Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۰ برابر با  ۱۶ می ۲۰۲۱
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۰  برابر با ۱۶ می ۲۰۲۱
سرمایه داری و مذهب

سرمایه داری به مثابه مذهب

 

والتر بنیامین و ماکس وبر

نویسنده: میشل لووی

برگردان: ستار رحمانی

ویراستار: ایوب رحمانی

 

 

درآمد

 

جستار کوتاه بنیامین با عنوان "­سرمایه­داری به­مثابه مذهب" که در سال 1921نوشته شد، تنها پس از چندین دهه از مرگ وی منتشر گردید.

 

هدف جستار این است که نشان دهد، سرمایه­داری  یک کیش مذهبی[1] بی­رحم و آشتی­ناپذیر است که انسان را به "درگاه یأس و ناامیدی" می­کشاند.

 

این یک سند شگفت­انگیز است که مستقیماَ بر مبنای " اخلاق پروتستان و روح سرمایه­داری  وبر" بنا نهاده شده است. اما بنیامین –  تا حدودی مانند ارنست بلوخ (اسم آلمانی است)  بلاخ یا اریک فروم -  تحلیل "آزاد از  ارزش­گذاری"[2]  وبر را به جدال بی­رحمانه علیه سرمایه­داری تبدیل می­کند؛ این را شاید از سوسیالیسم رمانتیک و رهایی­بخش  گوستاو لادویور الهام گرفته باشد.

 

 مقاله­ی حاضر به تحلیل بخشی از جستار بنیامین و رابطه­ی آن با تزهای وبر وهچنین رابطه­ی آن با سنت رمانتیک  ضدسرمایه­داری می­پردازد.

***

 در میان نوشته­های منتشر نشده­ی والتر بنیامین که در سال 1985 انتشار یافت، جستار ناتمام "سرمایه­داری به مثابه مذهب" در جلد ششم  Gesammelte Schriften [3]، یکی از جالب­ترین  و قابل توجه­ ترین­ها است. رابطه این نوشته با شرایط کنونی جهان، شگفت­انگیز است.  جستار باتمام زیرنوشته­ها و کتابنامه، فقط شامل چهار یا پنج صفحه است. این مطلب که به قصد انتشار نوشته نشده بود بسیار فشرده، پارادوکسیکال و بعضی اوقات رازگونه است و براحتی قابل رمزگشايی نیست. نظرات مطرح شده، کوششی است ناتمام در تفسیر که بیشتر بر فرضیات استوارند تا یقین و بخش­های سایه­گونه­ای وجود دارند که قابل درک نیستند. این  بخش­ها ممکن است که به سبک کتاب مقدس یا تفسیر متون فقهی، که سعی دارند به کاوش در جزئیات و جستجو برای ردیابی رابطه و معنای هر حُکمی بپردازند، خوانده شوند.

عنوان جستار مستقیمأ از کتاب ارنست بلوخ به نام " توماس مونزر همچون حکیم الهی انقلاب" (1921 ) وام گرفته شده است، که در آنجا ارنست بلوخ، مذهب کالونیسم  را بخاطر"ازبین بردن کامل مسیحیت" و جایگزین ­کردن عناصر آن با مذهب جدید، "سرمایه­داری به­مثابه مذهب" و یا "کلیسای مامون"[4] تقیبیح می­کند. ما می­دانیم که بنیامین این کتاب را خوانده زیرا در نامه­ای به دوست خود، جرشوم در 27  نوامبر1921 به او می­گوید: "اخیراَ بلوخ طی دیدارش ازاینجا، نمونه­های چاپی و کامل "مونزر" را به من داد، و من شروع به خواندنِ آن کردم[5].

این امر نشان می­دهد که تاریخی که جستار بنیامین به نگارش درآمده آنگونه که ویراستاران در یکی از یادداشت­ها می­گویند، دقیقاً "پیش از اواسط سالِ 1921" نبوده، بلکه "لااقل در اواخرِ1921 بوده است. همچنین باید بیاد داشت که بنیامین هیچ­وقت با نظرات دوستش در مورد خیانت کالونیست/پروتستان به روح وا قعی مسیحیت، هم­داستان نبود[6].

 

  جستار بنیامین به وضوح از کتاب "اخلاق پروتستان و روح سرمایه­داری" ماکس وبر الهام گرفته است. در جستار، دوبار به کتاب وبر اشاره شده است، یک بار در متن کتاب Gesammelt Aufsatza Religionssoziolog (1922)  و بار دیگردر کتابDie Soziallehren der christlichen kirchen und  (1912) اثر ارنست ترولتسج که در ارتباط با منشاء سرمایه­داری، تزهایی مشابه تزهای وبر را بسط داده است.

 به­هرصورت همانطور که مشاهده خواهیم کرد، استدلال بنیامین فراسوی وبر می­رود و مهم­تراز همه او حمله­ی آتشین علیه سرمایه­داری را جایگزین تحلیل "آزاد از ارزش­گذاری" وبر می­کند.

     

جستار با این حکم کوبنده شروع می­کند که: "باید به سرمایه­داری به مثابه مذهب نگریست"، سپس تزهای وبر بدین­گونه مورد استناد قرار می­گیرد که شرح انتقادی را مضاعف سازد؛ "اثبات این­که سرمایه­داری ساختاری مذهبی دارد- یعنی نشان دادن اینکه سرمایه­داری آن­گونه که وبر فکر می­کند صورت­بندی­ای نیست که توسط مذهب فقط مشروط شده باشد، بلکه اساسا یک پدیده­ی مذهبی است - ما را به جهان بی­کرانه­ی بحث و جدل می­کشاند". در ادامه، همین نظر تا حدی به شکل رقیق­شده­اش دوباره ظاهر می­شود، در حقیقت این­بار نزدیکتر به استدلالِ وِبِر است که می­گوید: "مسیحیت، در دوران اصلاحات، از استقرار سرمایه­داری حمایت نکرد، او خودش را به سرمایه­داری تبدیل کرد". این، در همین حد، چندان از نتیجه­گیری­های کتاب "اخلاق پروتستان" وبر فاصله ندارد. چیزی که جدید است نظریه­ی ماهیت ِ کاملا مذهبی داشتن خود سیستم سرمایه­داری است؛ این نظریه خیلی از نظریه­ی وِبِر فراتر می­رود، اگر چه در بسیاری موارد به تحلیل­های وی اتکاء  دارد.

