رنان از اشوب

 

مهری امیری

سميرا زندگي زيباست!!

داستاني را كه ميخواهم در اينجا برايتان بنويسم، ماجراي دختري 16ساله، در شهر زلزله زده بم است ، اين واقعه در تاريخ فروردين 83 اتفاق افتاده است :

عجب غروبي بود ، انگار كه در پس فلق رازي نهفته بود و اين راز را هيچكس جز خدا نميدانست. ولي كاش خدا اين راز را به دختران و زناني مانند سميرا ميگفت تا آنها از بلايي كه چند لحظه ديگر گريبانشان را ميگرفت ، آگاهي مي يافتند، و شايد ميتوانستند كاري كنند. شايد هم بهتر بود كه همگي شان در آن زلزله سهمگين ، كشته ميشدند. بله اين آرزوي بسياري زناني بود كه بعد از زلزله بم زنده مانده بودند و تنها و بي كس در انتظار سرنوشتي سهميگين تر از لحظه زلزله بسر مي بردند. ولي خدا حتي اين آرزو را نيز مستجاب نكرد ، شايد ميخواست دست جانياني را كه دم از دين و مذهب و مردم و.... ميزنند را بيشتر و بيشتر رو كند چه ميدانم بالاخره به قول قديمي ها خواست خدا بود!!

سميرا در خانه خوابيده بود كه ناگهان خانه خشت و گلي آنها كه با تعدادي آجر سست بنا شده بود ، به لرزه در آمد و مدت زيادي طول نكشيد كه همه چيز در دود و گرد و غبار و فرياد ضجه فرو رفت و سپس سكوتي سهمگين همه جا را فرا گرفت.............بعد از مدتي تنها باز مانده خانه يعني سميرا از زير تلي از خاك بيرون آمد، در آن لحظات به فكر دست شكسته و سر خون آلودش نبود و اصلا آنرا حس نميكرد، با صداي بلند مادر و برادر و پدرش را صدا زد : مامان ، مامان ، بابا جون ، احمد كجــــــــــــــائـــــــــيد.ولي هيچكس پاسخي نداد. انگار كه همه چيز بوي مرگ ميداد و او با ضجه و شيون وارد كوچه شد و فرياد زنان كمك طلبيد ، يكي به ما كمك كنه ، پدر و مادرم زير آوار ماندن كمـــــــــــــك تو رو خدا كمكم كنيد ولي جز صداي شيون و ناله صدايي از جايي نمي آمد و تقريبا همه افرادي كه زنده مانده بودند شرايط سميرا را داشتند و كمك مي خواستند. اين شرايط روزها و روزها به طول انجاميد و بعد از چند روز بالاخره نوبت بيرون آوردن اجساد خانواده سميرا رسيد!!

سميرا ديگر كمك نميخواست و حتي نميخواست پدر و مادر و برادر كوچكش را از زير آور بيرون بياورند. نميخواست جسد له شده آنها را ببيند و ترجيح ميداد صورت آنها را در آخرين لحظه اي كه آنها را سالم ديده بود را بخاطر داشته باشد .......

كشته ها را بدون كفن ، بدون سنگ مزار و بدون حتي يك خرما يا كمي حلوا به خاك سپردند ..... سميرا اندوهگين به خاله اش تكيه داده بود و به صحنه نگاه ميكرد ، حتي ديگر توان گريستن هم نداشت..............

