Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
پنجشنبه ۲۶ شهريور ۱۴۰۵ برابر با  ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :پنجشنبه ۲۶ شهريور ۱۴۰۵  برابر با ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶

ارزیابی هیئت اجرایی سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)

به مناسبت آغاز سال تحصیلی ۱۴۰۵–۱۴۰۶

 

«آموزش رایگان، همگانی، با کیفیت و برابر»

پرچم مبارزاتی معلمان، دانش‌آموزان و دانشجویان

 

مدرسه فقط جایی برای آموختن نیست؛ جایی است که آینده یک جامعه، میان فقر و آزادی، میان تبعیض و برابری، شکل می‌گیرد.

حکومت اسلامی از همان نخستین روزهای شکل‌گیری، مدرسه و دانشگاه را نه تنها مکان آموزش، بلکه یکی از مهم‌ترین میدان‌های ساختن انسان مطلوب خود می‌دانست. آموزش برای این حکومت از همان ابتدا یک مسئله ایدئولوژی حیاتی بود؛ کتاب‌های درسی، محتوای آموزشی، مدیریت مدارس و دانشگاه‌ها و حتی حضور نیروهای مذهبی در محیط‌های آموزشی، همه باید در خدمت ساختن نسلی قرار می‌گرفت که با ارزش‌ها و باورهای رسمی حکومت سازگار باشد.

حساسیت حکومت به مدرسه و دانشگاه تصادفی نبود. مدرسه جایی است که کودکان و نوجوانان در آن نه فقط خواندن و نوشتن، بلکه شیوه اندیشیدن، پرسیدن و نگاه کردن به جهان را می‌آموزند. دانشگاه نیز محل تولید دانش، نقد قدرت و پرورش اندیشه‌های تازه است. حکومتی که بقای خود را بر پایه ایدئولوژی، اطاعت و تمرکز قدرت بنا کرده باشد، نمی‌تواند نسبت به چنین نهادهایی بی‌تفاوت بماند.

از همین رو، "انقلاب فرهنگی" در سال ۱۳۵۹، پاکسازی دانشگاه‌ها، حذف استادان و معلمان مستقل و منتقد، تغییر محتوای کتاب‌های درسی و گسترش کنترل امنیتی و ایدئولوژیک بر محیط‌های آموزشی، بخش‌هایی از یک پروژه واحد بودند. این پروژه در سال‌های بعد نیز با شکل‌های گوناگون ادامه یافت؛ از طرح‌های ایدئولوژیک در مدارس تا حضور گسترده نیروهای حوزوی در محیط آموزشی. در قالب «طرح امین» نیز حدود ۲۵ هزار طلبه برای فعالیت‌های تربیتی و مذهبی در مدارس به کار گرفته شده‌اند.

حتی رهبران حکومت بارها بر ضرورت آغاز این کنترل ایدئولوژیک از سال‌های نخست کودکی تأکید کرده‌اند. هدف روشن بود: مدرسه باید فقط دانش‌آموز تربیت نکند؛ باید انسان مطلوب حکومت را نیز بسازد. اما چهار دهه و اندی پس از آغاز این پروژه، یک تناقض بزرگ پیش روی حکومت قرار گرفته است: حکومت اسلامی در ساختن آن انسانی که آرزو داشت موفق نشده، اما در مسیر ساختن یک نظام آموزشی مدرن، آزاد و پیشرو موانع بزرگی ایجاد کرده است.

مسئله فقط این نیست که حکومت اسلامی نتوانسته جامعه را آن‌گونه که می‌خواست ایدئولوژیک کند. مسئله عمیق‌تر است. ساختار سیاسی و ایدئولوژیک این حکومت با آموزش آزاد، پرسشگر و نقاد ناسازگار است. از همین رو، هر اندازه که جامعه به دانش، تخصص، تفکر انتقادی و آزادی علمی نیازمندتر شده، شکاف میان نیازهای جامعه و الزامات ایدئولوژیک حکومت نیز آشکارتر شده است.

