هیولای
سلطنتطلبان؛
دشمنی
با آزادی و
تخریب فرهنگ
دموکراتیک
از
استبداد دیروز
تا نفرتپراکنی
امروز
نوید
مؤمن زاده
در
روزهایی که
خانواده
ترانه علیدوستی
در سوگ از دست
دادن پدرش، حمید
علیدوستی، به
سر میبرد،
شماری از
کاربران
سلطنتطلب در
شبکههای
اجتماعی به جای
رعایت حرمت این
خانواده
داغدار، به
ترانه علیدوستی
حمله کردند و
با انتشار
مطالب توهینآمیز
و نفرتپراکنانه،
اندوه یک
خانواده را به
فرصتی برای
تسویهحساب سیاسی
تبدیل کردند.
این
رفتارها را نمیتوان
به فحاشی چند
کاربر در فضای
مجازی تقلیل
داد. مسئله، زیر
پا گذاشتن یکی
از ابتداییترین
ارزشهای
انسانی و
هنجارهای ریشهدار
در فرهنگ عمومی
جامعه ماست:
حرمت خانوادهای
که عزیزی را
از دست داده
است. در عرف و
سنت اجتماعی
مردم ایران،
سوگواری زمان
تسویهحساب سیاسی
و کینهورزی نیست.
حتی اگر فرد
درگذشته یا
بازماندگان
او با عقاید و
مواضع ما
مخالف باشند،
حرمت سوگ آنان
باید حفظ شود.
اما
آنچه از سوی
شماری از
سلطنتطلبان
علیه ترانه علیدوستی
شاهد هستیم،
لگدمال کردن
همین مرز
انسانی و
اخلاقی است.
گویی نفرت سیاسی
چنان بر رفتار
آنان سایه
انداخته که حتی
مرگ پدر یک زن
و اندوه
خانوادهاش نیز
نمیتواند
مانع هتاکی و
تحقیر شود. این
رفتارها نهتنها
حرمت یک
خانواده
داغدار، بلکه
ارزشهای
مشترکی را زیر
پا میگذارد
که مناسبات
سالم اجتماعی
بر آنها
استوار است.
ترانه
علیدوستی در
جریان جنبش
«زن، زندگی،
آزادی» آشکارا
در کنار
معترضان ایستاد
و خود را حامی
این جنبش معرفی
کرد. او با
انتشار تصویری
بدون حجاب
اجباری و در
دست گرفتن
شعار «زن،
زندگی، آزادی»
به زبان کردی،
حمایت خود را
از این جنبش
اعلام کرد. او
همچنین از
ادامه حضور در
ایران و حمایت
از خانوادههای
کشتهشدگان و
بازداشتشدگان
سخن گفت. این
مواضع، حمایت
علنی و پرهزینه
او از جنبشی
بود که خواهان
آزادی، برابری
و پایان دادن
به سلطه و تبعیض
بود.
جنبش
«زن، زندگی،
آزادی» به هیچ
جریان سیاسی و
هیچ پروژهای
برای بازگشت
به سلطنت تعلق
نداشت. این
جنبش افق و
مطالبات
مستقلی داشت و
بر حق مردم
برای تعیین
سرنوشت خود
تأکید میکرد.
بخشی از سلطنتطلبان
که این جنبش
را در مسیری
متفاوت و حتی
مخالف پروژه سیاسی
خود میدیدند،
هر فرد و چهره
شناختهشدهای
را که در کنار
آن قرار میگرفت،
در صف مخالفان
خود تلقی میکردند.
ترانه علیدوستی
نیز به دلیل
حمایت آشکار
از این جنبش،
در معرض حملات
و دشمنیهای این
طیف قرار
گرفت.
این
برخوردها را
باید در
چارچوب نگرشی
سیاسی دید که
در آن،
استقلال فکری
و حق انتخاب دیگران
تحمل نمیشود.
هرکس با
خواستهها و
جهتگیری سیاسی
این جریان
همراه نباشد،
بهسادگی در
جایگاه دشمن
قرار میگیرد؛
باید بدنام
شود، مورد حمله
قرار گیرد و
از صحنه کنار
گذاشته شود.
چنین نگرشی با
آزادی و
دموکراسی بیگانه
است.
استبداد
فقط در ساختار
حکومت خلاصه
نمیشود؛ در
فرهنگ سیاسی و
مناسبات
اجتماعی نیز میتواند
ادامه پیدا
کند.
