Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴ برابر با  ۰۶ فوريه ۲۰۲۶
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴  برابر با ۰۶ فوريه ۲۰۲۶

 

شکافتن دریا با عصای فراخوان

 

تحلیل روانشناختی فراخوان رضا پهلوی: تولید توهم، تحریک جمعی، و قربانی‌سازی مردم

 

نوید مومن زاده

 

فراخوان‌های رضا پهلوی در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی، و سپس تکرار دوباره‌ی همان فراخوان‌ها پس از قتل‌عام، در ۲۱ دی ماه، صرفاً یک «اشتباه سیاسی» نبود؛ بلکه نمونه‌ای روشن از رفتار روانیِ قدرت‌طلبانه‌ای بود که بر پایه‌ی توهم‌سازی، بزرگ‌نمایی، تحریک جمعی، و بی‌اعتنایی کامل به هزینه‌ی انسانی عمل می‌کند.

 این فراخوان‌ها را باید در سطح «روانشناسی سیاسی» بررسی کرد؛ جایی که یک فرد یا جریان، با استفاده از مکانیسم‌های روانی جامعه، احساسات عمومی را به سوخت یک پروژه‌ی شخصی تبدیل می‌کند.

 

۱) ساختن تصویر «پیروزی نزدیک»؛ تکنیک اعتیاد به امید

رضا پهلوی در آن مقطع، تصویری از وضعیت ارائه داد که گویی رژیم در حال سقوط قطعی است: «دستگاه سرکوب فروریخته»، «نیروها در حال ریزش‌اند»، «ده‌ها هزار نیروی نظامی به مردم پیوسته‌اند»، «بسیاری از نیروها سر کار نرفته‌اند».

 این جملات در سطح روانشناسی، نه خبر و تحلیل، بلکه نوعی مخدر روانی هستند: امید سریع، پیروزی آسان، و رهایی فوری.

در جامعه‌ای که سال‌ها در سرکوب زیسته، امید به خودی خود یک نیاز حیاتی است؛ اما وقتی امید تبدیل به «مواد روانگردان سیاسی» می‌شود، دیگر مردم را توانمند نمی‌کند، بلکه مردم را بی‌دفاع می‌کند. چون امیدِ غیرواقعی، احتیاط را از بین می‌برد.

 

۲) مکانیسم «توهم جمعی»؛ وقتی جامعه به دنبال معجزه می‌گردد

جامعه‌ی ایران، پس از دهه‌ها شکست، سرکوب، و خیانت‌های سیاسی، در شرایطی قرار دارد که روانشناسان آن را نوعی خستگی تاریخی و درماندگی انباشته می‌نامند. در چنین شرایطی، جامعه مستعد یک حالت روانی خطرناک است: نیاز به یک ناجی.

این همان لحظه‌ای است که ذهن جمعی، به جای محاسبه‌ی واقعیت، به سمت یک «روایت نجات» می‌لغزد. رضا پهلوی دقیقاً روی همین زخم دست گذاشت:

 او به مردم نگفت «مبارزه هزینه دارد و نیازمند سازماندهی است»؛ بلکه گفت: رژیم تمام شده، فقط کافی است بیرون بیایید!

 این همان منطق «شکافتن دریا»ست: گویی مردم فقط باید حرکت کنند و آب‌ها کنار می‌رود. این پیام، یک پیام سیاسی نبود؛ یک افسانه‌سازی روانی بود.

 

۳) تحریک مردم به «حمله و تصرف»؛ جایگزینی شور به جای آگاهی

وقتی او از مردم خواست به نهادهای حکومتی حمله کنند، مراکز را تصرف کنند، و دستگاه‌های دولتی را به دست بگیرند، در حقیقت مردم را وارد مرحله‌ای کرد که در روانشناسی اجتماعی به آن می‌گویند:

تبدیل جمعیت به کنش هیجانی بی‌برنامه.