حکومت اسلامی امروز  تجسم یک تناقض تاریخی است: اصول و پیش‌فرض‌هایی که از آغاز بر پایه آنها شکل گرفته، برای حفظ ساختار حکومت ضروری‌اند؛ اما همین اصول و پیش‌فرض‌ها که مانع عادی‌شدن و مدرن‌شدن آموزش و بسیاری از عرصه‌های دیگر در یک جامعه شده‌اند، برانگیزانده یک شورش بزرگ شده است. از این رو پروژه ایدئولوژیک حکومت در بسیاری از زمینه‌ها شکست خورده است، اما هزینه این شکست را جامعه، معلمان، دانش‌آموزان، دانشجویان و خانواده‌های آنان پرداخته‌اند. از اینجاست که این نیروی بزرگ، به ارتشی علیه جمهوری اسلامی تبدیل شده است.

و اینک، در آغاز سال تحصیلی ۱۴۰۵–۱۴۰۶، باید آموزش ایران را نه فقط از زاویه بازشدن درهای مدارس و دانشگاه‌ها، بلکه از منظر بحرانی عمیق‌تر دید؛ بحرانی که فقر، خصوصی‌سازی، تبعیض، سرکوب، جنگ، تحریم و مهاجرت نیروی متخصص را به یکدیگر پیوند داده است.

 

آموزش در ایران امروز؛ میلیون‌ها دانش‌آموز و یک بحران عمیق

 

در سال تحصیلی جدید، حدود ۱۶ میلیون و ۹۰ هزار دانش‌آموز در نزدیک به ۱۱۰ هزار مدرسه دولتی و غیردولتی و حدود ۵۶۰ هزار کلاس درس مشغول تحصیل‌اند. نزدیک به ۵۱ درصد آنان پسر و ۴۹ درصد دخترند. شمار معلمان و کارکنان آموزش و پرورش نیز به بیش از یک میلیون نفر می‌رسد که حدود ۴۸۱ هزار نفر مرد و ۵۳۲ هزار نفر زن هستند. اما پشت این اعداد بزرگ، واقعیتی نگران‌کننده پنهان است: حدود یک میلیون کودک و نوجوان ۶ تا ۱۸ ساله از تحصیل بازمانده‌اند. این رقم تنها یک آمار آموزشی نیست؛ نشانه‌ای از پیوند مستقیم فقر، نابرابری و محرومیت با آینده کودکان است.

در آموزش عالی نیز حدود سه میلیون و پانصد هزار دانشجو در هزاران مرکز دانشگاهی و آموزش عالی تحصیل می‌کنند. اما افزایش شمار دانشجویان به خودی خود نشانه پیشرفت آموزش نیست. پرسش اساسی این است که این جمعیت عظیم دانش‌آموز و دانشجو با چه کیفیتی آموزش می‌بیند، چه فرصت‌هایی در اختیار دارد و پس از پایان تحصیل چه آینده‌ای پیش روی او قرار می‌گیرد؟

در دو دهه گذشته، با وجود تغییرات جمعیتی و افزایش نیازهای جامعه، پوشش آموزشی و کیفیت آموزش پس رفت چشمگیری داشته است. در کنار گسترش کمی آموزش عالی، بحران سواد، ترک تحصیل، کیفیت پایین آموزش، نابرابری منطقه‌ای و طبقاتی و بی‌افقی جوانان تحصیل‌کرده همچنان ادامه دارد.

 

آموزش ایدئولوژیک؛ پاسخگوی نیازهای جامعه نیست

 

آموزش در هر جامعه‌ای تنها انتقال اطلاعات نیست؛ مدرسه و دانشگاه در شکل‌گیری شخصیت، جهان‌بینی و توانایی‌های اجتماعی نسل آینده نقش دارند. اما در حکومت اسلامی، این نقش از ابتدا با پروژه‌ای ایدئولوژیک و سیاسی درآمیخته است.

