اعلامیه
اتحاد فراگیر
چپ انقلابی
به مناسبت
سی و هشتمین
سال کشتار
تابستان شصت و
هفت
«هر
چه تبر زدی
مرا، زخم نشد
جوانه شد»
زان
پس، فصلها
یکی شدند، سالها
یکی، و
تابستان
هزارو سیصد و
شصت و هفت بر
تارک و قلب
تاریخ حک شد؛ تابستانی
که دسته دسته
سرو سهی تبر
زدند، شقایق
سرخ در خاک
کردند، بیمزار
و بیکفن، و
جان و جهان
بازماندهها را
سوزاندند. اما
سه دهه و اندی
سال پس از آن
تابستان
سوزان و
سوزناک، جوانها
کف خیابانهای
ایران و جهان
دم گرفتند:
«هر
چه تبر زدی
مرا، زخم نشد
جوانه شد.»
به
شهادت تاریخ و
جان بهدربردگان
زندانها،
کشتار از مدتهای
پیش از آن
طراحی شده بود.
حاکمیت
جمهوری اسلامی،
که خود را
پاسخگوی هیچ
بنی بشری نمیدید
و نمیبیند، شقاوتی
کرد که در
ذاتش بود و
هست. تیرماه
شصت و هفت که
ملاقاتهای
خانوادههای
زندانیان
سیاسی و
عقیدتی را قطع
کردند،
داشتند طرح
سلاخیشان را
به مرحلهی
اجرا میبردند.
سلاخی زندانیانی
که همگی حکم
داشتند و برخیشان
جوانانی
بودند که از
فردای انقلاب
دستگیر شده بودند
و محکومیتشان
پایان یافته بود
و به اصطلاح «ملیکش»
بودند.
سردمداران
و پادوهای
زندانهای
جمهوری
اسلامی در
سراسر ایران، بیدادگاههای
چند دقیقهای
تفتیش عقاید
قرونوسطائی
برپا کردند. آنها
بر آن بودند
تا دقدلی
خود از شکست
در جنگ هشتساله،
امضاء
قطعنامه و جام
زهر را سر
زندانیان سیاسی
خالی کنند.
سبب این
جنایت، ترس
آنان از
واژگون شدن
بساطشان به دست
نیروهای
مخالف بود. از
همین رو خواستند
یکباره از
وجود آن همه
کادر و مغز
متفکر و عاشق
جنبش مردمی
خلاص شوند.
دو
سه ماه پس از
شهریور همان
سال، خانوادهها
را
فراخواندند و
خبر مرگ دادند
و میراث
مختصرشان را
در ساکی سبزرنگ،
تحویل
خانوادهها. خط
ونشان هم
کشیدند که
مراسم
نگیرند، صدایشان
درنیاید،
والا به حسابشان
میرسند. خانوادههای
دادخواه خاموش
نماندند،
پروا نکردند،
از این خانه
به آن خانه
شدند و مداوم
و پیاپی در خاوران
و مزارستانهای
سرتاسر ایران
گرد هم آمدند. خاوران،
خانهی
جاویدان آن
مبارزان، از
آن پس میعادگاه
شان شد، حسرت
بار به سراغ اش
میرفتند،
گلبارانش میکردند،
سرود میخواندند
و حماسهای
شورانگیز از
دادخواهی و علیه
فراموشی بر پا
میکردند و میکنند.
در
آن سال و تا
سالهای سال، بسیاری
از مادران
نتوانستند
قنداقهایِ
سفید بچههاشان
را چارقد کنند
و به مصاف
قاتلان
جگرگوشههاشان
بروند؛ آنگونه
که مادران
میدان مایو در
آرژانتین. آنها،
آن پدران،
نتوانستند
نام سهرابهاشان
را لابهلای
پیچههای
سیاه، از جگر
فریاد کشند تا
که عالمگیر
شود. آنها،
آن همسران،
مجال نیافتند سر
بر کاکل خونین
معشوق نهند و
پیکرش را تا
سپیده در آغوش
کشند و
جهانیان شاهد
باشند. آنها،
آن خواهران و
برادران،
نتوانستند
چشم در چشم
خفاشان،
دندان خشم از
جگر خسته
برکشند. آنها،
آن فرزندان،
بسیاریشان
هنوز برومند
نبودند تا داد
بخواهند. آنها
نتوانستند با
صدای بلند
زاری کنند.