جمعیت هیجان‌زده، به جای اینکه یک نیروی سیاسی سازمان‌یافته باشد، تبدیل به توده‌ای می‌شود که دشمن، دقیقاً برای نابودی‌اش آماده است.

حکومت اسلامی از ابتدا برای چنین سناریویی برنامه دارد:

بسیج، لباس‌شخصی، مساجد، نیروهای مسلح محلی، و سرکوب بی‌رحمانه.

پس فراخوان به «تصرف و حمله»، بدون ابزار، بدون سازماندهی، و بدون آمادگی دفاعی، عملاً چیزی جز این نبود:

پرتاب مردم به دهان هیولا.

 

۴) دروغِ بزرگ؛ عددسازی برای ساختن واقعیت موازی

وقتی او ارقام خیالی مانند «۵۰ هزار نیروی نظامی» و سپس «۱۵۰ هزار» را مطرح کرد، هدف اطلاع‌رسانی نبود.

این رفتار، یک ویژگی شناخته‌شده در شخصیت‌های قدرت‌طلب است:

خلق واقعیت موازی از طریق عدد و آمار.

عدد، ذهن را فریب می‌دهد.

وقتی رهبر سیاسی از «صد هزار نیروی در حال پیوستن» حرف می‌زند، ذهن جمعی چنین برداشت می‌کند:

 • پس ما تنها نیستیم.

 • پس پیروزی قطعی است.

 • پس خطر کمتر از چیزی است که فکر می‌کنیم.

این دقیقاً همان لحظه‌ای است که مردم از حالت «احتیاط و محاسبه» خارج می‌شوند و وارد وضعیت «پرش در تاریکی» می‌شوند.

 

۵) سوءاستفاده از مرگ: سرمایه‌سازی از خون برای مشروعیت

اما خطرناک‌ترین بخش ماجرا اینجاست:

او پس از آنکه قتل‌عام رخ داد و خیابان‌ها پر از خون شد، عقب ننشست؛ بلکه دوباره فراخوان داد.

این رفتار از نظر روانشناسی سیاسی، نشانه‌ی یک الگوی بسیار مشخص است:

وقتی مرگ مردم، به جای اینکه مانع شود، تبدیل به ابزار فشار و سرمایه‌ی سیاسی می‌شود.

در این الگو، جان انسان‌ها نه ارزش اخلاقی دارد و نه معنای انسانی؛

بلکه «عدد» است، «آمار» است، «سوخت» است، و «هزینه‌ی لازم برای معامله‌ی قدرت».

اگر رهبر سیاسی بعد از کشتار باز هم مردم را به خیابان دعوت کند، یعنی:

او شکست را نمی‌پذیرد،

او مسئولیت را نمی‌پذیرد،

و مهم‌تر از همه:

او مرگ را به عنوان ابزار مشروعیت می‌فهمد.

 

۶) وعده‌ی بازگشت به وطن؛ ساختن فانتزی تاج‌گذاری

وقتی گفت «به زودی به وطن باز می‌گردم»، این جمله در دل خود یک پیام روانی بسیار مهم دارد:

او خودش را نه یک همراه، بلکه «مرکز داستان» می‌بیند.

در روانشناسی قدرت، این نوع گفتار نشانه‌ی نوعی خودشیفتگی سیاسی است؛ یعنی فرد، جنبش را نه به عنوان جنبش مردم، بلکه به عنوان صحنه‌ای برای تحقق سرنوشت شخصی خود می‌بیند.

این دقیقاً همان خطر تاریخی است که مردم ایران بارها تجربه کرده‌اند:

مردم می‌جنگند، می‌میرند، زندان می‌روند؛

اما «قدرت» به دست کسانی می‌افتد که هزینه نداده‌اند.

 

۷) ترامپ و «کمک در راه است»؛ انتقال مسئولیت به نیروی خارجی

وقتی او با ذوق‌زدگی سخن ترامپ را تکرار کرد که «کمک در راه است»، یک پیام پنهان به جامعه منتقل شد:

 • ما خودمان کافی نیستیم.

