بررسی
انتخابات
میان دوره ای
از نگاه تحلیل
گران و نظر
پردازان
ژاکوپن ارگان
سیاسی سازمان
" سوسیالیست
های دمکراتیک
آمریکا"
مقاله
پل هایدمَن (Paul
Heideman)
با عنوان «عصر
دونالد ترامپ
در سیاست آمریکا
رو به پایان
است» که
چهارم نوامبر
۲۰۲۶ در ژاکوبن
منتشر شده،
نتایج
انتخابات میاندورهای
را نقطه عطفی
در سیاست آمریکا
میداند.استدلال
اصلی هایدمن این
است که شکست
جمهوریخواهان
صرفاً یک شکست
انتخاباتی
معمولی نیست؛
بلکه نشانهای
از تضعیف سلطه
سیاسی ترامپ،
آغاز بحران در
حزب جمهوریخواه
و گشودهشدن
فرصتهای
تازه برای چپ
آمریکا است.
هایدمن در
مقاله خود این
شکست را در
این عرصه ها
بررسی می کند.
۱. ترامپ
مسئول اصلی
شکست جمهوریخواهان
است
هایدمن
معتقد است
ترامپ شخصاً
در این شکست
نقش تعیینکنندهای
داشته است زیرا:
- او
برخلاف
ترجیحات
اولیه حزب
جمهوریخواه،
نامزدهای
مورد حمایت
خودش را در
تگزاس و
کارولینای
جنوبی تحمیل
کرد.
- حمایت
او از کن
پکسْتون (Ken Paxton) و
دارلین
گراهام (Darline Graham) به
انتخاب
نامزدهایی
انجامید که
در رقابت انتخاباتی
عملکرد
ضعیفی
داشتند.
- تلاش
او برای
مهندسی حوزههای
انتخاباتی
در فلوریدا
نیز نتیجه
مورد انتظار
جمهوریخواهان
را به همراه
نداشت و حتی
به بسیج رأیدهندگان
دموکرات کمک
کرد.
- جنگ
با ایران و بیاعتنایی
دولت به
نگرانی مردم
درباره
افزایش هزینههای
زندگی،
موقعیت
جمهوریخواهان
را بیش از پیش
تضعیف کرد.
به
اعتقاد
هایدمن،
ترامپ خود را
به موضوع اصلی
انتخابات
تبدیل کرد و
رأی
دهندگان
نیز انتخابات
را به همه پرسی
درباره
عملکرد او بدل
کردند.
۲. پول
میلیاردرها
نتوانست شکست
را متوقف کند
یکی از
نکات برجسته
مقاله، بررسی
نقش سرمایههای
کلان در
انتخابات است.
نویسنده
به حمایت مالی
شماری از
میلیاردرها از
جمهوریخواهان
اشاره میکند؛
از جمله:
- ایلان
ماسک
- میریام
ادلسون
- برادران
وینکلووس
- کن
گریفین
صندوق
انتخاباتی
اختصاصی
ترامپ، MAGA
Inc.،
بیش از ۴۰۰
میلیون دلار
در اختیار
داشت؛ رقمی که
به تنهایی از
مجموع منابع
مالی چند نهاد
اصلی
انتخاباتی
حزب دموکرات
بیشتر بود.
در
رقابتهای
سنا نیز
جمهوریخواهان
حدود ۵۰
درصد بیشتر از
دموکراتها
هزینه کردند.
با
این همه، این
برتری مالی
نتوانست مانع
شکست جمهوریخواهان
شود.
بنابراین
قدرت
مالی
میلیاردرها،
با وجود
تأثیرگذاری گسترده
بر سیاست
آمریکا، نمیتواند
به تنهایی بر
نارضایتی
اجتماعی و جهتگیری
رأیدهندگان
غلبه کند.
۳. جمهوریخواهان
به زودی علیه
ترامپ موضع
خواهند گرفت
هایدمن
معتقد است
شکست
انتخاباتی،
شکافهای
درونی حزب
جمهوریخواه
را تشدید
خواهد کرد.
- سیاستمداران
جمهوریخواه
که به آینده
سیاسی خود میاندیشند،
تلاش خواهند
کرد از دولت
ترامپ فاصله
بگیرند.
- انتخابات
ریاستجمهوری
۲۰۲۸
به عاملی
برای تشدید
این رقابتها
تبدیل خواهد
شد.
- چهرههایی
مانند ران
دسانتیس، که
پیشتر در
برابر ترامپ
موضع گرفته
بودند، از هماکنون
مسئولیت
شکست را
متوجه او میکنند.
- نزاع
بر سر آینده
حزب، به
تقابل میان
گرایشهای
مختلف درون
جمهوریخواهان
خواهد
انجامید.
از نظر
نویسنده،
شکست
انتخاباتی،
وفاداری بیقید
وشرط به ترامپ
را برای
بسیاری از
سیاستمداران
جمهوریخواه
به انتخابی
پرهزینه
تبدیل میکند.
۴. دموکراتها
به بزرگترین
اکثریت کنگرهای
دوران ترامپ
دست یافتهاند
یکی از
مهمترین
نتایج
انتخابات،
تغییر موازنه
قدرت در کنگره
است.
بر
اساس
برآوردهای
صبح چهارم
نوامبر که
نویسنده به آنها
استناد میکند:
- دموکراتها
اکثریت
بسیار قاطع و
قوق کرسی
مجلس
نمایندگان
را به دست میآورند.
- اکثریت
سنا را با حدود
۵۴
تا ۵۵
کرسی تصاحب
میکنند.
این
وضعیت از آغاز
دوران ترامپ،
بزرگ ترین
اکثریت همزمان
دموکراتها
در دو مجلس
کنگره محسوب
میشود.
هایدمن
به یک پیامد
مهم این تغییر
موازنه اشاره
میکند: دیگر
اقلیتهای
کوچک درون حزب
دموکرات،
مانند جو
منچین و کریستن
سینما در دوره
بایدن، قدرت
سابق را برای
متوقف کردن
طرحهای
قانونی
نخواهند داشت.
به
همین ترتیب،
نمایندگان
سوسیالیست
نیز با وجود
افزایش
تعدادشان،
نمیتوانند
به تنهایی
تعیینکننده
سرنوشت
قوانین باشند.
بنابراین،
جهت گیری
سیاست
دموکراتها
بیش از گذشته
به ترکیب و
گرایش عمومی
اکثریت
نمایندگان در
هر دو مجلس
وابسته خواهد
شد.
۵. چپ
آمریکا
همچنان در حال
گسترش است
هایدمن
نتایج
انتخابات را
نشانه گسترش
ظرفیت
انتخاباتی
چپ، به ویژه
فعالین سوسیالیسم
دمکراتیک ، میداند.
نکات
مورد تأکید او
عبارتاند از:
- نامزدهای
وابسته به
سازمان "سوسیالیست
های دموکراتیک
آمریکا" (DSA) در
ایالتهایی
مانند
نیویورک،
کلرادو و
میشیگان
پیروز شدند.
- نامزدهای
این جریان در
رقابتهای
مجالس
ایالتی در
کنتاکی و
فلوریدا نیز
به پیروزی
رسیدند.
- تروی
جکسون و
عبدال
السید، که با
وجود عضویت نداشتن
در DSA با
این جریان
سیاسی مرتبط
دانسته میشوند،
در رقابتهای
مهم
انتخاباتی
پیروز شدند.
- انجی
نیکسون،
نامزد مورد
حمایت DSA در
فلوریدا، در
رقابتی که
بسیاری از
لیبرالها،
آن را از پیش
باخته میدانستند،
فاصله
چندانی با
پیروزی
نداشت.
- نظرسنجیهای
خروجی نشان
میدادند که
شمار رأیدهندگان
جوانی که خود
را طرفدار
سوسیالیسم
دمکراتیک
معرفی میکنند،
سه برابر
کسانی است که
خود را
هوادار MAGA میدانند.
نتیجه
گیری هایدمن
این است که
پروژه سیاسی DSA "سوسیالیست
های دموکراتیک
آمریکا"هنوز
به سقف ظرفیت
خود نرسیده و
چپ آمریکا باید
دامنه فعالیت
انتخاباتی
خود را به
حوزههای
جدید گسترش
دهد.
هایدمن
گرایش سه تحول
ناشی از نتایج
انتخابات را
برجسته می کند:
۱. بحران
رهبری ترامپ و
فرسایش
اقتدار او
: ترامپ دیگر
نمیتواند
صرفاً با اتکا
به پایگاه
انتخاباتی MAGA و
وفاداری تشکیلات
جمهوریخواه،
سیاست این حزب
را مطابق
اراده خود هدایت
کند. شکست
انتخاباتی میتواند
رقابت بر سر
جانشینی و آینده
جمهوریخواهان
را تشدید کند.
۲. محدودیت
قدرت سرمایههای
بزرگ در برابر
نارضایتی
اجتماعی
: حجم عظیم کمکهای
مالی میلیاردرها
نتوانست
نارضایتی رأیدهندگان
از گرانی، سیاستهای
اقتصادی و جنگ
ایران را خنثی
کند. این نکته
از منظر رابطه
میان قدرت
اقتصادی و
قدرت سیاسی
اهمیت دارد.
