اعلامیه
هیئت اجرائی
سازمان
کارگران
انقلابی ایران
(راه کارگر)
در
سیوهشتمین
سالگرد قتلعام
زندانیان سیاسی
تابستان ۱۳۶۷
مرگ،
کسبوکار
حکومت اسلامی
میتوان
انسانها را
کشت؛ اما نمیتوان
حقیقت را دفن
کرد.
سیوهشت
سال گذشته
است؛ اما بعضی
جنایتها
هرگز کهنه و پیر
نمیشوند و
هرگز در غبار
زمان گم نمیشوند.
سالها
میگذرند،
نسلها عوض میشوند،
زندانها و
زندانبانان
تغییر میکنند،
نامها از
دفترهای
حکومتی پاک میشوند
و گورهای جمعی
را زیر خاک و سیمان
پنهان میکنند؛
اما حقیقت،
اگرچه برای
مدتی به زنجیر
کشیده شود،
هرگز نمیمیرد.
تابستان
۱۳۶۷
یکی از
تاریکترین
تابستانهای
تاریخ معاصر ایران
بود؛ تابستانی
که در آن
هزاران زندانی
سیاسی، در حالی
که در زندان
به سر میبردند،
در محاکمههایی
کوتاه و بدون
ابتداییترین
موازین دادرسی،
به مرگ سپرده
شدند.
این
جنایت تنها یک
موج اعدام
نبود؛ جنایتی
سازمانیافته
و گسترده بود
که زندانیان سیاسی
را، در شرایطی
که امکان دفاع
از خود
نداشتند، به
قربانیان یک
تصمیم سیاسی و
ایدئولوژیک
تبدیل کرد.
مرگ،
کسبوکار این
حکومت است؛
کسبوکاری که
از زندانها
آغاز شد، در خیابانها
ادامه یافت و
در دهههای پس
از آن، با
گلوله،
شکنجه، اعدام
و سرکوب نسلهای
پیاپی مردم ایران
تداوم پیدا
کرد.
جنگی
که با شکست به
پایان رسید
قتلعام
تابستان ۱۳۶۷
را نمیتوان
جدا از شرایط
سیاسی و
اجتماعی آن
روزهای ایران
فهمید.
خمینی
جنگی را که
هشت سال ادامه
آن را با
شعارهای مذهبی
و وعده پیروزی
دنبال کرده
بود، سرانجام
بدون دستیابی
به اهداف
اعلامشدهاش
و با پذیرش
آتشبس به پایان
رساند. جنگی
که قرار بود
راهی برای رسیدن
به پیروزیهای
بزرگ حکومت
باشد، بدون
تحقق آن وعدهها
پایان یافت و
به ناکامی
بزرگی برای خمینی
و حکومت او
تبدیل شد.
در چنین
شرایطی،
حکومت از فضای
بهوجودآمده
برای اجرای
طرحی بهره
گرفت که زمینههای
آن از پیش
فراهم شده
بود: خلاص شدن
از زندانیان سیاسیای
که سالها در
زندان نگه
داشته شده
بودند و حتی
در پشت دیوارهای
زندان نیز از
مواضع خود دست
نکشیده بودند.
قتلعام
تابستان ۱۳۶۷
در چنین بستری
آغاز شد؛ جنایتی
که تنها گرفتن
جان زندانیان
سیاسی نبود،
بلکه تلاشی
برای ایجاد
رعب در جامعه،
خاموش کردن
صدای اعتراض و
بستن راه
هرگونه
پرسشگری بود.
حکومتی
که نمیخواست
مردم درباره
هزینههای
سنگین جنگ،
سالهای
طولانی خونریزی
و سرانجام آن
پرسش کنند، به
جای پاسخگویی،
زبان مرگ را
برگزید.
اما
این جنایت
ناگهانی و
بدون مقدمه نیز
نبود.
ماهها
پیش از آغاز
کشتار، زندانیان
تفکیک و طبقهبندی
شدند، وضعیت
آنان مورد
بررسی قرار
گرفت و مقدمات
لازم برای
اجرای این طرح
در زندانها
فراهم شد. بسیاری
از زندانیانی
که بعدها از این
کشتار جان به
در بردند،
شهادت دادهاند
که نشانههای
این آمادهسازیها
از مدتها پیش
در زندانها
آشکار شده
بود.
