فاشیسمِ
عریانِ سلطنتطلبان،
گامبهگام
خشنتر میشود
نوید
مومن زاده
فاشیسم
همیشه با
کودتا و حکومت
نظامی آغاز نمیشود.
گاهی
از همان لحظهای
شروع میشود
که گروهی خود
را «صاحب کشور»
میدانند و
برای دیگران
حق انتخاب
قائل نیستند.
گاهی
از همان لحظه
آغاز میشود
که سیاست، از
مسیر گفتوگو
خارج میشود و
جای خود را به
تحکّم، تهدید
و زورگویی میدهد.
آنچه
امروز در
رفتار سلطنتطلبان
دیده میشود،
دیگر یک حاشیه
و استثناء نیست؛
این
رفتار غالب
آنان است: تحمیل،
تهدید، و حذفِ
مخالف.
امروز
جمهوری اسلامی
حاکم است؛
قدرت دارد؛
سرکوب میکند؛
زندان و شکنجه
و اعدام در
دست اوست.
اما
فاجعه اینجاست
که در همان
زمان که مردم
هنوز از زیر
سایهی این
استبداد مذهبی
بیرون نیامدهاند،
سلطنتطلبان،
در حالی که
هنوز در قدرت
نیستند، در
حال تمرین
سرکوباند.
تمرینِ
زورگویی.
تمرینِ
تحمیل نماد.
تمرینِ
ارعاب.
تمرینِ
این منطق
خطرناک که:
«یا مثل ما
باش، یا حذف میشوی.»
سلطنتطلبان
بهخوبی میدانند
که از درون یک
جنبش واقعیِ
آزادیخواهی
و دموکراسیطلبی،
هرگز شانسی
برای بازگشت
به قدرت
ندارند.
آنها
میدانند در یک
فضای آزاد، در
رقابت سیاسی
سالم و در
انتخاباتی
واقعی، پروژهی
سلطنت نه
پشتوانهی
اجتماعی پایدار
دارد و نه آیندهای
روشن.
به
همین دلیل، پیش
از آنکه به
قدرت برسند،
تلاش میکنند
فضای جامعه را
با زور، ارعاب
و نمایش خیابانی
آلوده کنند؛
تا
از دلِ ترس،
برای خود
«قدرت» بسازند.
گزارشها
و ویدئوهایی
که از برخی
شهرهای اروپا
منتشر شده،
نشان میدهد
عدهای به
مراکز تجاری و
محل کار ایرانیان
میروند و با
لحن تحقیرآمیز
و طلبکارانه،
خواهان نصب
پرچم و نمادهای
سیاسی مورد
علاقهی خود میشوند؛
و اگر با
مخالفت روبهرو
شوند، فضای
تهدید و درگیری
میسازند.
این
رفتارها فقط یک
«اختلاف سلیقه
سیاسی» نیست.
اینها
نشانههای یک
فرهنگ است:
فرهنگِ
تحمیل و یکدستسازی.
دموکراسی،
یعنی حق
انتخاب.
اما
کسی که با تهدید
و فشار میخواهد
دیگران را
وادار کند که
نماد سیاسی او
را بپذیرند،
در حقیقت نه
برای آزادی،
بلکه برای
سلطه تبلیغ میکند.
این
رفتارها،
جامعهی ایرانی
خارج از کشور
را زخمی میکند؛
آن
را به دو قطب
دشمن تبدیل میکند؛
و
اعتماد و امنیت
را از میان میبرد.
تجربهی
تاریخی ما
روشن است:
سرکوب
همیشه با «تهدیدهای
کوچک» آغاز میشود
و بعد، به
خشونت عریان میرسد.
همانگونه
که دیدیم
مسعود مسجودی،
فعال سیاسی،
قربانی خشونت
شد؛ قتلی که
هنوز پرسشهای
سنگین دربارهی
آن باقی است و
وجدان هر
انسان آزادیخواهی
را میلرزاند.
وقتی
فرهنگ حذف و
ارعاب جا بیفتد،
نتیجهاش فقط
ترس و دودستگی
نیست؛ نتیجهاش
میتواند خون
باشد.
