ترامپ
میخواهد نفت
ایران را
کنترل کند؛ بر
تلی از ویرانی
و جسد
نوید
مومن زاده
یکدم
نگاه کن که چه
بر باد میدهی
چندین
هزار امید بنیآدم
است این
ترامپ
دیگر پنهان نمیکند
که از تجاوز
به ایران چه
هدفی را در سر
دارد. کافیست
این بخش از
سخنانش را
بخوانیم:
او
به فایننشال
تایمز گفته
است که میخواهد
«نفت ایران را
در اختیار بگیرد»
و حتی احتمال
تصرف پایانهی
اصلی صادرات
نفت ایران در
جزیرهی خارگ
را مطرح کرده
است.
این
فقط یک جمله نیست؛
نقشهای است
که بیپرده بیان
شده است.
ترامپ
و نتانیاهو،
همصدا و همجهت،
بارها تکرار
کردهاند:
ایران
را ویران میکنیم،
به عصر حجر
بازمیگردانیم
و زیرساختهایش
را نابود خواهیم
کرد.
این
تهدیدها دیگر
شعار نیستند؛
بیان ارادهای
واقعی برای
درهم شکستن یک
کشور است.
آنچه
در این تهدیدها
نهفته است،
روشن است:
ویرانسازی
زیرساختهای
حیاتی—آب،
برق، اقتصاد و
منابع انرژی—تا
کشوری باقی
بماند تهی از
توان بازسازی؛
سرزمینی که
امکان زیست
عادی در آن از
میان برود.
این
همان منطقی
است که در
«دکترین ضاحیه»
دیدهایم؛
ویرانسازی
گسترده برای
تحمیل ارادهی
نظامی و سیاسی.
تجربهی
لبنان در سال ۲۰۰۶
و آنچه در غزه
رخ داد، نشان
داده است که این
الگو چگونه
عمل میکند:
نابودی بیتمایز،
با بیاعتنایی
به هزینهی
انسانی.
در این
چارچوب، آنچه
«تغییر حکومت»
نامیده میشود،
هدف نهایی نیست؛
بلکه
ابزاری است در
دل هدفی بزرگتر:
کنترل منابع،
بهویژه نفت،
در دل ویرانی.
ترامپ
از مدلی سخن میگوید
که آن را موفق
میداند: الگوی
«ونزوئلایی».
در این
الگو، هدف نه
اشغال مستقیم،
بلکه فروپاشی
سریع ساختار
قدرت از طریق
فشار حداکثری،
بیثباتسازی
و در صورت
لزوم ضربهی
نظامی است.
تصور
بر این است که
با حذف یا تضعیف
رأس قدرت،
ساختار از
درون فرو میریزد
و سپس با تکیه
بر نیروهای
همسو، دولتی
کارگزار شکل میگیرد؛
دولتی که در
ازای بقا،
منابع کشور—بهویژه
نفت—را در اختیار
قدرت مداخلهگر
قرار میدهد.
این
همان پروژه ی
«سریع، کمهزینه
و پُرسود»ی
است که از آن
سخن گفته میشود.
اما
این نگاه،
نسبت به واقعیت
پیچیدهی ایران،
سادهانگارانه
و نادقیق است.
با اینحال،
حتی اگر چنین
پروژهای به
اهداف کامل
خود نرسد، نتیجه
برای مردم ایران
چیزی جز فاجعه
نخواهد بود:
ویرانی
زیرساختها،
فروپاشی حیات
اجتماعی، و از
دست رفتن جانهای
بیشمار.
در
چنین شرایطی،
حتی شکست این
تجاوز نیز به
معنای پیروزی
مردم نیست؛
زیرا
کشوری برجای میماند
زخمی، فرسوده
و بهشدت تضعیفشده.
در این
میان، موضع
بخشی از نیروهای
سیاسی خارج از
کشور نیز بر این
فاجعه سایهای
سنگینتر میاندازد.
در
روز ۲۸
فوریه، زمانی
که میلیونها
نفر در آمریکا
در اعتراض به
سیاستهای
ترامپ به خیابانها
آمده بودند،
رضا پهلوی از
او تشکر کرد و
خواستار
تداوم حملات و
بمبارانها
شد.
