Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
يكشنبه ۸ شهريور ۱۴۰۵ برابر با  ۳۰ اگوست ۲۰۲۶
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :يكشنبه ۸ شهريور ۱۴۰۵  برابر با ۳۰ اگوست ۲۰۲۶

انگشتر ژیگس؛ وقتی ترامپ خود را فراتر از قانون می‌بیند

ترامپ؛ یا همه یا هیچ

نوید مؤمن زاده

 

افلاطون در حکایت «انگشتر ژیگس» پرسشی را پیش می‌کشد که پس از قرن‌ها هنوز ما را رها نکرده است: اگر انسانی قدرتی پیدا کند که او را از دیده‌شدن، پاسخ‌گویی و مجازات مصون کند، با آن قدرت چه خواهد کرد؟

مسئله فقط نامرئی شدن نیست؛ مسئله، مصونیت از پیامد است.

اگر کسی بداند که می‌تواند هر کاری انجام دهد و مجبور نباشد در برابر نتیجه اعمال خود پاسخ‌گو باشد، چه چیزی مانع او خواهد شد؟ قانون؟ ترس از مجازات؟ وجدان؟ یا هیچ‌کدام؟

افلاطون این پرسش را درباره انسان مطرح می‌کند؛ اما امروز می‌توان آن را در مقیاسی بسیار بزرگ‌تر در برابر قدرت سیاسی گذاشت.

پست ریاست جمهوری، هنگامی که با قدرت نظامی، اقتصادی و سیاسی عظیم آمریکا همراه شود، می‌تواند برای کسی مانند ترامپ به انگشتر ژیگس شبیه شود؛ انگشتری که به دارنده‌اش این احساس را می‌دهد که می‌تواند از مرزهای قانون عبور کند و بهای آن را نپردازد.

و شاید مسئله از همین‌جا آغاز می‌شود.

قدرتی که خود را شکست‌ناپذیر می‌بیند، فقط از مجازات نمی‌ترسد؛ ممکن است کم‌کم از دیدن واقعیت اعمال خودش نیز فاصله بگیرد. هر شکست را می‌توان پیروزی نامید، هر عقب‌نشینی را یک تاکتیک، هر مقاومت را نشانه شرارت دشمن و هر ویرانی را ضرورتی برای رسیدن به هدفی بزرگ‌تر. آنگاه انگشتر ژیگس فقط انسان را از مجازات پنهان نمی‌کند؛ او را از حقیقت نیز دور می‌کند.

ترامپ در سیاست خارجی خود بارها تصویری از چنین رابطه‌ای با قدرت نشان داده است؛ رابطه‌ای که در آن جهان نه مجموعه‌ای از کشورها و مردمانی با حق تعیین سرنوشت خود، بلکه عرصه‌ای برای اعمال قدرت آمریکا دیده می‌شود.

در مورد ایران، مسئله فقط اختلاف بر سر برنامه هسته‌ای یا یک توافق سیاسی نیست.

ترامپ از نخستین دوره ریاست جمهوری‌اش، فشار اقتصادی، فشار حداکثری، تضعیف حکومت اسلامی و بازگرداندن ایران به مدار نفوذ آمریکا را دنبال کرده است. خود او نیز بعدها درباره سیاست فشار اقتصادی‌اش گفت که قصد داشته ایران را با فشار اقتصادی «خفه کند».

در دور دوم ریاست جمهوری نیز، فشار نظامی و اقتصادی، تهدید و مذاکره، یکی پس از دیگری جای خود را عوض کرده‌اند؛ گاهی جنگ در عمل ادامه داشته و هم‌زمان از مذاکره سخن گفته شده، گاهی هنگام مذاکره تهدید به بازگشت به جنگ و تسلیم کامل طرف مقابل مطرح شده است.

اما آیا این رفت‌وآمدها به معنای تغییر هدف است؟

اینجاست که باید میان هدف و تاکتیک تفاوت گذاشت.

تاکتیک می‌تواند تغییر کند، اما هدف می‌تواند ثابت بماند.

اگر فشار نظامی به نتیجه مطلوب نرسد، مذاکره آغاز می‌شود؛ اگر مذاکره امتیاز کافی ندهد، تهدید بازمی‌گردد؛ اگر تهدید نتیجه ندهد، تحریم و محاصره شدت می‌گیرد.