 

هر دوجنبه­ی پاسخ بنیامین به وِبِر در بحثِ او در مورد ویژه­گی­های اصلی "ساختار مذهبی سرمایه­داری" آمده است. بنیامین در این زمینه از وِبِر نقلِ قول نمی­آورد اما بحث او از ایده­ها و استدلال­های جامعه­شناس آلمانی (وبر) تغذیه می­کند؛ او به این استدلال­ها از لحاظ جامعه­شناسی، سیاسی و فلسفی (و شاید الهیات­شناسی) معنای جدید، معنایی بی­نهایت انتقادی و رادیکال­تر می­بخشد بطوری که این استدلال­ها در تضاد با تزهای وبر در مورد سکولاریساسیون (دین­جداگری – داریوش آشوری) قرار می­گیرند.    

 

اولین ویژه­گی قطعی مذهب سرمایه­داری این است که سرمایه­داری: 

 

یک کیش مذهبی خالص است، شاید افراطی­ترین کیشی که تاکنون وجود داشته است، در این کیش هرچیزی که مستقیما به آن ربط نداشته باشد بی­معنی است. این کیش فاقد دُگم و یا الهیات معین است.  از همین روست که سودمندگرائی در آن  رنگ مذهبی به خود می­گیرد.

 

به بیان دیگر، پراتیک اخلاقِ سودمندگرایانه­ی سرمایه­داری – سرمایه گذاری­ها، بورس­بازی، عملیات مالی، دستکاری درمعاملات ارزی، سهام و خرید و فروشِ کالاها – به معنای کیشِ مذهبی است. سرمایه­داری نیازی به پذیریش یک رشته اصول عقاید، حکمت، یا الهیات ندارد. آنچه که به حساب می­آید اقدامات است؛ اقداماتی که در پویایی اجتماعی خود شکل مناسک در آیین مذهبی بخود می­گیرند. بنیامین این مذهب سرمایه­داری را با کیش­های خداناباور که آنها نیز "از همان آغاز، عمل­گرا" و بدون آرمان­های "وراتجربی" بودند،  مقایسه می­کند که این خود تا حدی در تضاد با استدلال او در باره­ی مسیحیت و اصلاحات پروتستان است.

اما این چه چیزی است که اجازه می­دهد تا کسی این اعمال اقتصادی سرمایه­داری را در یک "کیش" مذهبی مستحیل کند؟ بنیامین این را توضیح نمی­دهد اما چند خط پائین­تر کلمه­ی "پرستش­گر" را به کار می­برد. ما فرض را بر این می­گذاریم که برای او، کیشِ سرمایه­داری شاملِ بعضی از مقدسات است که مورد پرستش هستند. برای مثال: "مقایسه بین تصاویر  قِدیسان درمذاهب گوناگون و اسکناس­های کشورهای مختلف". بنابر این پول، در شکل اسکناس، می­بایست همان نقشی را در این کیش ایفا کند که  قدیسان در مذاهب "معمولی" دارند. نکته جالب این است که بنیامین در  یک عبارت  از کتاب خیابان یکطرفه (1928) اسکناس­های بانکی را با "نمای معماری سردر ِ دوزخ"  مقاسیه می­کند که بیانگر"روح  القُدس  جدیت" سرمایه­داری[7] است. همچنین به یاد آوریم که بر در و یا سردر "دوزخ"  در اثر دانته، این جمله معروف نوشته شده  که "بعد از ورود امیدی نیست[8]".  

 

به قول مارکس، اینها همان کلماتی است که سرمایه­دار برای آموزش کارگران بر سر دَرِ ورودی کارخانه، حکاکی کرده بود. همانطور که پائین­تر مشاهده خواهیم  کرد، از نظر بنیامین، یأس، حالت مذهبی جهان ِ تحت تسلط سرمایه­داری است اما اسکناس تنها یکی از  تجلیات قدیس بسیارمهم یعنی پول درکیش سیستم سرمایه­داری است: پول خدا است، یا بقول بنیامین، پول "پلوتو... خدای ثروت" است. در بخش کتاب­نامه­ی جستار به یک نمونه از حمله­ی بی­رحمانه، اما از سر یأس به قدرت مذهبی ِ پول اشاره می­شود و آن فرازی است از کتاب "فراخوان به سوسیالیسم " اثر گوستاو لندوئر، نویسنده­ی آنارشیست یهودی – آلمانی که کتاب­اش در 1919 یعنی درست یک سال پیش از قتل نویسنده توسط ارتش، به دنبال شکست انقلاب، در مونیخ انتشار یافت. در صفحه یادشده در یادداشت­های بخش کتابنامه­ی جستار، از قول  لندوئر چنین آمده است:  

 

  فریتز ماتنر[9] در   Wörterbuch der Philiosophiنشان داد که در آغاز  کلمه­ی "خدا"Gott  از 

[Gegossene] سرچشمه می­گیرد، و هر دو معنای "ذوب کردن یا"قالب"، "الگو"، "بت" [Götze]

را می­دهند.

خدا یک محصول مصنوعی ساخته­ی انسان­هاست، که یک جان برای خودش می­یابد،جان انسان­ها را بخود مجذوب کرده، و در نهایت بسیار قدرتمندتر از انسا­­ن­ها می­شود.

تنها "قالب" (cast) Gegossene ، تنها "الگو" Götze  و تنها "خدا"یی که انسان­ها به آن جان بخشیدن پول است. پول مصنوعی و زنده  است.  پول، پولِ  بیشتر و بازهم پول بیشتر تولید می­کند، و پول تمام قدرت در  جهان را دارد.