همزمان،
هوادارانش با
شعار «جاوید
شاه» از این
موضع استقبال
کردند و نشان
دادند که برای
آنان، نه جان
مردم و نه
سرنوشت ایران،
اولویت نخست نیست؛
آنچه
در مرکز خواست
آنان قرار
دارد، بازگشت
سلطنت است—حتی
اگر این
بازگشت بر ویرانههای
یک کشور و بر
تلی از جسد
بنا شود.
بدون
شک، حکومت
اسلامی و
رهبران آن، بهخاطر
کشتار و سرکوب
مردم ایران در
طول ۴۷
سال گذشته،
جنایتکارند.
اما
امروز، ترامپ
و نتانیاهو نیز
که با ادعای «پیشگیری
از جنایت» سخن
میگفتند، با
ویرانی و
بمباران، خود
به جنایتکارانی
تازهنفس علیه
مردم ایران
تبدیل شدهاند.
حقیقت
تلخ این است:
در
بازی قدرت،
آنان که جنگ
را آغاز میکنند
و آنان که در
رؤیای قدرت با
آن همصدا میشوند،
شاید در اهداف
خود ناکام
بمانند—
اما
آنچه بیتردید
بر جای میماند،
سرزمینی ویران
و آیندهای
سوخته برای
مردمی است که
قربانی این
معادلهاند.
🌹🌍🌹
جنگ
علیه حکومت، یا
ویرانی ایران؟
نوید
مومن زاده
«رضا
پهلوی از
ترامپ خواست
به اقدام نظامی
علیه حکومت ایران
ادامه دهد»
وقتی
رضا پهلوی از
دونالد ترامپ
و بنیامین
نتانیاهو میخواهد
حملات نظامی
را ادامه
دهند،
دیگر
با یک موضع سیاسی
معمولی روبهرو
نیستیم؛
این،
ایستادن در
کنار تداوم یک
جنگ ویرانگر
است—با آگاهی
از پیامدهای
انسانی آن.
این
جنگ، برخلاف
روایتهایی
که ساخته میشود،
به
«هدفگیری
حکومت» محدود
نمانده است.
آنچه
در عمل در حال
رخ دادن است،
تخریب یک کشور
است:
زیرساختهایی
که حاصل دههها
کار مردم
بوده،
دانشگاههایی
که باید محل
تولید آینده
باشند،
و
محلاتی که
زندگی در آنها
جریان داشت.
در این
میان، سلطنتطلبان
میکوشند این
واقعیت را
وارونه نشان
دهند؛
به این
مداخلهی
نظامی چهرهای
«بشردوستانه»
بدهند
و آن
را بهعنوان
مسیری برای
«نجات» معرفی
کنند.
اما
حقیقتی که حذف
میشود این
است:
هیچ
رهاییای از
دل بمباران
شهرها بهدست
نمیآید.
وقتی
ویرانی یک
جامعه بهعنوان
«هزینهی
لازم» پذیرفته
میشود،
مرزی
خطرناک فرو میریزد—
مرزی
میان خواست تغییر
سیاسی
و
توجیه رنج و
مرگ انسانها.
تناقض
آشکار همینجاست:
جریانی
که بیش از همه
از «ایران» سخن
میگوید،
در
برابر ویرانی
همان ایران،
نهتنها ایستادگی
نمیکند،
بلکه
از آن حمایت میکند.
این
وضعیت را نمیتوان
به «اختلاف
نظر» تقلیل
داد.
با
دو نگاه روبهرو
هستیم:
یکی
که تغییر را
از دل جامعه و
با تکیه بر
مردم میبیند،
و دیگری
که آن را به
مداخلهی
نظامی خارجی
گره میزند.
تجربهی
تاریخی بارها
نشان داده است
که
مسیر دوم، بهجای
آزادی،
ویرانی،
بیثباتی و
وابستگی بهجا
میگذارد.
