کالبدشکافی
دو فاشیسم
سلطنت
مطلقه، ولایت
مطلقه
دو
چهره، یک ریشه
در تاریخ ایران
نوید
مومن زاده
فاشیسم
همیشه با
اعلامیههای
رسمی و
ساختارهای
آشکار آغاز نمیشود.
گاهی در دل یک
حکومت «نسبتاً
مدرن» رشد میکند
و گاهی در
قالب یک جنبش
سیاسی «ظاهراً
نجاتبخش» سر
برمیآورد.
اما نشانهی
مشترک آن روشن
است: حذف
مخالف، تحقیر
آزادی، و تبدیل
جامعه به تودهای
مطیع.
در
تاریخ معاصر ایران،
ما با دو چهرهی
متفاوت از این
پدیده روبهرو
بودهایم: فاشیسم
مذهبیِ حاکم و
فاشیسم سلطنتطلبِ
نوظهور. این
دو، ظاهراً
دشمن یکدیگرند،
اما در عمل از یک
ریشه تغذیه میکنند:
فرهنگ
استبداد، حذف
مخالف، و تقدیس
قدرت.
پهلوی؛
استبدادی با
عناصر فاشیستی
در
تعریف کلاسیک
فاشیسم (مثل ایتالیا
و آلمان)، یکی
از عناصر مهم
جنبش تودهای
است؛ یعنی رژیم
فقط «دولت
سرکوبگر» نیست،
بلکه یک بسیج
اجتماعی،
سازمانهای خیابانی،
حزب تودهای،
شبهنظامیان،
و هیجان سیاسی
دائمی دارد.
از این زاویه،
حکومت
محمدرضا شاه
را نمیتوان
دقیقاً مثل
موسولینی یا هیتلر
«فاشیسم کلاسیک»
دانست.
اما
در علوم سیاسی،
ما شکلهای دیگری
هم داریم مثل:
• فاشیسم
دولتی
• فاشیسم از
بالا
•
اقتدارگرایی
شبهفاشیستی
• دولت امنیتی
با گرایش فاشیستی
محمدرضا
شاه دقیقاً همین
مسیر را رفت:
حذف احزاب، پلیسی
کردن و کنترل
از طریق
ساواک،
شکنجه، تکحزبی
کردن کشور،
اجبار عضویت
در حزب رستاخیز
و ساختن «ملت
مطیع». اینها
ویژگیهای
روشن یک
ساختار فاشیستیاند،
حتی اگر «جنبش
خیابانی» مثل
نازیها
نداشته باشد.
در ریشههای
تاریخی، گرایش
رضا شاه به
آلمان نازی،
تشویق آریاگرایی
و ناسیونالیسم
فارس، و شکلگیری
حزب سومکا پیشزمینههای
ایدئولوژیک و
سازمانی لازم
برای استبداد
پهلوی را
فراهم کرد و
نشان میدهد
که فاشیسم
سلطنتی ریشه
در دوران قبل
از محمدرضا
شاه دارد.
مقایسه
آن با پینوشه
نیز قابل توجه
است. پینوشه بیشتر
یک دیکتاتوری
نظامی - امنیتی
بود تا فاشیسم
کلاسیک، اما
او هم «غیرفاشیست»
نبود؛ در دستهی
اقتدارگرایی
خشن با عناصر
فاشیستی قرار
میگیرد. یعنی
این مقایسه،
در واقع به
نفع تحلیل تاریخی
است و نشان میدهد
که حکومت
محمدرضا شاه، یک
دیکتاتوری
سرکوبگر و
اختناقآور
با عناصر فاشیستی
بود.
پهلوی؛
سرکوب و ساخت
ملت مطیع
نمونههای
تاریخی سرکوبها
کم نیستند:
برخوردهای
خونین در
آذربایجان و
لرستان،
سرکوب نیروهای
مترقی و چپ، و
سپس حذف
سازمانیافتهی
احزاب مستقل.
