساس می کنم .امیدوارم میلیون ها مردمی مثل من در این کشور و در سراسر دنیا داستان های زندگی شان را شرح بدهند و همزمان به سمت گرفتن آن چیزی که متعلق به ما بوده و از ما ربوده شده حرکت کنند .

من تا چندی دیگر 37 ساله خواهم شد . تقریبا از سن 12 سالگی تا کنون هر روز از زندگی ام را کار کرده ام .از دید بسیاری از مردم من یک سفید پوست هستم ولی واقعیت این است که از طرف پدری  ، نسل من به بومیان آمریکا می رسد .

پدر من نتوانست تا کلاس هشتم بیشتر درس بخواند .پدر و مادر او در بحران اقتصادی اوائل دهه 30 ( رکود بزرگ )  در گذشتند . پس از آن او مجبور بود برای گذران زندگی کار کند . .او از 12 سالگی برای یک کمپانی ذغال سنگ شروع بکار کرد

وقتی من یک بچه کم سن و سال بودم پدرم در یک کمپانی شیمیایی  در یک شهر کوچک در کالیفرنیا تراشکاری می کرد .من هنوز به خاطر می آورم که هرگاه پدرم از کار به خانه می آمد لباس های او با خاکستر پوشیده شده بود . لباس های او آنچنان آغشته به مواد شیمیایی خشک شده بود که به خودی خود سرپا می ایستادند .بیست سال از عمر خود را پدرم در چنین محیطی سپری کرد .در 58 سالگی یک سال و نیم قبل از آنکه بازنشسته شود بر اثر یک سانحه سر کار صدمه دید .  او کارش را از دست داد .کارفرمای او یک سنت پول از حساب بازنشستگی را به او نداد .

حقیقت امر درباره اخراج پدرم از کار این بود که کمپانی در حال مکانیزه کردن خط تولید بود .آنچه قبلا بوسیله دست انجام می شد حالا بوسیله کامپیوتر انجام می شد .به جای اینکه پیشرفت تکنولوژیک در خدمت بهتر کردن زندگی کارگران قرار گیرد ، مدیرت برآن بود که کارگران قدیمی و پیر  مثل پدرم  را که ساعتی 25 دلار حقوق می گرفتند از کار برکنار کنند .کمپانی که پدرم درآن کار می کرد اتحادیه نداشت .صدمه خوردن پدر در حین کار بهترین بهانه  را به مدیریت  داد تا از شر پدرم خلاص شوند .

پس از آن برای خانواده چه اتفاقی افتاد ؟

پدر به الکلیسم کشیده شد و سرانجام 8 سال پس از اخراج  ، جان خود را از دست داد . مادرم که در 10 سال گذشته کار نکرده بود و مشغول نگهداری از فرزندان بود سعی کرد تا شغلی پیدا کند . و این در حالی بود که پدرم هنوز تحت تاثیر افکار عقب مانده از اینکه همسرش کار کند عار داشت .من و برادرم که نمی خواستیم جلوی دوستانمان به دلیل کمک گرفتن مالی از دولت سرافکنده شویم سعی کردیم کاری پیدا کنیم تامخارج لباس و تحصیل ما را بدهد .من به روشنی به یاد می آورم که در آشپزخانه منزل با پدر و مادرم جر و بحث می کردیم و می گفتیم به هیچ وجه زیر بار کمک های دولتی (ولفر) نخواهیم رفت .من تنها 12 سال داشتم .

تابستان پس از کلاس هشتم و برادرم در کلاس نهم در مزرعه کار کردیم . به پدر و مادرم قول داده بودند که هزاران دلار به آنها خواهند داد که برای مخارج آینده تحصیلی کافی بود .

بیش از یک ماه ما در اتاق پذیرایی یک خانه در مزرعه زندگی کردیم .ما کم غذا می خوردیم . یونجه ها را در تابستان سوزان انبار می کردیم .و در نیمه های شب خطوط آب را جابجا می کردیم .ولی سرانجام حتی یک سنت از پولی که به ما وعده داده شده بود بدست ما نرسید .همین جا باید بگویم کارگران مهاجر غیرقانونی وضعی به مراتب بدتر از ما داشتند .آنها در چادر هایی در زمین های کشاورزی زندگی می کردند .