در چنین شرایطی، مذاکره الزاماً به معنای گفت‌وگوی دو طرف برابر برای رسیدن به توافق نیست؛ می‌تواند شکل دیگری از ادامه فشار باشد.

مذاکره برای ترامپ گویی مژه‌زدنی است؛ بستن چشم برای یک لحظه، نه برای فراموش کردن هدف، بلکه برای آن‌که خستگی‌اش برطرف شود، با فرو نشستن خستگی دوباره چشم بگشاید و همان هدف را دنبال کند.

ترامپ مردِ یا همه یا هیچ است؛ از مذاکره چیزی کمتر از تسلیم اراده طرف مقابل نمی‌خواهد. اگر طرف مقابل حاضر به پذیرش همه خواسته‌ها نباشد، فشار باید ادامه پیدا کند تا هزینه مقاومت آن‌قدر بالا رود که تسلیم، تنها گزینه باقی‌مانده به نظر برسد.

اما اینجا یک تناقض بزرگ آشکار می‌شود.

جنگی که قرار بود با چند ضربه تعیین‌کننده، برنامه هسته‌ای و توان نظامی ایران را فلج کند، ساختار سیاسی را درهم بشکند و راه را برای نتیجه‌ای سیاسی مطلوب واشنگتن باز کند، الزاماً به آن نتیجه نمی‌رسد.

نابود کردن یک تأسیسات با نابود کردن یک مسئله سیاسی یکی نیست.

ممکن است موشک‌ها تأسیسات را ویران کنند، فرماندهان کشته شوند و ساختارهای نظامی ضربه بخورند؛ اما این به خودی خود به معنای آن نیست که جامعه‌ای تسلیم خواسته مهاجم خواهد شد یا نظمی سیاسی مطابق خواست او شکل خواهد گرفت.

این همان اشتباهی است که قدرت‌های بزرگ بارها مرتکب شده‌اند: تصور اینکه می‌توان با قدرت نظامی، «فردای جنگ» را نیز مانند یک هدف نظامی طراحی کرد.

اما جنگ را می‌توان آغاز کرد؛ فردای آن را نمی‌توان به همان سادگی که یک هدف را روی نقشه نشانه‌گذاری می‌کنند، ساخت.

اینجا مسئله دیگری نیز خود را نشان می‌دهد: نبودن تصویر روشن از فردای جنگ.

اگر هدف، فروپاشی یک نظام سیاسی باشد، پس از آن چه؟ چه نیروی سیاسی قرار است کشور را اداره کند؟ چه نظمی جایگزین خواهد شد؟ چه کسی امنیت، اقتصاد و زندگی میلیون‌ها انسان را سامان خواهد داد؟ و مهم‌تر از همه، آیا مردم ایران چنین نظمی را خواهند پذیرفت؟

قدرت نظامی ممکن است بتواند چیزی را ویران کند؛ اما الزاماً نمی‌تواند نظمی را که پس از ویرانی باید برپا شود، بسازد.

این همان جایی است که تفاوت میان پیروزی نظامی و پیروزی سیاسی آشکار می‌شود.

ممکن است جنگی از نظر نظامی موفق به نظر برسد، اما اگر نتواند به نتیجه سیاسی مورد نظر خود برسد، پیروزی آن ناقص و شکننده است.

شش ماه پس از آغاز جنگ، مسئله دیگر فقط این نیست که چه کسی چه تأسیساتی را زده یا چه موشکی را رهگیری کرده است. پرسش مهم‌تر این است: نتیجه سیاسی کجاست؟

جنگی که قرار بود کوتاه و تعیین‌کننده باشد، به بحرانی طولانی و فرسایشی تبدیل شده است. حکومت اسلامی زخمی و فرسوده است، تحت فشاری سهمگین قرار دارد، اما هنوز از میدان خارج نشده است؛ و همین ماندن در میدان می‌تواند به روایت پیروزی تبدیل شود.

این به معنای آن نیست که حکومت اسلامی پیروز شده یا شکست‌ناپذیر است. مسئله این است که ضربه نظامی به‌تنهایی نتوانسته نتیجه سیاسی مورد انتظار آمریکا را ایجاد کند.

و همین‌جا هدف‌ها نیز شروع به جابه‌جا شدن می‌کنند.

در آغاز، سخن از برنامه هسته‌ای و توان نظامی بود؛ سپس مسئله به تسلیم حکومت اسلامی، رفتار سیاسی ایران و سرانجام کنترل و بازگشایی تنگه هرمز گره خورد.

