از
«زن، زندگی،
آزادی»
تا «یک
رهبر، یک میهن،
یک پرچم»
نوید
مؤمن زاده
دو خیزش،
دو افق؛ از
جنبشی جهانی
برای آزادی و
زندگی تا حرکتی
که زیر سایه
سلطنت و
مداخله خارجی،
سویههای فاشیستی
یافت
در
تاریخ جنبشهای
اجتماعی، هر
تجمع و هر
اعتراضی را نمیتوان
تنها با شمار
کسانی که به خیابان
آمدهاند،
تعداد شعارها یا
روزهایی که خیابان
در اختیار
مردم بوده است
سنجید. گاهی
دو حرکت، هر
دو علیه یک
حکومت
سرکوبگر شکل میگیرند،
اما در درون
خود دو تصور
کاملاً متفاوت
از آزادی،
جامعه و آینده
کشور حمل میکنند.
مقایسه
جنبش «زن،
زندگی، آزادی»
با حرکت
اعتراضی ۱۸
و ۱۹
دی از همین
منظر اهمیت
دارد.
«زن، زندگی،
آزادی» با رنگ
و رویی عمیقاً
دمکراتیک و با
تأکید بر حق
عمومی مردم
برای داشتن یک
زندگی بهتر،
آزادتر و
انسانیتر پا
گرفت. قتل
مهسا ژینا امینی
جرقه آن بود،
اما آتش آن
تنها به
اعتراض علیه
حجاب اجباری
محدود نماند.
زن، زندگی،
آزادی خیلی
زود به اعتراضی
علیه مجموعهای
از اشکال تبعیض،
سرکوب و
استبداد تبدیل
شد؛ اعتراضی
که در آن آزادی
زن با آزادی
جامعه و زندگی
بهتر با کرامت
انسانی پیوند
خورد.
همین
ویژگی بود که
به جنبش قدرتی
فراتر از
مرزهای ایران
بخشید.
نام
مهسا ژینا امینی
و شعار «زن،
زندگی، آزادی»
در مدت کوتاهی
در بسیاری از
کشورهای جهان
شنیده شد.
زنان و مردان
در شهرهای
مختلف جهان به
حمایت از مردم
ایران به خیابان
آمدند و این
شعار به یکی
از شناختهشدهترین
نمادهای
همبستگی جهانی
با مبارزه
مردم ایران
تبدیل شد.
این
جهانی شدن
اتفاقی نبود.
«زن، زندگی،
آزادی» چیزی
را نمایندگی میکرد
که مرز جغرافیایی
نمیشناسد:
آزادی، برابری،
کرامت انسانی
و حق انسان
برای انتخاب شیوه
زندگی خود.
جنبش
قربانی داد؛
بسیار قربانی
داد. اما هر
قربانی تنها یک
عدد در فهرست
کشتهشدگان
نبود. هر نام،
چهرهای شد در
حافظه جمعی
مردم. هر جوان
جانباخته،
ستارهای شد
در آسمان تاریک
ایران.
و از
دل همین خونهای
ریختهشده،
جنبش دادخواهی
گستردهتر شد.
خانوادهها
سکوت نکردند.
مادران
دادخواه به یکی
از مهمترین
صداهای جامعه
تبدیل شدند.
حکومت اسلامی
توانست خیابان
را با گلوله و
زندان پس بگیرد،
اما نتوانست
نامها را از
حافظه مردم
پاک کند.
این
شاید یکی از
مهمترین
دستاوردهای
«زن، زندگی،
آزادی» بود:
جنبش سرکوب
شد، اما معنای
آن از میان
نرفت.
حکومت
توانست
اعتراض خیابانی
را سرکوب کند،
اما نتوانست
جامعه را به
همان نقطهای
بازگرداند که
پیش از شهریور
۱۴۰۱
در آن قرار
داشت.
اما
حرکت اعتراضی
دیماه در مسیر
دیگری افتاد.
اعتراضات
دیماه نیز از
نارضایتی
واقعی مردم
سرچشمه گرفت.
فقر، گرانی،
فساد، سرکوب و
استبداد،
مردم را به
خشم آورده
بود. هیچ نیروی
سیاسی نمیتواند
این واقعیت را
انکار کند و هیچ
نقدی به حرکت
دیماه نباید
به معنای نادیده
گرفتن حق مردم
برای اعتراض
باشد.
