Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ برابر با  ۰۷ سپتامبر ۲۰۲۶
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵  برابر با ۰۷ سپتامبر ۲۰۲۶

«نفت ونزوئلا؛ هدیه‌ای برای مردم آمریکا!»

 

خرس و کندوی عسل؛ از نفت ونزوئلا تا رؤیای ناکام ایران

 

نوید مؤمن زاده

 

رؤیای طلایی ترامپ برای ونزوئلا، ظاهراً به واقعیت پیوسته است؛

اما همان رؤیا برای ایران، به خوابی آشفته و کابوسی طولانی تبدیل شد.

ترامپ حالا می‌تواند با رضایت به ونزوئلا نگاه کند. نیکلاس مادورو ربوده و به آمریکا برده شد، ساختار سیاسی کشور در مسیر مورد نظر واشنگتن قرار گرفت و اکنون توافقی بر سر توسعه میدان‌های نفتی ونزوئلا شکل گرفته است؛ توافقی که بنا بر گزارش‌های منتشرشده، به یک سرمایه‌گذاری مشترک با اکثریت آمریکایی و امتیاز بهره‌برداری صدساله از این میدان‌های نفتی می‌انجامد.

۶۵ میلیارد بشکه نفت، ۱۰۰ میلیارد دلار سرمایه‌گذاری و امتیاز بهره‌برداری صدساله؛ ارقامی که اگر جزئیات نهایی آن نیز همین باشد، تنها یک قرارداد نفتی نیست. پشت این اعداد، مسئله‌ای بسیار بزرگ‌تر قرار دارد:

چه کسی حق دارد بر ثروت طبیعی یک ملت فرمان براند؟

خرس، کندوی عسل را یک‌جا برده است.

و ترامپ از این پیروزی خشنود است.

اما همین رؤیای طلایی را ترامپ برای ایران نیز دیده بود؛ اما این رؤیا آشفته شد و به کابوس تبدیل شد.

هنگامی که ترامپ و نتانیاهو دست در دست یکدیگر به ایران تجاوز کردند، هر یک رؤیایی در سر داشتند. نتانیاهو رؤیای تغییر نقشه خاورمیانه و ساختن نظمی را دنبال می‌کرد که در آن اسرائیل بزرگ قدرت مسلط منطقه باشد؛ ترامپ نیز رؤیای ایران دیگری را می‌دید: حکومتی که در برابر اراده واشنگتن سر فرود آورد، منابع و ثروت‌های ایران را در چارچوب نظمی قرار دهد که آمریکا بر آن فرمان می‌راند، هژمونی تضعیف‌شده آمریکا را در منطقه تقویت کند، آن را به کشورهای منطقه تحمیل و از این طریق به آنان بفروشد و دست چین را از این منطقه کوتاه‌تر کند.

اما خواب هر دو آشفته شد.

حکومت اسلامی زخمی عمیق برداشت، اما از پا نیفتاد. فرو نریخت و توانست در برابر جنگی که در مرحله نخست، فروپاشی ساختار سیاسی آن را هدف گرفته بود، مقاومت کند.

این البته به معنای دفاع از حکومت اسلامی نیست؛ مسئله، دفاع از حق مردم ایران برای تعیین سرنوشت خویش است.

مسئله درست در نقطه‌ای دیگر قرار دارد:

شکست یک تجاوز خارجی، الزاماً به معنای پیروزی مردم نیست؛ همان‌گونه که سقوط یک حکومت نیز الزاماً به معنای آزادی مردم نیست.

تاریخ معاصر ما بارها این حقیقت تلخ را نشان داده است.

قدرت‌های خارجی، در دوران استعمار و پس از جنگ جهانی دوم، هرگاه توانسته‌اند با جنگ، کودتا یا مداخله سیاسی ساختار قدرت کشوری پیرامونی را در اختیار بگیرند، بسیار فراتر از تغییر یک حکومت عمل کرده‌اند. سیاست، اقتصاد و منابع طبیعی آن کشور نیز به میدان رقابت و تصاحب تبدیل شده است.

