Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
جمعه ۶ شهريور ۱۴۰۵ برابر با  ۲۸ اگوست ۲۰۲۶
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :جمعه ۶ شهريور ۱۴۰۵  برابر با ۲۸ اگوست ۲۰۲۶

                         

چگونه سرمایه‌داری دموکراسی را تضعیف می‌کند

مصاحبه با ویوک چیبر *

ترجمه و تلخیص : آزاده ارفع

ترجمه و تلخیص  قسمت هائی از پادکست رادیو ژاکوپن ** که درآن ملیسا ناشک با ویوک چیبر درباره نقش مبارزات کارگری‌ و سوسیالیستی در شکل ‌گیری دموکراسی گفتگو کرده و توضیح می‌دهد که چرا در نظامی که بر پایه سود بنا شده است، طبقه حاکم با دموکراسی مخالفت کرده و تلاش می کند آن را تضعیف کند.

ملیسا ناشک

بحث‌ های زیادی درباره وضعیت دموکراسی، بویژه در ایالات متحده وهمچنین در سراسر جهان، مطرح شده است. بسیاری از مردم درباره ثبات دموکراسی در جهان مدرن سرمایه ‌داری بسیار نگران‌ هستند. بنابراین امروز می ‌خواهم درباره رابطه کلی و بنیادی میان سرمایه ‌داری و دموکراسی صحبت کنیم.

ویوک چیبر

ماهیت واقعی رابطه میان سرمایه‌ داری و دموکراسی مسئله‌ ای کاملاً اساسی است. چپ در طول تاریخ یکی از پرسش‌های محوری خود را به این موضوع اختصاص داده است؛ اما جریان راست نیز همین مسئله را مطرح کرده است.

اگر به کتاب "سرمایه‌داری و آزادی" اثر میلتون فریدمن نگاه کنید، که یکی از آثار کلاسیک اندیشه نولیبرالی مدرن است، می‌بینید که فریدمن استدلال بسیار محکمی درباره پیوند میان سرمایه ‌داری و دموکراسی مطرح می‌کند.

از بسیاری جهات، او در این زمینه برخی استدلال ‌های مارکسیستی را بازتاب می‌داد. او می‌ گفت سرمایه‌ داری نه‌ تنها با دموکراسی سازگار است، بلکه بهترین نظام ممکن برای دموکراسی نیز هست. او در این زمینه سرمایه ‌داری را با اتحاد جماهیر شوروی مقایسه می‌کرد.

وقتی دموکراسی‌ های لیبرال را با اتحاد جماهیر شوروی مقایسه کنید، استدلال فریدمن آسان به نظر می‌رسد. در نظامی که اقتصاد تحت کنترل دولت است و حکومت به‌ صورت اقتدارگرایانه برنامه‌ ریزی می‌کند ــ یعنی به تولید کنندگان می‌گوید چه چیزی و به چه مقدار تولید کنند و به‌ طور مستقیم یا غیرمستقیم به نیروی کار می‌گوید کجا و چه زمانی کار کند ــ نمی‌توان دموکراسی واقعی داشت؛ زیرا انتخاب‌ های اساسی مستقیماً توسط حکومت کنترل می‌شوند.

او استدلال می‌کند که در بازار آزاد، انتخاب آزاد در بازار را می‌توان به ‌سادگی به انتخاب آزاد در سیاست تبدیل کرد.  بنابراین اثر او نه ‌تنها دفاع از سرمایه ‌داری به‌ عنوان یک نظام کارآمد است، بلکه دفاع از سرمایه ‌داری به‌عنوان نظامی است که آزادی را به حداکثر می‌رساند.

ملیسا ناشک

آیا با فریدمن موافقید که سرمایه ‌داری یک نظام اقتصادی ایده ‌آل برای ترویج دموکراسی است؟

ویوک چیبر

نه، چنین نیست.

اگر سرمایه‌ داری چنین نظامی بود، ما نیازی نداشتیم ضد سرمایه ‌داری باشیم. ما به‌ عنوان کسانی که می‌خواهیم آزادی بیشتر و دموکراسی بیشتری ایجاد کنیم، در نهایت به منتقدان و مخالفان سرمایه‌ داری تبدیل می‌شویم.

این یعنی ما به کاستی‌هایی در سرمایه‌ داری اشاره می‌کنیم که به‌ صورت نظام ‌مند  آرمان‌ ها و ارزش‌های دموکراتیک را تضعیف می‌کنند.

با این حال، این ادعا درست است که سرمایه‌ داری زمینه‌های پیدایش دموکراسی را فراهم کرد.

بنابراین باید هر دو جنبه را بررسی کنیم: ابتدا اینکه سرمایه‌ داری چگونه زمینه دموکراسی را فراهم کرد، و سپس اینکه چرا، با وجود این، میان اقتصاد سرمایه ‌داری و سیاست دموکراتیک تنش‌های مهمی وجود دارد.

سرمایه ‌داری چگونه زمینه دموکراسی را فراهم کرد؟

برای درک این مسئله، مفید است به نظامی که پیش از سرمایه ‌داری وجود داشت نگاه کنیم؛ زمانی که دموکراسی وجود نداشت و ببینیم چرا نظام‌ های اقتصادی پیش از سرمایه ‌داری اساساً امکان دموکراسی را فراهم نمی‌کردند. این نظام در اروپا و بخش بزرگی از جهان غیراروپایی فئودالیسم نام داشت.

ماهیت فئودالیسم این بود که  نخبگان حاکم ، اقتدار شخصی و مستقیم بر دهقانان و خانواده‌ های آنان داشتند. آن‌ها به چنین قدرت و اقتدار مستقیمی نیاز داشتند، زیرا تنها از این طریق می‌توانستند مازاد اقتصادی  از دهقانان بدست آورند. دهقانان زمین خودشان را داشتند. آن‌ها بر زمین خود کنترل داشتند و می ‌توانستند غذا، سرپناه و منابع اساسی زندگی خود را بدون وابستگی به اشراف فئودال و طبقه زمین ‌دار تأمین کنند. اگر طبقات زمین‌ دار فئودال از میان می‌ رفتند، دهقانان همچنان می ‌توانستند زندگی کنند؛ یعنی در واقع به آنها نیازی نداشتند.

پس اربابان فئودال

چگونه از دهقانان مازاد اقتصادی می‌گرفتند؟ از طریق تهدید فیزیکی، اجبار مستقیم، حقوق انحصاری و محدود کردن جابه‌ جایی دهقانان.

این وضعیت در نظام سرف ‌داری شدیدتر بود، اما حتی خارج از سرف ‌داری نیز انواع مختلفی از کنترل و اقتدار نهادی ‌شده بر دهقانان وجود داشت که در آن، اجبار و تهدید فیزیکی نقش اساسی داشت.

اکنون اگر نظامی از این نوع داشته باشید، ماهیت یک نظام دموکراتیک اساساً غیرممکن می‌شود.

و ماهیت هر نظام دموکراتیکی چیست؟

برابری رسمی؛ یعنی امکان مشارکت  برابر همه افراد در نظام سیاسی و برخورداری هر فرد از صدایی برابر در تصمیم گیری های سیاسی.

سرمایه‌داری در هنگام پیدایش دموکراسی

ملیسا ناشک

به عبارت دیگر، شما می ‌گویید در نظام فئودالی، وجود اقتدار دولتی یا چیزی مشابه آن برای استخراج مازاد اقتصادی ضروری بود.

ویوک چیبر

چه به هند نگاه کنید، چه چین یا اروپا، چیزی که در همه نظام‌های فئودالی مشترک بود این است که طبقات زمیندار محلی، انحصار قدرت و اقتدار سیاسی را نیز در اختیار داشتند. اربابان می‌ توانستند در مناطقی که تحت کنترلشان بود مستقیماً حکومت کنند و هر طور که می ‌خواستند عمل کنند. بنابراین دهقانان اساساً نمی‌ توانستند همان حقوق سیاسی اربابان را داشته باشند . این مسئله از ابتدا غیرممکن بود؛ زیرا اگر دهقانان از حقوق سیاسی برابر برخوردار می‌شدند، اربابان توانایی استخراج مازاد اقتصادی از آنها را از دست می‌دادند.

ملیسا ناشک

اگر این وضعیت را با امروز مقایسه کنیم، تصور کنید رئیس شما در محل کار اختیار کامل داشته باشد که تعیین کند کجا زندگی کنید، در اوقات فراغت چه کاری انجام دهید و حتی بتواند شما را از نظر فیزیکی مجازات کند. این نظام کاملا متفاوتی است.

