Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
سه-شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴ برابر با  ۱۷ فوريه ۲۰۲۶
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :سه-شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴  برابر با ۱۷ فوريه ۲۰۲۶

 

تراژدیِ وارونه:

وقتی فرزندِ قربانی، ابزار تطهیر استبداد می‌شود

نوید مومن زاه

سلطنت‌طلبی به‌مثابه پناهگاه روانی؛ و نئوفاشیسم به‌مثابه آینده‌ی پنهان آن

وقتی فرزندِ قربانیِ ساواک، زیر پرچم سلطنت‌طلبی می‌ایستد، این فقط یک انتخاب سیاسی نیست؛ این نشانه‌ی عادی‌سازی جنایت و آغاز تحریف حافظه‌ی تاریخی است.

اگر خطر عروج نئوفاشیسم ایرانی را نشناسیم و برای مقابله با آن تاکتیک و راهکار نداشته باشیم، ممکن است مردم ایران از فاشیسم مذهبی رها شوند؛ اما بی‌تردید به ورطه‌ی هولناک فاشیسمی دیگر سقوط کنند ـ فاشیسمی ویرانگرتر و فریبنده‌تر. همان‌گونه که انقلاب بهمن، با آن‌که امید آزادی را در دل‌ها روشن کرد، در نهایت به کابوسی بدل شد که در آن «چشم‌ها رو به بهشت بود، اما پاها راه جهنم را می‌رفت».

یکی از نشانه‌های نگران‌کننده‌ی این روند، ماجرای مازیار جزنی است؛ فرزند بیژن جزنی، روشنفکر کمونیست و آزادی‌خواهی که در یکی از جنایت‌های آشکار ساواک، همراه با هشت زندانی سیاسی دیگر از زندان اوین به تپه‌های اوین برده شد و با سناریوی رسوای «می‌خواستند فرار کنند» تیرباران گردید؛ جنایتی که بدون چراغ سبز بالاترین سطح قدرت ـ یعنی شخص شاه ـ ممکن نبود.

اکنون دیدنِ فرزند آن قربانی در تجمعی که در فضای تبلیغ سلطنت‌طلبی و بازسازی چهره‌ی استبداد پهلوی شکل گرفته، صرفاً یک «انتخاب سیاسی» نیست؛ این یک تراژدی تاریخی است.

تراژدی‌ای که در آن، حافظه‌ی خونین یک نسل به بازی گرفته می‌شود.

اما مسئله فقط «مازیار جزنی» نیست.

مسئله یک الگوی خطرناک‌تر است:

استبداد، قربانیان خود را به خدمت می‌گیرد

استبداد فقط با سرکوب زنده نمی‌ماند؛

استبداد با تحریف، تخریب و فریب حافظه ادامه پیدا می‌کند.

و یکی از کارآمدترین ابزارهای تحریف این است که قربانیان دیروز ـ یا بازماندگان آن‌ها ـ را به صحنه بیاورد تا جنایت را کوچک جلوه دهد، یا حتی آن را «قابل فهم» و «قابل بخشش» کند.

هیچ چیز برای تطهیر یک حکومت سرکوبگر مفیدتر از این نیست که فرزندِ یک قربانی، امروز در صف مدافعان همان نظم بایستد.

این دقیقاً همان لحظه‌ای است که جنایت، نه فقط تکرار می‌شود، بلکه عادی‌سازی می‌شود؛ و چنان جلوه داده می‌شود که گویی برای «حفظ نظم» یا «نجات کشور» ضروری بوده است.

سلطنت‌طلبی، برای بسیاری پناهگاه روانی است، نه یک باور سیاسی

در فضای امروز، بسیاری از گرایش‌ها به سلطنت‌طلبی نه از مسیر مطالعه‌ی تاریخ، بلکه از مسیر ترس شکل می‌گیرد:

ترس از فاشیسم مذهبی، از سرکوب حکومت اسلامی، از فروپاشی، از آینده‌ی نامعلوم و افق‌های تیره و بی‌چشم‌انداز.

برای بخشی از جامعه، سلطنت‌طلبی یک پناهگاه روانی است؛ نوعی فرار از اضطراب جمعی.

اما مشکل این‌جاست که این «پناهگاه»، خود بر ستون‌های خطرناک بنا شده است: ستون‌هایی مانند «جاوید شاه» که معنای پنهانش چیزی جز تقدیس قدرت، حذف مردم، و بازسازی رابطه‌ی رعیت و ارباب نیست.