"انقلاب فرهنگی" سال ۱۳۵۹ نقطه عطف این روند بود. دانشگاه‌ها برای مدتی تعطیل شدند و پاکسازی استادان و دانشجویان آغاز شد. محتوای آموزشی مورد بازنگری ایدئولوژیک قرار گرفت و کنترل سیاسی بر دانشگاه‌ها گسترش یافت. در مدارس نیز کتاب‌های درسی و برنامه‌های آموزشی بارها با هدف تقویت آموزش مذهبی و ارزش‌های رسمی حکومت تغییر کردند.

طرح‌هایی مانند «وحدت حوزه و دانشگاه»، گسترش مدارس و مراکز آموزش دینی، حضور نیروهای حوزوی در مدارس و تأکید بر آموزش‌های مذهبی از سال‌های نخست کودکی، همه در همین چارچوب قابل فهم‌اند. در چنین ساختاری، پرسشگری زمینه ساز تردید می شود، تردید به نقد و نقد به چالش قدرت. از همین رو، آموزش آزاد و اندیشه انتقادی همواره با محدودیت‌هایی روبه‌رو بوده‌اند.

حکومت اسلامی نتوانسته نسل‌های جدید را مطابق الگوی ایدئولوژیک مطلوب خود شکل دهد. جامعه ایران، با وجود همه فشارها، بسیار متنوع‌تر، سکولارتر و پرسشگرتر از آن چیزی شده است که دستگاه ایدئولوژیک حکومت می‌خواست. اما شکست این پروژه به معنای بی‌هزینه بودن آن نیست. حکومت در همین مسیر توانسته است بخش بزرگی از ظرفیت آموزش مدرن، آزاد و خلاق را فرسوده و محدود کند.

 

خصوصی‌سازی آموزش و تعمیق شکاف طبقاتی

 

اصل سی‌ام قانون اساسی بر آموزش رایگان تأکید می‌کند. با این حال، طی دهه‌های گذشته آموزش به‌تدریج از یک حق عمومی به عرصه‌ای برای گسترش مناسبات بازار و خرید و فروش فرصت‌های آموزشی تبدیل شده است. گسترش مدارس غیردولتی از اواخر دهه ۱۳۶۰، کاهش سهم واقعی آموزش در بودجه عمومی، افزایش هزینه‌های تحصیل و رشد انواع خدمات آموزشی پولساز، شکاف میان آموزش برخورداران و آموزش محرومان را عمیق‌تر کرده است.

 امروز خانواده‌ای که توانایی پرداخت هزینه کلاس‌های تقویتی، آموزش زبان، آزمون‌های آزمایشی، مدارس با امکانات بهتر و خدمات آموزشی گوناگون را دارد، در موقعیت کاملاً متفاوتی با خانواده‌ای قرار می‌گیرد که حتی تأمین هزینه‌های اولیه تحصیل برایش دشوار است. این شکاف از مدرسه آغاز می‌شود و تا دانشگاه ادامه پیدا می‌کند. سهم دهک‌های بالای درآمدی در دستیابی به رتبه‌های برتر کنکور و دانشگاه اساسآ قابل مقایسه با سهم فرزندان خانواده‌های محروم نیست. مدارس استعدادهای درخشان، نمونه، غیردولتی و برخوردار سهمی بسیار بیشتر از مدارس عادی در موفقیت‌های آموزشی دارند؛ در حالی که بخش بزرگی از دانش‌آموزان در مدارس دولتی با کلاس‌های پرجمعیت و امکانات محدود تحصیل می‌کنند.

به این ترتیب، آموزش که باید یکی از مهم‌ترین ابزارهای کاهش نابرابری باشد، خود به بازتولیدکننده  نابرابری بیشتر تبدیل شده است.

 

فقر، آموزش را از درون تهی می‌کند

 

فقر فقط مانع ورود کودک به مدرسه نیست؛ کیفیت حضور او در مدرسه را نیز تغییر می‌دهد.