اگر
امروز در
برابر این
رفتارها نایستیم،
فردا دیر است.
چون
سرکوب، همیشه
از «تمرین»
آغاز میشود.
و
امروز، سلطنتطلبان
افراطی دارند
این تمرین را
علنیتر و عریانتر
انجام میدهند؛
گامبهگام،
خشنتر و
خطرناکتر.
ما
اگر امروز جلوی
این روند نایستیم،
فردا ممکن است
دوباره در
برابر یک
استبداد تازه
بایستیم؛
استبدادی که
هنوز نیامده،
اما از همین
حالا دارد
زبان و چهرهی
خود را نشان میدهد.
🌹🌍🌹
کالبدشکافی
دو فاشیسم
سلطنت
مطلقه، ولایت
مطلقه
دو
چهره، یک ریشه
در تاریخ ایران
نوید
مومن زاده
فاشیسم
همیشه با
اعلامیههای
رسمی و
ساختارهای
آشکار آغاز نمیشود.
گاهی در دل یک
حکومت «نسبتاً
مدرن» رشد میکند
و گاهی در
قالب یک جنبش
سیاسی «ظاهراً
نجاتبخش» سر
برمیآورد.
اما نشانهی
مشترک آن روشن
است: حذف
مخالف، تحقیر
آزادی، و تبدیل
جامعه به تودهای
مطیع.
در
تاریخ معاصر ایران،
ما با دو چهرهی
متفاوت از این
پدیده روبهرو
بودهایم: فاشیسم
مذهبیِ حاکم و
فاشیسم سلطنتطلبِ
نوظهور. این
دو، ظاهراً
دشمن یکدیگرند،
اما در عمل از یک
ریشه تغذیه میکنند:
فرهنگ
استبداد، حذف
مخالف، و تقدیس
قدرت.
پهلوی؛
استبدادی با
عناصر فاشیستی
در
تعریف کلاسیک
فاشیسم (مثل ایتالیا
و آلمان)، یکی
از عناصر مهم
جنبش تودهای
است؛ یعنی رژیم
فقط «دولت
سرکوبگر» نیست،
بلکه یک بسیج
اجتماعی،
سازمانهای خیابانی،
حزب تودهای،
شبهنظامیان،
و هیجان سیاسی
دائمی دارد.
از این زاویه،
حکومت
محمدرضا شاه
را نمیتوان
دقیقاً مثل
موسولینی یا هیتلر
«فاشیسم کلاسیک»
دانست.
اما
در علوم سیاسی،
ما شکلهای دیگری
هم داریم مثل:
• فاشیسم
دولتی
• فاشیسم از
بالا
•
اقتدارگرایی
شبهفاشیستی
• دولت امنیتی
با گرایش فاشیستی
محمدرضا
شاه دقیقاً همین
مسیر را رفت:
حذف احزاب، پلیسی
کردن و کنترل
از طریق
ساواک،
شکنجه، تکحزبی
کردن کشور،
اجبار عضویت
در حزب رستاخیز
و ساختن «ملت
مطیع». اینها
ویژگیهای
روشن یک
ساختار فاشیستیاند،
حتی اگر «جنبش
خیابانی» مثل
نازیها
نداشته باشد.
در ریشههای
تاریخی، گرایش
رضا شاه به
آلمان نازی،
تشویق آریاگرایی
و ناسیونالیسم
فارس، و شکلگیری
حزب سومکا پیشزمینههای
ایدئولوژیک و
سازمانی لازم
برای استبداد
پهلوی را
فراهم کرد و
نشان میدهد
که فاشیسم
سلطنتی ریشه
در دوران قبل
از محمدرضا
شاه دارد.
مقایسه
آن با پینوشه
نیز قابل توجه
است. پینوشه بیشتر
یک دیکتاتوری
نظامی - امنیتی
بود تا فاشیسم
کلاسیک، اما
او هم «غیرفاشیست»
نبود؛ در دستهی
اقتدارگرایی
خشن با عناصر
فاشیستی قرار
میگیرد. یعنی
این مقایسه،
در واقع به
نفع تحلیل تاریخی
است و نشان میدهد
که حکومت
محمدرضا شاه، یک
دیکتاتوری
سرکوبگر و
اختناقآور
با عناصر فاشیستی
بود.
