روند پيوند مبارزات آزادی بخش زنان

با مبارزات طبقه کارگر

 

نگاهی به مقاله

 "مبارزه عليه نابرابری زن و مرد بدون مبارزه عليه اساس سرمايه داری، فقط توهم بافی است" به مناسب روز زن[1]

 

 

آنگاه که ميدان ابراز وجود بر خرده بورژوازی روشنفکر تنگ می گردد، همچون کودک خردسالی که گريه کنان پای بر زمين می کوبد و هر لحظه صدای شيونش بالاتر می رود، عمل کرده و با صفحاتی از تکرار مکررات خود و برخوردی بيمارگونه، نه سعی در برانگيختن بحثی سازنده و مترقی که سعی در کوبيدن نيروهای مبارز می نمايد. به عبارت ديگر از نظر خرده بورژوازی روشنفکر پرمدعا، ضرب المثل قديمی "ديگی که برای من نجوشه سر سگ تو بجوشه!" کاملاً صدق می کند.

 

خرده بورژوازی روشنفکری که هدفش از مبارزه صرفاً کيش شخصيت و منافع لحظه ای است، به محض اين که  در تحليل هايش با شکست مواجه می شود، خصلت سکتاريستی اش را با قبول نکردن اين حقيقت که اشتباه کرده است، به خوبی و حتی به شکل کودکانه ای بروز می دهد.

 

هدف يک جريان سکتاريستی نه ايجاد بحث ها و انتقادات سازنده و در نتيجه نشان دادن راهکارهای مبارزاتی بهتر برای رشد و پيشرفت ديدگاه انقلابی و اهداف مبارزاتی طبقه کارگر، نه برای رفع اشکالات و نواقص تئوريک و عملی موجود در جنبش که صرفاً توجيح نارسايی ها و ضعف ها و اشتباهات سياسی و تئوريک خودش می باشد.

 

مقاله "مبارزه عليه نابرابری زن و مرد بدون مبارزه عليه اساس سرمايه داری فقظ توهم بافی است" نمونه ای از اين گونه برخوردهای فرقه گرايانه جريانی است که در تنگنای سياسی گير کرده و به عبس دست و پا می زند. در 20 پاراگراف اين مقاله 4 صفحه ای جز تکرار مکررات با برخوردی ناسالم، درس آموزنده ای برای پيشبرد اهداف مبارزاتی آينده به کسی داده نمی شود. لُپ کلام اين مقاله اين است که ايجاد تشکيلات مستقل زنان که هدفش برچيدن نظام کارمزدی نباشد، بی فايده است. لذا در مقاله آمده است که : سخن از رفع نابرابری زن و مرد در چهاردیوار حاکمیت نظامی که سقوط مطلق 80% انسانها از هر نوع دخالت آزاد در سرنوشت کار و محصول کار خویش شالوده وجود و رمز بقای آن است، سخنی بی نهایت مشمئز کننده و متضمن چندش بارترین شکل استهزاء بشریت است. در اینجا احقاق هر نوع حق انسانی و از جمله هر گونه تلاش برای رفع هر میزان از تبعیضات جنسیتی میان زن و مرد، به طور قطع به مبارزه سازمان یافته تر،  متحدتر و آگاهانه تر علیه سرمایه داری گره خورده است. به عبارت ديگر به زعم نويسندگان اين مقاله، هرگونه مبارزه دموکراتيک زنان، امروز اگر در شکل نهايی و انقلابی اش نباشد، بی فايده است و در نتيجه اقدام به هرگونه مبارزه ای حتی در شکل سازماندهی شده اش هم "مشمئزکننده" است! (شايد دليل حمايت قاطع و فعال نکردن اين خط فکری از مبارزات سنديکاليستی رانندگان شرکت واحد هم همين باشد: يعنی چون مبارزات اين کارگران "سنديکاليستی" است، پس به مبارزات طبقاتی طبقه کارگران ربطی ندارد، حتی وقتی يک حرکت سنديکاليستی با واکنش رژيم به يک حرکت سياسی تبديل شده و به دستگيری و شکنجه و زندان ...تبديل گردد!)

