O.R.W.I.
Organization of Revolutionnary Workers of Iran (Rahe Kargar)
Organization of revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ برابر با ۱۸ اگوست ۲۰۱۷
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس   orwi-info@rahekargar.net   و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
  چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ برابر با ۲۳ ژانويه ۲۰۱۳  
    نقش و جایگاه اتحادیه های کارگری در تشکل طبقه کارگر

نقش و جایگاه اتحادیه های کارگری در تشکل طبقه کارگر

 

متن گفتگوی سم گندین و محمدرضا شالگونی

سم گندین ازفعالین جنبش اتحادیه ای کانادا می باشد. او بیست وهفت دستیار ریاست اتحادیه اتومیبل سازی کانادا و مسئول تحقیقات این اتحادیه بوده است. سم گندین از محقیقین و نظریه پردازان برجسته جنبش اتحادیه ای و سوسیالیستی است. او از جمله ویراستاران سالنامه "سوسیالیست رجیستر"( Socialist Register) و همراه با لئو پانیچ سردبیر سالنامه یاد شده مولف کتاب هائی در باره بحران جاری سرمایه داری است.

 

ترجمه

آرش عزیزی - رضا رییس دانا

 

سوال:یک آیا مبارزات اقتصادی کارگران به خودی خود برای مارکسیست ها مهم است یا حتماً باید با رهبری سوسیالیست ها صورت گیرد؟

 

 

سم:- یکی از گزارههای مرکزی مارکسیسم این است که سرمایهداری را میتوان تغییر داد و اگر میتوان تغییر داد، کارگران درمحور پروژهی تغییر آن خواهند بود. در ضمن مهم است که کارگران را تقدیس نکنیم ، موضوع را جدی بگیریم . هم پتانسیل کارگران و هم محدودیتهایشان را بشناسیم. وقتی از محدودیتها صحبت میکنم منظورم تجربهی روزمرهشان است که محدود است . آنها درگیر مبارزات خیلی مشخصی هستند، در نتیجه تصویری از کل ندارند. نفس ماهیت وجودشان تحت سرمایهداری به صورت روزمره باعث میشود وابسته به سرمایه باشند. هر روز میآموزند که کس دیگری است که ظرفیت سازماندهی تولید را دارد ، کس دیگری ابزار علم را در اختیار دارد و با مالیه و بازار رابطه دارد و آنها تنها کارشان را میفروشند . در نتیجه این عنصر وابسته است. هم چنین کارگران در درجه اول درگیر این هستند که چگونه به زحمت گذران زندگی کنند. و گاهی اوقات این باعث میشود مبارزهشان محدود به منافع شخص خودشان بشود. میتوانند در گروه خودشان خیلی رزمنده باشند. به بیان دیگر به منافع تنها خودشان بپردازند ، نه کلِ طبقه.

 

نقش مارکسیستها، که بسیار مهم است، این است که مارکسیستها درکی از کل را به مبارزه میآورند. که تصویر بزرگتری است از انچه آنّها در آن فعالند. یعنی تصویر کلِ سرمایهداری. در ضمن آنچه مارکسیستها میآورند فقط مسالهی فردی کارگران نیست که مسالهی قرار دادن کارگران در آن تصویر کلی است تا ببیند که آنها طبقهای هستند با استقلال بالقوه که میتواند منجر به تغییر اجتماعی شود. این هم بسیار حیاتی است. در ضمن مهم است که مارکسیستها تاریخ را‪، درکی از خاطرهی سایر مبارزات و آموزشِ درسهای سایر مبارزات رابه میان کارگران ببرند،. از آنجا که اینها مسائلی بسیار پیچیده هستند، اینگونه کارگران میتوانند هم از مبارزات سایر مناطق و هم از مبارزهی خودشان یاد بگیرند. واین نقش حیاتی مارکسیستها است.