آن‌چه با شعار «جاوید شاه» عرضه می‌شود، در ظاهر نوستالژی است؛ اما در عمق خود پروژه‌ی سیاسی بازگرداندن استبداد است. استبدادی که اگر فرصت پیدا کند، این بار با تجربه‌ی بیشتر، تبلیغات حرفه‌ای‌تر و خشونتی سازمان‌یافته‌تر بازخواهد گشت.

فاجعه این‌جاست: فرزندِ تراژدی، به کمدی سیاسی تبدیل می‌شود

فاجعه آن‌جاست که فرزند یک قربانی، با لبخندی بزرگ در تجمع شاه‌دوستان ظاهر می‌شود و جنایتِ آشکار علیه پدرش را ـ که یکی از رسواترین جنایت‌های دوران پهلوی بود ـ زیر پای همان جریانی می‌ریزد که امروز در پی تطهیر ساواک و بازسازی آن دوران است.

برای بسیاری قابل فهم نیست که چگونه فرزند یک قربانی ساواک می‌تواند به جریانی نزدیک شود که یا جنایت ساواک را انکار می‌کند، یا آن را «ضرورت تاریخی» می‌نامد.

اما این اتفاق، فقط یک سقوط شخصی نیست؛

این نشانه‌ی همان بیماری سیاسی–روانی است که نئوفاشیسم از آن تغذیه می‌کند.

نئوفاشیسم با چکمه نمی‌آید؛ با وارونه‌سازی حقیقت می‌آید

نئوفاشیسم با شعارهای پرزرق‌وبرق می‌آید، با عادی‌سازی فاجعه می‌آید، با تحریف حافظه می‌آید.

می‌آید تا جان و خون انسان‌ها را فرشی کند برای حفظ قدرت «یک نفر»، و برای بازگرداندن جامعه به عصر اطاعت.

و در چنین روندی، قربانی دیروز ـ اگر آگاه نباشد ـ می‌تواند به ابزار تبلیغ جلاد تبدیل شود.

اگر این روند را نفهمیم، انقلاب آینده نیز مصادره خواهد شد

انقلاب بهمن به ما نشان داد که سقوط یک حکومت، الزاماً به معنای پیروزی آزادی نیست.

اگر جامعه حافظه‌ی تاریخی‌اش را از دست بدهد، اگر استبداد گذشته بزک شود، اگر جنایتکاران تطهیر شوند و قربانیان به حاشیه رانده شوند، تاریخ دوباره تکرار خواهد شد؛ با چهره‌ای جدید و شعاری تازه.

مازیار جزنی تنها یک فرد نیست؛

او نماد یک خطر است:

خطرِ روزی که مردم ایران، در میان خستگی و خشم، به دام «پناهگاهی» بیفتند که در واقع دروازه‌ی نئوفاشیسم است.

و اگر این خطر را نشناسیم، ممکن است دوباره چشم‌ها رو به آزادی باشد،

اما پاها، راه استبداد را بروند.

🌹🌍🌹

سیاسی شدن جامعه؛

 وقتی به دام ارتجاع و بازتولید استبداد می‌افتد

 

نقدی بر نگاه پویان مقدسی

نوید مومن زاده

با وبا طاعون را درمان نمی‌کنند.

پویان مقدسی، شاعر و نویسنده‌ای مترقی و قابل احترام است. نوشته‌ی اخیر او، با نیتی انسانی و صادقانه بیان شده و از این منظر قابل درک است که از «به میدان آمدن مردم» و عبور بخشی از جامعه از بی‌تفاوتی سیاسی ابراز خوشحالی می‌کند، حتی اگر این حرکت در جبهه‌ای مخالف باورهای او باشد.

پویان مقدسی می نویسد: «باور کنید با وجود اختلاف جدی با ایده پهلوی و مخالفت آشکار با پادشاهی خواهان، صادقانه از تصمیم سیاسی بخش بزرگی از جامعه خوشحالم که به جای سال ها ایستادن در صف اصلاحات و یا تکرار من سیاسی نیستم، حالا برای مبارزه و به زیر کشیدن جمهوری اسلامی به میدان آمده، حتی در جبهۀ مخالف من!»

