ابتذال
سیاست؛
وقتی
بازی قدرت،
جان انسان را
نشانه میرود
نوید
مؤمن زاده
«بچهها
شوخیشوخی به
قورباغهها سنگ
میزنند؛ قورباغهها
اما، جدیجدی
میمیرند.»
نگاهی،
هرچند کوتاه،
به گفتهها و
رفتارهای
دونالد ترامپ
و رضا پهلوی
نشان میدهد
که هر دو، سیاست
را تا اندازهای
به ابتذال
کشاندهاند؛
آنچنان که گویی
با جان انسانها
نه در عرصه
واقعیت، بلکه
در میدان یک
بازی سرگرمکننده
روبهرو
هستند.
گاهی
برای شناخت یک
بیماری، پزشک
ناچار است
کالبد را
بشکافد تا علت
مرگ را بیابد.
اما اگر این
شکافتن بیوقفه
ادامه یابد،
جسد آنچنان
تکهتکه میشود
که دیگر حتی
تشخیص هویت
نخستین آن نیز
دشوار میشود.
سیاست نیز چنین
است. هرچه بیشتر
سخنان و
رفتارهای
ترامپ و رضا پهلوی
را میکاوی، بیشتر
درمییابی که
سیاست، در
نگاه آنان، از
معنای واقعی
خود تهی شده و
جای خود را به
نمایش، هیجان،
خودشیفتگی و
سوداگری داده
است.
البته
میان این دو
تفاوتی اساسی
وجود دارد.
ترامپ رئیسجمهور
قدرتمندترین
کشور جهان است
و فرمانهای
او میتواند
سرنوشت میلیونها
انسان را تغییر
دهد. رضا پهلوی
چنین قدرتی
ندارد؛ اما هر
دو، هر یک در
اندازه و جایگاه
خود، میتوانند
نقشی ویرانگر
ایفا کنند؛ یکی
در مقیاسی
جهانی و دیگری
در مقیاسی
محدودتر، اما
همچنان پرهزینه
برای جامعه ایران.
ترامپ
آشکارا از
بمباران ایران
با زبانی سخن
گفته که گویی
از یک تفریح
شبانه حرف میزند.
نقل شده است
که هنگام
مشاهده تصاویر
اهداف، گفته
بود: «این را
بزنید؛ این خیلی
هیجانانگیز
است.»
برای
او شاید این
تنها یک جمله
باشد؛ اما برای
مردم ایران، این
جمله به معنای
خانههای ویران،
کودکان کشتهشده،
خانوادههای
داغدار و شهری
است که زیر
آتش جنگ فرو میریزد.
در
حمله به پل «بی۱»
کرج،
انسانهایی
جان باختند و
دهها نفر زخمی
شدند. پیش از
آن و پس از آن نیز
تجاوز آمریکا
و اسرائیل به
ایران، خسارتهای
گستردهای بر
زیرساختها و
زندگی مردم
وارد کرد. در میان
همه این جنایتها،
فاجعه مدرسه میناب
زخمی است که
هنوز بر وجدان
هر انسان
آزادهای سنگینی
میکند؛ زیرا
پشت هر عدد،
زندگی کودکی
نهفته است که
هرگز فرصت
بزرگ شدن نیافت.
زبان
ترامپ، زبان
تهدید است؛
تهدیدهایی
چنان بزرگ که
با اتکا به
قدرت نظامی
آمریکا، از
مرز خیال عبور
میکنند و به
واقعیت بدل میشوند.
او از
«بازگرداندن ایران
به عصر حجر»
سخن میگوید و
با بهرهگیری
از تصاویر
ساختهشده با
هوش مصنوعی،
قدرت ویرانگر
جنگ را همچون
نمایشی
باشکوه به تصویر
میکشد. گویی
ذهن کودکی
خودشیفته که
هنوز مرز میان
بازی و واقعیت
را نمیشناسد،
به زرادخانه
بزرگترین
قدرت نظامی
جهان متصل شده
است.
اما
آنچه برای او
هیجان و نمایش
است، برای
مردم ایران ویرانی،
آوارگی و مرگ
است.
و
اما رضا پهلوی…
برای
او نیز سیاست،
بیش از آنکه
مسئولیتی تاریخی
باشد، به دکانی
پرسود تبدیل
شده است. او این
«شانس ننگین»
را داشته که
فرزند آخرین
پادشاه ایران
باشد. اگر
انقلاب ۱۳۵۷
رؤیای رسیدن
او به تخت
سلطنت را
ناکام گذاشت،
ویرانیهای
حکومت فاشیستی
اسلامی، بار دیگر
به کالبد بیجان
و پوسیده
سلطنت جان بخشید
و این توهم را
زنده کرد که میتوان
گذشته را
دوباره به آینده
تبدیل کرد.