مراسم تدفين در سكوت و ماتم در حالي كه چندين پاسدار ريشو دور و بر قبرستان را احاطه كرده بودند كه نكند صداي اعتراضي بلند شود برگزار شد ، همه تا خرخره از دست اين مزدوران عصباني بودند به اين دليل كه بجاي كمك به مردم و بيرون آوردن مردم از زير آوار و كمك به مجروحين، مردم بي پناه را كه لب به اعتراض گشوده بودند را مورد ضرب و شتم قرار داده و به آنها فحش و بد و بيراه ميدادندو تعداد زيادي مزدور از كرمان و استانهاي اطراف به بم آورده بودند كه هر كس در برابر اينهمه بي توجهي و زورگويي لب به اعتراض باز كند دستگير و در آن شرايط روانه زندان شود و يا به قصد كشت كتك بخورد !! اين بود رسيدگي به دردمندان و افراد بي پشت و پناهي كه راهي به جايي نداشته و فرياد رسي مي طلبيدند ولي چه سود كه يزديان زمانه رحم و انصافي در وجودشان ديده نميشد. خانواده خاله سميرا جزو معدود خانواده هايي بود كه همگي زنده مانده بودند ، زيرا كه خانه او خشت و گلي نبود و با آهن و سيمان و بلوك در استانداردهاي معمول ساخته شده بود، آخه شوهر خاله در سپاه پاسداران بود و به نسبت ساير افراد فاميل كه حاضر نشده بودند تن به اين نوع كارها بدهند از وضعيت اقتصادي مناسبي برخوردار بود، حتي به آنها ميزان زيادي مواد غذايي و پتو و .... دادند در حالي كه هيچ يك از اموال آنها از بين نرفته بود و اصغر آقا آنها را براي فروش به بازار كرمان ميبرد! سميرا به ياد باباش افتاد كه هميشه ميگفت ، اگه از گرسنگي بميرم هم حاضرنيستم ، مزدور اين بي پدر و مادر ها باشم، و هميشه به سميرا كه دختر بزرگ او بود ميگفت ، سميرا جان، تو بزرگ شدي و خوب ميفهمي كه مهمترين ارزش در اين دنياي بي سر و بن ، اينه كه به همنوع و ساير مردم كمك كنيم، و اينرو بدان كه بابات در اين رابطه با خداي خودش رو سپيده و هيچگاه نان مزدوري و يا نان مفت از گلوش نه تنها پايين نرفته بلكه همان چيزي را هم كه داشته را به ديگران هم داده و تنهايي نخورده . سميرا ميدانست كه پدر را همه دوست داشتند واو از داشتن چنين پدري هميشه به خود مي باليد ولي الان ديگه او رفته و سميرا ميبايست با كسي زندگي كنه كه بابا هميشه او را به عنوان يك باج بگير و مزدور ميشناخت و مردم محل هم حتي به او سلام نميكردند. واي كه اين وضعيت براش از مرگ ساده تر بود و سميرا شبها هميشه زير پتو اشك ميريخت و با خود نجوا ميكرد: خدايا چرا بايد اين ابتلا را به سر من بدبخت مي آوردي، چرا مرا هم مثل پدر و مادرم از اين دنياي لعنتي نبردي، حالا من با اين وضعيت چطوري بين مردم سر بلند كنم و بگم خانه يك باج بگير زندگي ميكنم!! خانه كسي كه حتي عيد به عيد هم خانه او نميرفتيم و بقول بابا مايه ننگ فاميل بود. ولي اين واقعيت تلخ به دختر معصوم تحميل شده بود و روزهاي خوش زندگي براي او به پايان رسيده بود. سميرا ديگه امكان رفتن به مدرسه رو نداشت ، يعني شوهر خاله كه بهش اصغر آقا ميگفتن گفت پول مفت نداريم كه تو رو به مدرسه بفرستيم، بعدش هم ميگفت طبق فتواي آقا(كه معلوم نيست كدوم آقا!! ) دختر بايد زود بره خونه شوهر و مدرسه اخلاقش رو خراب ميكنه! دختر خاله سميرا هم همين وضعيت رو داشت و تا كلاس پنجم دبستان بيشتر درس نخونده بود و الان 13 ساله بود.