چه کسی است که نبیند، حتی امروز، آن خدا هیچ چیز نیست بجز یک روح که به دست انسان­ها هستی یافته است. روحی که تبدیل به یک چیز زنده شده است Ding ، یک هیولا Unding ، که هیچ معنایی Unsinn  در زندگی ما نیافته است؟

  پول ثروت نمی­آفریند،  ثروت است، خودش ثروت است؛ هیچ ثروت دیگری به غیر از پول وجود ندارد.[10]

 

البته ما نمی­دانیم بنیامین تا چه حد با استدلال  لندوئرهم­داستان است، اما می­توانیم گمان کنیم، که فراز مورد اشاره در جستار بنیامین نمونه­ای است از آنچه که وی از "پراتیک کیش" مذهب سرمایه­داری درک می­کند. از دیدگاه مارکسیستی، پول یکی از تجلیات – و نه مهمترین تجلی – سرمایه است، اما بنیامین در 1921، به سوسیالیسم رمانتیک و رهایی­بخش گوستاو لندوئر– یا جورج سورل –  نزدیک تر بود تا  به مارکس و انگلس. تنها  بعدها  یعنی در "پروژه­ی بازارهای طاق­دار"،The arcades”   “Project بود  که او مفاهیم مارکسیستی را برای نقد کیش- بت واره­گی کالا و تحلیل بازارهای طاق­دار پاریس همچون "معبد سرمایه تجاری" به کار برد. با این وجود میان جستار ناتمام 1921 و کتاب باارزش و ناتمام بنیامین در سالهای 1930 تداوم معینی وجود دارد.                     

به هر رو  برای بنیامین جوان، پول (طلا یا اسکناس)، ثروت و کالاها، یک مجموعه از   مقدسات را تشکیل می­دهند، اینها  بت­های مذهب سرمایه­داری هستند که کاربردشان  دردنیای سرمایه­داری، پدیده­ی کیش را بوجود می­آورد که در ورای آن "هیج­چیز معنا ندارد".   

دومین خصیصه اصلی سرمایه­داری، که عمیقا به جوهر واقعی کیشی آن ارتباط دارد، این است که "دوره­ی این کیش همیشگی است". سیستم سرمایه­داری "جشن" یک کیش   

 است. روزهای معمولی در آن وجود ندارد، هیچ روزی نیست که تعطیلSan trêve et       sans merci  نباشد: تعطیل به  معنای بسط هول­انگیز شکوه مقدس، بسط تنش مفرط که پرستش­گررا به مهار می­کشد". بنیامین بار دیگر از "اخلاق پروتستان" ماکس وبر، رهنمود می­گیرد، آنجا که وبر به قوانین رفتاری روشن­مند که  توسط کالوینیسم/ پروتستانیسم[11] اعمال می­شود و به کنترل کردار و ارزش­گذاردن مذهبی بر کار حرفه­ای در جهان - فعالیتی که بدون وقفه، مداوما و سیستماتیک به اجرا در می آید- تاکید می­کند.

بنیامین ایده­های وبر را تقریبا با همان کلمات اما بدون طنز آنها، آن­گاه که از "تعطیلات" دائمی سخن می­گوید، جذب می­کند، حقیقت اما این است که سرمایه­داران "پارساگرا" بیشتر  تعطیلات کاتولیکی را متوقف کرده و آن را شکلی از بیکارگی نامیدند. بنابر این، در مذهب سرمایه­داری، هر روز، روزِ گسترش "شکوه مقدس" است مانند آنچه که در آئین­های بورس سهام یا مراسم­های مالی صورت می­گیرد: پرستش­گران سرمایه­داری آنگاه، با اضطراب و "تنش مفرط"، بالا و پائین رفتن ارزش سهام  را دنبال می­کنند و پراتیک­شان هیچگونه وقفه­ای را نمی­شناسد، آنها از صبح تا شب، از بهار تا زمستان، از گهواره تا گور بر زندگی افراد  حکومت می­کنند. همان­گونه که بُرخاردت لیندر Burkhardt Lindner  می­گوید، جستار بنیامین، مفهوم سرمایه­داری بعنوان یک سیستم پویا در توسعه­ی جهانی، سرنوشت پولادینی که هیچکس به نظر نمی رسد بتواند از آن فرار کند را از وِبِروام می­گیرد[12].

و سرانجام اینکه سومین جنبه از خصلت سرمایه­داری به مثابه مذهب، ایجاد احساس گناه است. "سرمایه­داری احتمالا اولین نمونه از کیشی است که کیش کفاره پس­دهنده نیست بلکه کیش تولید گناه است".

در این جا این پرسش پیش می­آید که  که از دیدگاه بنیامین نمونه­ای از کیش کفاره پس­دهنده، کیشی  که در مخالفت با روح مذهبی سرمایه­داری است، کدام خواهد بود؟ از آنجا که در جستار بنیامین، مسیحیت  بعنوان جزء جدائی­ناپذیر سرمایه­داری در نظر گرفته می­شود. شاید این نمونه، یهودیت باشد که تعطیلات مذهبی اصلی و معروف آن یعنی "یوم کیپور"  است که معمولآ به معنای "روز بخشش"، ترجمه شده اما معنای دقیق آن "روز کفاره " است. اما این فقط یک فرضیه است و هیچ جائی در جستار بنیامین اشاره­ای به آن نشده است.

بنیامین محکومیت مذهب سرمایه­داری را با بحث زیر ادامه می­دهد:

 

سرمایه­داری به این طریق، هیولاوار به حرکت در می­آید.  یک وجدان هیولایی و گناهکار که کفاره پس­دهی برایش بی­ معنی است خود را به جایگاه یک کیش می­رساند، نه آنکه بخاطر این گناه کفاره پس دهد، بلکه برای آنکه  گناه را عمومیت دهد، آنرا به زور به وجدان­ها اعمال می­کند، و مهم­تر از همه خدا را  نیز  در این گناه درگیر می­کند به گونه­ای که خدا هم در این تاوان پس­ندادن سهیم باشد .

 

بنیامین در همین زمینه به ابهام اهریمنی کلمه schuld  اشاره می کند که همزمان  به معنی  "بدهی " و  گناه" است[13].          

               

 می­توان  در نزد ماکس وبر نیز بحث­های مشابه­ای یافت که به روابط بین بدهی اقتصادی، وظایف اخلاقی و گناه مذهبی می­پردازند: نزد  یک بورژوای "پارساگرا" هر آنچه که "او  برای مقاصد شخصی­اش هزینه می­کند، دزدی از خدمت به جلال خدا محسوب می­شود". بنابر این، فرد همزمان گناه­کار و "مدیون" به خدا می­شود. بعلاوه، این "نظر که فرد  نسبت به ثروتی که به او داده شده است وظایفی دارد و تنها مجری سرسپرده  این ثروت است... بار گران و طاقت فرسائی بر زندگی­اش است. او می­باید با کار خستگی­ناپذیرش بر این ثروت  بیافزاید[14]".  این عبارت بنیامین یعنی "به زور به وجدان اعمال می­کند"  چندان از تحلیل ماکس وبر از رفتار سرمایه­دار " پارساگرا " فاصله ندارد.    