خانواده‌ای که با دشواری هزینه خوراک، مسکن و درمان را تأمین می‌کند، برای خرید کتاب، دفتر، لباس، کیف، وسایل آموزشی و پرداخت هزینه‌های جانبی مدرسه با مشکل روبه‌روست. افزایش شدید قیمت لوازم‌ تحریر و کوچک‌تر شدن سبد خرید خانواده‌ها، فشار اقتصادی را به درون کلاس درس منتقل کرده است. در بسیاری از خانواده‌های کم‌درآمد، کودک ناچار است زودتر وارد بازار کار شود. در مناطق محروم، فاصله جغرافیایی مدرسه، کمبود امکانات، فقر خانواده و نبود دسترسی مناسب به آموزش، ترک تحصیل را افزایش می‌دهد.

بازماندن از تحصیل نیز خود فقر را بازتولید می‌کند. کودکی که امروز از آموزش محروم می‌شود، فردا با فرصت‌های شغلی کمتر، درآمد پایین‌تر و آسیب‌پذیری اجتماعی بیشتری روبه‌رو خواهد بود. به این ترتیب، فقر و محرومیت آموزشی یک چرخه بسته می‌سازند؛ فقر، کودک را از آموزش دور می‌کند و آموزش ناکافی، او را دوباره به سوی فقر بازمی‌گرداند.

 

جنگ، تحریم و تهاجم نظامی؛ ضربه‌ای مضاعف بر آموزش

 

بحران آموزش را نمی‌توان از شرایط عمومی جامعه جدا کرد. جنگ، تهاجم نظامی، تحریم و فشارهای اقتصادی، پیش از همه بر دوش فرودستان و خانواده‌های کارگری و کم‌درآمد سنگینی می‌کنند. وقتی درآمد خانواده کاهش می‌یابد و هزینه مسکن، خوراک، درمان و حمل‌ونقل افزایش پیدا می‌کند، آموزش نخستین حقی نیست که خانواده می‌تواند با خیال آسوده برای آن هزینه کند. کودک ممکن است همچنان نامش در فهرست مدرسه باشد، اما کیفیت زندگی و امکان واقعی یادگیری او به‌شدت آسیب دیده است. تخریب زیرساخت‌ها، ناامنی، جابه‌جایی خانواده‌ها، آسیب‌های روانی ناشی از جنگ و اختلال در فعالیت مدارس و دانشگاه‌ها نیز آثار خود را بر نسل جدید باقی می‌گذارد.

از سوی دیگر، تحریم‌های گسترده و فشار اقتصادی، توان دولت و جامعه را برای سرمایه‌گذاری در آموزش کاهش داده‌اند. نتیجه آن است که خانواده‌های کم‌درآمد در برابر طوفانی قرار گرفته‌اند که هم‌زمان چند سوی زندگی آنان را درهم می‌کوبد: گرانی، بیکاری، کاهش قدرت خرید، ناامنی اقتصادی و دشوارتر شدن دسترسی به آموزش باکیفیت. در چنین شرایطی، دفاع از آموزش رایگان و باکیفیت فقط دفاع از یک مطالبه صنفی نیست؛ بخشی از دفاع از حق زندگی شایسته برای اکثریت جامعه است.

 

بحران کیفیت: وقتی تعداد جای کیفیت را می‌گیرد

 

افزایش تعداد دانش‌آموزان و دانشجویان بدون سرمایه‌گذاری متناسب در کیفیت آموزش، نمی‌تواند نشانه پیشرفت پایدار باشد. کلاس‌های پرجمعیت، کمبود امکانات آموزشی، فرسودگی مدارس، فشار کاری معلمان، کاهش قدرت خرید آنان و ضعف امکانات پژوهشی دانشگاه‌ها، همه بر کیفیت آموزش اثر می‌گذارند.

در بسیاری از مناطق کشور، مسئله فقط کمبود تجهیزات پیشرفته نیست؛ گاه ابتدایی‌ترین امکانات آموزشی نیز به اندازه کافی وجود ندارد. فاصله میان مدارس برخوردار و محروم، فاصله میان مرکز و مناطق پیرامونی و شکاف میان شهر و روستا، همچنان عمیق است. در آموزش عالی نیز گسترش کمی دانشگاه‌ها بدون ایجاد فرصت‌های واقعی پژوهشی و شغلی، به انباشت مدرک بدون چشم‌انداز روشن منجر شده است. بحران آموزش زمانی عمیق‌تر می‌شود که مدرک از دانش جدا شود و دانش نیز از امکان ساختن آینده‌ای مستقل و شایسته جدا بماند.