ویوک چیبر

حالا تصور کنید در چنین نظامی به کسانی که کار میکنند حقوق برابر بدهید. این غیر ممکن است. نظام فرو می پاشد. برای اینکه چنین نظامی بتواند ادامه  پیدا کند، طبقه اربابان ناگزیر بودند حتی امکان برخورداری دهقانان از حقوق برابر را نیز انکار کنند.

.اما وقتی به اقتصاد سرمایه‌ داری منتقل می‌شویم چه اتفاقی می‌افتد؟

ماهیت اقتصاد سرمایه ‌داری این است که سرمایه‌ داران مالک ابزار تولید هستند؛ در حالی که در فئودالیسم، دهقانان کنترل ابزار تولید را در اختیار داشتند. وقتی سرمایه‌ داران کنترل ابزار تولید را به دست می‌گیرند ــ یعنی مالک کارخانه‌ها و زمین‌ها می‌شوند ــ دهقانان دیگر حقوقی بر زمین ندارند.

از این لحظه، تنها راه بقای انسان های زحمت کش، چه کشاورز باشند، چه دهقان یا کارگر صنعتی، این است که بروند و کاری پیدا کنند؛ زیرا دیگر نمی‌توانند زندگی خود را از طریق زمین خودشان تأمین کنند. آن ها مالک زمین نیستند. پس باید به دنبال کار فرمایی بگردند که به آن ها شغل بدهد.

این بدان معناست که کارفرما دیگر لازم نیست مانند نظام فئودالی برای مجبور کردن مردم به کار، آن‌ها را تحت فشار فیزیکی قرار دهد یا آزادی جابه‌ جایی ‌شان را محدود کند.

کارفرما می‌تواند بنشیند و منتظر بماند تا کارگران ــ چه کارگران کشاورزی در روستا و چه کارگران شهری ــ خودشان نزد او بیایند.

این نکته بسیار مهم است: چون کارفرما دیگر مجبور نیست برای وادار کردن مردم به کار، مستقیماً به سراغ آن‌ها برود و آن‌ها را تحت فشار قرار دهد، دست‌ کم در اصل، اگر کارگران از حقوق سیاسی رسمی برخوردار باشند، این حقوق لزوماً روند بازتولید قدرت طبقاتی را مختل نمی‌کند. آنها می‌توانند به کارگران قدرت سیاسی بدهند بدون اینکه قدرت اقتصادی خود را از دست بدهند. در فئودالیسم چنین نبود؛ اگر به دهقانان قدرت سیاسی می‌دادید، قدرت اقتصادی اربابان نیز از بین می ‌رفت. می‌ توان این مسئله را چنین بیان کرد.

در سرمایه‌ داری، دست‌ کم بالقوه، میان قدرت اقتصادی و قدرت سیاسی جدایی ایجاد می‌شود.

در حالی که در تمام نظام‌های پیش از سرمایه ‌داری ــ برده‌ داری، فئودالیسم و نظام‌های مبتنی بر خراج ــ ویژگی مشترک این بود که قدرت سیاسی و اقتصادی با یکدیگر درهم‌ تنیده بودند.

بنابراین فریدمن از یک جهت درست می‌گوید: سرمایه‌ داری زمینه پیدایش دموکراسی را فراهم می‌کند؛ زیرا طبقه حاکم سرمایه ‌داری می‌تواند قدرت سیاسی مستقیم بر افراد تحت استثمار خود را واگذار کند، بدون اینکه  قدرت اقتصادی خود را از دست بدهد.

اما پرسش این است:

آیا سرمایه‌داری بهترین نظام ممکن برای دموکراسی است؟

پاسخ منفی است.

ملیسا ناشک

چرا؟

ویوک چیبر

بیایید فقط به واقعیت‌ های تاریخی نگاه کنیم. سرمایه ‌داری در اروپای شمال‌غربی در اواخر قرن پانزدهم و اوایل قرن شانزدهم پدید آمد و سپس طی قرن‌ ها در سراسر اروپا و بعد در سراسر جهان گسترش یافت. بطور خلاصه می ‌توان گفت سرمایه‌ داری تا حدود سال ۱۵۵۰ در اروپای شمال‌غربی نسبتاً تثبیت شده بود. اما دموکراسی تا اوایل قرن بیستم پدیدار نشد.

پس چرا ۳۵۰ سال طول کشید؟

دلیلش این است که اگرچه سرمایه ‌داران می‌توانند بدون داشتن قدرت سیاسی مستقیم فعالیت کنند، اما اگر بتوانند چنین قدرتی را در اختیار داشته باشند، از آن بسیار استقبال می‌کنند. و این مسئله باید بررسی شود:

اگر سرمایه ‌داری برای بقای خود الزاماً به سلطه سیاسی نیاز ندارد، پس قدرت سیاسی در سرمایه‌ داری چه نقشی دارد؟

ملیسا ناشک

فکر می‌کنم مهم است که روشن کنیم منظورمان از سلطهٔ سیاسی دقیقاً چیست و درباره چه نوع سلطه‌ ای صحبت می‌کنیم.

ویوک چیبر

بیایید از نقش قدرت سیاسی در سرمایه‌ داری شروع کنیم.

در نظام فئودالی، برای اینکه دهقانان را وادار کنید برای شما کار کنند، لازم بود آنها را به‌ صورت مستقیم و حتی با زور فیزیکی مجبور کنید؛ چون خودشان زمین داشتند. وقتی دهقان زمین خودش را دارد، چرا باید برای شما کار کند؟ اگر مجبور نباشد، دلیلی ندارد بیاید روی زمین شما کار کند. اما در سرمایه‌ داری، دیگر لازم نیست کارگران را مجبور کنید که سر کار بیایند. خودشان به دنبال کارفرما می‌گردند، چون راه دیگری برای تأمین هزینه‌ های زندگی خود ندارند. ممکن است از این حرف اینطور‌ برداشت شود که سرمایه‌ داران دیگر نیازی به قدرت سیاسی یا اعمال قدرت بر کارگران ندارند؛ اما این درست نیست.

در قسمت‌های قبلی درباره مفهوم استثمار صحبت کرده‌ام. برای کارگر، پیدا کردن شغل یک مشکل بزرگ را حل می‌کند: حالا راهی برای به دست آوردن پول و تأمین زندگی‌ اش دارد. اما وقتی وارد محل کار می‌شود، مجموعه‌ای از تعارض ‌ها و اختلافات جدید آغاز می‌شود. رئیس یا کارفرما می ‌خواهد کارگر تا حد ممکن سریع ‌تر و سخت ‌تر کار کند؛ گاهی حتی با سرعت و شدتی که مستقیماً به سلامت و زندگی او آسیب می‌زند. کارفرما دستمزدی به او می ‌دهد که کمتر از چیزی است که کارگر می‌خواهد. او را مجبور می‌کند ساعت‌ های بیشتری از آنچه کارگر مایل است کار کند. همهٔ این مسائل برای کارگران سخت، زیان ‌آور و ناعادلانه است و طبیعی است که از آنها ناراضی باشند و در برابرشان مقاومت کنند.

واکنش طبیعی کارگر وقتی سر کار می‌آید این است که فقط به اندازه‌ ای سریع و سخت کار کند که واقعاً مجبور است. یعنی کارگر تلاش می‌کند از شدت و سرعت کار کم کند و تا جایی که می ‌تواند از فشار کار بکاهد؛ بطوری که شدت و سرعت کارش برای خودش قابل‌تحمل ‌تر و کم‌ ضررتر باشد، نه اینکه با سرعت و شدتی کار کند که کارفرما از او انتظار دارد.

ملیسا ناشک

نکته‌ دیگری که قبلاً هم درباره ‌آن صحبت کرده‌ایم این است که در نظام سرمایه ‌داری، کارگران دیگر مالک ابزار و وسایل تولید نیستند.  بنابراین دیگر این حق را ندارند که خودشان تصمیم بگیرند کار چگونه انجام شود. آن‌ها ناچارند از کسانی پیروی کنند که مالک این وسایل و امکانات هستند و به همین دلیل، دیگر کنترل چندانی بر فرایند تولید و چگونگی انجام کار ندارند.

ویوک چیبر

چون میان کارگر و کارفرما تضاد منافع وجود دارد، کارفرما نمی‌ تواند به‌ سادگی به کارگران اعتماد کند که دقیقاً به همان اندازه و با همان کیفیتی که او می ‌خواهد کار کنند. پس کارفرما چگونه می ‌تواند کارگران را وادار کند که به میزان و با کیفیت مورد نظر او کار کنند؟ نکته‌ جالب این است که او این کار را از طریق اعمال کنترل بر کارگران انجام می ‌دهد. این همان چیزی است که ما به آن مدیریت می ‌گوییم. اگرچه در نظام سرمایه ‌داری لازم نیست کارگران را با زور وادار کنید که برای شما کار کنند، اما وقتی وارد محل کار شدند، باید بر کار آنها نظارت و اعمال قدرت کنید. باید به آنها دستور بدهید و حتی تهدید شان کنید.