۳. تغییر
موقعیت چپ
درون حزب
دموکرات:
مهمترین
نکته مقاله این
است که چپ آمریکا
دیگر صرفاً یک
گرایش اعتراضی
و حاشیهای در
سیاست
انتخاباتی نیست.
گسترش حضور
سوسیالیستهای
دموکرات در
کنگره و مجالس
ایالتی،
امکان تبدیل
نفوذ اجتماعی
و انتخاباتی
به قدرت سیاسی
و قانونگذاری
را افزایش
داده است.
مقاله
مقاله
کوری رابین (Corey Robin) با
عنوان «پیروزیهای
دیشب به لطف
زهران ممدانی
ممکن شدند»،
منتشرشده در
چهارم نوامبر ۲۰۲۶
در ژاکوبن،
مکمل جالبی
برای مقاله پل
هایدمن است.
درحالیکه
هایدمن بر
افول اقتدار
ترامپ، شکست
جمهوریخواهان
و گسترش نفوذ
انتخاباتی چپ
تأکید میکند،
رابین میکوشد
توضیح دهد چه
کسی و با چه رویکرد
سیاسی زمینه این
تغییر را
فراهم کرد؟ پاسخ
او زهران
ممدانی،
شهردار سوسیالیست
نیویورک، و
مهمتر از شخص
او، شیوهای
از سیاست ورزی
است که توانست
نارضایتی
اقتصادی رأی دهندگان
ترامپ را به یک
نیروی سیاسی
قابل بسیج تبدیل
کند. استدلال
مرکزی مقاله این
است: ممدانی پیش
از بسیاری از
رهبران
دموکرات دریافت
که بخش مهمی
از کسانی که
در انتخابات
۲۰۲۴ به ترامپ
رأی دادند، نه
لزوماً به دلیل
اعتقاد راسخ
به ایدئولوژی
راست افراطی،
بلکه به دلایل
اقتصادی و
نارضایتی از
شرایط زندگی
به او رأی
داده بودند. او
برای بیان این
مسئله یک واژه
محوری انتخاب
کرد: Affordability
(قابلیت تأمین
هزینههای
زندگی یا
توانایی مردم
برای پرداخت
هزینه زندگی!)
۱. ممدانی
زودتر از
دیگران علت
رأیدادن به
ترامپ را
تشخیص
داد
رابین
یادآوری میکند
که پس از شکست
دموکراتها
در انتخابات ۲۰۲۴،
فضای سیاسی
آمریکا سرشار
از یأ س و
بدبینی بود.
بسیاری تصور
میکردند بخش
بزرگی از
جامعه، به ویژه
پسران و
دختران جوان
و طبقه کارگر،
برای یک نسل
به راست گرایش
پیدا کرده اند. اما
ممدانی یک
هفته پس از
پیروزی
ترامپ، به میان
رأیدهندگان
او رفت و با
گروههای
مختلف مردم در
نیویورک، بهخصوص
در برانکس و
کویینز،
گفتگو کرد .او با
مردان و زنان
سفیدپوست،
سیاهپوست،
لاتینتبار،
مسلمان و
آسیایی، به ویژه
از طبقات
کارگری، صحبت
کرد .نتیجهای
که گرفت این
بود که نباید
همه رأی دهندگان
ترامپ را با
راستگرایان
سرسخت و
ایدئولوژیک
یکسان دانست.
بسیاری از
آنان به دلیل
مشکلات
اقتصادی،
افزایش هزینههای
زندگی و احساس
بیتوجهی
سیاستمداران
به وضعیتشان
به ترامپ روی
آورده بودند.
۲.«توانایی
تأمین هزینههای
زندگی»؛ تبدیل
نارضایتی
اقتصادی به یک
گفتمان سیاسی
از
نظر رابین
رمزموفقیت
ممددانی این
بود که او دریافت
که مسئله فقط
افزایش قیمتها
یا کاهش قدرت
خرید نیست؛
بلکه مردم
احساس میکنند
تمام ابعاد
زندگیشان رو
به وخامت
گذاشته است .رابین
برای توضیح
این موضوع به
سخنان یک رأیدهنده
تگزاسی اشاره
میکند که در
تمام عمرش به
جمهوریخواهان
رأی داده بود،
اما این بار
به دموکراتها
رأی داد . او میگوید
دیگر هیچ کس
از پس هزینههای
زندگی برنمیآید؛
آب و هوای
کشور آلودهتر
شده و وضعیت
آموزش نیز
فاجعهبار
است.از
نظر رابین،
این سخنان
نشان میدهد
که مفهوم «Affordability» معنایی
فراتر از
اقتصاد صرف
پیدا کرده
است. این
مفهوم بیانگر
احساس عمومی
نسبت به
فرسایش شرایط
مادی و فرهنگی
زندگی است.بنابراین
ممدانی
توانست
نارضایتیهای
پراکنده مردم
را در یک
چارچوب سیاسی
مشترک بیان
کند: زندگی
عادی دیگر
برای بخش
بزرگی از مردم
قابل تحمل و
تأمین نیست و
باید این
وضعیت را
تغییر داد.
۳. ممدانی
نشان داد که
میتوان بخشی
از رأیدهندگان
ترامپ را
بازگرداند
یکی
از مهمترین
استدلالهای
رابین این است
که رأیدهندگان
ترامپ را
نباید یک بلوک
سیاسی ثابت و غیرقابل
تغییر تلقی
کرد.او به
تغییر رفتار
انتخاباتی
چند گروه
اجتماعی در
انتخابات
میان دورهای
به چپ به
ترتیب زیر اشاره
می کند:
- رأیدهندگان
۱۸
تا ۲۹
سال: چرخش ۳۲
درصدی به سمت
چپ.
- سفیدپوستان
فاقد
تحصیلات
دانشگاهی:
چرخش ۱۴
درصدی به سمت
چپ.
- رأیدهندگان
لاتینتبار:
چرخش ۲۸
درصدی به سمت
چپ.
به ویژه
تغییر رفتار
رأیدهندگان
جوان اهمیت
دارد؛ همان
گروهی که پس از
انتخابات ۲۰۲۴
بسیاری
آن را یک نسل
ازدسترفته
و جذب شده در
فرهنگ راست گرایانه،
از جمله
مستحیل در
فضای
مردسالارانه قلمداد
می کردند، دچار
تغییر شدند.رابین
این تغییرات
را نشانهای
میداند از
این که بخشی
از پایگاه
انتخاباتی
ترامپ، در
صورت طرح
مطالبات
اقتصادی
ملموس و قابل
فهم، میتواند
دوباره به سمت
دموکراتها
حرکت کند.
۴. این
رویکرد از
نیویورک
فراتر رفت و
به سراسر آمریکا
گسترش یافت
رابین
تأکید میکند
که پیروزی
ممدانی را
نباید صرفاً
یک پدیده محلی
و مختص
نیویورک
دانست.اهمیت
تجربه او در
این بود که یک
زبان سیاسی تازه
برای مبارزه
با راست در اختیار
دموکراتها
قرار داد؛
زبانی که بر
مشکلات واقعی
زندگی مردم
تمرکز میکرد،
نه صرفاً بر
مقابله
اخلاقی و
فرهنگی با ترامپ.
نویسنده
به تغییر
رفتار
انتخاباتی
گروههایی
اشاره میکند
که پیشتر به طور
سنتی به
جمهوریخواهان
رأی میدادند:
- مردان
لاتینتبار
در مناطق
مرزی تگزاس؛
- کشاورزان
غرب میانه
آمریکا که
سالها به
جمهوریخواهان
رأی داده
بودند؛
- رأیدهندگان
ایالتهای
جنوبی
آمریکا.
از
نظر او،
سیاستمداران
دموکرات، چه
عضو سازمان
سوسیالیست
های دموکراتیک
آمریکا (DSA) باشند
و چه نباشند،
از تجربه
ممدانی
آموختند که میتوان
با تمرکز بر
بحران
اقتصادی و
اجتماعی،
بخشی از این
رأیدهندگان
را دوباره جذب
کرد.
۵. اهمیت
تاریخی
سوسیالیستهای
مهاجر در شکلدادن
به زبان سیاسی
آمریکا
رابین
در ادامه به
یک مقایسه
تاریخی جالب
میپردازد.او
میگوید همانگونه
که یک قرن
پیش،
سوسیالیستهای
یهودی مهاجر
که بسیاری از
آنان در
نیویورک
پرورش یافته بودند،
در دهههای ۱۹۳۰
و ۱۹۴۰
به شکلگیری
زبان سیاسی و
فرهنگی تازهای
در آمریکا کمک
کردند، اکنون
نیز یک سوسیالیست
مسلمان،
متولد
اوگاندا و
پرورشیافته
نیویورک،
چنین نقشی
ایفا کرده است.این
مقایسه صرفاً
درباره
پیشینه
مهاجرتی
ممدانی نیست؛
بلکه درباره
نقش تاریخی
جریانهای
سوسیالیستی
مهاجر در
بازتعریف
سیاست آمریکا
و ارائه زبانی
تازه برای
بیان مطالبات
اجتماعی است.از
نظر رابین،
ممدانی
توانسته است
تجربه و زبان
سیاسی جنبش
سوسیالیستی
نیویورک را به
عرصهای ملی
منتقل کند.