 • رهایی از بیرون می‌آید.

 • باید منتظر نیروی خارجی باشیم.

این پیام از نظر روانشناسی، بازتولید همان چیزی است که جامعه را دهه‌ها فلج کرده:

وابستگی روانی به ناجی بیرونی.

و جامعه‌ای که به ناجی بیرونی معتاد شود، دیگر برای ساختن قدرت واقعی درون‌زا تلاش نمی‌کند؛ بلکه مدام در انتظار «معجزه سیاسی» می‌نشیند.

 

۸) نتیجه: جامعه می‌خواست رژیم را غافلگیر کند، اما خود غافلگیر شد

مردم، با دیدن شکاف‌ها و با خاطره‌ی تجربه‌های گذشته (خاتمی، روحانی، ۸۸)، فکر کردند می‌توانند این بار رژیم را عقب بزنند.

اما تفاوت اینجا بود:

در انتخابات، رژیم به سازش و مدیریت بحران فکر می‌کرد.

اما در خیابان، رژیم فقط یک زبان دارد: گلوله.

پس جامعه وارد یک خطای روانی شد:

تصور کرد شکاف‌های رژیم، یعنی ضعف مرگبار؛

اما رژیم نشان داد که حتی در ضعف هم، ماشین کشتار دارد.

در نتیجه مردم با امیدی بزرگ به خیابان رفتند، اما با واقعیتی روبه‌رو شدند که آماده‌ی قتل‌عام بود.

این همان تراژدی است:

مردم می‌خواستند از پشت خنجر بزنند، اما رژیم از روبه‌رو خنجر زد.

 

۹) بنابراین: فراخوان، نه دعوت به مبارزه، بلکه دعوت به قربانی شدن بود

اگر بخواهیم این پدیده را در یک جمله خلاصه کنیم:

فراخوان رضا پهلوی، دعوت به «مبارزه سازمان‌یافته» نبود؛

دعوت به «قربانی شدنِ بی‌پناه» بود.

او با تولید توهم سقوط، با عددسازی، با ادعای ریزش نیروها، با تحریک به تصرف، و با تکرار فراخوان بعد از کشتار، جامعه را وارد وضعیت روانی خطرناکی کرد که نتیجه‌اش چیزی جز این نبود:

 • افزایش کشتار،

 • افزایش زخمی‌ها،

 • افزایش زندان،

 • و بازتولید یأس پس از امید.

و جامعه‌ای که امیدش با خون آغشته شود، برای سال‌ها وارد دوره‌ی افسردگی جمعی می‌شود.

این دقیقاً همان آسیبی است که یک رهبر بی‌مسئولیت می‌تواند به روان یک ملت وارد کند.

 

۱۰) و این همان «پرش در تاریکی» بود

این ماجرا، نمونه‌ی کلاسیک یک پدیده‌ی روانشناختی است:

پرش در تاریکی، بدون هیچ چراغی.

چراغ یعنی سازماندهی.

چراغ یعنی تحلیل واقع‌بینانه.

چراغ یعنی شناخت توان سرکوب.

چراغ یعنی مسئولیت اخلاقی نسبت به جان مردم.

اما این چراغ وجود نداشت.

و وقتی چراغی نباشد، فراخوان سیاسی، تبدیل می‌شود به یک فرمان مرگ.

🌹🌍🌹

حقیقت از بین نرفته؛

اما بی‌دفاع‌تر از همیشه است

نوید مومن زاده

تاریخ معاصر ایران، تاریخ آزادی نبوده است؛ تابوتی بوده که آزادی بارها در آن به خاک سپرده شده. امروز حقیقت، زیر انبوهی از دروغ، هیاهو و درماندگی گم و فرسوده می‌شود. جامعه‌ای خسته و به‌تنگ‌آمده، در محاصره‌ی فاشیسم مذهبی حاکم، در معرض انتخاب‌هایی قرار گرفته که می‌توانند فردای آزادی را از همان ابتدا خفه کنند.