حکومت
اسلامی طی نزدیک
به پنج دهه،
با سرکوب آزادیهای
سیاسی و
اجتماعی،
زندان،
شکنجه،
اعدام،
سانسور و
نابودی تشکلهای
مستقل، زمینههای
شکلگیری و
رشد فرهنگ
دموکراتیک را
مسدود و تخریب
کرده است. بااینحال،
مسئولیت تخریب
فرهنگ
دموکراتیک را
نمیتوان فقط
به حکومت
اسلامی محدود
کرد. برای فهم
ریشههای این
مشکل، باید به
تاریخ
استبداد در ایران
و بهویژه
تجربه حکومت
پهلوی نیز
نگاه کرد.
حکومت
پهلوی، بهخصوص
پس از کودتای ۲۸
مرداد ۱۳۳۲،
با تمرکز هرچه
بیشتر قدرت در
دست شاه،
محدود کردن
فعالیت احزاب
و سازمانهای
مستقل، سرکوب
مخالفان و
سانسور
مطبوعات، راه
مشارکت
آزادانه مردم
در تعیین
سرنوشت سیاسی
خود را بست.
تشکیل سازمان
اطلاعات و امنیت
کشور، ساواک،
در سال ۱۳۳۶
نیز بخشی از
همین ساختار
سرکوب بود.
ساواک به
ابزار تعقیب،
بازداشت،
شکنجه و ارعاب
مخالفان سیاسی
تبدیل شد.
شکنجه
در زندانهای
حکومت شاه، از
جمله در
بازداشتگاههای
ساواک و زندان
اوین، واقعیتی
انکارناپذیر
است. گزارشهای
سازمانهای
حقوق بشری در
دهه پنجاه،
بارها به
شکنجه زندانیان
سیاسی و روشهای
گوناگون آن
اشاره کردهاند؛
از ضربوشتم و
شلاق تا شوک
الکتریکی،
سوزاندن بدن و
محروم کردن
زندانیان از
خواب. این
موارد را نمیتوان
با ادعای وجود
امنیت و نظم
در دوران پهلوی
نادیده گرفت یا
توجیه کرد.
یکی
از جنایتهای
آشکار ساواک،
کشتن بیژن جزنی
و هشت تن از یارانش
در ۳۰
فروردین ۱۳۵۴
در تپههای
اطراف زندان
اوین بود.
مقامهای
حکومت شاه در
آن زمان مدعی
شدند که این
زندانیان
هنگام فرار
کشته شدهاند؛
اما شواهد و
روایتهای
بعدی نشان داد
که آنان به
دست مأموران ساواک
به قتل رسیدهاند.
این جنایت،
نمونهای
روشن از
برخورد حکومت
پهلوی با
مخالفان سیاسی
و بیاعتنایی
آن به ابتداییترین
حقوق انسانی
است.
با
وجود این پیشینه،
امروز بخشی از
جریان سلطنتطلب
نهتنها حاضر
به پذیرش مسئولیت
تاریخی حکومت
پهلوی نیست،
بلکه گاه با
دفاع از ساواک
و توجیه سرکوب
و شکنجه، تصویری
وارونه از آن
دوران ارائه میدهد.
نمیتوان از
آزادی سخن
گفت، اما
شکنجه زندانیان
سیاسی را کماهمیت
جلوه داد؛ نمیتوان
مدعی دموکراسی
بود، اما
کشتار
مخالفان و
سرکوب آزادیخواهان
را توجیه کرد.
این
نگرش در رفتار
و گفتار برخی
از هواداران
سلطنتطلبی نیز
خود را نشان میدهد.
تهدید به بیرون
آوردن پیکر
مصدق از
آرامگاه و
سوزاندن
استخوانهای
او، بیحرمتی
به آرامگاه
غلامحسین
ساعدی و ادرار
کردن بر مزار
او، و شعارهایی
مانند «مرگ بر
سه فاسد» یا
«مرگ بر چهار فاسد»،
نمونههایی
از زبانی
هستند که به
جای گفتوگوی
سیاسی، بر تحقیر،
حذف و انتقام
استوار است.
اختلاف
سیاسی با
مصدق، ساعدی یا
هر شخصیت دیگری،
به هیچکس حق
نمیدهد که به
پیکر و
آرامگاه آنان
بیحرمتی کند.
نقد سیاسی، حتی
اگر تند و بیملاحظه
باشد، با تهدید
به تخریب مزار
و توهین به
مردگان تفاوت
دارد. همانگونه
که مخالفت با
دیدگاههای
ترانه علیدوستی
نمیتواند
مجوز حمله به
او و خانواده
داغدارش باشد.