 

 اما، من فکر می­کنم که استدلال بنیامین اهمیتی وسیع­تر و فراگیرتر دارد. این تنها سرمایه­دار نیست که گناهکار و "مدیون" به سرمایه خویش است: گناه، همه را در بر می­گیرد.  فقرا  نیز گناه­کارند زیرا که نتوانستند پولدار شوند و"مقروض" شده­اند: از آنجا که در نزد کالونیست مورد اشاره­ی وبر، کامیابی اقتصادی نشانه­ی برگزیده بودن ورستگاری است، فقرا بوضوح جهنمی هستند.  " schuld" بدهی و گناه  نیز به دلیل اینکه در عصر سرمایه­داری، از نسلی به نسلی منتقل شده؛ عمومیت پیدا کرده است.

 در بخش کتاب نامه­ی جستار، بنیامین  به نقل از آدام مولر فیلسوف و جامعه شناس آلمانی در قرن نوزدهم که یک محافظه­کار رمانتیک اما شدیدا ضد سرمایه­داری بود چنین می­آورد:

   

 فلاکت  اقتصادی، که  در گذشته فقط...  با یک نسل معین رخ  می­داد  و با مرگش ناپدید   می­گشت، اکنون که همه­ی کنش­ها و رفتارها  با طلا سنجیده می­شود، به صورت انبوه افزون شونده­ی قروض درآمده که  روی شانه­های  نسل بعدی سنگینی می­کند[15].            

 

 خداوند خودش در این گناه تعمیم­یافته درگیر است: اگر فقرا گناه­کارند و از بخشش مستثنی شده­اند و اگر در سرمایه­داری، آنها محکوم به محرومیت اجتماعی شده­اند، به این دلیل است که   "اراده­ی الهی چنین است" و یا، مطابق مشابه این حکم در مذهب سرمایه­داری، اراده­ی بازار چنین است. اما آیا نمی­توانیم بگوئیم که که از نگاه فقرا و بدهکاران، – که  نگاه بنیامین است – آیا این خدا و با او سرمایه­داری است که گناهکار است؟ به هر رو خدا بطور مستقیم در فرایند مجازات عمومی همدست است.

 

تا اینجا ما به روشنی نقطه عزیمت ماکس وبریِ جستار را در تحلیل سرمایه­داری مدرن به مثابه مذهب، که از استحاله­ی کالوینیسم به وجود آمده، مشاهده می­کنم اما، عبارتی در جستار وجود دارد که چنین می­نماید که بنیامین به سرمایه­داری ابعاد فراتاریخی می­بخشد. نظری که نه وبر و نه مارکس با آن توافق دارند:  

 

 سرمایه­داری بعنوان یک انگل مسیحیت در غرب توسعه پیدا کرد –  این را می­توان نه تنها در پیوند با کالوینیسم بلکه در پیوند با دیگر جریان­های ارتدکس مسیحت هم نشان داد.– بنابر این، در تحلیل نهائی، تاریخ مسیحیت ضرورتاَ تاریخ انگل آن، یعنی سرمایه­داری است.

 

بنیامین کوشش نمی­کند که به دفاع از این فرضیه بپردازد اما در بخش کتابنامه­ی جستار، او از کتاب نسبتا ناشناخته­یDerGeist Burgerlich-kapitakistischen    (1914) اسم می­برد که نویسنده آن یقینا برونو آرچیبولد فاچز است. در آنجا فاچز در بحث علیه وبر، بیهوده سعی  دارد که ثابت کند که منشاء جهان سرمایه­داری را می­توان در ریاضت­کشی سلسله مراتب صومعه­ها و در تمرکز قدرت توسط پاپ در کلیسای قرون وسطی مشاهده کرد.[16]

 

نتیجه­ی فرایند هیولاوار این زشت­کاری عمومی سرمایه­داری، عمومیت یافتن یأس است:

 

این یأس و نومیدی  که جزئی از جوهر این جنبش مذهبی، یعنی سرمایه­داری است، می­باید تا به آخر تداوم یابد یعنی  تا آن جا که خدا بطور  کامل گناه­کار شود، تا آن جا که جهان به  چنان حالتی از  یأس  برسد که هیچ­کس، دیگر امیدی نداشته باشد. آنچه  که از لحاظ تاریخی در سرمایه­داری استثنایی است این است که مذهب سرمایه­داری، مذهب رفرم نیست بلکه مذهب تباه­کننده­ی هستی است.  یأس تاآنجا گسترش می­یابد که به موقعیت مذهبی جهان در می­آید و آنگاه انسان باید رستگاری خود را آرزو کند. 

 

بنیامین در اشاره به نیچه اضافه می­کند که ما شاهد "گذار سیاره­ی بشریت در مدار تنهایی مطلق­اش به سوی خانه  یأس [ Haus der Verzweiflung]  هستیم".

چرا بنیامین از نیچه با چنین ارزیابی شگفت­آور و با این لحن شاعرانه و نجوم شناسانه یاد می­کند؟ اگر یأس فقدان رادیکال هر امیدی است این نکته که  به تمام معنی در عبارت "عشق به تقدیر"  amor fati توسط آن فیلسوف (نیچه)،  با صلابت در کتاب Ecce Homo  تبلیغ می­شود که: "دستورالعمل من برای شکوه انسان، عشق ورزیدن به تقدیر است، نخواستن اینکه هیچ­چیز غیر از آنچه که هست باشد، نخواستن پیش­روی، نخواستن پس­روی، نخواستن جاودانگی است. نه فقط راضی بودن  به آنچه ضروروی است... بلکه عشق ورزیدن به آن است"[17].   