تنگه هرمز اکنون نه فقط یک آبراه، بلکه به یکی از اصلی‌ترین میدان‌های زورآزمایی میان ایران و آمریکا تبدیل شده است.

این تغییر هدف‌ها را نباید فقط نشانه بی‌برنامگی دانست؛ گاهی خود واقعیت جنگ، هدف‌های اعلام‌شده را تغییر می‌دهد. وقتی هدف اولیه تحقق پیدا نمی‌کند، قدرت مجبور می‌شود تعریف تازه‌ای از پیروزی ارائه کند.

و اینجاست که روایت وارد میدان می‌شود.

هر طرف تلاش می‌کند ماندن خود در میدان را پیروزی بنامد. برای آمریکا، ادامه فشار می‌تواند نشانه قدرت باشد؛ برای حکومت اسلامی، باقی ماندن در قدرت می‌تواند نشانه شکست نخوردن آمریکا باشد.

در چنین شرایطی، «نباختن» می‌تواند جای «بردن» بنشیند.

اما پشت این روایت‌ها، واقعیت سخت‌تری وجود دارد:

جنگی که قرار بود مسئله را حل کند، خود به مسئله تبدیل شده است.

این همان چیزی است که برای ترامپ اهمیت دارد.

او می‌خواهد لحظه‌ای داشته باشد که بتواند در برابر دوربین‌ها بایستد و بگوید: مأموریت انجام شد.

اما اگر جنگ ادامه پیدا کند و نتیجه سیاسی مطلوب حاصل نشود، این لحظه هر روز دورتر می‌شود.

در اینجا نیز انگشتر ژیگس وارد داستان می‌شود.

قدرتی که خود را فراتر از قانون می‌بیند، ممکن است شکست خود را نیز نبیند؛ زیرا وقتی هر واقعیت ناخوشایندی را بتوان با قدرت سیاسی، رسانه‌ای و نظامی بازتعریف کرد، دیگر مرز میان پیروزی و شکست نیز در ذهن صاحب قدرت جابه‌جا می‌شود.

او دیگر مجبور نیست واقعیت را همان‌گونه که هست ببیند؛ می‌تواند واقعیت را آن‌گونه تعریف کند که با تصویرش از قدرت سازگار باشد.

اما اینجا محدودیت‌های واقعی جهان وارد میدان می‌شوند. قدرت نظامی محدود است، اقتصاد محدود است، تحمل مردم محدود است، توان متحدان محدود است و حتی قدرت آمریکا نیز محدود است.

هیچ قدرتی نامحدود نیست؛ مگر در ذهن کسی که خود را صاحب انگشتر ژیگس می‌بیند.

در چنین شرایطی، محاصره اقتصادی نیز می‌تواند شکل دیگری از جنگ باشد. وقتی اقتصاد یک کشور به‌گونه‌ای هدف قرار می‌گیرد که راه ورود و خروج منابع، تجارت، انرژی و زندگی روزمره مردم محدود شود، جنگ دیگر فقط صدای انفجار نیست؛ می‌تواند جنگی بی‌صدا باشد، شبیه مسموم کردن هوایی که همه مردم ناگزیر از تنفس آن‌اند.

قربانی این جنگ فقط حکومت نیست. مردم عادی نیز هزینه آن را می‌پردازند؛ کسانی که نه در تصمیم‌گیری برای جنگ نقشی داشته‌اند و نه در تعیین سیاست خارجی قدرت‌های بزرگ.

و اینجاست که پرسش اخلاقی انگشتر ژیگس دوباره بازمی‌گردد.

اگر قدرت بتواند مردم عادی را قربانی «هدف بزرگ‌تر» بداند، چه چیزی مانع آن خواهد شد؟

ما این بی‌اعتنایی به جان انسان‌ها را در ماجرای مدرسه میناب نیز دیدیم.

وقتی درباره آسیب دیدن مردم عادی در حملات آمریکا سؤال می‌شود و پاسخ رئیس‌جمهور به جای پذیرش مسئولیت، انکار یا حمله به پرسشگر است، مسئله فقط یک واکنش عصبی یا یک جمله سیاسی نیست.

مسئله، رابطه قدرت با حقیقت و مسئولیت است.

قدرتی که خود را فراتر از پاسخ‌گویی می‌بیند، ابتدا واقعیت را انکار می‌کند، سپس جنایت را توجیه می‌کند و سرانجام آن را به ضرورت تاریخی یا منافع ملی تبدیل می‌کند.

