کفتار
خربزهٔ شیرین
میخواهد؛
تنگه
هرمز و رؤیای
تصاحب ایران
نوید
مؤمن زاده
برای
نخستین بار در
تاریخ معاصر ایران
است که پس از یک
تجاوز نظامی
گسترده از سوی
قدرتهای
خارجی، بخشی
از خاک ایران
تصرف نشده و
قسمتی از سرزمین
ایران از پیکر
آن بریده نشده
است تا متجاوز
آن را ببلعد.
این
اتفاق را نباید
دستکم گرفت.
تاریخ
ایران،
البته، تاریخ
تجاوز قدرتهای
خارجی و از
دست رفتن سرزمین
نیز هست. در بسیاری
از جنگهایی
که ایران در
برابر قدرتهای
بزرگ شکست
خورده، شکست
نظامی تنها به
تغییر حکومت یا
پرداخت غرامت
محدود نشده،
بلکه با جدا
شدن بخشهایی
از سرزمین ایران
همراه بوده است.
یکی
از برجستهترین
نمونهها،
شکست ایران در
دو جنگ با روسیه
تزاری در قرن
نوزدهم است؛
امپراتوریای
زمینی که در
برابر
امپراتوری دریایی
بریتانیا،
منطق متفاوتی
برای گسترش
قدرت خود
داشت. شکست ایران
در این جنگها
به قراردادهای
گلستان و
ترکمانچای
انجامید و
سرزمینهای
گستردهای از
ایران جدا و
به امپراتوری
روسیه ملحق
شد.
این
تجربهٔ تاریخی
یک حقیقت تلخ
را به ما یادآوری
میکند: شکست
در جنگ، هنگامی
که با ضعف سیاسی
و نظامی و تحمیل
ارادهٔ قدرتهای
بزرگ همراه
شود، میتواند
فقط به شکست یک
حکومت محدود
نماند؛ بلکه
تمامیت ارضی و
استقلال یک
کشور را نیز
در معرض خطر
قرار دهد.
امروز،
در برابر
سخنان دونالد
ترامپ که میگوید
پس از «شکست ایران»
بهزودی
تنگهٔ هرمز را
«قلمرو ایالات
متحده» اعلام
خواهد کرد، باید
دقیقاً از همین
زاویهٔ تاریخی
به مسئله نگاه
کرد.
تنگهٔ
هرمز یک قطعه
زمین بیصاحب
نیست که قدرتی
خارجی بتواند
با اعزام ناو
هواپیمابر یا
صدور یک فرمان
سیاسی، مالک
آن شود. تنگهٔ
هرمز یک آبراه
راهبردی در
منطقهای با
حاکمیتهای
مشخص است و
بخش شمالی آن
در مجاورت
سرزمین ایران
قرار دارد.
بنابراین،
سخن گفتن از
تبدیل آن به
«قلمرو آمریکا»،
بیش از آنکه یک
واقعیت حقوقی
باشد، نشانهٔ
نوعی منطق
امپراتوری
است؛ منطقی که
در آن قدرت
نظامی میکوشد
جای حقوق ملتها
و حاکمیت
کشورها را بگیرد.
اما
در اینجا پرسش
مهمتری پیش
روی ما قرار میگیرد:
هدف
ترامپ و نتانیاهو
از این تجاوز
نظامی به ایران
چه بود؟
آیا
هدف فقط ضربه
زدن به حکومت
اسلامی بود؟
اگر
چنین بود، چرا
همزمان سخن از
آیندهٔ سیاسی
ایران، رهبری
آینده، منابع
نفت و گاز،
موقعیت ژئوپلیتیکی
ایران و اکنون
حتی «مالکیت»
تنگهٔ هرمز به
میان میآید؟
به
نظر میرسد
ترامپ در این
تجاوز آشکار،
با همدستی
نتانیاهو، به
دنبال یک
دستاورد عظیم
و در عین حال
زودبازده بود:
با وارد کردن
ضربات سنگین
از هوا، زدن
مراکز اصلی
قدرت و
فروپاشاندن
«سر» حکومت، کل
ساختار سیاسی
ایران در مدت
کوتاهی از هم
بپاشد و جنگ،
آنگونه که در
محاسبات اولیه
تصور میشد،
ظرف چند روز
پایان یابد.
اما
این محاسبه
تحقق نیافت.
پای
ترامپ در تلهٔ
جنگ گیر کرده
است.
او
به آرزوهای
طلایی خود دست
نیافته است؛
نه توانسته آن
فروپاشی سریع
را که انتظار
داشت رقم
بزند، نه
توانسته آیندهٔ
سیاسی ایران
را مطابق
خواست خود تعیین
کند و نه رؤیای
دسترسی و
کنترل بر
منابع عظیم
نفت و گاز ایران
به واقعیت تبدیل
شده است.
آرزوی
او برای برکشیدن
دولتی دستنشانده،
دولتی که
مانند یک
حکومت
وابسته،
فرمانبردار
و «امربر»
واشنگتن
باشد، نیز
تحقق نیافته
است.
شاید
به همین دلیل
است که رفتار
ترامپ در
برابر ایران،
بیش از پیش
حالتی زیگزاگی
و پاندولی پیدا
کرده است؛ یک
روز از شکست
کامل ایران
سخن میگوید،
روز دیگر از
مذاکره، روزی
دیگر تهدید میکند
و دوباره رؤیاهای
دستنیافتهٔ
خود را بر
زبان میآورد.