در چنین وضعیتی، شعار «جاوید شاه» بازسازی تابوت آزادی است، نه راهی به سوی رهایی. این شعار، زشت‌ترین، نکبت‌بارترین چهره تاریخ را بازتاب می‌دهد؛ هر بار که تکرار می‌شود، نه فقط منطق بازتولید اقتدار، حذف و فرمان‌بری را به صحنه‌ی سیاست بازمی‌گرداند، بلکه خاطره و سایه ساواک را دوباره زنده می‌کند، و هر تکرار آن، یادآور همان قدرت سرکوبگر است، که آزادی را بارها در تابوت تاریخ دفن کرد.

سلطنت‌طلبی، در هر شکل و با هر نام، آزادی را فدای قدرت و اقتدار یک شاه می‌کند. در این میان، پیوند خوردن این پروژه با دخالت خارجی، معنایی جز نفی حق تعیین سرنوشت مردم به‌دست خودشان ندارد. آزادی‌ای که از بیرون تحمیل شود، پایدار نیست و ناگزیر به سلطه‌ای تازه ختم می‌شود.

وظیفه‌ی ما، دفاع از جامعه در برابر چرخه‌ی تکرارشونده‌ی استبداد است.

رهایی،

نه با بمباران به دست می‌آید و نه با تکیه بر قدرت‌های خارجی.

آزادی،

یا از دل آگاهی و کنش مستقل اجتماعی زاده می‌شود یا اصلاً زاده نمی‌شود.

حقیقت هنوز زنده است؛ اما بی‌دفاع‌تر از همیشه است.

و دفاع از آن، یعنی ایستادن در برابر هر پروژه‌ای که می‌خواهد آینده را در تابوت گذشته دفن کند.

🌹🌍🌹

جاوید شاه؛ گردابی در دریای آزادی مردم

نوید مومن زاده

 

بازگشت فاشیسم در نقاب نوستالژی سلطنت و تهدید جنبش رهایی‌بخش مردم ایران

فاشیسمی که در لباس دین فرمان می‌راند، هنوز پابرجاست و همزمان در هیئت سلطنت‌خواهی و بر قامت رضا پهلوی بازتولید می‌شود. این تداوم تصادفی نیست؛ محصول مستقیمِ چهار دهه سرکوب، تحقیر انسان، نابودی سیاست و خشکانیدن هر امکان دموکراتیک است.

حکومت اسلامی در تمام عمر نکبت‌بار خود، نه‌فقط آزادی را کشت، بلکه زمین را برای رویشِ بدیل‌های فاسد و خطرناک شخم زد. استبداد مذهبی، فاشیسم را آبیاری کرد، آن را پروراند، و اکنون بخشی از پرورش‌یافتگان همین نظام، یا از درونش به بیرون پرتاب شده‌اند، یا با دیدن بن‌بست تاریخی این حکومت، به‌دنبال جایی برای بقا در آینده می‌گردند؛ و چه پناهگاهی آشناتر از تاریکخانه‌ی یک استبداد کهنه، آراسته به نوستالژی «بازگشت به سلطنت»، تقویت‌شده با شبکه‌ای از رسانه‌های پرقدرت و پرهزینه؛ از من‌وتو و ایران اینترنشنال گرفته تا بی‌بی‌سی. نوستالژی‌ای که گذشته را بزک می‌کند، سرکوب را تطهیر می‌کند و استبداد را در لباس «آلترناتیو» به جامعه عرضه می‌کند.

در این میان، شباهت شیوه‌های رفتاری هواداران پهلوی با عربده‌کشان خمینی و خامنه‌ای اتفاقی نیست. همان منطق حذف، همان تقدیس رهبر، همان نفی پرسش و همان هجوم سازمان‌یافته به هر صدای منتقد. فریادها عوض شده‌اند، اما زبان تهدید، تحقیر و فرمان‌بری همان است؛ استبداد فقط جامه عوض کرده است.