پهلوی؛
سرکوب و ساخت
ملت مطیع
نمونههای
تاریخی سرکوبها
کم نیستند:
برخوردهای
خونین در
آذربایجان و
لرستان،
سرکوب نیروهای
مترقی و چپ، و
سپس حذف
سازمانیافتهی
احزاب مستقل.
حتی دانشآموزان
دبیرستانها
وادار شدند
فرم عضویت در
حزب رستاخیز
پر کنند؛
اقدامی که هدف
آن تربیت نسلی
بود که نه یک
شهروند آزاد،
بلکه آدمهایی
مطیع و سربهزیر،
تابع نظام
شاهنشاهی
باشند.
شعار
«خدا، شاه، میهن»
بیش از یک
عبارت تبلیغاتی
بود؛ این شعار
حامل نوعی روح
اقتدارگرا و
فاشیستی بود
که میکوشید
شاه را به
موجودی فراتر
از نقد، فراتر
از مسئولیت و
فراتر از
پاسخگویی تبدیل
کند.
پهلوی
و بحران ایدئولوژی
رژیم
پهلوی فاقد ایدئولوژی
منسجم بود،
اما تلاش میکرد
چیزی شبیه ایدئولوژی
بسازد؛ میان
سه قطب
متناقض:
1. باستانگرایی
افراطی و
اسطورهسازی
ایران باستان
2. اسلامگرایی
سنتی حکومتی
3. شبهمدرنیسم
سطحی در ویترین
شهری
این
تناقض، رشد
اسلامگرایی
را که از مصونیت
ویژه
برخوردار
بود، آسان
کرد. در نتیجه،
همان نهادی که
بعد از انقلاب
قدرت گرفت،
توانست بر
جامعه مسلط
شود.
سلطنتطلبی
امروز؛ سوار
بر جنبش تودهای
جریان
سلطنتطلب
امروز در حال
بهرهگیری از
جنبشهای
تودهای است و
همین میتواند
خصلت فاشیستی
روشنتری به
آن بدهد. تهدید
به قتل، حمله
به تجمعها و
شکلگیری
هستههای
ساواک خارج و
حتی داخل
کشور، نشان میدهد
که پروژهی
سلطنتطلبانه
از مسیر سیاست
خارج شده و
وارد منطق فاشیستی
شده است. قتل
مسعود مسجودی
در کانادا
نمونهای
تکاندهنده
از همین مسیر
است.
جمهوری
اسلامی؛ فاشیسم
مذهبی و ساخت
جامعه مطیع
جمهوری
اسلامی، با
شعار آزادی
آمد، اما
جامعه را به
«مؤمن مطیع»
تقلیل داد و
مخالف را
«دشمن» معرفی
کرد. سرکوب،
زندان، شکنجه
و اعدام، ستونهای
اصلی نظام
شدند. پهلوی سیاست
را به اطاعت
شاه تقلیل
داد، جمهوری
اسلامی سیاست
را به اطاعت
ولیفقیه.
دو
فاشیسم، یک ریشه
فاشیسم
مذهبی، جامعه
را به مؤمن مطیع
تبدیل میکند.
فاشیسم
سلطنتطلب،
جامعه را به
رعیت وفادار
تبدیل میکند.
هر
دو آزادی و
تکثر را دشمن
میدانند.
در
کالبدشکافی
پهلوی، نطفههای
فاشیسم مذهبی
را میبینیم؛
در
کالبدشکافی
جمهوری اسلامی،
نطفههای فاشیسم
سلطنتی را.
بنابراین:
پهلوی
«فاشیسم کلاسیک»
نبود،
اما
استبداد پهلوی
حامل عناصر
فاشیستی بود و
همان عناصر
امروز در
سلطنتطلبی
دوباره زنده
شدهاند.
