گزارشى از زندان زنان سنندج: دختران 13،16،18 ساله در بندجوانان

كانون زنان ايرانى- فريده غائب:بند زنان زندان سنندج يك سالن بزرگ، تيره و تاريك است. ده تخت سه طبقه که روى هم 30 جاى خواب را تشكيل مى دهد، دور تا دور سالن بند زنان قرار دارد. ديوارهاى سالن بلند و به رنگ سبز تيره است. هيچ پنجره اى ندارد جز هواكشى كه در وسط سقف تاريك سالن خود نمايى مى كند.

وارد سالن مى شوم. ديگر نمى توانم نفس بكشم. انگار همه دراطرافم دارند فرياد مى كشند و به من مى گويند گوش بده!

نفسم ديگر بالا نمى آمد. زندان را نمى فهميدم. زندانبان كه به او " خواهر" مى گفتند رو به من گفت: اگر خداى نكرده، يكى از عزيزانت توسط همين ها كشته شود، آن موقع حرفهاى من را خواهى فهميد.

هميشه ديدن زندان زنان برايم رويايى دور بود. اما زندان زنان سنندج رويايم را تحقق بخشيد.

وارد حياط زندان مى شوم. حياطى با كاشى هاى مرتب و گل و بوته هاى كنارش. نفس عميقى مى كشم و به خود مى قبولانم كه اين احساس خفگى تلقين است وگرنه حياط به اين زيبايى!

تصورم اشتباه بود. آن حياط متعلق به قسمت ادارى زندان بود. پشت ساختمان ادارى,قسمتی به نام" بند نسوان" زنان زندانى را در خود جاى داده بود.

"خواهر" از زنان زندانى طورى برايم مى گفت، گويى آنان مجرمان بالفطره هستند. صورت چروكيده ى خواهر سن او را بيشتر نشان مى داد. او برايم گفت كه هيچ مدد كار و هيچ زندانبانى تحمل ماندن در اين دخمه را نداشته و اوست كه 19 سال از زندگى اش را صرف اين زندان كرده است.

او كه از 21 سالگى در اينجا مراقب زنان زندانى است، برايم حرف مى زد ،طورى كه مى خواست بفهماند او نيز كم از زنان زندانى ندازد. او هم نيازمند توجه است.

تصور من از زندان در حد همان فيلم هاى سينمايى بود. يك راهروى دراز با اتاق هاى كوچك كه ميله هاى عمودى فلزي، زندانيان را در اتاق ها و تخت ها جاى مى دهد.

اما بند زنان زندان سنندج فقط يك سالن بزرگ، تيره و تاريك است. ده تخت سه طبقه که روى هم 30 جاى خواب را تشكيل مى دهند، دور تا دور سالن بند نسوان قرار دارد. ديوارهاى سالن بلند و به رنگ سبز تيره است. هيچ پنجره اى ندارد جز هواكشى كه در وسط سقف تاريك سالن خود نمايى مى كند.
وارد سالن مى شوم. ديگر نمى توانم نفس بكشم. انگار اطرافم دارند فرياد مى كشند و به من مى گويند گوش بده!

حدود 30زن در آنجا با هم به سر مى برند. صبح از خواب بيدار مى شوند و تا شب با هم هستند. بعضى ها سال هاست در اين بند صبح خود را شب كرده اند و شب در تخت هاى سبز رنگى كه گاهى توسط پرده اى از حوزه ى عمومى سالن جدا مى شود، در روياى بيرون از زندان می انديشند. بعضى ها هم مى روند و جايشان را تازه واردها پر مى كنند.

همه ايستاده اند و من و همراهان را نگاه مى كنند. خداى من اينجا كجاست؟
مگر آدم چند بار به دنيا مى آيد كه يكى آن را در چار ديوارى سپرى كند؟

ياد حرف هاى يكى از دوستانم افتادم كه مى گفت: تو فكر مى كنى خيلى آزاد زندگى مى كني؟ تو هم زندانى هستى. منتهى اين صورت زندان هاست كه فرق مى كند. اما من حالامى گويم اين زندان كجا و آن يكى كجا؟

در كنار سالن بزرگ بند زنان اتاقى شايد 12 مترى به جوانان اختصاص دارد. روى درش با حروف چاپى بزرگ نوشته شده" بند جوانان".

چهار- پنج دختر 13،16،18 ساله در اين اتاق نگهدارى مى شوند و سعى مى شود با بزرگسالان مراوده اى نداشته باشند.
جرم اكثرشان رابطه نامشروع است اما نتوانستم از جزئيات آن سر در بياورم. چون خواهر بالاى سرم بود.

به صورت دخترك سفيد رو نگاه مى كنم. اين با بقيه فرق مى كند. زل مى زند به چشم هاى من و مى گويد:
اين سومين دفعه است كه به جرم رابطه نامشروع به زندان آمده ام. يك بار 80 ضربه شلاق خوردم و بار دوم صد بار.

خواهر سرش را تكان مى دهد و دوباره مى خواهد به من بفهماند كه با چه موجوداتى سر و كار دارد.


مرضيه ى 17 ساله يك ماه است به جرم فرار از خانه در بند جوانان به سر مى برد. او خود را شاد نشان مى دهد و همچو ميزبانى كه مى خواهد به ميهمانش خوش بگذرد، دائماً در اطراف من مى چرخد وديگران را به من معرفى مى كند.