یکی
از زندانیان سیاسی
که در اردیبهشت
۱۳۶۷
از زندان آزاد
شده بود،
درباره سخنان
لاجوردی چنین
شهادت داده
است:
«اگر
حس کنیم که دو
ساعت دیگر
نظام ما در
حال فروپاشی
است، یک ساعت
قبل از آن همه
شما را از بین
میبریم. ما
نمیگذاریم
زندانی سیاسی
بماند و برود
بیرون قهرمان
بشود.»
این
سخنان، حتی
اگر تنها به
عنوان شهادت یک
زندانی مورد
توجه قرار گیرد،
تصویری روشن
از نگاه
حاکمان به
زندانیان سیاسی
ارائه میدهد:
انسانی که باید
تا زمانی که
در زندان است
خاموش بماند و
اگر روزی آزاد
شد، به نماد
مقاومت تبدیل
نشود.
فرمان
مرگ
در
تابستان ۱۳۶۷،
فرمانی صادر
شد که سرنوشت
هزاران انسان
را رقم زد.
در
فتوای خمینی
آمده بود:
«کسانی
که در زندانهای
سراسر کشور بر
سر موضع نفاق
خود پافشاری
کرده و میکنند،
محارب و محکوم
به اعدام میباشند.
رحم بر
محاربان سادهاندیشی
است.»
بر
اساس همین
فرمان، هیئتهایی
در زندانهای
مختلف تشکیل
شدند و زندانیان
یکی پس از دیگری
در برابر آنان
قرار گرفتند.
آنچه
در این هیئتها
رخ داد،
دادگاه به
معنای واقعی
کلمه نبود.
زندانیان
فرصت دفاع از
خود نداشتند،
پروندهها به
معنای معمول
قضایی بررسی
نمیشد و
سرنوشت انسانها
با چند پرسش سیاسی
و عقیدتی تعیین
میشد.
برای
بسیاری از
زندانیان،
فاصله میان
زندگی و مرگ
تنها چند دقیقه
بود.
زندانیای
که پیشتر
محاکمه شده و
به چند سال
زندان محکوم
شده بود،
ناگهان در
برابر حکم مرگ
قرار گرفت.
زندانیای که
دوران محکومیتش
رو به پایان
بود، دیگر به
خانه بازنگشت
و انسانی که
شاید تنها
جرمش پایداری
بر باور سیاسی
خود بود، به
دلیل همان پایداری
به مرگ سپرده
شد.
اتهامها
الزاماً تغییر
نکرده بود؛
اما حکم از
زندان به
اعدام تغییر
کرده بود.
این
پرسش همچنان
در برابر تاریخ
باقی است:
چگونه ممکن
است انسانی که
پیشتر برای یک
اتهام به چند
سال زندان
محکوم شده،
بدون ارتکاب
جرم تازه و
بدون یک دادرسی
عادلانه،
ناگهان به مرگ
محکوم شود؟
پاسخ
را باید در
ماهیت سیاسی این
کشتار جستوجو
کرد.
صدای
اعتراضی که
خاموش نشد
هولناکی
این جنایت حتی
صدای اعتراض
برخی از
مسئولان وقت
حکومت را نیز
بلند کرد.
حسینعلی
منتظری، قائممقام
وقت رهبری،
نسبت به اعدامهای
گسترده
اعتراض کرد و
در نامهها و
دیدارهای خود
با مسئولان،
درباره پیامدهای
این کشتار
هشدار داد.
در دیدار
۲۴
مرداد ۱۳۶۷
با اعضای هیئت
مرگ، منتظری
آشکارا نسبت
به اعدام
زندانیانی که
پیشتر
محاکمه شده
بودند اعتراض
کرد و هشدار
داد که چنین
اقدامی در تاریخ
به عنوان جنایتی
بزرگ ثبت
خواهد شد.
اعتراض
او اما
نتوانست
کشتار را
متوقف کند.
خمینی
مخالفت منتظری
را برنتافت و
سرانجام او را
از قائممقامی
کنار گذاشت.
این
واقعه نشان میدهد
که قتلعام
زندانیان سیاسی
نه یک اقدام
خودسرانه و
پراکنده،
بلکه تصمیمی
بود که در
بالاترین
سطوح قدرت
گرفته و برای
اجرای آن
سازوکارهای
مشخصی ایجاد
شده بود.
تنوع
فکری و سیاسی
قربانیان
کشتار
تابستان ۱۳۶۷
تنها به زندانیان
وابسته به یک
جریان سیاسی
محدود نماند.