و
اگر این جریان
بر موج نارضایتی
مردم سوار
شود، میتواند
به یک فاشیسم
تمامعیار
تبدیل شود.
ایران
گرفتار دو شکل
از یک استبداد
است: استبدادی
که همیشه یک
هدف دارد:
نابودی آزادی،
پیش از آنکه
مردم بتوانند
آن را زندگی
کنند.
🌹🌍🌹
در
برابر توهم
عدهای از
مردم به سلطنتطلبان
شرمنده نباشیم!
توضیح:
نکات
شهاب برهان عزیز
در نوشتهاش
بسیار درست و
ارزشمند است.
او با دقت وضعیت
روانی و
اجتماعی بخشهایی
از مردم ایران
را نشان میدهد
که از سر استیصال
و خستگی شعار
«جاوید شاه» میدهند
و نه از روی
شناخت گذشته یا
عشق به سلطنت.
تحلیل او واقعبینانه
و انسانی است
و توجه به نسل
جوان مستاصل،
کسانی که از گذشته
خاطره یا
تجربه زنده
دارند، و کسانی
که تنها به
دنبال منجیاند،
بسیار مهم
است. اما متن زیر
پاسخی است به
نوشته او که
علاوه بر تایید
نکات درست، به
خطرات سیاسی و
ارتجاعی این
توهم نیز میپردازد
و ضرورت پاسخ
روشن و بیتعارف
را یادآور میشود.
⸻
نوشته
شهاب برهان:
رفیق
عزیزم بهروز
فراهانی در
هفتم فوریه ۲۰۲۶
در فیسبوک اش
نوشته است :
«آنها که
جاوید شاه میگویند
یا گذشته را
نمیدانند و
نادان هستند، یا
میدانند و
تبهکار
هستند».
به
نظر من وضعیتِ
بس بغرنج مردم
در داخل ایران
را با این کلیشهی
برتولت برشتی
نمیشود توضیح
داد که: “آن کس
که حقیقت را
نمیداند،
نادان است، و
آن کس که میداند
و کتمان میکند،
تبهکار است”. این
توصیف میتواند
در مورد بسیاری
از “جاوید شاه”
گویان خارج از
کشور صدق کند
و خصلت
تبهکارانهاش
بیتردید در
مورد امثال
عباس میلانی و
ایرج مصداقی
صدق میکند.
قطعاً
از این قماش
تبهکاران، بویژه
در ردههای
آکادمیک یا
شکمسیر و به
وسعت بیشتر در
داخل ایران هم
هست. اما واقعیت
عینی و میدانی
در وضعیت
“آخرالزمانی”
مردم ایران،
که در انتظار
باز شدن
دروازههای
جهنماند، به
این سادگی در
معادلهی دو
مجهولی ی “یا
نادان یا تبهکار”
گنجاندنی نیست.
بخشهایی
از جمعیت
هستند که از
گذشته خاطره و
تجربه زنده
دارند، اما
فکر میکنند
بازگشت به
دوران گذشته
در مقایسه با
این وضعیت
قابل تحملتر
خواهد بود. اینها
آگاهاند اما
تبهکار نیستند،
از وضعیت کنونی
ذلهاند. نسل
جوانی که گذشته
را نه زیسته و
نه مطالعه
کرده است، حتی
اگر بداند
گذشته چه جهنمی
بود، یا بر این
نظر است که
همان جهنم
بهتر از جهنم
هفت طبقهی
فعلی بوده، و یا
باور کرده است
که حکومت
شازده تکرار دیکتاتوری
پیشین نخواهد
بود.
او
حتی حاضر نیست
مقالات
روشنگرانه ما
در افشای گذشته
سلطنت یا
خطرات بازگشت
آن را بخواند؛
بخواند هم
اعتنا نخواهد
کرد. او در
عالم دیگری سیر
میکند؛
مشغله آکادمیک
ندارد، به
دنبال آگاهی
از گذشته نیست،
فقط میخواهد
از وضعیت فعلی
فرار کند. او
تبهکار نیست.