اما به گمان من، این زاویه‌ی نگاه—هرچند از نظر اخلاقی قابل فهم—از نظر سیاسی و تاریخی، دچار اشکالی جدی است؛ زیرا «حضور در خیابان» و «فریاد سیاسی» همیشه نشانه‌ی رشد آگاهی نیست. گاه جامعه به میدان می‌آید، اما نه برای آزادی، بلکه برای بازتولید اقتدار و ساختن شکل تازه‌ای از استبداد.

سیاسی شدن مردم؛ وقتی به ضدِ سیاست تبدیل می‌شود

این‌که مردم از «بی‌تفاوتی» عبور کنند، فی‌نفسه خبر خوبی است؛ اما فقط به یک شرط:

این عبور، به سوی آگاهی و آزادی باشد، نه به سمت هیجان کور و فرمان‌بری جمعی.

چیزی که امروز در بخشی از جامعه می‌بینیم، بیش از آن‌که «سیاسی شدن» باشد، نوعی جایگزینی سیاست با شعار است.

و شعار، وقتی جای اندیشه را می‌گیرد، سیاست از میدان خارج می‌شود و چیزی به‌نام «جمعیت» وارد می‌شود: جمعیتی که می‌تواند فردا هر نامی را فریاد بزند، بی‌آنکه بداند به کجا رانده می‌شود.

پویان مقدسی می‌گوید خوشحال است که مردم به میدان آمده‌اند، حتی اگر در جبهه‌ی مخالف او باشند.

اما مسئله این است که «به میدان آمدن» همیشه به معنای رشد سیاسی نیست.

گاهی مردم به میدان می‌آیند تا از سیاست فرار کنند؛

تا به جای دشواریِ ساختن آینده، به یک چهره، یک افسانه، یک پرچم، یا یک «پدر مقتدر» پناه ببرند.

آن‌جا که شعار «جاوید شاه» به‌جای آزادی می‌نشیند،

آن‌جا که فریاد «مرگ بر سه مفسد» جای عدالت را می‌گیرد،

آن‌جا که نفرت به جای تحلیل می‌نشیند،

و آن‌جا که تاریخ به جای نقد، تبدیل به نوستالژی می‌شود…

ما دیگر با «سیاسی شدن» روبه‌رو نیستیم.

ما با یک انفجار روانیِ جمعی روبه‌رو هستیم که می‌تواند مواد خام یک فاشیسم نو را فراهم کند.

سیاسی شدن یعنی جامعه بفهمد قدرت چیست، سرکوب چگونه بازتولید می‌شود، و آزادی چگونه باید ساخته شود.

اما آن‌چه امروز در اردوگاه سلطنت‌طلبی افراطی دیده می‌شود، بیشتر شبیه این است:

طوق لعنت اصلاحات از گردن برداشته شده،

اما بلافاصله طوق لعنت دیگری بر گردن افتاده است؛

طوقی سیاه‌تر، خشن‌تر، و خطرناک‌تر: فاشیسم سلطنتی با ماسک نجات ایران.

اگر مردم واقعاً سیاسی شده بودند، نخستین کارشان این بود که هر نوع بازگشت به استبداد را رد کنند؛

نه این‌که از استبداد مذهبی به سوی استبداد موروثی فرار کنند.

اگر مردم واقعاً سیاسی شده بودند، شعارشان «آزادی» بود نه «جاوید شاه».

اگر مردم واقعاً سیاسی شده بودند، مطالبه‌شان «عدالت و حقوق بشر» بود نه «انتقام و حذف».

اگر مردم واقعاً سیاسی شده بودند، با دیدن تهدید و خشونت، عقب می‌نشستند نه کف بزنند.

و اگر مردم واقعاً سیاسی شده بودند، هر رسانه‌ای را که نقش دستگاه تبلیغاتی قدرت را بازی کند، افشا می‌کردند، نه این‌که آن را منبع حقیقت بدانند.

بنابراین، این نوع خوشحالی از «به میدان آمدن مردم»، اگر با تحلیل دقیق همراه نباشد، خطرناک است.

زیرا گاهی مردم به میدان می‌آیند، اما نه برای آزادی؛

بلکه برای آن‌که با مشت‌های گره‌کرده، آزادی را دفن کنند.

و این همان تراژدی تاریخی ماست:

ملتِ زخم‌خورده‌ای که از استبداد خسته می‌شود،

اما به جای ساختن راه رهایی، به دنبال «نجات‌دهنده» می‌گردد؛

و نجات‌دهنده، معمولاً همان استبداد است، فقط با یونیفورمی دیگر.

پس نه، هر حرکت ضدِ اصلاحات، الزاماً حرکت آزادی‌خواهانه نیست.