 

دانش‌آموختگان: آینده‌ای که در مسیر مهاجرت از دست می‌رود

 

اما بحران آموزش در پایان دوران تحصیل متوقف نمی‌شود. دانش‌آموزی که با دشواری از مدرسه می‌گذرد و دانشجویی که سال‌ها برای کسب دانش و تخصص تلاش می‌کند، در پایان راه با این پرسش بنیادی روبه‌رو می‌شود: این دانش و توانایی قرار است در کجا به کار گرفته شود؟

جامعه سال‌ها برای آموزش و پرورش نیروی انسانی متخصص هزینه می‌کند، اما همان ساختار سیاسی و اجتماعی که بر سر راه آموزش آزاد و پیشرو مانع ایجاد کرده است، در ادامه نیز امکان به‌کارگیری شایسته این نیروها و ساختن آینده‌ای متناسب با دانش و توانایی آنان را محدود می‌کند.

در ساختاری که شایستگی و تخصص در برابر رابطه، وابستگی سیاسی و نزدیکی به شبکه‌های قدرت عقب رانده می‌شود، تحصیلات عالی لزوماً به آینده‌ای روشن منتهی نمی‌شود. در بسیاری از عرصه‌ها، دسترسی به فرصت‌های شغلی و پیشرفت حرفه‌ای تحت تأثیر شبکه‌های قدرت و وابستگی‌های سیاسی و ایدئولوژیک قرار می‌گیرد و همین امر ارزش واقعی تخصص و شایستگی را تضعیف می‌کند.

نتیجه: بیکاری یا اشتغال نامتناسب بخشی از دانش‌آموختگان، باعث بی‌ثباتی شغلی و فقدان چشم‌انداز حرفه‌ای است. جوانی که سال‌ها برای کسب دانش هزینه کرده، اما در پایان می‌بیند  با تخصصش راهی برای ساختن آینده اش در کشور پیدا نمی‌کند، طبیعی است که به مهاجرت بیندیشد.

بدین‌سان، آموزش به جای آنکه پلی برای ساختن آینده باشد، برای بخشی از نسل تحصیل‌کرده به راهی پرپیچ‌وخم و بی‌افق تبدیل می‌شود و مهاجرت به یکی از گزینه‌های پیش روی آنان بدل می‌گردد. فرار مغزها فقط خروج چند پزشک، مهندس، پژوهشگر، استاد یا متخصص از کشور نیست. جامعه برای آموزش و پرورش هر یک از آنان سال‌ها هزینه کرده است. مهاجرت آنان، خروج بخشی از سرمایه علمی و انسانی جامعه و از دست رفتن بخشی از آینده کشور است. این مهاجرت در بسیاری موارد تنها انتخاب اقتصادی نیست؛ انتخابی برای رهایی از ساختاری است که در آن افق پیشرفت حرفه‌ای و زندگی مستقل محدود شده است.

کشوری که دانشگاه‌هایش دانش تولید می‌کنند اما نمی‌تواند برای دانش‌آموختگانش آینده بسازد، بخشی از آینده خود را از دست می‌دهد. حکومت اسلامی در حالی که می‌کوشد انسان مطلوب ایدئولوژیک خود را در مدرسه و دانشگاه پرورش دهد، هم‌زمان بخشی از بهترین و آموزش‌دیده‌ترین نیروهای جامعه را به سوی خروج از کشور سوق می‌دهد. این یکی از تلخ‌ترین تناقض‌های نظام آموزشی امروز ایران است: جامعه برای ساختن نیروی متخصص هزینه می‌کند و سپس شرایطی پدید می‌آید که بخشی از همین نیروها آینده خود را در جای دیگری جست‌وجو می‌کنند.

