از
تطهیر رضاشاه
تا بازسازی
استبداد پهلوی؛
تاریخنویسی
سلطنتطلبان
نوید
مؤمن زاده
اگر
حکومت اسلامی
آزادی را
سرکوب میکند،
پاسخ آن آزادی
بیشتر است، نه
شاه بیشتر.
گاهی
تاریخ را مستقیماً
جعل نمیکنند؛
بلکه آن را
چنان انتخاب و
مرتب میکنند
که دروغ، لباس
حقیقت بپوشد.
سخنرانی
اخیر عباس میلانی
در ستایش
رضاشاه،
نمونهای
قابل تأمل از
این شیوه تاریخسازی
است. مسئله
فقط این نیست
که میلانی
درباره
رضاشاه چه میگوید؛
مسئله مهمتر،
نوع نگاه او
به تاریخ ایران
و بهویژه تاریخ
مشروطه و پهلوی
است؛ نگاهی که
میتواند از میان
انبوه واقعیتهای
تاریخی، آن
بخشهایی را
برجسته کند که
برای ساختن
تصویری مطلوب
از رضاشاه به
کار میآید و
بخشهای دیگر
را به حاشیه
براند.
اینجا
دیگر فقط با یک
ارزیابی تاریخی
روبهرو نیستیم؛
با انتخابی سیاسی
از میان تاریخ
روبهرو هستیم.
رضاشاه
آغازگر آموزش
نوین و نهادهای
جدید در ایران
نبود؛ این
روند دههها پیش
از او آغاز
شده بود. از
دارالفنون که
در ۱۸۵۱
تأسیس شد، تا
مدارس جدیدی
که در اواخر
قرن نوزدهم و
سالهای پیش
از مشروطه شکل
گرفتند،
مدرسه علوم سیاسی،
مدرسه فلاحت و
نهادهای
آموزشی پس از مشروطه،
جامعه ایران پیش
از رضاشاه در
مسیر آشنایی
با علوم جدید
و نهادهای نوین
قرار گرفته
بود. قانون
اساسی مشروطه
نیز آموزش
عمومی را در
شمار وظایف
دولت قرار
داده بود.
بنابراین
نسبت دادن اصل
این روند تاریخی
به شخص
رضاشاه،
نادرست است.
در عین حال،
نمیتوان نقش
حکومت رضاشاه
را در تمرکز و
گسترش این
روند و تبدیل
آن به یک نظام
آموزشی
متمرکز و دولتی
نادیده گرفت.
دانشگاه
تهران نیز در
سال ۱۹۳۴،
در دوره
رضاشاه، تأسیس
شد؛ اما این دانشگاه
نیز بر بستری
از نهادهای
آموزش عالی پیشین
شکل گرفت، نه
در خلأ تاریخی.
مسئله
دقیقاً همینجاست:
تاریخ را نباید
به نام یک فرد
مصادره کرد.
ایران
پیش از رضاشاه
نیز تاریخ
داشت؛
روشنفکر
داشت، اصلاحطلب
داشت، مدرسه
داشت، معلم
داشت، دانشجو
داشت،
روزنامه
داشت، مشروطه
داشت و انسانهایی
داشت که برای
ورود علم،
آموزش نوین،
قانون و
نهادهای جدید
به زندگی ایرانیان
تلاش کرده بودند.
رضاشاه
را باید در دل
این روند تاریخی
قرار داد، نه
در جایگاه
آغازگر آن.
و
مهمتر از آن،
هیچیک از این
تحولات را نمیتوان
بهانهای برای
نادیده گرفتن
ساختار
استبدادی
حکومت او قرار
داد.
پرسش
تاریخی این نیست
که آیا در
دوره رضاشاه
مدرسه و
دانشگاه و راهآهن
ساخته شد یا
نه؛ پرسش این
است که این تغییرات
در چه ساختار
سیاسی، با چه
میزان آزادی،
با چه هزینه
انسانی و در
چارچوب چه
رابطهای میان
دولت و جامعه
انجام گرفت.
این
همان نقطهای
است که تاریخنگاری
ستایشگرانه میکوشد
از آن عبور
کند:
دستاوردهای یک
فرایند تاریخی
را به شخص
رضاشاه نسبت میدهد،
پیشینه آنها
را حذف میکند
و سپس همان
دستاوردها را
برای توجیه
تمرکز قدرت و
سرکوب آزادیهای
سیاسی به کار
میگیرد.