و نه، هر «ضد جمهوری اسلامی بودن»، الزاماً معنای مترقی دارد.

گاهی جامعه از چاله بیرون می‌آید، اما نه به جاده‌ی روشن،

بلکه به سمت حفره‌ی سیاه یک اقتدارگرایی تازه.

و آن‌جا دیگر مسئله «اختلاف سلیقه سیاسی» نیست؛

مسئله این است که یک بخش از جامعه، آگاهانه یا ناآگاهانه، دارد مصالح لازم برای ساختن یک فاشیسم آینده را جمع می‌کند.

مردم سیاسی شده‌اند؛ اما بخشی از این سیاسی‌شدن، نه به آگاهی و آزادی، بلکه به ابزاری برای پیشبرد و برساختن استبدادی تازه تبدیل شده است.

 

🌹🌍🌹

خون مردم، فرشی قرمز زیر پای رضا پهلوی

نوید مومن زاده

(درنگی بر جمله‌ای هولناک از ایرج مصداقی)

 

روز شنبه در مونیخ، در میان جمعیتی که با فریادهای «جاوید شاه» و شورِ یک نمایش سیاسی سازمان‌یافته گرد آمده بودند، یکی از سخنرانان جمله‌ای گفت که باید آن را با دقت شنید؛ نه به عنوان یک لغزش زبانی، بلکه به عنوان یک اعتراف سیاسی و اخلاقی.

شعار «جاوید شاه» دیگر فقط یک شعار نیست؛ به کلمه‌ای جادویی و تعیین‌کننده تبدیل شده است. گویی در جهان سلطنت‌طلبان، هر کس این واژه را بر زبان بیاورد، «خودی» و صاحب حق است؛ و هر کس آن را تکرار نکند، «غیرخودی» است و باید حذف شود.

این شعار به‌تدریج از یک جمله‌ی تبلیغاتی به معیارِ حق حیات بدل می‌شود:

هرکس «جاوید شاه» بگوید، حق زندگی دارد؛ و هرکس نگوید، سزاوار تحقیر، تهدید، طرد و حذف است.

این همان جایی است که سیاست از گفت‌وگو عبور می‌کند و به مناسک وفاداری می‌رسد؛ مناسکی که در آن، انسان‌ها نه با عقل و استدلال، بلکه با میزان پرستش‌شان سنجیده می‌شوند. و این دقیقاً یکی از نشانه‌های کلاسیک فاشیسم است: تبدیل جامعه به اردوگاه «مؤمنان» و «نامؤمنان».

در چنین فضایی، ایرج مصداقی بر جایگاه رفت و با لحنی هیجانی، شعارهایی از جنس فاشیسم را بازتاب داد؛ از جمله همان شعار شناخته‌شده‌ی جریان‌های اقتدارگرا:

«یک ملت، یک پرچم، یک رهبر.»

اما اوج سخنان او، جمله‌ای بود که هولناک‌تر از هر شعار دیگر است؛ جمله‌ای که باید آن را ثبت کرد و فراموش نکرد:

«امروز ایران فرشی خون گسترده برای استقبال از شاهزاده رضا پهلوی.»

این جمله، یک توصیف شاعرانه نیست.

یک استعاره‌ی ساده هم نیست.

این جمله، عریان‌ترین صورتِ نگاه فاشیستی به انسان و سیاست است.

فرش را برای قدم‌زدن پهن می‌کنند.

فرش را زیر پا می‌اندازند.

پس وقتی کسی می‌گوید «فرش خون»، یعنی خون مردم باید ریخته شود تا رهبر از روی آن عبور کند؛ یعنی مرگ جوانان باید رخ دهد تا شکوه ورود «شاهزاده» ساخته شود.

اینجا دیگر انسان «هدف» نیست؛ انسان «وسیله» است.

و این همان لحظه‌ای است که فاشیسم آغاز می‌شود: آن‌جا که جان انسان ارزش ذاتی خود را از دست می‌دهد و به «هزینه‌ی لازم» برای قدرت تبدیل می‌شود.

فاشیسم همیشه از خون تغذیه می‌کند؛ چون بدون قربانی نمی‌تواند عظمت جعلیِ رهبر را بسازد. در منطق فاشیستی، مرگ مردم نه یک فاجعه، بلکه یک سرمایه است؛ خون نه نشانه‌ی جنایت، بلکه نشانه‌ی «پیشروی» تلقی می‌شود. و در همین منطق است که قربانی دیگر قربانی نیست؛ قربانی، «مصالح قدرت» است.