 

سرکوب معلم و استاد؛ خاموش کردن چراغ‌های آموزش

 

معلم و استاد فقط انتقال‌دهنده کتاب درسی نیستند. آنان حیاتی ترین بخش نیروی فکری جامعه‌اند و طبیعی است که در برابر نابسامانی‌های اجتماعی و آموزشی حساس باشند. به همین دلیل، اعتراض صنفی معلمان در سال‌های گذشته بارها با برخورد امنیتی و قضایی روبه‌رو شده است. احضار، بازداشت، پرونده‌سازی، اخراج، تعلیق، محرومیت از حقوق و مزایا و احکام سنگین، بخشی از تجربه فعالان صنفی معلمان بوده است.

بر اساس گزارش‌های منتشرشده از وضعیت فعالان صنفی، در فاصله مهر ۱۴۰۴ تا مرداد ۱۴۰۵ موارد متعددی از بازداشت، احضار، صدور حکم و جریمه علیه معلمان ثبت شده است. در میان آنان معلمان شاغل و بازنشسته حضور داشته‌اند و بخش بزرگی از احضارها و پرونده‌ها به فعالیت‌های صنفی و اعتراضی مربوط بوده است. سرکوب معلم فقط سرکوب یک فرد نیست؛ ضربه زدن به نهادی است که باید کودکان را به پرسیدن، اندیشیدن و شناختن جهان تشویق کند.

 

دانشگاه؛ سنگر علم یا میدان رویاروئی های امنیتی؟

 

دانشگاه نیز طی سال‌های گذشته بارها نشان داده است که نمی‌تواند به نهادی خاموش و فرمان‌بردار تبدیل شود. اعتراضات دانشجویی، همراهی دانشجویان با جنبش‌های اجتماعی و اعتراض استادان به سیاست‌های حکومت، با واکنش امنیتی روبه‌رو شده است. استادان منتقد با فشارهایی چون اخطار، توبیخ، جلوگیری از ارتقا، تعلیق همکاری، اخراج و بازنشستگی اجباری مواجه شده‌اند. گزارش‌های مربوط به برخورد با صدها عضو هیئت علمی پس از اعتراضات ۱۴۰۱، نشان می‌دهد که فشار بر دانشگاه محدود به بازداشت دانشجو نبوده است.

پس از تعطیلی یا اختلال دوماهه دانشگاه‌ها در جریان جنگ نیز گزارش‌هایی از اخراج و تعلیق دانشجویان در دانشگاه‌های مختلف منتشر شد. در دانشگاه شریف از اخراج و تعلیق شماری از دانشجویان، در دانشگاه شهید بهشتی از مسدود شدن دسترسی‌های آموزشی و در دانشگاه علم و صنعت و دانشگاه تهران از پرونده‌های متعدد انضباطی گزارش شده است.

دانشگاه بدون آزادی علمی و امنیت برای اندیشیدن، دانشگاه نیست؛ ساختمانی است که در آن کلاس و آزمایشگاه باقی مانده اما روح دانشگاهی از آن گرفته شده است.

 

تبعیض‌های چندلایه در آموزش

 

بحران آموزش در ایران فقط طبقاتی نیست. تبعیض در آموزش چهره‌های گوناگونی دارد و در نقاط مختلف کشور، با زبان، جنسیت، محل زندگی، مذهب و وضعیت اقتصادی درهم می‌آمیزد.

اصل پانزدهم قانون اساسی امکان استفاده از زبان‌های محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‌ها و تدریس ادبیات آنها در مدارس را به رسمیت شناخته است، اما آموزش زبان مادری همچنان با محدودیت‌های جدی روبه‌روست. کودکانی که زبان مادری‌شان فارسی نیست، ممکن است در نخستین سال‌های تحصیل با دشواری بیشتری روبه‌رو شوند. این مسئله در مناطق محروم و کم‌برخوردار، آثار عمیق‌تری دارد.