این
دیگر تاریخ نیست؛
تبدیل یک فرایند
تاریخی به
کارنامه یک
فرد است.
رضاشاه
دولت را
متمرکز و قدرت
سیاسی را در
دست خود
انباشته کرد؛
اما جامعه را
در برابر قدرت
دولت توانمند
نکرد.
این
تفاوتی بنیادین
است.
یک
دولت متمرکز میتواند
راهآهن
بسازد؛ اما
جامعهای
آزاد باید
بتواند همان
دولت را نقد
کند، قدرتش را
محدود کند و
در صورت لزوم
آن را تغییر
دهد.
دموکراسی
از همینجا
آغاز میشود.
اما
سویه دیگری از
حکومت رضاشاه
نیز وجود دارد
که در تاریخسازی
سلطنتطلبانه
معمولاً به
حاشیه رانده میشود:
انباشت عظیم
ثروت و زمین
در دست شخص
شاه.
رضاشاه
از یک افسر
قزاق به یکی
از بزرگترین
مالکان ایران
تبدیل شد.
درباره شمار
دقیق املاک و
اسناد مالکیت
او در منابع
تاریخی ارقام
متفاوتی آمده
است؛ اما اصل
مسئله محل تردید
نیست: در
دوران حکومت
او، حجم عظیمی
از زمینها،
روستاها و
املاک به مالکیت
شخص شاه درآمد.
در
برخی روایتها
شمار این
املاک دهها
هزار قطعه ذکر
شده است و از بیش
از ۵۵
هزار قطعه زمین،
ملک و ساختمان
سخن گفته شده
است. اگر این
رقم را در
شانزده سال
حکومت او تقسیم
کنیم، به میانگینی
تکاندهنده میرسیم:
تقریباً هر
هفت ساعت یک
سند.
حتی
اگر درباره
رقم دقیق
اختلاف وجود
داشته باشد،
نباید اجازه
داد اختلاف بر
سر عدد، اصل
مسئله را پنهان
کند: تمرکز عظیم
زمین و ثروت
در دست شخص
شاه، همزمان
با تمرکز قدرت
سیاسی در دست
او.
این
فقط مسئله
ثروت یک فرد نیست؛
مسئله رابطه
قدرت سیاسی و
اقتصادی است.
وقتی
حاکم، همزمان
صاحب قدرت سیاسی
و مالک بخش عظیمی
از منابع و زمین
باشد، جامعه
با نوعی بیحقی
عمومی روبهرو
میشود؛ وضعیتی
که در آن
شهروند عادی
در برابر قدرت
مطلق پادشاه
امکان واقعی
دفاع از حق
خود را از دست
میدهد و در
نهایت، این
پادشاه است که
خود را صاحب
حق میبیند.
این
با مفهوم دولت
نوین تناقضی
بنیادین دارد.
دولت
نوین فقط دولت
مقتدر نیست؛
دولتی است که
قدرت آن محدود
به قانون باشد
و خودِ حاکم نیز
در برابر
قانون و جامعه
پاسخگو باشد.
از
همینرو،
مسئله مالکیتهای
عظیم رضاشاه
را نمیتوان
از ساختار سیاسی
حکومت او جدا
کرد.
همانگونه
که نمیتوان
خون نویسندگان،
شاعران و
روشنفکران را
از تاریخ آن
دوره حذف کرد.
میرزاده
عشقی را نمیتوان
از تاریخ
رضاشاه حذف
کرد.
تقی
ارانی را نمیتوان
حذف کرد.
زندانیان
سیاسی، شکنجه
و مرگ مخالفان
را نمیتوان
با چند صفحه
درباره راهآهن
و دانشگاه
پوشاند.
تقی
ارانی در
زندان رضاشاه
جان باخت و
سرنوشت او و دیگر
زندانیان سیاسی،
بخشی از تاریخ
سرکوب آن دوره
است.
اینها
حاشیه تاریخ نیستند.
اینها
خود تاریخاند.
اگر
از رضاشاه سخن
میگوییم، باید
هم مدرسه و
دانشگاه را ببینیم
و هم زندان
را؛ هم راهآهن
را و هم سرکوب
را؛ هم تمرکز
دولت را و هم
تمرکز قدرت در
دست شخص شاه
را؛ هم تغییرات
اداری و عمرانی
را و هم انسانهایی
را که در
برابر قدرت ایستادند.