 

نويسندگان اين مقاله هم همچون همه سکتاريست ها حرکت نردبانی هر مبارزه ای را از پله آخر شروع می کنند و معتقد به کار تشکيلاتی برای رسيدن به يک هدف نيستند. اگر حرکت در شکل نهايی اش آغاز نشود، طرد می گردد. اين ديدگاه طبيعتاً کاملاً غيرعلمی است و از پايگاه خرده بورژوايی کم ظريفيت و عجولی بلند می شود که تنها منافع لحظه ای را می بيند و اعتقادی به کار سياسی و عملی مداوم برای ساختن و رسيدن به هدفی ندارد. همه چيز را راحت می خواهد و اگر قرار باشد به خاطرش زحمت بکشد، از خيرش به طور کلی می گذرد.

 

نويسندگان اين تحليل در جايی اين گونه ادامه داده اند که در پاراگراف پيش از آن می نويسند: مردسالاری به هر پیشینهٔ تاریخی که وصل باشد امروز، در دوران تسلط بلامنازع سرمایه داری بر کل کره زمین، محصول اجتماعی مستقیم استیلای شیوهٔ تولید سرمایه داری است. هم کسی که مردسالاری را اعمال می کند و هم قربانی این رابطهٔ شرارت آمیز هر دو، حتی در اقصی نقاط آفریقا و دور افتاده ترین نواحی مسکونی کرهٔ زمین، در درون نظام بردگی مزدی و در جامعه مبتنی بر رابطه خرید و فروش نیروی کار، زندگی می کنند. شرائط کار، معیشت و فضای فکر هر دو، شرائط مخلوق سرمایه است و به طور مستمر توسط سرمایه بازتولید می گردد. عناصر فکری و فرهنگی و اخلاقی یا معیارها و ملاکهای اجتماعی و انسانی مسلط در زندگی آنها از هر کجا که مایه گرفته باشند، تضمین ماندگاری خود را از عمق مناسبات کاپیتالیستی و از ملزومات بقای این نظام اخذ می کنند. فشار هولناک اقتصادی، دیکتاتوری حاکم، خفقان، نبود آزادیهای سیاسی، اختناق اجتماعی، فقر فرهنگی و کلیه عوامل بنیادی یا غیربنیادی و فراساختاری دست اندرکار خلق، حراست و بازتولید این تبعیضات، همه و همه اجزاء همگن موجودیت سرمایه داری و شرط و شروط ماندگاری این نظام در هر جامعه و در سراسر جهان می باشند. اين پاراگراف، پاراگراف قبلی را نفی می کند، زيرا به گفته خود نويسندگان اين مقاله ما در شرايط "فشار هولناک اقتصادی، دیکتاتوری حاکم، خفقان، نبود آزادیهای سیاسی، اختناق اجتماعی، فقر فرهنگی و کلیه عوامل بنیادی یا غیربنیادی و فراساختاری دست اندرکار" بسر می بريم و در نتيجه چنين شرايطی، امکان هيچ نوع فعاليت باز (سازماندهی نشده ای) هر چند پيش پا افتاده ترين شکل آن هم باشد، وجود ندارد، چه رسد به پيوند مبارزات زنان به جنبش انقلابی کارگری بدون رهبری طبقه کارگر که بخواهد به نابودی نظام منتهی گردد. به عقيده نويسندگان اين مقاله پس چون ما در شرايطی نيستيم که به چنين انقلابی دست بزنيم، پس بهتر است دست روی دست گذاشته و در انتظار آن شرايط رويايی باقی بمانيم. در اين حالت اگر کسانی پيدا شوند که خواهان ايجاد کوچک ترين جنبشی باشند، با انتقادات ضد و نقيض اين افراد روبرو می شوند.