من
امروز از جوانی
بیست ساله در
ایران خبر
داشتم که زیر
بال مادر بزرگ
بشدت مذهبی و
طرفدار رژیم و
مادر حزباللهی،
در خانهشان
تلویزیون سیمای
جمهوری اسلامی
شب و روز باز
است. این جوان
دانشجوی کتکخورده
و رفقای
دانشجویش در
تظاهرات دیماه
لت و پار شدهاند
و حالا شعار میدهد:
جاوید شاه!
وقتی پرسیده
شد چرا، پاسخ
داد: “یکی باید
به داد ما
برسد و این شیعیان
را از مملکت بیرون
بریزد، فعلاً
چه کسی جز رضا
پهلوی در صحنه
است و امکانات
دارد؟”
⸻
پاسخ:
نکات
شهاب برهان عزیز
، بسیار درست
و انسانی است:
بسیاری از
مردم ایران که
شعار «جاوید
شاه» میدهند،
تبهکار نیستند؛
آنان از سر
استیصال،
خستگی و فشار
جهنمی وضعیت
کنونی فریاد میزنند
و به دنبال یک
دست نجاتاند.
این واقعیت را
نمیتوان با یک
فرمول سادهی
«یا نادان یا
تبهکار» توضیح
داد. توجه به
نسل جوان
مستاصل، کسانی
که از گذشته
خاطره یا
تجربه دارند،
و کسانی که
تنها به دنبال
منجیاند، بسیار
مهم است.
اما
همین واقعبینی
بدون بررسی
ماهیت سیاسی
سلطنتطلبی
امروز ناقص
است. «استیصال
مردم» مشروعیت
سیاسی تولید
نمیکند. کسانی
که از سر استیصال
شعار میدهند،
ممکن است
تبهکار
نباشند، اما
انتخاب سیاسیشان
میتواند به
شدت خطرناک
باشد. تاریخ
نشان داده است
که چنین شرایطی،
فرصت رشد
پروژههای
ارتجاعی و فاشیستی
را فراهم میکند.
متن
شهاب برهان پس
از بیان درست
وضعیت استیصال،
راه حل یا
پاسخی به این
جریان نمیدهد.
گفتن اینکه
«فرق بگذاریم» یا
«مردم تبهکار
نیستند» کافی
نیست؛ اگر
جوابی نباشد،
فضای خالی را
فاشیسم و
سلطنتطلبان
پر میکنند.
امروز سلطنتطلبان
شبکه، رسانه،
پول و لابی
دارند و از همین
استیصال مردم
تغذیه میکنند؛
یعنی شعار
«جاوید شاه»
فقط یک فریاد
نیست، بلکه
مواد خام یک
پروژهی
ارتجاعی است.
پس
درست است که
با مردم باید
همدل بود و
استیصال آنان
را فهمید، اما
همزمان باید بیرحمانه
و بیتعارف ایستاد
در برابر توهم
سلطنت. پاسخ
به نسل جوان
مستاصل این
است: حق داری
خسته باشی و
دنبال نجات
بگردی، اما کسی
که با نفرت،
حذف و انتقام
وارد میشود،
نجاتدهنده نیست؛
آغاز جنگ داخلی
است. هیچ نیرویی
که آزادی را
از بیرون وعده
بدهد، آزادی
نمیآورد؛
آزادی وارداتی
نیست.
در
نتیجه، نکات
شهاب برهان بسیار
درست و انسانی
است، اما
خطرناکترین
بخش ماجرا—یعنی
رشد پروژهی
ارتجاعی از دل
استیصال
مردم—در متن
کمرنگ آمده و
ضرورت پاسخ
روشن و بیتعارف
را یادآور نمیشود.
فریاد «جاوید
شاه» برای بسیاری،
فریاد «یکی به
دادمان برسد»
است، اما این
فریاد بدون
پاسخ، دروازهی
جهنمی دیگر را
باز میکند.
🌹🌍🌹
در
نتیجه، نکات
شهاب برهان بسیار
درست و انسانی
است، اما
خطرناکترین
بخش ماجرا—یعنی
رشد پروژهی
ارتجاعی از دل
استیصال
مردم—در متن
کمرنگ آمده و
ضرورت پاسخ
روشن و بیتعارف
را یادآور نمیشود.