اهمیت
این مقاله
رابین در این
است که او در
وهله اول میان
راستگرایان
ایدئولوژیک و
کسانی که به
دلیل نارضایتی
اقتصادی به
ترامپ رأی
دادهاند
تمایز میگذارد.
این تمایز از
نظر سیاسی مهم
است؛ زیرا امکان
شکلگیری
ائتلافهای
انتخاباتی
فراتر از
پایگاه سنتی
دموکراتها
را مطرح میکند.
دومین
نکته مورد
تاکیند رابین
این است که ممدانی
به جای
محدودکردن
مبارزه با
ترامپ در
چهارچوب دفاع
از دموکراسی
لیبرال در
برابر راست
افراطی یا
مقابله با
راستگرایی
فرهنگی،
مسئله معیشت،
مسکن، هزینههای
زندگی و
فرسایش خدمات
عمومی را در
مرکز گفتمان
خود قرار داده
است. به این
ترتیب،
مطالبات
اقتصادی را به
محور سازماندهی
سیاسی تبدیل
میکند.
و
بالاخره
الگوی ممدانی
می تواند تجربه
محلی را به یک
الگوی ملی
مبدل کند. تجربه
نیویورک نشان
داده است که
سوسیالیستها
میتوانند در
یک محیط
انتخاباتی
گسترده تر از
پایگاه سنتی چپ
نفوذ کنند و
بر جهت گیری
عمومی سیاست
دموکراتها
نیز تأثیر
بگذارند.
مقاله
بن بورگیس (Ben Burgis) با عنوان « درانتخابات
میان دورهای،
آمریکا
اقتدارگرایی
ترامپ را رد
کرد»،
منتشرشده در
چهارم نوامبر ۲۰۲۶ در
مجله ژاکوبن،
سومین حلقه از
مجموعه
مقالاتی است
که به نتایج
انتخابات میان
دورهای آمریکا
میپردازند.
بورگیس بر آن
است که مردم
آمریکا نه فقط
به سیاستهای
دولت ترامپ،
بلکه به
خشونت، بی رحمی
و گرایشهای
اقتدارگرایانه
آن واکنش منفی
نشان دادهاند.
در عین حال،
نویسنده
معتقد است
مقابله مؤثر
با ترامپیسم
بدون ارائه یک
برنامه
اقتصادی
طرفدار طبقه
کارگر ممکن نیست.
او برای ارائه
یک چهارچوب
تحلیلی به
نکات زیر می
پردازد:
۱. دور
دوم ترامپ: از
نمایش
اقتدارگرایی
به تعرض واقعی
به دموکراسی
بورگیس
میان دوره اول
و دوم ریاستجمهوری
ترامپ تفاوت
قائل میشود.به
اعتقاد او، در
دوره اول،
ترامپ با وجود
آسیبهای جدی
به جامعه،
عمدتاً در
چارچوب دستور
کار متعارف
حزب جمهوریخواه
حرکت میکرد:
- کاهش
مالیات
ثروتمندان؛
- کاهش
حمایتهای
اجتماعی از
اقشار فقیر؛
- تضعیف
مقررات
مربوط به
سلامت و
ایمنی؛
- تضعیف
اتحادیههای
کارگری؛
- برخوردهای
نمایشی و
خشونتآمیز
با مهاجران.
تلاش
ترامپ برای
تغییر نتیجه
انتخابات ۲۰۲۰
نیز از نظر
نویسنده
نشانهای از
گرایش
اقتدارگرایانه
او بود، هرچند
آن تلاش شکست
خورد.اما
در دوره دوم،
وضعیت به مراتب
متفاوت شده
است. ترامپ
این بار با
گروهی از
وفاداران
ایدئولوژیک
به قدرت
بازگشت که مصمم
بودند اراده
او را بدون
ملاحظه اجرا
کنند.بورگیس
برای نشاندادن
این تحول به
مجموعهای از
اقدامات دولت
اشاره می کند
که آنها را
تعرضی مستمر
به دموکراسی
میداند.
۲. حمله
به حقوق
مهاجران و
مخالفان
سیاسی
نویسنده
چند نمونه
مشخص از
عملکرد دولت
دوم ترامپ را
مطرح میکند:
- فرمان
اجرایی روز
نخست ریاستجمهوری
برای لغو حق
شهروندی بر
اساس تولد در
خاک آمریکا،
برخلاف
تضمین متمم
چهاردهم
قانون
اساسی؛
- فشار
بر دانشگاهها
برای تشدید
برخورد با
دانشجویان
معترض به جنگ
غزه؛
- بازداشت
دارندگان
اقامت دائم
قانونی به
دلیل شرکت در
اعتراضات یا
انتشار
مقالات
انتقادی؛
- زندانی
کردن
مهاجران در
زندانی در
السالوادور،
بر اساس حدس و
گمان درباره
معنای
خالکوبیهای
آنان؛
- اعزام
هزاران
مأمور اداره
مهاجرت و گشت
مرزی به
مینیاپولیس
برای ایجاد
فضای ارعاب و
نمایش قدرت.
بورگیس
همچنین به
کشته شدن دو
شهروند
آمریکایی، الکس
پرتی و رنه
گود، به دست
مأموران
فدرال اشاره
میکند و مینویسد
دولت حتی پس
از این حوادث،
قربانیان را تروریست
داخلی معرفی
کرد.از
نظر او، این
اقدامات نشان
میدهد که
اقتدارگرایی
ترامپ دیگر
صرفاً در حد لفاظی
انتخاباتی
نیست، بلکه به
شیوهای از
اعمال قدرت
دولتی تبدیل
شده است.
۳. اقتدارگرایی
ترامپ را نمیتوان
صرفاً محصول
تعصبات و
نژادپرستی
جامعه آمریکا
دانست
یکی
از مهمترین
استدلالهای
نظری مقاله در
این بخش مطرح
میشود.بورگیس
با این برداشت
مخالفت میکند
که ترامپیسم
صرفاً انفجار
ناگهانی تعصبات
نژادی، بیگانه
ستیزی و گرایشهای
ارتجاعی در
جامعه
آمریکاست.او مینویسد:ترامپیسم
واکنشی عوامفریبانه
به جامعهای
عمیقاً
نابرابر
است؛ جامعهای
که در آن ناامنی
اقتصادی و احساس
بیثباتی
شرایط زندگی
روزبه روز
گسترش یافته
است .به
عبارت دیگر،
ترامپیسم را
نمیتوان
بدون توجه به
زمینههای
مادی و
اجتماعی رشد
آن فهمید
۴. نقد
لیبرالیسم
مقاومت و
ضرورت پیوند
دفاع از دموکراسی
با مبارزه
طبقاتی
بورگیس
به مناقشهای
درون چپ آمریکا
اشاره میکند:
از یک سو،
جریانهایی
که در دوره
اول ترامپ بر
دفاع از
دموکراسی
لیبرال و
مقابله با
اقتدارگرایی
او تأکید داشتند؛
از سوی دیگر،
منتقدان چپ گرای
این رویکرد که
آن را نوعی
ائتلاف با
لیبرالیسم
تشکیلاتی و
جمهوریخواهان
ضدترامپ میدانستند.
نویسنده
معتقد است هر
دو طرف بخشی
از حقیقت را
دریافتهاند:
- مدافعان
لیبرالیسم
مقاومت،
درست تشخیص
داده بودند
که ترامپ
گرایشهای
اقتدارگرایانهای
به مراتب
شدیدتر از
رؤسایجمهور
متعارف
آمریکا دارد.
- منتقدان
سوسیالیست
نیز بهدرستی
تأکید میکردند
که ترامپیسم
از دل
مناسبات سیاسی
و اقتصادی
سالهای
پیشین
آمریکا
بیرون آمده
است و نمیتوان
آن را پدیدهای
کاملاً
بیگانه با
نظام موجود
دانست.
از
این منظر،
بازگشت ساده
به وضعیت پیش
از ترامپ و
ائتلاف با
جمهوریخواهان
موسوم به Never Trump راه
حل مناسبی
نیست.نکته
محوری بورگیس
این است که
دموکراسی
لیبرال، با
همه محدودیتهایش،
نقطه عزیمت
ضروری برای
مبارزه در راه
جامعهای برا برتر
و دموکراتیک تر
است.زیرا
همین آزادیهای
سیاسی و مدنی
امکان
اعتراض،
سازمان یا بی،
فعالیت
اتحادیه ای و
مبارزه برای
تغییر
مناسبات
اقتصادی را فراهم
میکنند.