 

دقيقاً در شرايط ديکتاتوری قرون وسطايی و اختناق زده کنونی در ايران است که برخورد سکتاريستی اين روشنفکران خرده بورژوا، حالت آن کودک گريانی را دارد که هر چه ديگران بگويند، به حال او فرقی نمی کند، چون او پايش را در يک کفش کرده و حرفش يک کلام است و با کوبيدن پاهايش بر زمين و بدون توجه به شرايط خواهان آن چيز است، خواه اين خواسته عملی باشد خواه نه!

 

برخلاف اين ديدگاه، يک سوسياليست انقلابی، می بايد بتواند واقع بين باشد و از قدم های ممکن و عملی برای رسيدن به هدف نهايی شروع کند. او بايد بتواند تشخيص دهد که در جامعه ای که کوچکترين حق دموکراتيکی از قبيل داشتن يک تشکيلات، مثل تشکلات مستقل زنان و اتحاديه های کارگری يا حتی تعلقات به  يک گرايش، حتی اگر گرايشات فمينيستی باشد، ممنوع است؛ در کشوری که مبارزات سنديکاليستی و اعتصاب برای دريافت حقوق عقب افتاده، اگر منجر به گلوله باران شدن نشود، به دستگيری و زندان می انجامد، برای مبارزه با ستم جنسی يا برای هرگونه مطالبه دموکراتيک ديگری هم بايد با کار مداوم تشکيلاتی و در سطح توده مردم و طبقه کارگر شروع کرد.

 

همان طوری که مبارزات رانندگان شرکت واحد در عمل نشان داد، برای هرگونه حرکتی بايد اول سازماندهی و رهبری داشت، زيرا که هرگونه مبارزه دموکراتيکی منجر به رودررويی با رژيم شده و خواه ناخواه خصلت سياسی می يابد. لذا اگر چه خود مطالبه بالقوه يک مطالبه دموکراتيک باشد و مبارزه ای که برايش براه می افتد، الزاماً از سوی يک اپوزيسيون سياسی انقلابی نبوده و هدف سرنگونی رژيم هم نباشد، ولی وقتی بالفعل می گردد، به قدری پايه های رژيم را به لرزه می اندازد که خواه ناخواه از سوی حکومت يک حرکت سياسی تعبير گشته و با برخوردهای مسلحانه و  خشونت آميز رژيم روبرو می گردد.

 

لذا برخلاف نظر منعکس شده در مقاله مذکور که مبارزه را تنها در سطوح نهايی اش به رسميت می شناسد و بقيه مبارزات را سرزنش کرده و مردود می داند، در ايران آن سطوح نهايی مبارزات در حقيقت می تواند با جرقه کوچکی مثل مطالبات پيش پا افتاده کارگران شرکت واحد آغاز گردد.

 

علاوه براين، حتی اگر مبارزه ای بوسيله يک جريان سياسی کاملاً جا افتاده در جامعه و با رهبری و برنامه انقلابی هم آغاز گردد، در بدو امر با حرکت مسلحانه طبقه کارگر آغاز نمی گردد. دقيقاً به اين دليل که طبقه کارگر و هيچ قشری از مردم تحت ستم هيچ جامعه ای، در بدو امر به دنبال درگيری و رو در رويی مسلحانه با رژيم نيستند. مبارزات توده ای طبقه کارگر که حتی دارای رهبری در يک حزب انقلابی هم هست ، در ابتدا از همين گونه مطالبات ساده و پيش پا افتاده آغاز می گردد. اما آنگاه که رژيم يا از روی ترس يا از روی قدرت، به مقابله نامساوی دست می زند، است که نيروهای مبارز و انقلابی هم مجبور می شوند در برابر آن مقاومت کرده و از خود و مبارزه اشان دفاع کنند. در عمل و در حقيقت، قدم های اول نوع مبارزه ای  که به سرنگونی يک رژيم می انجامد را هميشه اولين بار خود رژيم برمی دارد. از اين رو است که در شرايط کنونی ايران لازم می آيد پيش از آغاز هرگونه مبارزه هر چند پيش پا افتاده و دموکراتيکی، اول يک رهبری و برنامه انقلابی داشت، تا نيمه راه بوسيله رژيم سرکوب نشده و بتوان مبارزه را تا آخر به پيروزی رساند.