 

اما تا جایی که به کارهایی برمیگردد که مارکسیستها نمیتوانند انجام دهند، بسیار حیاتی است که بدانیم مارکسیستها نمیتوانند مبارزات را اختراع کنند. آنها متکی هستند به مقاومتی که از سوی خود کارگران نشان داده میشود. یعنی اینکه خود کارگران قابلیت سازماندهی خود را نشان بدهند. و در این نقطه، با پدیدار شدن مقاومت و قرار گرفتن در مقابل محدودیتها، نقش مارکسیستها است که بکوشند ظرفیتهای مارکسیستی را توسعه بدهند، قدرت سازمانی و درکی راکه وقتی کارگران به موانع بر میخورند به جای عقب رفتن، بیشتر پیش بروند.

 

در نتیجه مسالهی رابطهی بین کارگران و مارکسیستها واقعا دوطرفه است. و ما باید متوجه باشیم که وقتی از این موضوع صحبت میکنیم، وقتی از تغییر صحبت میکنیم، این قضیه چقدر دشوار است. شامل فداکاری ، مخاطره ، و عدم قطعیت میشود. هیچ تضمینی در کار نیست. مساله بسیار پیچیده است.

 

بگذارید با یک نکته تمام کنم که به نظرم بسیار بنیادین است. و آن این است که حتی اگر کارگران جهان را بفهمند و از آن خوششان نیاید و خواهان تغییر آن باشند، مساله این است که آیاواقعا باور دارند این کار ممکن است؟ یا اینکه احساسات تقدیرگرایانه دارند؟ این احساس که اوضاع بد است. اما چه کاری از دست من بر میآید؟

 

اینجا است که مارکسیستها بسیار مهم هستند. حیاتی است که ساختارهایی ساخته شود که کارگران بتوانند از طریق آنها دست به مبارزه بزنند. که کارگران ببینند تغییر اوضاع ممکن است، اعتمادی به این ساختارها و در نتیجه به خودشان داشته باشند. پس واقعن، مسالهی بنیادین در تمام این قضایا سازماندهی است.

 

شالگونی: قبل از هر چیز سلام و عصر به خیر عرض میکنم خدمت همه، مخصوصن رفیق سم عزیز.باید بگویم من یکی از هواداران شما هستم و دانش و تجریبیات شما را دررابطه با مبارزات طبقه کارگر دنبال میکنم.ترجیح میدهم چند سوال مطرح کنم و بسیار مشتاقم که دانسته ها و معلومات و تجربه های شما را در رابطه با مبارزات اقتصادی طبقه کارگر در کشورهای دیگر بدانم، زیرا که دانش و تجربه شما برای کارگران و فعالین چپ ایرانی بسیار با ارزش است. میخواهم بپرسم که تجربه مبارزات اقتصادی در کشورهای دیگر چگونه است؟ آیا تجربه ای پیرامون مبارزات اقتصادی با سمتگیریهای سیاسی (مبارزات اقتصادی و سیاسی)توام با یکدیگر وجود دارد؟ و یا اینکه مبارزات اقتصادی به خودی خود هم لازم و مهم هستند؟نظر شما در باره ی تجربیات طبقه کارگر در مبارزات اقتصادیشان در کشورهای مختلف چگونه بوده است؟ زیرا برای فعالین کارگری و چپ ایرانی این دانسته ها بسیار باارزش و مهم است، بخصوص از جانب شخص مطلع وبا معلوماتی چون شما.

 

سم:از نظرات سخاوتمندانهتان متشکرم. باید بگویم که من بیشتر از تجربهی خودم سخن میگویم که اساسا در کانادا و آمریکا است باضافه سفرهایی که به اروپا، آفریقای جنوبی و آمریکای لاتین داشتم.

 

سرمایهداری به شیوهی ناموزون رشد میکند و شرایط مشخص از هم متفاوت هستند. نه فقط در دورههای مختلف بلکه در کشورهای مختلف. پس میخواهم هنگام کلیگویی خیلی محتاطانه عمل کنم. بگذارید نکتهای در مورد طبقهی کارگر در کشورهای توسعهیافته پس از جنگ بگویم.