۵. تجربه
برنی سندرز و
الکساندریا
اوکاسیو- کورتز:
پیوند مبارزه
با
اقتدارگرایی
و نابرابری
اقتصادی
بورگیس
برای نشاندادن
این رویکرد،
به فعالیتهای
برنی سندرز و
الکساندریا
اوکاسیو- کورتز
اشاره میکند.آنها
در ماههای
نخست دولت دوم
ترامپ، با
برگزاری تور
سراسری «مبارزه
با الیگارشی» (Fighting
Oligarchy) تلاش
کردند فضای
مقاومت علیه
ترامپ را
گسترش دهند.اهمیت
این ابتکار از
نظر نویسنده
در پیوندزدن
دو موضوع بود: الف،
دفاع از
دموکراسی در
برابر
اقتدارگرایی
ترامپ.ب، مبارزه
با نابرابری
اقتصادی و
قدرت الیگارشیها.بورگیس
معتقد است این
پیام به تدریج
در میان
فعالان و بدنه
اجتماعی حزب
دموکرات نفوذ
پیدا کرد و
زمینه را برای
پذیرش نامزدهای
آشکارا
سوسیالیست
فراهم ساخت.
۶. گسترش
حضور
سوسیالیستها
و تأثیر آن بر
سیاست
انتخاباتی
دموکراتها
نویسنده
نتایج
انتخابات
میاندورهای
را نشانهای
از تغییر فضای
سیاسی درون
حزب دموکرات
میداند.او به
چند تحول
اشاره میکند:
- انتخاب
یک عضو
سازمان
سوسیالیستهای
دموکرات
آمریکا (DSA) به
شهرداری
نیویورک؛
- بیش
از دو برابر
شدن تعداد
سوسیالیستها
در کنگره؛
- گسترش
ادبیات
انتخاباتی
نزدیک به
برنی سندرز
در میان
نامزدهای
دموکرات؛
- حمایت
آشکار
نامزدهای
دموکرات در
ایالتهای
رقابتی
مانند مین و
میشیگان از
سیاستهای اجتماعی،
از جمله نظام
درمانی
همگانی Medicare for All.
از
نظر بورگیس،
این تحولات
نشان میدهند
که بخشی از
جریان اصلی
حزب دموکرات
نیز ناچار شده
است مطالبات
اقتصادی و
اجتماعیای را
جدی بگیرد که
پیشتر
عمدتاً از سوی
چپ مطرح میشدند.
۷. مبارزه
با ترامپیسم
مستلزم ترکیب
دفاع از دموکراسی
با برنامهای
طرفدار طبقه
کارگر است
این
نتیجه گیری
محور اصلی
مقاله است.بورگیس
تأکید میکند
که مقابله با
ترامپیسم
نباید به دفاع
صرف از
نهادهای
موجود یا مخالفت
اخلاقی با
رفتارهای
ترامپ محدود
شود.اگر
نابرابری
اقتصادی،
ناامنی شغلی و
بیثباتی
زندگی مردم
همچنان
پابرجا
بماند، زمینه
اجتماعی رشد
عوامفریبی
راستگرایانه
نیز از میان
نخواهد رفت.بنابراین،
چپ باید دو
مبارزه را به
هم پیوند بزند:
- دفاع
از آزادیهای
سیاسی، حقوق
دموکراتیک و
مقابله با
اقتدارگرایی؛
- مبارزه
برای برابری
مادی، حقوق
کارگران و بهبود
شرایط زندگی
اکثریت
جامعه.
البته
نویسنده در
پایان هشدار
میدهد که
پیروزی
انتخاباتی و
اداره حکومت
دو مسئله
متفاوتاند.
ترامپ همچنان
دو سال دیگر
در قدرت خواهد
بود و دموکراتهای
وابسته به
ساختار قدرت (establishment
Democrats)
نیز ممکن است
حتی الهامبخشترین
پیروزیها را
به شکستهای
تازه تبدیل
کنند.
مقاله
برانکو
مارستیچ (Branko Marcetic) با
عنوان « در
انتخابات
میاندورهای
دیشب، چپ ثابت
کرد که میتواند
پیروز شود» ،
منتشرشده در
چهارم نوامبر ۲۰۲۶
در مجله
ژاکوبن، از
نظر بررسی
موقعیت
انتخاباتی چپ
آمریکا یکی از
مهمترین
مقالات این
مجموعه است .مارستیچ
میخواهد
نشان دهد که
چپ
سوسیالیستی
نه تنها میتواند
بر سیاست حزب
دموکرات
تأثیر
بگذارد، بلکه
قادر است با
نامزدها، برنامهها
و شعارهای خود
در انتخابات
پیروز شود؛
حتی در ایالتها
و حوزههایی
که پایگاه
سنتی جمهوریخواهان
محسوب میشوند. مارستیچ
بر آن است
که انتخابات
اخیر،
استدلال
دیرینه جناح میانه
رو حزب
دموکرات را
زیر سؤال برده
است؛ این
استدلال که
نامزدهای چپ و
سیاستهای
سوسیالیستی
برای پیروزی
انتخاباتی
زیانبارند. مارستیچ
برای اثبات تز
خود نکات به
موارد زیر می
پردازد:
۱. پیروزی
انتخاباتی
چپ، در کنار
پیروزی حزب دموکرات
مارستیچ
ابتدا بر
گستردگی
نتایج
انتخابات تأکید
میکند:
- دموکراتها
هر دو مجلس
کنگره را از
کنترل
جمهوریخواهان
خارج کردند.
- اکثریت
قاطع و قوی در
مجلس
نمایندگان.
- اکثریت
درسنا.
- دموکراتها
در ایالتهای
به شدت
جمهوریخواه
نیز پیروزیهایی
به دست
آوردند.
- در
تگزاس،
دموکراتها
موفق شدند پس
از نزدیک به
سه دهه، سلطه
جمهوریخواهان
بر ساختار
سیاسی ایالت
را درهم
بشکنند.
اما
نکته مهم تر
برای نویسنده
این است که
این پیروزیها
فقط متعلق به
جناح میانه رو
دموکراتها
نبود؛ چپ نیز
در بسیاری از
رقابتها
موفق شد.از
نظر او، این
نخستین
انتخابات در
سالهای اخیر
است که در آن
هم تشکیلات
میانه رو حزب
دموکرات و هم
چپ
سوسیالیستی
توانستهاند
پیروزیهای
مهمی به دست
آورند.
۲. پیروزی
عبدال السید
در میشیگان؛
مهمترین
آزمون
انتخاباتی چپ
مارستیچ
پیروزی عبدال
السید بر مایک
راجرز جمهوریخواه
را مهمترین
پیروزی چپ در
این انتخابات
میداند.اهمیت
این رقابت از
چند جهت بود:
· میشیگان
ایالتی
رقابتی است و
پیروزی در آن
برای چپ اهمیت
ملی داشت.
· السید
برخلاف
بسیاری از
نامزدهای
میانه رو، با
صراحت از
سیاستهای اجتماعی
دفاع کرد.
· او
با ادامه کمکهای
نظامی آمریکا
به اسرائیل
مخالفت کرد.
· لابی
طرفدار
اسرائیل، بهویژه AIPAC،
دهها میلیون
دلار برای
شکست او هزینه
کرد.
· مخالفانش
تلاش کردند با
برجسته کردن
تبار عربی و
مذهب مسلمان
او، علیه وی
فضای منفی
ایجاد کنند.
اما
به روایت
نویسنده،
السید حتی در
شهرستان اوکلند،
که پایگاه
رقیبش در
انتخابات
مقدماتی بود و
جمعیت یهودی
قابل توجهی
دارد، عملکرد
انتخاباتی
خوبی داشت.نتیجه
سیاسی مورد
تأکید
مارستیچ:
مخالفت
با سیاستهای
دولت اسرائیل
و دفاع از
حقوق
فلسطینیان الزاماً
مانع پیروزی
انتخاباتی
نیست؛ حتی در ایالتهای
رقابتی و در
میان رأیدهندگان
یهودی.
۳. پیروزی
تروی جکسون در
مین؛ اهمیت
نامزدهای برخاسته
از طبقه کارگر
پیروزی
تروی جکسون (Troy Jackson)
در رقابت سنا
و شکست سوزان
کالینز!جکسون
موفق شد سوزان
کالینز،
سناتور
جمهوریخواه
با سابقه و
نزدیک به سی
سال صاحب این
کرسی، را شکست
دهد.نویسنده
تأکید میکند
که جکسون
سوسیالیست به
معنای متعارف
نیست، اما
پیشینه
طبقاتی و
کارگری او
اهمیت ویژهای
دارد:
· او
از خانوادهای
نسل اندر نسل
چوب بر و
کارگر صنعت
چوب میآید.
· فعالیت
سیاسی خود را
با مبارزه
برای حق چانه
زنی جمعی
همکارانش
آغاز کرد.
· سابقه
طولانی در
قانونگذاری
ایالتی و
رهبری حزب
دموکرات مین
را دارد.
· پس
از کنارهگیری
نامزد قبلی،
توانست حمایت
سوسیالیستها
و نیروهای
ترقیخواه را
جلب کند.
از
نظر مارستیچ،
این پیروزی
نشان میدهد
که سابقه
واقعی کارگری
و دفاع از
حقوق زحمتکشان
میتواند به
یک سرمایه
سیاسی مهم
تبدیل شود.