 

نیچه البته حرفی از سرمایه­داری نمی زند. این ماکس وبر نیچه­ای است که ناگزیربودن خصلت  سرمایه­داری را همچون سرنوشت دوران مدرن، ازسر تسلیم – و نه  لزوماَ با عشق – می­پذیرد. در صفحات پایانی "اخلاق پروتستان"، وِبِر با سرنوشت­باوری بدبینانه­ای می­نویسد که سرمایه­داری مدرن "با نیروی فوق­العاده­ای، شیوه­ی زندگی تمام افرادی – نه تنها آنهائی که مستقیما منافع اقتصادی دارند- که در آن متولد شده­اند را تعیین می­کند". این محدودیت با نوعی از زندان مقایسه می­گردد که در آن افراد با منطق سیستم تولید کالایی به دام می­افتند: "به قول باکستر، علاقه به کالاهای مادی برای قدیسان باید چون ردای سبکی باشد که هرلحظه بتوان آنرا از تن درآورد". اما سرنوشت، این ردا را تبدیل به قفسی آهنین کرد [stahjhartes Gehäuse]."[18]، ترجمه­ها و تفسیرهای فراوانی برای اصطلاح ((stahlhartes Gehäuse وجود دارد: بعضی از محققان این اصطلاح را حجره (در یک صومعه) تعبیر می­کنند، بعضی­ها آنرا، صدف (shell)، همان چیزی که روی کمر حلزون است تعبیر می­کنند. پذیرفته­ترین فرضیه، اما، همان تشبیهی است که وبر آن را از "قفس آهنین یأس" که بون یان شاعر انگلیسی، خلق کرده بود، می­گیرد، خانه­ی یأسaus der Verzweiflung) )، صدف آهنین (Stallhates Gehause ) ، قفس آهنین یاس (iron cage despair). از وِبِر تا بنیامین، ما خود را  بر بستر معناشناسانه­ای می­یابیم که در آن تلاش می­شود منطق بی­رحمانه­ی نظام سرمایه­داری توضیح داده شود. اما چرا این نظام،  یأس تولید می­کند؟ جواب­های مختلفی می­توان به این پرسش داد:

 

الف) قبل از هرچیز، همانطور که ما مشاهده کرده­ایم، سرمایه­داری، با معرفی خود بعنوان  شکل طبیعی و ضروری اقتصاد مدرن، هیچ آینده متفاوتی، هیچ راه برون­رفتی و هیچ گزینه­ای  را بر نمی­تابد. وِبِر می­نویسد، نیروی آن (سرمایه­داری) "جانشین­ناپذیر" است و خود را همچون  یک سرنوشت اجتناب ناپذیر می­نمایاند. 

 

ب) این سیستم، اکثریت عظیمی از انسانها را به "دوزخیان روی زمین"، که ناتوانی اقتصادیشان نشانه­ی آن است، و آنهائی که از رحمت الهی مستثنی هستند و شامل بخشش الهی نمی­شوند، تنزل می­دهد. آنها خود مقصر سرنوشت خویش­اند بدون هیچ امید رستگاری از سوی خدا.  پول، خدای سرمایه­داری، هیچ ترحمی نسبت  بی­پول­ها ندارد...

 

پ) سرمایه­داری "هستی تباه­شده " است، سرمایه­داری شخصیت را با مالکیت، ارزش­های انسانی را با ارزش کالائی، روابط انسانی را با روابط پولی و ارزش­های معنوی یا فرهنگی را  با پول  یعنی با تنها چیزی که ارزش به حساب می­آید، جایگزین می­کند. این استدلال در  جستار غایب است، اما همین استدلال توسط سوسیال-رمانتیک­های ضد سرمایه­داری مانند گستاو لندوئر و جورج سورئل – همچنین در بین محافظه­کاران مانند آدام میلر، که اسمشان توسط بنیامین در بخش کتابنامه آمده، بسط داده شده است. جالب این است که واژه­ی Zertrümmerung ، که توسط بنیامین بکار برده شده مشابه واژه­ای است که در تز ششمِ "در مفهوم تاریخ" در توضیح ویرانی­های ناشی از توسعه  (Trümmern) بکار برده شده  است.

 

ت) از آنجائی که گناه بشری – مدیون بودن بشر به سرمایه­داری -  جاودانی و در حال  افزایش است،  نمی­توان امید به بخششی داشت. اگر سرمایه­دار نمی­خواهد که توسط رقیبان­اش شکست بخورد باید دائماً سرمایه­ی خویش را رشد و بسط دهد و فقرا باید هر چه بیشتر وام بگیرند تا بدهکاری­هایشان را پس دهند.

 

ج) مطابق مذهب سرمایه­داری، تنها راه رهائی، شدت­یابی نظام، بالندگی سرمایه­ و انباشت بیشتر و بیشتر کالاها است؛ اما این "راه چاره"  تنها به  تشدید یأس و ناامیدی منجر می­گردد.

 

 این فرضیه­ها، ضد و نقیض و یا ناسازگارنیستند، اما در جستار، نشانه­ای وجود ندارد که  بتوان برمبنای آن به نتیجه­گیریِ مشخص رسید. با این حال به نظر می­رسد بنیامین، یأس و ناامیدی به نبود راه برون­رفت را اینگونه ربط می­دهد:  

 

فقر، همانند راهبان خانه به دوش، هیچ راه برون رفت معنوی- غیرمادی – را نشان نمی­دهد. آن  شرایطی که راه برون­رفت از ان اندک است، براحساس گناه می­افریند. "نگرانی­ها" بستری هستند  برای این آگاهی توأم با گناه که راه برون­رفتی در آن وجود ندارد. این نگرانی­ها از آن جهت است که راه برون­رفتی نه از لحاط مادی، نه  از لحاظ فردی و نه از لحاظ جمعی وجود ندارد .

 

گزینش شیوه­ی زندگی راهبان ریاضت­کِش،  راه برون­رفت نیست، زیرا آنها سلطه­ی مذهب سرمایه­داری را زیر سئول نمی­برند. رهائی به صورت فردی یک توهم است و سرمایه­داری، راه برون­رفت جمعی، کمونی و عمومی را بسته است.

اما برای بنیامین که دشمن قسم­خورده­­ی مذهب سرمایه­داری است باید راه برون رفتی وجود داشته باشد. او به طور فشرده چند امکان برای "برون­رفت از سرمایه داری" را بررسی و یا حداقل به آنها اشاره می­کند:    

 

1-    رفرم در مذهب سرمایه­داری.

 این کار به دلیل انحرافی بودن کامل مذهب سرمایه­داری ناممکن است زیرا

" نمی­توان انتظار جبران مکافات، نه از خود این آیین و نه از رفرم، این مذهب را داشت – چون این رفرم مستلزم این است که خود را بر جنبه­های معین این مذهب مستقر سازد- و نه می­توان با آن پیمان شکنی کرد". پیمان­شکنی راه برون­رفت نیست، امری کاملا شخصی  است زیرا این کار مانع از آن نمی­شود که خدایان سرمایه به اعمال  سلطه خود بر جامعه ادامه ندهند. تا آنجا که به رفرم بر می­گردد، گوستاو لاندوئر در صفحه­ی بعد از صفحه­ای که بنیامین در کتابنامه به آن اشاره می­کند، چنین می­گوید: "خدا [ پول] آن چنان قوی و مقتدر شده است که نمی­توان آن را با بازساختارسازی ساده و با رفرم در اقتصاد تجاری از میان برداشت".