تهدید معمول این است:

"همان کاری را که می ‌گویم انجام بده، وگرنه اخراجت می‌ کنم".

اما تهدید می‌تواند شکل‌های دیگری هم داشته باشد:

"اگر آنطور که می ‌خواهم کار نکنی، دستمزدت را کم می ‌کنم."

یا:

"اگر طبق خواسته‌ من عمل نکنی، موقعیت بدتری در این شرکت به تو می‌ دهم."

بنابراین، کارفرمایان به شیوه‌ های مختلف همچنان ناچارند برای وادار کردن کارگران به انجام کار مورد نظرشان از ابزارهای فشار و تهدید استفاده کنند.

 

تفاوت سرمایه ‌داری با فئودالیسم

تفاوت سرمایه ‌داری با فئودالیسم در این است:

در نظام فئودالی، ارباب باید عملاً به سراغ دهقانان می‌ رفت، آنها را تحت سلطه‌ خود درمی‌ آورد، به زمینش می ‌آورد و مجبورشان می ‌کرد کار کنند. چون دهقان خودش زمین داشت، دلیلی نداشت که اگر مجبور نبود، برای ارباب کار کند.

اما وقتی دهقان روی زمین ارباب کار می‌ کرد، تا حد زیادی می‌ توانست با سرعت و ریتم خودش کار کند.

در سرمایه ‌داری، سرمایه ‌دار دیگر لازم نیست کارگر را با زور وادار کند که برای او کار کند. کارگر خودش برای پیدا کردن شغل به سراغ کارفرما می‌رود، چون برای تأمین زندگی‌ اش راه دیگری ندارد.

اما به محض اینکه کارگر وارد محل کار می ‌شود، وضعیت تغییر می‌ کند. سرمایه ‌دار باید بر او اعمال قدرت و اقتدار کند تا کارگر با همان سرعت و شدتی که سرمایه ‌دار می ‌خواهد کار کند.

کارگران هم از طرف خودشان تلاش می ‌کنند از هر مقدار قدرت و نفوذی که در اختیار دارند استفاده کنند تا سرعت و شدت کار را به چیزی نزدیک کنند که برای خودشان قابل تحمل‌ تر و مطلوب ‌تر است. همچنین تلاش می ‌کنند از قدرت چانه ‌زنی خود برای گرفتن دستمزد بهتر و شرایط کاری مناسب ‌تر استفاده کنند.

بنابراین، در محیط کار همیشه نوعی کشمکش بر سر قدرت وجود دارد:

چه کسی قدرت بیشتری دارد؟

چه کسی دست بالاتری در چانه‌ زنی دارد؟

چه کسی می ‌تواند شرایط و قوانین کار را تعیین کند؟

و نتیجه این است که سرمایه‌ داران تلاش زیادی می‌کنند تا مطمئن شوند کارگران در مذاکرات و چانه‌ زنی‌ های محل کار قدرت و اهرم فشار چندانی در اختیار نداشته باشند.

 

اما این موضوع چه ارتباطی با دموکراسی دارد؟

یکی از چیزهایی که می ‌تواند به کارگران در این کشمکش‌ های کاری قدرت چانه‌ زنی بدهد، داشتن حقوق سیاسی است.

برای مثال، اگر کارگران از حق سیاسی برخوردار باشند که نمایندگان خودشان را وارد حکومت و مجلس کنند، آن نمایندگان می ‌توانند قوانینی تصویب کنند که از حقوق کارگران در محیط کار حمایت کند.

یکی از این قوانین می‌تواند قانونی باشد که به کارگران حق تشکیل اتحادیه ‌های کارگری بدهد.

در واقع، در سه یا چهار قرن نخست تاریخ سرمایه ‌داری، تشکیل اتحادیه‌ های کارگری در بسیاری از جاها غیرقانونی بود.

چرا؟

چون کارفرمایان نمی ‌خواستند کارگران حق داشته باشند با یکدیگر متحد شوند و به صورت جمعی درباره‌ دستمزد و شرایط کار مذاکره کنند.

دلیلش روشن بود: وقتی کارگران با هم متحد شوند، قدرت چانه ‌زنی بیشتری در برابر کارفرما پیدا می‌کنند.

کارگران از بسیاری از حقوق سیاسی دیگر نیز محروم بودند؛ از جمله حق رأی.

در بخش بزرگی از تاریخ سرمایه ‌داری، کارگران از حق رأی محروم بودند و تنها در دوره‌ای نسبتاً نزدیک به زمان ما بود که این حق به ‌طور گسترده به آنها داده شد.

چرا؟

چون اگر کارگران حق رأی داشتند، می ‌توانستند احزاب و قوانینی را روی کار بیاورند که موقعیت آنها را در برابر کارفرمایان تقویت کند و قدرت چانه ‌زنی ‌شان را افزایش دهد.

یک تناقض مهم در سرمایه‌ داری

در اینجا به یک تناقض جالب می‌ رسیم.

سرمایه ‌داری با جدا کردن قدرت اقتصادی از قدرت سیاسی، در واقع زمینه را برای پیدایش دموکراسی فراهم کرد.

اما تا زمانی که سرمایه‌ داران می‌ توانستند بطور یکجانبه قدرت سیاسی را در اختیار داشته باشند، از این قدرت دست نمی ‌کشیدند.

چرا؟

چون با استفاده از قدرت سیاسی می ‌توانستند فشار بیشتری بر کارگران وارد کنند و در نتیجه، بخش بزرگ ‌تری از مازاد تولید یا ارزش اضافی را از نیروی کار آنان بدست آورند.

بنابراین، از همان آغاز پیدایش سرمایه‌ داری، میان دموکراسی رسمی و اقتصاد سرمایه ‌داری یک تنش اساسی وجود داشت.

این تنش چگونه خودش را نشان می ‌داد؟

به این شکل که سرمایه ‌داران، از همان زمانی که سرمایه ‌داری شکل گرفت، در برابر برابری سیاسی و حقوق سیاسی رسمی کارگران مقاومت می ‌کردند؛ زیرا اگر کارگران از حقوق سیاسی برابر برخوردار می‌ شدند، این امر می ‌توانست توازن قدرت و قدرت چانه‌ زنی میان دو طبقه، یعنی کارگران و سرمایه‌ داران، در عرصه اقتصادی را تغییر دهد.

ملیسا ناشک

پس اگر در درون سرمایه‌ داری چنین تضادی وجود دارد، اصلاً دموکراسی چگونه به وجود آمد؟

ویوک چیبر

به عبارت دیگر، اگر قدرتمندترین گروه ‌های جامعه، یعنی سرمایه ‌داران، واقعاً خواهان دموکراسی نباشند، پس دموکراسی از کجا می‌آید؟

بگذارید دوباره بر این نکته تأکید کنم: در هر کشوری و در هر موردی که شاهد شکل ‌گیری دموکراسی بوده‌ایم، یک عامل مشترک وجود داشته است:  نخبگان اقتصادی و صاحبان کسب‌ وکار با دموکراسی مخالفت کرده‌اند.

این موضوع در کشورهای جنوب جهانی، در آسیا، خاورمیانه، آمریکای لاتین، اروپا و ایالات متحده نیز صدق می‌کند.

پس سؤال این است: اگر نخبگان اقتصادی با دموکراسی مخالف بوده‌اند، دموکراسی چگونه بوجود آمد؟

پاسخ این است که مردم عادی جامعه برای بدست آوردن آن، مدت ‌ها و با جدیت مبارزه کردند.

ما مبارزه برای چیزی را که امروز آن را دموکراسی واقعی و رسمی می ‌نامیم، از قرن هفدهم در اروپا مشاهده می کنیم؛ یعنی مبارزه برای حق رأی همگانی و حقوق سیاسی.  این مبارزات را در انقلاب انگلستان در سال ۱۶۴۰ می‌ بینیم. سپس در انقلاب فرانسه و انقلاب آمریکا نیز شاهد آن هستیم.

البته این انقلاب‌ها فقط بزرگ ‌ترین و آشکارترین جلوه‌ های این مطالبات بودند.

آنچه در واقع شاهدش هستیم، مطالبه و مبارزه‌ای پیوسته و پایان ‌ناپذیر از سوی طبقات زحمتکش برای دستیابی به حقوق دموکراتیک، از همان آغاز پیدایش سرمایه‌ داری است.