 

پس از جنگ میان کارگران فرض این بود که آنها میتوانند تحت سرمایهداری به اهداف خود دست بیابند. و حتی وقتی اهداف سوسیالیستی مطرح میشد، کارگران میپنداشتند که تحت سرمایهداری، رشد به طور باثبات ادامه دارد، امنیتمان بیشتر میشود، میتوانیم به خواستههای مادیمان برسیم و در طول زمان موقعیت کمی دموکراتیکتر میشود، کمی برابرتر میشود و تا دورهای همین اتفاق هم افتاد. سرمایه در موقعیتی بود که میتوانست به کارگران امتیاز بدهد چرا که به سرعت رو به رشد بود. این دورهی یگانهای پس از جنگ بود و کارگران، قدرت داشتند که این چیزها را به دست بیاورند.

 

باید بگویم در این دوره چپ بخصوص در آمریکای شمالی ‪و تا میزانی چشمگیرتر در اروپا ، حاشیهای شد. بعد به جایی رسیدیم که دستاوردهای کارگران برای سرمایه به مشکل بدل شد. طبقهی کارگر سازمانیافته حول خواستههای اقتصادی ، دستمزدها و مزایا به خطری برای سودبدل شد. و اینجا بود که سرمایه شروغ به تغییر مسیر کرد. و مشکل اینجا بود که کارگران میزان زیادی از ظرفیت خود را از دست داده بودند، چرا که چپ شکست خورده بود و کارگران اینقدر درون نظام جنگیده بودند که بسیاری از ظرفیتهای خود برای مبارزهی دست جمعی را از دست داده بودند. آنچه پس از آن شاهدش بودهایم، یعنی نولیبرالیسم، شکست بزرگی برای طبقهی کارگر بوده است. طبقهی کارگر از نظر انتظارات خود نیز شکست خورد. برای اینکه کارگران انتظارتشان را پایین آوردند. احساسشان این بود که میتوانند به آنچه قبلا به دست آوردهاند چنگ بیاندازند و اینگونه موفق خواهند شد. مشکل همین بود‪.

 

اما مشکل دیگر این است که سرمایهداری فقط به اتحادیهها حمله نکرده است که در ضمن کارگران را درون سیستم ادغام کرده است. فضایی ایجاد کرد تا کارگران از خود به مثابهی فرد و نه به صورت دستهجمعی دفاع کنند. در نتیجه کارگران برای حفظ سطح مصرف خودشروع کردند به کار کردن در ساعات طولانی،و شروع کردند به بدهی بالا آوردن، کارگران در غرب که دستمزد بازنشستگی داشتند امیدوار بودند بازار سهام بالا برود، چون دستمزد بازنشستگیشان وابسته به بازار سهام شده بود. کارگران جوان بیشتر در خانه ماندند تا پولی کنار بگذارند و خانه بخرند. فکر میکردند افزایش قیمت مسکن برای آینده شان امنیت می آورد. و معنای تمام اینّها این بود که کارگران راههایی فردی برای بقا و گذران زندگی پیدا میکردند. و این به نحوی از طریق استثمار بیشتر خودشان بود و اینگونه ظرفیت جمعیشان را بیش از پیش از دست دادند. در نتیجه انها در موقعیتی که در کشورهای غربی توسعهیافته هستند این است که کارگران بسیار ضعیف هستند. و این به سوال شما در مورد مسائل اقتصادی و سیاسی میانجامد.

 

در محیط امروز آن نوع مبارزاتی که پیش از این داشتیم، که کارگران فقط در محل کار مشخصی دست به مبارزه میزدند، یا در بخش مشخصی علیه کارفرمای مشخصی، دیگر به نتیجه نمیرسد. در واقع در دورهی قبل وقتی کارگران به ان دستاوردهامی رسیدند، اغلب به سایر بخشها گسترانده میشد. خوب، امروز دیگر گسترانده نمیشود و روشن نیست که کارگران بتوانند انرا انجام دهند مگر اینکه چشمانداز طبقاتی وسیعتری داشته باشند. وقتی میگویم چشمانداز طبقاتی وسیعتر منظورم فقط تمرکز بر سیاست نیست. که نوع دیگری از سیاستورزی است.