زندانیان
متعلق به جریانهای
مختلف سیاسی
قربانی این
جنایت شدند؛
از جمله اعضا
و هواداران
سازمان مجاهدین
خلق ایران،
فدائیان خلق،
حزب توده ایران،
سازمان راه
کارگر، پیکار
و دیگر جریانها
و نیروهای
مخالف حکومت.
در
زندان
گوهردشت و دیگر
زندانها، زندانیان
چپ در برابر
پرسشهایی
درباره باور
مذهبی و مواضع
سیاسی خود
قرار گرفتند.
از
برخی آنان پرسیده
شد: «مسلمانی یا
مارکسیست؟
نماز میخوانی؟
پدر و مادرت
مسلمان
هستند؟»
و
پاسخ به چنین
پرسشهایی میتوانست
سرنوشت یک
انسان را به
مرگ گره بزند.
در اینجا
دیگر مسئله
جرم و مجازات
نبود؛ مسئله،
عقیده و اطاعت
بود. کسی که نمیخواست
باور خود را
انکار کند، میتوانست
قربانی شود.
جوانانی
که فرصت زندگی
نیافتند
در میان
قربانیان،
جوانان بسیاری
بودند؛ انسانهایی
که هنگام دستگیری
هنوز نوجوان
بودند و بخش
بزرگی از زندگی
خود را پیش رو
داشتند. برخی
از آنان هنگام
دستگیری ۱۵،
۱۶
یا ۱۷
سال بیشتر
نداشتند.
آنان
هنوز فرصت
نکرده بودند
زندگی خود را
بسازند و بسیاری
از رؤیاهایشان
هنوز آغاز
نشده بود، اما
حکومت زندگی
آنان را در
چند دقیقه پایان
داد.
نام
هر یک از این
انسانها
تنها نامی در
فهرست قربانیان
نیست؛ هر نام،
یادآور یک
زندگی، یک
خانواده، یک
مادر، یک پدر،
یک خواهر و یک
برادر و آیندهای
است که دیگر
فرصت تحقق پیدا
نکرد.
آماری
که حکومت
خواست پنهان
بماند
پس از
گذشت ۳۸
سال، هنوز
شمار دقیق
قربانیان قتلعام
۱۳۶۷
روشن نشده
است.
این
ناشناختهماندن
تصادفی نیست.
حکومت
از همان آغاز
تلاش کرد آثار
جنایت را
پنهان کند؛
خانوادهها
را از سرنوشت
عزیزانشان بیخبر
گذاشت، بسیاری
از پیکرها را
تحویل نداد،
محل دفن قربانیان
را اعلام نکرد
و در مواردی
تلاش شد نشانههای
گورهای جمعی
از میان
برداشته شود.
از همین
رو، هر عددی
که درباره
قربانیان این
جنایت گفته میشود
باید با احتیاط
و بر پایه
اسناد و شواهد
موجود بیان
شود.
آنچه
با اطمینان میدانیم
این است که
هزاران زندانی
سیاسی در
تابستان ۱۳۶۷
اعدام شدند و
هنوز نام و
سرنوشت بسیاری
از آنان روشن
نشده است.
این
تنها یک خلأ
آماری نیست.
هر
نامی که هنوز
پیدا نشده،
بخشی از حقیقتی
است که حکومت
تلاش کرده
پنهان کند.
خانوادههایی
که حتی حق
سوگواری
نداشتند
جنایت
با اعدام
زندانیان پایان
نیافت؛ برای
بسیاری از
خانوادهها،
تازه از آنجا
آغاز شد.
مادرانی
که سالها چشمانتظار
آزادی
فرزندشان
بودند،
ناگهان با خبر
مرگ او روبهرو
شدند؛ بیآنکه
پیکرش را ببینند،
بیآنکه
بتوانند بر
مزارش حاضر
شوند و بیآنکه
حتی بدانند عزیزشان
دقیقاً کجا
دفن شده است.
پدرانی
بودند که
فرزندشان را
از دست دادند،
اما حتی سنگ
قبری برای
نشستن بر مزار
او نداشتند.
خانوادههایی
بودند که
اجازه برگزاری
مراسم سوگواری
نداشتند و
مادرانی
بودند که سالها
با یک پرسش
زندگی کردند:
«فرزند من
کجاست؟»
این
خود، ادامه
همان جنایت
بود.
کشتن
انسان یک جنایت
است؛ اما
پنهانکردن
حقیقت مرگ او
و محرومکردن
خانوادهاش
از حق دانستن
نیز ادامه
همان جنایت
است.