مزاری نبود تا
خاکش بر سر
کنند و پیراهن
چاک دهند. آخر،
آنها وابستگان
جوان دیگری هم
داشتند که
خفاشان حاکم
تهدید به بند
و زندان و
کشتنشان میکردند.
آنها در خود
خون گریستند و
گوش تا گوش
خبردار نشد؛
جماعتی اگر
دانستندو چشم
و گوش بستند،
مسخشدگان
ابتذال شر
بودند.
اما
چه غم که از
خاکستر آن
سوختهدلان،
ققنوسی سر برکشید
که به سرودهی
نیمای شاعر، «جوجههاش
از دل خاکسترش
به در». ققنوس
دادخواهیِ بیدادی
که بر آن
شیفتگان و
عاشقان رفت؛
آنان که «نه»
گفتند و
خاورانی شدند.
بذر دادخواهی
همان روزها
پاشیده شد؛ سال
پسِ سال،
دههپسدهه،
جنبش
دادخواهی
مادران و
خانوادههای
خاوران ریشه
کرد و جوانه زد.
فریادهای «نه
میبخشیم نه
فراموش میکنیم»
تا نفس آخر با
خانوادهها
ماند و میماند.
و اینگونه،
جنبش
دادخواهی مادران
خاوران بر
بلندای جنبش
مدنی-سیاسی
مردمان جاخوش
کرده است.
بردارکردنهای
تابستان سال شصت
و هفت، پیش و
پس هم داشت و دارد.
پیشش میرسد
به از فردای
انقلاب پنجاه
و هفت و پشتبام
مدرسه رفاه، و
سپس، هر طلوع
و غروبِ نامهای
حلقآویز و
تیرباران، و
خون و خیابانهای
سالهای
نخستین دههی
شصت. و چون
خفقان و رعب
حاکم شد و صدا
از خلق برنیامد،
زهدان جنایت
حاکمیت هی بچه
کرد تا جنایات
بعدی و بعدی،
و همینطوووور
ماهها و فصلها
و سالها، تا
سرکوب خیزش
جنبش ژینا، و
تا رسید به سیاهکفنان
هجده و نوزده
دیماه هزار و
چهارصد و چهار،
و تا هنوز؛ تا فلقهای
اذان و اعدام
روزانه کنونی.
اما
ناجمهور
اسلامی
دگردیسی هم
کرده است. اگر کشتارهای
سراسری دههی
شصت و تابستان
شصت و هفت، قتلهای
حکومتی
زنجیرهای، به
خاک و خون
کشیدن کوی
دانشگاه، به
تیر جفا کشتن
سبزهای روان
در خیابانهای
«رأی من کو؟»، و ...
از نیروهای
سیاسی و
روشنفکران و
دانشجویان بود،
قتل عام دو
روز هجده و
نوزده دیماه،
جوانان ذله
شدهی کف
خیابانها و مردم
بهجانآمده
از بیکاری و
فقر بودند، نه
وابستهی سیاسی
جریان و
تشکیلاتی
سیاسی. جرم
همهی اینان،
همهی بر دارآویختگان
و کشتههای
تمامی این سالها،
نبوده مگر
تمنای آزادی،
برابری، دموکراسی
و زندگی
شایستهی
آدمی برای
همگان. اینان
آرزومندان
شادی و جستوجوگران
خوشبختی بودهاند
که از آنان و
مردم دریغ شده
است. اینان
همان شعبدهبازان
لبخند در شبکلاه
درد بوده و
هستند که «در
برابر تندر میایستند\خانه
را روشن میکنند\
و
میمیرند»
پس
چه باک که
حاکمیت ناجمهور
اسلامی ذات
جنایتکار خود
حاشا کند، شگرد
فریب به کار زند،
همواره در بوق
کند و
کشتارهایش را
به حساب تلافی
کنشهای
تخریبی
مخالفانش جا
بزند. وانمود
کرده و بکند، دست
پیش بگیرد که
پس نیفتد و
یکریز و
بیشرمانه
بهانهتراشی
کند برای
جنایاتش.