 

در بسیاری از کشورهای غربی، کارگران به احزاب سوسیال دموکرات به عنوان پاسخ سیاسی به محدودیتهای اقتصادی نگاه میکنند اما این نیز پاسخی نبوده است. چرا که خود این احزاب سوسیال دموکرات تنها شکل دیگری از نولیبرالیسم بودهاند. راه مهربانتری به سوی نولیبرالیسم. آنچه من ازآن صحبت میکنم نیاز کارگران به پذیرفتن این واقعیت است که باید طبقه را بسازند، که نمیتوانند تنها به مبارزه به عنوان افراد ادامه دهند. چه در بخش عمومی و چه در بخش خصوصی. و آنّها باید شروع به درک قدرت سرمایه در نظام سرمایهداری کنند و اگر دست به، به چالش کشیدن قدرت سرمایه نزنند همیشه در این تله گیر میکنند که خوب، من چگونه باید از شغلم حفاظت کنم؟، باید رقابتیتری شویم؟، چگونه با بخش دولتی سر کنیم؟، باید مطمئن شویم بودجهها متوازن هستند. و تا وقتی که در منطق سرمایه گیر آمده باشیم، و از منطق فقط منظورم ایدئولوژی نیست که ساختارهای سرمایه است، نمیتوانییم اوضاع را عوض کنیم. و این یعنی تلاش برای فکر راجع به اینکه باید چه ظرفیتی را به عنوان طبقه بسازیم که بتواند سرمایه را به چالش بکشد، که بتواند جریان سرمایهی مالی را محدود کند، که بتواند علیه بانکها قد علم کند، که بگوید شرکتها نمیتوانند حق دموکراتیک داشته باشند که خیلی راحت کارخانهها را تعطیل کنند، که رقابت تنها راه سازماندهی جامعه نیست.

 

و این آن نوع سوالاتی است که جنبش اتحادیههای کارگری باید بپرسد و باید بگویم که این اتفاق نیافتاده است. با تعمیق این بحران، این اتفاق شروع شده است. ما واقعا ضعف جنبش کارگری را -از لحاظ اتفاقی که افتاد، وقتی بحران مالی صورت گرفت - میبینیم. سرمایه باید به موضع دفاعی میرفت، باید مشروعیت خود را از دست میداد. اما در این کشورها، این کارگران بودند که به موضع دفاعی رفتند. بسیاری از این تغییرات دارد بیرون جهان توسعهیافته میافتد و در چیزهایی مثل بهار عرب که در واقع دارد به کارگران در کشورهای توسعهیافته الهام میدهد تا شروع به پرسیدن این سوال بکنند که به کجا میروند، آیا ساختارهای کنونیمان کافی است یا نه؟ اما به نظرم هنوز در مرحلهی اولیه هستیم.

 

سوال دو بخش قابل توجهی از جریان های چپ ایرانی ، اتحادیه های کارگری را شکل سازمانی رفرمیسم می دانند که در محدوده سرمایه داری می ماند و نمی تواند از آن فراتر برود. به همین دلیل با آن مخالفت می کنند و در مقابل آن خواهان ایجاد شوراهای کارگری یا کمیته های کارخانه یا مجامع عمومی کارخانه ها هستند. نظرتان در این باره چیست؟

 

 

دوباره، میخواهم در مورد موقعیت مشخص سایر کشورها محتاطانه صحبت کنم.

 

بر اساس تجربه و درک خود من، اتحادیههای کارگری اساسا سازمانهایی رفرمیست هستند. ساختار آنها طوری است که سازمانهایی رفرمیستی باشند. وقتی اتحادیهای را سازمان میدهی، در واقع گروهی کوچک از کارگران است که میکوشند با کارفرمایشان سر کنند و دنبال اصلاحات بلافصل هستند. یکی از مشکلاتی که کارگران دارند این است که اینها حتی سازمانهای رفرمیستی خوبی نیستند چرا که این ساختارها امروز حتی نمیتوانند به اصلاحات شایسته برای کارگران دست پیدا کنند. کارگران باید به این فکر کنند که چگونه هم این سازمانها را بسازند و رادیکالیزه کنند و هم به فکر ساختارهای کارگری جدیدی فرای اتحادیهها باشند، اگر این اتحادیهها قرار است سازمانهای صرفا رفرمیستی باشند.

 

امیدوارم این از موضوع پرتمان نکند اما اجازه دهید مثالی بیاورم.