ایران خود یکی از تلخ‌ترین نمونه‌های این تاریخ است.

پس از کودتای ۲۸ مرداد و سرنگونی دولت دکتر محمد مصدق، روند دموکراتیک کشور درهم شکسته شد و شاه دوباره بر تخت سلطنت نشست. یک سال بعد، قرارداد کنسرسیوم نفت امضا شد؛ قراردادی بیست‌وپنج‌ساله که اداره و بهره‌برداری از صنعت نفت ایران را در اختیار کنسرسیومی از شرکت‌های بزرگ خارجی قرار می‌داد. شرکت‌های آمریکایی ۴۰ درصد و شرکت نفت انگلیس نیز ۴۰ درصد سهم داشتند و دیگر شرکت‌های اروپایی نیز در آن شریک بودند.

تاریخ نفت ایران به ما یادآوری می‌کند که وقتی سیاست یک کشور از دست مردم خارج شود، ثروت طبیعی آن نیز می‌تواند به آسانی از اختیار آنان بیرون برود.

عراق نیز تجربه‌ای دیگر از همین تاریخ است.

پس از سرنگونی صدام حسین در حمله سال ۲۰۰۳، «صندوق توسعه عراق» ایجاد شد و درآمدهای نفتی عراق به این صندوق منتقل شد؛ حساب اصلی آن در فدرال رزرو نیویورک قرار داشت و در دوره حکومت ائتلافی تحت مدیریت آمریکا بود. در ماه‌های نخست، میلیاردها دلار از منابع این صندوق در اختیار حکومت ائتلافی قرار گرفت و بخشی از هزینه‌های اداره و بازسازی عراق از همین منابع پرداخت شد.

این تجربه نیز یک پرسش بزرگ را پیش روی ما می‌گذارد:

وقتی ارتش یک قدرت خارجی وارد سرزمین کشوری می‌شود، مرز میان «اداره»، «بازسازی»، «کنترل» و «تصاحب» کجاست؟

ایران؛ ثروتی که دو بار می‌توانست از دست برود

در چهار دهه گذشته، درآمدهای نفتی ایران نیز در ساختار حکومتی گرفتار شده که هزینه‌های سنگین، ماجراجویی‌های منطقه‌ای، جنگ، برنامه‌های ایدئولوژیک و پروژه‌های پرهزینه را بر دوش جامعه گذاشته است. بخش بزرگی از ثروتی که می‌توانست صرف رفاه، توسعه، آموزش، بهداشت و آینده مردم ایران شود، در ساختاری فرسوده و پرهزینه هدر رفته است.

مردم ایران نیز سهم واقعی خود را از این ثروت ندیده‌اند.

اما اگر آمریکا و اسرائیل در همان مرحله نخست جنگ موفق می‌شدند، مسئله فقط این نبود که حکومت اسلامی سقوط کند؛ خطر بزرگ‌تر آن بود که مردم ایران بار دیگر، و شاید برای مدتی بسیار طولانی، از حق حاکمیت بر سرنوشت خویش دور شوند.

ترامپ این رؤیا را پنهان نمی‌کرد. بارها با زبانی عریان از نفت ایران سخن گفت و خواستار کنترل آن شد.

اما ترامپ فقط یک فرد نیست؛ او در مقام رئیس‌جمهور، پیش‌برنده و نماینده بخشی قدرتمند از سیاست امپریالیستی آمریکاست؛ سیاستی که ریشه در ساختار قدرت و منافع آمریکا دارد. قدرتی که احساس می‌کند جایگاه مسلط و بی‌رقیب گذشته‌اش در جهان در حال فرسایش است و می‌کوشد با تکیه بر قدرت نظامی، اقتصادی و سیاسی خود، این موقعیت را حفظ یا بازسازی کند.