لذا، اینک پس
از دههها
مبارزه و در
این برهه، با حاکمیتی
چنین بربرمنش،
کاش نیروها و
کنشگران
سیاسی-اجتماعی
گزک دست این کفتارها
و خونریزها ندهند.
کاش جنبشهای
اعتراضی- انقلابی
بتوانند
هشیارانهتر
و کم هزینهتر
به پیش بروند
تا کمتر آسیب
ببینند.
این
روزها، در سیوهشتمین
سالگرد آن
تابستانکشی،
جنبش
دادخواهی
خاورانیها
در پیوند با
جنبشهای
دادخواهی
دیگر، همچون
دادخواهان
قتل های
زنجیره ای،
دادخواهان
خانوادههای
پرواز، دادخواهان
کشتارهای نود
و شش و نود هشت
و جنبش ژینا، بر
گفتمان «نه میبخشیم
و نه فراموش
میکنیم» پایبند
و وفادار است.
این جنبش
رسالت بزرگی
بر گُردۀ خود
دارد که بر
چند محور
استوار است؛
خواهان
تاباندن نور
بر حقایق
جنایت
تابستان شصت و
هفت و جنایات
فجیع دیگر در
سرتاسر ایران
است.
خواهان
برقراری
دادگاههای
معتبر جهانی و
ایرانی برای
محاکمه و
مجازات عاملان،
آمران،
مسببان و فعلههای
این جنایتها
از مجراهای
عادلانه و
قانونی است.
فرازِ
رسالت
دادخواهی، نه
انتقام و چشم
در برابر چشم،
که برپائی
عدالت
انتقالیست.
جنبش
دادخواهی
خاوران مستعد
پیوند با جنبش
بزرگ «زن،
زندگی، آزادی»
و دیگر جنبشهای
مدنی است.
باید همواره
به خاطر داشته
باشیم آنها
که با نجابتی
غریبانه کوچ
برگزیدند و رفتند،
یکصدا شدند
با همهی چندصدائیشان،
یگانه شدند با
همهی چندگانگیشان.
پس چرا در
ماندنها و
ادامهدادنها
چنین نباشیم؟!
چرا یکدیگر را
به آسانی گم کنیم،
دربهدر شویم
و شکننده ؟!
برای
دادخواهی
باید یک دل و
یک زبان بود و
همداستان.
باید که فریادهای
خاموش گلوهای
حلقآویزشدهشان
را از حنجرهی
دادخواهیمان
به گوش همهی مردمانمان
و جهان برسانیم.
مباد
کس یا کسانی
پروای آن کنند
که پای بر
مزار عاشقان
ناب گذاشته، گِل
سرشته از خاک
آن ها و اشک
بازماندگان
را بر سر و روی
مالانده، و
این تراژدی را
عَلم و کُتل و
بیرق کرده و
دست در دست نااهلان
تظاهر به
دادخواهی
کنند ؟!... مباد
که خونشان را
پایمال قدرت،
جاهطلبی، و
مالومنال
نموده، به
خواب و
خیالی؟!...زنهار
که آزادی و
دموکراسی با ناخودی
حاصل نخواهد
شد. از یاد
نبریم آرزوهایشان
را برای
ایرانی رها از
هر سرسپردگی.
باور کنیم که
تحقق آزادی، دموکراسی،
برابری و
زندگانی
شایسته
انسانی تنها به
دست خودمان
امکان پذیر
است.
اتحاد
فراگیر چپ
انقلابی
شهريور
۱۴۰۵ \
سپتامبر ۲۰۲۶