با این حال، تازه در اوایل قرن بیستم است که چیزی شکل می ‌گیرد که ما امروز آن را دموکراسی می ‌دانیم؛ یعنی حقوق اساسی فردی، حمایت از آزادی ‌ها و حقوق فردی، و حق رأی همگانی.

دموکراسی از کجا آمد؟

دموکراسی از جنبش‌های اجتماعی از پایین آغاز شد؛ یعنی از مبارزه مردم عادی، نه از تصمیم و لطف نخبگان.

اما تصادفی نیست که سرعت گسترش حقوق دموکراتیک در دهه‌های ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ به‌طور چشمگیری افزایش پیدا کرد. دلیلش این بود که در همین دوره، جنبش مدرن اتحادیه‌ های کارگری شکل گرفت.

این کارگران بودند که به داشتن حقوق دموکراتیک علاقه و نیاز واقعی داشتند؛ زیرا طبقه کارگر برای دفاع از خود در برابر نخبگان، هم در محیط کار و هم خارج از محیط کار، به دموکراسی نیاز داشت.

اما تا زمانی که کارگران نتوانسته بودند از طریق جنبش اتحادیه ‌ای به‌ عنوان یک طبقه سازمان پیدا کنند، ابزار و توان چندانی برای تحقق این حقوق در اختیار نداشتند.

بین سال‌های ۱۸۸۰ تا ۱۹۲۰، پس از نزدیک به سیصد سال مطالبه و مبارزه برای حقوق دموکراتیک، حرکت به سوی حقوق دموکراتیک مدرن با سرعت زیادی پیش رفت.

دلیلش این بود که جنبش مدرن اتحادیه‌ های کارگری سرانجام توانایی لازم برای تبدیل این مطالبات به دستاوردهای واقعی سیاسی را پیدا کرده بود.

بنابراین، با یک تناقض مواجه هستیم  یا به تعبیر دیگر، فریدمن از یک جهت حرف درستی می‌ زند:  در خودِ سرمایه ‌داری چیزی وجود داشت که امکان پیدایش دموکراسی را فراهم کرد.

اما چیزی که فریدمن نمی‌گوید این است که:

برای اینکه این امکان به یک واقعیت تبدیل شود، باید بر قدرت همان طبقه‌ای غلبه می‌شد که در مرکز نظام سرمایه ‌داری قرار دارد؛ یعنی طبقه سرمایه‌ دار.

مارکس درباره دموکراسی

ملیسا ناشک

اگر واقعاً این کارگران بودند که نقش اصلی را در شکل ‌گیری دموکراسی مدرن داشتند، پس چرا حتی مارکسیست‌ های نسل‌ های گذشته، از جمله خودِ کارل مارکس، می‌ گفتند این سرمایه ‌داران و بورژوازی بودند که مسئول ایجاد دموکراسی بودند؟

ویوک چیبر

سؤال جالبی است.

مارکس این دیدگاه را تا حدی قبول داشت که نقاط عطف اصلی در مسیر حرکت به سوی دموکراسی، در چیزی رخ داده‌اند که به آن "انقلاب‌های بورژوایی" گفته می‌ شد؛ یعنی انقلاب‌ های ۱۶۴۰ و ۱۶۸۸ در انگلستان، انقلاب ۱۷۷۶ در آمریکا و انقلاب ۱۷۸۹ در فرانسه. او معتقد بود بورژوازی نقش مهمی در مطرح کردن دموکراسی به ‌عنوان یک مطالبه سیاسی داشته است.

اما مارکس، تا حدی بر اساس تجربه شخصی خودش، متوجه این نکته هم شده بود که بورژوازی، اگرچه ممکن بود با از بین بردن قدرت فئودالی، مطرح کردن اصل برابری حقوقی و حتی مبارزه برای برخی حقوق سیاسی، دموکراسی را وارد دستور کار سیاسی کند، اما خودش حدود و دامنه این حقوق سیاسی را محدود می ‌کرد.

و این طبقه کارگر بود که این حقوق را در اختیار گرفت و آن‌ها را به حقوقی همگانی برای همه مردم تبدیل کرد. مارکس این موضوع را به‌ خوبی می‌ دید..

سرمایه ‌داری در برابر دموکراسی

ملیسا ناشک

شما گفتید که وقتی صحبت از چگونگی پیدایش دموکراسی است، سرمایه ‌داران نه ‌تنها برای به وجود آمدن آن مبارزه نکردند، بلکه به دلیل تضاد مستقیم منافعشان با کارگران، عملاً علیه دموکراسی مبارزه کردند.

اما سؤال دیگری هم مطرح می‌ شود: وقتی دموکراسی به وجود آمد، آیا با سرمایه‌ داری سازگار بود؟ یعنی آیا سرمایه ‌داری می ‌تواند دموکراسی را حفظ و پایدار کند؟

ویوک چیبر

بله، سرمایه‌ داری قطعاً می ‌تواند با دموکراسی سازگار باشد؛ اما تضاد و تنش بنیادی میان این دو هیچ ‌گاه از بین نمی ‌رود.  به همین دلیل، دموکراسی در نظام سرمایه ‌داری همیشه در معرض تهدید است و همواره با خطر تضعیف یا عقب ‌گرد روبه ‌رواست.

دلیل این مسئله به همان تضاد بنیادی برمی ‌گردد که پیش‌ تر درباره ‌اش صحبت کردم.

سرمایه ‌داران در درجه اول و اساساً به دنبال حداکثر کردن سود هستند. از نظر آن‌ها، وجود یک طبقه کارگر که از حق رأی کامل و برابر برخوردار باشد و احزاب و نهادهای سیاسی مستقل خود را داشته باشد، در واقع مانعی در برابر چیزی است که سرمایه ‌داران در حالت ایده‌آل می‌ خواهند:

اینکه کنترل و قدرت کامل بر محیط کار، نحوه تعیین دستمزدها، شیوه زندگی کارگران و نوع مطالبات و خواسته ‌هایی که کارگران می‌ توانند مطرح کنند در اختیار خودشان باشد.

ملیسا ناشک

"حتی پس از آنکه دموکراسی برقرار می ‌شود، سرمایه ‌داران هرگز دست از تضعیف تدریجی نهادهایی که به کارگران در نظام سیاسی قدرت می‌ دهند، نمی‌کشند."

ویوک چیبر

بنابراین، حتی پس از آنکه دموکراسی برقرار می ‌شود، سرمایه‌ داران همچنان تلاش می ‌کنند نهادهایی را که به کارگران امکان ورود و اعمال قدرت در نظام سیاسی می‌ دهند، به ‌تدریج تضعیف کنند.

آن‌ها به مبارزه با اتحادیه‌ های کارگری ادامه می‌دهند و از قدرت این اتحادیه ‌ها می‌ کاهند. سعی می‌ کنند احزاب متعلق به طبقهٔ کارگر را تضعیف کنند. و البته، به هر شیوه‌ ای که بتوانند، می ‌کوشند حق رأی را به‌ عنوان ابزاری مؤثر محدود کنند.

چگونه می‌ توانند حق رأی را محدود کنند؟
با افزایش موانعی که بر سر راه رأی دادن کارگران قرار می ‌گیرد؛ با محدود کردن امکان ورود مردم به فرایند سیاسی؛ و با دشوارتر کردن ثبت‌ نام برای رأی دادن. همهٔ این‌ها بخشی از ابزارها و روش‌ های سیاسی‌ است که بورژوازی در اختیار دارد.

در شرایطی که مردم عادی نمی توانند نیروی مؤثر در برابر نفوذ سرمایه ‌داران ایجاد  کنند، شاهد آن هستیم که نهادهایی که امکان حضور و مشارکت طبقهٔ کارگر در نظام سیاسی را فراهم می ‌کنند، به ‌تدریج تضعیف می ‌شوند؛ و در نتیجه، مشارکت کارگران نیز کاهش پیدا می ‌کند.

وقتی چنین اتفاقی رخ دهد، قدرت سرمایه در درون دولت، احزاب سیاسی و کل نظام سیاسی، بدون چالش و نظارت مؤثر، افزایش می ‌یابد. در نتیجه، دموکراسی‌ ها از سلامت و پویایی خود دور می ‌شوند و به سمت الیگارشی، یعنی حاکمیت گروهی کوچک و قدرتمند، حرکت می‌ کنند.

امروزه در علوم سیاسی، این موضوع به‌ خوبی تثبیت شده است که سالم‌ ترین دموکراسی‌ ها آنهایی هستند که در آنها نهادهای متعلق به مردم عادی و طبقهٔ کارگر از قدرت و استحکام بیشتری برخوردارند.