تبعیض جنسیتی نیز همچنان بر آموزش سایه افکنده است. فقر، فاصله جغرافیایی، نبود وسیله رفت‌وآمد مناسب، کمبود مدارس دخترانه در برخی مناطق، ازدواج زودهنگام و فشارهای خانوادگی از عواملی هستند که می‌توانند دختران را از ادامه تحصیل بازدارند.

در برخی استان‌های محروم، سال‌های تحصیل دختران به‌مراتب کمتر از مناطق برخوردار کشور است. شکاف میان تهران و برخی استان‌های مرکزی با مناطقی چون سیستان و بلوچستان، نمونه‌ای روشن از نابرابری منطقه‌ای در فرصت‌های آموزشی است.

کودکان مهاجر، از جمله کودکان افغانستانی، نیز در مواردی با مشکلات اداری، محدودیت‌های ثبت‌نام و تبعیض روبه‌رو بوده‌اند.

تبعیض مذهبی نیز یکی دیگر از چهره‌های این بحران است. جوانان بهایی بارها از ادامه تحصیل در دانشگاه محروم شده‌اند و محروم هستند و تلاش‌های آنان برای ایجاد امکان آموزشی مستقل نیز با فشار و سرکوب مواجه شده است.

آموزش برابر زمانی معنا دارد که کودک، صرف‌نظر از جنسیت، زبان، محل تولد، مذهب و درآمد خانواده، از فرصت واقعی و برابر برای یادگیری برخوردار باشد.

 

معلمان؛ نیروی روشنایی

 

در برابر این همه فشار، معلمان فقط قربانیان سیاست‌های آموزشی نیستند؛ آنان یکی از مهم‌ترین نیروهای مقاومت اجتماعی در دفاع از آموزش عمومی‌اند.

جنبش معلمان طی دو دهه گذشته توانسته است تشکل‌های صنفی  خود را در نقاط مختلف کشور  ایجاد کند. و از متشکل شدن این  تشکل ها و کانون های صنفی " شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران" را بوجود آورد و اعتراض‌های صنفی معلمان، مطالبات مربوط به دستمزد و امنیت شغلی را با خواست دفاع از آموزش عمومی پیوند زند.

معلمی که برای حقوق خود مبارزه می‌کند، هم‌زمان برای کیفیت آموزش نیز مبارزه می‌کند. وقتی معلم مجبور است چند شغل داشته باشد، وقتی دستمزد او کفاف زندگی را نمی‌دهد و وقتی امنیت شغلی ندارد، کیفیت آموزش نیز آسیب می‌بیند.

پیوند میان معلمان و خانواده‌ها نیز اهمیت ویژه‌ای دارد. مدرسه بدون مشارکت والدین و جامعه نمی‌تواند از حقوق کودکان دفاع کند. انجمن‌های اولیا و مربیان، شوراهای مدرسه و تشکل‌های مستقل معلمان می‌توانند حلقه اتصال مدرسه با جامعه باشند. تجربه جنبش معلمان نشان می‌دهد که سازمان‌یابی مستقل، دموکراتیک و از پایین، نه یک امر حاشیه‌ای، بلکه شرط دفاع پایدار از حقوق آموزشی است.

 

آموزش رایگان؛ از یک شعار به یک حق اجتماعی

 

«آموزش رایگان، همگانی، باکیفیت و برابر» باید از سطح شعار فراتر برود و به یک حق اجتماعی واقعی تبدیل شود. معنای آموزش رایگان حذف شهریه و سپس رها کردن خانواده‌ها در برابر هزینه‌های جانبی نیست. مدرسه‌ای که شهریه ندارد اما خانواده برای کتاب، لباس، رفت ‌وآمد، کلاس‌های تقویتی و امکانات اولیه باید هزینه‌های سنگین بپردازد، هنوز آموزش رایگان واقعی ارائه نمی‌دهد.

آموزش همگانی نیز فقط به معنای ثبت‌نام کودکان نیست؛ باید امکان واقعی حضور و یادگیری برای همه فراهم باشد.