و
اکنون به
تنگهٔ هرمز رسیده
است.
رئیسجمهور
آمریکا در یک
مراسم رسمی
اعلام میکند
که بهزودی
تنگهٔ هرمز را
جزئی از قلمرو
ایالات متحده
خواهد کرد و
جمعیتی که در
برابر او
نشستهاند،
از شنیدن این
سخن کف میزنند،
هورا میکشند
و او را تشویق
میکنند.
این
صحنه، تنها یک
جمله از سخنان
ترامپ نیست؛
تصویری است از
ذهنیتی که در
آن، تصاحب
سرزمین و
منابع دیگران میتواند
به موضوع جشن
و شادی تبدیل
شود.
این
صحنه شباهت
نگرانکنندهای
با واکنشهایی
در جامعهٔ
اسرائیل
دارد؛ آنجا که
بخشهایی از
جامعه، سیاستهای
توسعهطلبانهٔ
نتانیاهو و
تصرف خانهها،
زمینها، باغها
و سرزمینهای
فلسطینی توسط
شهرکنشینان
را تشویق میکنند
و از پیشروی این
سیاستها
خشنود میشوند.
وقتی
تصاحب خانهٔ دیگری،
تصرف زمین دیگری
و بیرون راندن
انسان دیگری
به موضوع شادی
و هورا کشیدن
تبدیل شود، دیگر
با یک اختلاف
سیاسی معمولی
روبهرو نیستیم؛
با ذهنیتی
روبهرو هستیم
که مالکیت و
حق زندگی دیگری
را به رسمیت
نمیشناسد.
اما
در این میان یک
نکتهٔ بسیار
مهم نباید
فراموش شود:
مخالفت
با حکومت
اسلامی به هیچوجه
به معنای
استقبال از
تجاوز خارجی نیست.
حکومت
اسلامی، بدون
تردید، برای
حفظ خود میجنگد،
نه برای تأمین
منافع مردم ایران.
اگر
واقعاً منافع
مردم برای این
حکومت در اولویت
بود، سیاست
خود را بر
اساس منافع
مردم تنظیم میکرد؛
از ماجراجوییهایی
که کشور را در
معرض جنگ قرار
میدهد پرهیز
میکرد، از
بسترسازی
برای دخالت
قدرتهای
خارجی دوری میجست
و بهانه به
دست متجاوز نمیداد.
اما
این واقعیت نیز
نباید ما را
به خطای دیگری
بکشاند.
اینکه
حکومت اسلامی
مسئولیتهای
سنگینی در ایجاد
بحران دارد،
به این معنا نیست
که قدرتهای
خارجی حق
دارند به ایران
تجاوز کنند، آیندهٔ
سیاسی آن را
تعیین کنند،
منابعش را
تصاحب کنند یا
بخشی از سرزمین
و آبراههایش
را ملک خود
بدانند.
حکومت
اسلامی یک
مسئله است و ایران
مسئلهای دیگر.
میتوان
و باید با
استبداد،
سرکوب و سیاستهای
ویرانگر
حکومت اسلامی
مخالفت کرد؛
اما سرنوشت این
حکومت باید به
دست مردم ایران
تعیین شود، نه
به دست ترامپ،
نتانیاهو یا
هر قدرت خارجی
دیگری.
خاتمهٔ
این جنگ، بدون
شک، به نفع
مردم ایران
است؛ زیرا هر
روز ادامهٔ
جنگ، یعنی مرگ
بیشتر، ویرانی
بیشتر، آوارگی
بیشتر و آسیب
بیشتر به زندگی
مردم.
اما
گره زدن
سرنوشت حکومت
اسلامی به جنگ
و تجاوز دو
دولت خارجی به
خاک ایران، هم
نادرست است و
هم گمراهکننده.
ممکن
است حکومتها
به بهانهٔ جنگ
سقوط کنند؛
اما آزادی
مردم از آسمان
و با بمب و
موشک متولد نمیشود.
آزادی
را مردم میسازند.
اگر
قدرت خارجی
حکومت یک کشور
را سرنگون
کند، لزوماً
مردم آن کشور
را آزاد نکرده
است. ممکن است
فقط یک وابستگی
را با وابستگی
دیگری جایگزین
کند.
مسئلهٔ
ایران،
انتخاب میان
حکومت اسلامی
و سلطهٔ خارجی
نیست.
مسئلهٔ
ایران،
انتخاب میان
دو استبداد نیست.
مسئله
این است که
مردم ایران
خود صاحب
سرنوشت خویش
شوند.
تاریخ
ایران نشان
داده است که
هرگاه مردم
خود اراده
کنند و خود
سرنوشت
حکومتشان را
تعیین کنند،
آنگاه است که
میتوانند با
صدای بلند بگویند:
این
کشور از آنِ
ماست.
نه
ترامپ صاحب ایران
است، نه نتانیاهو،
نه هیچ قدرت
خارجی دیگری.
نفت
و گاز ایران،
آب و خاک ایران،
تنگهٔ هرمز و
آیندهٔ ایران،
ملک هیچ قدرت
خارجی نیست.
و آن
روز که مردم ایران،
با ارادهٔ
خود، سرنوشت سیاسی
کشورشان را تعیین
کنند، شاید
بتوانند با
غرور و شادی
به تاریخ نگاه
کنند و بگویند:
عاقبت
دیدید؟
ما
صاحب خورشید
شدیم.
🌹🌎🌹