 

2-    نیچه و ابرانسان او.

 در نگاه  بنیامین، نیچه بیش از آنکه یک رقیب باشد،

 

 کسی بود که  برای اولین بار بطور آگاهانه ابتکار برای به سرانجام رساندن مذهب سرمایه­داری را در دستور کار خود قرار داد... تفکرابرانسان "جهش" پیامبرگونه را نه در تغییر کیش، نه در جبران مکافات و نه در تطهیر و ندامت بلکه در شدت­یابی (سرمایه­داری)، می­داند... ابرانسان، آن انسان تاریخی کامیاب شده است، بی آنکه تغییر کیش داده باشد. کسی است که با ورود بی­اجازه به بهشت­ها، تکامل یافته است. نیچه به انفجار این بهشت­ها که ناشی از حدت و شدت از سوی انسان است ضربه­ی خسارت­باری را وارد می­آورد. این انسان از نگاه مذهب (و حتی از نظر نیچه) گناهکار است و گناهکار باقی خواهد ماند[19].    

 

چگونه ما می­توانیم این نقل قول نسبتا مبهم را تفسیر کنیم؟ یک خوانش می­تواند به شرح ذیل باشد که: ابرانسان فقط گستاخی به خدا، اراده­ی به قدرت و توسعه­ی پایان­ناپذیر مذهب سرمایه­داری را تشدید می­کند. او گناه و ناامیدی انسانها را به چالش نمی­گیرد، بلکه آنها را به سرنوشت خویش رها می­کند. این فقط تلاش دیگری است توسط افرادی که خود را استثنائی می­دانند، یا تلاشی است توسط  یک نخبه­ی اشرافی جهت فرار از حلقه­ی آهنین مذهب سرمایه­داری که در حقیقت و سرانجام  به بازتولید مذهب سرما یه­داری منتهی می­شود. این فقط یک فرضیه است، و من باید اقرار کنم که این قسمت از نقد نیچه توسط بنیامین برای من مبهم است.     

 

3-    سوسیالیسم مارکس

  "از نظر مارکس، سیستم سرمایه­داری با حفظ مناسبات درونی بنا به بهره و بهره­ی مرکب که محصول schuld بدهی و گناه (به ابهام اهریمنی این کلمه توجه کنید) است، به سوسیالیسم می­انجامد. در در واقع در این زمان، بنیامین شناخت چندانی از کارهای مارکس نداشت. او احتمالآ انتقاد گوستاو لندوئراز عقاید مارکس را به وام می­گیرد: بعقیده­ی این متفکر آنارشیست، آنچه که مارکس در پی آن است سوسیالیسم سرمایه­داری (kapitalsozialismus) است. بطوری که "سرمایه­داری، سوسیالیسم را  دراساس از درون خودش ایجاد می­کند؛ وجه تولید سوسیالیستی از درون سرمایه­داری، به ویژه با تمرکز تولید و اعتبار، شکوفا[entblüht] می­شود"[20]. اما روشن نیست چرا بنیامین، در این زمینه، به مفهوم schuld  که درهمان زمان به معنای "بدهی" و " گناه " است رجوع می­کند. به هر صورت، در نزد او، سوسیالیسم مارکس در محدوده­ مقوله مذهب سرمایه­داری باقی می­ماند که راه برون­رفت واقعی را نمایندگی نمی­کند. همانطور که می­دانیم بنیامین در 1924 بعد  از خواندن  کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی اثر جورج لوکاچ (و البته، ملاقات با آزجا لاسز، کارگردان و هنرپیشه­ی تئاتر شوروی) نظر خود را در این مورد بطور بنیادی تغییر می­دهد.

 

4-    اریک یونگر و خروج از سرمایه­داری یا غلبه بر "سرمایه­داری از طریق مهاجرت" (یونگر ، پولتیک و متافیزیک، ص 44  ) [21]".

 بنیامین منظورش از کلمه مهاجرت ((Wanderung "گشت­زدن در جنگلها نیست" -  یکی از معانی متداول این کلمه -  بلکه مهاجرت بطور اخص کلمه است. اصطلاح،Wanderung der Völker، مورد استفاده اریک یونگر  به معنای مهاجرت مردم است. یونگر در صفحه­ی 44 کتاب ذکر شده توسط بنیامین  چنین می­نویسد:

 

فقط یک انتخاب منطقی وجود دارد بدان معنا که  یا همراهی بدون اصطحکاک (با سرمایه­داری)، یا اینکه مهاجرت مردم... حمله به "سیستم سرمایه­داری بنا به منطق، همواره محکوم به شکست است... برای انجام  کاری علیه سرمایه­داری، قبل از هر چیز لازم است که قلمرو تاثیر سرمایه­داری را به کناری گذاشت و آن را ترک کرد. چرا که  این سیستم در درون خود قادر به جذب هر کنش مخا لف است.[22]

 

هدف در تحلیل نهائی جایگزینی جنگ با Völkerwanderung مهاجرت  است. بنیامین علاقه و گرایش  زیادی  به نظرات "آنارشیست- متافیزیکی" اریک یونگر داشت، چنانکه اسم او را چندین بار در نامه­نگاری­هایش با شولم (سلام به عبری) ذکر می­کند. در هرصورت، ما نمی­دانیم که آیا بنیامین "خروج از قلمرو سرمایه­داری" را شیوه­ی مؤثر برون­رفت می­دانست یا نه؟ جستار در این زمینه سرنخی به دست ما نمی­دهد[23]

 

5-    سوسیالیسم رهایی بخش گوستاو لندوئر. به همان گونه که در Aufruf zum Sozialismus ارائه شده است. یک صفحه بعد از صفحه­ای که بنیامین در جستار از آن نقل قول می­آورد، ما استدلال پائین را می­یابیم:

 

 سوسیالیسم یک برگشت [یا تغییر  کیش] است؛ سوسیالیسم یک شروع جدید است؛ سوسیالیسم تجدید رابطه با طبیعت است، الهام­گیری دوباره روان، بازیابی رابطه­ی انسانی... سوسیالیست­ها می­خواهند که یک­بار دیگر در کمون­ها گرد هم آیند.[24]

 

واژه نامتعارف  Umkehr مورد استفاده­ی لندوئر دقیقا همان واژه­ای است که بنیامین در نقد نیچه بکار می­گیرد که ابرانسان­اش، تغییرکیش­دادن و تاوان پس­دهی را رد می­کند و بدون تغییر کیش­ به بهشت وارد می­شود. به همین گونه او این واژه را در نقد مارکس بکار می­گیرد که سوسیالیسم­اش به باور بنیامین هیچ چیز نیست مگر "یک سرمایه­داری که کیش خود را تغییر (( nich umkeher نداده است ".