پرسش
این است که
چرا چنین ادبیاتی
در بخشی از
فضای سلطنتطلبی
مجال رشد پیدا
میکند؟ چرا
برخی چهرهها
و هواداران این
جریان، به جای
مرزبندی روشن
با چنین
رفتارهایی،
در برابر آن
سکوت میکنند یا
با آن همراه میشوند؟
اگر این
رفتارها از
نظر آنان نیز
نادرست است،
چرا مخالفت با
آنها بهصراحت
و بدون ملاحظه
اعلام نمیشود؟
این
رفتارها را نمیتوان
صرفاً به گروه
کوچکی از
کاربران یا
افرادی حاشیهای
نسبت داد. به
نظر میرسد این
نوع ادبیات و
برخورد، در
بخش قابلتوجهی
از جریان
سلطنتطلبی
به شیوهای
مسلط تبدیل
شده است؛ در
مقابل، صداهایی
که با فحاشی،
تهدید و بیحرمتی
مخالفت میکنند،
ضعیف و کماثرند
و توان چندانی
برای تغییر
فضای غالب
ندارند. مسئله
فقط وجود چنین
رفتارهایی نیست؛
مسئله آن است
که این
رفتارها با
واکنش و
مرزبندی مؤثر
روبهرو نمیشوند
و در نتیجه،
به بخشی از
فضای سیاسی و
تبلیغاتی این
جریان تبدیل
شدهاند.
مسئله
فقط رفتار چند
کاربر در شبکههای
اجتماعی نیست.
مسئله، نوعی
فرهنگ سیاسی
است که مخالف
را نه انسانی
دارای حق و
آزادی، بلکه
مانعی در
برابر تحقق
خواستههای
خود میبیند.
در چنین فرهنگی،
به جای پذیرش
تکثر و اختلاف
نظر، دشمنسازی
رواج پیدا میکند؛
به جای نقد،
توهین مینشیند؛
و به جای
رقابت سیاسی،
تلاش برای
بدنام کردن و
حذف دیگران
دنبال میشود.
تجربه
حکومت پهلوی و
حکومت اسلامی،
با همه تفاوتهای
تاریخی و سیاسیشان،
نشان میدهد
که استبداد
تنها با تغییر
نام حکومت یا
جابهجایی
صاحبان قدرت
از میان نمیرود.
هرجا قدرت در
برابر اراده
مردم پاسخگو
نباشد، هرجا
مخالف سیاسی
از حقوق برابر
برخوردار
نباشد و هرجا
آزادی اندیشه
و بیان تحمل
نشود، زمینه
بازتولید
استبداد وجود
دارد.
ساختن
جامعهای
آزاد و
دموکراتیک،
تنها به معنای
تغییر حکومت نیست.
فرهنگ سیاسی و
مناسبات
اجتماعی نیز
باید دگرگون
شوند. پذیرش
حق مخالف،
احترام به
آزادی اندیشه
و بیان، رعایت
کرامت انسانی
و به رسمیت
شناختن حق
مردم برای
انتخاب
آزادانه نظام
سیاسی، از پایههای
چنین جامعهای
است.
ترانه
علیدوستی،
مانند هر
شهروند دیگری،
حق دارد
درباره مسائل
سیاسی و
اجتماعی موضع
بگیرد، از
جنبشی حمایت
کند یا با هر
جریان سیاسی
مخالفت داشته
باشد. هیچکس
حق ندارد به
دلیل دیدگاههای
او، شخصیتش را
تخریب کند یا
سوگواری
خانوادهاش
را به عرصه
انتقامجویی
سیاسی تبدیل
سازد.
جریانی
که برای پیشبرد
اهداف سیاسی
خود، حتی حرمت
سوگ و پیوندهای
انسانی را نادیده
میگیرد،
چگونه میتواند
مدعی ساختن
فرهنگی
دموکراتیک
باشد؟
مبارزه
با استبداد
فقط مبارزه با
یک حکومت نیست؛
مبارزه با
فرهنگ
استبدادی،
نفرت، تحقیر و
حذف دیگران نیز
هست. آزادی را
نمیتوان با
نفرتپراکنی
بنا کرد و
جامعه
دموکراتیک را
نمیتوان بر
پایه انتقامجویی
و دشمنی با
مخالفان ساخت.
آینده آزاد ایران
به فرهنگی نیاز
دارد که در
آن، هیچ فرد و
جریانی خود را
صاحب انحصاری
کشور و سرنوشت
مردم نداند و
حق آزادی و
کرامت انسانی
را برای همگان
به رسمیت
بشناسد.
🌹🌍🌹