از
«رفع فتنه از
عالم» تا «قدرت
اول جهان در
محاسبات الهی»
هر
درونی که خیالاندیش
شد، چون دلیل
آری، خیالش بیش
شد
مولوی
نوید مؤمن زاده
تخیل
کسانی که در
قدرت نشستهاند
و فرمان قدرت
را در اختیار
دارند، اگر
امکان پیدا
کند که خود را
به جای واقعیت
بنشاند، دیگر
تنها یک خیال
شخصی نیست؛ میتواند
به نیرویی ویرانگر
تبدیل شود.
وقتی خیال به
قدرت مجهز میشود،
زمین را با
مرگ آبیاری میکند.
زمانی
«ولایت فقیه» چیزی
جز یک نظریه سیاسی
ـ مذهبی نبود؛
ایدهای که خمینی
در دوران تبعید،
در مجموعه درسهایی
در نجف صورتبندی
کرد و بعدها
در کتاب حکومت
اسلامی منتشر
شد. این نظریه
بر این تصور
استوار بود که
در دوران غیبت،
فقیه واجد شرایط
باید بر جامعه
و حکومت ولایت
داشته باشد.
آنچه
در آغاز، ایدهای
در ذهن و
نوشته بود،
چند سال بعد
با انقلاب و فروپاشی
سلطنت، به
ساختار قدرت
راه یافت. خیال
وقتی به قدرت
دست پیدا کرد،
دیگر خیال
نماند؛ به
قانون، نهاد،
دستگاه سرکوب
و حکومت تبدیل
شد. و از پیوند یک
تصور ایدئولوژیک
با قدرت سیاسی،
هیولایی زاده
شد که هنوز
زنده است.
این شاید یکی
از خطرناکترین
لحظههای تاریخ
باشد: لحظهای
که صاحبان
قدرت دیگر میان
آنچه در ذهن
خود میخواهند
و آنچه در
جهان واقعی
وجود دارد،
مرزی نمیبینند.
در
ششم مهرماه،
همزمان با
ادامه جنگ و
در شرایطی که
ایران زیر
فشار سنگین
نظامی، دیپلماتیک
و تحریمهای
گسترده و
محاصره
دریایی و
هوائی قرار
دارد، پیامی
از سوی مجتبی
خامنهای به
مناسبت
سالگرد آغاز
جنگ ایران و
عراق منتشر
شد. در این پیام،
گذشته در قالب
دوران وابستگی
و عقبماندگی
تصویر میشود
و امروز با
استقلال، پیشرفت
و قدرت تعریف
میشود؛ تا
آنجا که گفته
میشود اگرچه
برخی بر اساس
محاسبات دنیایی
ایران را
«ابرقدرت
چهارم دنیا» میدانند،
اما در «محاسبات
الهی»، ایران
«قدرت اول
جهان» است.
در
محاسبات الهی،
حکومت اسلامی
قدرت اول جهان
است. این
جمله را باید
در کنار واقعیت
زندگی مردم
گذاشت. در
حالی که جنگ و
تحریمها
همچون طوفانی
سنگین، هر روز
بخشهای بیشتری
از زندگی اکثریت
مردم را ویران
میکنند و نان
و بسیاری از نیازهای
ابتدایی زندگی
برای شمار بیشتری
از خانوادهها
به کالایی
دشوار و گران
تبدیل میشود،
حکومتکنندگان
در جهان ذهنی
خود از قدرتی
سخن میگویند
که در
«محاسبات الهی»
در صدر جهان
قرار گرفته
است.
در اینجا
دیگر فقط با یک
ادعای سیاسی
روبهرو نیستیم؛
با یک شیوه
خاص از دیدن
جهان روبهرو
هستیم: قدرت
واقعی با قدرتی
که در ذهن
صاحبان قدرت
ساخته میشود
درهم میآمیزد
و سپس این تصویر
ذهنی، خود به
بخشی از واقعیت
سیاسی تبدیل میشود.
خمینی نیز جنگ
را تنها در
چارچوب دفاع
از مرزهای ایران
تعریف نمیکرد.
او در سال ۱۳۶۳،
با استناد به
قرآن، از
«جنگ، جنگ تا
رفع فتنه از عالم»
سخن گفت.
در این
نگاه، جنگ دیگر
فقط جنگی میان
دو کشور نیست؛
به رسالتی
فراتر از
مرزهای کشور
تبدیل میشود.