اما
از زمانی که
سلطنتطلبان
توانستند بخش
مهمی از
شعارها،
نمادها و روشهای
خود را بر فضای
اعتراض مسلط
کنند، حرکت
اعتراضی دیماه
به تدریج سویهای
متفاوت پیدا
کرد؛ سویهای
که در آن
بازگشت رضا
پهلوی، حمایت
قدرتهای
خارجی و تصور
دخالت نظامی
از بیرون، جای
مهمی در افق سیاسی
اعتراض پیدا
کرد.
در اینجا
دیگر با همان
افق «زن، زندگی،
آزادی» روبهرو
نبودیم.
چند
هفته پیش از ۱۸
و ۱۹
دی، دونالد
ترامپ، سرخوش
و سرمست از پیشبرد
پروژه خود در
ونزوئلا، با
تهدیدها و
وعدههایش
درباره ایران،
این توهم را
در بخشی از
جامعه ایجاد
کرده بود که
همان اتفاق میتواند
در ایران نیز
تکرار شود؛
حکومتی که با
فشار و دخالت
خارجی فرو میریزد
و قدرتی دیگر
از بیرون راه
را برای تغییر
باز میکند.
در
همان فضا، رضا
پهلوی نیز با
فراخوانهای
خود مردم را
به حضور در خیابان
تشویق کرد و
از کمک آمریکا
سخن گفته شد؛
وعدهای که در
فضای جامعه این
تصور را تقویت
میکرد که نیرویی
از بیرون در
راه است و
قرار است در
تغییر حکومت
نقش ایفا کند.
همزمان،
در شبکههای
اجتماعی پیامهایی
از سوی حسابها
و شبکههای
منتسب به
اسرائیل
منتشر میشد
که حتی مدعی
بودند در کنار
هر ایرانی
معترض،
مأمورانی از
موساد برای
کمک حضور
دارند.
این
ادعاها را نمیتوان
صرفاً به دلیل
انتشار در
شبکههای
اجتماعی به
عنوان واقعیت
پذیرفت؛ اما
انتشار چنین پیامهایی
در آن فضای
ملتهب، خود
بخشی از فضای
روانی و سیاسیای
بود که در
اطراف
اعتراضات شکل
گرفته بود.
در این
میان، سخنان
خود رضا پهلوی
نیز اهمیت ویژهای
پیدا میکند.
او بعدها
درباره سفر
چند سال پیش
خود به اسرائیل
سخن گفت و مدعی
شد که آن سفر
در فراهم شدن
زمینه حمله ۲۸
فوریه به ایران
نقش داشته است
و این حمله در
چارچوب
درخواست او
صورت گرفته
است.
این
سخن، صرفنظر
از اینکه
درباره میزان
واقعی این نقش
چه داوریای
داشته باشیم،
معنای سیاسی
روشنی دارد: پیوند
میان فعالیت سیاسی
رضا پهلوی،
اسرائیل و
مداخله خارجی
دیگر صرفاً
موضوعی در حد گمانهزنی
مخالفان او نیست؛
بخشی از روایت
سیاسیای است
که خود او نیز
درباره نقش خویش
در ارتباط با
این تحولات
مطرح کرده
است.
و همینجا
تفاوت اساسی
آشکار میشود.
«زن، زندگی،
آزادی» از پایین
به بالا شکل
گرفت؛ از
مردم، از
زنان، از جوانان،
از خانوادهها
و از خشم
انباشتهشده
جامعه.
اما
در حرکت دیماه،
هرچه نفوذ
سلطنتطلبان
بیشتر شد،
تصور «رهبر»،
«منجی» و «قدرت
خارجی» نیز
پررنگتر شد.
آنگاه
شعار مهمی
وارد میدان
شد:
«یک رهبر، یک
میهن، یک
پرچم.»
این
فقط یک شعار سیاسی
نیست.
این
شعار، اگر جدی
گرفته شود،
تصویری از
جامعهای
ارائه میکند
که باید حول یک
رهبر واحد، یک
هویت واحد و یک
پرچم واحد
سازمان یابد.
همینجاست
که باید از سویههای
فاشیستی این
گفتمان سخن
گفت.
فاشیسم
فقط با لباس
نظامی و
سازمانهای
سرکوبگر
شناخته نمیشود.