خاوران
و گورهای بینامونشان
در میان
همه نامها و
مکانهای
مرتبط با قتلعام
۶۷،
خاوران تهران
جایگاهی ویژه
دارد.
خاوران
یکی از شناختهشدهترین
محلهای دفن
جمعی قربانیان
قتلعام در
تهران است،
اما این جنایت
تنها در تهران
و خاوران رخ
نداده است. در
شهرها و مناطق
مختلف ایران نیز
قربانیان در
گورهای جمعی و
بینامونشان
دفن شدند و
سرنوشت و محل
دفن بسیاری از
آنان همچنان
روشن نیست.
خاوران
به نماد حافظه
تبدیل شده
است؛ نماد
مقاومت
خانوادههایی
که اجازه
ندادند عزیزانشان
به فراموشی
سپرده شوند.
حکومت
میخواست
گورهای جمعی بینامونشان
بمانند، میخواست
خانوادهها
سکوت کنند و میخواست
نام قربانیان
از حافظه
جامعه پاک
شود.
اما
خاوران به
زبان دیگری
سخن گفت.
هر بیل
خاکی که بر
گورهای بینام
ریخته شد،
نتوانست حقیقت
را دفن کند.
هرچه
حکومت بیشتر
تلاش کرد آثار
جنایت را
پنهان کند،
دادخواهی
خانوادهها بیشتر
به بخشی از
حافظه تاریخی
جامعه تبدیل
شد.
ماشین
کشتار؛ از
زندان تا خیابان
قتلعام
تابستان ۱۳۶۷
پایان ماشین
کشتار حکومت
اسلامی نبود.
این ماشین، پس
از آن تابستان
خونین، از دیوارهای
زندان فراتر
رفت و به صحن خیابانهای
شهرهای ایران
راه یافت.
کشتار دستهجمعی
معترضان در خیابانها،
در امتداد
همان منطقی
شکل گرفت که
در تابستان ۶۷
زندانیان بیپناه
را به دار آویخت:
حذف فیزیکی هر
صدای مخالف
برای حفظ
سلطه.
در
تمامی دهههای
بعد ــ از
سرکوب کوی
دانشگاه در
سال ۷۸
تا اعتراضات
سالهای ۸۸
و ۹۶،
کشتار دستهجمعی
معترضان در
آبان ۹۸،
شلیک مستقیم
به معترضان در
جنبش «زن،
زندگی، آزادی»
در سال ۱۴۰۱
و کشتار
سرکوبگرانه
معترضان در ۱۸
و ۱۹
دیماه ــ حکومت
همان الگو را
تکرار کرد.
خیابانها
به صحنه اعدامهای
میدانی تبدیل
شدند؛ جایی که
شلیک جنگی به
قصد کشت،
رگبار بستن بر
مردم بیدفاع
و به خون کشیدن
راهپیماییهای
مسالمتآمیز،
به ابزار مستقیم
حکومت برای
عقبراندن
جامعه تبدیل
شد.
ماشین
سرکوب، همانگونه
که در سال ۶۷
گورهای دستهجمعی
خاموش ساخت،
در خیابانها
نیز جنایت
دستهجمعی را
تجدید کرد تا
نشان دهد که
حق حیات و حق
اعتراض مردم،
همواره در
برابر بقای
قدرت نادیده
گرفته میشود.
امروز
نیز این چرخه
ادامه دارد.
جنگ
تجاوزکارانه
آمریکا و
اسرائیل علیه
ایران، شرایطی
جنگی و امنیتی
بر جامعه تحمیل
کرده است که
حکومت اسلامی
میکوشد از آن
برای تشدید
سرکوب بهره بگیرد.
در شرایطی که
مردم گرفتار پیامدهای
جنگ، نگرانی
برای جان و
زندگی خود و
خانوادههایشان
و آیندهای
نامعلوماند،
حکومت بر شتاب
اعدامها
افزوده است تا
با ایجاد فضای
هراس و ناامنی،
مردم را از
اعتراض و ایستادگی
بازدارد.
اما
جنگ و فضای
امنیتی نمیتواند
حق مردم برای
زندگی، آزادی
و اعتراض را
از میان ببرد.
حکومتی که در
برابر خواست
مردم، به جای
پاسخگویی دار
برپا میکند،
نشان میدهد
که هنوز همان
منطق قدیمی را
دنبال میکند:
ایجاد ترس برای
حفظ قدرت.