اما منظور از یک دموکراسی سالم چیست؟ می ‌توان این موضوع را با معیارهای مختلفی سنجید: میزان مشارکت مردم در انتخابات چقدر است؟ قوانین تا چه اندازه واقعاً بازتاب‌ دهندهٔ خواسته‌ های مردم عادی هستند؟ مردم عادی تا چه اندازه می ‌توانند در نظام سیاسی مشارکت کنند؟ همهٔ این موارد را می‌ توان اندازه‌گیری و بررسی کرد.

و وقتی کشورهای مختلف را با یکدیگر مقایسه می ‌کنیم، می‌ بینیم تقریباً در همه‌ جا، هرچه مردم عادی نهادهای مستقل و قدرتمندتری داشته باشند ــ مانند اتحادیه ‌های کارگری، احزاب سیاسی خودشان، انجمن‌ های محلی و نهادهای مشابه ــ نتایج سیاسی نیز دموکراتیک ‌تر و بهتر خواهد بود.

در کشورهایی که نهادهای متعلق به مردم و طبقهٔ کارگر بسیار ضعیف هستند، احزاب چپ قدرت چندانی ندارند، احزاب کارگری ضعیف یا اصلاً وجود ندارند و اتحادیه ‌های کارگری نیز ضعیف یا غایب‌ هستند، معمولاً شاهد نوعی سلطهٔ تقریباً کامل سرمایه بر نظام سیاسی و دولت هستیم.

چنین نظامی بیشتر به الیگارشی شباهت پیدا می ‌کند.

بنابراین، این عدم تعادل میان کارگران و سرمایه ‌داران در نظام سیاسی، تا حد زیادی چیزی است که سرمایه‌ داران آن را ایجاد و حفظ می ‌کنند؛ البته تا جایی که توان انجام آن را داشته باشند.

به همین دلیل، تنش و تضاد میان یک نظام دموکراتیک واقعاً کارآمد و سالم از یک سو، و سرمایه ‌داری به‌عنوان یک نظام اقتصادی و انگیزه‌ هایی که این نظام ایجاد می‌ کند از سوی دیگر، هیچ‌ گاه کاملاً از بین نمی‌ رود.

ملیسا ناشک

آیا راهی وجود دارد که بتوانیم مشخص کنیم جامعهٔ کنونی ما تا چه اندازه دموکراتیک است؟ و آیا دموکراسی مسئله ‌ای مربوط به کمیت است یا کیفیت؟

ویوک چیبر

دموکراسی همیشه در نهایت مسئله ‌ای مربوط به کیفیت است؛ اما می‌ توان این کیفیت را به‌صورت کمی نیز ارزیابی کرد.

روش معمول برای سنجش این موضوع، بررسی چند پرسش است: چه کسانی در نهادهای دموکراتیک مشارکت می ‌کنند؟ میزان مشارکت آنها چقدر است؟ و قوانین تا چه اندازه بازتاب‌ دهندهٔ خواسته‌ ها و مطالبات مردم هستند؟

برای مثال، اگر به ایالات متحده نگاه کنیم، چه کسانی در فرایند دموکراسی مشارکت می ‌کنند؟

برای سنجش این موضوع چند روش وجود دارد. یکی از آنها میزان مشارکت در انتخابات است. آنچه می ‌بینیم این است که میزان مشارکت انتخاباتی در آمریکا بسیار پایین است؛ و این یعنی دموکراسی در وضعیت خوبی قرار ندارد، چون افراد زیادی در آن مشارکت نمی ‌کنند.

اما نکتهٔ مهم‌ تر این است که این مشارکت پایین، با سطح درآمد افراد ارتباط دارد و بطور تصادفی میان مردم توزیع نشده است. مسئله این نیست که مثلاً ۷۰ درصد مردم در انتخابات شرکت نمی ‌کنند و این ۷۰ درصد ترکیبی تصادفی از افراد جامعه هستند؛ بلکه بخش عمده‌ای از این  ۷۰ درصد  فقیرترین  افراد جامعه را تشکیل می‌دهند.

بنابراین، مسئله فقط پایین بودن میزان مشارکت نیست؛ مسئله این است که ثروتمندان مشارکت می‌ کنند، در حالی که فقرا از مشارکت سیاسی  باز می ‌مانند.

ملیسا ناشک

می ‌توان این موضوع را یک گام جلوتر برد و به الگوی مشارکت و سازمان ‌یابی سیاسی نگاه کرد. متخصصان و طبقات بالاتر جامعه، از نظر سیاسی به ‌مراتب سازمان‌ یافته ‌تر هستند. درصد بسیار بیشتری از آنها در سازمان‌ ها و نهادهای سیاسی عضویت دارند، و بر خلاف افراد شاغل و فقیر جامعه آنها می ‌توانند از منافع و مطالباتشان دفاع و حمایت کنند.

ویوک چیبر

معیارهای دیگری هم برای سنجش میزان مشارکت سیاسی وجود دارد؛ مثلاً اینکه چند وقت یکبار با نمایندهٔ سیاسی خود تماس می‌ گیرید؟ تا چه اندازه با او در ارتباط هستید؟ در اینجا هم بار دیگر شاهد یک نابرابری شدید بر اساس درآمد هستیم.

معیار دیگر، منابع مالی است. چه کسانی به نامزدهای انتخاباتی کمک مالی می‌ کنند؟ چه مقدار پول می ‌دهند؟ در اینجا نیز ثروتمندان هستند که بیشترین کمک ‌های مالی را به نامزدها می ‌کنند. و در نتیجه، همین ثروتمندان هستند که بیشترین نفوذ را بر نامزدها دارند.

حتی می ‌توان بررسی کرد که این پول از کجا می ‌آید، متعلق به کدام خانواده‌ ها میباشد و افرادی که این پول را تأمین می‌ کنند در چه سطح درآمدی قرار دارند. باز هم می‌ بینیم که این مسئله به ‌شدت تحت تأثیر سطح درآمد قرار دارد و از این نظر بسیار نابرابر است.

اما سومین و تکان‌ دهنده‌ ترین معیار زمانی به دست می ‌آید که به قوانینی که تصویب می ‌شوند نگاه کنیم. می ‌توان این قوانین را بررسی و دسته ‌بندی کرد، آن‌ها را با نتایج نظرسنجی ‌های افکار عمومی مقایسه کرد و دید آیا قوانین واقعاً بازتاب ‌دهندهٔ  مطالبات و خواسته‌های مردم هستند یا نه.

اجازه بدهید یک نمونهٔ بسیار روشن بیاورم. طی پنجاه سال گذشته، تقریباً در هر نظرسنجی افکار عمومی دیده‌ایم که اکثریت بزرگی از آمریکایی‌ ها ــ حتی در بسیاری موارد اکثریت قاطع ــ خواهان یک نظام بهداشت و درمان ملی، رایگان و قابل دسترس برای همگان بوده‌اند.

اما در تمام این دوره، حتی کوچک‌ ترین حرکت و پیشرفتی به سوی چنین نظامی صورت نگرفته است. تمام سیاست ‌گذاری ‌های حوزهٔ بهداشت و درمان به‌ گونه‌ ای پیش رفته‌ اند که عملاً مانع تحقق همین گزینهٔ جایگزین شوند.

این فقط یک نمونه است، اما نمونه‌های مشابه بسیارند. مجموعهٔ بسیار گسترده‌ای از پژوهش‌های علمی نشان می‌ دهد که اگر نتایج سیاست‌ گذاری ‌ها را با مطالبات مردم آمریکا مقایسه کنیم، نتایج سیاست‌ها به‌ طرز بسیار دقیق با مطالبات ۱۰ درصد بالای جامعه مطابقت دارند، در حالی که عملاً هیچ ارتباطی با مطالبات ۵۰ درصد پایین جامعه ندارند.

همهٔ این‌ها روش‌هایی هستند برای اینکه بتوانیم کیفیت دموکراسی را به‌صورت کمی اندازه ‌گیری کنیم . و ایالات متحده در تک ‌تک این معیارها یک مورد استثنایی است.

ایالات متحده، با فاصلهٔ بسیار زیاد، کمتر از هر کشور دیگری در میان کشورهای پیشرفتهٔ سرمایه ‌داری دموکراتیک است.