 

در دههی ۱۹۳۰، که آخرین باری بود که در غرب بحرانی داشتیم که به اندازهی این بحران عمیق بود، کارگران محدودیتهای سازمانهای حرفهمحور خود را دیدند. اینها سازمانهایی بودند که اساسا بر پایهی مهارتی مشخصی سازمان یافته بودند. کارگران در این میان سازمانهای کارگری جدیدی ساختند که فرای مهارتها بود و فرای جنسیت و نژاد و قومیت. کارگران دست به انواع تاکتیکهای جدید مثل اعتصاببا بستنشینی زدند. سوال امروز این است که بحران نشان داده این ساختارها چقدر ضعیف هستند و مسالهی نوع جدید سازمانهای کارگری را پیش گذاشته است و ما هنوز در زمینهی اینکه چگونه خودمان را سازمان دهیم به چیز جدیدی نرسیدهایم. در زمینهی سازمانهای میانی، مثل مجامع کارگری در سطح محلی، شاید بتوانیم کمی صحبت کنیم.

 

خلاصه پاسخ من به این سوال این است که اتحادیهها سازمانهایی رفرمیستی هستند، اما آنها فضایی هستند که کارگران در آن دست به مبارزه میزنند، و فضایی که در آن میتوانند آموزش ببینند. کاری که چپ باید بکند این است که از شوراهای محلی حمایت کند اما باید راهی پیدا کند که اینها را فرا سوی محلها و فراسوی اتحادیهها پیوند بزند. نه اینکه فقط آنها را به عنوان هستهی رزمنده ببیند، چون این سازمانهای محلی هم محدود هستند. باید راهی برای پیوند زدن به آنها با شبکهای از فعالین کارگری در سراسر جامعه پیدا کند. تا شروع کنیم به حرکت به سمت طبقه و ببینیم که چگونه میتوانیم جریانی در هر اتحادیهای داشته باشیم که مسائل رادیکال و مسائل طبقاتی و استراتژیهای رادیکال را به اتحادیه میآورد. منظور از این حرف این نیست که اتحادیهها دیگر سازمانهای رفرمیستی نخواهند بود، که این است که ،امکانهای اتحادیهها را بیشتر به این سمت هل میدهیم و در ضمن کادرهایی از کارگران در سطح محلی میسازیم که این قابلیت را داشته باشند که شروع به فکر در این مورد و ساختن سازمانهایی کنند که میتوانند فرای خود اتحادیهها پیشروی کنند. و این سازمانهای محلی خودشان منابع زیادی ندارند و ارتباطهای زیادی ندارند. آنها به نوعی سازمانهای بیرونی نیاز دارند که به آنها از لحاظ تحلیل، از لحاظ منابع، از لحاظ ارتباطات کمک کنند چرا که در غیر این صورت نوع منابعی که رهبری کارگری و بوروکراتهای اتحادیهها دارند بر آنها غلبه مییابد.

 

شالگونی: انطور که من میدانم اتحادیه های کارگری اشکال جهانی سازمانهای کارگری هستند که در سطوح اقتصادی مبارزه میکنند، نمیدانم ایا نمونه های مهمی از اشکال دیگر سازمانی که موفقیتهای باارزش و قابل توجهی بدست اورده باشند وجود دارد؟ البته بعضی شرایط خاص انقلابی در کشورهای مختلف وجود دارد که اشکال دیگر سازمانی در انها پدیدار شدند. مثلن در انقلاب روسیه ، کمیته های کارگری و شوراها بوجود امدند، که در سازماندهی کارگران برای بدست اوردن ان پیروزی تاریخی، بسیار موثر بودند. اما در کشورهای مختلف، انگونه که من میدانم، اتحادیه های کارگری چیزی بسیار بسیار عادی هستند.اگر اشتباه می کنم، می خواهم رفیق سم مرااصلاح کند.

 

سم : سوال بسیار عالیای است. به نظرم شما اینجا به قلب مساله رسیدهاید. من کاملا موافق هستم.

 

شکلِ اتحادیهی کارگری شکلی همگانی است که کارگران با آن دست به دفاع از خود میزنند. و من نمیگویم که این شکل را باید کنار زد من فقط میگویم که این شکل به خودی خود کافی نیست. و چپ سنتا به این سوال اینگونه پاسخ داده که خوب، در ضمن نیاز به حزب داریم.