از این منظر، آنچه در سیاست ترامپ می‌بینیم صرفاً رؤیای شخصی یک رئیس‌جمهور نیست؛ بخشی از تلاش امپریالیسم آمریکا برای حفظ هژمونی و جلوگیری از فرسایش بیشتر قدرت جهانی خویش است.

در جهان ترامپ، آمریکا نه فقط می‌خواهد تصمیم بگیرد؛ می‌خواهد دیگران نیز تصمیم او را بپذیرند. و اگر نپذیرند، ارتش عظیم آمریکا و سلاح اقتصادی دلار به میدان می‌آیند تا هزینه نافرمانی را به آنان تحمیل کنند.

و این همان نقطه‌ای است که باید میان «آزادی مردم از یک حکومت» و «آزادی مردم برای تعیین سرنوشت خویش» تفاوت گذاشت.

این دو یکی نیستند.

خاورمیانه؛ وقتی جنگ، راه را برای نفوذ باز می‌کند

به سرنوشت کشورهای پیرامون اسرائیل نگاه کنیم: عراق، سوریه، لبنان و یمن؛ کشورهایی که سال‌هاست در گرداب جنگ، بحران سیاسی، فروپاشی اقتصادی، فقر و ناامنی گرفتارند.

در چنین منطقه‌ای، فروپاشی دولت‌ها الزاماً به آزادی مردم نمی‌انجامد؛ گاه تنها راه را برای نفوذ بیشتر قدرت‌های خارجی و گسترش قلمرو اسرائیل به بهانه امنیت هموار می‌کند.

اسرائیلِ امروز، در کنار رؤیای «اسرائیل بزرگ»، با منطقه‌ای روبه‌روست که هرچه دولت‌های پیرامونش ضعیف‌تر و فرسوده‌تر شوند، امکان اعمال قدرت و گسترش نفوذش بیشتر می‌شود.

جنگ تنها شهرها را ویران نمی‌کند؛ دولت‌ها را فرسوده، اقتصادها را متلاشی و جامعه را چنان ضعیف می‌کند که هر قدرت خارجی می‌تواند به نام «امنیت» قدمی دیگر به درون سرزمین آنها بردارد.

و حالا ونزوئلا.

اگر آنچه اعلام شده در عمل به کنترل بلندمدت آمریکا بر بخش بزرگی از صنعت نفت ونزوئلا بینجامد، باید از خود بپرسیم:

برای مردم ونزوئلا چه باقی می‌ماند؟

وقتی یک کشور ثروتمندترین ذخایر نفتی جهان را در اختیار دارد، اما قراردادهایی بسته می‌شود که بهره‌برداری از منابع آن را برای دهه‌ها به شرکت‌هایی واگذار می‌کند که قدرت خارجی در آنها دست بالا را دارد، ثروت طبیعی کشور روی نقشه باقی می‌ماند؛ اما اختیار آن ممکن است از دست مردم خارج شود.

آن‌گاه نفت همچنان زیر زمین است، اما مالکیت سیاسیِ سرنوشت آن دیگر در دست مردم نیست.

و شاید همین‌جا باید به رؤیای بعدی ترامپ نگاه کنیم:

پس از ونزوئلا؛ نوبت کوبا؟

ترامپ در ماه مارس گفت کوبا «خیلی زود سقوط خواهد کرد».

کوبا برای او نیز می‌تواند بخشی از همان نقشه باشد: فشار، محاصره، فرسوده‌کردن جامعه و سپس انتظار برای لحظه‌ای که ساختار سیاسی کشور از درون فرو بریزد.

اما محاصره اقتصادی یک ملت نیز نوعی جنگ است؛ جنگی که بمب‌هایش همیشه از آسمان نمی‌آیند. گاهی از مسیر گرسنگی، کمبود، خاموشی و فروپاشی اقتصادی وارد خانه‌های مردم می‌شوند.

و در این میان، تصویری بزرگ‌تر از ذهنیت ترامپ آشکار می‌شود.