به عبارت ديگر، يک جريان انقلابی ای که دارای سازماندهی و برنامه است، می بايد برنامه گرفتن قدرت را هم در دستور کار مبارزاتی خود داشته باشد. اما همان طوری که مبارزات دانشجويی هم نشان داد، هر گونه مبارزه انقلابی ای که با مبارزات انقلابی طبقه کارگر پيوند نخورده باشد، به دست رژيم سرکوب می گردد. پس لازم است تا برای پيشبرد اهداف انقلابی هر قشر تحت ستم در جامعه امروز ما، مبارزات انقلابی اين قشر را با مبارزات انقلابی طبقه کارگر پيوند زد. برای مثال مبارزات زنان ما برعليه ستم جنسی اعمال شده از سوی رژيم برای بازدهی موثر و سازنده که بتواند اين مبارزات را قدم به قدم به جلو سوق داده و از حملات رژيم هر چه بيشتر مصون دارد، می بايد با مبارزات انقلابی طبقه کارگر (بخصوص با مبارزات کارگران زن) پيوند خورده و هر دو مبارزه به پشتيبانی هم اتکاء کنند. در غير اين صورت، مبارزات زنان حتی اگر با برنامه و سازماندهی شده باشد هم بدون  پشتيبانی انقلابی طبقه کارگر در برابر رژيم دوام نمی آورد.

 

خلاصه اين بخش از بحث، اين می تواند باشد که مبارزات انقلابی زنان ما برای دستيابی به خواسته هايشان و رهايی از ستم جنسی قانونی (و اجتماعی) رژيم، اول نياز به داشتن تشکيلات و سازماندهی دارد و دوم تشخيص اين حقيقت که برای پيشبرد اهدافشان زنان ما نياز به پشتيبانی  طبقه کارگر هم دارند و سوم ايجاد ارتباط با کارگران پيشرو و بخصوص کارگران زن را در رأس برنامه مبارزاتی خود قرار دهند. اين پشتيبانی البته در عمل می بايد دو جانبه باشد. يعنی در هر مقطع لازم بر حسب نياز از همديگر دفاع کنند. برای پيشبرد چنين هدفی طبيعتاً لازم می ايد که دو جريان با هم ارتباط نزديک برقرار نمايند.

 

مرحله آخر اين گونه مبارزات، دو بخش دارد: بخش اول آن سرنگونی رژيم حاکم است. اين مرحله، در شرايط انقلابی به راحتی اتفاق می افتد. مهم بخش دوم آن است. يعنی آمادگی نيروهای انقلابی طبقه کارگر و ساير اقشار ستمديده جامعه که مبارزه را در حد براندازی رژيم پيش برده اند، می بايد برای گرفتن قدرت که همان ايجاد دولت کارگری باشد هم خود را از پيش آماده کرده و برنامه داشته باشند. در غير اين صورت، مانند انقلاب 57 و پس از رفتن شاه می شود. در دوران انقلاب 57، کليه جريانات دموکراتيک (مثل زنان) و انقلابی و چپی در مبارزات خيابانی برعليه ارتش رژيم گذشته حضور فعال داشتند و دست در دست طبقه کارگر آن رژيم را سرنگون کردند، اما چون برای مرحله بعد از آن رهبری آگاه و برنامه نداشتند، انقلاب را دو دستی تقديم بورژوازی سنتی ايران، يعنی قشر مذهبی و بازاری به رهبری خمينی کردند و نتيجه اش اين است که امروز می بينيم.