۴. پیروزی
جیمز
تالاریکو در
تگزاس؛ سیاست
«بالا در
برابر پایین »
پیروزی
جیمز
تالاریکو
(James Talarico) با
اختلاف ۱۲
درصد! یکی دیگر از
نتایج مهم
انتخابات،
پیروزی تالاریکو
بر کن پکستون
در تگزاس بود.
به روایت نویسنده،
این نخستین
پیروزی یک
دموکرات در
این رقابت
ایالتی طی ۳۸ سال
گذشته بود و
بخشی از تغییر
گسترده تر موازنه
سیاسی تگزاس
به شمارمیرفت.تالاریکو
سوسیالیست
نیست و حتی در
جریان مبارزات
انتخاباتی بر
سرمایه داربودن
خود تأکید
کرده بود. با
این حال، حمایت
نیروهای ترقیخواه
و برخی چهرههای
چپ را به دست
آورد.
نکته
مهمتر،
مضمون طبقاتی
مبارزات
انتخاباتی او
بود:
· انتقاد
از
میلیاردرهایی
که با کمکهای
مالی عظیم بر
سیاست آمریکا
تأثیر میگذارند؛
· تأکید
بر شکاف میان
ثروتمندان و
مردم عادی؛
· معرفی
تضاد اصلی
جامعه آمریکا
بهعنوان
تضاد میان «بالا
و پایین»
(Top versus Bottom).
مارستیچ
به هزینه دستکم
۴۷
میلیون دلاری
ایلان ماسک برای
شکست
تالاریکو
اشاره میکند
که به نتیجه
مورد نظر او
نرسید.البته
نویسنده به
محدودیتهای
سیاسی
تالاریکو نیز
اشاره دارد:
او از نظام
درمانی
همگانی
Medicare for All حمایت نکرد و
حاضر نشد در
جریان سفر
برنی سندرز به
تگزاس با او
در کارزار
انتخاباتی
مشترک شرکت کند.با این
همه، از نظر
مارستیچ،
پیروزی او
نشان داد که
گفتمان
ضدالیگارشی و
تأکید بر تضاد
طبقاتی میتواند
در ایالتی
مانند تگزاس
نیز قدرت
انتخاباتی
داشته باشد.
۵. حتی
شکستهای چپ
نیز نشانه
گسترش ظرفیت
انتخاباتی آن
بود
مارستیچ
فقط پیروزیها
را بررسی نمیکند؛
او به چند
رقابت اشاره
میکند که با
وجود شکست
نامزدهای چپ،
نتایج آنها
از نظر سیاسی
معنادار بود.
در
فلوریدا انجی
نیکسون
(Angie Nixon) با
اختلاف کمتر
از ۳ درصد
شکست خورد.فلوریدا
ایالتی است که
جمهوریخواهان
در آن حدود یکونیم
میلیون رأیدهنده
ثبتشده
بیشتر از دموکراتها
دارند و
دموکراتها
از سال ۲۰۱۲ در
انتخابات
سراسری آن
پیروز نشده
بودند.با
این حال،
نیکسون، عضو DSA،
توانست
رقابتی بسیار
نزدیک با رقیب
جمهوریخواه
خود داشته
باشد.مارستیچ
این نتیجه را
با عملکرد نا مزد
دموکراتی
مقایسه میکند
که پیشتر
جمهوریخواه
بود و برای
فرمانداری
معرفی شده
بود. اختلاف
شکست آن نامزد
نیز حدود دو
درصد بود.
دن
آزبرن
(Dan Osborn) در
نبراسکا . نامزد
مستقل با
پیشینه رهبری
اتحادیه
کارگری .آزبرن،
رهبر اتحادیه
ای که در
اعتصاب موفق
کارگران شرکت
کلاگ در سال ۲۰۲۱ نقش
داشت، بار
دیگر در رقابت
سنا شکست خورد.اما اهمیت
نامزدی او در
این بود که
خارج از ساختار
رسمی حزب
دموکرات و با
تکیه بر
پیشینه واقعی
کارگری و
برنامهای مردم
محور وارد
رقابت شده بود.مارستیچ
به پژوهشهای
مرکز سیاست
طبقه کارگر
اشاره میکند
که نشان میدهند
معرفی
نامزدهای
برخاسته از
طبقه کارگر،
با برنامههای
اقتصادی مردم
محور و مستقل
از برند سیاسی
دموکراتها،
میتواند در
ایالتهای
محافظهکار
ظرفیت
انتخاباتی
داشته باشد.
نویسنده
همچنین به
شکست بسیار
نزدیک جاستین پیرسون
در حوزه نهم
تنسی اشاره میکند؛
جایی که
افزایش
مشارکت رأیدهندگان
سیاهپوست تا
آستانه خنثیکردن
مرزبندی
انتخاباتی
جمهوریخواهان
پیش رفت.
۶. پیروزی
یک کارگر
اتحادیهای
در ایندیانا
پیروزی
اسکات
هولدیسون
(Scott Houldieson) با
اختلاف ۱۴ درصد یکی از
نمونههای
مورد توجه
مارستیچ،
پیروزی
هولدیسون در حوزه
نخست سنای
ایالتی
ایندیاناست.او کارگر
اتحادیهای
صنعت
خودروسازی و
از بنیانگذاران
جریان اصلاحطلب
در اتحادیه
کارگران
خودروسازی
آمریکا
(UAW) بود؛
جریانی که به
رهبری شان فین
در این اتحادیه
انجامید.هولدیسون
توانست نامزد
مورد حمایت
ترامپ را شکست
دهد.از
نظر مارستیچ،
این پیروزی
اهمیت ویژهای
دارد، زیرا
نشان میدهد
یک کارگر
اتحادیهای
با کارزار
متمرکز بر
هزینههای
زندگی و
مطالبات
اقتصادی میتواند
در حوزهای
جمهوریخواه
نیز پیروز شود.این تجربه
تا اندازهای
همان فرضیهای
را تأیید می کند
که نامزدی دن
آزبرن در
نبراسکا مطرح
کرده بود:
نامزدهای
دارای پیشینه
واقعی کارگری
و برنامه
اقتصادی مردم
محور میتوانند
از مرزهای
معمول رقابت
حزبی عبور کنند.
۷. گسترش
حضور
سوسیالیستها
در مجالس
ایالتی و
شهرداریها
مارستیچ
سپس به مجموعهای
از پیروزیهای
دیگر
سوسیالیستها
اشاره میکند:
·
اشلی
هرمان (Ashley
Herrmann) در
فلوریدا،
دومین
سوسیالیستی
شد که در این
ایالت به مقام
انتخابی دست
مییابد و
نخستین
سوسیالیستی
بود که طی بیش
از یک قرن به
مجلس قانونگذاری
ایالتی راه
پیدا کرد.
·
رابرت
لورتِس بل (Robert
LeVertis Bell) به مجلس
ایالتی
کنتاکی راه
یافت.
·
متئوس
سامسون
(Mathewos Samson) در مجلس
ایالتی
جورجیا
انتخاب شد و
در کنار گابریل
سانچز، حضور
سوسیالیستها
در این مجلس
را تقویت کرد.
در
انتخابات
شهرداریها
نیز چند
پیروزی مهم به
دست آمد:
جنیس
لوئیس جورج (Janeese Lewis George)نخستین
شهردار
سوسیالیست
واشینگتن دیسی؛
با برنامهای
برای مسکن
مقرونبه صرفه،
ترکیبی از
اصلاحات
افزایش عرضه
مسکن و گسترش
تثبیت اجارهبها.
پیروزی
دیوید مورالس (David Morales) در
پراویدنس؛
همراه با
شورای شهر تحت
رهبری سوسیالیستها
و برنامه
پیشبرد کنترل
اجارهبها.
مارستیچ
همچنین به
رقابت
شهرداری لسآنجلس
اشاره میکند
که در زمان
نگارش مقاله،
نیتیا رامان (Nithya Raman)،
عضو
سوسیالیست
شورای شهر، در
مسیر شکست شهردار
وقت، کارن بس،
قرار داشت.
این رقابت با
اختلافنظرهایی
درون DSA بر
سر موضع رامان
درباره جنبش
تحریم، عدم
سرمایهگذاری
و تحریم
اسرائیل (BDS) همراه
بود.نویسنده
این موارد را
نشانهای از
گسترش حضور
سوسیالیستها
از سطح کنگره
به نهادهای
محلی و ایالتی
میداند.
۸. پیروزی
در همه پرسیها
و ابتکارهای
مردمی؛
فراتررفتن از
رقابت حزبی
یکی
از بخشهای
جالب مقاله،
توجه به نتایج
همهپرسیها
و طرحهایی
است که
مستقیماً به
رأی مردم
گذاشته شدند.
مارستیچ
به چند نمونه
اشاره میکند:
· میزوری: شکست
طرح ممنوعیت
سقط جنین؛
· مونتانا: تصویب
ممنوعیت پولهای
غیرشفاف و کمکهای
مالی پنهان در
انتخابات
(Dark Money)؛
· پراویدنس: تصویب
طرح مربوط به
عدم سرمایهگذاری
در اسرائیل؛
· مراکز
داده: طرحهای
محدودکننده
ساخت مراکز
داده Datacentersدر
سراسر کشور با
نسبت ۳۸ پیروزی در
برابر یک شکست
به تصویب
رسیدند؛ البته
شمارش هشت
مورد دیگر
هنوز تکمیل
نشده بود.
