Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
چهارشنبه ۷ مهر ۱۴۰۰ برابر با ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۱
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس   orwi-info@rahekargar.net   و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار : يكشنبه ۱ دی ۱۳۹۲  برابر با ۲۲ دسامبر ۲۰۱۳
هستي شناسي وارونه سرمايه

هستي شناسي وارونه سرمايه

رابطه سرمايه و كار نزد كريستوفر آرتور

 

نويسنده: فروغ اسدپور

 

ايرادي که کريستوفر آرتور در کتاب خود ديالکتيک جديد و سرمايه مارکس به نسل هاي زيادي از پژوهشگران مارکسي مي گيرد، اين است که آنها کار و ارزش را به نحوي مثبت با هم يکسان تلقي کرده اند در حالي که به نظر او بايد آنها را همچون قطب هاي مخالفي درک کرد که به نحو ديالکتيکي در يکديگر نفوذ مي کنند. در زير اين نظر را توضيح مي دهيم.

آرتور از اينجا شروع مي کند که نمايان شدن کار در فصل هاي نخست سرمايه به معناي چيزي که ارزش توليد مي کند هنوز مفهومي گنگ است. فقط ديرتر است که مي فهميم اين وضعيت نتيجه شکست کار در مقابل سرمايه و پيروزي سرمايه در نبرد بر سر تابعيت کار است. اين شکست نبايد همچون شکست به معناي رايج آن، يک بار براي هميشه، انهدام کار تلقي شود بلکه شکست به معناي بلعيده شدن عنصر ذهني و علمي و توانمندي هاي کار پيشاسرمايه دارانه در سرمايه و تسليم تدريجي کار به فرادستي، مديريت و فرماندهي آن در اوقات معمولي و نه انقلابي و استثنايي است. بنا به نظر آرتور از آنجا که در فصل هاي نخست سرمايه با گردش کالاهاي توليد سرمايه داري روبه روهستيم پس نتيجه مي گيريم که کار مولد آنها هم با ارجاع به شکل ارزش و رابطه سرمايه قابل بحث است. در سپهر گردش کالايي شاهد نوعي وارونگي هستيم به اين معنا که ارزش مصرفي کالاکه در همه جوامع پيشاسرمايه داري مهم ترين وجه يک جنس بود به حامل ارزش مبادله ا ي آن يا به تجليت يابي ارزش تبديل مي شود. در اين حالت شاهد آن هستيم که تمام تفاوت هاي کيفي بين کالاها به نحوي مجرد نفي مي شوند و به اين ترتيب تمامي آنها همچون تکه اي از ارزش به مثابه مقادير کمي متفاوتي از آن با هم برابر و متحد مي شوند.