 

امروز کليه نيروهای سوسياليست انقلابی و مترقی درون طبقه کارگر و ساير اقشار تحت ستم که خواهان مبارزه با رژيم و ايجاد تغيير هستند، پيش از دامن زدن به هرگونه مبارزه ای لازم است که لااقل مراحل زير را پشت سر بگذارند:

 

 

***

 

در صفحه اول اين مقاله آمده است: پاره ای از محافل و گروهها ادعا می کنند که بالاخره و با همه اینها زنان غیرکارگر، حتی زنان طبقه بورژوازی نیز از فشار تبعیضات جنسی رنج می برند. منظور این محافل از تبعیض جاری جنسی علیه زنان غیرکارگر و تکمله حتی زنان طبقه بورژوازی بسیار شنیدنی و قابل تعمق است. اين برخورد، مغرضانه و گمراه کننده است. نويسندگان اين مقاله در اين پاراگراف از مقاله، آش شله قلمکاری تحويل زنان ايران داده اند که جز گيج شدن و بدبين شدن آنان به مبارزه رهايی بخش اشان کار ديگری نمی کند. به جای جملات هيجان برانگيز و مبهم، نيروهای مترقی ما می بايد بطور مشروح و با توضيحات هر روشن تر و بليغ تر موقعيت زنان ايران را شکافته و برای مشکلات آن راه حل عملی و ملموس پيش رو بگذارند.

 

بحث در مورد ابعاد ستم جنسی بايد دقيق بررسی شود. جامعه سرمايه داری همانگونه که نويسندگان اين مقاله هم اقرار دارند، جامعه ای است مبتنی بر ستم انسان بر انسان و ستم جنسی يکی از اشکال ستمی است که بر حسب از بين رفتن حقوق دموکراتيک اين قشر تحت ستم، يعنی زنان، فعليت پيدا می کند. همان طوری که تاريخ مبارزاتی فمينيستی زنان کشورهای غربی هم نشان می دهد، بورژوازی ستم جنسی را بر زنان طبقه خود نيز اعمال نموده است. اين پديده ای نيست که بشود با تمسخر و الفاظ هيجان انگيز رد کرد. اما بحث نيروهای سوسياليست انقلابی اين است که ابعاد ستم جنسی رابطه ای مستقيم با تعلقات طبقاتی و موقعيت زنان اقشار مختلف جامعه دارد. اين ستم جنسی به قرار زير نسبت به زنان افزايش می يابد:

1-      زنان بورژوای وابسته به رژيم،

2-      زنان اقشار ديگر بورژوازی که در حکومت نيستند و برای رژيم خدمت نمی کنند و اقشار مرفه و روشن فکر،

3-      زنان تحصيل کرده ای که از خانواده های نيمه مرفه و کارگری می آيند،

4-      زنان کارگری که به قشر ملی و مذهبی اکثريت کشور تعلق دارند و بخصوص آنان که در شهرهای بزرگ زندگی می کنند،

5-      زنان کارگر اقليت های ملی و مذهبی

 

اگر اين اقشار مختلف زنان را به دقت مورد بررسی قرار دهيم، می بينيم که زنان کارگر شهرستان های دور افتاده ايران، در حقيقت تحت ستم سه گانه و چهارگانه قرار دارند. يعنی نه تنها به خاطر جنسيت خود مورد ستم قرار می گيرند(مثل همه زن های ديگر)، بلکه به عنوان کارگر بيش از کارگران مرد تحت ستم طبقاتی نظام سرمايه داری واقع می شوند (يعنی بيکاری در ميانشان بيشتر از بيکاری در ميان مردان کارگر است، دستمزدشان برای کار مساوی کمتر از دستمزد مردان کارگر است و بيش از مردان کارگر مورد اهانت کارفرمايان خود واقع می شوند) و چون به اقليت ملی تعلق دارند (مثلاً کُردند، لردند، بلوچند...) از جايگاهی پايين تر از زنان فارس در جامعه بهره مند می گردند و اگر مسلمان شيعه نباشند، ديگر اصلاً انسان به شمار نمی آيند و هرگونه اهانت و تجاوزی در حقشان، عادی و بی اهميت می گردد.