نویسنده
به ویژه بر
مسئله مراکز
داده تأکید میکند.
مخالفت با
گسترش بیضابطه
این مراکز، از
جمله به دلیل
هزینههای
انرژی، مصرف منابع
و تأثیرات
اجتماعی و
زیستمحیطی
آنها، از
موضوعاتی بود
که چپ آمریکا
در طرح آن نقش
داشت.از
نظر مارستیچ،
این نتایج
نشان میدهند
که مطالبات چپ
میتوانند در
قالب
ابتکارهای
مستقیم مردمی
نیز حمایت
گستردهای به
دست آورند.
۹. استدلال
اصلی مقاله:
سیاستهای چپ
مانع پیروزی
انتخاباتی
نیستند
مارستیچ
در بخش پایانی
مقاله با
عنوان «آنچه
هوشمندانه
است، همان
چیزی است که
درست است»
(What’s Smart Is What’s Right) به نتیجهگیری
اصلی خود میرسد.
او
یادآ وری میکند
که در دهه
گذشته،
سوسیالیستها
و نیروهای
ترقیخواه
بارها شاهد وضعیتی
متناقض بودهاند:
· گاهی
چپ در
انتخابات
پیروز میشد،
اما حزب
دموکرات شکست
میخورد.
· گاهی
حزب دموکرات
پیروز می شد،
اما نامزدهای
چپ شکست میخوردند.
· جناح
میانه رو حزب
همواره
استدلال میکرد
که سیاستهای
چپ، به ویژه
سوسیالیسم،
مانعی برای
پیروزی
انتخاباتی دموکراتهاست.
اما
انتخابات سوم
نوامبر از نظر
او وضعیت
متفاوتی
ایجاد کرد: هم
چپ و هم
تشکیلات
میانه رو حزب
دموکرات به
پیروزیهای
تاریخی دست
یافتند.مارستیچ
معتقد است چپ
طی دو سال
گذشته دو کار مهم
انجام داده
است:الف،
بیش
از دیگر
نیروهای
سیاسی در
برابر تعرض
راست گرایانه
ترامپ
ایستادگی
کرده است. ب،.توانسته
است گفتمانی
مؤثر برای
مقابله با ترامپ
ارائه کند که
دو محور اصلی
آن عبارتاند
از:
· توانایی
تأمین هزینههای
زندگی
(Affordability)؛
· مبارزه
با الیگارشی و
قدرت
میلیاردرها (Fighting Oligarchy).
به
اعتقاد
نویسنده،
انتخابات
اخیر نشان داد
که سیاستهای
چپ نه تنها
بار
انتخاباتی
منفی ندارند،
بلکه میتوانند
به عاملی برای
جلب رأیدهندگان
و پیروزی در
رقابتهای
دشوار تبدیل
شوند.
مارستیچ
تحلیل خود را با
این نتیجه
گیری ها به
پایان می برد:
۱. عبوراز
محدودیت
جغرافیایی
پایگاه سنتی
چپ: پیروزی
عبدال السید
در میشیگان،
موفقیت تالاریکو
در تگزاس و
عملکرد انجی
نیکسون در
فلوریدا نشان
میدهند که
ظرفیت
انتخاباتی سیاستهای
چپ لزوماً به
ایالتهای
لیبرال و
شهرهای بزرگ
محدود نیست.
۲. بازگشت
مسئله طبقه
کارگر به مرکز
سیاست انتخاباتی:نمونه
تروی جکسون و
اسکات
هولدیسون
اهمیت خاصی
دارد. هر دو از
پیشینه
کارگری و
اتحادیهای
برخوردارند.
این موضوع
نشان میدهد
که هویت
طبقاتی و تجربه
مبارزه در
محیط کار میتواند
به منبعی برای
مشروعیت
سیاسی تبدیل
شود.
۳. شکست
استدلال
انتخاباتی
جناح میانه رو
دموکراتها:
برای پیروزی
در انتخابات
لزوماً نباید
از مطالبات
سوسیالیستی
فاصله گرفت.
تجربه انتخاباتی
عبدال السید
به ویژه برای
این استدلال
اهمیت دارد؛
زیرا او با
وجود مخالفت
با کمکهای
نظامی آمریکا
به اسرائیل و
کارزار مالی گسترده
مخالفانش
توانست پیروز
شود.
۴. تبدیل
نفوذ اجتماعی
به حضور نهادی: گسترش
حضور
سوسیالیستها
در کنگره،
مجالس ایالتی
و شهرداریها
میتواند امکان
مداخله چپ در
سیاستگذاری
عمومی را
افزایش دهد؛
هرچند این
حضور نهادی به
خودیخود به
معنای تغییر
مناسبات قدرت
اقتصادی نیست.
مقاله
نیک فرنچ
(Nick French) با
عنوان «ما
به یک
فراکسیون
سوسیالیستی
در کنگره نیاز
داریم»
منتشرشده در
چهارم نوامبر ۲۰۲۶
در ژاکوبن، از
نظر استراتژی
سیاسی چپ
آمریکا شاید
یکی از مهمترین
نوشتههای
این مجموعه است!
تفاوت این
مقاله با مقاله
های قبلی در این
است که دیگر
صرفاً به
تحلیل پیروزی
انتخاباتی
سوسیالیستها
یا گسترش نفوذ
اجتماعی آنان نمی
پردازد؛ بلکه
مستقیماً به این
پرسش میپردازد
که منتخبین
سوسیالیست
چگونه باید در
کنگره سازمانیابی
کنند تا
بتوانند از
موقعیت اقلیت
خود برای پیشبرد
یک برنامه سیاسی
مستقل و تأثیرگذار
بر سیاستهای
حزب دموکرات -
و از آن طریق
بر کل تحولات
جامعه آمریکا
در دوره پس
ازانتخابات
میان دوره ای -
استفاده
کنند؟ پاسخ او
این است : تشکیل
یک فراکسیون
مستقل سوسیالیستی
در کنگره، با انضباط
تشکیلاتی،
برنامه مشترک
و راهبرد
هماهنگ ؛ در
برابر رهبری
وابسته به
ساختارهای
قدرت در حزب
دموکرات (establishment Democrats) که
تلاش خواهد
کرد سیاست
هائی را به
پیش ببرد که
به شکست
تاریخی حزب
دمکرات در
انتخابات قبلی
و پیروزی بی
سابقه ترامپ و
حزب جمهوری
خواه انجامید.
۱.
سوسیالیستها
در کنگره افزایش
یافتهاند،
اما همچنان
اقلیت کوچکی
هستند
با
آغاز به کار
کنگره جدید در
ژانویه ۲۰۲۷،
شمار سوسیالیستها
در کنگره آمریکا
از هر دوره دیگری
در تاریخ این
کشور بیشتر
خواهد بود.فرنچ
از هشت نماینده
در مجلس نمایندگان
و یک سناتور
نام میبرد:
نماینده
منطقه فعالیت
کلر
والدز (Claire Valdez)
نیویورک
داریالیزا
آویلا شوالیه
(Darializa Avila Chevalier) نیویورک
کریس
راب (Chris Rabb) فیلادلفیا
مِلات
کیروس (Melat Kiros)
کلرادو
دونووان
مککینی (Donavan
McKinney)
میشیگان
آنجلا
گونزالس- تورِس
(Angela Gonzales-Torres) لسآنجلس
الکساندریا
اوکاسیو- کورتز
(AOC) نیویورک
رشیده
طلیب (Rashida Tlaib)
میشیگان
به این
تعداد باید برنی
سندرز را در
سنا اضافه
کرد؛ او خود
را سوسیالیست
دموکرات میداند،
هرچند عضو رسمی
DSA نیست.
بنابراین، در
مجموع ۹ سوسیالیست
در کنگره حضور
خواهند داشت.اما
مسئله اینجاست
که این ۹ نفر
در برابر اکثریت
بزرگ نمایندگان
دموکرات قرار
دارند؛ نمایندگانی
که بخش مهمی از
آنان به سیاستهای
اقتصادی
طرفدار انحصارات
بزرگ، مجتمع
های صنعتی-
نظامی و رویکردهای
نظامی گرایانه
و
امپریالیستی
گرایش دارند. فرنچ
همچنین به این
نکته اشاره میکند
که رهبران
احتمالی
دموکراتها،
حکیم جفریز در
مجلس نمایندگان
و چاک شومر در
سنا، مخالفان
سرسخت سوسیالیسم
و سیاست های
سوسیالیستی
هستند.در نتیجه،
صرف افزایش
تعداد نمایندگان
سوسیالیست
برای تغییر سیاستهای
حزب کافی
نیست.
۲. چرا
فراکسیون
ترقیخواهان
کنگره (CPC) کافی
نیست؟
یکی
از مهمترین
استدلالهای
مقاله، نقد
تشکیلات
موجود چپ در
حزب دموکرات
است.در
کنگره سه
فراکسیون
عمده در درون
حزب دموکرات
وجود دارد:
·
Blue Dogs : نمایندگان
جناح راست و
محافظه کار
حزب.