فریاد «جاوید
شاه» برای بسیاری،
فریاد «یکی به
دادمان برسد»
است، اما این
فریاد بدون
پاسخ، دروازهی
جهنمی دیگر را
باز میکند.
🌹🌍🌹
نوید
جایی
که برق عصیان
بر آدم صفی زد
ما
را چگونه زیبد
دعویِ بیگناهی؟
حافظ
⸻
همدلی
با مردم، ایستادگی
در برابر توهم
سلطنت
(گفتوگویی
کوتاه با شهاب
برهان عزیز )
توضیح:
پاسخ
شهاب برهان عزیز
به نوشتهی
من، هم روشن و
هم مسئولانه
است. او با دقت یادآوری
میکند که در
تحلیل سیاسی،
باید میان
«استیصال
مردم» و «پروژه
سلطنتطلبی»
تمایز گذاشت و
مخاطب هر
نوشته را در
نظر گرفت. این یادداشت
کوتاه، گفتوگویی
است در ادامه
همان بحث: هم
تأکید بر
ضرورت فهم رنج
مردم، و هم ضرورت
ایستادگی
روشن در برابر
توهم بازگشت
سلطنت.
⸻
پاسخ
شهاب برهان:
نوید
جان از
بازخورد
مسئولانه ات
ممنون ام.
واما چند تذکر
به تو رفیق عزیز:
من
وقتی مطلبی می
نویسم، حساب
دستم است که
برای کدام
مخاطب است و
حرف من با او چیست.
این مطلب
کوتاه را من
خطاب به
خودمان نوشته
ام تا به دو
نکته توجه کنیم:
۱- بخشی
از مردم در
داخل ایران از
روی استیصال
شعار پهلوی می
دهند و شاه
پرست نیستند؛
۲- این
استیصال ناشی
از خلأئی سیاسی
است که ما در
آن مسئولیت
داریم و سرمان
به زیر است.
اگر
به این دو
نکته توجه
نداشته باشیم،
تحلیل های ما
گمراه کننده
خواهند. وظیفه
این یادداشت
من تذکر همین
دو نکته به
خودمان بوده و
بس.
اما
تو انتظار
داشته ای من
به همین اکتفا
نکرده در همین
نوشته خطرات این
پناه بردن به
سلطنت طلبی از
روی استیصال و
ماهیت فاشیستی
جریان پادشاهی
خواه و …. را توضیح
و شرح بدهم و
زنگ خطر بزنم.
اما
اگر من چنین
نکرده ام، علت
اش این نیست
که بقول تو
برای آن استیصال،
«مشروعیت سیاسی»
می دهم ( ؟؟!) یا
از خطرات آن و
از ماهیت فاشیستی
سلطنت طلبی
غافل ام، بلکه
دلیل اش این
است که
مخاطبان این یادداشت
من آن مستاصل
ها نبوده اند
تا هشدارشان
بدهم؛ مخاطب
امثال خودم و
خودت هستیم که
بر تاکیدات تو
آگاهیم. اگر
مخاطب این یادداشت
من همان
مستاصلان می
بودند، محتوای
نوشته ام
متفاوت می
بود.
لا
اقل تو که بیشترین
لطف را در حق
من داری و
نوشته هایم را
دنبال می کنی
نباید فراموش
کرده باشی که
چه مقالات
متعدد اساسی
در نقد و تحلیل
و افشای نظام
پادشاهی،
خاندان پهلوی،
شازده رضا،
خطرات بازگشت
سلطنت …. نوشته
ام.
قربانت
می روم.
⸻
پاسخ
من:
شهاب
عزیز،
از
توضیح روشن،
رفیقانه و
مسئولانهات
صمیمانه
ممنونم. پاسخ
تو برای من
ارزشمند بود،
چون دقیقاً
نشان داد که
بحث ما، نه
اختلاف بر سر
ماهیت سلطنتطلبی،
بلکه اختلاف
بر سر «تأکید سیاسی
در لحظهی
کنونی» است.