 

در ديدگاه يک سوسياليست انقلابی، تمام اين زنان پتانسيل مبارزه برای حقوق دموکراتيک خود را دارند. ولی مبارزات آنها رده بندی داشته و با منافع طبقاتی اشان رابطه مستقيم دارد. مثلاً خيلی از زنان بورژوای وابسته به رژيم امروز در ايران هرگونه اهانتی را از طرف آخوندها می پذيرند، چرا که منافع مادی و طبقاتی اشان به ستم جنسی وارد بر آنها می چربد. زنانی که از خانواده های کارگری می آيند و يا کارگر فارسی زبان هستند و آنان که در شهرهای بزرگ کار می کنند، اما مجبور می شوند با ستم جنسی و طبقاتی همزمان مبارزه کنند. زنان کارگری که از اقليت های ملی و مذهبی هستند، بار مبارزه سه گانه ای را به دوش می کشند و اگر از مناطق دور افتاده کشور باشند، ابعاد عقب ماندگی اين مناطق بقدری گسترده و عميق است و در نتيجه آن ابعاد فقر بقدری بر جسم و روح آنها مستولی شده که آنان اغلب اصلاً در باغ مسائلی از قبيل حقوق دموکراتيک خود نيستند.

 

از اين رو است که زنان مترقی و انقلابی ما می بايد بقدری از نظر تئوريک غنی باشند که مبارزات زنان را از هر جايی که آغاز شود، رهبری کرده و به قدری در کار خود متعهد باشند که بتوانند اين مبارزات را با مبارزات دموکراتيک ساير اقشار جامعه و با مبارزه انقلابی طبقه کارگر پيوند بزنند. زيرا که در نهايت تنها با يک انقلاب سوسياليستی و روی کار آوردن يک دولت کارگری است که زنان می توانند در راه محو ستم جنسی در کليه اشکالش قدم بردارند.

 

اما اين بدان معنی نيست که  هم اکنون از ايجاد تشکلات مستقل خود که می تواند کليه زنان اقشار تحت ستم را در بر بگيرد، خودداری کرده و منتظر نجات به دست "مهدی" باشند. تنها زنانی که به هيچ وجه و تحت هيچ شرايطی نبايد به اين تشکلات راه داده بشوند، زنان وابسته به حکومت و خدمه رژيم کنونی و رژيم سابق هستند. اين زنان که منافع طبقاتی اشان بر ساير مطالباتشان بقدری می چربد که خود عامل پياده کردن ستم انسان بر انسان بوده و هستند، خائن به زنان رنجديده و ستمکش جامعه ما بوده و در پی انقلاب می بايد به سرنوشت مردان قشر و طبقه خود دچار شوند.

 

اکنون وقت آن رسيده که زنان مترقی و انقلابی و آگاه به ديدگاه مارکسيزم انقلابی در واقع هم در کادر رهبری طبقه کارگر فعال باشند و هم در سازماندهی زنان؛ از يک طرف مبارزات طبقاتی را رهبری کنند و طرف ديگر به مبارزات دموکراتيک زنان دامن زده و آگاهی هر چه بيشتر سياسی را به ميان زنان اقشار مختلف جامعه ببرند.

 

 

***

 

 

در نقد اين مقاله به بحث های ديگری هم می توان اشاره کرد که خارج از محدود بحث در مورد وضعيت امروز  زنان ما در ايران است.

 

به اميد اينکه اين برخورد نظری توانسته باشد با زنان زحمتکش و آگاه ما در حد ممکن همفکری و همراهی کرده باشد.

 

 

سارا قاضی

19 مارس 2006

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] http://www.jonbeshekargari.org/maghalat2/vahed/151284/zanan.htm