ما این زبان را فقط در آلمان هیتلری و ایتالیا و اسپانیا ندیده‌ایم.

ما این زبان را با گوشت و پوست خود در ایران تجربه کرده‌ایم.

این زبان، زبان خمینی بود.

خمینی در روزهای انقلاب و پس از آن، با صراحتی هولناک می‌گفت:

«بریزید این خون‌ها را؛ اسلام با خون زنده است.»

او نیز خون را تقدیس می‌کرد.

او نیز مرگ را ابزار مشروعیت می‌دانست.

او نیز از مردم می‌خواست قربانی شوند تا حکومت تثبیت شود.

و ما دیدیم که این منطق به کجا رسید:

به زندان، شکنجه، اعدام‌های جمعی، جنگِ فرساینده، و قتل‌عامی که هنوز هم سایه‌اش از تاریخ ما کنار نرفته است.

فاشیسم همیشه یک ویژگی ثابت دارد:

برای خود «رهبر» می‌سازد، و برای رهبر، «قربانی» طلب می‌کند.

از همین روست که شعارهایی مانند:

«یک ملت، یک پرچم، یک رهبر»

فقط شعار نیستند؛ این‌ها اعلام جنگ با مفهوم آزادی و دموکراسی‌اند. زیرا دموکراسی یعنی جامعه‌ی چندصدا، یعنی حق اختلاف، یعنی گردش قدرت، یعنی قانون. اما فاشیسم یعنی یک صدا، یک پرچم، یک فرمانده، و یک ملتِ مطیع.

اکنون باید پرسید:

کدام جوان ایرانی به خیابان آمد تا خونش فرش قرمز زیر پای رضا پهلوی شود؟

کدام انسان آزادی‌خواه جانش را کف دست گرفت تا راه بازگشت یک «شاهزاده» را هموار کند؟

مردم ایران به خیابان آمدند برای زندگی.

برای کرامت.

برای رهایی از تحقیر.

برای آینده‌ای که در آن انسان، برده‌ی دین و سلطنت و سرنیزه نباشد.

اما در نگاه سلطنت‌طلبانه‌ی فاشیستی، این مردم نه «انسان» که «سوخت»اند؛ سوختی برای نمایش بازگشت. درست به همین دلیل است که سال‌هاست با امید کاذب بازی می‌کنند: با دروغِ «ریزش نیروها»، با افسانه‌ی «گارد جاویدان»، با وعده‌ی «کمک در راه است»، با ادعای «استارلینک‌های صدها هزار تایی»، و با تحریک مردم به حضور در خیابان، بی‌آن‌که کوچک‌ترین مسئولیتی نسبت به جان آنان بپذیرند.

و این‌جاست که معنای جمله‌ی ایرج مصداقی آشکار می‌شود:

وقتی خون مردم «فرش استقبال» باشد، یعنی کشته شدن جوانان نه فاجعه است و نه جرم؛ بلکه «مقدمه‌ی ورود رهبر» است.

این نگاه، دقیقاً همان چیزی است که خمینی گفت و جمهوری اسلامی بر اساس آن بنا شد:

حکومت بر دوش جنازه‌ها.

قدرت بر شانه‌ی قربانیان.

مشروعیت با خون.

به همین دلیل است که این جمله باید ثبت شود و فراموش نشود.

چون نشان می‌دهد پروژه‌ی سلطنت‌طلبی، اگر به قدرت برسد، نه پایان خشونت، بلکه بازتولید همان منطق قربانی‌سازی است؛ همان منطقی که می‌گوید:

«مردم بمیرند، مهم نیست؛ رهبر باید بیاید.»

اما حقیقت این است:

هیچ رهبر و هیچ شاهزاده‌ای ارزش یک قطره خون مردم را ندارد.

و هرکس خون مردم را «فرش» می‌نامد، آزادی‌خواه نیست؛ او فقط تاجر خون است.

مردم ایران، فرشِ خون برای استقبال هیچ‌کس نیستند.

مردم ایران صاحب سرزمین‌اند، صاحب حق‌اند، و صاحب آینده.

و آینده‌ی ایران نه از مسیر تقدیس مرگ، بلکه از مسیر پاسداشت زندگی و کرامت انسانی ساخته می‌شود.

🌹🌍🌹

نوید

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2026 ©