حتی دانشآموزان
دبیرستانها
وادار شدند
فرم عضویت در
حزب رستاخیز
پر کنند؛
اقدامی که هدف
آن تربیت نسلی
بود که نه یک
شهروند آزاد،
بلکه آدمهایی
مطیع و سربهزیر،
تابع نظام
شاهنشاهی
باشند.
شعار
«خدا، شاه، میهن»
بیش از یک
عبارت تبلیغاتی
بود؛ این شعار
حامل نوعی روح
اقتدارگرا و
فاشیستی بود
که میکوشید
شاه را به
موجودی فراتر
از نقد، فراتر
از مسئولیت و
فراتر از
پاسخگویی تبدیل
کند.
پهلوی
و بحران ایدئولوژی
رژیم
پهلوی فاقد ایدئولوژی
منسجم بود،
اما تلاش میکرد
چیزی شبیه ایدئولوژی
بسازد؛ میان
سه قطب
متناقض:
1. باستانگرایی
افراطی و
اسطورهسازی
ایران باستان
2. اسلامگرایی
سنتی حکومتی
3. شبهمدرنیسم
سطحی در ویترین
شهری
این
تناقض، رشد
اسلامگرایی
را که از مصونیت
ویژه
برخوردار
بود، آسان
کرد. در نتیجه،
همان نهادی که
بعد از انقلاب
قدرت گرفت،
توانست بر
جامعه مسلط
شود.
سلطنتطلبی
امروز؛ سوار
بر جنبش تودهای
جریان
سلطنتطلب
امروز در حال
بهرهگیری از
جنبشهای
تودهای است و
همین میتواند
خصلت فاشیستی
روشنتری به
آن بدهد. تهدید
به قتل، حمله
به تجمعها و
شکلگیری
هستههای
ساواک خارج و
حتی داخل
کشور، نشان میدهد
که پروژهی
سلطنتطلبانه
از مسیر سیاست
خارج شده و
وارد منطق فاشیستی
شده است. قتل
مسعود مسجودی
در کانادا
نمونهای
تکاندهنده
از همین مسیر
است.
جمهوری
اسلامی؛ فاشیسم
مذهبی و ساخت
جامعه مطیع
جمهوری
اسلامی، با
شعار آزادی
آمد، اما
جامعه را به
«مؤمن مطیع»
تقلیل داد و
مخالف را
«دشمن» معرفی
کرد. سرکوب،
زندان، شکنجه
و اعدام، ستونهای
اصلی نظام
شدند. پهلوی سیاست
را به اطاعت
شاه تقلیل
داد، جمهوری
اسلامی سیاست
را به اطاعت
ولیفقیه.
دو
فاشیسم، یک ریشه
فاشیسم
مذهبی، جامعه
را به مؤمن مطیع
تبدیل میکند.
فاشیسم
سلطنتطلب،
جامعه را به
رعیت وفادار
تبدیل میکند.
هر
دو آزادی و
تکثر را دشمن
میدانند.
در
کالبدشکافی
پهلوی، نطفههای
فاشیسم مذهبی
را میبینیم؛
در
کالبدشکافی
جمهوری اسلامی،
نطفههای فاشیسم
سلطنتی را.
بنابراین:
پهلوی
«فاشیسم کلاسیک»
نبود،
اما
استبداد پهلوی
حامل عناصر
فاشیستی بود و
همان عناصر
امروز در
سلطنتطلبی
دوباره زنده
شدهاند.
و
اگر این جریان
بر موج نارضایتی
مردم سوار
شود، میتواند
به یک فاشیسم
تمامعیار
تبدیل شود.
ایران
گرفتار دو شکل
از یک استبداد
است: استبدادی
که همیشه یک
هدف دارد:
نابودی آزادی،
پیش از آنکه
مردم بتوانند
آن را زندگی
کنند.
🌹🌍🌹