·
New Democrat Coalition : نمایندگان
میانه رو،
جناح لیبرال-
اجتماعی و
متمایل به
سیاست های
تعدیل
اقتصادی.
·
Congressional Progressive Caucus (CPC) : فراکسیون
ترقیخواهان
و چپگرایان
حزب.
ممکن
است تصور شود
که نمایندگان
جدید سوسیالیست
کافی است به
فراکسیون سوم
بپیوندند و از
ظرفیت آن برای
پیشبرد
برنامههای
خود استفاده
کنند.
اما
فرنچ این راهحل
را ناکافی میداند.به اعتقاد
او، فراکسیون
ترقیخواهان(CPC) در
طول زمان
انسجام
ایدئولوژیک
خود را از دست
داده است:
·
بسیاری از
اعضای آن از
طرح بیمه
درمانی همگانی Medicare for All حمایت نمیکنند.
·
کاهش
بودجه عظیم
نظامی آمریکا
را نمیپذیرند.
·
برخی از
اعضای CPC همزمان
عضو ائتلاف
میانهرو New
Democrat Coalition هستند.
·
نمایندگانی
که در
انتخابات
مقدماتی به
نامزدهای DSA باختند،
از اعضای همین
فراکسیون
بودند؛ از
جمله آدریانو
اسپایات، دایانا
دگِت، شری
تانه دار و جیمی
گومز.
بنابراین،
از نظر فرنچ،
عنوان «ترقیخواه»
دیگر بهتنهایی
تضمینکننده
تعهد به یک
برنامه سیاسی
چپ نیست.
بنابراین: سوسیالیستها
باید سازمانی
داشته باشند
که مرزهای سیاسی
و برنامهای
آن روشن باشد
و عضویت در آن
مستلزم تعهد
واقعی به
مطالبات
سوسیالیستی
باشد.
۳.
فراکسیون
سوسیالیستی
چه کاری میتواند
انجام دهد؟
فرنچ
برای توضیح
نقش چنین
فراکسیونی،
به تجربه
فراکسیون
راست افراطی
جمهوریخواهان،
یعنی House Freedom Caucus،
اشاره میکند
که در سال ۲۰۱۵
تشکیل شد.این
فراکسیون
نشان داد حتی
یک اقلیت کوچک
در کنگره، اگر
منسجم و دارای
اراده سیاسی
باشد، میتواند
بر رهبری حزب
خود فشار وارد
کند.نمونه
مهم آن، نقش
این فراکسیون
در برکناری کوین
مککارتی،
رئیس مجلس
نمایندگان،
در سال ۲۰۲۳ و
جایگزینی او
با مایک
جانسون بود.از نظر فرنچ،
سوسیالیستها
میتوانند از
تجربه
تشکیلاتی و
تاکتیکی این
جریان درس
بگیرند، بدون
آنکه سیاستهای
ارتجاعی آن را
الگو قرار
دهند.
مهمترین
ابزارهای
چنین
فراکسیونی
عبارتاند از:
·
هماهنگی
رأی
نمایندگان در
مسائل مهم و
جلوگیری از
پراکندگی
آرای آنان؛
·
استفاده
از رأی اقلیت
برای تحمیل
مذاکرات با رهبری
حزب؛
·
مخالفت
هماهنگ با طرحهایی
که با اولویتهای
سوسیالیستی
در تضاد
هستند؛
·
تلاش برای
گرفتن جایگاههای
مؤثر در
کمیسیونهای
کنگره؛
·
تبدیل
اختلافات
درون حزب
دموکرات به
فرصتی برای
طرح علنی مطالبات
سوسیالیستی.
بنابراین:
هدف فقط حضور
چند نماینده
سوسیالیست در
کنگره نیست؛
هدف تبدیل
آنان به یک
نیروی سیاسی منسجم،
با برنامه و سازمانیافته
است.
۴. استفاده
از تاکتیک
فشار
پارلمانی؛
تجربه فراکسیون
آزادی جمهوریخواهان
فرنچ
در اینجا به
تحلیل پل
هایدمن
استناد میکند.به اعتقاد
هایدمن،
شرایطی که در
آن تاکتیک
فشار پارلمانی
سوسیالیستها
بیشترین
امکان موفقیت
را دارد،
زمانی است که
حزب دموکرات
اکثریت کنگره
را در اختیار
داشته باشد،
اما رئیسجمهور
از حزب مخالف
باشد.این
دقیقاً
وضعیتی است که
سوسیالیستها
در آغاز کنگره
جدید با آن
روبهرو
خواهند شد:
·
دموکرات ها
اکثریت مجلس
نمایندگان و
سنا را در
اختیار دارند.
·
ترامپ
همچنان رئیسجمهور
است.
·
دموکراتها
برای مقابله
با برنامههای
دولت به
هماهنگی
درونی نیاز
دارند.
·
نمایندگان
سوسیالیست میتوانند
از این نیاز
برای طرح
مطالبات خود
استفاده کنند.
اما
فرنچ یک
محدودیت مهم
را نیز
یادآوری میکند:
اکثریت بزرگ
دموکراتها
به این معناست
که ۹
نماینده
سوسیالیست
نمیتوانند
به تنهایی
سرنوشت رأیگیریها
را تعیین کنند.تجربه
فراکسیون
آزادی جمهوریخواهان
نیز نشان داده
است که فشار
اقلیت همیشه
نتیجه مطلوب
نمیدهد. گاهی
وقتی اعضای
این فراکسیون
به یک طرح رأی
منفی میدادند،
رهبری جمهوریخواهان
برای تصویب آن
به آرای
دموکراتها
متوسل میشد.
در نتیجه، طرحی
که قرار بود
به سمت راست
کشیده شود،
حتی با
امتیازاتی به
سمت چپ تصویب
میشد.
بنابراین،
تاکتیک فشار
پارلمانی
بدون ارزیابی
توازن قوا و
پیامدهای
احتمالی آن میتواند
نتیجه معکوس
داشته باشد.
۵. تجربه
شکست طرح Build Back Better در
دوره بایدن
یکی
از مهمترین
نمونههای
تاریخی
مقاله،
اختلاف بر سر
طرح اقتصادی و
اجتماعی جو
بایدن در سالهای
۲۰۲۱ و ۲۰۲۲ است.در
آن زمان،
دموکراتها
دو طرح مهم را
در دستور کار
داشتند:
1. طرح زیرساختی
که از حمایت
گسترده نمایندگان
برخوردار بود.
2. طرح
گسترده
اجتماعی و
رفاهی Build Back Better که
با مخالفت دو
سناتور میانه رو
دموکرات، جو
منچین و کریستن
سینما، روبهرو
بود.
فراکسیون
ترقیخواهان
و اعضای گروه
موسوم به Squad،
از جمله اوکاسیو-
کورتز و رشیده
طلیب،
استدلال میکردند
که این دو طرح
باید همزمان
به رأی گذاشته
شوند.منطق
آنان این بود
که طرح زیرساختی
نباید پیش از
تصویب طرح
رفاهی تصویب
شود؛ زیرا در
آن صورت،
سناتورهای میانه
رو دیگر انگیزهای
برای حمایت از
برنامه
اجتماعی
نخواهند داشت.اما
رهبری حزب
دموکرات تصمیم
گرفت دو طرح
را از یکدیگر
جدا کند.بخش
عمده فراکسیون
ترقیخواهان
با این تصمیم
همراه شد، اما
اعضای سوسیالیست
و چند متحد
آنان تا پایان
مقاومت کردند.نتیجه
همان شد که
سوسیالیستها
پیشبینی
کرده بودند:
- طرح زیرساختی
تصویب شد.
- طرح Build Back
Better
به سرانجام
نرسید.
فرنچ
این تجربه را
نمونهای از
اهمیت مداخله
تاکتیکی
مستقل سوسیالیستها
میداند.
درس
این تجربه:
فراکسیون سوسیالیستی
باید بتواند
در لحظات تعیینکننده،
حتی در برابر
رهبری حزب
خود، موضعی
مستقل اتخاذ
کند و اجازه
ندهد مطالبات
اجتماعی در
معاملههای
درونحزبی
قربانی شوند.
۶. فراکسیون
سوسیالیستی
باید به یک
قطب سیاسی
مستقل درون
حزب دموکرات
تبدیل شود
فرنچ
معتقد است تشکیل
فراکسیون
صرفاً برای
هماهنگی آرای
نمایندگان یا
کسب امتیازات
پارلمانی نیست؛
بلکه هدف
بلندمدت آن ایجاد
یک قطب سوسیالیستی
(Socialist Pole) در درون
حزب دموکرات
است.این قطب
باید سه وظیفه
اساسی داشته
باشد:
الف) حفظ
هویت و
استقلال سیاسی:
سوسیالیستها
نباید در
ساختار
گسترده حزب
دموکرات حل
شوند و تفاوت
خود را با نمایندگان
طرفدار انحصارات
بزرگ سرمایه
داری و سیاستهای
نظامیگرایانه
و
امپریالیستی
از دست بدهند.