مى گويم مرضيه چقدر خوشحال به نظر مى رسي؟

-"اگر نخندم چه كنم؟ اوايل تحمل محيط بسته و تاريك زندان برايم سخت بود. الان مجبورم اين محيط را طورى در ذهنم بسازم تا بيش از اين مرا عذاب ندهد. مى توانى تصور كنى مدتى از زندگى ات را در جايى حبس باشى. آن هم در يك جاى خفه؟"

و باز احساس خفگى به سراغم ى آيد.

الهه 16ساله زير چشمى به من نگاه مى كند. روسرى اش را جورى روى سرش جابه جا مى كند تا توجهم به او جلب شود. كنارش مى نشينم. دستش را مى گيرم. دستانش ظريف و قشنگ بودند. معلوم بود روزگارى در رفاه زندگى مى كرده است. اشك حلقه شده گوشه چشمانش را پاك مى كند و بدون نگاه كردن به من، با هراس از اطرافيان زير لب آرام مى گويد: تو را به خدا خانم! من خيلى چيزها دارم بگويم اما نمى توانم وبه بقيه كه به من و الهه نگاه مى كردند، اشاره مى كند. او را رها مى كنم چون نمى خواهم برايش درد سر بسازم.

بهار 15 سال دارد. يك هفته پيش به جرم حمل مواد مخدر دستگير شده است.
چشمان حيرانش را دنبال مى كنم. به گوشه ى پاره ى لباسش زل زده است.
-بهار! چرا اينجايى ؟

-من نمى دانم. برادر دوستم بسته اى داد تا به برادرم بدهم. همان موقع مامورها مرا گرفتند. اصلاً اينجا كجاست؟ من نمى دانم...

بارها جمله ى " من نمى دانم" را تكرار كرد و دوباره هاج و واج همه را نگاه كرد.
مرضيه آرام گفت: پدر و مادر بهار حتى پول كرايه ماشين ندارند تا به ملاقات دخترشان بيايند. او دختر آفتاب مهتاب نديده اى است اما اين را بدانيد وقتى بهار از زندان بيرون برود ديگر آن بهار سابق نيست!

در بند زنان به سراغ زن ميانسالى مى روم كه حكم اعدام برايش صادر شده است. او با لحنى خشمگين مرا طرد مى كند. با تمسخر مى گويد تو نمى توانى برايم كاری كنى. برايش توضيح مى دهم كه كار من چيست. اما ظاهرا جلب اعتماد اين زنان كار خيلى سختى است. خود را متقاعد مى كنم كه اين زنان حق دارند اعتماد نكنند چرا که به خاطر همين اعتمادمجبورند اين چار ديوارى بلند را تحمل كنند.

در " بند زنان" زنان ساكت نشسته اند و حس سكوت سنگين اين را به تو القا مى كند كه انگار به سكوت توصيه شده اند. همه لبخندهاى مصنوعى بر لب دارند. به من و همراهانم نگاه مى كنند و خوب مى دانند كه اين نيم ساعت تاثيرى در سرنوشت شان نخواهد داشت.

از خواهر در باره مشكلات زنان در زندان مى پرسم خنده اى از گوشه لب هايش جارى مى شود و مى گويد: اينها با هم خوبند. حتى وقتى دعوا مى كنند."
او از نبود حتى يك مدد كار ناراحت است. مى گويد:هر مددكارى كه تا به حال اينجا آمده، سر يك ماه طاقتش طاق شده است. حتى يك هفته پيش معلم صنايع دستى هم ديگر نيامد."

مشكلات بهداشتى بيشتر زنان را آزار مى دهد. از وضعيت حمام گلايه مى كنند. يكى از زنان از نبودن نوار بهداشتى و ساير وسايل شوينده ناراحت است و مى گويد: "بعضى ها توان مالى پايينى دارند. هر ماه از نداشتن نوار بهداشتى عذاب مى كشند. آنها مجبورند از پارچه هاى كهنه استفاده كنند..."

قذيمى ترين زن اين بند با ابروهايى پيوسته، چهل و پنج ساله به نظر مى رسد، جرمش قتل است و محكوم به حبس ابد. هيچ كس حاضر نشد جزئياتش را برايم شرح دهد. خود زن نيز لبخند تحويلم داد. فقط لبخند.
زنى ديگر در گوشه ى بند نسوان چند نفرى را دور خود جمع كرده است.

معلوم است به عنوان ليدر آن گروه مورد قبول است. هيچ كدام با من حرفى نزدند و فقط به ليدر نگاه كردند. آن زن به جرم "قوادى" در زندان به سر مى برد.

مرضيه در گوشى به من گفت: اين زن" قواد" است. خانم! مى دانيد يعنى چه؟
خيلى كار زشتى مى كرده؟ ما همه طعمه ى او و امثال او شده ايم.
زن ميانسالى از من خواست به حرف هايش گوش دهم. دختر خانم! من پشيمانم. شوهرم آنقدر عصبانى ام كرد تا با قند شكن زدم توى سرش. اما نمى خواستم اينطور بشود...

فرصت ديدار تمام شد و من ماندم و سئوال هاى بى پاسخم.

من در ميان 30زن زندانى در جستجوى دانستن نوع جرم و دليل اقدام اين اعمال بودم اما هيچ كس جواب روشنى نداد. در مسير بازگشت از زندان زنان سنندج به دخترانى فكر كردم كه به خاطر فقر، نداشتن آگاهي، كمبود محبت به اين سرنوشت دچار شده اند. مانند بهار كه زندگى پاييزى را دارد تجربه مى كند.