 

و این نقش حزب است که بعدی سیاسی به ماجرا بیاورد.

 

سوالی که من سعی میکنم مطرح کنم این است که حالا اگر در موقعیتی باشیم که داشتن حزب انقلابی اصلا در برنامه نیست باید چه کنیم؟در موقعیتی که خود چپ، خود سوسیالیستها، همانقدر شکست خوردهاند که اتحادیههای کارگری. این بخصوص وقتی صدق میکند که راجع به آمریکای شمالی فکر کنیم. آیا میتوانیم شروع به تصور در مورد شکلی میانی بکنیم که شاید بتواند وجود داشته باشد؟ نه برای اینکه جای اتحادیهها را بگیرد که برای اینکه شاید بتواند نقش چیزی را پیدا کند که اتحادیهها را به جلو هل میدهد و کارهایی کند که اتحادیهها نمیتوانند انجام دهند.

 

و میخواهم به روشنی بگویم که منظورم در این‌‌جا چیست. در اینجا از چیزی صحبت میکنیم که خیلی شبیه سوویت یا شورا است. اما ما در موقعیتی انقلابی نیستیم پس منظورم این نیست که کارگران شروع به ادارهی امور کنند، اما چیزی است که بیل فلچر، فعال آمریکایی، در مورد مجامع شهری کارگران مطرح میکند. ایدهی او این بود که مسائل طبقاتی فقط از محل کار بیرون نمیآیند، که طبقه چیزی است که در سراسر محله و سراسر جامعه وجود دارد. اتحادیهها در آمریکا تنها نمایندهی ۱ نفر از هر ده کارگر و در کانادا نمایندهی کمتر از ۱ نفر در هر ۳ کارگر هستند. یعنی بیشتر کارگران در اتحادیهها نیستند. پس چرا به فکر ساختن سازمانهایی در سطح شهری و در سطح محلی نباشیم که بتواند کارگران را گرد هم بیاورد، چه آنهایی که در اتحادیهها هستند و چه آنهایی که نیستند. و بتواند در مورد منافع تمام آنها صحبت کند. به عنوان کارگران، به عنوان مردمان نگران سلامتی، نگران محیط زیست، نگران حمل و نقل.

 

و ما در تورنتو عملا برای انجام این کار تلاش کردهایم. نمیدانم دیگر چه کسی این تلاش را کرده و به هیچ وجه نمیخواهم در مورد دستاوردهایمان در اینجا مبالعه کنم چون ما هم به مشکلات بزرگی برخوردهایم اما کاری که سعی کردهایم انجام دهیم ساختن سازمانی در تورنتو است که مجمع کارگری تورنتوی بزرگ نام دارد. ما گروههای محلی مختلف، گروههای فرقهای مختلف در چپ و غیره را گرد هم آوردیم و افراد در آن به عنوان افراد عضو میشوند. یعنی ائتلاف نیست، نمیخواستیم ائتلافی شل و ول بسازیم. آنچه میخواهیم بگوییم این است که چه کسی علاقه به سطح جدیدی از سیاستورزی دارد که فرای جنبشّهای اجتماعی و فرای اتحادیههای کارگری برود. سیاستی که ضدسرمایهداری باشد حتی اگر توافق روشن بسیاری در مورد اینکه این ضدیت با سرمایهداری چیست وجود نداشته باشد. اما حاضریم در این مورد بحث و مناظره کنیم. سازمانی که خیلی تمرکز طبقاتی داشته باشد، که میخواهد به مسائل طبقاتی در جامعه در محل کار پاسخ بگوید، که میکوشد مردم را از فراسوی اتحادیهها گرد هم بیاورد و تنها سازمان اتحادیهای نیست و تنها شورای کارگری هم نیست که فقط به اتحادیههای کارگری بپردازد ،اما بکوشد جامعه را وارد خود کند و آنرا به عنوان فضایی ببینیم که در آن در مورد مسائل صحبت میکنیم، افکارمان را میسازیم، کادرهایمان را میسازیم (یعنی سازماندهندهّها و روشنفکرهایمان را)،که آموزش مردمی انجام میدهیم تا مسالهی سوسیالیسم را دوباره در برنامهها قرار دهیم چرا که این مساله کنار رفته است. و فضایی که در کمپینهای مشخص دخالت کنیم هر جا که باشیم.