تا زماني که وضع چنين است، کارهايي هم که با ميانجي مبادله کالايي با يکديگر پيوند مي يابند، به همين نحو خصوصيتي مجرد مي يابند؛ يعني از کارهاي انضمامي پيکريافته در ارزش هاي مصرفي آنها به سود کارِ به لحاظ اجتماعي لازم چشم پوشي مي شود؛ چيزي که در فصل هايي که ديرتر مي آيند بحث و بررسي مي شود. به اين ترتيب براي درک واقعي اين خصوصيت انتزاعي کار سرمايه دارانه بايد منتظر نظريه پردازي رابطه سرمايه و شالوده يابي آن در سپهر توليد شويم. از آنجا که بحث مارکس پيرامون کار مجرد به فصل يکم سرمايه محدود است همان جايي که مبادله کالاهاي سرمايه داري موجب ايجاد خصلت انتزاعي کار مي شود و مارکس بحث خود را در فصل هاي ديگر ادامه نمي دهد، آرتور با توسل به گروندريسه تلاش مي کند مفهوم کار مجرد را نزد مارکس توضيح دهد. او در گفتاوردي که از مارکس مي آورد، نشان مي دهد به همان ترتيبي که سرمايه کالاها را نه براي خاطر ارزش مصرفي خاص و تکين شان بلکه براي اينکه جسمانيت يابي ارزش هستند، ارج مي گذارد و خود را درگير مخاطرات توليد ارزش اضافي و تحقق آن که خود جهشي مرگ زاست، مي کند، به همان ترتيب هم نسبت به کارهاي متفاوت انضمامي بي تفاوت است. کار فقط بايد قابليت تخصيص به همه وظايف را داشته باشد و باعث ارزش افزايي ارزش شود. اهميت کار انضمامي فقط به خاطر قابليت آن براي توليد ارزش اضافي است. به نظر مارکس اين فقط سرمايه نيست که به سرشت انضمامي کار بي اعتناست خود کارگر هم آن را يک ارزش مصرفي قابل واگذاري به سرمايه مي داند که بايد يک ارزش مبادله اي خاص را در شکل پول يا مزد نصيب او کند. بحث اين نيست که ما با انبوهي از کارهاي انضمامي اجتماعي شده روبه رو هستيم که در قيد و بند صنوف و پيشه وري و محدوديت هاي آنها نيستند و اگر جامعه آزادي تصور مي شد جامعه مي توانست از تخصيص آنها به وظايف گوناگون به نحوي با برنامه و بدون ريخت و پاش عظيم و وحشتناک سرمايه داري بهره بگيرد بلکه منظور قابليت سرمايه براي رهايي کار از قيدو بندهاي کهنه قديمي و تبديل کار به وسيله اي در جهت خودگستري خويش، بدون توجه به وضعيت انضمامي کار نهفته در محصولات و اندازه گيري آن بر اساس معيارهاي کمّي زمان کارِ به لحاظ اجتماعي لازم است. اينجا با دومين وارونگي هستي شناسانه روبه رو هستيم. به اين ترتيب که حالاکارهاي متفاوت انضمامي هم حامل وجه مجرد خود مي شوند. يعني تمام کارهاي انتزاعي که دنيايي تفاوت و ناهمگوني را در خود بازتاب مي دهند به مثابه پيکرهايي براي حلول سرمايه يک تماميت مجرد و يکسان را تشکيل مي دهند که اگر به ارزش افزايي ارزش خدمت نکنند هيچ ارجي ندارند و تصديق نمي شوند. و هنگامي که سرمايه طي سال هاي طولاني نبرد موفق مي شود نگاهي ابزارانگارانه را در خود کارگران نهادينه کند تا استفاده از نيروي کارشان را براي يک کاسه عدسي واگذار کنند، مي بينيم که خصلت انتزاعي کار در سرمايه داري تا چه اندازه گسترش يافته است. به اين ترتيب کارهاي انضمامي صرفا همچون نمونه هايي از همانندي مجرد با يکديگر در قابليت مشترک شان براي ارزش افزايي در نظر گرفته مي شوند. در اينجا با بيگانه شدگي کارگر در معنايي کامل شده روبه رو هستيم. او نه تنها تحت حاکميت سرمايه کار مي کند بلکه نگاه و برداشت آن را هم از آن خود کرده است و کار خود را در انتزاعي محض همچون کارمزدي درک مي کند. از ابژه کارش جداست، از تعيين هدف کار کردن محروم است، از برنامه ريزي براي مصرف آن، از تصميم گيري درباره کيفيت محصولي که توليد مي کند، از تصميم گيري بر سر شرايطي که تحت آن کار مي کند، از مهارت زدايي کارش از همنوعان خود، بيگانه است.

بيکراني سرمايه اينجا هم خود را نشان مي دهد. از آنجا که نيروي کار بايد براي جذب هر چه بيشتر مواد خام توسط ماشين آلات تلاش کند و در اين راه از ميزان کار لازم او بايد تا سرحد امکان کاسته و به ميزان کار اضافي او افزوده شود با وضعيت خاصي روبه روييم که زمان انضمامي به حامل زمان مجرد تبديل مي شود؛ يعني زمان کار لازم فقط به واسطه زمان کار اضافي تحمل مي شود. در اينجاست که مارکس از تبديل کارگر به لاشه زمان حرف مي زند. به بيان خود مارکس کارگران همچون مصالح انساني فرآيند توليد درک مي شوند که تجلي سرمايه است و در ضديت با آنها عرض اندام مي کند.

بحث به طور کلي درهم تنيدگي مبادله و توليد، يا شکل ارزش و کار مولد ارزش است. گفتاوردي که آرتور از مارکس مي آورد به نحو خوبي بر اين درهم تنيدگي صحه مي گذارد که کار مجرد در واقع به واسطه شکل است که چنين شکلي به خود مي گيرد. از يک سو کالاها بايد همچون زمان کار عام شيئيت يافته وارد فرآيند مبادله شوند و از سوي ديگر زمان کار افراد فقط به مانند نتيجه اي از فرآيند مبادله تبديل به زمان کار عام شيئيت يافته مي شود.