تخیلی که با
درکی فرامرزی
از اسلام به
قدرت سیاسی پیوند
خورده، میتواند
مرز میان دفاع
از کشور و
رسالت جهانی
را از میان
بردارد. و
هنگامی که چنین
تخیلی در دست
قدرت قرار میگیرد،
هزینه آن را
کسانی میپردازند
که هیچ نقشی
در ساختن آن خیال
نداشتهاند.
سالها
بعد، این زبان
در شکلهای دیگری
ادامه یافت. سیدعلی
خامنهای
بارها از قدرت
و جایگاه جهانی
حکومت اسلامی
سخن گفت.
اکنون مجتبی
خامنهای، در
پیام ششم مهر،
همان دستگاه
فکری را با
تعبیری تازه و
بسیار بزرگ
بازتولید میکند:
ایران
در محاسبات
الهی، قدرت
اول جهان است.
اما یک
پرسش ساده
همچنان باقی میماند:
این قدرت
عظیم در زندگی
مردم کجاست؟
در سفرههای
کوچکتر؟
در خانههایی
که زیر فشار
اقتصادی
فرسوده شدهاند؟
در
کودکانی که از
تحصیل بازمیمانند؟
در مردمی که
باید همزمان
هزینه جنگ،
تحریم و بحران
اقتصادی را
بپردازند؟ در
جامعهای که
فقر و ناامنی
اقتصادی هر
روز فشار بیشتری
بر فرودستان
وارد میکند؟
اگر «قدرت
اول جهان»
بودن قرار است
معنایی برای
مردم داشته
باشد، باید جایی
در زندگی واقعی
آنان دیده
شود؛ نه فقط
در محاسباتی
که هیچ معیار
زمینی و قابل
سنجشی برای آن
ارائه نمیشود.
شاید
اینجاست که
شعر مولوی
معنای دیگری پیدا
میکند:
هر
درونی که خیالاندیش
شد
چون
دلیل آری، خیالش
بیش شد.
مسئله
فقط خیال نیست.
مسئله زمانی
آغاز میشود
که برای خیال،
دلیل ساخته
شود؛ و هرچه
واقعیت از تصویر
ذهنی فاصله بگیرد،
دستگاه توجیه
نیز بزرگتر
شود. اما
این پدیده را
نمیتوان فقط
در حکومت
اسلامی جستوجو
کرد. محمدرضا
شاه نیز ایران
را در مسیر
«دروازه تمدن
بزرگ» میدید؛
تصویری عظیم
از آیندهای
که قرار بود ایران
را به جایگاهی
ممتاز در جهان
برساند.
این به
معنای یکسان
بودن دو نظام
سیاسی نیست.
تفاوتهای
تاریخی و ایدئولوژیک
آنها روشن
است. اما در
سطحی دیگر،
شباهتی قابل
تأمل وجود
دارد: تصویری
بزرگ از آینده
و قدرت ایران
که از بالا
ساخته میشود،
در حالی که
فاصله میان این
تصویر و زندگی
واقعی مردم میتواند
بسیار زیاد
باشد.
امروز
نیز شکل دیگری
از این تصور
را در سخنان
رضا پهلوی میتوان
دید. او
در ماههای
گذشته از
بازگشت خود به
ایران سخن
گفته و برای
سقوط حکومت
اسلامی و
مرحله پس از آن،
نقش مشخصی برای
خود ترسیم
کرده است. در
مصاحبه ۲۲
سپتامبر نیز
از تجهیز مردم
ایران سخن گفت
و استدلال کرد
که آمریکا نیازی
به فرستادن
سرباز به ایران
ندارد و مردم
ایران میتوانند
نیروی روی زمین
باشند. او در
همین چارچوب
از استفاده از
داراییهای
مسدودشده ایران
برای تجهیز نیروهای
داخل کشور سخن
گفت.
اینجا
دیگر مسئله
فقط رؤیای
بازگشت به ایران
نیست. در
این تصویر،
مردم از
صاحبان حق تعیین
سرنوشت خود،
به نیروی اجرای
طرحی برای تغییر
قدرت تبدیل میشوند.
و این
پرسش ناگزیر پیش
میآید:آیا
مردم ایران
قرار است خود
سرنوشتشان را
تعیین کنند، یا
قرار است نیروی
انسانی طرحهایی
باشند که دیگران
برای تغییر
قدرت در ایران
طراحی کردهاند؟
مسئله
حتی فراتر از
این است. وقتی
گفته میشود
آمریکا نیازی
به فرستادن
سرباز ندارد و
مردم ایران میتوانند
این کار را
انجام دهند،
نقش مردم در یک
تصویر سیاسی
خاص، از
شهروندانی که
باید آزادانه
سرنوشت خود را
تعیین کنند،
به نیرویی برای
اجرای یک
پروژه نظامی ـ
سیاسی تغییر میکند.