سال بعد هنگامی که به سن قانونی برای کارکردن رسیده بودم  توالت ها را تمیز می کردم ، مواد غذایی را در یخچال های تراک استاپ ها قرار می دادم .پس از آن برای کار به رستوران ها و هتل ها در شهر رفتم . اتاق ها را تمیز می کردم ، ظرف ها را می شستم . بعدا ترقی کردم و شدم آشپز . به همین دلیل 50 سنت افزایش حقوق گرفتم .حقوق من در آن مقطع 4.75 دلار درساعت بود .

من  به این نتیجه رسیدم که تنها راهی که برای من وجود دارد تا زندگی بهتری برای خودم دست و پا کنم  رفتن از خانه و تحصیل در کالج است . برای افرادی نظیر من که از طبقه کارگر می آیند دو راه وجود دارد ، رفتن به کارخانه و شروع کردن به کار و یا ملحق شدن به ارتش .من هیچ کدام از این دو را انتخاب نکردم .

من آرزو داشتم در شهر زندگی کنم و با دنیا و فرهنگ های دیگر ارتباط برقرار کنم . من به شرکت در جنگ اصلا فکر نمی کردم .بنابر این من این فکر را به کنار گذاشتم . اما برادرم  پس از آنکه موفق به ورود به دانشگاه نشد مجبور شد در نیروی دریایی ثبت نام کند .

در 17 سالگی قبل از ترک خانه من برای سه محل مختلف کار می کردم  . روز ها در رستوران آشپزی می کردم . در شیفت شب در یک هتل کار می کردم که در 20 مایلی محل سکونت ما بود و در خانه ای که یک اتاق گرفته بودم از بچه هاشان نگهداری می کردم . به دلیل مشکل اعتیاد پدرم به الکل من خانه مان را ترک کرده بودم . در عوض اجاره محل سکونت برای خانواده ای که مرا پذیرفته بودند از بچه هایشان نگهداری می کردم .

پس از سه سال من مدرک فوق دیپلم خودم را در کالیفرنیای جنوبی گرفتم . پس از آن موفق شدم جواز ورود به یکی از دانشگاه های معتبر آمریکا که در بین 5 درصد دانشگاه های خوب آمریکاست کسب کنم . من توانستم بورس تحصیلی بگیرم که بخش عمده ای از مخارج تحصیلی مرا می داد .ولی در حدود 40 هزار دلار در زمره وام تحصیلی قرار گرفت .

من این بدهی را برای خودم توجیه می کردم .من فکر می کردم آنچه را در رسانه های همگانی شنیده ام درست است :  پس از پایان تحصیل یافتن کار 100 درصد ضمانت دارد و من پس از یافتن کار این بدهی را به اسانی خواهم پرداخت . می پنداشتم یک زندگی سالم و شادی خواهم داشت .خانه ای خواهم خرید و احتمالا خانواده ای تشکیل خواهم داد .

وقتی در مقطع لیسانس تحصیل می کردم هم سه شغل مجزا از هم داشتم ولی به هر ترتیب بود  با معدل خوب فارغ التحصیل شدم . در سال آخر تحصیل که بودم پیشنهاد خوبی برای کار در یک شرکت طراحی دریافت کردم .من این پیشنهاد کاری را پذیرفتم و به عنوان کارمند پیمانی  با حقوق 25 دلار در ساعت شروع به کار کردم .این بالاترین حقوقی بود که تاکنون در طول زندگی ام دریافت کرده بودم .حالا می توانستم با داشتن تنها یک شغل از پسِ مخارج زندگی برآیم .کیفیت زندگی ام کاملا دگرگون شد .دنیا به نظر زیبا تر می آمد و می پنداشتم بهترین زندگی ها را خواهم داشت .

در سال 2000 که فارغ التحصیل شدم حباب دات – کام ترکید .اقتصاد در شرف سقوط آزاد بود .در اطراف من دوستانی که همراه من فارغ التحصیل شده بودند شعل هایشان را از دست می دادند و به شهر های دیگر برای یافتن کار نقل مکان می کردند .من نیز در سال 2003 هنگامی که کمپانی طراحی  ، بیزنس اش را به میزان زیادی  از دست داد از کار برکنار شدم .