 

معنای دقیق این ترمینولوژی مرموز سیاسی-یزدان­شناسانه یعنیUmkehr  چه می­تواند باشد؟ شاید کسی فرض را براین بگذارد که سوسیالیسم لندوئر- که نوعی از "کیش­گردانی" یا "بازگشت" به طبیعت، به روابط انسانی و به زندگی کمونی را ایجاب می­کند – دریچه­ی گریزی است از "خانه یأس" که هستی­اش را مدیون مذهب سرمایه­داری است. لندوئر چندان فاصله­ای با اریک  یونگر ندارد تا به این باور برسد  که باید قلمرو سلطه سرمایه­داری را ترک کرد و به ایجاد کمون­های سوسیالیستی در مناطق روستایی پرداخت. اما، از دیدگاه لندوئر این برنامه با چشم­انداز انقلاب سوسیالیستی تناقضی نداشت: او بلافاصله  بعد از انتشار کتابش، در مقام کمیسر مردم، به جمهوری شورایی مونیخ در 1919 پیوست که عمری کوتاه داشت . تعهدی شجاعانه که به قیمت جان­اش تمام شد.

در یک تفسیر جالب از مفهومUmkehr  در جستار بنیامین، نوربرت بولز این مفهوم را پاسخی به  استدلال وِبِر، مبنی بر اجتناب­ناپذیری سرمایه­داری تفسیر کرده است. از نگاه  بنیامین، کلمه­ی Umkehr به معنی توقف تاریخ است، metanoia ، تاوان پس­دهی تطهیر، و... انقلاب است [25] .البته، چون جستاربه هیچ راه برون­رفتی اشاره نمی­کند، بنابر این، اینها در سطح فرضیات باقی می­مانند. جستار با بیزاری و دشمنی آشکار، منطق بی­رحمانه و "هیولایی" مذهب سرمایه­داری را مورد تحلیل قرار می­دهد.

در نوشته­های بنیامین از دهه 1930 به بعد، به ویژه در"Passageenwerk" عنوان  سرمایه­داری به مثابه مذهب، با نقد بت­واره­گی کالا و نقد سرمایه همچون ساختاری افسانه­ای، جایگزین می­شود.

نزدیکی این دو استدلال روشن است – برای مثال، ارجاع به نمادهای مذهبی سیستم سرمایه­داری – اما تفاوتها نیز مشهودند: چارچوب نظری حالا دیگر مارکسیستی است.

 به نظر می­رسد که ناسازه­ی وِبِر هم با فضای تئوریکی که بعدها بنیامین ایجاد می­کند، ناپدید می­گردد. اما در تزهای "در باره مفهوم تاریخ" (1940)، ما می­توانیم آخرین رجوع –  تلویحی اما براحتی قابل تشخیص– به استدلال­های وبری را ببینیم . بنیامین  در تز یازدهم  با نقد کیش کارگر صنعتی در سوسیال­دموکراسی آلمان می­نویسد: "با کارگران آلمانی، اخلاق سروده­شده­ی پروتستان کهن، رستاخیز خود را در زیر پوششی سکولاریزه شده جشن می­گیرد"[26].

 

جستار 1921 بنیامین با الهام­گیری از وبر اما با فراتررفتن  بسیار زیاد از تحلیل­های جامعه شناسانه­ی وی به مجموعه­ی روشنفکری­ای تعلق دارد که می­توان آن را خوانش ضد سرمایه­داری ماکس وبر نامید. به این نوع تفسیر، در اساس می­بایست به عنوان     "اختلاس" خلاقانه نگریست: نظر وبر در مورد سرمایه­داری از ناهمخوانی  معین فراتر نرفت: آمیزه­ای از علم "آزاد از ارزش"، بدبینی و تسلیم. در عوض، برخی از "پیروان" ناراضی او، استدلال های اخلاق  پروتستان وِبِر را بکار بردند تا نظرات ضد سرمایه داری تند وتیز و الهام­گرفته­ای از آرمانهای سوسیال- رومانتیک به پرورانند.

اولین ستاره­ در این مجموعه، ارنست بلوخ است. بلوخ در سالهای 14- 1912  د ر حلقه­ی دوستان وبر بود که هر یکشنبه در منزل او در هیدلبرگ، همدیگر را ملاقات می­کردند. همانطور که مشاهده کردیم این بلوخ  بود که در 1921 در کتاب توماس مانزر عبارت "سرمایه داری به مثابه مذهب" را "کشف" کرد – یک فاجعه­ی یزدان­شناسانه که او کالوینیسم را مسئول آن می­شناخت[27].  شاهدی که او برای پروپا قرص کردن این اتهام بدان استناد می­کند کسی نیست مگر ماکس وبر. بلوخ می­نویسد در میان پیروان کالوینیسم:  

 

 به خاطراحساس وظیفه تجریدی به کارکردن، تولید بطور منظم  و بی­رحمانه بسط می­یابد. از آنجاکه  نزد کالوین، آرمان فقر فقط در مصرف دیده می­شود این امر به شکل­گیری سرمایه کمک می­کند.  تعهد به پس­اندازکردن و افزودن بر ثروت که  به آن همچون یک کمیت مجرد و هدفی در خود نگریسته می­شود، باعث توسعه می­گردد... همان گونه  که ماکس وبر بطور درخشان نشان داده است، اقتصاد سرمایه­داری در توسعه خود از مسیحیت اولیه و نیز از جنبه­های نسبتاً مسیحی ایدئولوژی اقتصادی قرون وسطی، کاملا آزاد،  گسسته و رها می­شود.[28]

در نزد ارنست بلوخ- این مارکسیست خود ویژه و مجذوب کاتولیکیسم -  تحلیلِ "از لحاظ ارزشی بی­طرفانه"ی وبر در باره نقش کالوینیسم در برآمد سرمایه­داری، به حمله بی­رحمانه علیه سرمایه­داری و منشاء پروتستانی آن بدل می­شود.  