جنبش مردم ایران برای سرنگونی رژیم اسلامی، جنبشی ضروری، برحق و حیاتی است؛ جنبشی که باید آن را با تمام توان تقویت کرد، گسترش داد و به ثمر رساند. اما هم‌زمان باید شجاعانه گفت که ظهور و پاگیری پادشاهی‌خواهی با سویه‌های پررنگ فاشیستی، پاشنه‌ی آشیل این جنبش است. این جریان، حفره‌ای سیاه در دل حرکت مردم است؛ گردابی در دریا که مدام هر صدا، هر جریان و حتی هر فردی را که حاضر نیست پادشاهِ خودخوانده را بستاید، در خود می‌بلعد.

در این منطق، یا باید عربده‌ی گوش‌خراش «جاوید شاه» سر بدهی، یا به دشمن، خائن، مزدور و «ضد ایران» تبدیل شوی. این همان منطق فاشیستیِ حذف است؛ منطقی که تکثر را برنمی‌تابد و سیاست را به بیعت فرو می‌کاهد.

این جریان سلطنت‌طلب، نه آزادی را می‌فهمد، نه دموکراسی را، و نه دادخواهی و عدالت اجتماعی در منظومه‌ی فکری‌اش جایی دارد. همه‌چیز حول یک محور می‌چرخد و همه باید به دور یک نام طواف کنند: رضا پهلوی. در چنین دستگاهی، نقد جرم است، پرسش تهدید است و شهروند به رعیت فروکاسته می‌شود.

و اکنون، بی‌هیچ شرمی، سخن از احیای بدنام‌ترین نهاد دستگاه سرکوب آریامهری به میان می‌آید: ساواک. نهادی که نماد شکنجه، ارعاب و خفقان بود؛ نهادی که با شلاق بر کف پا، با خردکردن جسم و روان زندانیان، با پاره‌پاره‌کردن کرامت انسانی، چهره‌ی واقعی آن نظام را عریان کرد. اغراق نیست اگر گفته شود همین دستگاه سرکوب، نقش مهمی در انباشت خشم اجتماعی و فراهم‌شدن زمینه‌های انقلاب ۵۷ داشت.

احضار ساواک فقط یادآوری گذشته نیست؛ اعلان تهدید است. تهدیدی آشکار علیه آزادی، علیه کرامت انسان و علیه هر شکل از سیاست دموکراتیک.

جنبش مردم ایران برای رهایی از استبداد مذهبی و رسیدن به آزادی، دموکراسی، احترام به حقوق انسانی و عدالت اجتماعی، باید سد حکومت اسلامی را بشکند؛ اما هم‌زمان باید هوشیار باشد که استبدادی دیگر، با فریادهای «ساواک برمی‌گرده»، «پهلوی برمی‌گرده» و «جاوید شاه»، داس مرگ را در هوا می‌چرخاند و فقط یک فرمان دارد:

یک چیز بگو؛ جاوید شاه.

اما آزادی فرمان‌بردار نیست.

دموکراسی با بیعت زاده نمی‌شود.

و رهایی، هرگز از دلِ گردابِ استبداد بیرون نمی‌آید؛ حتی اگر آن گرداب، خود را در نوستالژی، رسانه و شعار پیچیده باشد.

🌹🌍🌹

دستی که برای بوسیدن پایین می‌آید، برای سرکوب بالا می‌رود

 

نوید مومن زاده

 

در این تصویر، مسئله فقط یک ژست نیست؛ یک لحظه‌ی فشرده از تاریخ است.

بدنی که زانو زده، دستی که بوسیده می‌شود، و نگاهی که از بالا می‌نگرد. این صحنه نه تصادفی است و نه بی‌معنا؛ بازتولید همان رابطه‌ی کهنه‌ای است که در آن قدرت، به جای پاسخ‌گویی، طلب تعظیم می‌کند.