 

مثلا ما بر سر برخورد با قطع بودجهّهای دولتی و سیاستهای ریاضتکشی خیلی فعال بودهایم. کوشیدهایم برای حمل و نقل عمومی رایگان مبارزه کنیم.

 

خلاصه فکری هست که به نظرم باید از نظر تئوریک بیشتر مورد بحث قرار بگیرد و همچنین از نظر عملی.

 

من با شما موافق هستم. شکلِ اتحادیهی کارگری همگانی بوده است. سوالی که من میپرسم این است که آیا به جایی رسیدهایم که بتوانیم محدودیت شکل اتحادیهی کارگری را ببینیم تا به چیز دیگری برای تقویت شکل اتحادیهی کارگری و فراتر رفتن از آن برسیم یا نه؟ و اگر در این موقعیت هستیم که فقط نمیتوانیم بگوییم به حزب سیاسی نیاز داریم . چون در موقعیتی نیستیم که در حال حاضر چنین حزبی بسازیم. چون اگر هم حزبی ساختیم ، باید بگوییم این حزب چه باید بکند. چگونه بین مسائل آگاهی طبقاتی و سندیکایی بین کارگرانی که آگاهی رادیکال دارند پل بزند.

 

پس به نظرم مسالهی مهمی است که باید به آن فکر کنیم اما همانجور که شما میگویید مسالهی جدیدی است و نه چیزی که در خیلی جاها وجود دارد.

 

و آنچه من امید دارم از دل این بحران اتفاق بیافتد و به نظرم در هر کشور باید به فکر این باشیم این است که ببینیم در هر شرایط چگونه میتوانیم به فکر چیزی جدید باشیم. نه فقط آن کاری که قبلا میکردیم، که تلاشی کمی سختتر. و به نظرم ایناست که همهجا باید در دستور کار قرار بگیرد. که ،اشکال جدید سازمانی به چه معنی هستند؟

 

سوال سه علل اصلی غلبه رفرمیسم و بوروکراتیسم در بسیاری از اتحادیه های کارگری چیست؟ و چگونه می شود با آن مقابله کرد؟

 

سم : ادبیات مفصلی در مورد بوروکراسی در اتحادیههای کارگری و فاسد شدن رهبران آنها و نزدیکتر شدنشان به بورژوازی موجود است. به نظرم ،آنچه من میخواهم بر آن تاکید کنم این است که قضیه به خود اتحادیهها هم بر میگردد و فقط رهبران نیستند. تا جایی که اینها خود را به عنوان سازمانهای ابزاری میبینند یعنی سازمانهایی که تنها میکوشند چیزی برای اعضای خودشان در چارچوب سرمایهداری به دست بیاورند، مناسب ایجاد این نوع بوروکراتیسم خواهند بود.

 

کارگران معمولا فکر میکنند که شاید اگر فقط حق عضویتمان را بپردازیم، مثل پرداحت حق بیمه ، و آنها بتوانند آنچه میخواهیم برایمان بیاورند. رهبران هم فقط آنقدر دموکراسی و مشارکت کارگری میخواهند که بتوانند اعتصابهایی سازمان دهند و کاری کنند که مدیریت شرکت آنها را جدی بگیرد. اما این رهبران هیچوقت علاقمند به آن نوع ظرفیتها و درکی که کارگران در صورت تغییر جامعه باید داشته باشند نیستند. اینجا است که مسالهی دموکراسی حاشیهای میشود.

 

البته اغلب پیش میآید که کارگران در مبارزه محدودیتهای بوروکراتیسم را ببینند و سعی میکنند فرای آن بروند که کار بسیار مشکلی است. و پاسخ فراتر رفتن از آن دو چیزی است که پیش از این گفتم. دوباره بر آنها تاکید میکنم:

 

یکی این است که تا وقتی که کارگران در یک محل هستند، کارشان بسی