یکی از نشانههای
آن، نفی تکثر،
ستایش رهبر،
تقدیس وحدت
اجباری، دشمنسازی
از مخالفان و
تبدیل «ملت» به
تودهای یکدست
و فرمانپذیر
است.
وقتی
گفته میشود:
یک
رهبر، یک میهن،
یک پرچم،
پرسش
طبیعی این
است:
پس
جای میلیونها
ایرانی که
رهبر دیگری نمیخواهند
کجاست؟
جای
چپها کجاست؟
جای
جمهوریخواهان
کجاست؟
جای
ملیتهای
گوناگون ایران
کجاست؟
جای
کسانی که
سلطنت نمیخواهند
کجاست؟
و جای
انسانهایی
که میخواهند
خودشان
درباره آینده
کشورشان تصمیم
بگیرند
کجاست؟
پاسخ
این پرسشهاست
که مرز میان یک
اعتراض
ضدحکومتی و یک
گفتمان فاشیستی
را روشن میکند.
شعار
«مرگ بر سه
فاسد؛ ملا، چپی،
مجاهد» نیز در
همین چارچوب
معنا پیدا میکند.
این شعار دیگر
فقط نفی حکومت
اسلامی نیست؛
بخش بزرگی از
مخالفان
حکومت را نیز
در صف دشمن
قرار میدهد.
در
چنین فضایی،
نامگذاری
حرکت به عنوان
«انقلاب شیر و
خورشید» نیز
تنها یک
انتخاب نمادین
نبود؛ تلاشی
بود برای پیوند
دادن اعتراض
امروز با یک
روایت خاص از
گذشته و ارائه
بازگشت سلطنت
به عنوان مقصد
طبیعی انقلاب.
در
برابر آن،
«زن، زندگی،
آزادی» اساساً
بر یک رهبر
واحد استوار
نبود.
قدرت
آن در تکثرش
بود.
در این
تفاوت باید
تأمل کرد.
یک
جنبش میگفت
انسان ایرانی
باید حق
انتخاب داشته
باشد.
حرکتی
که سلطنتطلبان
توانستند بخشهایی
از آن را تحت
تأثیر قرار
دهند، به سمت
این تصور میرفت
که جامعه باید
حول یک رهبر، یک
پرچم و یک روایت
سیاسی واحد
گرد بیاید.
این
دو، دو شکل
متفاوت از آینده
ایراناند.
یکی
بر حاکمیت
مردم تکیه
دارد و دیگری
در خطر آن است
که مردم را
دوباره زیر سایه
یک قدرت
متمرکز قرار
دهد.
اما
در این میان یک
حقیقت تلخ نیز
نباید فراموش
شود.
کشتهشدگان
۱۸
و ۱۹
دی را نباید
به خاطر
اختلاف سیاسی
با جریانی که
در آن
اعتراضات
نفوذ داشت، از
حافظه تاریخی
مردم حذف کرد.
انبوه
قربانیان آن
دو روز و
سرکوب گستردهای
که پس از آن رخ
داد، هنوز آنگونه
که شایسته است
شناخته نشده
است.
در
مقایسه با
«زن، زندگی،
آزادی»، حرکت ۱۸
و ۱۹
دی انعکاس
جهانی بسیار
محدودتری پیدا
کرد و حکومت
اسلامی
توانست با
خشونتی
افسارگسیخته
آن را سرکوب
کند.
این
تفاوت را باید
دید، اما نباید
از آن برای
توجیه کشتار
استفاده کرد.
هر
انسانی که در
خیابان کشته
شد، پیش از
آنکه عضو این یا
آن جریان سیاسی
باشد، انسانی
بود که جان
خود را از دست
داده است.
دادخواهی
را نمیتوان
گزینشی کرد.
نمیتوان
برای قربانیان
«زن، زندگی،
آزادی» اشک ریخت
و قربانیان ۱۸
و ۱۹
دی را به دلیل
اینکه حرکت سیاسی
پیرامون آنان
مورد پسند ما
نیست، فراموش
کرد.
اما
به رسمیت
شناختن قربانیان،
به هیچوجه به
معنای پذیرفتن
سلطنتطلبی یا
تأیید گفتمان
سیاسیای نیست
که میخواهد
از خون آنان
برای بازگشت یک
خاندان به
قدرت استفاده
کند.