همانگونه
که استبداد
مذهبی بر ویرانههای
استبداد
سلطنتی رویید،
امروز نیز رضا
پهلوی میکوشد
از دل فاجعههای
حکومت اسلامی،
بار دیگر
سلطنت را، با
همان منطق
اقتدارگرایانه،
احیا کند.
هرچه
حلقه دستبوسان
و «جاوید شاه»گویان
پیرامون او
پرصداتر میشود،
با اعتمادبهنفس
بیشتری از
دوران پدر و
پدربزرگش
دفاع میکند؛
تا آنجا که
نمادهای
ساواک،
سازمانی که
نامش با سرکوب
و شکنجه گره
خورده است، به
بخشی از تبلیغات
هوادارانش
تبدیل میشود.
مسئله
رضا پهلوی، بیش
از آنکه یک
شکست سیاسی
باشد، فقدان ویژگیهایی
است که از یک
رهبر انتظار میرود.
رهبری با نام
خانوادگی،
ثروت، تبلیغات
و حمایت قدرتهای
خارجی به دست
نمیآید؛
رهبری نیازمند
شناخت جامعه،
توان تصمیمگیری،
مسئولیتپذیری،
قدرت گفتوگو
و اعتمادسازی
است؛ ویژگیهایی
که فقدان آنها
را امروز حتی
بسیاری از
ناظران سیاسی
نیز یادآور میشوند.
پس
از حادثه مشهد
و حمله به
نرگس محمدی،
با شتاب مقابل
دوربین ظاهر
شد و گفت:
«ممنونم که
نام مرا صدا میزنید.»
اندکی بعد،
بدون آنکه
واقعیت توازن
قوا و توان
سرکوب حکومت
را در نظر بگیرد،
مردم را به
حضور در خیابان
فراخواند و با
تکیه بر وعدههای
ترامپ، از
«کمکی که در
راه است» سخن
گفت.
با
آغاز تجاوز
آمریکا و
اسرائیل، این
حمله را «جنگی
بشردوستانه»
نامید و بار دیگر
از مردم خواست
به خیابان بیایند؛
در حالی که
حکومت اسلامی،
در ابعادی کمسابقه،
ماشین سرکوب
خود را به
حرکت درآورده
بود. سپس بار دیگر
مردم را به
حضور در خیابان
فراخواند و از
«گارد جاوید»
سخن گفت؛ گویی
سیاست، میدان
آزمون و خطاست
و میتوان هر
بار، بدون
پرداخت هزینه،
بازی را از نو
آغاز کرد.
اما
سیاست، اسباببازی
نیست.
سیاست،
عرصه مسئولیت
است. هر
اشتباه یک سیاستمدار،
بهای خود را
با جان انسانها
میپردازد. سیاستمدار
ممکن است
اشتباه کند و
فردا سخن خود
را پس بگیرد؛
اما آن جوانی
که کشته شده،
آن مادری که
فرزندش را از
دست داده و آن
خانوادهای
که زیر آوار
مانده است،
هرگز فرصت بازگشت
نخواهند داشت.
ترامپ
و رضا پهلوی،
با همه تفاوتهایشان،
در یک نقطه به
هم میرسند؛
آنجا که سیاست
از مسئولیت
اخلاقی تهی میشود
و به نمایش، هیجان،
سوداگری و
خودشیفتگی
تبدیل میگردد.
یکی با قدرت
نظامی، مرگ و
ویرانی را رقم
میزند و دیگری،
با تکیه بر
توهم، تبلیغات
و امید بستن به
قدرتهای
خارجی، مردم
را به میدانهایی
فرامیخواند
که بهای آن را
خود نمیپردازد.
امروز
مردم ایران میان
سه سنگ گرفتار
شدهاند؛ سنگ
سرکوب حکومت
فاشیستی
اسلامی، سنگ
تجاوز قدرتهای
خارجی و سنگ
توهم کسانی که
سیاست را به
تجارت امید و
بازی قدرت
فروکاستهاند.
اما
آنکه زیر این
سنگها جان میدهد،
نه سیاستمداران،
بلکه مردماند.
کسی
که سنگ را
پرتاب میکند،
شاید آن را
تنها یک بازی
بداند؛ اما
قورباغه، بازی
را نمیفهمد.
او
واقعاً میمیرد.
🌹🌍🌹