کاملاً
با تو موافقم
که بخش بزرگی
از شعارهای
«جاوید شاه» در
داخل کشور، نه
از سر شاهپرستی،
بلکه از سر
استیصال و بیپناهی
است. این واقعیت
را باید دید و
اگر کسی با
نگاه تحقیرآمیز
یا از موضع
بالا به مردم
نگاه کند، تحلیلش
کور خواهد بود
و ارتباطش با
جامعه قطع میشود.
همچنین
با نکتهی دوم
تو هم موافقم:
این استیصال،
نتیجهی خلأ سیاسی
و نبود یک
آلترناتیو
ملموس و قابل
لمس در برابر
ماشین سرکوب
جمهوری اسلامی
است؛ و ما نیز
در این وضعیت
بیتقصیر نیستیم.
اما
رفیق عزیز،
تأکید من بر
ضرورت هشدار
دادن درباره
خطر سلطنتطلبی،
از اینجا میآید
که امروز آن
«استیصال» فقط یک
حالت روانی نیست؛
یک میدان واقعی
برای شکار سیاسی
است. سلطنتطلبی
در این لحظه یک
جریان بیخطر
و صرفاً
نوستالژیک نیست؛
یک پروژه فعال
است که از
رسانه، پول،
لابی، حمایت
قدرتهای
خارجی و
سازماندهی
تبلیغاتی
برخوردار است
و دقیقاً بر
همین استیصال
سرمایهگذاری
میکند.
بنابراین
اگر ما فقط
«علت استیصال»
را توضیح دهیم
اما همزمان
روشن و صریح
نگوییم که این
استیصال میتواند
به بازتولید یک
استبداد دیگر
منتهی شود،
خطر این است
که ناخواسته
فضای عمومی به
سمت «منجیطلبی»
سوق پیدا کند؛
منجیطلبیای
که در تاریخ ایران،
بارها به
فاجعه ختم شده
است.
در عین
حال، من قبول
دارم که مخاطب
نوشته تو «ما»
بودیم، نه
مردم مستاصل
داخل کشور.
اما در فضای
امروز، مرز میان
نوشتهای برای
خودمان و
نوشتهای که
به دست مخاطب
عمومی میافتد،
بسیار شکننده
است. یک متن
کوتاه میتواند
در شبکههای
اجتماعی جدا
شود، بازنشر
شود، و در
بستری دیگر
معنایی تازه پیدا
کند.
من
دقیقاً از همین
زاویه حساس
بودم.
این
را هم اضافه
کنم: خلأ سیاسی
امروز، فقط
محصول کمکاری
یا خطای ما نیست؛
نتیجه دههها
سرکوب سیستماتیک
نیروهای مترقی،
ملی و چپ است:
زندان،
اعدام، قتلعام،
تبعید،
مهاجرت اجباری
و نابودی
سازماندهی سیاسی.
از سوی دیگر،
جمهوری اسلامی
عمداً اجازه
نداد دوران
پهلوی درست و
تاریخی
بازشناسی
شود، چون میخواست
خود را تنها نیروی
«ضد شاه» معرفی
کند و مشروعیتش
را از این جعل
تاریخی بسازد.
پس
اگر امروز بخشی
از جامعه
گذشته را نمیشناسد،
این تنها
ناآگاهی ساده
نیست؛ نتیجه یک
مهندسی تاریخی
و سرکوب عمیق
است.
با این
همه، ما
همزمان دو وظیفه
داریم:
هم
مردم را بفهمیم
و تحقیر نکنیم،
و هم
با صدای بلند
بگوییم که
سلطنتطلبی،
راه نجات نیست؛
راه بازتولید
همان ژن سرکوب
است.
شهاب
عزیز، من
نوشتهها و
مبارزه فکری
تو را در نقد
سلطنت و افشای
خطرات آن
کاملاً میشناسم
و برایش
احترام عمیق
قائلم. اختلاف
ما در این
بحث، اختلاف
در هدف نیست؛
اختلاف در میزان
و شکل تأکید
است.
با
مهر و احترام
رفیقانه
نوید
🌹🌍🌹