به اين معنا کار مجرد در همان حين مبادله شکل مي گيرد. آرتور در اين باره مي نويسد: پس کار مجرد به مانند تعين شکلي کار زنده کارگر مزدبگير و کار مجرد همچون کار مرده شيئيت يافته در کالا، يک چيز هستند که در يک مورد همانا همچون فعاليت و در مورد ديگر به مانند نتيجه آن ديده مي شود.

آرتور سپس مي پرسد که در يک چنين وضعيت وارونه اي که کار انضمامي به حامل کار مجرد تبديل مي شود، سوژه و ابژه جايشان عوض شده است، کار مرده بر کار زنده سيطره يافته است، وسايل توليد از کارگر استقلال يافته اند و نظاير آن، آيا اصولامي توان کارگران را عامل هاي مولد ناميد يا اينکه بايد آنها را خدمتگزاران فرآيند توليد سرمايه دارانه و به بياني ضدمولدشان ناميد؟

اين وارونگي هستي شناسانه در شکل ارزشي توليد و شيوه توليد مبتني بر آن، وضعيتي دو قطبي از درهم تنيدگي خصمانه سرمايه-کار جمعي، ايجاد مي کند که بسته به اينکه از کدام سويه به موضوع نگاه کنيم، مي توانيم يکي را سوژه اصلي وضعيت بدانيم. از آنجا که سرمايه است که فرآيند توليد و کار را به خدمت خود مي گيرد و بنا به نياز خود آنها را از راه فناوري هاي پيوسته و تغيير سازماندهي فرآيند کار دستخوش انقلاب مي کند، مي توان آن را سوژه واقعي فرآيند توليد و کار دانست. در اين حالت سرمايه است که مولد محسوب مي شود، چيزي که مارکس آن را در گروندريسه هم تاييد مي کند. اما از سوي ديگر مي دانيم سرمايه همان شبح يا روح است که دنبال جسمي براي سکني گزيدن و واقعيت يافتن مي گردد و با انتقال نيروهاي توليدي کارگر جمعي به کالبد بيجان خود زندگي مي کند. هيولاي خون آشامي که بايد هر لحظه خون تازه بنوشد و محتواي زنده کار را به کار مرده تبديل کند. حالااگر از اين منظر نگاه کنيم، مي بينيم که قدرت مولد واقعي از آن کارگر جمعي است و سرمايه شبه سوژه محسوب مي شود. اين شايد همان چيزي باشد که هگل به اين شکل توصيفش مي کند که برخي چيزها را به دو نام مي توانيم بناميم. چطور مي شود فهميد که سرمايه يا کار کدام يک مولد است، کدام يک سوژه واقعي است؟ اين بحثي است که خود مارکس هم به کرات در سرمايه مي کند.

در اينجا با يک واقعيت پرتضاد روبه رو هستيم که در انديشه و نظريه پردازي ما دخالت مي کند. يعني تضادهاي خود واقعيت در نظريه هم خود را بازتاب مي دهد. اين بحث بسيار پيچيده تر از بحث سوسياليست هاي ريکاردويي است که کار را مولد مي دانند و نقشي براي سرمايه قايل نيستند. به اين ترتيب با دو ذات و دو سوژه روبه رو هستيم که در هم نفوذ مي کنند، بر هم تاثير مي کنند اما يکي قطب تعيين کننده است و آن هم قطب سرمايه است. آرتور برخلاف اتونوميست ها گمان نمي کند که با فروکاستن سازوکارهاي سرمايه به مبارزه طبقاتي بتوان تضادهاي جامعه کنوني را که ناشي از حاکميت سرمايه است حل کرد. واقعيت اين است که سرمايه اهداف توليد، فرآيند سازماندهي کار، سرعت و شدت کار را تصميم مي گيرد اما با کالايي صدادار روبه رو است که با سرمايه از در مخالفت در مي آيد و سرمايه را از مسير دلخواهش منحرف يا وادار به عقب نشيني مي کند. چه سرمايه نمي تواند واقعا با ارزش مصرفي کار همچون همه کالاهاي ديگر برخورد کند. چون خلع فاعليت از کارگر به معناي مطلق کلمه هرگز ممکن نيست. در اين مورد با ديالکتيک منفيت روبه رو هستيم يعني ارزش افزايي با غلبه بر مقاومت کار و بلعيدن قابليت هاي آن در سرمايه انجام مي شود. کارگر جمعي جز با غلبه قطعي بر اين هستي شناسي وارونه نمي تواند خود و جامعه را همراه خود آزاد کند.

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2866676

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های اجتماعی زیر که عضوآن هستید ارسال کنید:  

© 2021 Copyright: All rights reserved