پرسش
اصلی این است:
آیا
میتوان به
نام آزادی،
ویرانی
یک کشور، و
کشتار مردم غیرنظامی
و کودکان را
توجیه کرد؟
پاسخ،
در
همان آوارهایی
است که بر سر
مردم فروریخته
است.
🌹🌍🌹
نامگذاری
تنگه هرمز به
«تنگه ترامپ»
نوید
مومن زاده
اسمِ
رمز ادامهی
تجاوز برای
تصرف خاک ایران
وقتی
دونالد ترامپ
از نامگذاری
تنگه هرمز سخن
میگوید،
با یک
ژست تبلیغاتی
ساده روبهرو
نیستیم؛
بلکه
با نشانهای
از منطق ادامهی
جنگ مواجهیم.
تنگه
هرمز یکی از حیاتیترین
گذرگاههای
انرژی جهان
است.
کنترل
آن—حتی در سطح
نمادین—به
معنای ادعای یک
«پیروزی» بزرگ
است.
در
همینجا،
معنای این نامگذاری
روشن میشود:
ترامپ
بهدنبال
نقطهای است
که بتواند جنگ
را با آن «موفق»
اعلام کند.
از این
زاویه، جنگ
هنوز به هدف
خود نرسیده
است؛
و دقیقاً
به همین دلیل
ادامه پیدا میکند.
تحرکات
نظامی در
منطقه، از
جمله اعزام
«تفنگداران دریایی
آمریکا»،
در
همین چارچوب
قابل فهم است:
تلاش
برای تثبیت
حضور و نزدیک
شدن به همان
نقطهی مطلوب.
در
کنار آن، حمایت
و تأمین مالی
از سوی کشورهایی
مانند
امارات
متحده عربی و
عربستان سعودی،
امکان
تداوم این مسیر
را فراهم کرده
است.
در
چنین شرایطی،
سخن گفتن از
«مذاکره»
بیش
از آنکه
نشانهی پایان
جنگ باشد،
به یک
نمایش سیاسی
شبیه است—
نمایشی
برای خرید
زمان تا رسیدن
به همان «لحظهی
پیروزی».
نامگذاری
تنگه هرمز،
در این
معنا، فقط یک
اسم نیست؛
اسمِ
رمزی است برای
ادامهی جنگ.
جنگی
که تا رسیدن
به نقطهی
دلخواه
طراحانش،
متوقف
نخواهد شد.
فرستادن
کماندوها به
خلیج فارس نیز
در همین
چارچوب قابل
فهم است؛
این
همان الگویی
است که چند
ماه پیش هم دیده
شد:
ارسال
پیدرپی تجهیزات
نظامی به
منطقه،
در
کنار پیش بردن
یک «مذاکرهی
نمایشی».
در این
الگو، مذاکره
نه برای رسیدن
به توافق،
بلکه
برای تحمیل
«تسلیم کامل»
است.
و
اگر این تسلیم
از مسیر
مذاکره حاصل
نشود،
از
مسیر جنگ
دنبال خواهد
شد.
تا
زمانی که آن
«لحظهی اعلام
پیروزی» ساخته
شود؛
حتی
اگر این پیروزی،
بر ویرانههای
یک منطقه و به
بهای رنج میلیونها
انسان بنا
شود.
🌹🌍🌹
فریبکاری
رضا پهلوی و
نابودی میراث
ملی
نوید
مومن زاده
در
شرایطی که جنگ
و تجاوز نظامی
غیرقانونی
آمریکا و
اسرائیل به ایران،
جان انسانها،
زیرساختهای
حیاتی، و میراث
تاریخی و
فرهنگی را هدف
قرار داده و
موجودیت ایران
را تهدید میکند—تهدیدی
که خود یکی از
اهداف اعلامنشده
این حملات
است—سخن گفتن
از «حفاظت» و
«پاسداری» از این
میراث، تنها
زمانی معنا
دارد که با
موضعی روشن و یکپارچه
در برابر خودِ
ویرانی همراه
باشد. در غیر این
صورت، این
سخنان نه
نشانه مسئولیتپذیری،
بلکه بیانگر
نوعی دوگانگی
در گفتار و
کردار است.