و شاید این یکی از خطرناک‌ترین ویژگی‌های انگشتر ژیگس باشد: مصونیت از مجازات، اگر با قدرت مطلق همراه شود، می‌تواند به مصونیت از دیدن حقیقت تبدیل شود.

در این حالت، دیگر پرسش اصلی این نیست که چه کرده‌ای و چه پیامدی برای مردم داشته‌ای؛ مسئله به این تبدیل می‌شود که چگونه می‌توانی آنچه را کرده‌ای توجیه کنی و همچنان خود را پیروز بنامی.

این همان جایی است که «آمریکا اول» می‌تواند از یک شعار سیاسی به یک منطق خطرناک تبدیل شود.

اگر هرچه برای آمریکا سودمند است، صرفاً به دلیل سودمندی برای آمریکا مشروع تلقی شود، آنگاه حقوق دیگران به مانعی در برابر منافع قدرت تبدیل می‌شود.

نفت ایران فقط نفت ایران نیست؛ منبعی است که باید تحت کنترل قدرت بزرگ‌تر قرار گیرد.

تنگه هرمز فقط یک آبراه بین‌المللی نیست؛ می‌تواند به چیزی تبدیل شود که آمریکا بخواهد بر آن کنترل مستقیم داشته باشد.

گرینلند فقط سرزمین مردم گرینلند نیست؛ می‌تواند قطعه‌ای از صفحه شطرنج قدرت‌های بزرگ تلقی شود.

کانادا فقط کشور مستقلی در همسایگی آمریکا نیست؛ می‌تواند در خیال قدرت مسلط به ایالت پنجاه‌ویکم تبدیل شود.

و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که حاکمیت مردم مطرح می‌شود.

حاکمیت مردم را نمی‌توان کالایی دانست که قدرتی بزرگ‌تر با فشار اقتصادی، تهدید نظامی یا محاصره خریداری کند.

اما وقتی قدرتی خود را فراتر از قواعدی بداند که دیگران باید از آنها پیروی کنند، قانون بین‌المللی نیز به مانعی مزاحم تبدیل می‌شود.

ترامپ حتی درباره تنگه هرمز، که یک آبراه حیاتی بین‌المللی است، از آن با عنوان «قلمرو آمریکا» سخن گفته است. اینجا دیگر مسئله فقط ایران نیست.

مسئله این است که اگر قدرت بزرگ بتواند با اتکا به نیروی نظامی و اقتصادی خود، سرزمین، منابع و مسیرهای حیاتی دیگران را موضوع تصمیم خود قرار دهد، مرز این منطق کجاست؟

قانون جنگل پاسخ روشنی دارد: قوی‌تر سهم بیشتری می‌برد.

اما انسان تمدن را دقیقاً برای عبور از همین قانون جنگل ساخت.

حقوق بین‌الملل، حق تعیین سرنوشت ملت‌ها و حاکمیت مردم، همه تلاش‌هایی هستند برای اینکه جهان فقط بر اساس قدرت نظامی اداره نشود.

و اگر قدرتی هر بار که با مقاومت روبه‌رو می‌شود، فشار را بیشتر کند، سپس مذاکره را به میدان بیاورد، در حین مذاکره تهدید به جنگ کند و اگر باز هم نتیجه نگیرد، محاصره را تشدید کند، با یک چرخه روبه‌رو هستیم که در آن مذاکره دیگر پایان جنگ نیست؛ بخشی از ادامه جنگ است.

مذاکره در چنین شرایطی می‌تواند نقش داروی بی‌حس‌کننده را بازی کند: اندکی آرامش، اندکی امید به توافق و اندکی فاصله گرفتن از وحشت جنگ؛ اما در پس آن، فشار همچنان ادامه دارد.

البته مذاکره ذاتاً چنین نیست. مذاکره زمانی معنا دارد که دو طرف بخواهند اختلاف خود را از راه گفت‌وگو حل کنند.

اما وقتی مذاکره هم‌زمان با تهدید به جنگ، تحریم، محاصره و مطالبه تسلیم کامل پیش می‌رود، باید پرسید:

مذاکره هدف است یا وسیله؟

اگر هدف، رسیدن به توافق باشد، مذاکره راه حل است.

اما اگر مذاکره فقط فرصتی برای افزایش فشار، خریدن زمان، شکستن مقاومت و تحمیل تسلیم باشد، دیگر با دیپلماسی برابر روبه‌رو نیستیم؛ با سیاست اجبار روبه‌رو هستیم.