در این 8 سال گذشته به عنوان پیمانکار آزاد کار کرده ام .شعل ثابت بسیار کم است و در صورت پیدا شدن از آنچه به عنوان پیمانکار در می آورم کمتر نصیبم خواهد شد .

از سال 2008 و پس از درهم شکسته شدن مجدد اقتصاد ، من می بایست مخارج اجاره خانه ، غذا و خدمات درمانی و دیگر هزینه ها را با استفاده از کارت اعتباری می پرداختم .مثل اکثریت مردمی در این کشور که یا بیکارند و یا شعل های موقتی و کم درآمد دارند .

تاکنون من تمامی هزینه کارت های اعتباری را به موقع پرداخت کرده ام ، اما در عین حال به طور مداوم نامه هایی از شرکت های اعتباری دریافت می کنم که مرا از افزایش نرخ بهره برای بدهی باقی مانده مطلع  می کنند . در ماه گذشته ساعات زیادی را پای تلفن صرف اعتراض به نحوه افزایش بهره کرده ام . کمپانی اعتباری کاپیتال وان ( یکی از بزرگترین کمپانی های کارت های اعتباری  و از بی رحم ترین شان – مترجم ) که به تازگی سهام کمپانی چیس را خریداری کرده است سعی کرده نرخ بهره بدهی مرا از 7.9 درصد به 19.99 در صد افزایش دهد .

من دیگر هیچ روزنه ای از روشنایی در انتهای تونل نمی بینم . من خود را زیر انبوهی از بدهی ها مدفون شده می بینم و این در حالی است که از سن 12 سالگی بی وقفه کار کرده ام .بیش از هر پرزیدنت کمپانی دیگر.

این یکی از دلایلی است که من جزو جنبش اشغال وال استریت هستم .برای من این ایده که برای رسیدن به خواست هایمان باید بجنگیم یک بحث مجرد نیست .

من معتقدم ما باید جنبشی بسازیم که هدفش افزایش مالیات بر این یک درصد باشد تا بیکاران ، فقرا و کارگران این همه فشار را تحمل نکنند .ما باید بطرف اداره کار راهپیمایی کنیم و بخواهیم به دلیل افزایش هزینه زندگی حقوق هایمان را افزایش دهند .

ما باید به بانک ها و دولت فشار وارد کنیم تا  مصادره بانکی خانه های مردم  متوقف شود . ما باید به کمپانی های اعتباری بگوییم که شایسته پرداخت این همه پول نیستند .آنها تا بحال چند برابر پولی را که به ما داده اند از ما بازپس گرفته اند .قرض های کارگران و دانشجویان باید بخشیده شود .

ما باید از نبرد های کارگران در دهه 1930 بیاموزیم .ما باید از مبارزه کارگران در محل کارشان بر علیه روسا پشتیبانی کنیم .

هنگامی که در دهه 1930 بیکاران و کارگران به این نتیجه رسیدند که عاملی که باید در مورد بدبختی آنان سرزنش شود نه خودشان بلکه آن اقلیت کوجکی که در بالای جامعه قرار دارد می باشد نقس راحتی کشیدند .آنها هستند که جامعه را به این روز انداخته اند هنگامی که مردم به این نتیجه برسند که شایسته چیز های بهتری هستند شروع به سازمان دهی می کنند و تقاضاهایشن را مطرح می کنند .من فکر می کنم در حال حاضر ما شاهد به وقوع پیوستن چنین پدیده ای هستیم .هنگامی که " رویای امریکایی " دروغین و چهره باخته لگد مال می شود فصل تازه ای در زندگی مردم عادی آمریکا شروع با ظاهر شدن می کند . مبارزه ما با مبارزه مردم در سایر نقاط جهان ، در مصر ، در انگلستان ، سوریه ، اسپانیا ، یونان و شیلی و خیلی کشور های دیگر مرتبط است .ما برای آنچه شایسته شان انسانی است و بر علیه ریاضت اقتصادی و به فلاکت کشاندن انسان ها مبارزه می کنیم .

دشواری ها بسیار خواهد بود .مسیر ما همراه با پیروزی ها و شکست ها خواهد بود .اما این نقطه آغاز که از جنبش اشغال وال استریت شروع شده است به من امید زیادی می دهد .

تاریخ ترجمه : 23 اکتبر 2011  

 

 

 

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2022 ©