سرمایه‌داری و اقتدارگرایی

ملیسا ناشک

شما دربارهٔ این صحبت می‌کنید که چگونه یک نظام سرمایه ‌داری می ‌تواند زمینه را برای شکل ‌گیری یک نظام حکومتی الیگارشیک فراهم کند. می ‌توانیم یک گام فراتر برویم و به شکل اقتدارگرایانهٔ حکومت نیز نگاه کنیم. آیا می ‌توانیم این مسئله را هم به سرمایه‌ داری نسبت دهیم، یا این موضوع جدا از آن تنش‌ هایی است که درباره‌ شان صحبت می‌ کنید؟

ویوک چیبر

نه، به نظر من در هر اقتصاد سیاسیِ سرمایه‌ داری، گرایش بسیار نیرومندی به سوی اقتدارگرایی وجود دارد؛ مگر اینکه نهادهای سیاسیِ مردم عادی و طبقهٔ کارگر بتوانند این گرایش را مهار و کنترل کنند.

دورهٔ کنونیِ پس‌رفت دموکراتیک در سراسر جهان یک ویژگی مشترک دارد: این پس‌رفت پس از افول چپ رخ داده است. منظورمان از این حرف چیست؟

چپ همیشه بر دو نوع نهاد و نیروی اساسی استوار بوده است: نخست، احزاب سیاسی قدرتمندی که برای حقوق و منافع مردم و طبقهٔ کارگر مبارزه می‌ کردند؛ و دوم، نهادهای اقتصادی مانند اتحادیه‌ های کارگری و سازمان‌ های کشاورزان و دهقانان.

تمام این نهادها در دوران نئولیبرالیسم بتدریج از بین رفتند یا تضعیف شدند. و با تضعیف و برچیده شدن آنها، توانایی مردم عادی برای گرد هم آمدن و مبارزهٔ جمعی برای منافع خود، هم در عرصهٔ اقتصادی و هم در عرصهٔ سیاسی، بشدت کاهش یافت.

این مسئله نباید ما را شگفت ‌زده کند؛ اصلاً هدف همین بود.  هدف اصلی نئولیبرالیسم این بود که قدرت مردم و طبقهٔ کارگر را کاهش دهد تا نخبگان اقتصادی بتوانند بار دیگر تمام امتیازاتی را که در محیط کار و خارج از محیط کار، در دوران طلاییِ پیش از جنبش اتحادیه‌ ای، در اختیار داشتند، پس بگیرند.

ملیسا ناشک

طنزآمیز و متناقض است که میلتون فریدمن، که اساساً پدر فکری نئولیبرالیسم به شمار می ‌آید، کسی است که دربارهٔ این صحبت می‌ کند که چگونه سرمایه‌ داری پایه و پشتوانهٔ دموکراسی است؛ در حالی که همزمان از نظامی دفاع می‌ کند که بطور نظام مند در حال تضعیف و حمله به همان دموکراسی است.

ویوک چیبر

این در واقع مکمل ایدئولوژیکِ برنامهٔ اقتصادی‌ بود که آنها دنبال می ‌کردند.

یعنی توانایی مردم عادی برای تأثیرگذاری واقعی بر نظام سیاسی و داشتن هرگونه امکان ورود و دسترسی به آن را از بین ببرید، و در تمام این مدت به آنها بگویید که در بهترین نظام سیاسیِ ممکن زندگی می‌ کنند.

ملیسا ناشک

درست است. تا وقتی فقط اسمش را "آزادی" بگذارید و مدام همین کلمه را تکرار و فریاد بزنید، ظاهراً نباید انتظار داشته باشید مردم متوجه شوند که حقوقشان در حال سلب شدن است و زندگی‌شان روزبه ‌روز بدتر می ‌شود.

ویوک چیبر

به آن‌ها بگویید که آزادند تحت فرمان دیگران باشند، آزادند در شرایط بی ‌ثبات و نا امن زندگی کنند، آزادند هر انتخابی که می ‌خواهند داشته باشند و هر چیزی را که می ‌خواهند، با پولی که ندارند، بخرند.

بنابراین، وقتی همهٔ این نهادها از بین برده یا تضعیف شدند، اصلاً نباید تعجب کنیم که در مرحلهٔ بعد شاهد افزایش فساد در نظام سیاسی، قبضه شدن نظام سیاسی توسط نخبگان، جهت ‌گیری قوانین به نفع منافع نخبگان، و از بین رفتن کامل شبکهٔ تأمین اجتماعی باشیم.

پس از آن نیز نباید تعجب کنیم که واکنش توده‌ های رأی ‌دهنده، موجی از بدبینی، خشم و سرخوردگی باشد؛ زیرا آنچه مردم می ‌بینند این است که اگرچه تمام حقوق رسمی و قانونیِ یک نظام دموکراتیک را در اختیار دارند، توانایی واقعیِ مشارکت در امور سیاسی از آنها گرفته شده است.

این توانایی همیشه به وجود نوعی نهادهای جمعی وابسته بوده است؛ نهادهایی که مردم را گرد هم می ‌آوردند و به آنها امکان می‌دادند خواسته‌ها، مطالبات و نیازهای خود را بیان کنند و صدای خود را به گوش نظام سیاسی برسانند.

پس‌رفت دموکراتیکِ امروز، پیامد مستقیم حملهٔ بورژوازی به نهادهای سیاسی و اقتصادیِ متعلق به مردم و طبقهٔ کارگر است.

دموکرات‌ها و دموکراسی

ملیسا ناشک

جالب است که موضوع فساد را مطرح کردید، چون وقتی دربارهٔ پس ‌رفت دموکراسی در دوران کنونی و مبارزات امروزی برای نجات دموکراسی صحبت می‌ کنیم، در سیاست آمریکا شکاف بزرگی وجود دارد.

این دیدگاه مطرح است که لیبرال‌ ها کسانی هستند که با فساد ــ برای مثال، فساد مرتبط با دونالد ترامپ ــ مبارزه می ‌کنند، در حالی که محافظه‌ کاران و جمهوری ‌خواهان دست‌ کم در برابر فساد رویکردی سهل ‌گیرانه دارند و در بدترین حالت، فعالانه به آن دامن می‌ زنند.

پس آیا این به آن معناست که دموکرات‌ها، از برخی جهات، موضع خصمانه ‌تری نسبت به طبقهٔ سرمایه ‌دار دارند، چون با چنین اقداماتی مبارزه می ‌کنند؟

ویوک چیبر

نه، فکر نمی ‌کنم چنین معنایی داشته باشد.

آنچه این وضعیت نشان می‌دهد این است که دموکرات‌ ها بیشتر نگران حملهٔ آشکار و بی ‌پرده به نهادهای بورژوایی هستند، در حالی که جمهوری‌ خواهان آمادگی بیشتری دارند که با چنین روندی همراه شوند.

هر دو حزب در فرایند تضعیف و از بین بردن نهادهای اساسی سیاسی مشارکت داشته‌ اند؛ روندی که در نهایت، تسلط نخبگان بر نظام سیاسی و اشکال معمول فساد را اجتناب ‌ناپذیر می ‌کند.

یکی از اشکال آشکار و بی‌ پردهٔ فساد، تأمین مالی انتخاباتی است. شیوه ‌ای که تأمین مالی انتخابات امروز در آمریکا انجام می ‌شود، قانونی است و از این نظر، از لحاظ فنی نمی‌ توان آن را " فساد" نامید؛ اما از اصلی ترین عوامل ایجاد فساد  ویرانگرِ در سیاست است.

وقتی صحبت از تأمین مالی انتخاباتی می ‌شود، هر دو حزب با وفاداری کامل به این نظام وابسته ‌اند.

دموکرات‌ها هیچ قصدی ندارند با پایه‌ها و ستون‌ های فساد سیاسی در این کشور مبارزه کنند. تفاوت میان آنها بیشتر در حد یک تفاوت ظریف در شیوه و نحوهٔ عمل است.

دموکرات‌ها نمی ‌خواهند این وضعیت زشت و زننده شود. نمی ‌خواهند فساد را آشکار و علنی و در برابر چشم همه انجام دهند؛ در حالی که جناح ترامپ در حزب جمهوری‌ خواه هیچ مشکلی با علنی و آشکار انجام دادن آن ندارد.

می ‌خواهم در این مورد کاملاً روشن باشم: مسئله این نیست که ترامپ کارهایی انجام می‌ دهد که دموکرات‌ها انجام نمی‌ دهند. مسئله این است که او این کارها را بیشتر و آشکارتر انجام می‌ دهد.

حتی در مواردی مانند بهره‌ برداری از اطلاعات محرمانه برای معاملات سهام (معاملات مبتنی بر اطلاعات پنهانی) و کسب درآمد از بازار سهام، نانسی پلوسی هم همین کارها را انجام می ‌داد.

تفاوت فقط این بود که او آن را جلوی چشم مردم نمی ‌کشید. آن کارها را آشکارا و در معرض دید عموم انجام نمی‌ داد. ترامپ این کارها را علناً و در برابر چشم همه انجام می ‌دهد.