این همان
نقطهای است
که تخیل قدرت
میتواند
خطرناک شود.
در یک
سو، حکومت
اسلامی خود را
به «محاسبات
الهی» پیوند میدهد
و قدرت خود را
در مقیاسی
فراتر از معیارهای
واقعی تعریف میکند؛
در سوی دیگر،
مدعی قدرتی
تصور میکند
که میتواند
با تکیه بر
حمایت خارجی،
منابع مالی و
نیروی مردم، آینده
سیاسی ایران
را از پیش ترسیم
کند.
در اینجا
مسئله فقط خمینی،
خامنهای،
مجتبی خامنهای،
شاه یا رضا
پهلوی نیست.
مسئله، یک
فرهنگ سیاسی
قدیمیتر و عمیقتر
است: فرهنگی
که در آن
صاحبان قدرت یا
مدعیان قدرت،
آینده ایران
را پیشاپیش در
ذهن خود ساختهاند
و سپس از مردم
خواستهاند
در آن آینده
جای بگیرند.
یکی از
«رفع فتنه از
عالم» سخن میگوید.
دیگری از
«تمدن بزرگ».
یکی ایران
را «قدرت اول
جهان» میبیند.
و دیگری خود
را در آستانه
بازگشت به ایران
میبیند و از
تجهیز مردم
برای تغییر
قدرت سخن میگوید.
اما
در بیرون از این
رؤیاهای
بزرگ، ایران
واقعی قرار
دارد. ایرانِ
مردمی که زندگیشان
زیر فشار جنگ،
تحریم، فقر و
بحران اقتصادی
فرسوده شده
است؛ مردمی که
هزینه تصمیمهای
صاحبان قدرت
را میپردازند،
بیآنکه در بسیاری
از این تصمیمها
نقشی داشته
باشند. و
این شاید
خطرناکترین
بخش ماجرا
باشد: وقتی
صاحبان قدرت خیال
خود را واقعیت
میپندارند،
هزینه فاصله میان
خیال و واقعیت
را خودشان نمیپردازند؛
مردم میپردازند.
مردماند
که کشته میشوند.
مردماند
که خانههایشان
ویران میشود.
مردماند
که
فرزندانشان
از آموزش و آینده
محروم میشوند.
مردماند
که زیر فشار
گرانی و فقر
خرد میشوند. و
مردماند که
باید بهای رؤیاهایی
را بپردازند
که هر بار با
نامی تازه
عرضه میشوند.
مسئله
ایران بنابراین
فقط انتخاب میان
دو گذشته یا
دو قدرت نیست.
مسئله این است
که آیا میتوان
از چرخهای بیرون
آمد که در آن
همیشه کسی خود
را صاحب رسالتی
بزرگتر از
اراده مردم میداند؟
قدرت واقعی یک
کشور را نمیتوان
فقط با تعداد
موشکها،
وسعت نفوذ
نظامی، ادعای
قدرت جهانی،
رؤیای تمدن
بزرگ یا تصور
بازگشت یک
خاندان سیاسی
سنجید. قدرت
واقعی زمانی
معنا دارد که
انسانهای
همان کشور
بتوانند
آزادانه
درباره
حکومت، آینده
و سرنوشت خود
تصمیم بگیرند.
ایران نه
ملک شخصی رهبر
مذهبی است، نه
میراث یک
خاندان سلطنتی
و نه میدان
اجرای رؤیاهای
قدرتهای
خارجی و نیروهای
داخلی.
ایران
متعلق به مردم
ایران است. و
شاید در برابر
همه این رؤیاهای
بزرگ، از «رفع
فتنه از عالم»
تا «قدرت اول
جهان»، و از
«تمدن بزرگ» تا
رؤیای بازگشت
به قدرت، هنوز
همان اصل ساده
و انسانی باید
در برابر ما
قرار داشته
باشد:
نه
خدا، نه شاه،
نه قهرمان؛
حاکمیت
مردم؛ حاکمیتی
که تنها در
آزادی،
دموکراسی و
عدالت اجتماعی
معنا پیدا میکند.
🌹🌍🌹