شبها سميرا با صحنه هايي مواجه ميشد كه روز به روز بيشتر به حرفهاي باباش در مورد اصغر آقا ايمان مي آورد، تا هفته هاي اول زلزله او شبها با خودش كيسه هايي پر از گردنبند و انگشتر و النگو و پول به خانه مي آورد و بعضي شبها هم اصلا خانه نمي آمد و خاله بخت برگشته ، فقط گريه ميكرد ولي هيچ چيز به سميرا نميگفت ، تا اينكه يك شب دعواي سختي بين اصغر آقا و خاله درگرفت ، طوري كه اصغر آقا موهاي خاله عصمت رو گرفته بود و دور حياط مي كشيد و او را ميخواست از خانه به بيرون پرت كنه كه خاله التماس كنان گفت غلط كردم ديگه نميگم هر كاري كه ميخواي بكن و اصغرآقا از خر شيطون پايين آمد و خاله عصمت بدبخت رو ول كرد، آخه ديگه خاله همه كس و كارش مرده بودند و او هم مثل ساير زنهاي بم فرياد رسي نداشت و در خانه گرگ زندگي ميكرد! سميرا و دختر خاله اعظم ، خاله عصمت رو كه كتفش در رفته بود ، و صورتش پر از خون شده بود ، از حياط به داخل اتاق آوردن، اصغر آقا هم دوباره از خانه بيرون رفت و گفت شب نمي آد خونه. خاله عصمت ديگه نميتونست خودش رو نگه داره ، اعظم كه خيلي بهم ريخته بود رفت و خوابيد ولي سميرا بالاي سر خاله نشست و به همراه خاله شروع به اشك ريختن كرد ، سميرا در واقع بيشتر داشت براي خودش گريه ميكرد ، خاله كه احساس ميكرد همدردي پيدا كرده كه ميتونه باهاش درد دل كنه بالاخره به حرف آمد و گفت، ميدوني اين اصغر نامرد بعد از زلزله اين طلاها و پولها رو از كجا مي آورد؟ سميرا با تعجب به خاله نگاه كرد ، هر چند كه ميدونست كاسه اي زير نيم كاسه اصغر آقاست ولي سعي كرده بود به اون فكر نكنه . خاله ادامه داد ، از دست مرده هاي زير آوار ويا مجروحين باز ميكرد و مي آورد خانه ، چند تا از دست بندها و النگو ها خوني بود ! ميدوني شبها كجا ميره؟ از وقتي كه زلزله شده و زنهاي بدبخت بي سرپرست شدن چند تاشون رو صيغه كرده و اونها هم براي اينكه مجبور نباشن هر شب به دست يك پاسدار كثيف گرفتار بشن اجبارا به اينكار تن ميدن تا اصغر براي اونها سرپناهي از دولت بگيره ، وقتي كه به اينكار او اعتراض كردم و گفتم اصغر اينكارها گناهه و ... او هم منو به باد كتك گرفت، ولي من مگه كسي رو دارم كه بتونم از اين جهنم بيرون برم ، حالا ديگه همه كس و كارم مثل تو مردن و مجبورم با اين كثافت سر كنم. سميرا اتاق دور سرش چرخيد و حالش بهم ميخورد بي اراده از جا بلند شد و به حياط رفت و در دلش دوباره يك بار ديگه از خدا خواست كه او را راحت كنه و به اين زندگي ننگ آلود ادامه نده و شاهد اينهمه درد و رنج زنان بم نباشه . او در مورد فجايع بم بخصوص راجع به زنان و كودكان چيزهايي مي شنيدو مي ديد كه فقط با گريه خود را تسكين ميداد و اميد به اينكه روزي اينهمه ظلم و ستم به پايان برسد و فرياد رسي را مي طلبيد ولي صداي سميرا هميشه در گلو خفه ميشد و نااميدي روز به روز بر وي بيشتر غلبه ميكرد. تا اينكه يك روز وقتي كه سميرا كنارحوض حياط نشسته بود و به آينده بي سرانجام خويش مي انديشيد ، متوجه شد كه اصغر آقا با نگاهي ناپاك به او نزديك ميشود ، سريع خودش را جمع و جور كرد و به سمت اتاق رفت ولي اصغر آقا هم به همراه او آمد و در حالي كه درب اتاق را قفل ميكرد گفت مدتها بود كه منتظر روزي بودم كه عصمت در خانه نباشه حالا اون روز رسيده ..............

فرداي آن روز سميرا اندوهگين تر از روزهاي قبل و حتي اندوهگين تر از روزي كه پدر و مادرش را به خاك سپرده بود باز هم در گوشه حياط نشسته بود ، ولي اينبار ديگر تصميم خود را گرفته و ميدانست ميخواهد چكار كند ، به خودش نهيب زد كه از جا بلند شود، گويي كه ميخواست به مسافرتي دور برود و قطار در حال حركت بود، و ميخواست هر چه زودتر از اين كالبد خاكي خلاصي يابد و درد زن بودن و بي خانماني را از خود دور كند. سريع يك گالن نفت روي سرش خالي كرد و يك كبريت كشيد و در حالي كه تمامي وجودش مشتعل شده بود ، به وسط خيابان رفت و با صداي بلند فرياد زد: مردم، اصغر كثافت مرا كشت ، مرگ بر اين زندگي ننگ آلود ! مرگ بر اين بي عدالتي و در ميان خيابان شروع به دويدن كرد. مردم وحشت زده به اينطرف و آنطرف مي دويدند تا آبي پيدا كنند و سميراي نگونبخت را خاموش كنند، ولي خاله عصمت با نگاهي خاموش ، به سميرا نگريست و گفت ولش كنيد بگذاريد راحت از اين دنيا برود ، اين سرنوشت همه ما زنهايي است كه در اين زندان زندگي ميكنيم !

يك نفر از آن سوي كوچه فرياد زد ، سميرا نمير زندگي زيباست ! خاله عصمت در حالي كه لبخند تلخي بر گوشه لبانش نشسته بود زير لب گفت : آري زندگي زيباست ولي درمقاومت و عصيان ، نه در سكوت و تسليم !