ملیسا ناشک

نمونهٔ خوبی از این مسئله را همین اواخر در جریان جام جهانی فوتبال دیدیم؛ جایی که ترامپ به ‌وضوح، همراه با جیانی اینفانتینو، رئیس فیفا، در نوعی دخالت و دست‌ کاری در روند یک مسابقه نقش داشت.

من سعی کردم برای دوستانی که طرفدار پر و پا قرص فوتبال نیستند و هیچ اطلاعی از فیفا ندارند در باره اتفاقی که اینجا افتاده توضیح بدهم، در واقع این است که ترامپ به این کار افتخار می‌ کند و آشکارا دربارهٔ آن صحبت می‌ کند.

اما واقعیت این است که فیفا اساساً یک سازمان فاسد است و همهٔ افراد آن در این فساد مشارکت دارند. معمولاً سعی می ‌کنند این مسائل را پنهان کنند. تفاوت ترامپ فقط این است که او به این کار افتخار می‌ کند و آن را علناً انجام می ‌دهد.

ویوک چیبر

بله، و این تفاوت، تفاوتی بی ‌اهمیت نیست؛ اما در نهایت تفاوتی کوچک است.

ملیسا ناشک

چون این کار روایت و تصویری را که آنها ارائه می‌ کنند، تضعیف می ‌کند. همان‌طور که شما می ‌گویید، قرار است نوعی ظاهر و جلوهٔ موجه و آبرومند بر نهادهای بورژوایی در یک نظام دموکراتیک وجود داشته باشد؛ چون قرار است دموکراسی این پیام را منتقل کند که: "هی، قرار نیست آن‌قدر تحت سلطه باشید؛ شما هم در اینجا حق اظهارنظر و مشارکت دارید."

بنابراین، حفظ این تصویر در جامعه اهمیت دارد.

ویوک چیبر

می ‌توان این موضوع را این ‌طور بیان کرد: دموکرات ‌ها نگران مشروعیت هستند، در حالی که ترامپ صرفاً به قدرت اهمیت می‌ دهد.

او اهمیتی به قدرت مشروع نمی‌ دهد. منطقش این است: "تا وقتی قدرت را در اختیار دارم، برایم مهم نیست که این قدرت مشروع باشد یا نه."

دموکرات‌ها اساساً همان کارهایی را انجام می‌ دهند که ترامپ انجام می ‌دهد، اما ترجیح می‌ دهند این کارها را در خفا و بی ‌سروصدا انجام دهند. نمی‌ خواهند از آن نمایش بزرگی به راه بیندازند.

اما برای کسی مثل ما، معنای این مسئله آن است که اعتماد کردن به دموکرات‌ها به‌عنوان حزبی که قرار است دموکراسی مردمی را احیا کند ــ یعنی مشارکت شهروندان عادی در نهادهای یک حکومت دموکراتیک ــ یک اشتباه مهلک است.

زیرا افول دموکراسی در آمریکا حاصل عملکرد هر دو حزب بوده است. هر دو حزب در این روند نقش داشته‌ اند. تفاوت آنها فقط در این است که با چه میزان گستاخی و بی‌ پروایی این حملات را انجام می ‌دهند.

مشروعیت و سرمایه‌داری

ملیسا ناشک

بطور کلی ‌تر، رابطهٔ میان مشروعیت، سرمایه‌داری و دموکراسی چیست؟ تا چه اندازه مهم است که توده‌ های مردم باور داشته باشند در یک جامعهٔ دموکراتیک زندگی می‌ کنند؟

ویوک چیبر

دیدگاه من ــ و فکر نمی‌ کنم این دیدگاه در میان نیروهای چپ چندان رایج باشد ــ این است که اهمیت چندانی ندارد.

در میان چپ، سنت فکری دیرینه‌ ای وجود دارد که می ‌گوید دولت سرمایه داری به رضایت فعال توده‌های مردم نیاز دارد و این رضایت نیز خود بر این فرض استوار است که مردم دولت را دولتی مشروع بدانند. اما اگر این فرض درست باشد، در آن صورت باید نتیجه بگیریم که وقتی دولت بورژوایی مشروعیت خود را از دست بدهد، بی‌ثبات خواهد شد.

اما دیدگاه خود من این است که در طول زندگی نسل ما، دولت بورژوایی برای توده‌ های مردم و طبقهٔ کارگر مشروعیت چندانی نداشته است؛ زیرا این دولت، دولتی نئولیبرال بوده که همه‌ چیز را مدام کاهش داده و از مردم و طبقهٔ کارگر گرفته، خانواده‌هایشان را از هم پاشیده و نهادهایشان را نابود کرده است.

و به نظرم آن جملهٔ معروف مارگارت تاچر به ‌خوبی دیدگاه بورژوازی را خلاصه می‌ کند: "هیچ آلترناتیوی وجود ندارد."

افول دموکراسی آمریکا حاصل عملکرد هر دو حزب بوده است.

دیدگاه چپ مبنی بر اینکه دولت بورژوایی به مشروعیت نیاز دارد، بر یک پیش ‌فرض پنهان استوار است: اینکه اگر دولت مشروعیت خود را از دست بدهد، یا فرو خواهد پاشید یا سرنگون خواهد شد.

اما در واقع، این دولت مدت‌ هاست که مشروعیت چندانی ندارد و با این حال بسیار باثبات است.

دلیلش این است که حتی اگر مردم عادی این نظام را نظامی مطلوب و خوب ندانند و رضایت خود را از آن دریغ کنند، نمی ‌توانند آن را کنار بزنند؛ مگر اینکه بتوانند بر مشکلات اساسیِ کنش جمعی و بسیج اجتماعی غلبه کنند. و این مشکلات بسیار عظیم و طاقت ‌فرسا هستند.

وقتی دولت مشروعیت خود را از دست می ‌دهد، اگر مردم نهادها و تشکل‌ هایی نداشته باشند که بتوانند از طریق آنها دور هم جمع شوند و مبارزه سیاسی خود را به ‌صورت و جمعی پیش ببرند، تا دولت را سرنگون کنند، ناچار می‌ شوند به هر شکلی که برایشان ممکن است مقاومت کنند. این مقاومت معمولاً فردی خواهد بود، نه جمعی.

این مقاومت معمولاً شکلی فردی پیدا می ‌کند، نه جمعی. و اگر به‌صورت فردی مقاومت کنید، در نهایت همیشه شکست خواهید خورد.

واکنش دوم این است که وقتی مردم می ‌بینند هر کاری که می کنند در نهایت به شکست می ‌انجامد، بدبین و دلسرد می ‌شوند و از مشارکت سیاسی کنار می ‌کشند.

مشخصهٔ اصلی سیاست آمریکا امروز چیست؟ عدم مشارکت.

و این عدم مشارکت، بیش از همه در میان فقیرترین اقشار جامعه متمرکز است.

این همان چیزی است که ترامپ اساساً متوجه شده است. حرف او این است:

"هیچ کاری از دست آن‌ها برای متوقف کردن من برنمی‌آید. من می ‌توانم هر کاری که بخواهم انجام دهم."

و در این مورد اشتباه نمی ‌کند.

ملیسا ناشک

این موضوع من را به یاد این می‌ اندازد که نظریه‌ های توطئه و طرز فکر توطئه ‌محور تا چه اندازه در فرهنگ سیاسی امروز ما رواج پیدا کرده‌ است.

ویوک چیبر

توطئه‌ ها سلاحِ افراد و گروه‌ های ناتوان‌ است. وقتی نیروها و سازوکارهای ساختاری آ‌نقدر قدرتمند و فراگیر هستند که عملاً نمی ‌توان با آنها مقابله کرد، آدم به این تصور پناه می ‌برد که این افراد، محافل پشت‌ پرده یا دسته‌ های کوچک و بسته هستند که همه‌ چیز را هدایت می‌ کنند. در صورتی که واقعیت این است که این خودِ نظام و ساختار حاکم است که همه‌ چیز را پیش می ‌برد.

بازسازی دموکراسی

ملیسا ناشک

اگر ما در جامعه ‌ای زندگی می ‌کنیم که با یک تضاد حل ‌نشدنی میان سرمایه ‌داری از یک سو، و دموکراسی و توانمند سازی اکثریت مردم از سوی دیگر مشخص می‌شود، چگونه می‌توان دموکراسی را در چارچوب سرمایه ‌داری حفظ کرد و حتی آن را تقویت کرد؟

ویوک چیبر

تمام آنچه تا اینجا گفتیم، ما را به یک پاسخ روشن و بدیهی می‌ رساند. دموکراسی زمانی سالم است که بازتاب ‌دهندهٔ آرزوها، خواسته‌ها و منافع همهٔ شهروندان باشد، نه فقط یک اقلیت کوچک.  و برای تحقق چنین چیزی، باید نهادهایی وجود داشته باشند که توانایی مردم برای مشارکت را افزایش دهند.