مواضع
رضا پهلوی در
این زمینه،
نمونهای
آشکار از همین
تناقض است. از یکسو،
او شرایطی را
که به تشدید
فشار و مداخله
خارجی علیه ایران
انجامیده،
«فرصت» و حتی
«کمک» توصیف
کرده است؛
موضعی که
عملاً در همسویی
با سیاستهایی
قرار میگیرد
که پیامد مستقیم
آنها جنگ، تخریب
و ناامنی است.
از سوی دیگر،
همین فرد در
جایگاه مدافع
میراث فرهنگی
ظاهر میشود و
از ضرورت
حفاظت از آثار
تاریخی و هویت
ملی سخن میگوید.
در این
میان، بخشی از
جریان سلطنتطلب
نیز در عمل
نشان داده است
که این ادعاها
تا چه اندازه
از واقعیت
فاصله دارند؛
کسانی که همزمان
با فرود آمدن
بمبها بر سر
مردم و شهرهای
ایران، در خیابانهای
برخی شهرهای
اروپایی با
عربدههای
«جاوید شاه» به
پایکوبی میپردازند،
چگونه میتوانند
مدعی ارزشگذاری
بر میراث
فرهنگی و تاریخی
یک ملت باشند؟
این رفتارها
نهتنها
نشانهای از بیاعتنایی
به جان انسانهاست،
بلکه گویای
فقدان هرگونه
حساسیت نسبت
به حافظه تاریخی
و سرمایههای
فرهنگی ایران
است.
این
دو موضع، در
کنار هم قابل
جمع نیستند.
تجربه تاریخی
نشان داده است
که در هر جنگی،
نخستین قربانیان
نهفقط انسانها،
بلکه حافظه
تاریخی یک ملتاند:
بناهای فرهنگی،
آثار معماری و
فضاهای شهری
که حامل هویت
جمعیاند.
بنابراین، هر
رویکردی که به
تشدید چنین
شرایطی یاری
برساند، ناگزیر
در مسیر تخریب
همین میراث
قرار میگیرد—حتی
اگر در سطح
گفتار، ادعای
حفاظت از آن
مطرح شود.
از این
منظر، سخنان
اخیر رضا پهلوی
درباره
پاسداری از میراث
فرهنگی، بدون
نقد صریح و بیپرده
عاملان ویرانی
و بدون فاصلهگیری
روشن از سیاستهایی
که به این وضعیت
انجامیدهاند،
بیش از آنکه
بیانگر دغدغهای
واقعی باشد،
تلاشی برای
پوشاندن یک
تناقض عمیق
است. این رویکرد،
در عمل بازتولید
همان منطقی
است که ابتدا
شرایط ویرانگر
را مشروع جلوه
میدهد و سپس
در برابر پیامدهای
آن، ژستِ
دلسوزی میگیرد.
این
الگو، پیشتر
نیز در مواضع
او در قبال
تحریمها دیده
شده است: حمایت
از سازوکارهایی
که فشار
اقتصادی بر
مردم را تشدید
میکند، و همزمان
ابراز همدردی
با همان مردمی
که زیر بار این
فشارها زندگی
میکنند. چنین
دوگانگیای
نهتنها کمکی
به بهبود وضعیت
نمیکند، بلکه
به فرسایش
اعتماد عمومی
نیز دامن میزند.
در
نهایت، مسئله
بر سر یک اصل
ساده و روشن
است: نمیتوان
همزمان از
شرایطی که به
ویرانی میانجامد
استقبال کرد و
در عین حال
مدعی پاسداری
از میراث و هویت
یک ملت شد.
دفاع واقعی از
میراث فرهنگی،
از مخالفت صریح
با هر عاملی
که آن را تهدید
میکند آغاز میشود—نه
با سکوت در
برابر آن، و
نه با توجیه
آن در قالب
واژههایی چون
«فرصت» و «کمک».
مردم
این تناقض را
میبینند و بهخوبی
درک میکنند
که مسئولیتپذیری
واقعی، در همسویی
گفتار و کردار
معنا پیدا میکند،
نه در فاصله میان
آنها.
🌹🌍🌹