از
تابستان ۱۳۶۷
تا امروز، شکلها
تغییر کردهاند،
اما منطق
سرکوب همان
است: زندانی سیاسی
باید خاموش
شود، معترض باید
مرعوب شود و
جامعه باید از
ترس به سکوت
وادار گردد.
اما
مردم ایران
بارها نشان
دادهاند که
ترس، سرنوشت
محتوم آنان نیست.
سکوت
پایان یافته
است
در
سالهای
نخست، حکومت
توانست با ایجاد
فضای رعب و
سرکوب،
اطلاعات
مربوط به قتلعام
را پنهان کند.
جامعه
جهانی نیز در
آن زمان واکنشی
متناسب با
ابعاد این جنایت
نشان نداد.
اما
سکوت، همیشگی
نماند.
بازماندگان،
خانوادهها و
دادخواهان،
سالها تلاش
کردند حقیقت
را زنده نگه
دارند. شهادت
زندانیان جانبهدربرده،
خاطرات
خانوادهها،
اسناد
منتشرشده و
گزارشهای
حقوقبشری،
بهتدریج تصویری
روشنتر از
آنچه در
تابستان ۱۳۶۷
رخ داد، در
برابر افکار
عمومی قرار
داد.
جنبش
دادخواهی
نشان داد که
حقیقت را نمیتوان
برای همیشه
پشت دیوارهای
زندان، در
پروندههای
محرمانه و زیر
خاک گورهای
جمعی پنهان
کرد.
حقیقت
راه خود را پیدا
میکند.
دادخواهی،
برای گذشته و
آینده
دادخواهی
تنها برای
مردگان نیست.
دادخواهی
برای زندگان
است؛ برای
جامعهای که
نمیخواهد
جنایت عادی
شود و برای
نسلی که نمیخواهد
سرکوب و کشتار
دوباره به
سرنوشت مردم ایران
تبدیل شود.
ما
دادخواهی را
انتقام نمیدانیم.
دادخواهی
یعنی حقیقت
روشن شود، نام
قربانیان ثبت
شود، خانوادهها
حق دانستن
داشته باشند،
محل دفن جانباختگان
مشخص و حفظ
شود، اسناد این
جنایت از بین
نرود و آمران
و عاملان جنایت،
صرفنظر از
مقام و موقعیتشان،
در برابر
عدالت پاسخگو
باشند.
هیچ
قدرتی نباید
آنقدر بزرگ
باشد که
بتواند جنایت
خود را از تاریخ
پاک کند.
۳۸
سال گذشته
است؛ اما
پرونده قتلعام
۱۳۶۷
بسته نشده
است.
زیرا
خون انسانها
با گذشت زمان
به مرکب تاریخ
تبدیل میشود.
آنان
را کشتند، اما
نتوانستند
نامشان را
بکشند. آنان
را در گورهای
جمعی پنهان
کردند، اما
نتوانستند حقیقت
را دفن کنند.
آنان را از خانوادههایشان
گرفتند، اما
نتوانستند یادشان
را از حافظه
مردم ایران بگیرند.
امروز،
در سالگرد آن
تابستان خونین،
در کنار
خانوادههای
قربانیان،
بازماندگان و
همه
دادخواهان میایستیم
و اعلام میکنیم:
نه
فراموشی، نه
انکار، نه
بخششِ جنایت و
نه مصونیت از
مجازات.
ما
خواهان روشنشدن
حقیقت، شناسایی
همه قربانیان،
مشخصشدن محل
گورهای جمعی،
حفظ آثار و
مزار جانباختگان
و محاکمه
آمران و
عاملان این
جنایت در
دادگاههایی
مستقل و
عادلانه هستیم.
زیرا
جامعهای که
جنایتهای
گذشته را
فراموش کند،
ممکن است
دوباره قربانی
همان جنایت
شود.
و ما
نمیخواهیم
تاریخ دوباره
تکرار شود.
خاوران
هنوز زنده
است. دادخواهی
هنوز زنده
است.
حقیقت
هنوز زنده
است.
و نام
جانباختگان
تابستان ۱۳۶۷،
در حافظه ما
زنده است.
سرنگون
باد رژیم
جمهوری اسلامی
زنده
باد آزادی،
دموکراسی،
سوسیالیسم
هیئت
اجرائی
سازمان
کارگران
انقلابی ایران(راه
کارگر)
۱۲ شهریور ۱۴۰۵ برابر ۳
سپتامبر ۲۰۲۶