دستِ قدرت، پیش از آن‌که ابزار سرکوب شود، باید «مقدس» شود.

باید بوسیده شود، تا فردا بتواند فرمان بدهد.

هیچ استبدادی یک‌شبه با باتوم آغاز نمی‌شود؛ از همین لحظه‌ها شروع می‌کند: از عادی‌سازیِ تحقیر، از لذتِ دیده‌شدن در قامتِ «بالادست»، از تمرین نابرابری در ساده‌ترین کنش انسانی.

مسئله فقط سلطنت نیست؛ مسئله ذهنیت قدرت است.

ذهنیتی که نقد را تهدید می‌بیند، پرسش را توطئه می‌خواند، و استقلال رأی را «نفوذ». این ذهنیت، اگر فرصت پیدا کند، شکل حکومت را عوض می‌کند، اما منطق استبداد را حفظ می‌کند. با پرچم آزادی می‌آید، اما زبانش همان زبان حذف است؛ فقط شیک‌تر، نرم‌تر، رسانه‌ای‌تر.

آن‌چه این تصویر را خطرناک می‌کند، نه اغراق هوادارانه، بلکه طبیعی جلوه‌دادن نابرابری است. کسی که به زانو می‌افتد، فقط خودش را کوچک نمی‌کند؛ او به قدرت یاد می‌دهد که «حق دارد» بزرگ بایستد. و قدرتی که به این عادت کند، فردا برای ایستادن، دیگر به رضایت نیاز ندارد؛ به زور متوسل می‌شود.

تجربه نشان داده دیکتاتوریِ لبخنددار، از دیکتاتوریِ عبوس ماندگارتر است.

چون به جامعه‌ی خسته، چند آزادیِ نمایشی می‌دهد؛ آن‌قدر که نفس بکشد، اما نه آن‌قدر که مقاومت کند. زندان را عوض می‌کند، نه منطق زندانی‌کردن را. مردم خیال می‌کنند آزاد شده‌اند، در حالی که فقط شکل قفل تغییر کرده است.

ما قرار نیست یک استبداد فرسوده را کنار بزنیم تا نسخه‌ای جوان‌تر و خوش‌لباس‌تر تحویل بگیریم. مسئله‌ی ایران نام‌ها نیست، چهره‌ها نیست، حتی شکل حکومت هم نیست؛ مسئله پایان‌دادن به منطق زانو زدن و دست بوسیدن است. هرجا این منطق بازتولید شود—با هر نام، هر پرچم، و هر لبخندی—آزادی عقب می‌نشیند.

دستی که امروز برای بوسیدن پایین می‌آید،

فردا برای سرکوب بالا می‌رود.

و ما این صحنه را پیش‌تر دیده‌ایم؛

تاریخ، اگر چیزی یاد داده باشد، همین است.

🌹🌍🌹

 

صدای انقلاب و صدای فاشیسم هم‌زمان در خیابان

نوید مومن زاده

 

چشم‌ها رو به بهشت است، پاها می‌تواند به سوی جهنم برود

در خیابان‌های ایران امروز، یک صدا شنیده نمی‌شود؛

دو صدا هم‌زمان در جریان است، با معناهایی کاملاً متفاوت.

یک صدا، صدای روشن و آشنای مردم است:

«مرگ بر دیکتاتور».

این صدا، صدای انقلاب است؛ صدای مردمی که می‌خواهند بار سنگینِ یک حکومت سر تا پا ضدانسانی را از شانه‌های خود بردارند. این صدا، نه نام می‌خواهد، نه منجی، نه وارث. فقط پایانِ دیکتاتوری را فریاد می‌زند.

اما هم‌زمان، صدای دیگری هم شنیده می‌شود:

«جاوید شاه».