همانطور که مشاهده کردیم، بنیامین بطور یقین از کتاب دوست خود،  ارنست بلوخ، الهام می­گیرد اما بدون آنکه با دمسازی او با "تردیدهای مسیحیت اولیه" و یا با "لحظه­های مسیحیی ایدئولوژی اقتصادی کالوینیسم در قرون وسطی" موافق باشد.  به همین گونه می­توان در فرازهایی از تاریخ و اگاهی طبقاتی اثر لوکاچ، نقل و قول هایی را از وبر یافت که لوکاچ  از آنها در نقد مارکسیستی خود از بی­هویت سازی انسانها توسط سرمایه­داری، استفاده می­کند. چند سال بعد، اریک فروم، یک مارکسیست- فرویدی، در مقاله­ای به سال 1932 به وبر و سومبارت استناد می­کند  تا امر مسئولیت­داشتن کالوینیسم در نابودسازی ایده­ی حق ِ برخورداری از شادمانی که ویژه­گی جوامع پیشاسرمایه­داری بود -مانند کاتولیک قرون وسطی- و جایگزین کردن آن با هنجارهای اخلاقی بورژوایی: یعنی تعهد به کار،  برخورداری و پس­اندازکردن را مردود اعلام کند[29]

جستار1921 بنیامین نمونه برجسته­ای است از این زنجیره­ی خوانش "خلاقانه" که تماماً بوسیله متفکرین سوسیالیست –رمانتیک آلمانی/یهودی انجام می­گیرد. اینان از پژوهش جامعه­شناسانه­ی وبر و به ویژه از اخلاق پروتستان او همچون سلاحی برای حمله تمام عیار به نظام سرمایه­داری، به ارزش­ها، پراتیک و "مذهب"اش استفاده می­کنند[30]

 

برگرفته از نشریه شماره 17.1 ماتریالیسم تاریخی

 

منابع:

 



[1] (cultic religion)

[2] "value-free"

[3]  بنیامین 1985. ترجمه انگلیسی  بنیامین 1996ب.  ترجمه ی  جستارتوسط نویسنده این مقاله صورت گرفته است.   

    بلواخ    .1962  در چاپ جدید کلیسای ابلیس را با کلیسای مامونChurch of Mammon]  ] جایگزین کرد. [4]

[5] 1962  A، ص ص 212-213  ، بنیامین

[6] مراجعه کنید. در مورد رابطه بنیامین و بلوخ در این مورد، به  هماچر 2002 صفحات 88- 89

[7] بنیامین 2001، ص. 139

 از مترجم [8]

 

 

 عکس بالا از دانته یک کپی ازکمدی الهی در دست، نزدیک در ورودی به دوزخ هفت جایگاه از صعود به برزخ و شهر فلورانس ، درنقاشی آبرنگی روی گچ میچلینو فرسکو در بالا ، مراتب بهشت را نشان می­دهد.

 

Dante shown holding a copy of the Divine Comedy, next to the entrance to Hell, the seven terraces of Mount Purgatory and the city of Florence, with the spheres of Heaven above, in Michelino's fresco.

 

 

[9] فیلسوف آلمانی ( 22 نومبر 1849 -29 جون 1923) مشهورترین کار او

Beiträge zu einer Kritik der Sprache است. از مترجم   

[10]  لندوئر 1919، ص . 144

[11] وبر 1984، ص. 180

[12] لیندر 2003، ص. 201

[13]  بقول بارخدت لیندر، چشم انداز تاریخی نوشته­ی ناتمام  جستار بر اساس این فرضیه بنا شده است   که کسی نمی تواند ، در سیستم مذهب سرمایه داری، "اسطورۀ گناه" را از بدهی اقتصادی جدا کند. نگاه کنید به لیندر 2003، ص. 207

[14] وِبِر 1984، ص ص. 177، 178

[15]1816، ص.  58 مولر

[16] فانچ 1914، ص ص. 14-18

 

[17]  نیچه(Neitzsche) 2007 ص،35

[18] وِبِر 1984، ص 188

[19] بنیامین 1986، ص. 102

[20] لندوئر 1919،ص. 42.

[21] بنیامین 1986، ص. 103

[22] یونجر 1989، ص. 44.

[23]

مطابق به باور جواچیم ون سوستن، در حالی که یونگر دنبال راه  خروجی  برون رفت از سرمایه داری در فضا است، بنیامین به اصطلاحات گذرای فرجام شناسانه فکر می کند.  به ون سوستن 2003، ص. 297

 

[24] لندوئر 1919، ص. 145

[25] بولذ 2003، ص 205

[26]  بنیامین 1991، ص. 274

[27]  بلاخ 1962، ص 123

[28]  بلاخ 1962، ص 119

[29]  فروم 1980، ص ص.59-77

[30]"سرمایه داری به مثابه  مذهب" را با بعضی از جنبش های قدیسان آمریکای لاتین مقایسه   جالب خواهد بود که  اگرجستار

کنید که – بدون کمترین شناخت ازجستار دوران 1921 –با انتقادی رادیکال از سرمایه داری بمثابه مذهب کالاپرستی در دهه­ی 1980 گسترش پیدا کرد. برای مثال، بقول هوگو آسمن، روشنی مفاهیم مذهبی در ادبیات "تجارت مسیحیت"  در تئوری مطلق خود را با پارادایم اقتصادی و در عبادتهای زاهدانه­ی مذهب سرمایه­داری آشکار می­کند.– برای مثال، آنهائی که توسط قدیسان نومحافظه­کار تولید شدند – فقط وظیفه­ی مکملی را دارد. بازار قدیسان، از مولتس تا آخرین سند بانک جهانی، سعبانه قربانی می­گیرد: از فقرا طلب جانشان را در قربانگاه بتهای اقتصادی می­کند.

 رجوع کنید به آسمن و هینکلامرت 1989 . شباهتها (همچنین تفاوتها) با نظرات بنیامین بارز هستند.

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2022 ©