و شاید به همین دلیل است که ترامپ میان جنگ و مذاکره رفت‌وآمد می‌کند؛ نه الزاماً به این دلیل که هدفش تغییر کرده، بلکه شاید چون ابزار مناسب برای رسیدن به آن هدف را هنوز پیدا نکرده است.

اینجا یک تناقض بزرگ شکل می‌گیرد: قدرتی که خود را همه‌توان می‌پندارد، ممکن است بیش از هر قدرت دیگری در دام محدودیت‌های واقعی گرفتار شود.

و شاید این همان درسی باشد که انگشتر ژیگس برای جهان امروز دارد.

قدرت نظامی محدود است، اقتصاد محدود است، تحمل مردم محدود است، توان متحدان محدود است و حتی قدرت آمریکا نیز محدود است. آنچه نامحدود به نظر می‌رسد، بیشتر از آنکه خود قدرت باشد، تصوری است که صاحب قدرت از قدرت خویش دارد.

تاریخ نشان داده است که قدرت‌هایی که خود را از قواعد عمومی مستثنا می‌کنند، سرانجام نه فقط قربانیان مستقیم خود، بلکه خودشان را نیز درگیر پیامدهای اعمالشان می‌کنند.

در دهه ۱۹۳۰ نیز گسترش مطالبه‌ها مرحله‌به‌مرحله صورت گرفت؛ هر امتیاز می‌توانست راه را برای مطالبه بعدی باز کند.

درس تاریخی آن دوره این نیست که هر سیاستمدار قدرتمندی هیتلر است.

درس مهم‌تر، منطق گسترش مطالبه در برابر عقب‌نشینی دیگران است.

قدرتی که هر امتیاز را نشانه ضعف طرف مقابل تفسیر می‌کند، ممکن است پس از هر موفقیت، مطالبه تازه‌ای مطرح کند.

و اگر جهان هر بار برای حفظ آرامش، بخشی از حقوق طرف ضعیف‌تر را واگذار کند، ممکن است روزی برسد که دیگر چیزی برای واگذار کردن باقی نمانده باشد.

به همین دلیل، مسئله فقط ایران نیست.

ایران امروز یکی از شدیدترین میدان‌های آزمایش این منطق است.

اگر سرنوشت یک کشور را بتوان با بمب، تحریم، محاصره و تهدید تعیین کرد، چرا کشور بعدی نه؟

اگر یک تنگه را بتوان با قدرت نظامی و اقتصادی به «قلمرو» قدرت بزرگ تبدیل کرد، چرا تنگه دیگری نه؟

اگر منابع یک کشور را بتوان به دلیل قدرت بیشتر، سهم طبیعی قدرت مسلط دانست، مرز این منطق کجاست؟

و باز به انگشتر ژیگس می‌رسیم.

شاید این انگشتر در جهان امروز دیگر یک انگشتر نباشد؛ می‌تواند یک مقام باشد، یک ارتش باشد، حق وتو باشد، یا سلطه مالی آمریکا و دلار؛ قدرتی که می‌تواند به ابزاری برای غارت جهان تبدیل شود.

و شاید خطرناک‌ترین شکل آن، قدرتی باشد که همه اینها را یک‌جا در اختیار دارد و به همین دلیل، خود را فراتر از قانون می‌بیند.

اما شاید خطرناک‌تر از خود قدرت، لحظه‌ای باشد که صاحب قدرت دیگر نتواند شکست خود را ببیند؛ زیرا آن‌گاه هر شکست به پیروزی تبدیل می‌شود، هر عقب‌نشینی به تاکتیک، هر جنایت به ضرورت و هر مقاومت به نشانه دشمنی.

و اینجاست که انگشتر ژیگس معنای تازه‌ای پیدا می‌کند:

قدرت نه‌فقط از مجازات مصون می‌شود؛ از واقعیت دور و دورتر می‌شود.

آنگاه پرسش افلاطون دوباره در برابر ما قرار می‌گیرد:

 

وقتی قدرت از مجازات مصون بماند، چه چیزی مانع جنایت خواهد شد؟

 

🌹🌍🌹

کانال تلگرامی اتحاد فراگیر چپ انقلابی

https://t.me/etehadefaragir

سایت اتحاد فراگیر چپ انقلابی

https://etehadefaragir.org/

 

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2026 ©