 آموزش باکیفیت نیازمند معلمانی برخوردار از دستمزد شایسته، امنیت شغلی و فرصت رشد حرفه‌ای، کلاس‌های استاندارد، مدارس مناسب، امکانات آموزشی و پژوهشی و فضای آزاد علمی است.

و آموزش برابر یعنی پایان دادن به ساختاری که در آن کیفیت آموزش به جیب خانواده و محل تولد کودک وابسته نباشد.

برای تحقق چنین آموزشی، باید سهم آموزش در بودجه عمومی افزایش یابد، خصوصی‌سازی و کالایی‌شدن آموزش متوقف شود، مدارس دولتی از امکانات مناسب برخوردار شوند و آموزش عالی از مدار سود و رابطه و گزینش‌های سیاسی خارج شود.

 

آموزش و آینده جامعه

 

آموزش مسئله‌ای جدا از آینده جامعه نیست. هر جامعه‌ای که امروز درباره مدرسه و دانشگاه تصمیم می‌گیرد، در حقیقت درباره فردای خود تصمیم گرفته است.

اگر کودکی به دلیل فقر از مدرسه بازبماند، جامعه بخشی از آینده خود را از دست داده است. اگر معلمی به دلیل اعتراض صنفی سرکوب شود، جامعه یکی از نیروهای فکری خود را خفه کرده است. اگر استاد دانشگاه به دلیل اندیشه‌اش اخراج شود، علم آسیب دیده است. اگر دانش‌آموخته‌ای به دلیل نبود آینده شغلی کشور را ترک کند، جامعه بخشی از توانایی خود برای ساختن آینده را از دست داده است. و اگر جنگ و تحریم و فشار اقتصادی، خانواده‌های فرودست را چنان زیر فشار قرار دهد که آموزش فرزندانشان به مسئله‌ای دست‌دوم تبدیل شود، شکاف اجتماعی نسل به نسل عمیق‌تر خواهد شد.

آموزش آزاد، همگانی و برابر، فقط خواست معلمان و دانشجویان نیست؛ مطالبه همه کسانی است که جامعه‌ای آزاد، عادلانه و انسانی می‌خواهند.

حکومت اسلامی در بیش از چهار دهه گذشته نتوانسته پروژه ایدئولوژیک خود را به سرانجام برساند. نسل‌های جدید نشان داده‌اند که حاضر نیستند جهان را از دریچه ایدئولوژی رسمی حکومت ببینند. اما شکست این پروژه، نباید ما را از هزینه سنگینی که جامعه برای آن پرداخته غافل کند. آموزش ایران می‌توانست بسیار آزادتر، مدرن‌تر، عادلانه‌تر و باکیفیت‌تر باشد.

امروز دفاع از آموزش عمومی، دفاع از آینده‌ای است که در آن دانش به امتیاز طبقاتی تبدیل نشود، مدرسه ابزار تبلیغات ایدئولوژیک نباشد، دانشگاه میدان سرکوب امنیتی نباشد و آینده جوانان به رابطه، وابستگی و مهاجرت گره نخورد. آینده جامعه را نمی‌توان به ثروتمندان سپرد؛ همان‌گونه که نمی‌توان آن را در خدمت ایدئولوژی، سرکوب، جنگ و بازار قرار داد. آینده، از کلاس‌های درس آغاز می‌شود. و دفاع از مدرسه، در حقیقت دفاع از حق فرزندان این سرزمین برای دانستن، اندیشیدن، پرسیدن و ساختن آینده‌ای انسانی‌تر است.

آموزش، فقط آماده‌ کردن انسان برای زندگی نیست؛ خودِ زندگیِ یک جامعه است. هر جا مدرسه آزاد باشد، امکان اندیشیدن زنده می‌ماند؛ و هر جا اندیشیدن آزاد باشد، هیچ قدرتی نمی‌تواند آینده جامعه را برای همیشه به نام خود مصادره کند.

 

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی

زنده باد آزادی، دموكراسی و سوسیالیسم

هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)

پنجشنبه ۲۶ شهريور ۱۴۰۵ برابر با  ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2026 ©