این صدا، نه ادامه‌ی انقلاب، که انحراف آن است. نه نفی استبداد، بلکه بازسازی آن برای آینده. صدایی که به‌جای گسست از گذشته، می‌خواهد گذشته را بزک کند و دوباره بر گرده‌ی جامعه بنشاند.

مسئله این نیست که حکومت اسلامی باید برود یا نه؛

در این تردیدی وجود ندارد.

مسئله این است که چه چیزی نباید جایش بنشیند.

وقتی صدای «مرگ بر دیکتاتور» بلند می‌شود، سیاست زنده است.

وقتی صدای «جاوید شاه» اوج می‌گیرد، سیاست تعطیل می‌شود و جای خود را به نوستالژی، تقدس و تک‌صدایی می‌دهد. این صدا، مردم را نه شهروند، بلکه پیرو می‌خواهد؛ نه پرسش‌گر، بلکه مطیع.

خطر دقیقاً همین‌جاست:

این‌که جامعه‌ای که برای رهایی برخاسته، ناخواسته بارِ دیکتاتوری دیگری را برای آینده آماده کند؛ این‌بار نه با سرنیزه، بلکه با شعار، تصویر و حافظه‌ای دست‌کاری‌شده.

استبداد همیشه یک شکل ندارد.

یک‌بار با نام خدا در حکومت خمینی ظاهر می‌شود؛

بار دیگر با عنوان «سایه‌ی خدا» در حکومت پهلوی.

امروز نیز همین منطق در قالب جریانی فاشیستی بازتولید می‌شود که رضا پهلوی نمایندگی سیاسی آن را بر عهده دارد.

اما در همه‌ی این اشکال، منطق واحد است:

حذف صداهای دیگر، تقدس‌بخشی به قدرت، و مصادره‌ی اراده‌ی مردم.

مسئله، افراد نیستند؛

مسئله، منطق قدرت است.

منطقی که رأی مردم را مزاحم می‌داند، نقد را برنمی‌تابد و آینده را به نام «نجات» پیش‌خور می‌کند.

خیابان امروز ایران میدانِ انتخاب است؛

نه میان این حکومت و آن چهره،

بلکه میان انقلاب و بازگشت.

میان حاکمیت مردم بر سرنوشت خود

و سپردن دوباره‌ی سرنوشت به قدرتی که خود را بالاتر از مردم می‌نشاند.

جامعه‌ی ایران، با همه‌ی زخم‌ها و شکست‌ها، تجربه اندوخته است.

همان‌گونه که روزی فریب شعارهای زیبا را خورد و بهایش را پرداخت، امروز نیز می‌تواند تشخیص دهد کدام صدا راهِ رهایی است و کدام صدا، تکرار فاجعه.

سرنگونی حکومت، شرط لازم است؛

اما کافی نیست.

آینده زمانی ساخته می‌شود که مردم صدای خود را گم نکنند و نگذارند انقلاب، به نام امید، به فاشیسمی تازه واگذار شود.

🌹🌍🌹

سنگ را مردم باید بر سر حکومت بکوبند؛

نه نجات‌بخش‌های دروغین

نوید مومن زاده

 

از طلا گشتن پشیمان گشته‌ایم؛

مرحمت فرموده، ما را مس کنید.

 

روزی گفتند عزرائیل می‌خواهد بیاید و بچه بین مردم تقسیم کند.

مردم گفتند: به او بگویید بچه‌هایت را نمی‌خواهیم؛ با بچه‌های ما کاری نداشته باش.

امروز، همین را باید به ترامپ گفت:

کمک‌ات را نمی‌خواهیم؛ با مردم ما کاری نداشته باش.

 

اعتراض و حرکت مردم در ایران، هم امیدبخش است و هم آمیخته به ترس و دلهره؛

امید از آن‌رو که جامعه زنده است و هنوز تن به تسلیم نداده،

و ترس از آن‌جا که تجربه بارها نشان داده حکومت فاشیسم مذهبی،

با مهار، کنترل و سرکوب، می‌کوشد هر خیزش اجتماعی را فرسوده و خفه کند؛

و باز، مردم بمانند و بادی در دست.