دلیل اینکه می‌ گویم برای این کار به نهادها نیاز داریم این است که هر نوع مشارکت دموکراتیک به تلاش و منابع نیاز دارد.  برای اینکه بتوانید در انتخابات رأی بدهید، ممکن است لازم باشد یک روز از کارتان مرخصی بگیرید. برای اینکه بتوانید حول منافع مشترکتان گرد هم بیایید، باید بتوانید با دیگران گفتگو کنید و دربارهٔ مسائل مورد نظر خود با آنها بحث و مشورت کنید. برای اینکه بتوانید آگاهانه و مؤثر رأی بدهید، باید به اطلاعاتی دسترسی داشته باشید که : نامزدها چه کسانی هستند؟ از چه مواضعی دفاع می‌کنند؟ چه کسی قرار است از منافع من دفاع کند؟

در تمام این فرایندهای بحث و تصمیم‌ گیری، ثروتمندان ذاتاً نسبت به فقرا برتری دارند. اگر ثروتمند باشید، می ‌توانید کسی را استخدام کنید تا برایتان اطلاعات جمع‌ آوری کند. اگر ثروتمند باشید، می ‌توانید احزاب سیاسی را وادار کنید به سراغ شما بیایند، چون شما پول لازم برای فعالیت و اجرای برنامه‌ هایشان را تأمین می ‌کنید. اگر سرمایه‌ دار باشید، حتی می‌ توانید دست روی دست بگذارید و منتظر بمانید تا احزاب به سراغتان بیایند، چون همهٔ آن احزاب به سرمایه ‌گذاری شما و تصمیم‌ ها و رفتار سرمایه‌ گذاری شما وابسته‌ هستند.

اگر ثروتمند باشید، می‌ توانید به نامزدهای انتخاباتی پول بدهید و به آنها تلفن کنید و با آنها در ارتباط باشید. اگر هم نخواهید شخصاً این کارها را انجام دهید، می ‌توانید کسی را استخدام کنید تا از طرف شما این کارها را انجام دهد.

در ضمن ثروتمندان به‌صورت فردی از موقعیتی برخوردارند که به آنها امکان می‌ دهد نفوذ سیاسی داشته باشند و  در تصمیم گیری ها مشارکت کنند.

اما اگر فقیر باشید، چون منابع لازم برای جمع ‌آوری اطلاعات، گرد هم آمدن و بحث و تصمیم ‌گیری را در اختیار ندارید، به نهادهایی نیاز دارید که به شما در انجام این کارها کمک کنند.  در گذشته، احزاب سیاسی و اتحادیه‌ های کارگری چنین نقشی داشتند.

اتحادیه‌ های کارگری نهادی در اختیار مردم و طبقهٔ کارگر قرار می‌ دادند که در آن می ‌توانستند به محل اتحادیه بروند و دربارهٔ اینکه چه کسانی نامزد انتخابات هستند و چه کسی قرار است بر سر کار بیاید، بحث و گفتگو کنند. اتحادیه‌ ها اطلاعات را در اختیار مردم قرار می‌ دادند و مثلاً می ‌گفتند: "به این نامزد اعتماد کنید."

آنها در بسیاری از موارد حتی نامزدهای خودشان را معرفی می ‌کردند و می‌ گفتند: "ما از منافع شما دفاع خواهیم کرد".

به این ترتیب، اتحادیه‌ ها به مردم و طبقهٔ کارگر کمک می ‌کردند تا بر محدودیت‌ های منابعی که مشارکت سیاسی آنها را دشوار می‌ کرد، غلبه کنند.

وقتی این نهادها را از بین می ‌برید، فقرا در نظام سیاسی مجبور می‌ شوند خودشان به‌ تنهایی از منافع خود دفاع کنند. آنها عملاً هیچ راهی ندارند که قدرت و نفوذ ثروتمندان را خنثی یا با آن برابری کنند.

بنابراین، اگر می ‌خواهید مردم و طبقهٔ کارگر تقریباً همان میزان نفوذی را داشته باشند که ثروتمندان دارند، باید نهادهای سنتی خودشان را دوباره ایجاد کنید؛ نهادهایی مانند احزاب سیاسی، اتحادیه‌ های کارگری، انجمن‌های مدنی، باشگاه‌ها و تشکل ‌های مردمی و مواردی از این دست.

و این امر به بسیج سیاسی نیاز دارد. چیزی که اکنون به آن نیاز خواهیم داشت، دقیقاً همین است.

در چارچوب سرمایه ‌داری، گرایش طبیعی این نظام، به دست گرفتن و قبضه کردن قدرت سیاسی توسط ثروتمندان است. این یعنی نظام بطور طبیعی به سمت غیردموکراتیک شدن پیش می ‌رود. حتی اگر همهٔ حقوق رسمی و قانونی را داشته باشید، حتی اگر از نظر حقوقی برابری کامل وجود داشته باشد، نظام سیاسی می ‌تواند بطور کامل تحت سلطهٔ ثروتمندان قرار بگیرد.

اگر بخواهید در برابر نفوذ ثروتمندان نیرویی برای مقابله با آنها ایجاد کنید، به نهادهای متعلق به فقرا نیاز دارید؛ نهادهایی مشخصاً برای فقرا، با هدف دفاع از منافع آنها و با وظیفهٔ نمایندگی و بیان نیازهای آنان.

این همان نهادهایی هستند که چپ سوسیال ‌دموکرات و سوسیالیست طی هشتاد سال ایجاد و تقویت کرد و اکنون از بین رفته یا برچیده شده‌اند.

نکتهٔ طنزآمیز این است که ما فقط برای مبارزه در راه سوسیالیسم یا حتی سوسیال ‌دموکراسی به ساختن دوبارهٔ نهادهای کارگری نیاز نداریم. ما به این نهادها حتی برای داشتن سرمایه‌ داری بهتر و دموکراسی بهتر در چارچوب سرمایه ‌داری نیاز داریم...

________________________________________________

*ویوک چیبر (Vivek Chibbe) متولد ۱۹۶۵ در هند، جامعه‌شناس هندی‌ تبار آمریکایی و استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه نیویورک (NYU) است. او از چهره‌های مهم مارکسیسم معاصر، جامعه‌شناسی تاریخی و اقتصاد سیاسی توسعه به شمار می‌رود و دکترای خود را در دانشگاه ویسکانسین زیر نظر اریک اولین رایت (Erik Olin Wright) دریافت کرده است.

اهمیت چیبر بیش از همه در دو حوزه است:

  • دفاع از تحلیل طبقاتی و مفاهیم مارکسیستی مانند سرمایه، طبقه و کار مزدی در برابر رویکردهای فرهنگی و پسامدرن.
  • نقد نظریه پسااستعماری و مطالعات فرودستان (Subaltern Studies)؛ به‌ویژه در کتاب مشهورش نظریه پسااستعماری و شبح سرمایه  ۲۰۱۳ که در آن از این دیدگاه دفاع می‌کند که سرمایه‌داری و منطق طبقاتی آن را می‌توان برای جوامع غربی و غیرغربی با مقولات تحلیلی مشترک بررسی کرد.

از آثار مهم او:

 محصور در وضعیت موجود (۲۰۰۳) - درباره دولت‌سازی و صنعتی‌شدن متأخر در هند.

نظریه پسااستعماری و شبح سرمایه (۲۰۱۳) =  نقد مهم نظریه پسااستعماری و دفاع از کاربرد مفاهیم عام مارکسیستی برای تحلیل جوامع غربی و غیرغربی.

ماتریس طبقاتی: نظریه اجتماعی پس از چرخش فرهنگی (۲۰۲۲) = تلاشی برای بازسازی نظریه طبقاتی مارکسیستی در واکنش به «چرخش فرهنگی» در علوم اجتماعی.

مواجهه با سرمایه‌داری: جهان چگونه کار می‌کند و چگونه می‌توان آن را تغییر داد (۲۰۲۲) - معرفی نسبتاً ساده و سیاسیِ سازوکار سرمایه‌داری و راه‌های تغییر آن.

او همراه با رابرت برنر مجله تئوریک مارکسیستی

Catalyst: A Journal of Theory and Strategy

 را بنیانگذاری کرد که همچنان سردبیری آن را به عهده دارد.

**پادکست.   

https://podcasts.apple.com/us/podcast/how-capitalism-undermines-democracy/id1783361047?i=1000780031091

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2026 ©