تاریخنویس
نمیتواند
فقط نیمهای
را که برای
روایت او
مناسب است
انتخاب کند و
نیمه دیگر را
از تصویر بیرون
ببرد.
مشروطه
نیز دقیقاً در
همینجا اهمیت
پیدا میکند.
مشروطه
فقط جنبشی برای
تجدد و نوسازی
نبود. مشروطه
پیش از هر چیز
تلاشی تاریخی
برای محدود
کردن قدرت
خودکامه،
حکومت قانون و
به رسمیت
شناختن حق
مردم در تعیین
سرنوشت سیاسی
خود بود.
بنابراین
اگر کسی
مشروطه را به
«تجدد» تقلیل
دهد و سپس
تجدد را به
ساختن چند
نهاد و زیرساخت
در دوره
رضاشاه
فروبکاهد،
بخش اساسی
معنای تاریخی
مشروطه را حذف
کرده است.
نوگرایی
بدون آزادی میتواند
فقط نوسازی
دولت باشد؛ نه
آزادی و
توانمند شدن
جامعه.
از این
منظر، یکی از
مشکلات اساسی
سخنرانی عباس
میلانی همین
است: رضاشاه
در روایت او
بهتدریج از یک
شخصیت تاریخی
پیچیده به
الگویی برای
«مرد
قدرتمند»،
سازنده و نجاتدهنده
تبدیل میشود.
اما
تاریخ ایران
چنین ساده نیست.
رضاشاه
محصول یک دوره
پیچیده تاریخی
بود؛ محصول
بحران
مشروطه، ضعف
دولت مرکزی،
مداخلات خارجی،
کشمکشهای
اجتماعی و سیاسی
و تلاش برای ایجاد
دولت متمرکز.
تبدیل
همه این پیچیدگی
به داستان یک
«مرد بزرگ که ایران
را نجات داد»،
نه تاریخ،
بلکه اسطورهسازی
سیاسی است.
و
اسطوره، دشمن
تاریخ است.
تاریخ
باید پرسش ایجاد
کند، نه پاسخهای
از پیش آماده
تحویل ما
بدهد.
باید
به ما یاد
بدهد که چرا
مشروطه شکست
خورد، چرا
دولت متمرکز
جای نهادهای
نمایندگی را
گرفت، چرا
استبداد
دوباره بازتولید
شد و چرا
جامعه ایران
در فاصلهای
کوتاه از
سلطنت پهلوی
به حکومت
اسلامی رسید.
اگر
این پرسشها
را کنار بگذاریم
و فقط بگوییم
«رضاشاه
ساخت»، در حقیقت
تاریخ را نفهمیدهایم؛
فقط یک شعار
را تاریخی
کردهایم.
از این
منظر، مسئله
عباس میلانی
حتی بیش از آنکه
رضاشاه باشد،
تصویری است که
از آینده ایران
در پس این تاریخنگاری
دیده میشود.
و این
همان جایی است
که باید مراقب
تاریخسازی
جدید سلطنتطلبانه
باشیم.
سلطنتطلبان
امروز بیش از
آنکه گذشته
را بشناسند،
در جستوجوی
گذشتهای
هستند که
بتواند آینده
مطلوب آنان را
مشروعیت ببخشد.
در این
روایت،
رضاشاه فقط یک
پادشاه تاریخی
نیست؛ تبدیل میشود
به الگوی «مرد
قدرتمند»، ناجی،
سازنده و نجاتدهندهای
که گویا اگر
دوباره ظهور
کند، ایران را
از بحران بیرون
خواهد کشید.
اما
اگر حکومت
اسلامی
انتخابات را بیمعنا
کرده است،
پاسخ آن
انتخابات واقعی
است؛ نه
بازگشت به
سلطنت.
اگر
حکومت اسلامی
جامعه مدنی را
سرکوب کرده
است، پاسخ آن
تقویت جامعه
مدنی است؛ نه
ساختن یک دولت
مطلقه دیگر.
و
اگر تاریخ به
ما چیزی
آموخته باشد،
همین است که
قدرتی که قرار
است «برای
مردم» تصمیم
بگیرد، خیلی
زود میتواند
خود را بینیاز
از مردم تصور
کند.