دو
حقیقت میتوانند
همزمان وجود
داشته باشند:
حکومت
اسلامی مسئول
سرکوب و کشتار
مردم است؛
و جریان
سیاسیای که
برای تغییر
قدرت به
مداخله خارجی،
بمباران و
قدرتهای بیرونی
امید میبندد،
الزاماً حامل
آزادی و
دموکراسی نیست.
این
تمایز امروز
اهمیت بیشتری
پیدا کرده
است.
زیرا
پس از سرکوب ۱۸
و ۱۹
دی، جنگ فضای
سیاسی ایران
را دگرگون
کرد. حکومت
اسلامی
توانست فضای
جنگ را به
فرصتی تازه
برای سرکوب
تبدیل کند و
ماشین اعدام،
که در پی
گسترش جنبش
دادخواهی با
فشار اجتماعی
و جهانی روبهرو
شده بود،
دوباره با
شتاب بیشتری
به حرکت
درآمد.
جنگ،
صدای اعتراض
را زیر صدای
انفجارها دفن
کرد.
و در
میان دود و
آتش جنگ،
قربانیان ۱۸
و ۱۹
دی نیز بیش از
پیش در تاریکی
فرو رفتند.
این
همان چیزی است
که نباید
اجازه داد
اتفاق بیفتد.
حافظه
تاریخی ایران
نباید گزینشی
باشد.
نه
قربانیان «زن،
زندگی، آزادی»
باید فراموش شوند،
نه قربانیان ۱۸
و ۱۹
دی، نه قربانیان
آبان، نه
قربانیان دهه
شصت و نه هیچ
انسانی که به
دست حکومت
اسلامی کشته
شده است.
اما
حافظه تاریخی
فقط حفظ نامها
نیست؛ فهمیدن
معنای مبارزه
نیز هست.
«زن، زندگی،
آزادی» نشان
داد که میتوان
علیه استبداد
ایستاد، بیآنکه
یک رهبر مادامالعمر،
یک خاندان یا یک
قدرت خارجی را
ناجی ایران
دانست.
حرکت
۱۸
و ۱۹
دی، در بخشهایی
از خود، تجربهای
متفاوت را پیش
روی جامعه
گذاشت: تجربهای
که در آن
سلطنتطلبی،
رهبرمحوری،
مداخله خارجی
و شعارهای حذفگرایانه
در کنار یکدیگر
قرار گرفتند.
و همینجاست
که پرسش اصلی
آغاز میشود:
اگر
حکومت اسلامی
برود، چه چیزی
جای آن خواهد
آمد؟
آیا
مردم ایران
سرانجام به
حاکمیت
دمکراتیک خود
دست خواهند یافت؟
یا
استبداد دینی
جای خود را به
شکل دیگری از
استبداد
خواهد داد؟
آیا
«ولایت فقیه»
کنار خواهد
رفت تا مردم
آزادانه درباره
سرنوشت خود
تصمیم بگیرند؟
یا
«رهبر» فقط نام
و لباس دیگری
خواهد پوشید؟
مسئله
ایران تنها
رفتن حکومت
اسلامی نیست.
مسئله،
ساختن آیندهای
است که در آن هیچ
فرد، خاندان،
روحانیت،
ارتش یا قدرت
خارجی نتواند
خود را مالک ایران
و صاحب سرنوشت
مردم بداند.
ایران
خانه مشترک
همه ایرانیان
است.
نه
ملک حکومت
اسلامی است،
نه ملک خاندان
پهلوی و نه
ملک هیچ قدرت
خارجی.
و شاید
یکی از بزرگترین
درسهای «زن،
زندگی، آزادی»
همین باشد:
ایران
را نه یک
رهبر، نه یک
خاندان، نه یک
قدرت خارجی و
نه یک پرچم
مقدس نجات
خواهد داد؛ آینده
ایران را مردمی
خواهند ساخت
که خود را
صاحب سرنوشت
خویش بدانند.
و در
این راه، هیچ
قربانی نباید
فراموش شود.
زیرا
دادخواهی
واقعی، هنگامی
معنا پیدا میکند
که جان انسان
را برتر از
پرچم و حزب و
رهبر بداند.
ستارههای
آسمان ایران
بسیارند؛ نباید
اجازه داد هیچکدام
خاموش شوند.
🌹🌎🌹