ب) ارائه
یک برنامه سیاسی
مشخص به جامعه
:حتی زمانی که
سوسیالیستها
در یک مناقشه
پارلمانی
شکست میخورند،
باید بتوانند
به افکار عمومی
نشان دهند که
چه میخواهند،
برای چه
مبارزه میکنند
و چه کسانی
مانع تحقق
مطالباتشان
هستند.
ج) ایجاد
پیوند با نیروهای
اجتماعی خارج
از کنگره : فراکسیون
باید با جنبش
کارگری،
اتحادیهها و
سازمان سوسیالیستهای
دموکرات آمریکا
(DSA) ارتباطی
فعال داشته
باشد.
به این
ترتیب، نمایندگان
سوسیالیست
تنها به آرای
خود در کنگره
متکی نخواهند
بود؛ بلکه میتوانند
از حمایت نیروهای
اجتماعی و
سازمانیافته
خارج از
پارلمان نیز
برخوردار
شوند.
بنابراین
فراکسیون
پارلمانی باید
به صدای سیاسی
یک جنبش
اجتماعی
گستردهتر
تبدیل شود، نه
اینکه خود را
جایگزین آن
کند.
۷. مسئله
راهبردی: تصرف
حزب دموکرات یا
تشکیل حزب
مستقل؟
فرنچ
در پایان
مقاله به یکی
از اختلافات
قدیمی در درون
چپ آمریکا میپردازد
. در
دهه گذشته، سه
گرایش عمده
در میان سوسیالیستها
درباره رابطه
با حزب
دموکرات شکل
گرفته است
گرایش
راهبرد
تصرف حزب
دموکرات تلاش
برای تغییر
ترکیب و جهتگیری
حزب از درون
تشکیل
حزب سوم ایجاد
یک حزب مستقل
سوسیالیستی
در کوتاهمدت
استفاده
تاکتیکی از
حزب دموکرات شرکت در
انتخابات با
نام و امکانات
دموکراتها،
با هدف تقویت
تدریجی نیروهای
مستقل سوسیالیستی
فرنچ
معتقد است در
شرایط کنونی،
به ویژه در
سطح انتخابات
کنگره،
استفاده از
برگه انتخاباتی
حزب دموکرات
مؤثرترین راه
برای افزایش
حضور سوسیالیستهاست.اما
او این انتخاب
تاکتیکی را به
معنای حلشدن
در حزب
دموکرات نمیداند.اومعتقد
است تعارض میان
دو گرایش سیاسی
درون حزب، یعنی:
-
نیروهای
خواهان
بازتوزیع
ثروت و
دموکراتیزهکردن
قدرت اقتصادی
و سیاسی؛
-
نیروهای
مدافع
مناسبات
موجود و مخالف
سوسیالیسم؛
در
بلندمدت تشدید
خواهد شد.
این
تقابل ممکن
است به پیروزی
یکی از دو گرایش
در چارچوب حزب
دموکرات یا در
نهایت به
انشعاب و تشکیل
احزاب
جداگانه منجر
شود.
فرنچ بر
ان است که سوسیالیستها
باید از هماکنون
برای این رویارویی
سازمان پیدا
کنند و تشکیل
فراکسیون سوسیالیستی
نخستین گام در
این مسیر است.
.
ویوک
چیبر(Vivek Chibber) یکی از
سرشناس ترین
نظرپردازان
چپ و سردبیر نشریه
کاتالیست،
نشریه تئوریک
نزدیک به ژاکوپن
و "سوسیالیست
های دمکراتیک
آمریکا" «پیروزی
در انتخابات
به معنای کسب
قدرت نیست» (Winning Office Is Not the Same as Winning Power) به
یکی از مسائل
محوری بحثهای
اخیر درباره
چپ آمریکا میپردازد:
آیا پیروزی
نامزدهای
سوسیالیست و
ورود آنان به
نهادهای
انتخابی، به خودیخود
به معنای کسب
قدرت سیاسی و
اجتماعی است؟
۱. پیروزی
انتخاباتی با
کسب قدرت یکی
نیست
نکتهی
مرکزی چیبر
این است که
ورود
سوسیالیستها
به مجلس،
شهرداری یا
دیگر نهادهای
انتخابی، بهخودی
خود توازن
قدرت میان کار
و سرمایه را
تغییر نمیدهد.یک
نمایندهی
سوسیالیست
ممکن است
انتخاب شود، برنامهای
مترقی ارائه
کند و حتی در
مواردی
بتواند سیاستهایی
را به تصویب
برساند؛ اما
این به معنای
آن نیست که
قدرت اقتصادی
و اجتماعی
سرمایهداران
تضعیف شده است.به
بیان دیگر، تصاحب
منصب دولتی با
برخورداری از
قدرت اجتماعی
برای تغییر
مناسبات
جامعه تفاوت
دارد.
۲. خطر
انتخاباتیشدن
سیاست چپ
چیبر
به روندی
اشاره میکند
که در آن
تقریباً همهی
دستاوردهای
مهم چپ آمریکا
از زمان
مبارزات انتخاباتی
برنی سندرز در
سال ۲۰۱۶،
از مسیر
انتخابات
حاصل شدهاند.این
روند یک پرسش
اساسی ایجاد
میکند: آیا
چپ به تدریج
سیاست را به
رقابت انتخاباتی،
پیروزی
نامزدها و کسب
کرسیهای
بیشتر محدود
میکند؟خطر
این جاست که سازمان
سیاسی چپ به
ماشین
انتخاباتی
تبدیل شود؛
یعنی انرژی و
امکاناتش صرف
پیروزی در
انتخابات
شود، بیآنکه
سازمانیابی
مستقل
کارگران و
فرودستان در
محل کار و جامعه
گسترش پیدا
کند.
۳. جنبش
کارگری؛ حلقهی
مفقودهی
قدرت چپ
مهمترین
تأکید چیبر،
بر ضرورت وجود
یک جنبش کارگری
نیرومند و
سازمانهای
مستقل طبقهی
کارگر است.از
نظر او، بدون
چنین پشتوانهای،
نمایندگان چپ
در نهادهای
دولتی در
موقعیت ضعیفی
قرار میگیرند.
آنان ممکن است
خواهان
تغییرات اساسی
باشند، اما در
برابر فشار
صاحبان
سرمایه، انحصارات
سرمایه داری و
نهادهای
اقتصادی
قدرتمند
وابسته به
سرمایه ، از
نیروی
اجتماعی کافی
برخوردار
نیستند.در
مقابل، وجود
اتحادیههای
نیرومند و
سازمانهای
مستقل کارگری
میتواند به
نمایندگان
سیاسی امکان
دهد که پشتوانهای
فراتر از آرای
انتخاباتی داشته
باشند.
۴. قدرت
سرمایه فقط در
نهادهای
دولتی متمرکز
نیست
دولت
تنها محل
اعمال قدرت در
جامعه نیست.سرمایهداران،
حتی بدون تصدی
مناصب سیاسی،
از طریق مالکیت،
سرمایه گذاری،
کنترل اشتغال
و نفوذ
اقتصادی بر
تصمیمات دولت
تأثیر میگذارند.بنابراین،
پیروزی یک
نیروی چپ در
انتخابات لزوماً
به معنای
انتقال قدرت
از سرمایه به
کار نیست.
دولت همچنان
درون
مناسباتی
فعالیت میکند
که در آن
سرمایه از
اهرمهای
اقتصادی مهم و
تعیین کننده
برخوردار است.
۵. ضرورت
ساختن قدرت در
بیرون از دولت
پیروزیهای
انتخاباتی چپ
در دههی
گذشته چشمگیر
بودهاند،
اما بدون جنبش
کارگری
نیرومند و
سازمانهای
مستقل طبقهی
کارگر، تأثیر
چندانی بر
توازن قدرت
میان کار و
سرمایه
نخواهند
گذاشت.
نیک
فرنچ به مسئله
استفاده
حداکثر از
قدرت سوسیالیستهای
منتخب در
کنگره می
پردازد که
باید یک
فراکسیون
مستقل تشکیل
دهند و به قطبی
سیاسی درون
حزب دموکرات
تبدیل شوند. اما
برای چیبر
پارلمان یک
ترتبون
پشتیبانی و
پژواک صدای جنبش
است و تاکید
او این است که حتی
اگر چنین
فراکسیونی
تشکیل شود و
حتی اگر تعداد
نمایندگان
سوسیالیست
افزایش یابد،
نیرویی که در
عرصه مبارزه
طبقاتی در
جامعه در بیرون
از پارلمان میتواند
از برنامهی
آنان پشتیبانی
کند و در
برابر قدرت
سرمایه ایستاده
و حاکمیت
سرمایه را به
چالش به طلبد،
طبقه کارگر و
سازمان یابی
کارگران به
عنوان عاملیت
دگرگونی های
بنیادی در
جامعه سرمایه داری
است.
پنجشنبه
۱۴
آبان ۱۴۰۵
برابر با ۵
نوامبر ۲۰۲۶
سایت
سازمان
کارگران
انقلابی
ایران(راه کارگر)