از
همینرو،
مسئله فقط
گذشته نیست؛ آینده
دموکراسی در ایران
است.
ما
برای رهایی از
استبداد مذهبی
به استبداد
سلطنتی نیاز
نداریم.
اگر
حکومت اسلامی
آزادی را
سرکوب میکند،
پاسخ آن آزادی
بیشتر است، نه
شاه بیشتر.
اگر
حکومت اسلامی
انتخابات را بیمعنا
کرده است،
پاسخ آن
انتخابات
واقعی است، نه
سلطنت.
اگر
حکومت اسلامی
جامعه مدنی را
سرکوب کرده
است، پاسخ آن
تقویت جامعه
مدنی است، نه
ساختن یک دولت
مطلقه دیگر.
این
همان منطق
خطرناکی است
که باید در
برابر آن ایستاد:
این تصور که
چون یک
استبداد ویرانگر
است، استبداد
دیگری، اگر
«سازنده» یا «نوین»
باشد، میتواند
پذیرفتنی
شود؛ نه.
خودکامه خوب
وجود ندارد؛
خودکامگی خوب
هم وجود
ندارد.
ممکن
است یک
خودکامه
مدرسه بسازد،
دیگری
کارخانه، دیگری
جاده و دیگری
دانشگاه. اما
هیچکدام از اینها
مجوز سرکوب
انسان نیست.
آزادی
را نمیتوان
با تعداد
دانشگاهها
اندازه گرفت.
دموکراسی را
نمیتوان با
طول راهآهن
سنجید. حقوق
انسان را نمیتوان
با تعداد
ساختمانهای
دولتی محاسبه
کرد.
و
خون قربانیان
استبداد را نمیتوان
با فهرست
پروژههای
عمرانی پاک
کرد.
از
همین رو، نقد
رضاشاه به
معنای انکار
وجود تحولات و
نهادهایی نیست
که در دوره او
گسترش یافتند؛
مسئله این است
که این تحولات
را نباید به
شخص رضاشاه
نسبت داد و
سپس از آنها
برای تطهیر
استبداد او
استفاده کرد.
همانگونه،
نقد حکومت
اسلامی نیز به
معنای انکار
وجود جامعه ایران
یا دستاوردهای
علمی و فرهنگی
ایرانیان در این
دوره نیست؛
نقد، متوجه
ساختار قدرت،
سرکوب و سیاستهای
آن حکومت است.
هیچ
تحول عمرانی،
اداری یا
آموزشی مجوز
سرکوب انسان و
نابودی آزادی
سیاسی نیست.
تاریخ
اگر قرار است
آموزگار ما
باشد، باید
همه واقعیت را
پیش چشم ما
بگذارد؛ نه آن
بخشی را که
برای یک طرح سیاسی
امروز مفید
است.
ما
نه تاریخ
حکومت اسلامی
را میپذیریم
که جنایت و
سرکوب را با
نام دین توجیه
کند، و نه تاریخ
سلطنت را که
سرکوب و
استبداد و
غارت را پشت
دانشگاه و راهآهن
پنهان کند.
تاریخ
را نمیتوان
با پاککن سیاسی
نوشت.
هر
نسلی حق دارد
تاریخ خود را
دوباره
بخواند؛ اما
حق ندارد بخشهایی
از آن را حذف
کند تا یک
خودکامه را زیباتر
نشان دهد.
تاریخ
اگر قرار است
نوشته شود، باید
همه حقیقت را
بنویسد؛ حتی
آنجا که حقیقت،
محبوب ما نیست.
وگرنه
آنچه مینویسیم
تاریخ نیست؛
تاریخِ سفارشی
است.
تحریف
تاریخ شاهان
پهلوی، برای
بازسازی
استبداد پهلوی
است؛ اینبار
در شکلی فاشیستی
و خطرناکتر؛
تا بار دیگر
آزادی و
دموکراسی و
عدالت اجتماعی،
که رسیدن به
آنها از
آرزوهای بزرگ
مردم ایران
است، به درون
حفره سیاه تاریخ
پرتاب شود.
🌹🌍🌹
کانال
تلگرامی
اتحاد فراگیر
چپ انقلابی
https://t.me/etehadefaragir
سایت
اتحاد فراگیر
چپ انقلابی
https://etehadefaragir.org/