او تنها درباره کشورها سخن نمی‌گوید؛ گویی درباره ملک سخن می‌گوید.

نام دریاچه انتاریو را در اسناد فدرال آمریکا «دریاچه آمریکا» می‌گذارد. از تبدیل کانادا به ایالت پنجاه‌ویکم آمریکا سخن می‌گوید. درباره گرینلند با زبان مالکیت حرف می‌زند. درباره تنگه هرمز نیز در اندیشه آن است که جغرافیا را با اراده سیاسی خود بازتعریف کند.

اینها شاید در نگاه نخست فقط سخنان عجیب و تحریک‌آمیز یک رئیس‌جمهور به نظر برسند؛ اما وقتی همه آنها را کنار هم می‌گذاریم، تصویری روشن‌تر شکل می‌گیرد:

ترامپ جهان را بیش از آنکه مجموعه‌ای از ملت‌های صاحب حق حاکمیت ببیند، مجموعه‌ای از دارایی‌ها، بازارها، منابع و حوزه‌های نفوذ می‌بیند.

شاید برای همین است که نفت ونزوئلا برای او فقط نفت ونزوئلا نیست؛
گرینلند فقط یک سرزمین نیست؛

کانادا فقط یک همسایه نیست؛

تنگه هرمز فقط یک آبراه بین‌المللی نیست؛

و ایران نیز فقط یک کشور با مردمانی صاحب تاریخ و سرنوشت مستقل نیست.

 

در این نگاه، جهان تبدیل می‌شود به دفتر بزرگی از املاک و منابع؛
و قدرت، همان دستی است که می‌تواند سند را به نام خود بزند.

اما مردم، ملک نیستند.

سرزمین‌ها ملک شخصی قدرت‌های بزرگ نیستند.

نفت، گاز، آب، خاک و معادن، پیش از آنکه کالا باشند، بخشی از ثروت مشترک مردمانی هستند که در آن سرزمین زندگی می‌کنند.

و اینجاست که ونزوئلا به ایران نگاه می‌کند و ایران به ونزوئلا.

مردم ایران هرگز در این صد سال اخیر طعم پایدار آزادی و حاکمیت واقعی بر سرنوشت خویش را نچشیده‌اند. چندین بار برخاسته‌اند؛ علیه استبداد، علیه سلطنت، علیه حکومت دینی و برای آزادی و عدالت؛ اما بارها تلاش آنان یا با سرکوب داخلی درهم شکسته شده یا دخالت قدرت‌های خارجی و هم‌پیمانی آنها با نیروهای ارتجاعی داخلی، راه را بر تحول مستقل جامعه بسته است.

 

مردم مانده‌اند و زخم‌هایشان؛

 

و پیراهنی که آستین‌هایش از اشک خیس بوده است.

از این رو، مسئله ایران نه انتخاب میان دو سلطه است؛ نه میان استبداد داخلی و قیمومیت خارجی.

مسئله، بازگرداندن سرنوشت ایران به دست مردم ایران است.

نه آمریکا باید برای ایران تصمیم بگیرد، نه اسرائیل، نه روسیه، نه چین و نه هیچ قدرت خارجی دیگری.

و نه هیچ حکومت داخلی حق دارد مردم را از این حق محروم کند.

رؤیای ما نباید این باشد که یک قدرت خارجی بیاید و کشور را «نجات» دهد.

رؤیای ما باید بسیار دشوارتر، اما انسانی‌تر باشد:

اینکه مردم ایران، برای نخستین بار، خود صاحب سرنوشت خویش شوند؛
بر ثروت‌های خود اختیار داشته باشند،
بر خاک خود حاکم باشند،
سیاست خود را خود تعیین کنند،
و آینده خود را خود بسازند.

آن روز، دیگر هیچ ترامپی نمی‌تواند نفت ایران را ملک خود بداند؛
و هیچ حکومتی نیز نمی‌تواند ایران را ملک خویش تصور کند.

🌹🌍🌹

نوید 

 

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2026 ©