 

اما خطر دیگری نیز همواره در کمین نشسته است:

دخالت نیروهای خارجی.

در رأس آن‌ها اسرائیل؛ با دو موتور همیشه روشن:

یکی پروژه‌ی «اسرائیل بزرگ» در منطقه،

و دیگری تثبیت جایگاه خود به‌عنوان بزرگ‌ترین قدرت نظامی خاورمیانه.

 

حکومت بحران‌آفرین مذهبی ایران، سال‌هاست بی‌وقفه بهانه‌های لازم را برای پیشبرد این پروژه‌ها فراهم کرده است؛

و ایالات متحده، به‌ویژه در سال‌های اخیر، بیشترین انعطاف را برای تطبیق و پیشبرد سیاست‌های منطقه‌ای اسرائیل نشان داده؛

کمک‌هایی از فرش تا عرش، به کشوری که برای واشنگتن «استثنایی» تلقی می‌شود.

 

در چنین زمینه‌ای، سفر اخیر نتانیاهو برای راضی‌کردن ترامپ،

هم‌زمان با شکل‌گیری حرکت‌های اعتراضی در ایران،

می‌تواند به‌نام «دفاع از مردم»،

زمینه‌ساز دخالتی تازه شود؛

دخالتی که نه از سر همدلی با مردم،

بلکه در امتداد همان پروژه‌های ناتمام نظامی و ژئوپولیتیک است.

 

ترامپی که بر دروازه‌ی آمریکا تابلوی «ورود ایرانیان ممنوع» نصب کرد،

و در هفته‌های گذشته شماری از ایرانیان را به دامن همان حکومت اسلامی بازگرداند،

هیچ دل‌نگرانی واقعی برای حقوق مردم ایران ندارد.

 

اگر جان انسان برای ترامپ ارزشی داشت،

دستور حمله به قایق‌های ماهیگیری در آب‌های اطراف ونزوئلا را صادر نمی‌کرد؛

آن‌هم بدون ارائه‌ی حتی یک مدرک کوچک درباره‌ی ادعای قاچاق مواد مخدر.

اگر جان انسان مهم بود،

بازماندگان آن حمله‌ها را دوباره به رگبار نمی‌بستند

تا «مدرکی» باقی نماند.

 

اگر کرامت انسانی معنا داشت،

نه‌تنها مهاجران سومالیایی را «کثیف» نمی‌نامید،

بلکه آشکارا خواهان اخراج همه‌ی سومالیایی‌ها از آمریکا می‌شد؛

موضعی که حتی تفاوت میان مهاجر، پناه‌جو و شهروند را هم به‌رسمیت نمی‌شناسد

و نژاد را به معیار حذف جمعی بدل می‌کند.

 

و فراموش نکنیم:

ترامپ آشکارا و بی‌پرده گفت که حمله‌ی مشترک اسرائیل و آمریکا به ایران،

با هدایت و دستور مستقیم او انجام شده است؛

حمله‌ای که بنا بر گزارش‌ها،

بیش از پنج هزار غیرنظامی را به کام مرگ فرستاد

و بخش‌هایی از زیرساخت‌های جامعه را به خاکستر بدل کرد.

 

دخالت نیروی خارجی در روند مبارزه‌ی مردم،

شبیه مسموم‌کردن آب یک شهر است.

حکومتی که باید با دست مردم فرو بریزد،

اگر با دست بیگانه سرنگون شود،

همان سنگ می‌تواند فردا بر سر خود مردم فرود آید.

 

سنگ را مردم باید بر سر حکومت بکوبند؛

نه هیچ قدرت خارجی.

تاریخ ایران به‌روشنی نشان داده است:

هر جا نیروی بیرونی وارد شد،

آب شهر مسموم شد

و بهایش را مردم پرداختند.

 

🌹🌍🌹

 

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2026 ©